این شعر از درد و رنج انسان در برابر تقدیر و روزگار سخن میگوید. شاعر از عجز و ناتوانی خود میگوید و اینکه مصائب زندگی، مانند تیرهای آه، راه را بر او سخت کردهاند. او به عفو و بخشش امید دارد و معتقد است که گناهانش در صورت بخشیده شدن، نادیده گرفته میشوند. همچنین، شاعر به فقر و مفلسی خود اشاره میکند و آن را زینتبخش زندگی میداند. در پایان، او به عشق و احترام به معشوق اشاره میکند که حتی باعث ساییده شدن کلاهش به خاک پای او شده است.
این شعر دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن برای مخاطبان کمسنوسال دشوار است. همچنین، برخی از واژگان و استعارههای به کار رفته نیاز به دانش ادبی و تجربهی زندگی بیشتری دارد تا به درستی درک شوند.
شماره ۴۷ - بیجا نمی خلد به دلی تیر آه ما
مژگان چشم آبله شد خار راه ما ۱
از عجز ما همیشه قوی رشک می برد
با برق می زند دو برابر گیاه ما ۲
یک نکته ای است در نظر اهل معرفت
از خط سرنوشت شکست کلاه ما ۳
از خشم چرخ و کشمکش دست روزگار
شد چون کمان شکستگی ما پناه ما ۴
جایی که چشم عفو تو مژگان به هم زند
در دیدهٔ [صواب] نشیند گناه ما ۵
چون خط و خال، زینت روی دو عالم است
سودای مفلسانه و فقر سیاه ما ۶
تا بوسه دست داده سعیدا به پای او
ساییده است سر به ثریا کلاه ما ۷
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.