۱۷۰ بار خوانده شده

شمارهٔ ۲۵۸

تا چند بکویش ایستم من
پندارد یار نیستم من

در باغ سحر شدم ببویش
خندید گل و گریستم من

خوش آنکه چو شاه و بنده در بزم
بنشیند یار و ایستم من

من قطره تو بحر در حقارت
پیداست بر تو چیستم من

زین زندگیم چه فیض مشتاق
گیرم بی‌یار زیستم من
اگر سوالی داری، اینجا بپرس.
این گوهر را بشنوید

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:شمارهٔ ۲۵۷
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲۵۹
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.