هوش مصنوعی: این متن شعری است که به مفاهیم فلسفی و اخلاقی مانند گذر زمان، ناپایداری دنیا، اهمیت عقل و تدبیر، و رهایی از دام‌های نفس و هوس‌ها می‌پردازد. شاعر از خواننده می‌خواهد که از فرصت‌های زندگی بهره ببرد، به دیگران کمک کند، و از جهل و نفس دوری کند. همچنین، متن به موضوعاتی مانند تقدیر، مرگ، و ناپایداری قدرت و ثروت اشاره می‌کند.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند مرگ، تقدیر، و ناپایداری دنیا ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر سنگین و پیچیده باشد.

قصیده ۴۱ - بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی

بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
مخواه از درخت جهان سایبانی ۱

سبکدانه در مزرع خود بیفشان
گر این برزگر می کند سرگرانی ۲

چو کارآگهان کار بایست کردن
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی ۳

زمانه به گنج تو تا چشم دارد
نیاموزدت شیوهٔ پاسبانی ۴

سیاه و سفیدند اوراق هستی
یکی انده و آن یکی شادمانی ۵

همه صید صیاد چرخیم روزی
برای که این دام می گسترانی ۶

ندوزد قبای تو این سفله درزی
بگرداندت سر به چیره زبانی ۷

چو شاگردی مکتب دیو کردی
ببایست لوح و کتابش بخوانی ۸

همه دیدنیها و دانستنیها
ببین و بدان تا که روزی بدانی ۹

چرا توبهٔ گرگ را می پذیری
چرا تحفهٔ دیو را می ستانی ۱۰

چو نیروی بازوت هست، ای توانا
به درماندگان رحم کن تا توانی ۱۱

درین نیلگون نامه، ثبت است با هم
حساب توانائی و ناتوانی ۱۲

جوانا، به روز جوانی ز پیری
بیندیش، کز پیر ناید جوانی ۱۳

روانی که ایزد ترا رایگان داد
بگیرد یکی روز هم رایگانی ۱۴

چو کار تو ز امروز ماند به فردا
چه کاری کنی چون به فردا نمانی ۱۵

غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز
به خیره نکردند با هم تبانی ۱۶

بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
گرش پر ببندی و گر برپرانی ۱۷

بود خوابهای تو بیگاه و سنگین
بود حمله‌های قضا ناگهانی ۱۸

زیان را تو برداشتی، سود را چرخ
شگفتی است این گونه بازارگانی ۱۹

تو خود می روی از پی نفس گمراه
بدین ورطه خود را تو خود می کشانی ۲۰

ندارد ز کس رهزن آز پروا
ز بام افتد، گرش از در برانی ۲۱

چه می دزدی از فرصت کار و کوشش
تو خود نیز کالای دزد جهانی ۲۲

ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ز کردارها گه سبک، گه گرانی ۲۳

به تدبیر، مار هوی را فسونی
به تمییز، تیغ خرد را فسانی ۲۴

بسی عیب های تو پوشیده ماند
اگر پردهٔ جهل را بردرانی ۲۵

ز گرداب نفس ار توانی رهیدن
ز گردابها خویش را وارهانی ۲۶

همی گرگ ایام بر تو بخندد
که چون بره، این گرگ می پرورانی ۲۷

میان تو و نیستی جز دمی نیست
بسیجی کن اکنون که خود در میانی ۲۸

ز روز نخستین همین بود گیتی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی ۲۹

به سرچشمهٔ جان، شکسته سبوئی
به میخانهٔ تن، ز دردی کشانی ۳۰

به دوک وجود آنچنان کار میکن
که سر رشتهٔ عقل را نگسلانی ۳۱

دفینه است عقل و تو گنجور عاقل
سفینه است عمر و تواش بادبانی ۳۲

به صد چشم می‌بیندت چرخ گردان
مپندار کاز چشم گیتی نهانی ۳۳

درین دائره هر چه هستی پدیدی
درین آینه هر که هستی عیانی ۳۴

تو چون ذره این باد را در کمندی
تو چو صعوه این مار را در دهانی ۳۵

شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم
که بشنیدهٔ خویش را بشنوانی ۳۶

ترا سفره آماده و دیو ناهار
بر این سفره بنگر کرا مینشانی ۳۷

از آن روز برنان گرمی رسیدی
که گر ناشتائیست نانش رسانی ۳۸

زمانه بسی بیشتر از تو داند
چه خوش می کنی دل که بسیار دانی ۳۹

کشد کام و ناکام، چرخت به میدان
کشد گر جبانی و گر پهلوانی ۴۰

کمان سپهرت بیندازد آخر
تو مانند تیری که اندر کمانی ۴۱

مه و سال چون کاروانیست خامش
تو یکچند همراه این کاروانی ۴۲

حکایت کند رشتهٔ کارگاهت
اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی ۴۳

هنرها گهرهای پاک وجودند
تو یکروز بحری و یکروز کانی ۴۴

نکو خانه‌ای ساختی ای کبوتر
ندیدی که با باز هم آشیانی ۴۵

به ن۹ما جهل زان کرد دستان که هرگز
نکردیم با عقل همداستانی ۴۶

برآنست دیو هوی تا بسوزی
تو نیز از سیه روزگاری برآنی ۴۷

در این باغ دلکش که گیتیش نامست
قضا و قدر می کند باغبانی ۴۸

به گلزار، گل یک نفس بود مهمان
فلک زود رنجید از میزبانی ۴۹

بیا تا خرامیم سوی گلستان
به نظارهٔ دولت بوستانی ۵۰

سحر ابر آذاری آمد ز دریا
بطرف چمن کرد گوهر فشانی ۵۱

زمین از صفای ریاحین الوان
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی ۵۲

نهاده به سر نرگس از زر کلاهی
به بر کرده پیراهن پرنیانی ۵۳

ازین کوچه کوچ بایست کردن
که کردست بر روی پل زندگانی ۵۴

قفس بشکن ای روح، پرواز میکن
چرا پایبند اندرین خاکدانی ۵۵

همائی تو و سدره‌ات آشیانست
مکن خیره بر کرکسان میهمانی ۵۶

دلیران گرفتند اقطار عالم
به شمشیر هندی و تیغ یمانی ۵۷

از آن نامداران و گردنفرازان
نشانی نماندست جز بی نشانی ۵۸

ببین تا چه کردست گردون گردان
به جمشید و طهمورث باستانی ۵۹

گشوده دهان طاق کسری و گوید
چه شد تاج و تخت انوشیروانی ۶۰

چنین است رسم و ره دهر، پروین
بدینگونه شد گردش آسمانی ۶۱
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۶۱
کانال گوهرین در ایتا
۱۲۵۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:قصیده ۴۰ - اگر روی طلب زائینهٔ معنی نگردانی
گوهر بعدی:قصیده ۴۲ - همی با عقل در چون و چرائی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.