هوش مصنوعی:
شاعر در این متن از احساس زشتی، پیری و افتادگی خود میگوید و از ترس نگاه نکردن چشم رحمت به سویش سخن میراند. او از ناتوانی در مقابله با پیری و احساس خجالت و تنهایی یاد میکند و به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره دارد. همچنین، از حیرت و سردرگمی در روابط و ناتوانی در بیان سخنان ناخوشایند سخن میگوید.
رده سنی:
18+
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و روانشناختی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربههای زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی مفاهیم مانند ناامیدی و پیری ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
شماره ۵۰۱ - چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم ۱
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم! ۲
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم ۳
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدن های دل هرچند زد دستی به پهلویم! ۴
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم ۵
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم ۱
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم! ۲
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم ۳
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدن های دل هرچند زد دستی به پهلویم! ۴
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم ۵
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۵
۲۸۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۰۰ - چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیم
گوهر بعدی:شماره ۵۰۲ - خود هم ز ظلم خانه خرابند ظالمان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.