هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبرد بین ایرانیان و تورانیان می‌پردازد. در این بخش، افراسیاب سپاهی عظیم به فرماندهی برزو و هومان به ایران می‌آورد. کیخسرو، پادشاه ایران، سپاهیان خود را گردآوری می‌کند و به مقابله با آنها می‌رود. در نبرد، طوس و فریبرز اسیر می‌شوند و رستم برای نجات آنها به میدان می‌آید. متن پر از صحنه‌های نبرد، توصیف قهرمانان و احساسات آنهاست.
رده سنی: 12+ این متن شامل صحنه‌های نبرد و خشونت است که ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال مناسب نباشد. همچنین، زبان شعرگونه و مفاهیم حماسی آن برای درک بهتر به بلوغ فکری نیاز دارد.

بخش ۸ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت اول

سپیده چو پیدا شد از چرخ پیر
چو سیماب شد روی دریای قیر ۱

تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه ۲

چو برزوی از خواب سر برکشید
خروشیدن بوق رویین شنید ۳

بپوشید جامه برآمد بر اسب
بیامد به کردار آذر گشسب ۴

چو آمد به درگاه افراسیاب
جهان دید مانند دریای آب ۵

سپه بود یکسر همه روی دشت
خروش تبیره ز مه بر گذشت ۶

بدید آن سیه چتر تابان ز دور
ستاده به زیرش سپهدار تور ۷

پیاده شد و پیش اسبش دوید
چو افراسیابش پیاده بدید، ۸

به باره بفرمود تا برنشست
گرفت آن زمان دست برزو به دست ۹

بفرمود تا گرگ پیکر درفش
سرش پیل زرین غلافش بنفش ۱۰

سپهبد بیاورد با ده هزار
سوار دلاور گو کارزار ۱۱

به برزو سپردند بر پهن دشت
سپه پیش او یک به یک برگذشت ۱۲

دو پیل گزیده به بر گستوان
چنان چون بود در خور پهلوان ۱۳

بدو گفت رو پیش لشکر خرام
به مردی برآور ز بدخواه کام ۱۴

سپه (را) تو باش این زمان پیشرو
دلارای جنگی سپهدار نو ۱۵

شب و روز در جنگ هشیار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش ۱۶

برون کش طلایه ز پیش سپاه
به روز سپید و شبان سیاه ۱۷

تو را یار هومان بس و بارمان
که هستند در جنگ شیر دمان ۱۸

من اینک پس تو هم اندر زمان
بیارم سپاهی چو ابر دمان ۱۹

ازین مرز تا پیش دریای چین
کنم روی دریا همی آهنین ۲۰

ز چین و ماچین سپاه آوریم
جهان پیش خسرو سیاه آوریم ۲۱

چو بشنید دلی پر زکین
بیامد دمان تا به ایران زمین ۲۲

چو برزو سپه سوی ایران کشید
خبر زو به شاه دلیران رسید ۲۳

به کیخسرو آمد خبر درزمان
که آمد سپاهی چو باد دمان ۲۴

سر افراز، جنگی سوار دلیر
خروشان و جوشان چو درنده شیر ۲۵

سپاهی ست با این دلاور، به جنگ
یکی گرگ پیکر درفشی به چنگ ۲۶

فرخ سینه ترکی ست گردن قوی
به بازو سطبر و به تن پهلوی ۲۷

به بازی شمارد همی روز رزم
بود رزم بر چشم او همچو بزم ۲۸

دلاور ز ایران و توران چنوی
ندیده ست هرگز یکی جنگ جوی ۲۹

سپاهی ز نام آوران بی شمار
سپهبد درختی ست ز آهن به بار ۳۰

پس او سپاهی چو دریای آب
سپهدارشان شاه افراسیاب ۳۱

سپاهی به توران سراسر نماند
که توران شه آن را به ایران نراند ۳۲

سر مرز را آتش اندر فکند
بن و بیخ آباد و ویران بکند ۳۳

بیامد یکی کودک شیر خوار
ز تیغش به جان خسروا زینهار ۳۴

چو خسرو ز کارآگهان این شنید
به ایران سپه سر به سر بنگرید ۳۵

به ایرانیان گفت تا کی درنگ
فراز آمد آن روز پیکار و جنگ ۳۶

من ایدون شنیدم ز دانا سخن
که یاد آورد روزگار کهن ۳۷

که چون مر کسی را سر آید زمان
پذیره شود مرگ را بی گمان ۳۸

که هرگز خود افراسیاب این نکرد
کزین سان به گردون برآورد گرد ۳۹

کنون آمد آن روز خون ریختن
به شمشیر دشمن برآویختن ۴۰

نبینی که چون پیل مستی کند
نبرد مرا پیش دستی کند ۴۱

دبیر نویسنده را پیش خواند
فراوان زهر در سخن ها براند ۴۲

به هر مهتری نامه کردش گسی
ز هر در سخن ها بدو در بسی ۴۳

به هر کشوری نزد هر مهتری
کجا بود در پادشاهی سری ۴۴

به یک هفته چندان سپاه آورید
که کس روی گیتی گشاده ندید ۴۵

چو مهبود رازی چو شیدوش گرد
منوشان خوزی ابا دست برد ۴۶

سپه بود چندان که در هفت میل
زمین بود یکسر همه رود نیل ۴۷

جهاندار بر پشت پیل سپید
ستاده به گردش سپه پر امید ۴۸

چو طوس و چو گیو و چو شیدوش شیر
چو گودرز و رهام و گرد دلیر ۴۹

ز شه زادگان سیصدو شصت گرد
دلیران و گردان با دست برد ۵۰

به پیش اندرون اختر کاویان
بزرگان ایران به گردش دوان ۵۱

به ساقه سپاهش جهان پهلوان
تهمتن، کزو خیره گشتی روان ۵۲

سواران زابل ده ودو هزار
چو شیران جنگی گه کارزار ۵۳

ز بس سرخ و زرد و کبود و بنفش
ز تابیدن کاویانی درفش ۵۴

هوا شد چو روی زمین از بهار
جهانی سراسر گو نامدار ۵۵

ز رایت هوا همچو برگ رزان
درفشان و جوشان چو باد خزان ۵۶

ز نعل ستوران زمین پر ز ماه
مه ومهر از گرد اسبان سیاه ۵۷

ز بانگ تبیره شده گوش کر
عو کوس از کوهه پیل نر ۵۸

چو خسرو سپه را بدان گونه دید
دل و پشت بدخواه وارونه دید ۵۹

بخندید و شادان شد از بخت خویش
فریبرز را خواند بر تخت خویش ۶۰

دگر نامور طوس نوذر بخواند
از آن نامدارانش برتر نشاند ۶۱

بدیشان چنین گفت فردا پگاه
چو خورشید تابان برآید ز گاه ۶۲

بیازید بر سان شیران دو چنگ
همه کینه جویید همچون پلنگ ۶۳

برهنه کنید تیغ ها از نیام
به زوبین و خنجر بجویید کام ۶۴

طلایه همه طوس باشد به جای
که دشمن نیاید بدین سو پای(؟) ۶۵

من از پس به زودی بیارم سپاه
سپاهی به کردار ابر سیاه ۶۶

چو خسرو چنین گفت آن هر دوان
زمین بوسه دادند پیرو جوان ۶۷

چنین گفت با شاه طوس سوار
که ای پر هنر شیر دل شهریار ۶۸

به فرخنده پیروزی بخت شاه
کنم روز بدخواه چون شب سیاه ۶۹

بر ایشان به ناگه شبیخون کنم
خبر زی تو آید که من چون کنم ۷۰

نمانیم یک تن از ایشان به جای
که یابد رهایی ز تیغ و سنان ۷۱

چو از طوس بشنید خسرو سخن
بخندید از گفت مرد کهن ۷۲

ببودند آن شب ابا می به هم
به می تازه کردند جان دژم ۷۳

چو خورشید بنمود از چرخ روز
جهان گشت چون لعبت دلفروز ۷۴

تبیره برآمد ز درگاه شاه
خروش سوارانش از بارگاه ۷۵

بر آن سان که فرمود خسرو پگاه
سپه بر نشاندند و رفتند به راه ۷۶

دلیران ایران ده و دو هزار
سواران همه از در کارزار ۷۷

ازین سان سپاهی به توران کشید
خروشان به نزدیک ترکان رسید ۷۸

میان دو لشکر دو فرسنگ ماند
جهان پهلوان طوس باره براند ۷۹

فریبرز را گفت ایدر بمان
من اینک شدم همچو باد دمان ۸۰

ببینم سپه را که چند است و چون
چگونه توانیم کردن فسون ۸۱

بر ایشان چو باد بزان بگذریم
سپه را یکایک همی بشمریم ۸۲

ز من بشنو اکنون یکایک سخن
ز تن جامه رزم بیرون مکن ۸۳

فریبرز چون این سخن بشنوید
به کردار دریا ز کین بردمید ۸۴

بدو گفت من با تو آیم به هم
بدان تا سپه بیش و کم بنگرم ۸۵

تو تنها به توران سپه چون شوی
به ویژه گمانم که در خون شوی ۸۶

سپاهی چو دریای جوشان به جنگ
همه تیز کرده به کینت دو چنگ ۸۷

شکست اندر آید به ایران سپاه
کنی روز فرخنده بر ما سیاه ۸۸

در این داوری بود کز روی دشت
خروشی برآمد که مه تیره گشت ۸۹

دو لشگر به ناگه به هم باز خورد
به پروین بر آمد خروش نبرد ۹۰

جهانجوی برزو، سپهدار تور
همی رزمگاه آمدش جای سور ۹۱

به گردن برآورد گرز گران
همی کوفت چون پتک آهنگران ۹۲

چو هومان و چون بارمان دو سوار
به جنگ اندرون همچو شیر شکار ۹۳

ز پیکان هوا همچو چنگال شیر
ز کشته شده شیر بر دشت سیر ۹۴

وز آن روی طوس و فریبرز گرد
نموده به دشمن یکی دست برد ۹۵

ز خون دلیران شده خاک تر
بسی کشته افکنده بی دست و سر ۹۶

همه دشت از آن کشته چون پشته گشت
به خون و به خاکش در آغشته گشت ۹۷

ستوران ز بس تک شده ناتوان
به خون و به خوی غرقه بر گستوان ۹۸

فرو ماند بازوی ترکان زکار
ز بس زخم شمشیر زهر آبدار ۹۹

به فرجام ترکان شدند چیره دست
به ایران سپاه اندر آمد شکست ۱۰۰

شکستی کز آن گونه دیده ندید
نه گوش زمانه بر آن سان شنید ۱۰۱

چنان شد به ایرانیان روی دشت
که گردون گردان از آن خیره گشت ۱۰۲

چو شب روز شد کس از ایشان نماند
که منشور شمشیر توران نخواند ۱۰۳

ز خسته به هر ده یکی تن نزیست
و گر زیست بر جانش باید گریست ۱۰۴

هم آن گه سپیده دمان بردمید
سرا پرده قیر گون بر کشید ۱۰۵

نگه کرد طوس و فریبرز شاه
جهان گشت بر چشم هر دو سیاه ۱۰۶

همه دشت سر بود بی دست و پای
دلیران به دشمن سپردند جای ۱۰۷

شکسته شده نامداران همه
پدید آمده باز گرگ از رمه ۱۰۸

پراکنده لشکر، دریده درفش
ز خون یلان روی ایشان بنفش ۱۰۹

سپهدار ترکان و هومان به هم
به هر گوشه تازان چو شیر دژم ۱۱۰

به مردی بریده سر سروران
به گردن برآورده گرز گران ۱۱۱

فریبرز را طوس گفت ای پسر
چگونه توان برد ازین سان به سر ۱۱۲

شگفتی بدین سان ندیده ست کس
همانا سیه شد مرا روز پس ۱۱۳

در آمد تو را روز سختی به سر
نباشی تو در جنگ پیروز گر ۱۱۴

ز گردان ایران و گودرزیان
به زشتی گشایند بر ما زبان ۱۱۵

شود تازه زین، کام گودرز پیر
چو گردون دل ما ببارد به تیر ۱۱۶

بیا تا بکوشیم هر دو به جنگ
مگر بفکنیم از تن خویش ننگ ۱۱۷

تن خویش برمرگ خرسند کن
به دانش دلت را یکی پند کن ۱۱۸

چو بر دشت ما را سر آید زمان
از آن به که دشمن شود شادمان ۱۱۹

نرفته ست کس زنده بر آسمان
به جنگ اندرون به که آید زمان ۱۲۰

کنون من شوم سوی برزو به جنگ
تو شو سوی هومان به کین چون پلنگ ۱۲۱

اگر تو شوی زنده نزدیک شاه
به خسرو بگو کای سزاوار گاه ۱۲۲

روان تو همواره بی درد باد!
دل بد سگالانت پر گرد باد! ۱۲۳

به فرمان شه سوی ترکان به جنگ
برفتیم و کردیم جنگ پلنگ ۱۲۴

نکردیم سستی به جنگ اندرون
بر این برگوا بس بود رهنمون ۱۲۵

بکردیم جنگی که تا رستخیز
نبیند کسی آن چنان جنگ نیز ۱۲۶

به فرجام بخت سیه تیره شد
همی روز بر چشم ما خیره شد ۱۲۷

به شمشیر دشمن بدادیم سر
چنین بود فرمان پیروز گر ۱۲۸

به مینو بباشیم شادان به هم
بگوییم آنجای از بیش و کم ۱۲۹

و گر من شوم زنده هم زین نشان
بگویم بدان شاه گردن کشان ۱۳۰

که کردار چون بود و پیکار چون
سر جنگ جویان کجا شد نگون ۱۳۱

فریبرز چون آن سخن بشنوید
بزد دست و گرز گران برکشید ۱۳۲

مر او را غریوان به بر درگرفت
ز جان و تن خویش دل برگرفت ۱۳۳

بدو گفت بدرود تا جاودان
تو زی سال و مه شاد و روشن روان ۱۳۴

بگفت این و باره برانگیخت زود
به جایی که هومان پیروز بود ۱۳۵

چو افکند بر وی سپهدار چشم
بر آشفت چون شیر غران ز خشم ۱۳۶

همی رفت چو پیل کف افکنان
سر جنگ جویان ز تن برکنان ۱۳۷

برین سان همی رفت تا قلبگاه
به جایی کجا بد درفش سیاه ۱۳۸

چو هومان ویسه مر او را بدید
بزد دست و گرز از میان برکشید ۱۳۹

بیامد به پیش سپهبد به جنگ
خروشان و جوشان به سان پلنگ ۱۴۰

دو گرد گران اندر آویختند
یکی گرد تیره برانگیختند ۱۴۱

چو برزو چنان دید آمد دوان
به نزد فریبرز و طوس آن زمان ۱۴۲

بزد دست و بگرفت هر دو به کش
یکی زور کرد آن گو شیرفش ۱۴۳

ز جا در ربود و به هومان سپرد
جهان پهلوان مرد با دست برد ۱۴۴

بیامد سپه را به هم بر شکست
شکستی که آن را نشایست بست ۱۴۵

فریبرز را با جهان جوی طوس
ببردند و برخاست آوای کوس ۱۴۶

خبر شد به خسرو هم اندر زمان
که گشتند بسته به بند گران ۱۴۷

به رستم فرستاد خسرو خبر
که شد کار گردان ایران به سر ۱۴۸

اگر تو نیازی بدین کین دو چنگ
که دارد مرین را دل و توش جنگ ۱۴۹

به زودی بدین کین میان را ببند
نباید که این کار گردد بلند ۱۵۰

چو پیغام خسرو به رستم رسید
به کردار دریا دلش بر دمید ۱۵۱

جهان پهلوان شد شکسته روان
از اندیشه آن دو روشن روان ۱۵۲

نهیبی در آمد به دلش اندرون
رخش گشت از درد دینارگون ۱۵۳

به رخش اندر آمد به کردار باد
بیامد بر شه زبان برگشاد ۱۵۴

به خسرو چنین گفت کای شهریار
چه افتاد کار گو نامدار ۱۵۵

که بوده ست این جنگ را پیشرو
که کرده ست این کار بازار نو ۱۵۶

کجا دید هومان چنین کارزار
که طوس و فریبرز گیرد شکار ۱۵۷

نه تور و پشنگ و نه افراسیاب
ندیدند این روز هرگز به خواب ۱۵۸

چنین گفت دهقان دانش پژوه
که گه گاه آتش جهد هم ز کوه ۱۵۹

چو بشنید از پهلوان لشکر این
یکی گفت کای نامدار گزین ۱۶۰

ز هومان و ز بارمان باک نیست
دل ما ازین هر دوان چاک نیست ۱۶۱

سواری بیامد ز ترکان به جنگ
که از بیم گرزش بلرزد نهنگ ۱۶۲

(تو گویی که گرشاسپ با گرز جنگ
به میدان بیامد گشاده دو چنگ) ۱۶۳

(که پیکار و کین پیش دو چشم اوی
چنین است که در پیش خارا سبوی) ۱۶۴

زدیدار و کردار او بیش از این
چه گوییم با پهلوان زمین ۱۶۵

بر آورد چندان که گوشت شنود
مر آن هر دو تن را ز زین در ربود ۱۶۶

همی برد در زیر کش هر دوان
چو باد بزان سوی هومان دوان ۱۶۷

همانا نباشد به توران زمین
چو او نامداری به ماچین و چین ۱۶۸

چو بشنید رستم بپژمرد سخت
به گستهم گفت ای گوی نیکبخت ۱۶۹

ز بهر برادر میان را ببند
نباید که بر جانش آید گزند ۱۷۰

نباید که آن شاه بی هوش و رای
برد مرورا اهرمن دل ز جای ۱۷۱

مر آن هر دو تن را به شمشیر تیز
به مستی برآرد یکی رستخیز ۱۷۲

که من از پی پور کاوس شاه
فریبرز با ارز، زیبای گاه ۱۷۳

روان خوار گیرم ببندم میان
بدین تیره شب همچو شیر ژیان ۱۷۴

بیایم بدین رای با تو به راه
سری پر ز کینه دلی کینه خواه ۱۷۵

بدان لشکر شاه توران شویم
به کردار ارغنده شیران شویم ۱۷۶

ببینیم تا چون توان کرد کار
که تا رسته گردند هر دو سوار ۱۷۷

بگفت این و از رخش آمد به زیر
ببستش میان را چو شیر دلیر ۱۷۸

ز رستم چو گستهم این بشنوید
سر شکش ز دیده به رخ برچکید ۱۷۹

بدان کار رستم ببستش میان
ابا گستهم شاه گند آوران ۱۸۰

بر آیین ترکان جهان پهلوان
بیامد بدان جای روشن روان ۱۸۱

کمان کیانی به بازو فکند
به بند کمر بر زدش تیر چند ۱۸۲

به دست اندرون گرزه گاو سار
بدان سان که باشند مردان کار ۱۸۳

به خسرو چنین گفت پس پهلوان
که شاها انوشه بدی جاودان! ۱۸۴

که من بنده از فر و از بخت تو
به پروین رسانم سر تخت تو ۱۸۵

اگر شان نکشته ست افراسیاب
به چنگ نهنگ اندرند اندر آب ۱۸۶

وگر چون ستاره به گردون برند
وگر چو نهنگان به بحر اندرند ۱۸۷

بیارم بر تو به کردار باد
برفتند از آنجای پیروز و شاد ۱۸۸

درفش و سپه با برادر سپرد
به جز گستهم هیچ کس را نبرد ۱۸۹

شب تیره بر سان آشفته دد
همی شد تهمتن یل پر خرد ۱۹۰

نهانی همی راه بی ره گرفت
به کردار شیری گمین گه گرفت ۱۹۱

همی رفت تازان تهمتن ز جای
به جایی کجا بود پرده سرای ۱۹۲

طلایه به یک سو مر او را ندید
بدین سان به نزدیک لشکر رسید ۱۹۳

ز شب نیمه ای پیش تر رفته بود
دو بهره ز توران سپه خفته بود ۱۹۴

دگر نیمه شادان نشسته به می
روانشان فروزان چو آتش ز نی ۱۹۵

بزرگان لشکر سران رمه
نشسته ابا شه به خیمه همه ۱۹۶

جهاندار بر تخت زرینه سای
ستاده بزرگان به پرده سرای ۱۹۷

به یک دست برزو و هومان به هم
به دست دگر شیده و پیلسم ۱۹۸

فریبرز و طوس آن دو برگشته بخت
به خیمه به پای اندرون پیش تخت ۱۹۹

شده مست افراسیاب دلیر
خروشان بدان هر دو مانند شیر ۲۰۰

ز شادی دو رخسار چون گل به بار
همه بزمگاهش سران سوار ۲۰۱

ز برزو همه تخت بد یال ودوش
به دیدار وی رفته از هر دو هوش ۲۰۲

تو گفتی که گرشاسپ آمد ز رزم
ابا شاه بنشست با می به بزم ۲۰۳

همی دید رستم مر اورا ز دور
چنین گفت کاین نیست از تخم تور ۲۰۴

به ایران و توران چنین نامدار
همانا نباشد جز این یک سوار ۲۰۵

سپهدار ترکان زکین و ز خشم
چو خون کرد از درد مر هر دو چشم ۲۰۶

به طوس و فریبرز گفت آن زمان
که امروز آمد به سرتان زمان ۲۰۷

چنان چون سیاوخش و نوذر سران
بریدیم، شما را ببرم چنان ۲۰۸

کنون چون بر آرد سپهر آفتاب
سر مرد خفته در آید ز خواب، ۲۰۹

شود روی هامون پر از گفت و گوی
دو لشکر به روی اندر آرند روی، ۲۱۰

بگویم که تا پیش لشکر دو دار
زنند این دلیران خنجر گزار ۲۱۱

کنم هر دو را زنده بر دار من
بر آرم به کینه یکی کار من ۲۱۲

(بگفت این و دژخیم تابید روی
وزان کینه بر زد گره را به روی) ۲۱۳

(مر آن هر دو را برد هومان به بند
ز دلشان یکی بیخ شادی بکند) ۲۱۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۱۴
کانال گوهرین در ایتا
۴۲۴
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۷ - آموختن برزوی رزم از دلیران افراسیاب
گوهر بعدی:بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.