هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از بگلشنی سخن میگوید که نقاب از رویش میافتد و زیباییاش مانند آفتاب میدرخشد. شاعر اشاره میکند که دیده بیاشک ارزشی ندارد و گوهر وقتی از قدر میافتد که از آب جدا شود. همچنین، از فریب وعدههای بیاساس و سرابهای زندگی میگوید و تأکید میکند که بدون عشق و وصال معشوق، حتی بهشت نیز عذاب است.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه این شعر ممکن است برای مخاطبان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از استعارهها و کنایههای بهکاررفته نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارند.
شماره ۴۱ - بگلشنی که زرویت نقاب می افتد
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتد
ز چشم شبنم او آفتاب میافتد ۱
به حشر دیده بیاشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد ۲
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنهای که به دام سراب میافتد ۳
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر به خلد رود در عذاب میافتد ۴
ز چشم شبنم او آفتاب میافتد ۱
به حشر دیده بیاشک را بهایی نیست
گهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد ۲
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دل
چو تشنهای که به دام سراب میافتد ۳
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخست
اگر به خلد رود در عذاب میافتد ۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۴
۳۵۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۴۰ - ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ
گوهر بعدی:شماره ۴۲ - از کین گر آن بیدادگر بر سینه ام خنجر زند
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.