خلاصه و ردهبندی سنی
18+
شاعر در این متن از احساس زشتی، پیری و افتادگی خود میگوید و از ترس نگاه نکردن چشم رحمت به سویش سخن میراند. او از ناتوانی در مقابله با پیری و احساس خجالت و تنهایی یاد میکند و به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره دارد. همچنین، از حیرت و سردرگمی در روابط و ناتوانی در بیان سخنان ناخوشایند سخن میگوید.
متن دارای مضامین عمیق عرفانی و روانشناختی است که درک آن به بلوغ فکری و تجربههای زندگی نیاز دارد. همچنین، برخی مفاهیم مانند ناامیدی و پیری ممکن است برای مخاطبان جوانتر سنگین یا نامفهوم باشد.
شماره ۵۰۱ - چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
چنان زشتم، که ترسم چشم رحمت ننگرد سویم
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم ۱
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم! ۲
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم ۳
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدن های دل هرچند زد دستی به پهلویم! ۴
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم ۵
مگر فردا کشد رنگ خجالت پرده بر رویم ۱
اقامت چون توان کردن، چو آمد نوبت پیری؟
درین میدان قد خم گشته چوگانست و، من گویم! ۲
چنان در بستر افتادگی بر خویش میبالم
که تنگی میکند بر تن، لباس نقش پهلویم ۳
ندانستم ز حیرت یار کی برخاست از مجلس؟
تپیدن های دل هرچند زد دستی به پهلویم! ۴
چنان افشرده ذوق بردباری پا بدل واعظ
که نتواند دگر از جای کندن حرف بدگویم ۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۰۰ - چون کند پیری ستم، یاد جوانی میکنیم
گوهر بعدی:شماره ۵۰۲ - خود هم ز ظلم خانه خرابند ظالمان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.