هوش مصنوعی:
این متن حماسی بخشی از یک داستان کهن فارسی را روایت میکند که در آن پهلوانان و جنگجویان با موجودات افسانهای مانند دیوها و ببرهای آتشین میجنگند. در این داستان، شخصیتهایی مانند زال، البرز، و گلیمینه گوش حضور دارند که با شجاعت و قدرت خود در نبردها شرکت میکنند. داستان پر از صحنههای نبرد، توصیفات حماسی، و عناصر افسانهای است. در پایان، پهلوانان پیروز میشوند و داستان با ازدواج و تولد فرزندی به نام فرامرز به پایان میرسد.
رده سنی:
12+
این متن دارای صحنههای نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان کمسن مناسب نباشد. همچنین، زبان و ساختار آن پیچیده و ادبی است که درک آن برای نوجوانان و بزرگسالان راحتتر خواهد بود.
بخش ۷ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت دوم
سپر در پس پشت خود کرد تنگ
به کف نیزه بگرفت از بهر جنگ ۱
فرو برد پا در هلال رکاب
به زین اندر آمد یل کامیاب ۲
همی راند باره به دشت نبرد
که ناگه بیامد یکی تیره گرد ۳
برون آمد از گرد دیوی به دشت
که از دیدنش آسمان خیره گشت ۴
سرش گنبدی بود و بالا منار
دو دستش بدی چون دو شاخ چنار ۵
لبش خور هندی و حق شاخ شاخ
دهان، چون لب کوره از هم فراخ ۶
دماغش بدی چون تنور آسیاب
دو چشمش بدی مشعل کامیاب ۷
مرو را بدی چون گلیمش دو گوش
سیه چهره نامش گلیمینه گوش ۸
میان را به زنجیر بر بسته تنگ
فروهشته قلابه همچو سنگ ۹
چو آدم همی آمدی سوی جنگ
نبودی به چنگش بجز پاره سنگ ۱۰
اگر کوه خوردی ز سنگش یکی
ز پا اندر افتاد او بی شکی ۱۱
بیامد شتابان در آن جایگاه
بایستاد هر سوی کرد او نگاه ۱۲
سپه دید و مردان بسیار جنگ
ز هر سو سرا پرده رنگ رنگ ۱۳
بپرسید کاین لشکر و جنگ کیست
سرا پرده و رونق و رنگ کیست ۱۴
یکی گفت کاین لشکر زال سام
که ببر از نهیبش گذارد کنام ۱۵
چو بشنید آن دیو از آن نام زال
برآورد بازو برافراشت یال ۱۶
بینداخت بر لشکرش پاره سنگ
گرفتی همی سنگ دیگر به چنگ ۱۷
ده و دو تن از مرد کشت و ستور
بدیدند کشواد و قارن ز دور ۱۸
زجا باد پایان برانگیختند
زپیکار باره برآویختند ۱۹
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
برایشان بینداخت یک پاره سنگ ۲۰
بزد گردن اسب کشواد گرد
بیفتاد باره همان دم بمرد ۲۱
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
ابر اسب قارن بزد بر شگفت ۲۲
که باره به خاک اندر افتاد پست
گرفت او سبک سنگ دیگر به دست ۲۳
پراکنده شد لشکر از گرد زال
گریزنده هر یک سراسیمه حال ۲۴
برانگیخت باره برآمد به جوش
بیامد به نزد گلیمینه گوش ۲۵
چو پتیاره آن دید از آن بر شگفت
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت ۲۶
برآورد بر سر فرو کوفت یال
شدش خورد تارک از آن سنگ زال ۲۷
بیفتاد زال از تکاور سمند
بیفتاد مرکب به خاک نژند ۲۸
چو دید آن چنان زال غمناک گشت
بغرید پتیاره از پهن دشت ۲۹
چو برخاست زال از زمین، آن زمان
ز غصه دلش گشت او پر زخون ۳۰
دگر نیز پتیاره از قهر زال
بزد بر سر زال زر تا به یال ۳۱
سپر بر سرآورد زال سوار
برآورد پتیاره باره به کار ۳۲
چو البرز از این گونه احوال دید
سپه را پراکنده بی حال دید ۳۳
گو گودل و گوسر و گونژاد
گو آهنین دل گو دل نهاد ۳۴
فرود آمد از باره چون پیل مست
ز دامان، گره بر کمرگاه بست ۳۵
پیاده یکی جنگ را ساز کرد
برآن دشت پتیاره آواز کرد ۳۶
چو بشکستی این لشکر و پیل و کوس
نمایی همی ریشخند و فسوس ۳۷
چو بشنید از و این گلیمینه گوش
چو جوشنده دریا برآمد به جوش ۳۸
ز قلابه سنگی گرفت آن زمان
زکین سوی البرز کردش روان ۳۹
به چالاکی البرز شد در شگفت
گران سنگ را در هوا برگرفت ۴۰
پس آنگه برافراشت بالای سر
زد آن زشت پتیاره را بر کمر ۴۱
ز زنجیر و قلابه سنگ ها
همه در میانش بشد طوطیا ۴۲
چو پتیاره آن ضرب البرز دید
چنار قوی را به گل بر کشید ۴۳
سری پرستیز و دلی پرشتاب
بزد جنگ و بفکند از روی تاب ۴۴
برافراشت بالای سر آن زمان
بزد بر سر پهلوان جهان ۴۵
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۴۶
همان دم برآورد البرز جوش
گرفتش دو گوش گلیمینه گوش ۴۷
بپیچید از این پس که خاموش شد
بیفتاد بر خاک و بیهوش شد ۴۸
چو آن کوه پیکر برآمد ز جای
ابر سینه اش پهلوان کرد جای ۴۹
ببستش به خم کمند یلی
گو شیرفش پهلو زابلی ۵۰
به خاکش برآورد بر دوش بر
سوی خیمه بردش گو شیر نر ۵۱
شگفتی فروماند زال و سپاه
از آن زور و بازوی آن کینه خواه ۵۲
ندانست کس این دلیر از کجاست
در این دشت، باران جنگش چراست ۵۳
گو شیر دل پهلو دیوبند
خردمند بیدار و اختر بلند ۵۴
پس آنگه بیامد به جای نشست
مر او را ببوسید گودرز دست ۵۵
ثنا خواند بر پهلوان جهان
ز تو باد پشت و پناه کیان ۵۶
دگر گفت کای پهلوان زمین
که بر تو سزد صد هزار آفرین ۵۷
ز روی جهان نام تو کم مباد
روان مرا بی تو یک دم مباد ۵۸
طلسم افکن نره دیوان تویی
فروزنده نام ایران تویی ۵۹
زبان بر گشاد آنکه دیو پلید
ثنا خواند بر پهلوان چون سزید ۶۰
چنان زور و بازو که آن دیو دید
بجز بنده کی چاره خود ندید ۶۱
بدو گفت کای پهلوان جهان
منم بنده تو به هر دو جهان ۶۲
بکن حلقه نعل اسبم به گوش
که تا زنده ام حلقه باشد به گوش ۶۳
چنین گفت البرز، بخشیدمت
هم آنگه که بر زیر آوردمت ۶۴
مگر تو نسازی به من مکر و ریو
وگ نه برآرم دمار از تو دیو ۶۵
چو نیکویی از پهلوان دید دیو
ز دل کرد آنگه برون مکر و ریو ۶۶
کمر بست خدمتگری را میان
همی خیره شد او ابر پهلوان ۶۷
به البرز گفت ای سپهدار شیر
کز ایشان و جمع دلیران دلیر ۶۸
چه باشد که گویی به من نام خویش
همان منزل و جای و آرام خویش ۶۹
که من باز دانم که تو کیستی
بدین دشت کین از پی چیستی ۷۰
بدو گفت منم رستم زال سام
تهمتن مرا باب کردست نام ۷۱
بدو دیو گفت ای گو نامجوی
چرا آمدستی در این جنگجوی ۷۲
تهمتن گذشته بدو باز گفت
چو بشنید دیو این سخن بر شکفت ۷۳
در این حرف بودند کز آن انجمن
بیامد سبک قارن رزمزن ۷۴
پیام آوریدش ز دستان سام
ابا هدیه و اسب زرین لگام ۷۵
که این دیو دست توآمد به بند
نه با ماست کو خود مرا هست چند ۷۶
تو گر باج خواهی ز ایران سپاه
سوی هند بخرام و با من بیاه ۷۷
جداگونه با ببر جنگ آوریم
هر آن کو سرش زیر سنگ آوریم ۷۸
اگر ببر را من بسازم تباه
تو رو منزل و باج از من مخواه ۷۹
ز تو ببر اگر آنگهی یافت نیش
ترا باج آرم از اندازه بیش ۸۰
چو البرز بشنید خندید و گفت
که با پهلوان آفرین باد جفت ۸۱
مرا آرزو در دل این بود و بس
و گرنه نخواهیم ما چیز کس ۸۲
چنین گفت قارن به دستان سام
که راضی شد از هدیه و این پیام ۸۳
سرا پرده کندند و کردند بار
برفتند تا زان سوی هندبار ۸۴
بگفتند با شاه هندوستان
که زال آمد از شهر زابلستان ۸۵
پذیره شدن گرد لشکر بساز
دو منزل بیامد برش پیش باز ۸۶
ابا هم بدو آشکارا شدند
ابا همدمی با مدارا شدند ۸۷
ز البرز دستان همی گفت باد
همان رای البرز گفتند باز ۸۸
سه شب، زال با رای با هم نشست
به روز سیم کوس بر پیل بست ۸۹
شه هند با لشکری همچو کوه
همان زال با لشکر هم گروه ۹۰
کشیدند لشکر دو منزل به راه
همه غرق آهن چو کوه سیاه ۹۱
برفتند جایی که آن ببر بود
خروشان و جوشان و چون ابر بود ۹۲
بدیدند دشتی پر آتشکده
تر و خشک او جمله آتش زده ۹۳
بپرسید دستان فرخنده رای
چگونه زده آتش این کوه جای ۹۴
چرا آتش تیز افروختند
ز بهر چه این دشت را سوختند ۹۵
بدو گفت شه ای گو شیر مرد
کس از آدمی آتش اینجا نکرد ۹۶
دم ببر زین گونه آتش زنست
نشانش کنون بر شما روشنست ۹۷
ازو خیره شد زال و چیزی نگفت
به هم رفت چون غنچه ناشکفت ۹۸
شنیدند لشکر کشیدند صف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف ۹۹
پیامی فرستاد به البرز زال
که ای نامور پهلو بی همال ۱۰۰
نبرد اول بار، گردن مراست
چو من مانده گشتم پس آنگه تراست ۱۰۱
چو بشنید البرز گفتار راست
نبرد اول بار گردن شماست ۱۰۲
چنین گفت با دیده بان زال زر
که بر گوی از ببر غران خبر ۱۰۳
بدو دیده بان گفت کای کامیاب
بود هفته تا ببر رفته در آب ۱۰۴
همان دم که آید ز دریا برون
شما را کنم آشکارا از آن ۱۰۵
جهان دیده دستان به همراه رای
دو هفته در آن دشت کردند جای ۱۰۶
ولیکن به یک هفته البرز مرد
یکی خانه آهنی ساز کرد ۱۰۷
درازی و پنهای او صد کمند
بفرمود تا ساختند ارجمند ۱۰۸
همه خنجر آب داده به زهر
نشاند اندر آن پهلو پرهنر ۱۰۹
کنارش همه خنجر جان ستان
نشاند آن چنان پهلوان جهان ۱۱۰
میانش یکی خانه از بهر خود
بفرمود کردند چونین که بد ۱۱۱
بپرداخت استاد از آن خانه دست
زاندیشه و فکر، یک سو نشست ۱۱۲
وز آن سو دگر زال سام سوار
همی بود مر ببر را انتظار ۱۱۳
زناگه بدیدند دریا شگفت
میانش یکی تیز آتش گرفت ۱۱۴
بگفتند با زال ببراست آن
که آتش همی بارد اندر دهان ۱۱۵
برآمد به زین زال چون پیل مست
سپه را بفرمود و خود بر نشست ۱۱۶
چو ببر آمد از ژرف دریا به در
سوی لشکر آمد دمی پرشرر ۱۱۷
ز بس آتش افروخت اندر دهان
در و دشت شد آتشین در زمان ۱۱۸
سیلح از کف انداخت یک سر همه
برفتند چون بیم خورده رمه ۱۱۹
ز بهر سبک رفتن اندر گریز
یک افکند درع و یکی تیغ تیز ۱۲۰
یکی جوشن افکند و دیگر عمود
گریزان و بر کوه رفتند چو دود ۱۲۱
بماندند بر جایگه شاه و زال
سپهبد به کینه برافراشت بال ۱۲۲
چو با ببر ناورد پای ستیز
عنان را بپیچید و شد در گریز ۱۲۳
ابا رای برکه گرفتند جای
بیفشرد در جنگ البرز پای ۱۲۴
ز خواهش بیامد چو گودرز پیش
کز این آتش اکنون بپرهیز خویش ۱۲۵
شراری به دل بر نهادند دست
مکن روی از ببر جای بد است ۱۲۶
پدر آن که با شیر بد هم نبرد
گریزان شد و هیچ کاری نکرد ۱۲۷
بخندید البرز گفتا خموش
تو در کوه رو با گلیمینه گوش ۱۲۸
نکوش اندر این بحر از آزار من
مشو بار من چون نیی یار من ۱۲۹
برو گر کنم روی هامون بنفش
نشانه کنم کاویانی درفش ۱۳۰
چو گودرز بشنید گشت او خموش
به که رفت او با گلیمینه گوش ۱۳۱
چو ببر اندر آمد در آن رزمگاه
بسی خورد ساز و سلیح سپاه ۱۳۲
به سوی تهمتن روان گشت تنگ
تهمتن برآشفت همچون نهنگ ۱۳۳
کمان را به قربان گرفته به دست
برآورد تیری به زه بر نشست ۱۳۴
سه چوب خدنگ از کمان پی زپی
بزد بر سر ببر آن نازکی ۱۳۵
وز آن تیرنامد مرادش به مشت
بدین سان که شد تیر او را نکشت ۱۳۶
فرود آمد از بارگی دیوبند
در خانه آهنین برفکند ۱۳۷
سوی خانه شد ببر آتش فشان
کشید از نفس خانه را خود کشان ۱۳۸
دم آورد آن خانه را خود کشید
درون تا شدش حلق برهم درید ۱۳۹
چپ و راست بر حلق او تیغ تیز
نشست و نبودش دگر خود ستیز ۱۴۰
دهن همچو غاری شد از هم فراخ
چه ها داشتی اندر آن سنگلاخ ۱۴۱
تهمتن کمان را برارنده کرد
صدو شصت تیرش گذارنده کرد ۱۴۲
کفش آتش تیر را جمله سوخت
چنانش چپ و راست بر هم بدوخت ۱۴۳
بیفتاد بر خاک و زار و نژند
برون شد ز خانه گو دیو بند ۱۴۴
بیفشرد بازو به شمشیر تیز
زدش بر شکم چند زخم ستیز ۱۴۵
برآمد دوان ببر آتش فشان
ابر سوی دریا همی شد روان ۱۴۶
چو البرز دیدش زغم یار گشت
به خود گفت کم رنج بر باد گشت ۱۴۷
زفتراک بگشاد پیچان کمند
زجا جست و در گردن او فکند ۱۴۸
قدمگاه را بر زمین کرد سخت
به زور خداوند دادار بخت ۱۴۹
زدریا پس او روی برگاشتش
به گرز گران بازو افراشتش ۱۵۰
چو دانست جانش برآمد زتن
به زین اندر آمد گو پیلتن ۱۵۱
وز آن روی، گودرز در اضطراب
که فردا به دستان چه گویم جواب ۱۵۲
چه عذر آورم گر پذیرد همی
که تقصیر بر من نگیرد همی ۱۵۳
به گودرز گفتا گلیمینه گوش
که چندین به دستان چه داری خروش ۱۵۴
بیا تا که ما در بلندی رویم
به کوه و بیابان یکی بنگریم ۱۵۵
ببینیم کو را چه آمد به پیش
کزو نوش برباخت زهرش به نیش ۱۵۶
بگفتا بلندی رویم ناخوشست
که از ببر، این دشت پرآتشست ۱۵۷
مبادا کشیم از سر کوه سر
بسوزیم از آن آتش شعله ور ۱۵۸
هم آخر برفتند دل پرنهیب
بر افراز کوه گران از نشیب ۱۵۹
بدیدند آن اژدهایی درفش
زده زو شده روی هامون بنفش ۱۶۰
شتابان از آن که به زیر آمدند
بر پهلوان دلیر آمدند ۱۶۱
از آن روی، دستان خروشان به درد
به دل گفت البرز را ببر خورد ۱۶۲
چنین گفت با نامداران هند
نه در روم و چین و نه در هند و سند ۱۶۳
به گیتی چو البرز مردی نخاست
چو او نامداری به زور از کجاست ۱۶۴
دریغا یل نامور خوار شد
برو روز روشن، شب تار شد ۱۶۵
در آن بد که آمد دوان دیده بان
بدو گفت کای نامور پهلوان ۱۶۶
مخور غم که اندیشه ها هیچ نیست
که البرز از ببر، دل ریش نیست ۱۶۷
دم آتش افشان او گشت سرد
فتاده است بیجان به دشت نبرد ۱۶۸
چو بشنید شه این سخن خیره ماند
به البرز یل آفریرن ها بخواند ۱۶۹
بدید آن درفش اژدهایی به پای
ستاده برش گرد لشکر نپای ۱۷۰
چمان و چران باره پیل تن
خروشان و جوشان و کف بر دهن ۱۷۱
که یعنی سپهبد گو شیر نر
ز فیروزی از ببر ببریده سر ۱۷۲
فروماند زال زر اندر شگفت
سرانگشت حیرت به دندان گرفت ۱۷۳
زبانش دعا کرد بر پهلوان
به دل گفت کاین کاش ببر بیان ۱۷۴
بخوردی ورا خوار در انجمن
مگر بازگشتی گزندش به من ۱۷۵
نداریم ما نیز از این ننگ یاد
که فردا ز ما باج خواهد ستاد ۱۷۶
دریغا که ایران به ننگ اندر است
سر من به کام نهنگ اندر است ۱۷۷
ازین بد که آمد گلیمینه گوش
به نزدیک آن پیره سر پر خروش ۱۷۸
به دستان چنین گفت کای نیکمرد
چه بد دیده ای تو به البرز مرد ۱۷۹
چرا دشمنی تو ایا نیک نام
که این است پور تو رستم به نام ۱۸۰
بگفتش سراسر همه شرح حال
از آن گفته بشکفته شد قلب زال ۱۸۱
روان شد در آن دم بر پهلوان
ز شوق او رخش همچو باد دمان ۱۸۲
رسیدش چو نزدیک آن دیوبند
دو دستش حمایل به گردن فکند ۱۸۳
که دارنده ملک ایران تویی
نوازنده ملک ایران تویی ۱۸۴
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد ۱۸۵
به کام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند ۱۸۶
پس از آفرین رستم پیلتن
بفرمود تا نامور انجمن ۱۸۷
که کندند پوستش همی تافتند
ز بهرش یکی جوشنی ساختند ۱۸۸
جهانی از آن پیلتن روشن است
که ببر بیانش همی جوشن است ۱۸۹
گشاده دل و نیکخواه آمدند
از آنجا به مهمان شاه آمدند ۱۹۰
پس از خوردن شب ورا شاه گفت
حدیثی به رستم چو گل برشکفت ۱۹۱
که دارم پس پرده یک دختری
سمن داغ و گل پیرهن دلبری ۱۹۲
جمالش هم از ماه نو برتر است
دو ابرویش از ماه هم بهتر است ۱۹۳
بیارم اگر زآن پسندش کنی
به هم آبخورارجمندش کنی ۱۹۴
تهمتن ازو این سخن چو شنفت
به دامان لطفی برآویخت و گفت ۱۹۵
که از وی حیاتم ابر لب رسان
بفرمود تا قاضی آمد چو باد ۱۹۶
همان شب نکاح مه و مشتری
ببستند با نیک هم اختری ۱۹۷
به شاهین، تذرو جهان پیر شد
تذرو جهان عاقبت زیر شد ۱۹۸
تهمتن میان از طلب جای جست
همی از صدف جای گوهر بجست ۱۹۹
چو افکند شاهین، تذرو از جهان
ز ساقش کمر کرد اندر میان ۲۰۰
به گردن ورا ساعدش زد به طوی
وز آن حوض انداخت ماهی بدوی ۲۰۱
الف بر دو شاخ الف لام کرد
کلید زر از نقره خام کرد ۲۰۲
زگوهر که چون در صدف گشت پر
از آن داد یزدان یکی دانه در ۲۰۳
مر آن دانه در، فرامرز بود
سرافراز و فیروز هر مرز بود ۲۰۴
دگر روز دستان ابا آن سپاه
تهمتن که او بود لشکر پناه ۲۰۵
سوی شهر ایران گرفتند راه
به ایران رسیدند با آن سپاه ۲۰۶
به پایان شد این داستان کهن
دگر از فرامرز بشنو سخن ۲۰۷
به کف نیزه بگرفت از بهر جنگ ۱
فرو برد پا در هلال رکاب
به زین اندر آمد یل کامیاب ۲
همی راند باره به دشت نبرد
که ناگه بیامد یکی تیره گرد ۳
برون آمد از گرد دیوی به دشت
که از دیدنش آسمان خیره گشت ۴
سرش گنبدی بود و بالا منار
دو دستش بدی چون دو شاخ چنار ۵
لبش خور هندی و حق شاخ شاخ
دهان، چون لب کوره از هم فراخ ۶
دماغش بدی چون تنور آسیاب
دو چشمش بدی مشعل کامیاب ۷
مرو را بدی چون گلیمش دو گوش
سیه چهره نامش گلیمینه گوش ۸
میان را به زنجیر بر بسته تنگ
فروهشته قلابه همچو سنگ ۹
چو آدم همی آمدی سوی جنگ
نبودی به چنگش بجز پاره سنگ ۱۰
اگر کوه خوردی ز سنگش یکی
ز پا اندر افتاد او بی شکی ۱۱
بیامد شتابان در آن جایگاه
بایستاد هر سوی کرد او نگاه ۱۲
سپه دید و مردان بسیار جنگ
ز هر سو سرا پرده رنگ رنگ ۱۳
بپرسید کاین لشکر و جنگ کیست
سرا پرده و رونق و رنگ کیست ۱۴
یکی گفت کاین لشکر زال سام
که ببر از نهیبش گذارد کنام ۱۵
چو بشنید آن دیو از آن نام زال
برآورد بازو برافراشت یال ۱۶
بینداخت بر لشکرش پاره سنگ
گرفتی همی سنگ دیگر به چنگ ۱۷
ده و دو تن از مرد کشت و ستور
بدیدند کشواد و قارن ز دور ۱۸
زجا باد پایان برانگیختند
زپیکار باره برآویختند ۱۹
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
برایشان بینداخت یک پاره سنگ ۲۰
بزد گردن اسب کشواد گرد
بیفتاد باره همان دم بمرد ۲۱
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
ابر اسب قارن بزد بر شگفت ۲۲
که باره به خاک اندر افتاد پست
گرفت او سبک سنگ دیگر به دست ۲۳
پراکنده شد لشکر از گرد زال
گریزنده هر یک سراسیمه حال ۲۴
برانگیخت باره برآمد به جوش
بیامد به نزد گلیمینه گوش ۲۵
چو پتیاره آن دید از آن بر شگفت
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت ۲۶
برآورد بر سر فرو کوفت یال
شدش خورد تارک از آن سنگ زال ۲۷
بیفتاد زال از تکاور سمند
بیفتاد مرکب به خاک نژند ۲۸
چو دید آن چنان زال غمناک گشت
بغرید پتیاره از پهن دشت ۲۹
چو برخاست زال از زمین، آن زمان
ز غصه دلش گشت او پر زخون ۳۰
دگر نیز پتیاره از قهر زال
بزد بر سر زال زر تا به یال ۳۱
سپر بر سرآورد زال سوار
برآورد پتیاره باره به کار ۳۲
چو البرز از این گونه احوال دید
سپه را پراکنده بی حال دید ۳۳
گو گودل و گوسر و گونژاد
گو آهنین دل گو دل نهاد ۳۴
فرود آمد از باره چون پیل مست
ز دامان، گره بر کمرگاه بست ۳۵
پیاده یکی جنگ را ساز کرد
برآن دشت پتیاره آواز کرد ۳۶
چو بشکستی این لشکر و پیل و کوس
نمایی همی ریشخند و فسوس ۳۷
چو بشنید از و این گلیمینه گوش
چو جوشنده دریا برآمد به جوش ۳۸
ز قلابه سنگی گرفت آن زمان
زکین سوی البرز کردش روان ۳۹
به چالاکی البرز شد در شگفت
گران سنگ را در هوا برگرفت ۴۰
پس آنگه برافراشت بالای سر
زد آن زشت پتیاره را بر کمر ۴۱
ز زنجیر و قلابه سنگ ها
همه در میانش بشد طوطیا ۴۲
چو پتیاره آن ضرب البرز دید
چنار قوی را به گل بر کشید ۴۳
سری پرستیز و دلی پرشتاب
بزد جنگ و بفکند از روی تاب ۴۴
برافراشت بالای سر آن زمان
بزد بر سر پهلوان جهان ۴۵
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۴۶
همان دم برآورد البرز جوش
گرفتش دو گوش گلیمینه گوش ۴۷
بپیچید از این پس که خاموش شد
بیفتاد بر خاک و بیهوش شد ۴۸
چو آن کوه پیکر برآمد ز جای
ابر سینه اش پهلوان کرد جای ۴۹
ببستش به خم کمند یلی
گو شیرفش پهلو زابلی ۵۰
به خاکش برآورد بر دوش بر
سوی خیمه بردش گو شیر نر ۵۱
شگفتی فروماند زال و سپاه
از آن زور و بازوی آن کینه خواه ۵۲
ندانست کس این دلیر از کجاست
در این دشت، باران جنگش چراست ۵۳
گو شیر دل پهلو دیوبند
خردمند بیدار و اختر بلند ۵۴
پس آنگه بیامد به جای نشست
مر او را ببوسید گودرز دست ۵۵
ثنا خواند بر پهلوان جهان
ز تو باد پشت و پناه کیان ۵۶
دگر گفت کای پهلوان زمین
که بر تو سزد صد هزار آفرین ۵۷
ز روی جهان نام تو کم مباد
روان مرا بی تو یک دم مباد ۵۸
طلسم افکن نره دیوان تویی
فروزنده نام ایران تویی ۵۹
زبان بر گشاد آنکه دیو پلید
ثنا خواند بر پهلوان چون سزید ۶۰
چنان زور و بازو که آن دیو دید
بجز بنده کی چاره خود ندید ۶۱
بدو گفت کای پهلوان جهان
منم بنده تو به هر دو جهان ۶۲
بکن حلقه نعل اسبم به گوش
که تا زنده ام حلقه باشد به گوش ۶۳
چنین گفت البرز، بخشیدمت
هم آنگه که بر زیر آوردمت ۶۴
مگر تو نسازی به من مکر و ریو
وگ نه برآرم دمار از تو دیو ۶۵
چو نیکویی از پهلوان دید دیو
ز دل کرد آنگه برون مکر و ریو ۶۶
کمر بست خدمتگری را میان
همی خیره شد او ابر پهلوان ۶۷
به البرز گفت ای سپهدار شیر
کز ایشان و جمع دلیران دلیر ۶۸
چه باشد که گویی به من نام خویش
همان منزل و جای و آرام خویش ۶۹
که من باز دانم که تو کیستی
بدین دشت کین از پی چیستی ۷۰
بدو گفت منم رستم زال سام
تهمتن مرا باب کردست نام ۷۱
بدو دیو گفت ای گو نامجوی
چرا آمدستی در این جنگجوی ۷۲
تهمتن گذشته بدو باز گفت
چو بشنید دیو این سخن بر شکفت ۷۳
در این حرف بودند کز آن انجمن
بیامد سبک قارن رزمزن ۷۴
پیام آوریدش ز دستان سام
ابا هدیه و اسب زرین لگام ۷۵
که این دیو دست توآمد به بند
نه با ماست کو خود مرا هست چند ۷۶
تو گر باج خواهی ز ایران سپاه
سوی هند بخرام و با من بیاه ۷۷
جداگونه با ببر جنگ آوریم
هر آن کو سرش زیر سنگ آوریم ۷۸
اگر ببر را من بسازم تباه
تو رو منزل و باج از من مخواه ۷۹
ز تو ببر اگر آنگهی یافت نیش
ترا باج آرم از اندازه بیش ۸۰
چو البرز بشنید خندید و گفت
که با پهلوان آفرین باد جفت ۸۱
مرا آرزو در دل این بود و بس
و گرنه نخواهیم ما چیز کس ۸۲
چنین گفت قارن به دستان سام
که راضی شد از هدیه و این پیام ۸۳
سرا پرده کندند و کردند بار
برفتند تا زان سوی هندبار ۸۴
بگفتند با شاه هندوستان
که زال آمد از شهر زابلستان ۸۵
پذیره شدن گرد لشکر بساز
دو منزل بیامد برش پیش باز ۸۶
ابا هم بدو آشکارا شدند
ابا همدمی با مدارا شدند ۸۷
ز البرز دستان همی گفت باد
همان رای البرز گفتند باز ۸۸
سه شب، زال با رای با هم نشست
به روز سیم کوس بر پیل بست ۸۹
شه هند با لشکری همچو کوه
همان زال با لشکر هم گروه ۹۰
کشیدند لشکر دو منزل به راه
همه غرق آهن چو کوه سیاه ۹۱
برفتند جایی که آن ببر بود
خروشان و جوشان و چون ابر بود ۹۲
بدیدند دشتی پر آتشکده
تر و خشک او جمله آتش زده ۹۳
بپرسید دستان فرخنده رای
چگونه زده آتش این کوه جای ۹۴
چرا آتش تیز افروختند
ز بهر چه این دشت را سوختند ۹۵
بدو گفت شه ای گو شیر مرد
کس از آدمی آتش اینجا نکرد ۹۶
دم ببر زین گونه آتش زنست
نشانش کنون بر شما روشنست ۹۷
ازو خیره شد زال و چیزی نگفت
به هم رفت چون غنچه ناشکفت ۹۸
شنیدند لشکر کشیدند صف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف ۹۹
پیامی فرستاد به البرز زال
که ای نامور پهلو بی همال ۱۰۰
نبرد اول بار، گردن مراست
چو من مانده گشتم پس آنگه تراست ۱۰۱
چو بشنید البرز گفتار راست
نبرد اول بار گردن شماست ۱۰۲
چنین گفت با دیده بان زال زر
که بر گوی از ببر غران خبر ۱۰۳
بدو دیده بان گفت کای کامیاب
بود هفته تا ببر رفته در آب ۱۰۴
همان دم که آید ز دریا برون
شما را کنم آشکارا از آن ۱۰۵
جهان دیده دستان به همراه رای
دو هفته در آن دشت کردند جای ۱۰۶
ولیکن به یک هفته البرز مرد
یکی خانه آهنی ساز کرد ۱۰۷
درازی و پنهای او صد کمند
بفرمود تا ساختند ارجمند ۱۰۸
همه خنجر آب داده به زهر
نشاند اندر آن پهلو پرهنر ۱۰۹
کنارش همه خنجر جان ستان
نشاند آن چنان پهلوان جهان ۱۱۰
میانش یکی خانه از بهر خود
بفرمود کردند چونین که بد ۱۱۱
بپرداخت استاد از آن خانه دست
زاندیشه و فکر، یک سو نشست ۱۱۲
وز آن سو دگر زال سام سوار
همی بود مر ببر را انتظار ۱۱۳
زناگه بدیدند دریا شگفت
میانش یکی تیز آتش گرفت ۱۱۴
بگفتند با زال ببراست آن
که آتش همی بارد اندر دهان ۱۱۵
برآمد به زین زال چون پیل مست
سپه را بفرمود و خود بر نشست ۱۱۶
چو ببر آمد از ژرف دریا به در
سوی لشکر آمد دمی پرشرر ۱۱۷
ز بس آتش افروخت اندر دهان
در و دشت شد آتشین در زمان ۱۱۸
سیلح از کف انداخت یک سر همه
برفتند چون بیم خورده رمه ۱۱۹
ز بهر سبک رفتن اندر گریز
یک افکند درع و یکی تیغ تیز ۱۲۰
یکی جوشن افکند و دیگر عمود
گریزان و بر کوه رفتند چو دود ۱۲۱
بماندند بر جایگه شاه و زال
سپهبد به کینه برافراشت بال ۱۲۲
چو با ببر ناورد پای ستیز
عنان را بپیچید و شد در گریز ۱۲۳
ابا رای برکه گرفتند جای
بیفشرد در جنگ البرز پای ۱۲۴
ز خواهش بیامد چو گودرز پیش
کز این آتش اکنون بپرهیز خویش ۱۲۵
شراری به دل بر نهادند دست
مکن روی از ببر جای بد است ۱۲۶
پدر آن که با شیر بد هم نبرد
گریزان شد و هیچ کاری نکرد ۱۲۷
بخندید البرز گفتا خموش
تو در کوه رو با گلیمینه گوش ۱۲۸
نکوش اندر این بحر از آزار من
مشو بار من چون نیی یار من ۱۲۹
برو گر کنم روی هامون بنفش
نشانه کنم کاویانی درفش ۱۳۰
چو گودرز بشنید گشت او خموش
به که رفت او با گلیمینه گوش ۱۳۱
چو ببر اندر آمد در آن رزمگاه
بسی خورد ساز و سلیح سپاه ۱۳۲
به سوی تهمتن روان گشت تنگ
تهمتن برآشفت همچون نهنگ ۱۳۳
کمان را به قربان گرفته به دست
برآورد تیری به زه بر نشست ۱۳۴
سه چوب خدنگ از کمان پی زپی
بزد بر سر ببر آن نازکی ۱۳۵
وز آن تیرنامد مرادش به مشت
بدین سان که شد تیر او را نکشت ۱۳۶
فرود آمد از بارگی دیوبند
در خانه آهنین برفکند ۱۳۷
سوی خانه شد ببر آتش فشان
کشید از نفس خانه را خود کشان ۱۳۸
دم آورد آن خانه را خود کشید
درون تا شدش حلق برهم درید ۱۳۹
چپ و راست بر حلق او تیغ تیز
نشست و نبودش دگر خود ستیز ۱۴۰
دهن همچو غاری شد از هم فراخ
چه ها داشتی اندر آن سنگلاخ ۱۴۱
تهمتن کمان را برارنده کرد
صدو شصت تیرش گذارنده کرد ۱۴۲
کفش آتش تیر را جمله سوخت
چنانش چپ و راست بر هم بدوخت ۱۴۳
بیفتاد بر خاک و زار و نژند
برون شد ز خانه گو دیو بند ۱۴۴
بیفشرد بازو به شمشیر تیز
زدش بر شکم چند زخم ستیز ۱۴۵
برآمد دوان ببر آتش فشان
ابر سوی دریا همی شد روان ۱۴۶
چو البرز دیدش زغم یار گشت
به خود گفت کم رنج بر باد گشت ۱۴۷
زفتراک بگشاد پیچان کمند
زجا جست و در گردن او فکند ۱۴۸
قدمگاه را بر زمین کرد سخت
به زور خداوند دادار بخت ۱۴۹
زدریا پس او روی برگاشتش
به گرز گران بازو افراشتش ۱۵۰
چو دانست جانش برآمد زتن
به زین اندر آمد گو پیلتن ۱۵۱
وز آن روی، گودرز در اضطراب
که فردا به دستان چه گویم جواب ۱۵۲
چه عذر آورم گر پذیرد همی
که تقصیر بر من نگیرد همی ۱۵۳
به گودرز گفتا گلیمینه گوش
که چندین به دستان چه داری خروش ۱۵۴
بیا تا که ما در بلندی رویم
به کوه و بیابان یکی بنگریم ۱۵۵
ببینیم کو را چه آمد به پیش
کزو نوش برباخت زهرش به نیش ۱۵۶
بگفتا بلندی رویم ناخوشست
که از ببر، این دشت پرآتشست ۱۵۷
مبادا کشیم از سر کوه سر
بسوزیم از آن آتش شعله ور ۱۵۸
هم آخر برفتند دل پرنهیب
بر افراز کوه گران از نشیب ۱۵۹
بدیدند آن اژدهایی درفش
زده زو شده روی هامون بنفش ۱۶۰
شتابان از آن که به زیر آمدند
بر پهلوان دلیر آمدند ۱۶۱
از آن روی، دستان خروشان به درد
به دل گفت البرز را ببر خورد ۱۶۲
چنین گفت با نامداران هند
نه در روم و چین و نه در هند و سند ۱۶۳
به گیتی چو البرز مردی نخاست
چو او نامداری به زور از کجاست ۱۶۴
دریغا یل نامور خوار شد
برو روز روشن، شب تار شد ۱۶۵
در آن بد که آمد دوان دیده بان
بدو گفت کای نامور پهلوان ۱۶۶
مخور غم که اندیشه ها هیچ نیست
که البرز از ببر، دل ریش نیست ۱۶۷
دم آتش افشان او گشت سرد
فتاده است بیجان به دشت نبرد ۱۶۸
چو بشنید شه این سخن خیره ماند
به البرز یل آفریرن ها بخواند ۱۶۹
بدید آن درفش اژدهایی به پای
ستاده برش گرد لشکر نپای ۱۷۰
چمان و چران باره پیل تن
خروشان و جوشان و کف بر دهن ۱۷۱
که یعنی سپهبد گو شیر نر
ز فیروزی از ببر ببریده سر ۱۷۲
فروماند زال زر اندر شگفت
سرانگشت حیرت به دندان گرفت ۱۷۳
زبانش دعا کرد بر پهلوان
به دل گفت کاین کاش ببر بیان ۱۷۴
بخوردی ورا خوار در انجمن
مگر بازگشتی گزندش به من ۱۷۵
نداریم ما نیز از این ننگ یاد
که فردا ز ما باج خواهد ستاد ۱۷۶
دریغا که ایران به ننگ اندر است
سر من به کام نهنگ اندر است ۱۷۷
ازین بد که آمد گلیمینه گوش
به نزدیک آن پیره سر پر خروش ۱۷۸
به دستان چنین گفت کای نیکمرد
چه بد دیده ای تو به البرز مرد ۱۷۹
چرا دشمنی تو ایا نیک نام
که این است پور تو رستم به نام ۱۸۰
بگفتش سراسر همه شرح حال
از آن گفته بشکفته شد قلب زال ۱۸۱
روان شد در آن دم بر پهلوان
ز شوق او رخش همچو باد دمان ۱۸۲
رسیدش چو نزدیک آن دیوبند
دو دستش حمایل به گردن فکند ۱۸۳
که دارنده ملک ایران تویی
نوازنده ملک ایران تویی ۱۸۴
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد ۱۸۵
به کام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند ۱۸۶
پس از آفرین رستم پیلتن
بفرمود تا نامور انجمن ۱۸۷
که کندند پوستش همی تافتند
ز بهرش یکی جوشنی ساختند ۱۸۸
جهانی از آن پیلتن روشن است
که ببر بیانش همی جوشن است ۱۸۹
گشاده دل و نیکخواه آمدند
از آنجا به مهمان شاه آمدند ۱۹۰
پس از خوردن شب ورا شاه گفت
حدیثی به رستم چو گل برشکفت ۱۹۱
که دارم پس پرده یک دختری
سمن داغ و گل پیرهن دلبری ۱۹۲
جمالش هم از ماه نو برتر است
دو ابرویش از ماه هم بهتر است ۱۹۳
بیارم اگر زآن پسندش کنی
به هم آبخورارجمندش کنی ۱۹۴
تهمتن ازو این سخن چو شنفت
به دامان لطفی برآویخت و گفت ۱۹۵
که از وی حیاتم ابر لب رسان
بفرمود تا قاضی آمد چو باد ۱۹۶
همان شب نکاح مه و مشتری
ببستند با نیک هم اختری ۱۹۷
به شاهین، تذرو جهان پیر شد
تذرو جهان عاقبت زیر شد ۱۹۸
تهمتن میان از طلب جای جست
همی از صدف جای گوهر بجست ۱۹۹
چو افکند شاهین، تذرو از جهان
ز ساقش کمر کرد اندر میان ۲۰۰
به گردن ورا ساعدش زد به طوی
وز آن حوض انداخت ماهی بدوی ۲۰۱
الف بر دو شاخ الف لام کرد
کلید زر از نقره خام کرد ۲۰۲
زگوهر که چون در صدف گشت پر
از آن داد یزدان یکی دانه در ۲۰۳
مر آن دانه در، فرامرز بود
سرافراز و فیروز هر مرز بود ۲۰۴
دگر روز دستان ابا آن سپاه
تهمتن که او بود لشکر پناه ۲۰۵
سوی شهر ایران گرفتند راه
به ایران رسیدند با آن سپاه ۲۰۶
به پایان شد این داستان کهن
دگر از فرامرز بشنو سخن ۲۰۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۷
۲۸۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۶ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت اول
گوهر بعدی:بخش ۸ - آغاز داستان فرامرز پور رستم زال و بانو گشسب خواهر او
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.