هوش مصنوعی:
این متن داستانی حماسی از برزو، یک پهلوان ایرانی، است که با کمک یک زن چارهگر از بند رهایی مییابد و به سوی توران میگریزد. در راه، با رستم و لشکر ایرانیان روبرو میشود و نبردهایی بین آنها رخ میدهد. متن پر از توصیفات حماسی، نبردها، و احساسات عمیق شخصیتهاست.
رده سنی:
16+
متن شامل صحنههای نبرد و خشونت است و همچنین دارای مفاهیم عمیق و پیچیدهای است که ممکن است برای کودکان قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان قدیمی و ادبی ممکن است برای خوانندگان جوان دشوار باشد.
بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم
چنین گفت برزوی آن گه بدوی
که ای نامور دلبر خوب روی ۱
چگونه ست آن زن به دیدار و موی
چه می جوید امشب در ایوان اوی ۲
چو رامشگر آن درد برزوی دید
به چربی پس آن گه سخن گسترید ۳
بدو گفت کای شاه آزادگان
چنین گفت بهرام بازارگان ۴
که بازارگان است این شهره زن
به بازارگانی سر انجمن ۵
نکو روی و آزاده و تیز هوش
ورا نام شهروی گوهر فروش ۶
به بالا بلند است و زیبا به روی
ندیدم به گیتی چنین روی و موی ۷
چنین گفت شویم به آمل بمرد
مرا و پسر را به زاری سپرد ۸
ندانم که شهرو نژاد از کجاست
همی آمدن سوی ایران چراست ۹
چو بشنید برزو بلرزید سخت
بپژمرد مانند برگ درخت ۱۰
سپهبد ز دیده ببارید آب
همی ریخت بر خاک در خوشاب ۱۱
ز اندیشه آن مرد، خسته روان
بدو گفت رامشگر ای پهلوان ۱۲
چه بودت که گشتی ازین سان دژم
ز دیدار من گشت شادیت کم ۱۳
چه بودت کزین سان فرورفته ای
بپژمرده روی و به دل تفته ای ۱۴
چه آمد نهیبت ز انگشتری
به من شاید ار گویی این داوری ۱۵
گلی بودی از ناز و شادی به بار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار ۱۶
نگویی که این ناله زار چیست
تو را در دل این درد از بهر کیست ۱۷
بدو گفت برزو که ای شهره زن
سر بانوان، مهتر انجمن ۱۸
بترسم که چون بازگویم سخن
بد آید به روی تو ای نیک زن ۱۹
زنان خود ندوزند لب را به بند
بگویند و از کس ندارند پند ۲۰
نشاید همی راز گفتن به زن
نباشد به گیتی زن رای زن ۲۱
به پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی همی بازیابی به کوی ۲۲
کنون گر وفا را تو پیمان کنی
مر این خسته دل را تو درمان کنی ۲۳
به سوگند و پیمان ببندی تو دست
بر آن سان که آن را نشاید شکست ۲۴
(که با کس نگویی تو این راز من
بدین کار باشی تو دمساز من) ۲۵
چو بشنید زن گفت کای پهلوان
به گردنده گردون و مهر روان ۲۶
که گر بر سرم تیغ بارد سپهر
همه تیر و زوبین زند ماه و مهر ۲۷
نگویم کسی را من این راز تو
به هر نیک و بد باشم انباز تو ۲۸
چو بشنید برزوی شد شادمان
برآن گشت خرم دل پهلوان ۲۹
چنین گفت برزو که آن شهره زن
که انگشتریش آوریدی به من ۳۰
نه گوهر فروش است و بازارگان
بر این بوم ایران و آزادگان ۳۱
ز بهر من آمد بدین جای بر
وگر نه نخواهد همی سیم و زر ۳۲
مرا گر ز ایدر رهایی بود
تو را در جهان پادشاهی بود ۳۳
هم اکنون از ایدر برو باز جای
به نرمی همان راه بربط سرای ۳۴
زمانی بر آسای با شهره زن
چو خالی شود خانه از انجمن ۳۵
بپرسش که ایدر مراد تو چیست
تو را انده و درد از بهر کیست ۳۶
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد پر آذری ۳۷
اگر مادر نامداری بگوی
که تا اندرونت بوم راه جوی ۳۸
بیامد دوان نزد شهروی زن
به دیدار او شاد شد انجمن ۳۹
بدو گفت بهرام گوهر فروش
که ای راحت جان و آرام و هوش ۴۰
زمانی دل نامور شاد دار
همه کار نابوده را باد دار ۴۱
خروشید رامشگر پهلوان
بدان سان که شد شادمان زو روان ۴۲
(چو بگذشت از شب یکی نیمه بیش
همان خواب زد بر سر و چشم نیش) ۴۳
بخفتند بهرام و فرزند و زن
بدو گفت، رامشگر رای زن ۴۴
سبک پرده راز را بردرید
چو آواز برزو به شهرو رسید، ۴۵
دلش گشت خرم از این راز او
به چاره بدانست آن ساز او ۴۶
بدو گفت کای زن تو را این که گفت
که آورد رازم برون از نهفت ۴۷
کسی در جهان از من آگاه نیست
مرا پیشه جز ناله و آه نیست ۴۸
چه دانی که برزوی را مادرم
همی از پی او به هر کشورم ۴۹
همانا که برزوت آگاه کرد
که تیره شبت نزد من راه کرد ۵۰
اگر بازگویی به من این رواست
که جان من اندر دم اژدهاست ۵۱
بگفت این و از دیده بارید خون
همی کرد ازدرد بر دل فسون ۵۲
بدو گفت رامشگر ای زن خموش
نباید که بهرام گوهر فروش ۵۳
ازین راز ما هیچ آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود ۵۴
مرا داد برزوی از تو خبر
فرستاد نزد توام نامور ۵۵
چو انگشتری دید در دست من
مرا گفت بنمای ای شهره زن ۵۶
چو بستاد برزوی خیره بماند
نگینش نگه کرد و نامش بخواند ۵۷
ببارید از دیده خون جگر
چنان نامور مرد پرخاشخر ۵۸
به دیان و دادار و چرخ بلند
به خورشید و شمشیر و گرز و کمند ۵۹
که سر را نپیچم ز فرمان تو
نگردم پس از عهد و پیمان تو ۶۰
مرا گفت برخیز با رای و هوش
برو شاد تا خان گوهر فروش ۶۱
بیاسای و بنشین و چیزی بزن
چو گردد پراکنده از انجمن ۶۲
پس آن گه ازو بازپرس این سخن
چو گوید همه حال سر تا به بن ۶۳
همه راز او را بجوی از نخست
بدان گه که گردد تو را این درست ۶۴
بگویش که ما را چه آمد به روی
ازین خیره سر کوژ پرخاشجوی ۶۵
کنون بازگردم بگویم بدوی
که آب مرادت روان شد به جوی ۶۶
شود شادمان پهلوان جهان
نبارد همی خون دل در نهان ۶۷
بگفت این و از خانه آمد برون
همی رفت شادان بر رهنمون ۶۸
چو آمد بر او همه باز گفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت ۶۹
بدو گفت درمان این کار چیست
بدین درد ما را همی یار کیست ۷۰
برین بر چه سازم چه افسون کنم
که پای خود از بند بیرون کنم ۷۱
مر او را که آرد به نزدیک من
که رخشان کند جان تاریک من ۷۲
بدو گفت رامشگر ای نامدار
بسازم تو را من بدین رای کار ۷۳
یکی چاره سازم بدین کار من
از اندیشه و رای هشیار من ۷۴
بدان گه که سر برزند آفتاب
جهان گردد از وی در خوشاب ۷۵
شوم نزد آن بانو بانوان
بسازیم تدبیر ما هر دوان ۷۶
بگویم که تا اسب آرد چهار
چنان چون بود در خور نامدار ۷۷
سلاح گرانمایه و برگ راه
کمند دراز و درفش سیاه ۷۸
وزان پس بیایم بر پهلوان
بدان تا نباشی شکسته روان ۷۹
وزان پس بسازیم تدبیر کار
مگر باز بینی رخ شهریار ۸۰
همه شب همی بود در گفت و گوی
خود و نامور مرد پرخاشجوی ۸۱
چو خورشید پیدا شد از آسمان
ازو گشت روشن زمین و زمان ۸۲
دل مادر ازدرد گشته دو نیم
همه شب همی بود با ترس و بیم ۸۳
بیامد ازآن خان گوهر فروش
ز بیم روان رفته زو صبر و هوش ۸۴
پر اندیشه بنشست خسته روان
همی گفت با داور آسمان ۸۵
که ای برتر از جایگاه و زمان
ز ما باد کوته بد بدگمان ۸۶
بیامد بر او زن چاره گر
بپرسید و او را گرفتش به بر ۸۷
به شهرو چنین گفت کای نامور
همه شب به اندیشه ات، پر هنر، ۸۸
همی بود با درد و تیمار جفت
زاندیشه تا روز رخشان نخفت ۸۹
فرستاد نزد توام نامور
بدان تا ببندم به چاره کمر ۹۰
همی با تو در کار یاور بوم
به هر ره که خواهیت رهبر بوم ۹۱
کنون چاره کار برزو بساز
به گردون سر نامور بر فراز ۹۲
براندیش اکنون یکی رای زن
مرا ره نمای ای سر انجمن ۹۳
چه سازی و درمان این کار چیست
در اندیشه با ما در این یار کیست ۹۴
بیاور ستور تکاور چهار
چنان چون بود در خور کارزار ۹۵
یکی جوشن و خود و زرین سپر
یکی تیغ و ترگ و کمان و کمر ۹۶
کمندی ز ابریشم تابدار
یکی تیز سوهان همان آبدار ۹۷
همی اسب از شهر بیرون بریم
همی ساز ره را به هامون بریم ۹۸
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
شوم نزد آن پهلو خویش کام ۹۹
برم نیز سوهان و خام کمند
گشایم سر و پای او را ز بند ۱۰۰
به چاره بر آرم به بام حصار
رهانمش از بند زال سوار ۱۰۱
به راه بیابان به توران شویم
به نزدیک آن نامداران رویم ۱۰۲
به زاول بمانیم تیمار و درد
به پروین بر آریم از زال گرد ۱۰۳
چو بشنید ازو این سخن شهره زن
بدو گفت کوتاه شد رنج من ۱۰۴
به یک هفته شد ساز راهش تمام
چو پردخته گشتند، هنگام شام ۱۰۵
به ساییدن بند هشیار باش!
ز دشمن سرت را نگهدار باش ۱۰۶
چو شب تیره گردد به کردار تیر
ازین باره دز چو آیی به زیر ۱۰۷
به راه سپهبد من استاده ام
دل و دیده را تیز بگشاده ام ۱۰۸
بدان تا تو آیی به نزدیک من
درفشان کنی جان تاریک من ۱۰۹
ز دروازه شهر بیرون شویم
ز انبوه مردم به هامون شویم ۱۱۰
که شهروی از شهر بیرون شده ست
ز اندیشه جانش پر ازخون شده ست ۱۱۱
همه ساز ره راست کرده ست اوی
به زاول نمانده ست خود رنگ و بوی ۱۱۲
چو بشنید برزوی شد شادمان
بسی آفرین خواند بر هر دوان ۱۱۳
بزد دست وز پای بند گران
بسودش به سوهان آهنگران ۱۱۴
چو شب گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا، نه تابنده ماه ۱۱۵
هر آن کو نگهدار او بد به می
چنان کرد آن گرد فرخنده پی ۱۱۶
که سر باز نشناخت از پای خویش
همه سر نهادند بر جای خویش ۱۱۷
چو دانست برزو که شب تیره شد
نگهبان ز مستی به دل خیره شد ۱۱۸
به چاره بیامد ز ایوان به بام
به باره درون بست آن خم خام ۱۱۹
ز باره به چاره در آمد به زیر
زمانی همی بود آنجای دیر ۱۲۰
سپهدار از هر سوی می بنگرید
کسی را در آن راه بی ره ندید ۱۲۱
زن چاره گر دید پس پهلوان
بیامد به نزدیک او شادمان ۱۲۲
خروشی بر آمد از آن هر دوان
هم از چاره گر زن هم از پهلوان ۱۲۳
برفتند هر دو به کردار باد
ز اندوه گیتی شده هر دو شاد ۱۲۴
چو نزدیک شهرو شدند هر دوان
جهان جوی برزوی با دلستان ۱۲۵
چو شهرو ورا دید روشن روان
خروشید و آمد بر او دوان ۱۲۶
چنین گفت کای نامور هوشمند
چه آمد به رویت ز چرخ بلند ۱۲۷
مرا باری از درد تو نیست خواب
ز انده شب و روز دیده پر آب ۱۲۸
به چاره بسازیم این کیمیا
فکندیم تن در دم اژدها ۱۲۹
مگر باز بینی بر و بوم را
بمانی به خاک اختر شوم را ۱۳۰
چو برزو ورا دید بارید خون
به مادر چنین گفت کای رهنمون ۱۳۱
بسی رنج دانم که برداشتی
همه راه دشوار بگذاشتی ۱۳۲
ندانی چه آمد از ایران به من
از آن لشکر شاه و آن انجمن ۱۳۳
چه بازی نمودش سپهر روان
چه آمد به رویم ز پیر و جوان ۱۳۴
کنون این زمان جای گفتار نیست
به از رفتن ایدر دگر کار نیست ۱۳۵
به مادر بفرمود تا در زمان
برون کرد از تن لباس زنان ۱۳۶
بر آیین مردان بپوشید تن
به بی ره برفتند پس هر سه تن ۱۳۷
از ایران به توران نهادند روی
برفتند خرم دل و راه جوی ۱۳۸
سه روز و سه شب رفت برزو به راه
خود و مادر و نامور نیک خواه ۱۳۹
به روز چهارم سپیده دمان
چو خورشید پیدا شد از آسمان ۱۴۰
نگه کرد برزو همی بنگرید
سوی راه ایران یکی گرد دید ۱۴۱
کزو گشت هامون چو دریای قار
درآمد به جنبش زمین از سوار ۱۴۲
درفشی به پیش اندرون اژدها
پسش نامور شیر فرمانروا ۱۴۳
جهان پهلوان رستم نامدار
ز تخم سر افراز سام سوار ۱۴۴
همه نامداران ایران به هم
چو گرگین و چون طوس و چون گژدهم ۱۴۵
فریبرز کاوس و رهام راد
سر سروران قارن شیرزاد ۱۴۶
سپهبد بیاورد از ایران همه
همان شاه زاده همان یک تنه ۱۴۷
هر آن کس که بود از سواران همه
که او چون شبان بود و گردان رمه ۱۴۸
بدان تا روانشان درخشان کند
در ایوان دستان گل افشان کند ۱۴۹
سر سال نو هرمز فوردین
ببردی همه نامداران کین ۱۵۰
بدان روز هنگام آن بزم بود
اگر چند آن بزم با رزم بود ۱۵۱
چو از دور برزوی آن گرد دید
که آمد درفش سپهبد پدید ۱۵۲
به شهرو چنین گفت کای هوشیار
به ما بر دگرگونه شد روزگار ۱۵۳
همه رنج و تیمار تو باد گشت
چو رستم پدید آمد از پهن دشت ۱۵۴
نگه کن بدین نامور پهلوان
پس او سپاهی از ایرانیان ۱۵۵
شما را از ایدر بباید شدن
به ره بر نباید همی دم زدن ۱۵۶
برفتند هر سو به بی راه و راه
بدان تا نبینند ایران سپاه ۱۵۷
سه تن دید رستم که بر تافتند
به تیزی از آن راه بشتافتند ۱۵۸
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدند
چو از ما و از لشکر آگه شدند ۱۵۹
همانا سواران ترکان بدند
به نخجیر گوران و شیران بدند ۱۶۰
بدیدند ما را و بگریختند
به دام بلا در نیاویختند ۱۶۱
به گرگین چنین گفت از ایدر بران
ببین تا کدام اند نام آوران ۱۶۲
اگر نامدارند و گر پهلوان
بیاور به نزد سپه شان دوان ۱۶۳
تهمتن چو این گفت گرگین چو باد
روان شد ز نزد سپهدار شاد ۱۶۴
به گردن بر آورد گرز گران
همی تاخت تا پیش نام آوران ۱۶۵
به کردار دریا دلش بر دمید
چو نزدیکی تند بالا رسید ۱۶۶
دو زن دید گرگین و گردی دلیر
کمندی به فتراک از چرم شیر ۱۶۷
به آهن بپوشیده اسب و سوار
چو آشفته شیری گه کارزار ۱۶۸
کمانی به بازو و نیزه به دست
به آهن درون باره چون پیل مست ۱۶۹
به ایران نبد مرد همتای او
به بازو و دیدار و بالای او ۱۷۰
ندانست گرگین که آن مرد کیست
ستاده بر آن دشت از بهر چیست ۱۷۱
خروشی بر آورد گرگین چو شیر
بدو گفت کای نامدار دلیر ۱۷۲
چه مردی و ایدر کجا آمدی
بدین راه بی ره چرا آمدی ۱۷۳
چو دیدی درفش جهان پهلوان
چرا گشتی از بیم اندر نهان ۱۷۴
چو گرگین چنین گفت برزوی شیر
خروشید و آمد بر او دلیر ۱۷۵
همانا ز جان گفت سیر آمدی
کزین سان به پیکار شیر آمدی ۱۷۶
به میدان کینه چو بینی مرا
ز گردان عالم گزینی مرا ۱۷۷
چو بشنید گرگین برآورد جوش
بدو گفت کای مرد بازآر هوش ۱۷۸
مگر نام گرگین میلاد را
نداند سپهدار بیداد را ۱۷۹
ز پیکان من شیر ترسان شود
پلنگ از کمندم هراسان شود ۱۸۰
از ایدر تو را نزد رستم برم
بدین بیهده گفت تو ننگرم ۱۸۱
بدو گفت برزوی کای نامور
نگوید چنین مردم پر هنر ۱۸۲
به روزی که در تن نباشد روان
بگریند بر من همه دوده مان ۱۸۳
به ده مرد چون تو مرا چون بری
بر اندیش آخر ازین داوری ۱۸۴
بگفت این سپهدار و برسان باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد ۱۸۵
خدنگی بر آورد از ترکشش
بزد بر بر و سینه ابر شش ۱۸۶
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاک
همه دامن جوشنش گشته چاک ۱۸۷
بینداخت از باد برزو کمند
سر و یال او اندر آمد به بند ۱۸۸
یکی تیغ زهر آب گون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید ۱۸۹
بپیچید گرگین و زنهار خواست
ببخشید وی را چو پیکار خواست(؟) ۱۹۰
ستور سپهبد نگون کرد زین
همی رفت تا پیش مردان کین ۱۹۱
نگه کرد رستم بدو خیره ماند
همی در نهان نام دیان بخواند ۱۹۲
چنین گفت کاری نو آمد به پیش
ندانم من این را همی کم و بیش ۱۹۳
به سوی زواره همی بنگرید
کزین سان شگفتی به گیتی ندید ۱۹۴
از ایدر برو نزد آن نره شیر
ببین تا کدام است مرد دلیر ۱۹۵
بپرسش که آن نامور مرد کیست
ز گردان و شیران ورا نام چیست ۱۹۶
اگر نامداری بودکینه جوی
به چربی بیاور به نزد من اوی ۱۹۷
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان ۱۹۸
سپهبد چو نزدیک برزو رسید
سواری ستاده بر آن دشت دید ۱۹۹
تو گفتی نریمان یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد ۲۰۰
به بالا بلند و به بازو قوی
میان چون کناغ و برش پهلوی ۲۰۱
کمانی به بازو فکنده دلیر
تو گفتی که آشفته شد نره شیر ۲۰۲
دو زن دید بر ره خلیده روان
ستاده بر نامور پهلوان ۲۰۳
سپهدار گرگین ببسته به بند
بپیچیده یالش به خم کمند ۲۰۴
زواره خروشید کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۲۰۵
چه مردی و نام نشان تو چیست؟
که زاینده را بر تو باید گریست ۲۰۶
ز رستم نداری همانا خبر
وزین نامداران پرخاشخر ۲۰۷
زطوس سرافراز و گودرز گیو
ز فرهاد و رهام و گستهم نیو ۲۰۸
ازین نامور مرد بگشای بند
که پیچد ز بندش سپهر بلند ۲۰۹
تو را من بخواهم ز گردان شاه
وزان نامداران ایران سپاه ۲۱۰
بدو گفت برزوی کای نامور
نه مرد فریب است پرخاشخر ۲۱۱
همانا ندانی که من کیستم
بدین ساده دشت از پی چیستم ۲۱۲
به میدان مرا دیده ای روز رزم
که جنگ یلان بد مرا جای بزم ۲۱۳
نه رستم ز روی است یا ز آهن است
و یا کوه البرز در جوشن است ۲۱۴
چه سنجد به جنگم همی تهمتن
نه طوس و فرامرز و آن انجمن ۲۱۵
همان زخم بازو گوای من است
کمند و کمان رهنمای من است ۲۱۶
اگر سیر نامد ز پیکار من
نمایم بدو باز دیدار من ۲۱۷
به چاره رهانید خود را ز بند
ز گرز گران و ز زخم کمند ۲۱۸
کنون اندرین دشت آوردگاه
کنم روز روشن بر و بر سیاه ۲۱۹
همانا که ناید به پیکار من
نه اوی و نه گردی از آن انجمن ۲۲۰
زواره چو بشنید ازو این سخن
برو تازه شد باز درد کهن ۲۲۱
زواره مر او را چو بشناختش
بپرسید از دور و بنواختش ۲۲۲
بدوگفت کای نامور پهلوان
چگونه بجستی ز بند گران؟ ۲۲۳
بیامد از آن پس به کردار باد
بر نامور رستم پاک زاد ۲۲۴
دل از بیم پر درد و رخساره زرد
بنالید پیش تهمتن ز درد ۲۲۵
چو رستم ورا دید بی تاب و توش
نه در تن روان و نه در سرش هوش ۲۲۶
به دل گفت کاری نو آمد به ما
فتادیم اندر دم اژدها ۲۲۷
بپرسید از آن نامور پهلوان
که چون است کردار چرخ روان ۲۲۸
زواره بدو گفت کای نامدار
بر آشفت با ما بد روزگار ۲۲۹
رها شد سپهدار برزو ز بند
ندانم که چون گشت چرخ بلند ۲۳۰
همه بند و زندان تو کرد پست
رها گشت از بند چون پیل مست ۲۳۱
سپهدار گرگین به زنهار اوست
همه رزم گند آوران کار اوست ۲۳۲
چو بشنید رستم بترسید سخت
به دل گفت مانا که برگشت بخت ۲۳۳
بدو گفت چون جست این دیو زاد
کزین گونه هرگز نداریم یاد ۲۳۴
چه آمد به روی فرامرز ازوی
بدان نامداران پرخاشجوی ۲۳۵
خروشی بر آمد ز ایرانیان
ببستند برکین برزو میان ۲۳۶
چنین گفت هر کس که این چون کنیم
که یال جهان جوی پر از خون کنیم ۲۳۷
چنین گفت رستم به ایرانیان
که ای نامداران و آزادگان ۲۳۸
ببندید دامن به دامن درون
برانید از نامور جوی خون ۲۳۹
نباید کز ایدر شود شادمان
به نزد سپهدار تورانیان ۲۴۰
اگر ما برین بر درنگ آوریم
همه نام نیکو به ننگ آوریم ۲۴۱
چو رستم چنین گفت ایرانیان
همه بر گشادند یکسر زبان ۲۴۲
که پیش سپهبد همه بنده ایم
به فرمان و رایش سر افکنده ایم ۲۴۳
ببندیم دامن یک اندر دگر
نمانیم کاین ترک پرخاشخر، ۲۴۴
ازین دشت آورد بیرون شود
مگر کافسر ما پر از خون شود ۲۴۵
چو بشنید رستم بیامد دوان
به نزدیک برزوی گرد جوان ۲۴۶
ز هامون بر آن تند بالا کشید
چو نزد سپهدار برزو رسید ۲۴۷
جهان جوی را دید بر دشت جنگ
چو شیران آشفته بگشاده چنگ ۲۴۸
نهان کرده تن را به زیر زره
به ابرو درافکنده از کین گره ۲۴۹
یکی باره در زیر او همچو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد ۲۵۰
ز سام نریمانش نشناخت باز
بدان یال و دست و رکیب دراز ۲۵۱
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم ۲۵۲
بر آشفت بر دشت چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۲۵۳
بر آن تند بالا زمانی بماند
برو بر همی نام دیان بخواند ۲۵۴
دو زن دید با نامور نیزه دار
چو تابنده خورشید و خرم بهار ۲۵۵
بر آن خاک افکنده گرگین نژند
ببسته دو دستش به خم کمند ۲۵۶
چنین گفت کاین نامداران که اند
برین دشت با او ز بهر چه اند ۲۵۷
دلش گشت پر درد از اندوه و غم
از آن کار او گشت رستم دژم ۲۵۸
بپرسید از ایوان دستان سام
وزآن نامداران با جاه و کام ۲۵۹
بدانست رامشگرش را ز دور
ز شادی همه ماتمش گشت سور ۲۶۰
بدو گفت رستم که ای شهره زن
چه کردی بدان بند و زندان من ۲۶۱
چگونه رها گشت آن نامدار
کجا بود دستان سام سوار ۲۶۲
همانا فرامرز زنده نماند
زمانه دگر کس به جایش نشاند ۲۶۳
دگر گفت کاین ماه رخساره کیست
ستاده برین دشت از بهر چیست ۲۶۴
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان ۲۶۵
جهان جوی برزوی را مادر است
ز مهرش شب و روز پر آذر است ۲۶۶
به نیرنگ و افسون او شد رها
جهان جوی دژخیم نر اژدها ۲۶۷
که ای نامور دلبر خوب روی ۱
چگونه ست آن زن به دیدار و موی
چه می جوید امشب در ایوان اوی ۲
چو رامشگر آن درد برزوی دید
به چربی پس آن گه سخن گسترید ۳
بدو گفت کای شاه آزادگان
چنین گفت بهرام بازارگان ۴
که بازارگان است این شهره زن
به بازارگانی سر انجمن ۵
نکو روی و آزاده و تیز هوش
ورا نام شهروی گوهر فروش ۶
به بالا بلند است و زیبا به روی
ندیدم به گیتی چنین روی و موی ۷
چنین گفت شویم به آمل بمرد
مرا و پسر را به زاری سپرد ۸
ندانم که شهرو نژاد از کجاست
همی آمدن سوی ایران چراست ۹
چو بشنید برزو بلرزید سخت
بپژمرد مانند برگ درخت ۱۰
سپهبد ز دیده ببارید آب
همی ریخت بر خاک در خوشاب ۱۱
ز اندیشه آن مرد، خسته روان
بدو گفت رامشگر ای پهلوان ۱۲
چه بودت که گشتی ازین سان دژم
ز دیدار من گشت شادیت کم ۱۳
چه بودت کزین سان فرورفته ای
بپژمرده روی و به دل تفته ای ۱۴
چه آمد نهیبت ز انگشتری
به من شاید ار گویی این داوری ۱۵
گلی بودی از ناز و شادی به بار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار ۱۶
نگویی که این ناله زار چیست
تو را در دل این درد از بهر کیست ۱۷
بدو گفت برزو که ای شهره زن
سر بانوان، مهتر انجمن ۱۸
بترسم که چون بازگویم سخن
بد آید به روی تو ای نیک زن ۱۹
زنان خود ندوزند لب را به بند
بگویند و از کس ندارند پند ۲۰
نشاید همی راز گفتن به زن
نباشد به گیتی زن رای زن ۲۱
به پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی همی بازیابی به کوی ۲۲
کنون گر وفا را تو پیمان کنی
مر این خسته دل را تو درمان کنی ۲۳
به سوگند و پیمان ببندی تو دست
بر آن سان که آن را نشاید شکست ۲۴
(که با کس نگویی تو این راز من
بدین کار باشی تو دمساز من) ۲۵
چو بشنید زن گفت کای پهلوان
به گردنده گردون و مهر روان ۲۶
که گر بر سرم تیغ بارد سپهر
همه تیر و زوبین زند ماه و مهر ۲۷
نگویم کسی را من این راز تو
به هر نیک و بد باشم انباز تو ۲۸
چو بشنید برزوی شد شادمان
برآن گشت خرم دل پهلوان ۲۹
چنین گفت برزو که آن شهره زن
که انگشتریش آوریدی به من ۳۰
نه گوهر فروش است و بازارگان
بر این بوم ایران و آزادگان ۳۱
ز بهر من آمد بدین جای بر
وگر نه نخواهد همی سیم و زر ۳۲
مرا گر ز ایدر رهایی بود
تو را در جهان پادشاهی بود ۳۳
هم اکنون از ایدر برو باز جای
به نرمی همان راه بربط سرای ۳۴
زمانی بر آسای با شهره زن
چو خالی شود خانه از انجمن ۳۵
بپرسش که ایدر مراد تو چیست
تو را انده و درد از بهر کیست ۳۶
همانا که برزوی را مادری
که روز و شب از درد پر آذری ۳۷
اگر مادر نامداری بگوی
که تا اندرونت بوم راه جوی ۳۸
بیامد دوان نزد شهروی زن
به دیدار او شاد شد انجمن ۳۹
بدو گفت بهرام گوهر فروش
که ای راحت جان و آرام و هوش ۴۰
زمانی دل نامور شاد دار
همه کار نابوده را باد دار ۴۱
خروشید رامشگر پهلوان
بدان سان که شد شادمان زو روان ۴۲
(چو بگذشت از شب یکی نیمه بیش
همان خواب زد بر سر و چشم نیش) ۴۳
بخفتند بهرام و فرزند و زن
بدو گفت، رامشگر رای زن ۴۴
سبک پرده راز را بردرید
چو آواز برزو به شهرو رسید، ۴۵
دلش گشت خرم از این راز او
به چاره بدانست آن ساز او ۴۶
بدو گفت کای زن تو را این که گفت
که آورد رازم برون از نهفت ۴۷
کسی در جهان از من آگاه نیست
مرا پیشه جز ناله و آه نیست ۴۸
چه دانی که برزوی را مادرم
همی از پی او به هر کشورم ۴۹
همانا که برزوت آگاه کرد
که تیره شبت نزد من راه کرد ۵۰
اگر بازگویی به من این رواست
که جان من اندر دم اژدهاست ۵۱
بگفت این و از دیده بارید خون
همی کرد ازدرد بر دل فسون ۵۲
بدو گفت رامشگر ای زن خموش
نباید که بهرام گوهر فروش ۵۳
ازین راز ما هیچ آگه شود
ز چاره مرا دست کوته شود ۵۴
مرا داد برزوی از تو خبر
فرستاد نزد توام نامور ۵۵
چو انگشتری دید در دست من
مرا گفت بنمای ای شهره زن ۵۶
چو بستاد برزوی خیره بماند
نگینش نگه کرد و نامش بخواند ۵۷
ببارید از دیده خون جگر
چنان نامور مرد پرخاشخر ۵۸
به دیان و دادار و چرخ بلند
به خورشید و شمشیر و گرز و کمند ۵۹
که سر را نپیچم ز فرمان تو
نگردم پس از عهد و پیمان تو ۶۰
مرا گفت برخیز با رای و هوش
برو شاد تا خان گوهر فروش ۶۱
بیاسای و بنشین و چیزی بزن
چو گردد پراکنده از انجمن ۶۲
پس آن گه ازو بازپرس این سخن
چو گوید همه حال سر تا به بن ۶۳
همه راز او را بجوی از نخست
بدان گه که گردد تو را این درست ۶۴
بگویش که ما را چه آمد به روی
ازین خیره سر کوژ پرخاشجوی ۶۵
کنون بازگردم بگویم بدوی
که آب مرادت روان شد به جوی ۶۶
شود شادمان پهلوان جهان
نبارد همی خون دل در نهان ۶۷
بگفت این و از خانه آمد برون
همی رفت شادان بر رهنمون ۶۸
چو آمد بر او همه باز گفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت ۶۹
بدو گفت درمان این کار چیست
بدین درد ما را همی یار کیست ۷۰
برین بر چه سازم چه افسون کنم
که پای خود از بند بیرون کنم ۷۱
مر او را که آرد به نزدیک من
که رخشان کند جان تاریک من ۷۲
بدو گفت رامشگر ای نامدار
بسازم تو را من بدین رای کار ۷۳
یکی چاره سازم بدین کار من
از اندیشه و رای هشیار من ۷۴
بدان گه که سر برزند آفتاب
جهان گردد از وی در خوشاب ۷۵
شوم نزد آن بانو بانوان
بسازیم تدبیر ما هر دوان ۷۶
بگویم که تا اسب آرد چهار
چنان چون بود در خور نامدار ۷۷
سلاح گرانمایه و برگ راه
کمند دراز و درفش سیاه ۷۸
وزان پس بیایم بر پهلوان
بدان تا نباشی شکسته روان ۷۹
وزان پس بسازیم تدبیر کار
مگر باز بینی رخ شهریار ۸۰
همه شب همی بود در گفت و گوی
خود و نامور مرد پرخاشجوی ۸۱
چو خورشید پیدا شد از آسمان
ازو گشت روشن زمین و زمان ۸۲
دل مادر ازدرد گشته دو نیم
همه شب همی بود با ترس و بیم ۸۳
بیامد ازآن خان گوهر فروش
ز بیم روان رفته زو صبر و هوش ۸۴
پر اندیشه بنشست خسته روان
همی گفت با داور آسمان ۸۵
که ای برتر از جایگاه و زمان
ز ما باد کوته بد بدگمان ۸۶
بیامد بر او زن چاره گر
بپرسید و او را گرفتش به بر ۸۷
به شهرو چنین گفت کای نامور
همه شب به اندیشه ات، پر هنر، ۸۸
همی بود با درد و تیمار جفت
زاندیشه تا روز رخشان نخفت ۸۹
فرستاد نزد توام نامور
بدان تا ببندم به چاره کمر ۹۰
همی با تو در کار یاور بوم
به هر ره که خواهیت رهبر بوم ۹۱
کنون چاره کار برزو بساز
به گردون سر نامور بر فراز ۹۲
براندیش اکنون یکی رای زن
مرا ره نمای ای سر انجمن ۹۳
چه سازی و درمان این کار چیست
در اندیشه با ما در این یار کیست ۹۴
بیاور ستور تکاور چهار
چنان چون بود در خور کارزار ۹۵
یکی جوشن و خود و زرین سپر
یکی تیغ و ترگ و کمان و کمر ۹۶
کمندی ز ابریشم تابدار
یکی تیز سوهان همان آبدار ۹۷
همی اسب از شهر بیرون بریم
همی ساز ره را به هامون بریم ۹۸
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
شوم نزد آن پهلو خویش کام ۹۹
برم نیز سوهان و خام کمند
گشایم سر و پای او را ز بند ۱۰۰
به چاره بر آرم به بام حصار
رهانمش از بند زال سوار ۱۰۱
به راه بیابان به توران شویم
به نزدیک آن نامداران رویم ۱۰۲
به زاول بمانیم تیمار و درد
به پروین بر آریم از زال گرد ۱۰۳
چو بشنید ازو این سخن شهره زن
بدو گفت کوتاه شد رنج من ۱۰۴
به یک هفته شد ساز راهش تمام
چو پردخته گشتند، هنگام شام ۱۰۵
به ساییدن بند هشیار باش!
ز دشمن سرت را نگهدار باش ۱۰۶
چو شب تیره گردد به کردار تیر
ازین باره دز چو آیی به زیر ۱۰۷
به راه سپهبد من استاده ام
دل و دیده را تیز بگشاده ام ۱۰۸
بدان تا تو آیی به نزدیک من
درفشان کنی جان تاریک من ۱۰۹
ز دروازه شهر بیرون شویم
ز انبوه مردم به هامون شویم ۱۱۰
که شهروی از شهر بیرون شده ست
ز اندیشه جانش پر ازخون شده ست ۱۱۱
همه ساز ره راست کرده ست اوی
به زاول نمانده ست خود رنگ و بوی ۱۱۲
چو بشنید برزوی شد شادمان
بسی آفرین خواند بر هر دوان ۱۱۳
بزد دست وز پای بند گران
بسودش به سوهان آهنگران ۱۱۴
چو شب گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا، نه تابنده ماه ۱۱۵
هر آن کو نگهدار او بد به می
چنان کرد آن گرد فرخنده پی ۱۱۶
که سر باز نشناخت از پای خویش
همه سر نهادند بر جای خویش ۱۱۷
چو دانست برزو که شب تیره شد
نگهبان ز مستی به دل خیره شد ۱۱۸
به چاره بیامد ز ایوان به بام
به باره درون بست آن خم خام ۱۱۹
ز باره به چاره در آمد به زیر
زمانی همی بود آنجای دیر ۱۲۰
سپهدار از هر سوی می بنگرید
کسی را در آن راه بی ره ندید ۱۲۱
زن چاره گر دید پس پهلوان
بیامد به نزدیک او شادمان ۱۲۲
خروشی بر آمد از آن هر دوان
هم از چاره گر زن هم از پهلوان ۱۲۳
برفتند هر دو به کردار باد
ز اندوه گیتی شده هر دو شاد ۱۲۴
چو نزدیک شهرو شدند هر دوان
جهان جوی برزوی با دلستان ۱۲۵
چو شهرو ورا دید روشن روان
خروشید و آمد بر او دوان ۱۲۶
چنین گفت کای نامور هوشمند
چه آمد به رویت ز چرخ بلند ۱۲۷
مرا باری از درد تو نیست خواب
ز انده شب و روز دیده پر آب ۱۲۸
به چاره بسازیم این کیمیا
فکندیم تن در دم اژدها ۱۲۹
مگر باز بینی بر و بوم را
بمانی به خاک اختر شوم را ۱۳۰
چو برزو ورا دید بارید خون
به مادر چنین گفت کای رهنمون ۱۳۱
بسی رنج دانم که برداشتی
همه راه دشوار بگذاشتی ۱۳۲
ندانی چه آمد از ایران به من
از آن لشکر شاه و آن انجمن ۱۳۳
چه بازی نمودش سپهر روان
چه آمد به رویم ز پیر و جوان ۱۳۴
کنون این زمان جای گفتار نیست
به از رفتن ایدر دگر کار نیست ۱۳۵
به مادر بفرمود تا در زمان
برون کرد از تن لباس زنان ۱۳۶
بر آیین مردان بپوشید تن
به بی ره برفتند پس هر سه تن ۱۳۷
از ایران به توران نهادند روی
برفتند خرم دل و راه جوی ۱۳۸
سه روز و سه شب رفت برزو به راه
خود و مادر و نامور نیک خواه ۱۳۹
به روز چهارم سپیده دمان
چو خورشید پیدا شد از آسمان ۱۴۰
نگه کرد برزو همی بنگرید
سوی راه ایران یکی گرد دید ۱۴۱
کزو گشت هامون چو دریای قار
درآمد به جنبش زمین از سوار ۱۴۲
درفشی به پیش اندرون اژدها
پسش نامور شیر فرمانروا ۱۴۳
جهان پهلوان رستم نامدار
ز تخم سر افراز سام سوار ۱۴۴
همه نامداران ایران به هم
چو گرگین و چون طوس و چون گژدهم ۱۴۵
فریبرز کاوس و رهام راد
سر سروران قارن شیرزاد ۱۴۶
سپهبد بیاورد از ایران همه
همان شاه زاده همان یک تنه ۱۴۷
هر آن کس که بود از سواران همه
که او چون شبان بود و گردان رمه ۱۴۸
بدان تا روانشان درخشان کند
در ایوان دستان گل افشان کند ۱۴۹
سر سال نو هرمز فوردین
ببردی همه نامداران کین ۱۵۰
بدان روز هنگام آن بزم بود
اگر چند آن بزم با رزم بود ۱۵۱
چو از دور برزوی آن گرد دید
که آمد درفش سپهبد پدید ۱۵۲
به شهرو چنین گفت کای هوشیار
به ما بر دگرگونه شد روزگار ۱۵۳
همه رنج و تیمار تو باد گشت
چو رستم پدید آمد از پهن دشت ۱۵۴
نگه کن بدین نامور پهلوان
پس او سپاهی از ایرانیان ۱۵۵
شما را از ایدر بباید شدن
به ره بر نباید همی دم زدن ۱۵۶
برفتند هر سو به بی راه و راه
بدان تا نبینند ایران سپاه ۱۵۷
سه تن دید رستم که بر تافتند
به تیزی از آن راه بشتافتند ۱۵۸
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدند
چو از ما و از لشکر آگه شدند ۱۵۹
همانا سواران ترکان بدند
به نخجیر گوران و شیران بدند ۱۶۰
بدیدند ما را و بگریختند
به دام بلا در نیاویختند ۱۶۱
به گرگین چنین گفت از ایدر بران
ببین تا کدام اند نام آوران ۱۶۲
اگر نامدارند و گر پهلوان
بیاور به نزد سپه شان دوان ۱۶۳
تهمتن چو این گفت گرگین چو باد
روان شد ز نزد سپهدار شاد ۱۶۴
به گردن بر آورد گرز گران
همی تاخت تا پیش نام آوران ۱۶۵
به کردار دریا دلش بر دمید
چو نزدیکی تند بالا رسید ۱۶۶
دو زن دید گرگین و گردی دلیر
کمندی به فتراک از چرم شیر ۱۶۷
به آهن بپوشیده اسب و سوار
چو آشفته شیری گه کارزار ۱۶۸
کمانی به بازو و نیزه به دست
به آهن درون باره چون پیل مست ۱۶۹
به ایران نبد مرد همتای او
به بازو و دیدار و بالای او ۱۷۰
ندانست گرگین که آن مرد کیست
ستاده بر آن دشت از بهر چیست ۱۷۱
خروشی بر آورد گرگین چو شیر
بدو گفت کای نامدار دلیر ۱۷۲
چه مردی و ایدر کجا آمدی
بدین راه بی ره چرا آمدی ۱۷۳
چو دیدی درفش جهان پهلوان
چرا گشتی از بیم اندر نهان ۱۷۴
چو گرگین چنین گفت برزوی شیر
خروشید و آمد بر او دلیر ۱۷۵
همانا ز جان گفت سیر آمدی
کزین سان به پیکار شیر آمدی ۱۷۶
به میدان کینه چو بینی مرا
ز گردان عالم گزینی مرا ۱۷۷
چو بشنید گرگین برآورد جوش
بدو گفت کای مرد بازآر هوش ۱۷۸
مگر نام گرگین میلاد را
نداند سپهدار بیداد را ۱۷۹
ز پیکان من شیر ترسان شود
پلنگ از کمندم هراسان شود ۱۸۰
از ایدر تو را نزد رستم برم
بدین بیهده گفت تو ننگرم ۱۸۱
بدو گفت برزوی کای نامور
نگوید چنین مردم پر هنر ۱۸۲
به روزی که در تن نباشد روان
بگریند بر من همه دوده مان ۱۸۳
به ده مرد چون تو مرا چون بری
بر اندیش آخر ازین داوری ۱۸۴
بگفت این سپهدار و برسان باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد ۱۸۵
خدنگی بر آورد از ترکشش
بزد بر بر و سینه ابر شش ۱۸۶
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاک
همه دامن جوشنش گشته چاک ۱۸۷
بینداخت از باد برزو کمند
سر و یال او اندر آمد به بند ۱۸۸
یکی تیغ زهر آب گون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید ۱۸۹
بپیچید گرگین و زنهار خواست
ببخشید وی را چو پیکار خواست(؟) ۱۹۰
ستور سپهبد نگون کرد زین
همی رفت تا پیش مردان کین ۱۹۱
نگه کرد رستم بدو خیره ماند
همی در نهان نام دیان بخواند ۱۹۲
چنین گفت کاری نو آمد به پیش
ندانم من این را همی کم و بیش ۱۹۳
به سوی زواره همی بنگرید
کزین سان شگفتی به گیتی ندید ۱۹۴
از ایدر برو نزد آن نره شیر
ببین تا کدام است مرد دلیر ۱۹۵
بپرسش که آن نامور مرد کیست
ز گردان و شیران ورا نام چیست ۱۹۶
اگر نامداری بودکینه جوی
به چربی بیاور به نزد من اوی ۱۹۷
زواره چو بشنید آمد دوان
به نزدیک آن نامور پهلوان ۱۹۸
سپهبد چو نزدیک برزو رسید
سواری ستاده بر آن دشت دید ۱۹۹
تو گفتی نریمان یل زنده شد
فلک پیش شمشیر او بنده شد ۲۰۰
به بالا بلند و به بازو قوی
میان چون کناغ و برش پهلوی ۲۰۱
کمانی به بازو فکنده دلیر
تو گفتی که آشفته شد نره شیر ۲۰۲
دو زن دید بر ره خلیده روان
ستاده بر نامور پهلوان ۲۰۳
سپهدار گرگین ببسته به بند
بپیچیده یالش به خم کمند ۲۰۴
زواره خروشید کای پهلوان
دل کارزار و خرد را روان ۲۰۵
چه مردی و نام نشان تو چیست؟
که زاینده را بر تو باید گریست ۲۰۶
ز رستم نداری همانا خبر
وزین نامداران پرخاشخر ۲۰۷
زطوس سرافراز و گودرز گیو
ز فرهاد و رهام و گستهم نیو ۲۰۸
ازین نامور مرد بگشای بند
که پیچد ز بندش سپهر بلند ۲۰۹
تو را من بخواهم ز گردان شاه
وزان نامداران ایران سپاه ۲۱۰
بدو گفت برزوی کای نامور
نه مرد فریب است پرخاشخر ۲۱۱
همانا ندانی که من کیستم
بدین ساده دشت از پی چیستم ۲۱۲
به میدان مرا دیده ای روز رزم
که جنگ یلان بد مرا جای بزم ۲۱۳
نه رستم ز روی است یا ز آهن است
و یا کوه البرز در جوشن است ۲۱۴
چه سنجد به جنگم همی تهمتن
نه طوس و فرامرز و آن انجمن ۲۱۵
همان زخم بازو گوای من است
کمند و کمان رهنمای من است ۲۱۶
اگر سیر نامد ز پیکار من
نمایم بدو باز دیدار من ۲۱۷
به چاره رهانید خود را ز بند
ز گرز گران و ز زخم کمند ۲۱۸
کنون اندرین دشت آوردگاه
کنم روز روشن بر و بر سیاه ۲۱۹
همانا که ناید به پیکار من
نه اوی و نه گردی از آن انجمن ۲۲۰
زواره چو بشنید ازو این سخن
برو تازه شد باز درد کهن ۲۲۱
زواره مر او را چو بشناختش
بپرسید از دور و بنواختش ۲۲۲
بدوگفت کای نامور پهلوان
چگونه بجستی ز بند گران؟ ۲۲۳
بیامد از آن پس به کردار باد
بر نامور رستم پاک زاد ۲۲۴
دل از بیم پر درد و رخساره زرد
بنالید پیش تهمتن ز درد ۲۲۵
چو رستم ورا دید بی تاب و توش
نه در تن روان و نه در سرش هوش ۲۲۶
به دل گفت کاری نو آمد به ما
فتادیم اندر دم اژدها ۲۲۷
بپرسید از آن نامور پهلوان
که چون است کردار چرخ روان ۲۲۸
زواره بدو گفت کای نامدار
بر آشفت با ما بد روزگار ۲۲۹
رها شد سپهدار برزو ز بند
ندانم که چون گشت چرخ بلند ۲۳۰
همه بند و زندان تو کرد پست
رها گشت از بند چون پیل مست ۲۳۱
سپهدار گرگین به زنهار اوست
همه رزم گند آوران کار اوست ۲۳۲
چو بشنید رستم بترسید سخت
به دل گفت مانا که برگشت بخت ۲۳۳
بدو گفت چون جست این دیو زاد
کزین گونه هرگز نداریم یاد ۲۳۴
چه آمد به روی فرامرز ازوی
بدان نامداران پرخاشجوی ۲۳۵
خروشی بر آمد ز ایرانیان
ببستند برکین برزو میان ۲۳۶
چنین گفت هر کس که این چون کنیم
که یال جهان جوی پر از خون کنیم ۲۳۷
چنین گفت رستم به ایرانیان
که ای نامداران و آزادگان ۲۳۸
ببندید دامن به دامن درون
برانید از نامور جوی خون ۲۳۹
نباید کز ایدر شود شادمان
به نزد سپهدار تورانیان ۲۴۰
اگر ما برین بر درنگ آوریم
همه نام نیکو به ننگ آوریم ۲۴۱
چو رستم چنین گفت ایرانیان
همه بر گشادند یکسر زبان ۲۴۲
که پیش سپهبد همه بنده ایم
به فرمان و رایش سر افکنده ایم ۲۴۳
ببندیم دامن یک اندر دگر
نمانیم کاین ترک پرخاشخر، ۲۴۴
ازین دشت آورد بیرون شود
مگر کافسر ما پر از خون شود ۲۴۵
چو بشنید رستم بیامد دوان
به نزدیک برزوی گرد جوان ۲۴۶
ز هامون بر آن تند بالا کشید
چو نزد سپهدار برزو رسید ۲۴۷
جهان جوی را دید بر دشت جنگ
چو شیران آشفته بگشاده چنگ ۲۴۸
نهان کرده تن را به زیر زره
به ابرو درافکنده از کین گره ۲۴۹
یکی باره در زیر او همچو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد ۲۵۰
ز سام نریمانش نشناخت باز
بدان یال و دست و رکیب دراز ۲۵۱
کمندی به فتراک بر شصت خم
که پیل ژیان را کشیدی به دم ۲۵۲
بر آشفت بر دشت چون پیل مست
یکی گرزه گاو پیکر به دست ۲۵۳
بر آن تند بالا زمانی بماند
برو بر همی نام دیان بخواند ۲۵۴
دو زن دید با نامور نیزه دار
چو تابنده خورشید و خرم بهار ۲۵۵
بر آن خاک افکنده گرگین نژند
ببسته دو دستش به خم کمند ۲۵۶
چنین گفت کاین نامداران که اند
برین دشت با او ز بهر چه اند ۲۵۷
دلش گشت پر درد از اندوه و غم
از آن کار او گشت رستم دژم ۲۵۸
بپرسید از ایوان دستان سام
وزآن نامداران با جاه و کام ۲۵۹
بدانست رامشگرش را ز دور
ز شادی همه ماتمش گشت سور ۲۶۰
بدو گفت رستم که ای شهره زن
چه کردی بدان بند و زندان من ۲۶۱
چگونه رها گشت آن نامدار
کجا بود دستان سام سوار ۲۶۲
همانا فرامرز زنده نماند
زمانه دگر کس به جایش نشاند ۲۶۳
دگر گفت کاین ماه رخساره کیست
ستاده برین دشت از بهر چیست ۲۶۴
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
که بادی همه ساله روشن روان ۲۶۵
جهان جوی برزوی را مادر است
ز مهرش شب و روز پر آذر است ۲۶۶
به نیرنگ و افسون او شد رها
جهان جوی دژخیم نر اژدها ۲۶۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۶۷
۳۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۲ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت اول
گوهر بعدی:بخش ۱۴ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت سوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.