هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از گناهان خود و نیاز به بخشش سخن میگوید. او به عدالت و بخشندگی خداوند اشاره میکند و از تضاد بین گناهکار و بخشنده میگوید. همچنین، شاعر به رابطهی خود با حاکم (میر) و عدالت او اشاره کرده و از فضایل و هنرهای او تمجید میکند. در پایان، شاعر از مواجهه با مرگ و زندگی تحت فرمان حاکم سخن میگوید.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از اشارات به گناه و بخشش نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۱۷۵ - خلق گویندم با بار گنه بر در میر
خلق گویندم با بار گنه بر در میر
چون دوی هست برون از در دوراندیشی ۱
گفتم ارمیر به جان من مسکین تازد
گر دریغ آرم از او، هست ز نادرویشی ۲
ریگ صحرا را بر جرم من افزونی نیست
لیک بخشایش او راست به جرمم بیشی ۳
عفو او برق و گناه من شرمنده چو ابر
برق از ابر پدید است که گیرد پیشی ۴
میر خصم است به بدخواه شهنشاه و مراست
با عدوی شه نه دوستی و نه خویشی ۵
شه پرست است دل وی نه خود و خویش پرست
گرچه باشد بری از بی خودی و بی خویشی ۶
به خدا سوگند ای میر که از خجلت تو
رگ و پی بر تن ماری کندم مونیشی ۷
ایزدت دست قوی داد و دل روشن پاک
که بدان نیکوئی آری و نکو اندیشی ۸
زین دل و دست محال است بدی زاید و شر
نرود کعبه پرست از پی آذر کیشی ۹
میش در جامه گرگان نشود هرگز لیک
بارها دیده ام از گرگ بیابان میشی ۱۰
فطرت و کیش تو بخشایش و فضل و هنر است
توئی آنکس که نکو فطرت و نیکو کیشی ۱۱
به دل و پنجه و نیرو نه ز کبر و جبروت
به دلیران همه غالب ز امیران پیشی ۱۲
دل تو منبع لطف و دل ما مخزن غم
ز تو دلجوئی شایان و ز ما دلریشی ۱۳
آمدم سوی تو میرا که به پاداش گنه
کشیم ور نکشی، می بکشد درویشی ۱۴
ای سپهسالار اینک سپه موت و حیات
تابع تو است که چون گوئی و چون اندیشی ۱۵
چون دوی هست برون از در دوراندیشی ۱
گفتم ارمیر به جان من مسکین تازد
گر دریغ آرم از او، هست ز نادرویشی ۲
ریگ صحرا را بر جرم من افزونی نیست
لیک بخشایش او راست به جرمم بیشی ۳
عفو او برق و گناه من شرمنده چو ابر
برق از ابر پدید است که گیرد پیشی ۴
میر خصم است به بدخواه شهنشاه و مراست
با عدوی شه نه دوستی و نه خویشی ۵
شه پرست است دل وی نه خود و خویش پرست
گرچه باشد بری از بی خودی و بی خویشی ۶
به خدا سوگند ای میر که از خجلت تو
رگ و پی بر تن ماری کندم مونیشی ۷
ایزدت دست قوی داد و دل روشن پاک
که بدان نیکوئی آری و نکو اندیشی ۸
زین دل و دست محال است بدی زاید و شر
نرود کعبه پرست از پی آذر کیشی ۹
میش در جامه گرگان نشود هرگز لیک
بارها دیده ام از گرگ بیابان میشی ۱۰
فطرت و کیش تو بخشایش و فضل و هنر است
توئی آنکس که نکو فطرت و نیکو کیشی ۱۱
به دل و پنجه و نیرو نه ز کبر و جبروت
به دلیران همه غالب ز امیران پیشی ۱۲
دل تو منبع لطف و دل ما مخزن غم
ز تو دلجوئی شایان و ز ما دلریشی ۱۳
آمدم سوی تو میرا که به پاداش گنه
کشیم ور نکشی، می بکشد درویشی ۱۴
ای سپهسالار اینک سپه موت و حیات
تابع تو است که چون گوئی و چون اندیشی ۱۵
قالب: قطعه
تعداد ابیات: ۱۵
۲۷۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۱۷۴ - به سردار اسعد بگو ای که از دم
گوهر بعدی:شماره ۱۷۶ - دیدم میان کوچه پیر لبو فروشی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.