هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان رستم و منوچهر از شاهنامه فردوسی است. در این بخش، منوچهر شاه ایران از زال و رستم میخواهد تا به هندوستان بروند و با یک ببر غران مبارزه کنند. رستم جوان با وجود مخالفت پدرش زال، تصمیم میگیرد به تنهایی به این مأموریت برود. او با نمایش قدرت و شجاعت، سپاه زال را شکست میدهد و در نهایت زال نیز مجبور به پذیرش تواناییهای او میشود.
رده سنی:
12+
این متن دارای مضامین حماسی و جنگآوری است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامناسب باشد. همچنین، استفاده از زبان کهن و پیچیدهی شاهنامه ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد. با این حال، برای نوجوانان و بزرگسالان میتواند جذاب و آموزنده باشد.
بخش ۶ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت اول
به نام خداوند مشکل گشای
که او هست بر نیک و بد رهنما ۱
گذارنده این سخن داستان
چنین گفت از گفته باستان ۲
که روزی در ایام فصل بهار
منوچهر بر تخت بد شهریار ۳
کلاه کئی بر سر افراشته
نکو خسروی مجلس آراسته ۴
همه پهلوانان ایرانیان
به خدمت، کمر بسته اندر میان ۵
فراز یکی کرسیی زرنگار
نشسته بدان زال سام سوار ۶
به یک دست او بود گودرز و گیو
ز سوی دیگر پور گشواد نیو ۷
جهان پهلوان رستم زال سام
در آن بزم بد ده هفتش تمام ۸
ز نقل و می و باده خوشگوار
ز بوی خوش، آن چیز کاید به کار ۹
همه اندر آن بزم آماده بود
سر و زلف ساقی به کف داده بود ۱۰
نشسته در آن بزم شاه جهان
دلش فارغ از غصه های جهان ۱۱
گه از سلم گفتی سخن، گه ز تور
گه از درد ایرج شدی ناصبور ۱۲
که ناگه فرستاده آمد ز در
که ای شاه نیکوی والاگهر ۱۳
فرستاده شاه هندم بدان
به نزدیک آن شاه ایرانیان ۱۴
که شاها به غم، پایمال اندریم
ابا اژدها در جدال اندریم ۱۵
به هندوستان، ببری آمد پدید
ندیده زمانه نه دوران شنید ۱۶
درازی و پهنای او صد کمند
بود بیشتر ای شه ارجمند ۱۷
نفس چون به هامون در آرد کنون
شود از تفش آب دریا چو خون ۱۸
ز دود دمش هند پر آتش است
تو فریاد رس کان شها ناخوش است ۱۹
سوی سبزه زاری گر آرد گذر
بسوزد ز دود دمش خشک و تر ۲۰
خورد آهن و روی و مس، جمله پاک
همین دم نیارد سوی سنگ و خاک ۲۱
منوچهر از وی سخن گوش کرد
زسر، عقل، یکسر فراموش کرد ۲۲
نگه کرد بر روی زال سوار
بدو گفت کای پهلو نامدار ۲۳
دل دشمن از تیغ تو پر هراس
پراکنده دل خاطر و ناسپاس ۲۴
چو دست آوری سوی گرزگران
دل خاره گردد چو آب روان ۲۵
زمادر، چو تو زادی ای پاک زاد
زدشمن، کس از ما نیاورد یاد ۲۶
چو گیری به کف، نیزه آتشی
فلک با تو ناید به گردن کشی ۲۷
دل من ز مهر تو نازد همی
بدین خوب چهر تو نازد همی ۲۸
همه از دلیران شمشیر زن
گزین کن یکی نامدار انجمن ۲۹
از ایدر، سوی هند رو با سپاه
مگر سازی آن ببر غران تباه ۳۰
چو بشنید زال از شه این گفت راست
زمین را ببوسید و بر پای خاست ۳۱
بگفتا که ای شهریار جهان
کمر بسته دارم به خدمت میان ۳۲
تو بر تخت بنشین و دل شاد دار
از آن جانور من برآرم دمار ۳۳
چو بشنید رستم از او این سخن
زجا جست و گفت ای شه انجمن ۳۴
بفرما بدین رزم رفتن مرا
ز گردان برافراز گردن مرا ۳۵
پدر گرچه رانده گهی دار و گیر
میان بسته دارد چو شیر دلیر ۳۶
نباشد به نزدیک یزدان نکوی
تن آسوده پور و پدر جنگجوی ۳۷
کنون من بدین رزم بندم کمر
تن آسوده باشد که باید پدر ۳۸
مرا آن درست است کان جانور
به دست منش جان برآید به سر ۳۹
پدر گر چه از شیر نر برتر است
مر آن جانور را نه اندر خور است ۴۰
ز گفتار رستم بر آشفت زال
بدو زد یکی تازیانه دوال ۴۱
بدو گفت کی کودک خورد سال
چو داری به سر، عقل ای بی همال ۴۲
بدو گفت کی کودک کم خرد
ز آزادگان این نه اندر خورد ۴۳
که طفلی تو دو هفت ساله تمام
کنی پیش لشکر، مرا زشت نام ۴۴
چو تو کودک پروریده به ناز
کنی جنگ ببر بیان را تو ساز ۴۵
چو من پهلوانی که در هند و چین
نویسند نام مرا بر نگین ۴۶
مر آن جانور را نه اندر خورم
مگر کز تو از زور و تن کمترم ۴۷
زبانت بریدن ز بن در خور است
لبانت به هم دوختن بهتر است ۴۸
که تا بار دیگر نگویی چنین
میان بزرگان ایران زمین ۴۹
پس آنگه به گودرز کشواد گفت
که عقل و خرد مر ترا نیست جفت ۵۰
بگفتم ترا مر چنین چندگاه
میاور مر این طفل را نزد شاه ۵۱
ادب ورزش و عقل و هوش و خرد
که تا بچگان را ادب پرورد ۵۲
بدان سان دهش گوشمال و ادب
که از خاطر افتد مر این را تعب ۵۳
برآشفت زین گفته، گودرز گرد
برفت و تهمتن به همراه برد ۵۴
گزین کرد آنگاه زال سوار
سواران جنگی، ده و دو هزار ۵۵
چو کشواد و قارن، سران سپاه
براندند منزل به منزل سپاه ۵۶
دگر آنکه دانا دل و هوشمند
همی از تهمتن کند نقل، پند ۵۷
که چون پور کشواد گودرز گرد
مر او را به مجلس سوی خانه برد ۵۸
ز دستان، دل خود پرآزار کرد
برو چند چوب ادب کار کرد ۵۹
تهمتن برآشفت با او به جنگ
برو پنجه بگشاد بازوی جنگ ۶۰
بشد تند گودرز با او به جنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۶۱
چو بر یکدگر زورشان بازگشت
برآورد رستم به گودرز دست ۶۲
بزد مشت بر فرق گودرز سخت
که از پا در آمد چو شاخ درخت ۶۳
به برپروراننده بیداد کرد
گریبانش از دست وی چاک کرد ۶۴
تهمتن برون آمد از نزد وی
رخش گشته گلنار پر خون ز خوی ۶۵
همان دم سوی خانه آمد چو شیر
دلی پر زخون از پی دار و گیر ۶۶
سلیح دار را بانگ برزد بلند
که بگشا در گنج و اسباب چند ۶۷
سلیح نیاکان بیاور برم
بدان تا بدین سان یکی بنگرم ۶۸
ببینم سلیح که افزون تر است
کدامین از ایشان مرا بهتر است ۶۹
سلیح دار گفتار که تو کیستی
چنین تند و تیز از پی چیستی ۷۰
بد و گفت منم پور دستان سام
تهمتن مرا باب کردست نام ۷۱
چو بشنید آن مرد، بردش نماز
بدو گفت کای پهلو سرفراز ۷۲
که بی رای دستان فرخ نژاد
نیارم سلیح خانه را در گشاد ۷۳
بر آشفت رستم ز گفتار اوی
به سوی سلیح خانه بنهاد روی ۷۴
بزد پا و از پاشنه، در بکند
میان سلیح خانه خود را فکند ۷۵
سلیح دار چون دید برداشت گام
بدو بانگ زد رستم زال سام ۷۶
به یزدان که گر پیشتر پا نهی
سر خویش بر جای آن پا نهی ۷۷
بترسید آن مرد و ایستاد پای
درون رفت رستم چو تراژدهای ۷۸
میان سلیح خانه چون بنگرید
سلیح نیاکان، بسیار دید ۷۹
جداگونه هر یک بد انباشته
سلیح هم به جا هست بگذاشته ۸۰
از آن نامداران فرخنده نام
گزید آن سلیح سپهدار سام ۸۱
بزودی به مرد سلیح دار گفت
به یزدان که او هست بی یار و جفت ۸۲
اگر فاش سازی تو این راز من
نمایی به کس راز و آغاز من ۸۳
وز اینجا سوی هند گردم سوار
از آن جانور من برآرم دمار ۸۴
پس آنگاه هستیم تو را کینه خواه
کنم روزگارت چو نیل سیاه ۸۵
بدو گفت بگذار ایدر تو رای
بدین کار با کس نیم رهنمای ۸۶
نگویم به کس راز از ایدر سخن
تو دانی کنون هر چه خواهی بکن ۸۷
تهمتن ز گفتار او گشت شاد
بپوشید در دم سلیح همچو باد ۸۸
تن یک تنه راه اندر گرفت
پی لشکر زال زر برگرفت ۸۹
تهمتن ز گودرز چو گشت دور
ز دوریش گودرز شد ناصبور ۹۰
به دل گفت از کودک نو رسید
به سر بر بلاهم بخواهد رسید ۹۱
که هنگام طفلی است مانند یوز
دریغا به مادر نزادی هنوز ۹۲
گر او را بد آید از این ره گذر
ندانم چه گویم بر زال زر ۹۳
بگفت این و بر بارگی بر نشست
کمر بست نیزه گرفته به دست ۹۴
جهاندیده گودرز کشواد گرد
پی رستم زال بگرفت و برد ۹۵
ز پس کرد رستم همان گه نظر
بدید از پس خویش آن نامور ۹۶
بدانست گودرز آید به پیش
که او مهربانست چون جان خویش ۹۷
همان دم بایستاد بر جای خویش
چنین تا که گودرز آمد به پیش ۹۸
تهمتن به اسب اندر آمد چو باد
به لب، حقه خاک را نقش داد ۹۹
پس آنگه رکابش ببوسید و گفت
که ای بخت یار و خرد گشته جفت ۱۰۰
به دل ترس و اندیشه یک سوی کن
به من بهتر از مهر دل روی کن ۱۰۱
ببینی که این کودک خوردسال
هنر چون نماید همین دم به زال ۱۰۲
سپاه ورا جمله بر هم زنم
که این جنگ و پیکار و کین دم زنم ۱۰۳
کشم حلقه نقره در گوش اوی
که از سر برون گرددش هوش اوی ۱۰۴
بدان تا ببینند مردی من
ازین یال و کوپال و گردی من ۱۰۵
بزد تازیانه مرا گفت سرد
خودش مرد دید و مرا شیر خورد ۱۰۶
اگر همرهی، گام بردار و آی
وگرنه مگو حرف و رو باز جای ۱۰۷
چو بشنید گودرز چیزی نگفت
به ناچار با او ره اندر گرفت ۱۰۸
همه روز از پس همی تاختند
به روز سوم روز بر ساختند ۱۰۹
رسیدند بر لشکر زال زر
به تندی بکردند از ایشان گذر ۱۱۰
پی لشکر قارن رزم زن
گرفت آن زمان پهلو پیل تن ۱۱۱
چو دو روزه راه دگر تاختند
به نزدیک خود اندر انداختند ۱۱۲
شب تیره بد، ماه پیدا نبود
به دل هیچشان فکر و غوغا نبود ۱۱۳
سپهدار گو قارن رزم زن
به پیش سپه بعضی از انجمن ۱۱۴
تهمتن به گودرز کشواد گفت
که عقل و خرد مر تو را نیست جفت ۱۱۵
به یزدان و دادار خورشید و ماه
به جان و سرشاه و تخت و کلاه ۱۱۶
اگر با سپاه آشنایی دهی
در این تیره شب، روشنایی دهی ۱۱۷
نیایم دگر با تو در سیستان
نبینم دگر خویش و هم دوستان ۱۱۸
که تا زنده ام با تو کین آورم
نه پا در رکاب از زمین آورم ۱۱۹
چو بشنید گودرز، سوگند خورد
بدین نیلگون گنبد لاجورد ۱۲۰
که راز تو با کس نگویم همی
ره روشنایی نجویم همی ۱۲۱
چو رستم شنید این سخن گشت شاد
در شادمانی به خود برگشاد ۱۲۲
بپوشید اندر زمان، ساز جنگ
میان را به زنجیر بربست تنگ ۱۲۳
به گردن برآورد رومی عمود
سواره شد و نیزه را در ربود ۱۲۴
برانگیخت باره گو جنگ خواه
زپشت سپه شد به پیش سپاه ۱۲۵
بغرید چون شیر نر در شکار
بلرزید آن مرد و اسب و سوار ۱۲۶
از آن نعره افتاد قارون به جوش
برآورد گرز گران را به دوش ۱۲۷
بیامد به نزد تهمتن چو باد
به دشنام قارن زبان برگشاد ۱۲۸
بدو گفت کی خیرگی مرد شوم
بگو کز چه مرز و چه آباد بوم ۱۲۹
سر ره گرفتی و راه تو چیست
ندانی که این لشکر و پیل کیست ۱۳۰
سپاه گرانمایه زال زر است
که ایران سپه را سپهبد سر است ۱۳۱
بکش از طمع پای گستاخ را
که ناخورده کس میوه این باغ را ۱۳۲
بگو نام تا دانمت کیستی
چنین تند و تیز از پی چیستی ۱۳۳
تهمتن از و این سخن چون شنفت
مرا نام البرز خوانند گفت ۱۳۴
بینداز از خواسته هر چه هست
ز بعضی شترها و پیلان مست ۱۳۵
یکایک مرا هدیه پیش آورید
پس آنگه ازین سرزمین بگذرید ۱۳۶
چو بشنید قارن برانگیخت اسب
درآمد به میدان چو آذر گشسب ۱۳۷
عمود گران برد بالای سر
بدان تا زند پیل تن را کمر ۱۳۸
تهمتن بر آشفت چو پیل مست
گرفت از هوا گرز آن شیر دست ۱۳۹
بپیچید گرز از کفش دور کرد
پس آنگه برآورد گرز نبرد ۱۴۰
چو کشواد قارن بدین گونه دید
هم آنکه گران گرز را بر کشید ۱۴۱
به گرز اندر آمد گو که فکن
بزد گرز بر شانه پیل تن ۱۴۲
تهمتن بخندید و بگشاد چنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۱۴۳
بکندش ز زین و بزد بر زمین
ببستش به خم کمند گزین ۱۴۴
دلیران ایران چو شیر ژیان
گرفتند یکسر ورا در میان ۱۴۵
به چندان که بر وی بر آشوفتند
به چندان که گرزش به تن کوفتند ۱۴۶
نه سستی گرفت اندر آن رزمگاه
نه بی خنده گشتی در آن رزمگاه ۱۴۷
از ایشان دو صد تن گرفت و ببست
دگر لشکر از پیش رخشش نجست ۱۴۸
برفتند یکسر بر زال زر
بگفتند با او ازین ره گذر ۱۴۹
که البرز نامی به ما ره ببست
به تنها سپه را به هم برشکست ۱۵۰
ببسته است کشواد و قارن به هم
زجنگی سواران، دو صد بیش و کم ۱۵۱
چو زال این سخنهای نشنیده دید
به لرزه در آمد به مانند بید ۱۵۲
ازین گفته، خونش برآمد به جوش
به زین اندر آمد بزد یک خروش ۱۵۳
بیامد شتابان بدان رزمگاه
بگردش سپهبد به هر سو نگاه ۱۵۴
زده دید آن خیمه خویشتن
نشسته میانش گو پیل تن ۱۵۵
نهاده به سر ترک، در بر، زره
زره را زده بر گریبان گره ۱۵۶
کمندی به بازو و اسبی به زین
خروشان و جوشان چو دریای چین ۱۵۷
چو کشواد و قارن به بند گران
نشسته میانش چو کند آوران ۱۵۸
بپیچید و خشمش بشد زال زر
به دل گفت کاین را نمایم هنر ۱۵۹
مگر کز هنر، دل هراسانمش
پس آنگه بگیرم بترسانمش ۱۶۰
بگفت این و غرید مانند ابر
بیامد تهمتن بسان هژبر ۱۶۱
بزد چنگ بر تنگ مرکب چو سنگ
گرفتش بدان سان که آمد به جنگ ۱۶۲
سر و پای اسب گرانمایه زال
گرفت آن هنر پرور نیک فال ۱۶۳
به چندان که زد پاشنه، زال سام
دگر باره پایش نه بنهاد گام ۱۶۴
شد اندوهگین، زال سام سوار
که بر ما بر آشفته شد روزگار ۱۶۵
به ببر بیان سوی جنگ آمدیم
که ناله به سوی نهنگ آمدیم ۱۶۶
جهان پهلوانان روی زمین
چو مصر و چو روم و چو ماچین و چین ۱۶۷
نتابند یک ضرب گرزم به جنگ
عمود مرا کس نگیرد به چنگ ۱۶۸
بلا هست همانا که بر ما رسید
ندانم که از وی چه خواهیم دید ۱۶۹
اگر بدهمش باج، ننگی بود
وگر ندهمش، شیر جنگی بود ۱۷۰
چه سازم، ندانم چه کار آورم
که این شیر نر زیر پای آورم ۱۷۱
دگر گفت اندیشه نبود جز این
که سیمرغ را من بخوانم برین ۱۷۲
چو البرز برگشت از جنگ باز
بشد نزد گودرز و بردش نماز ۱۷۳
ببوسید چشم و سرش پهلوان
بدو گفت کای پهلوان جهان ۱۷۴
نبرد یلان را تو اندر خوری
تو از سام و گر شسب افزون تری ۱۷۵
خرد پرور هوشمندان تویی
هنرور تویی، پیل دندان تویی ۱۷۶
چو بشنید البرز خندید و گفت
که با هوشمندان، خرد باد جفت ۱۷۷
اگر او نبودی همانا پدر
به چنگم نرفتی سلامت به در ۱۷۸
ندیدی که من حرمتش داشتم
بدو بازوی کین نیفراشتم ۱۷۹
بفرمود تا بندیان را ز بند
گشادند از تاب داده کمند ۱۸۰
برفتند نزد گرانمایه زال
بگفتند هر یک بدان شرح حال ۱۸۱
که البرز را باج باید نخست
که از دست وی باز گردیم درست ۱۸۲
برآشفت ازین گونه زال سوار
ازین گفته، گوینده را کرد خوار ۱۸۳
که ای کم خرد مرد بسیار گوی
مزن دم ازین گفته دیگر مگوی ۱۸۴
اگر باج بدهم من البرز را
چه دارم به کف، نیزه و گرز را ۱۸۵
ز گاه کیامرث تا این زمان
که بستد بگو باج از ایرانیان ۱۸۶
که البرز خواهد ز ما باج را
هر آن یاره و گوهر و تاج را ۱۸۷
چو فردا زند بر سپهر آفتاب
جهان می شود سر به سر زر ناب ۱۸۸
کمند کیان و من و تیغ و گرز
بگیرم ببندم به البرز برز ۱۸۹
جهان را بدو چشم گریان کنم
دل دیو و جادو هراسان کنم ۱۹۰
چو خورشید بدرید از شب، قفس
دم صبح از روشنی زد نفس ۱۹۱
برآورد سر، زال و از جای خواب
سر پر زکینه دلی پرشتاب ۱۹۲
یکی ترک به سر ز فولاد چین
نهاد آن خردمند با آفرین ۱۹۳
دو ابلق زده بر سر مهتری
نه از مهتری بلکه از کهتری ۱۹۴
کمر ترکش اندر میان کرد تنگ
که بودش صد و شصت تیر خدنگ ۱۹۵
به فتراک بر بست پیچان کمند
کمان را به بازوی تمکین فکند ۱۹۶
یکی گرز نهصد منی زیر زین
فروهشته آن گرد با آفرین ۱۹۷
سپر در پس پشت، پیچان کمند
پس آنگه روان شد چو کوه بلند ۱۹۸
درآمد به میدان چو شیر ژیان
به کف، تیغ و نیزه به بازو کمان ۱۹۹
وز آن روی البرز چون گشت روز
برآمد زجا گرد گیتی فروز ۲۰۰
زسندس قبایی بپوشید نرم
به پس کرد پس جوشن و خود گرم ۲۰۱
به سر، افسری برنهاده بلند
کز و خیره شد دیده هوشمند ۲۰۲
ز فولاد، زنجیرش اندر میان
کمر کرده اندر میان پهلوان ۲۰۳
کمر ترکش اندر میان تنگ بست
تو گفتی مگر کوه فولاد رست ۲۰۴
کمربند زنجیر زد بر غلاف
ببست و گره زد ابر روی ناف ۲۰۵
کمند خم اندر خم و چین به چین
به هم رفته چون زلف خوبان چین ۲۰۶
به فتراک بر بست آن پهلوان
به کوهه برآورد گرز گران ۲۰۷
که او هست بر نیک و بد رهنما ۱
گذارنده این سخن داستان
چنین گفت از گفته باستان ۲
که روزی در ایام فصل بهار
منوچهر بر تخت بد شهریار ۳
کلاه کئی بر سر افراشته
نکو خسروی مجلس آراسته ۴
همه پهلوانان ایرانیان
به خدمت، کمر بسته اندر میان ۵
فراز یکی کرسیی زرنگار
نشسته بدان زال سام سوار ۶
به یک دست او بود گودرز و گیو
ز سوی دیگر پور گشواد نیو ۷
جهان پهلوان رستم زال سام
در آن بزم بد ده هفتش تمام ۸
ز نقل و می و باده خوشگوار
ز بوی خوش، آن چیز کاید به کار ۹
همه اندر آن بزم آماده بود
سر و زلف ساقی به کف داده بود ۱۰
نشسته در آن بزم شاه جهان
دلش فارغ از غصه های جهان ۱۱
گه از سلم گفتی سخن، گه ز تور
گه از درد ایرج شدی ناصبور ۱۲
که ناگه فرستاده آمد ز در
که ای شاه نیکوی والاگهر ۱۳
فرستاده شاه هندم بدان
به نزدیک آن شاه ایرانیان ۱۴
که شاها به غم، پایمال اندریم
ابا اژدها در جدال اندریم ۱۵
به هندوستان، ببری آمد پدید
ندیده زمانه نه دوران شنید ۱۶
درازی و پهنای او صد کمند
بود بیشتر ای شه ارجمند ۱۷
نفس چون به هامون در آرد کنون
شود از تفش آب دریا چو خون ۱۸
ز دود دمش هند پر آتش است
تو فریاد رس کان شها ناخوش است ۱۹
سوی سبزه زاری گر آرد گذر
بسوزد ز دود دمش خشک و تر ۲۰
خورد آهن و روی و مس، جمله پاک
همین دم نیارد سوی سنگ و خاک ۲۱
منوچهر از وی سخن گوش کرد
زسر، عقل، یکسر فراموش کرد ۲۲
نگه کرد بر روی زال سوار
بدو گفت کای پهلو نامدار ۲۳
دل دشمن از تیغ تو پر هراس
پراکنده دل خاطر و ناسپاس ۲۴
چو دست آوری سوی گرزگران
دل خاره گردد چو آب روان ۲۵
زمادر، چو تو زادی ای پاک زاد
زدشمن، کس از ما نیاورد یاد ۲۶
چو گیری به کف، نیزه آتشی
فلک با تو ناید به گردن کشی ۲۷
دل من ز مهر تو نازد همی
بدین خوب چهر تو نازد همی ۲۸
همه از دلیران شمشیر زن
گزین کن یکی نامدار انجمن ۲۹
از ایدر، سوی هند رو با سپاه
مگر سازی آن ببر غران تباه ۳۰
چو بشنید زال از شه این گفت راست
زمین را ببوسید و بر پای خاست ۳۱
بگفتا که ای شهریار جهان
کمر بسته دارم به خدمت میان ۳۲
تو بر تخت بنشین و دل شاد دار
از آن جانور من برآرم دمار ۳۳
چو بشنید رستم از او این سخن
زجا جست و گفت ای شه انجمن ۳۴
بفرما بدین رزم رفتن مرا
ز گردان برافراز گردن مرا ۳۵
پدر گرچه رانده گهی دار و گیر
میان بسته دارد چو شیر دلیر ۳۶
نباشد به نزدیک یزدان نکوی
تن آسوده پور و پدر جنگجوی ۳۷
کنون من بدین رزم بندم کمر
تن آسوده باشد که باید پدر ۳۸
مرا آن درست است کان جانور
به دست منش جان برآید به سر ۳۹
پدر گر چه از شیر نر برتر است
مر آن جانور را نه اندر خور است ۴۰
ز گفتار رستم بر آشفت زال
بدو زد یکی تازیانه دوال ۴۱
بدو گفت کی کودک خورد سال
چو داری به سر، عقل ای بی همال ۴۲
بدو گفت کی کودک کم خرد
ز آزادگان این نه اندر خورد ۴۳
که طفلی تو دو هفت ساله تمام
کنی پیش لشکر، مرا زشت نام ۴۴
چو تو کودک پروریده به ناز
کنی جنگ ببر بیان را تو ساز ۴۵
چو من پهلوانی که در هند و چین
نویسند نام مرا بر نگین ۴۶
مر آن جانور را نه اندر خورم
مگر کز تو از زور و تن کمترم ۴۷
زبانت بریدن ز بن در خور است
لبانت به هم دوختن بهتر است ۴۸
که تا بار دیگر نگویی چنین
میان بزرگان ایران زمین ۴۹
پس آنگه به گودرز کشواد گفت
که عقل و خرد مر ترا نیست جفت ۵۰
بگفتم ترا مر چنین چندگاه
میاور مر این طفل را نزد شاه ۵۱
ادب ورزش و عقل و هوش و خرد
که تا بچگان را ادب پرورد ۵۲
بدان سان دهش گوشمال و ادب
که از خاطر افتد مر این را تعب ۵۳
برآشفت زین گفته، گودرز گرد
برفت و تهمتن به همراه برد ۵۴
گزین کرد آنگاه زال سوار
سواران جنگی، ده و دو هزار ۵۵
چو کشواد و قارن، سران سپاه
براندند منزل به منزل سپاه ۵۶
دگر آنکه دانا دل و هوشمند
همی از تهمتن کند نقل، پند ۵۷
که چون پور کشواد گودرز گرد
مر او را به مجلس سوی خانه برد ۵۸
ز دستان، دل خود پرآزار کرد
برو چند چوب ادب کار کرد ۵۹
تهمتن برآشفت با او به جنگ
برو پنجه بگشاد بازوی جنگ ۶۰
بشد تند گودرز با او به جنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۶۱
چو بر یکدگر زورشان بازگشت
برآورد رستم به گودرز دست ۶۲
بزد مشت بر فرق گودرز سخت
که از پا در آمد چو شاخ درخت ۶۳
به برپروراننده بیداد کرد
گریبانش از دست وی چاک کرد ۶۴
تهمتن برون آمد از نزد وی
رخش گشته گلنار پر خون ز خوی ۶۵
همان دم سوی خانه آمد چو شیر
دلی پر زخون از پی دار و گیر ۶۶
سلیح دار را بانگ برزد بلند
که بگشا در گنج و اسباب چند ۶۷
سلیح نیاکان بیاور برم
بدان تا بدین سان یکی بنگرم ۶۸
ببینم سلیح که افزون تر است
کدامین از ایشان مرا بهتر است ۶۹
سلیح دار گفتار که تو کیستی
چنین تند و تیز از پی چیستی ۷۰
بد و گفت منم پور دستان سام
تهمتن مرا باب کردست نام ۷۱
چو بشنید آن مرد، بردش نماز
بدو گفت کای پهلو سرفراز ۷۲
که بی رای دستان فرخ نژاد
نیارم سلیح خانه را در گشاد ۷۳
بر آشفت رستم ز گفتار اوی
به سوی سلیح خانه بنهاد روی ۷۴
بزد پا و از پاشنه، در بکند
میان سلیح خانه خود را فکند ۷۵
سلیح دار چون دید برداشت گام
بدو بانگ زد رستم زال سام ۷۶
به یزدان که گر پیشتر پا نهی
سر خویش بر جای آن پا نهی ۷۷
بترسید آن مرد و ایستاد پای
درون رفت رستم چو تراژدهای ۷۸
میان سلیح خانه چون بنگرید
سلیح نیاکان، بسیار دید ۷۹
جداگونه هر یک بد انباشته
سلیح هم به جا هست بگذاشته ۸۰
از آن نامداران فرخنده نام
گزید آن سلیح سپهدار سام ۸۱
بزودی به مرد سلیح دار گفت
به یزدان که او هست بی یار و جفت ۸۲
اگر فاش سازی تو این راز من
نمایی به کس راز و آغاز من ۸۳
وز اینجا سوی هند گردم سوار
از آن جانور من برآرم دمار ۸۴
پس آنگاه هستیم تو را کینه خواه
کنم روزگارت چو نیل سیاه ۸۵
بدو گفت بگذار ایدر تو رای
بدین کار با کس نیم رهنمای ۸۶
نگویم به کس راز از ایدر سخن
تو دانی کنون هر چه خواهی بکن ۸۷
تهمتن ز گفتار او گشت شاد
بپوشید در دم سلیح همچو باد ۸۸
تن یک تنه راه اندر گرفت
پی لشکر زال زر برگرفت ۸۹
تهمتن ز گودرز چو گشت دور
ز دوریش گودرز شد ناصبور ۹۰
به دل گفت از کودک نو رسید
به سر بر بلاهم بخواهد رسید ۹۱
که هنگام طفلی است مانند یوز
دریغا به مادر نزادی هنوز ۹۲
گر او را بد آید از این ره گذر
ندانم چه گویم بر زال زر ۹۳
بگفت این و بر بارگی بر نشست
کمر بست نیزه گرفته به دست ۹۴
جهاندیده گودرز کشواد گرد
پی رستم زال بگرفت و برد ۹۵
ز پس کرد رستم همان گه نظر
بدید از پس خویش آن نامور ۹۶
بدانست گودرز آید به پیش
که او مهربانست چون جان خویش ۹۷
همان دم بایستاد بر جای خویش
چنین تا که گودرز آمد به پیش ۹۸
تهمتن به اسب اندر آمد چو باد
به لب، حقه خاک را نقش داد ۹۹
پس آنگه رکابش ببوسید و گفت
که ای بخت یار و خرد گشته جفت ۱۰۰
به دل ترس و اندیشه یک سوی کن
به من بهتر از مهر دل روی کن ۱۰۱
ببینی که این کودک خوردسال
هنر چون نماید همین دم به زال ۱۰۲
سپاه ورا جمله بر هم زنم
که این جنگ و پیکار و کین دم زنم ۱۰۳
کشم حلقه نقره در گوش اوی
که از سر برون گرددش هوش اوی ۱۰۴
بدان تا ببینند مردی من
ازین یال و کوپال و گردی من ۱۰۵
بزد تازیانه مرا گفت سرد
خودش مرد دید و مرا شیر خورد ۱۰۶
اگر همرهی، گام بردار و آی
وگرنه مگو حرف و رو باز جای ۱۰۷
چو بشنید گودرز چیزی نگفت
به ناچار با او ره اندر گرفت ۱۰۸
همه روز از پس همی تاختند
به روز سوم روز بر ساختند ۱۰۹
رسیدند بر لشکر زال زر
به تندی بکردند از ایشان گذر ۱۱۰
پی لشکر قارن رزم زن
گرفت آن زمان پهلو پیل تن ۱۱۱
چو دو روزه راه دگر تاختند
به نزدیک خود اندر انداختند ۱۱۲
شب تیره بد، ماه پیدا نبود
به دل هیچشان فکر و غوغا نبود ۱۱۳
سپهدار گو قارن رزم زن
به پیش سپه بعضی از انجمن ۱۱۴
تهمتن به گودرز کشواد گفت
که عقل و خرد مر تو را نیست جفت ۱۱۵
به یزدان و دادار خورشید و ماه
به جان و سرشاه و تخت و کلاه ۱۱۶
اگر با سپاه آشنایی دهی
در این تیره شب، روشنایی دهی ۱۱۷
نیایم دگر با تو در سیستان
نبینم دگر خویش و هم دوستان ۱۱۸
که تا زنده ام با تو کین آورم
نه پا در رکاب از زمین آورم ۱۱۹
چو بشنید گودرز، سوگند خورد
بدین نیلگون گنبد لاجورد ۱۲۰
که راز تو با کس نگویم همی
ره روشنایی نجویم همی ۱۲۱
چو رستم شنید این سخن گشت شاد
در شادمانی به خود برگشاد ۱۲۲
بپوشید اندر زمان، ساز جنگ
میان را به زنجیر بربست تنگ ۱۲۳
به گردن برآورد رومی عمود
سواره شد و نیزه را در ربود ۱۲۴
برانگیخت باره گو جنگ خواه
زپشت سپه شد به پیش سپاه ۱۲۵
بغرید چون شیر نر در شکار
بلرزید آن مرد و اسب و سوار ۱۲۶
از آن نعره افتاد قارون به جوش
برآورد گرز گران را به دوش ۱۲۷
بیامد به نزد تهمتن چو باد
به دشنام قارن زبان برگشاد ۱۲۸
بدو گفت کی خیرگی مرد شوم
بگو کز چه مرز و چه آباد بوم ۱۲۹
سر ره گرفتی و راه تو چیست
ندانی که این لشکر و پیل کیست ۱۳۰
سپاه گرانمایه زال زر است
که ایران سپه را سپهبد سر است ۱۳۱
بکش از طمع پای گستاخ را
که ناخورده کس میوه این باغ را ۱۳۲
بگو نام تا دانمت کیستی
چنین تند و تیز از پی چیستی ۱۳۳
تهمتن از و این سخن چون شنفت
مرا نام البرز خوانند گفت ۱۳۴
بینداز از خواسته هر چه هست
ز بعضی شترها و پیلان مست ۱۳۵
یکایک مرا هدیه پیش آورید
پس آنگه ازین سرزمین بگذرید ۱۳۶
چو بشنید قارن برانگیخت اسب
درآمد به میدان چو آذر گشسب ۱۳۷
عمود گران برد بالای سر
بدان تا زند پیل تن را کمر ۱۳۸
تهمتن بر آشفت چو پیل مست
گرفت از هوا گرز آن شیر دست ۱۳۹
بپیچید گرز از کفش دور کرد
پس آنگه برآورد گرز نبرد ۱۴۰
چو کشواد قارن بدین گونه دید
هم آنکه گران گرز را بر کشید ۱۴۱
به گرز اندر آمد گو که فکن
بزد گرز بر شانه پیل تن ۱۴۲
تهمتن بخندید و بگشاد چنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ ۱۴۳
بکندش ز زین و بزد بر زمین
ببستش به خم کمند گزین ۱۴۴
دلیران ایران چو شیر ژیان
گرفتند یکسر ورا در میان ۱۴۵
به چندان که بر وی بر آشوفتند
به چندان که گرزش به تن کوفتند ۱۴۶
نه سستی گرفت اندر آن رزمگاه
نه بی خنده گشتی در آن رزمگاه ۱۴۷
از ایشان دو صد تن گرفت و ببست
دگر لشکر از پیش رخشش نجست ۱۴۸
برفتند یکسر بر زال زر
بگفتند با او ازین ره گذر ۱۴۹
که البرز نامی به ما ره ببست
به تنها سپه را به هم برشکست ۱۵۰
ببسته است کشواد و قارن به هم
زجنگی سواران، دو صد بیش و کم ۱۵۱
چو زال این سخنهای نشنیده دید
به لرزه در آمد به مانند بید ۱۵۲
ازین گفته، خونش برآمد به جوش
به زین اندر آمد بزد یک خروش ۱۵۳
بیامد شتابان بدان رزمگاه
بگردش سپهبد به هر سو نگاه ۱۵۴
زده دید آن خیمه خویشتن
نشسته میانش گو پیل تن ۱۵۵
نهاده به سر ترک، در بر، زره
زره را زده بر گریبان گره ۱۵۶
کمندی به بازو و اسبی به زین
خروشان و جوشان چو دریای چین ۱۵۷
چو کشواد و قارن به بند گران
نشسته میانش چو کند آوران ۱۵۸
بپیچید و خشمش بشد زال زر
به دل گفت کاین را نمایم هنر ۱۵۹
مگر کز هنر، دل هراسانمش
پس آنگه بگیرم بترسانمش ۱۶۰
بگفت این و غرید مانند ابر
بیامد تهمتن بسان هژبر ۱۶۱
بزد چنگ بر تنگ مرکب چو سنگ
گرفتش بدان سان که آمد به جنگ ۱۶۲
سر و پای اسب گرانمایه زال
گرفت آن هنر پرور نیک فال ۱۶۳
به چندان که زد پاشنه، زال سام
دگر باره پایش نه بنهاد گام ۱۶۴
شد اندوهگین، زال سام سوار
که بر ما بر آشفته شد روزگار ۱۶۵
به ببر بیان سوی جنگ آمدیم
که ناله به سوی نهنگ آمدیم ۱۶۶
جهان پهلوانان روی زمین
چو مصر و چو روم و چو ماچین و چین ۱۶۷
نتابند یک ضرب گرزم به جنگ
عمود مرا کس نگیرد به چنگ ۱۶۸
بلا هست همانا که بر ما رسید
ندانم که از وی چه خواهیم دید ۱۶۹
اگر بدهمش باج، ننگی بود
وگر ندهمش، شیر جنگی بود ۱۷۰
چه سازم، ندانم چه کار آورم
که این شیر نر زیر پای آورم ۱۷۱
دگر گفت اندیشه نبود جز این
که سیمرغ را من بخوانم برین ۱۷۲
چو البرز برگشت از جنگ باز
بشد نزد گودرز و بردش نماز ۱۷۳
ببوسید چشم و سرش پهلوان
بدو گفت کای پهلوان جهان ۱۷۴
نبرد یلان را تو اندر خوری
تو از سام و گر شسب افزون تری ۱۷۵
خرد پرور هوشمندان تویی
هنرور تویی، پیل دندان تویی ۱۷۶
چو بشنید البرز خندید و گفت
که با هوشمندان، خرد باد جفت ۱۷۷
اگر او نبودی همانا پدر
به چنگم نرفتی سلامت به در ۱۷۸
ندیدی که من حرمتش داشتم
بدو بازوی کین نیفراشتم ۱۷۹
بفرمود تا بندیان را ز بند
گشادند از تاب داده کمند ۱۸۰
برفتند نزد گرانمایه زال
بگفتند هر یک بدان شرح حال ۱۸۱
که البرز را باج باید نخست
که از دست وی باز گردیم درست ۱۸۲
برآشفت ازین گونه زال سوار
ازین گفته، گوینده را کرد خوار ۱۸۳
که ای کم خرد مرد بسیار گوی
مزن دم ازین گفته دیگر مگوی ۱۸۴
اگر باج بدهم من البرز را
چه دارم به کف، نیزه و گرز را ۱۸۵
ز گاه کیامرث تا این زمان
که بستد بگو باج از ایرانیان ۱۸۶
که البرز خواهد ز ما باج را
هر آن یاره و گوهر و تاج را ۱۸۷
چو فردا زند بر سپهر آفتاب
جهان می شود سر به سر زر ناب ۱۸۸
کمند کیان و من و تیغ و گرز
بگیرم ببندم به البرز برز ۱۸۹
جهان را بدو چشم گریان کنم
دل دیو و جادو هراسان کنم ۱۹۰
چو خورشید بدرید از شب، قفس
دم صبح از روشنی زد نفس ۱۹۱
برآورد سر، زال و از جای خواب
سر پر زکینه دلی پرشتاب ۱۹۲
یکی ترک به سر ز فولاد چین
نهاد آن خردمند با آفرین ۱۹۳
دو ابلق زده بر سر مهتری
نه از مهتری بلکه از کهتری ۱۹۴
کمر ترکش اندر میان کرد تنگ
که بودش صد و شصت تیر خدنگ ۱۹۵
به فتراک بر بست پیچان کمند
کمان را به بازوی تمکین فکند ۱۹۶
یکی گرز نهصد منی زیر زین
فروهشته آن گرد با آفرین ۱۹۷
سپر در پس پشت، پیچان کمند
پس آنگه روان شد چو کوه بلند ۱۹۸
درآمد به میدان چو شیر ژیان
به کف، تیغ و نیزه به بازو کمان ۱۹۹
وز آن روی البرز چون گشت روز
برآمد زجا گرد گیتی فروز ۲۰۰
زسندس قبایی بپوشید نرم
به پس کرد پس جوشن و خود گرم ۲۰۱
به سر، افسری برنهاده بلند
کز و خیره شد دیده هوشمند ۲۰۲
ز فولاد، زنجیرش اندر میان
کمر کرده اندر میان پهلوان ۲۰۳
کمر ترکش اندر میان تنگ بست
تو گفتی مگر کوه فولاد رست ۲۰۴
کمربند زنجیر زد بر غلاف
ببست و گره زد ابر روی ناف ۲۰۵
کمند خم اندر خم و چین به چین
به هم رفته چون زلف خوبان چین ۲۰۶
به فتراک بر بست آن پهلوان
به کوهه برآورد گرز گران ۲۰۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۷
۳۳۸
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵ - در ستایش پیغمبر (ص) و یارانش
گوهر بعدی:بخش ۷ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.