شاعر در این متن از نداشتن سیم، دل و یار شکایت میکند و از غفلت و غرور خود و خجالتزدگی در روزگار سخن میگوید. او از این که دل به سیم و زر بسته است اظهار ندامت میکند و بیان میکند که همه چیز را برای یار میخواهد. شاعر از دست دادن گل و گرفتاری در خارها را بیان میکند و از عمر عزیز و گذرای خود مینالد. در پایان، او از دیدن صد شتر در بنه و اکنون داشتن غم یک مهار سخن میگوید.
متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی است که درک آنها نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۲۸۱ - نه سیم نه دل نه یار داریم
پس ما به جهان چه کار داریم ۱
غفلتزدگان پر غروریم
خجلتزدگان روزگاریم ۲
ای دل تو ز سیم و زر چگویی
ما جمله ز بهر یار داریم ۳
از دست بداده دستهٔ گل
در پای هزار خار داریم ۴
هل تا نفسی به هم برآریم
چون عمر عزیز خوار داریم ۵
اندر بنه صد شتر بدیدیم
اکنون غم یک مهار داریم ۶
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.