هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به نبردها و رویدادهای میان پهلوانان ایرانی و تورانی میپردازد. در این بخش، صحنههای نبرد بین رستم، بیژن، فرامرز و دیگر پهلوانان با لشکر توران به رهبری افراسیاب توصیف شده است. همچنین، ماجرای اسارت برزو و تلاش مادرش برای نجات او از زندان بیان میشود. داستان پر از صحنههای حماسی، گفتگوهای پهلوانان و احساسات عمیق شخصیتها است.
رده سنی:
14+
این متن دارای مضامین حماسی و جنگهایی است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال مناسب نباشد. همچنین، استفاده از زبان کهن و پیچیدگیهای ادبی آن، درک متن را برای سنین پایین دشوار میکند. نوجوانان و بزرگسالان بهتر میتوانند از زیباییهای ادبی و معنای عمیق داستان لذت ببرند.
بخش ۱۲ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت اول
وز این سوی بیژن چو باد دمان
بیامد بر رستم پهلوان ۱
بیاورد برزوی را بسته دست
به نزدیک رستم بیفکند پست ۲
همه رفته در پیش رستم بگفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت ۳
چنین گفت با بیژن نامور
زواره فرامرز پرخاشخر ۴
همی شاه ترکان گرفته ست راه
بر این نامداران ایران سپاه ۵
همانا سر آرد بر ایشان زمان
بر آید همه کام تورانیان ۶
زواره بپیچد ز افراسیاب
از ایدر عنان را به شادی بتاب ۷
نگه کن که تا کارشان چون بود
ز خون که میدان پر از خون بود ۸
خروش تو چون بشنود خیره مرد
در آید سر نامور زیر گرد ۹
بیامد جهان جوی هم در زمان
به پیش زواره چو شیر ژیان ۱۰
ورا دید بر جای با زور و تاب
گرفته کمرگاه افراسیاب ۱۱
بدو گفت کای نامور مرد جنگ
چه داری کمرگاه او را به چنگ ۱۲
رها کن ازو دست که بیگاه گشت
هم از دشت خورشید کوتاه گشت ۱۳
ازو دست برداشت افراسیاب
ز آواز بیژن شد از هوش و تاب ۱۴
همی خواست تا بیژن گیو را
به بند اندر آرد سر نیو را ۱۵
زواره ازو دست را داشت باز
چنین گفت با نامور جنگ ساز ۱۶
ببینیم فردا سپیده دمان
که تا برکه گردد سپهر روان ۱۷
همی بازگشتند از یکدگر
دو دیده پر از آب و پر خون جگر ۱۸
زواره بیامد چو باد دمان
بر نامور پهلوان جهان ۱۹
فرامرز در جنگ هومان شیر
همی تاخت هر سوی مرد دلیر- ۲۰
بدو گفت رستم ندانم چه کرد
ز بهر چه ناید ز دشت نبرد ۲۱
زواره بفرمود تا بر نشست
به نزدیک هومان شود پیل مست ۲۲
زواره چو بشنید برکرد اسب
همی تاخت بر سان آذر گشسب ۲۳
(فرامرز را دید بردشت کین
بسی نامداران فکنده ز زین) ۲۴
همه دشت پای و سرکشته بود
ز کشته به هر سو همی پشته بود ۲۵
ز ایرانیان نزد او کس ندید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید ۲۶
بدو گفت کای مایه کین و جنگ
چه تازی بدین سان به هر سوی جنگ ۲۷
نه ز ایران کسی با تو در جنگ یار
نه آگاه زین رزم تو شهریار ۲۸
فرامرز آن گاه آواز داد
که ای نامور مرد پهلو نژاد ۲۹
مرا جنگ ترکان بود جای بزم
ندانم من این دشت را جای رزم ۳۰
به هومان چنین گفت بیگاه گشت
همی تیره بینم همه روی دشت ۳۱
چو رخشان شود روی هامون به روز
به بخت شهنشاه گیتی فروز ۳۲
کنم روز هامون ز خون تو زرد
گر آیی بر من به دشت نبرد ۳۳
بگفت این و برگشت و آمد دوان
بر نامور رستم پهلوان ۳۴
چو آمد به نزدیک رستم فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۳۵
ازو شادمان شد دل پهلوان
همی آفرین خواند پیر و جوان ۳۶
چنین گفت کز تخمه اژدها
شگفتی نباشد چنین کیمیا ۳۷
که از تخم دستان سام سوار
نباشد مگر پهلو نامدار ۳۸
فرامرز گفت ای جهان پهلوان
ابی تو مبادا سپهر روان ۳۹
ز بخت تو و بخت شاه زمین
بسی جستم از لشکر ترک کین ۴۰
ز هومان و ز بارمان دلیر
ز جان هر دو گشتند امروز سیر ۴۱
زواره چو آمد به آوردگاه
بجستند گردان توران سپاه ۴۲
به میدان ز بس مرد تورانیان
به سختی برون آمد اسب از میان ۴۳
بیامد هم اندر زمان پور گیو
به رستم چنین گفت کای گرد نیو ۴۴
تو را و فرامرز را شهریار
همی خواند (و) این پهلو نامدار ۴۵
بیارید برزوی را بسته دست
چو آشفته شیران و چون پیل مست ۴۶
چو بشنید رستم ز خسرو پیام
فرامرز را گفت کای نیک نام ۴۷
ببر این گو نامدار نزد شاه
بدان تا چه فرمایدت کینه خواه ۴۸
فرامرز برزوی را در زمان
بیاورد نزدیک شاه جهان ۴۹
چو رستم بر خسروآمد فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۵۰
همی بسته برزوی را پیش برد
همه داستان پیش او بر شمرد ۵۱
زواره همان داستان بازگفت
چو بشنید خسرو چو گل بر شکفت ۵۲
فرامرز را خواند شاه جهان
بر تخت بنشاندش با مهان ۵۳
(به رستم چنین گفت کای پهلوان
همی شاد باشی و روشن روان) ۵۴
(چو برزو برخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین) ۵۵
(بدو گفت خسرو که بازآر هوش
سخن بشنو از ما و بگشای گوش) ۵۶
(چه نامی و اصل و نژاد تو چیست؟
به توران تو را خویش و پیوند کیست؟) ۵۷
بدو گفت برزو که ای شهریار
جهان را تویی شاخ امید بار ۵۸
مرا خانه در کوه شنگان بود
همه کام من جنگ گردان بود ۵۹
کشاورز بودم بر آن دشت و بوم
به برزیگری سنگ پیشم چو موم ۶۰
یکی روز بودم بر آن پهن دشت
همی شاه توران به من بر گذشت ۶۱
سپهدار ترکان رد افراسیاب
شده روی هامون چو دریای آب ۶۲
مرا دید و آورد ایدر به جنگ
به پیکار شیران و جنگ پلنگ ۶۳
امیدم بسی داد از تاج و تخت
به یک ره چنین خیره برگشت بخت ۶۴
نبد جز همه کام ایرانیان
همه تیره شد بخت تورانیان ۶۵
چو رستم شنید از جوان این سخن
سپهبد جز این رای افکند بن ۶۶
چنین گفت با شاه پیروز بخت
که جز تو نزیبد کسی تاج و تخت ۶۷
(ببخشد به من شاه او را به جان
بدارم من او را چو جان و روان ۶۸
نباید که آید به جانش گزند
بدان تا شود نامداری بلند ۶۹
به ارگ اندرون بازدارم ورا
به جز نیکویی پیش نارم ورا ۷۰
زتخم بزرگان بسازم زنش
نمانم که رنجی رسد بر تنش ۷۱
به هندوستانش فرستم به جنگ
بدان جای سازیم او را درنگ ۷۲
به خوبی دلش را به چنگ آوریم
دگر سالش ایدر به جنگ آوریم ۷۳
چو دو نامداران ایران زمین
به بند آورد نامداران چین ۷۴
بسی نامداران در آرد ز زین
نماند که کس پی نهد بر زمین ۷۵
به رستم سپردش جهاندار شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه ۷۶
فرستاد رستم هم اندر زمان
چو دو نامداران سوی سیستان ۷۷
فرامرز را داد و گفت ای جوان
نباید که داریش خسته روان ۷۸
وز اینجا بساز از پی راه برگ
مر او را ببر تا به دربند ارگ ۷۹
سواران زابل گزیده هزار
همه نامداران خنجر گزار ۸۰
هم از تخم دستان سام سوار
بزرگان نام آور کینه دار ۸۱
سر و پای او را به بند گران
ببند و سپارش به نام آوران ۸۲
نباید که یابد رهایی ز بند
که آید ز چرخ بلندت گزند ۸۳
وزین روی تیره شب در رسید
همی غالیه بیخت بر شنبلید ۸۴
سپهدار پیران و افراسیاب
بیاورد لشکر بدین سوی آب ۸۵
بماندند بر جای پرده سرای
به دشمن نمودند یکسر قفای ۸۶
همه لشکر ترک بر سان باد
خود و نامداران فرخ نژاد ۸۷
بدان راه بی راه رفتند باز
که برزوی را بود آیین و ساز ۸۸
سپهدار ترکان چو آنجا رسید
سر شکش ز مژگان به رخ بر چکید ۸۹
بنالید و آمد زمانی فرود
همی داد نیکی دهش را درود ۹۰
بفرمود پیران به سالار خوان
که پیش آر و آزادگان را بخوان ۹۱
درین کار بودند کآمد خروش
خروشی کزو دیده آمد به جوش ۹۲
زنی دید بر سان سروی بلند
دو گیسوش در بر چو تابان کمند ۹۳
به زنار خونی ببسته میان
خروشنده مانند شیر ژیان ۹۴
همی گفت زارا، دلیرا، گوا
یلا، شیر دل نامور پهلوا، ۹۵
کجا یابم اکنون چه گویم تو را
چه گویم به مویه چه مویم تو را ۹۶
کجا یابمت ای گرامی پسر
چه آمد به رویت ازین بد گهر ۹۷
بیامد دوان سوی افراسیاب
دو دیده ز خون همچو دریای آب ۹۸
بدو گفت ای شاه ماچین و چین
همه ساله بسته میان را به کین ۹۹
چه کردی سر افراز پور مرا
چرا تیره شد از تو نور مرا ۱۰۰
چه کردی مر آن سرو نازنده را
چه کردی مر آن ماه تابنده را ۱۰۱
تو را چون شهان هیچ فرهنگ نیست
به آورد رفتن تو را ننگ نیست ۱۰۲
مگر آنکه لشکر فراز آوری
دل نامور در گداز آوری ۱۰۳
ز هر شهر و برزن یکی انجمن
فراز آوری همچو فرزند من ۱۰۴
بیاری همان لشکر بی شمار
به ایران بری از پی کارزار ۱۰۵
چنان چون بود مردم چاره ساز
به کشتن سپاری و گردی تو باز ۱۰۶
چو گردد همی جنگ گردان درشت
به میدان همی از تو بینند پشت ۱۰۷
همی گفت و می کند موی سرش
زخون چاک گشته دل اندر برش ۱۰۸
همی ریخت ازدیدگان جوی خون
سر نامور شد ز شرمش نگون ۱۰۹
چو افراسیابش بر آن سان بدید
ز دیده سرشکش به رخ بر چکید ۱۱۰
بدو گفت پیران که ای شهره زن
کنون بشنو از من سراسر سخن ۱۱۱
نه کشتند برزوی و نه خسته شد
به آورد رستم همی بسته شد ۱۱۲
فرستاد وی را سوی سیستان
چو دو نامداران زابلستان ۱۱۳
زن نامور گشت ازو شادمان
بر آن سان که یابد همی مرده جان ۱۱۴
به دیان که گر زنده بینمش باز
به گردون رسانم سر سرفراز ۱۱۵
همه بند و زندانش را بشکنم
همه شهر ایران به هم بر زنم ۱۱۶
رهانمش از بند هنگام خواب
به بخت جهاندار افراسیاب ۱۱۷
بگفت این و از پیش او بازگشت
تو گفتی که با باد انباز گشت ۱۱۸
ز هر گونه چیزی فراز آورید
بسی زر و گوهر از آن برگزید ۱۱۹
به دانش بد و نیک را بنگرید
ز اندیشه بر چرخ گردان کشید ۱۲۰
چو زن سوی اندیشه افکند دل
به چاره ازو دیو گردد خجل ۱۲۱
مبادا که زن چاره پیش آورد
یکی بایدش بیست پیش آورد ۱۲۲
چو آورد هر گونه چیزی فراز
همی کرد آیین نیرنگ ساز ۱۲۳
سر نامور سوی ایران کشید
از آن پس به توران کس او را ندید ۱۲۴
به ایران همی بود یک روزگار
بدان تا بد و نیک فرجام کار ۱۲۵
بداند بد و نیک ایران همه
همان شاه و گردن کسان و رمه ۱۲۶
چو دیدی یکی نامدار انجمن
بپرسیدی از هر گوی تن به تن ۱۲۷
ز فرزند جایی نشانی ندید
نه از نامداران ایران شنید ۱۲۸
به درگاه خسرو بدی روز و شب
نیارست بر کس گشادن دو لب ۱۲۹
چنین گفت با دل چه آمد به من
از آن ترک بد خواه و این انجمن ۱۳۰
همی روزگاری به ایران بماند
کسی نام برزو ز دفتر نخواند ۱۳۱
یکی روز بر درگه شهریار
ستاده به پای آن زن هوشیار ۱۳۲
همی گفت زار ای دلیر جوان
کجا جویمت من به گرد جهان ۱۳۳
میان یلانت نبینم همی
به ایران نشانت نبینم همی ۱۳۴
نهاده دو دیده به درگاه شاه
ز هر سوی آمد به درگه سپاه ۱۳۵
یکی پهلوان بر ستور سمند
بیامد به کردار سروی بلند ۱۳۶
سپاهی پس پشت او نیزه دار
سپهبد به کردار شیر شکار ۱۳۷
یکی دست بسته گو پهلوان
همی رفت شادان و روشن روان ۱۳۸
فرو ماند خیره ز بالای او
وزان پهلوی یال و پهنای او ۱۳۹
بپرسید کاین مرد از تخم کیست؟
ز گردان ایران ورا نام چیست؟ ۱۴۰
یکی گفت کاین شیر دل رستم است
سر افراز و از تخمه نیرم است ۱۴۱
بدو گفت کاین دست بسته چراست
چو پشت زمانه بدوی ست راست ۱۴۲
چنین گفت در جنگ برزوی شیر
بیازرد بازوی مرد دلیر ۱۴۳
به آوردگه دست او خسته گشت
به چشمش همی تیره شد روی دشت ۱۴۴
چو بشنید زن گفت کای نامدار
چرا باشد اکنون بر شهریار؟ ۱۴۵
ز بهر چه مانده ست ایدر سپاه
نراند سوی سیستان کینه خواه؟ ۱۴۶
بدو گفت خسرو چو از جنگ باز
به ایران زمین باز آمد به ناز ۱۴۷
جهان پهلوان بود با او به هم
همی گفت هر گونه از بیش و کم ۱۴۸
چنین گفت پس زن که چون دست اوی
چو بشکست در جنگ، آن نام جوی؛ ۱۴۹
نکشتند از آن پس مر آن کینه خواه
به کین سپهدار ایران سپاه؟ ۱۵۰
چنین پاسخش داد مرد دلیر
که برزوی را بسته بر سان شیر ۱۵۱
فرامرز بردش سوی سیستان
خود و نامداران زاولستان ۱۵۲
جهان پهلوان چون شود باز جای
در آرد سپهدار نو را ز پای ۱۵۳
چو بشنید ازو زن دم اندر کشید
یکی آه سرد از جگر بر کشید ۱۵۴
پر اندیشه برگشت از آنجا دوان
سرشکش ز دیده به رخ بر روان ۱۵۵
همی گفت این چاره را چون کنم
که پای وی از بند بیرون کنم ۱۵۶
چه سازیم و درمان این کار چیست
درین را بی ره مرا یار کیست ۱۵۷
ببست اندر آن کار آن گه روان
رخ از درد زرد و دل از غم نوان ۱۵۸
چو برگشت از درگه شاه باز
بدان سان که باشد همی چاره ساز ۱۵۹
روان شد سوی سیستان چاره گر
بسی برد با خویشتن سیم و زر ۱۶۰
همی رفت تا شهر رستم رسید
زن چاره گر چون بدان سو کشید ۱۶۱
بیامد به بازار هم در زمان
همی رفت هر سوی چون بیهشان ۱۶۲
بدان خان بازارگانان شد اوی
برافکند چادر بپوشید روی ۱۶۳
یکی خان بستد زن چاره گر
همی بود با هر کسی نامور ۱۶۴
به جایی که گوهر فروشان بدند
به نزدیک ایوان دستان بدند ۱۶۵
یکی مهتری بود با رای و هوش
ورا نام بهرام گوهر فروش ۱۶۶
فراوان مر او را زر و سیم بود
ز درویشی و رنج بی بیم بود ۱۶۷
جوانی به کردار تابنده ماه
به نزدیک رستم ورا دستگاه ۱۶۸
بیامد زن پر خرد نزد اوی
بدو گفت کای مهتر نام جوی ۱۶۹
فراوان ازین گونه دارم گهر
کسی را فروش (این) و یا خود بخر ۱۷۰
وزان پس یکی پاره لعل بدخش
بدو داد مه روی خورشید فش ۱۷۱
یکی پاره یاقوت رخشان چو شید
زن نامور را بدو بد امید ۱۷۲
چو بهرام گوهر فروش آن بدید
چو گلبرگ رخسار او بشکفید ۱۷۳
بدو گفت بهرام کای نام جوی
که را بود ازین گونه ای ماه روی ۱۷۴
بدو گفت شهرو که ای نامور
بگویم تو را این همه در به در ۱۷۵
مرا شوهری بود بازارگان
ز تخم بزرگان و آزادگان ۱۷۶
جوان مرد و آزاده و نام جوی
ستوده به هر جای با آب و روی ۱۷۷
به دریای آمل درون در بمرد
مرا و پسر را به شیون سپرد ۱۷۸
ازو ماند این گوهر و سیم و زر
بسی در و یاقوت و طوق و کمر ۱۷۹
چو بشنید بهرام آن گاه گفت
که با تو خرد باد همواره جفت ۱۸۰
ازو بستد آن گوهر شاهوار
بدو گفت کای بانوی نامدار ۱۸۱
اگر دیگرت هست فردا بیار
بدان تا برم نزد سام سوار ۱۸۲
سپهبد بر آرد همه کام تو
به گردون گردان رسد نام تو ۱۸۳
همی بود شهروی بی کام دل
ز اندیشه مانده دو پایش به گل ۱۸۴
شدی سوی بهرام گوهر فروش
ز اندیشه هر لحظه رفتی زهوش ۱۸۵
همه شب نخفتی ز اندوه و درد
همی بر کشیدی ز دل آه سرد ۱۸۶
به دربند ارگ آمدی گاه گاه
همی کردی از دور در وی نگاه ۱۸۷
یکی جایگه دید و حصنی بلند
که بالاش افزون بد از ده کمند ۱۸۸
به شب پاسبانانش هشتاد مرد
به روز از دلیرانش هفتاد مرد ۱۸۹
به چاره درون رفتنش ره نبود
همی گفت کاین رنج بردن چه سود ۱۹۰
از آنجا سوی خانه شد با خروش
به پیش آمدش مرد گوهر فروش ۱۹۱
بپرسید بهرام از شهره زن
کجا رفتی این وقت ازین انجمن؟ ۱۹۲
زن آن گه چنین داد وی را جواب
به چاره نهان کرد از دیده آب ۱۹۳
دلم گفت ازدرد پژمرده شد
از آن گه که آن شوی من مرده شد ۱۹۴
بدان آمدم تا زنان سوی ارگ
مگر کم شود از دلم درد مرگ ۱۹۵
بدو گفت بهرام کای شهره زن
یک امشب بیا تا به ایوان من ۱۹۶
بر آسای و یک دم دلت شاد دار
روان را از اندیشه آزاد دار ۱۹۷
به نزدیک خویشان و فرزند من
همان نامور خویش و پیوند من ۱۹۸
که در ارگ باشد مرا خان و مان
به آزادگی یک شب آنجا بمان ۱۹۹
که رامشگری دارم آنجا جوان
نوازنده رود و آرام جان ۲۰۰
نه مرد است همچون تو شهره زن است
به رامشگری فتنه برزن است ۲۰۱
به نزدیک برزو بود روز و شب
به آواز او برگشاید دو لب ۲۰۲
مر او را بیارم به نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو ۲۰۳
چو بشنید شهرو به دل شاد شد
از اندیشه و درد آزاد شد ۲۰۴
روان شد به شادی سوی خان او
که در خان او بود درمان او ۲۰۵
بدو گفت ترسم که درد سرت
فزایم که چون من بیایم برت ۲۰۶
بدو گفت بهرام کای نیک زن
نیاید ازین هیچ رنجی به من ۲۰۷
بگفت این و از پیش او شد روان
پی او همی رفت خسته روان ۲۰۸
زن مرد گوهر فروش آن زمان
بیامد به نزدیک شهرو دمان ۲۰۹
گرامیش کرد و فراوان ستود
به دیدار او شاد و خرم ببود ۲۱۰
چنان چون سزا بود بنشاندند
برو هر یکی داستان خواندند ۲۱۱
فرستاد و آورد رامشگرش
چنان چون سزا بود اندر خورش ۲۱۲
بفرمود زن را که آور تو خوان
همان نیز همسایگان را بخوان ۲۱۳
پس آن گه چو از خوان بپرداختند
همی مجلسی در خورش ساختند ۲۱۴
بزد دست و رامشگرش بر کشید
نوایی کزو دل ز بر برپرید ۲۱۵
زن از درد دل کرد زاری بسی
ندانست خود راز او را کسی ۲۱۶
دل مادر از درد برزو بسوخت
به کردار آتش رخش بر فروخت ۲۱۷
برون کرد از انگشت انگشتری
نگینش فروزنده چون مشتری ۲۱۸
که برزو مر او را بسی دیده بود
همان شاه ترکانش بخشیده بود ۲۱۹
بدو گفت شهرو که ای شهره زن
ندیدم چو تو اندرین انجمن ۲۲۰
همی دار این را ز من یادگار
بود روز کآید مر این را به کار ۲۲۱
سبک زو ستد آن زن خوش نواز
به انگشت کردش به شادی و ناز ۲۲۲
که ناگه در آمد یکی مزد بر
چنین گفتش آن سرور نامور ۲۲۳
که رامشگر گرد برزو کجاست
مر او را سپهدار توران بخواست ۲۲۴
برون کرد رامشگر از پیش اوی
همی رفت تازان سوی جنگ جوی ۲۲۵
بیامد چو برزو مر او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۲۲۶
بدو گفت برزوی کای شهره زن
کجا رفتی از نامور انجمن؟ ۲۲۷
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
به کام تو بادا سپهر روان! ۲۲۸
به جان و سر پهلوان جهان
که نیک و بد از تو ندارم نهان ۲۲۹
درین دز جوانی ست با رای و هوش
ورا نام بهرام گوهر فروش ۲۳۰
مرا گفت امشب به خان من آی
چو رفتم به نزدیک آن رهنمای ۲۳۱
زنی بود مهمان گوهر فروش
که چون او ندیدم به رای و به هوش ۲۳۲
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
به سان کمند تهمتنش موی ۲۳۳
چو من دست کردم به بربط دراز
سرشکش ز دیده روان شد به ساز ۲۳۴
خروشی بر آورد و خون از جگر
ببارید بر روی چون ماه و خور ۲۳۵
به من داد انگشتری در زمان
چو بودیم با او زمی شادمان ۲۳۶
درین بود کآمد بدان در دوان
همی چاکر نامور پهلوان ۲۳۷
مرا خواند و من پیش تو آمدم
به نزدیک تو زان همی دم زدم ۲۳۸
چو برزوی انگشتری را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید ۲۳۹
بدو گفت بنمای تا بنگرم
که چونین ندیدم بدین کشورم ۲۴۰
بدو داد انگشتری شهره زن
بدو شادمان شد سر انجمن ۲۴۱
نشانش نگه کرد و نامش بخواند
ز دیده سرشکش به رخ بر فشاند ۲۴۲
بدانست برزوی کآن مادر است
ز درد پسر جانش پر آذر است ۲۴۳
خروشی بر آورد گرد سوار
ز دیده ببارید خون بر کنار ۲۴۴
بیامد بر رستم پهلوان ۱
بیاورد برزوی را بسته دست
به نزدیک رستم بیفکند پست ۲
همه رفته در پیش رستم بگفت
رخ نامور همچو گل بر شکفت ۳
چنین گفت با بیژن نامور
زواره فرامرز پرخاشخر ۴
همی شاه ترکان گرفته ست راه
بر این نامداران ایران سپاه ۵
همانا سر آرد بر ایشان زمان
بر آید همه کام تورانیان ۶
زواره بپیچد ز افراسیاب
از ایدر عنان را به شادی بتاب ۷
نگه کن که تا کارشان چون بود
ز خون که میدان پر از خون بود ۸
خروش تو چون بشنود خیره مرد
در آید سر نامور زیر گرد ۹
بیامد جهان جوی هم در زمان
به پیش زواره چو شیر ژیان ۱۰
ورا دید بر جای با زور و تاب
گرفته کمرگاه افراسیاب ۱۱
بدو گفت کای نامور مرد جنگ
چه داری کمرگاه او را به چنگ ۱۲
رها کن ازو دست که بیگاه گشت
هم از دشت خورشید کوتاه گشت ۱۳
ازو دست برداشت افراسیاب
ز آواز بیژن شد از هوش و تاب ۱۴
همی خواست تا بیژن گیو را
به بند اندر آرد سر نیو را ۱۵
زواره ازو دست را داشت باز
چنین گفت با نامور جنگ ساز ۱۶
ببینیم فردا سپیده دمان
که تا برکه گردد سپهر روان ۱۷
همی بازگشتند از یکدگر
دو دیده پر از آب و پر خون جگر ۱۸
زواره بیامد چو باد دمان
بر نامور پهلوان جهان ۱۹
فرامرز در جنگ هومان شیر
همی تاخت هر سوی مرد دلیر- ۲۰
بدو گفت رستم ندانم چه کرد
ز بهر چه ناید ز دشت نبرد ۲۱
زواره بفرمود تا بر نشست
به نزدیک هومان شود پیل مست ۲۲
زواره چو بشنید برکرد اسب
همی تاخت بر سان آذر گشسب ۲۳
(فرامرز را دید بردشت کین
بسی نامداران فکنده ز زین) ۲۴
همه دشت پای و سرکشته بود
ز کشته به هر سو همی پشته بود ۲۵
ز ایرانیان نزد او کس ندید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید ۲۶
بدو گفت کای مایه کین و جنگ
چه تازی بدین سان به هر سوی جنگ ۲۷
نه ز ایران کسی با تو در جنگ یار
نه آگاه زین رزم تو شهریار ۲۸
فرامرز آن گاه آواز داد
که ای نامور مرد پهلو نژاد ۲۹
مرا جنگ ترکان بود جای بزم
ندانم من این دشت را جای رزم ۳۰
به هومان چنین گفت بیگاه گشت
همی تیره بینم همه روی دشت ۳۱
چو رخشان شود روی هامون به روز
به بخت شهنشاه گیتی فروز ۳۲
کنم روز هامون ز خون تو زرد
گر آیی بر من به دشت نبرد ۳۳
بگفت این و برگشت و آمد دوان
بر نامور رستم پهلوان ۳۴
چو آمد به نزدیک رستم فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۳۵
ازو شادمان شد دل پهلوان
همی آفرین خواند پیر و جوان ۳۶
چنین گفت کز تخمه اژدها
شگفتی نباشد چنین کیمیا ۳۷
که از تخم دستان سام سوار
نباشد مگر پهلو نامدار ۳۸
فرامرز گفت ای جهان پهلوان
ابی تو مبادا سپهر روان ۳۹
ز بخت تو و بخت شاه زمین
بسی جستم از لشکر ترک کین ۴۰
ز هومان و ز بارمان دلیر
ز جان هر دو گشتند امروز سیر ۴۱
زواره چو آمد به آوردگاه
بجستند گردان توران سپاه ۴۲
به میدان ز بس مرد تورانیان
به سختی برون آمد اسب از میان ۴۳
بیامد هم اندر زمان پور گیو
به رستم چنین گفت کای گرد نیو ۴۴
تو را و فرامرز را شهریار
همی خواند (و) این پهلو نامدار ۴۵
بیارید برزوی را بسته دست
چو آشفته شیران و چون پیل مست ۴۶
چو بشنید رستم ز خسرو پیام
فرامرز را گفت کای نیک نام ۴۷
ببر این گو نامدار نزد شاه
بدان تا چه فرمایدت کینه خواه ۴۸
فرامرز برزوی را در زمان
بیاورد نزدیک شاه جهان ۴۹
چو رستم بر خسروآمد فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز ۵۰
همی بسته برزوی را پیش برد
همه داستان پیش او بر شمرد ۵۱
زواره همان داستان بازگفت
چو بشنید خسرو چو گل بر شکفت ۵۲
فرامرز را خواند شاه جهان
بر تخت بنشاندش با مهان ۵۳
(به رستم چنین گفت کای پهلوان
همی شاد باشی و روشن روان) ۵۴
(چو برزو برخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین) ۵۵
(بدو گفت خسرو که بازآر هوش
سخن بشنو از ما و بگشای گوش) ۵۶
(چه نامی و اصل و نژاد تو چیست؟
به توران تو را خویش و پیوند کیست؟) ۵۷
بدو گفت برزو که ای شهریار
جهان را تویی شاخ امید بار ۵۸
مرا خانه در کوه شنگان بود
همه کام من جنگ گردان بود ۵۹
کشاورز بودم بر آن دشت و بوم
به برزیگری سنگ پیشم چو موم ۶۰
یکی روز بودم بر آن پهن دشت
همی شاه توران به من بر گذشت ۶۱
سپهدار ترکان رد افراسیاب
شده روی هامون چو دریای آب ۶۲
مرا دید و آورد ایدر به جنگ
به پیکار شیران و جنگ پلنگ ۶۳
امیدم بسی داد از تاج و تخت
به یک ره چنین خیره برگشت بخت ۶۴
نبد جز همه کام ایرانیان
همه تیره شد بخت تورانیان ۶۵
چو رستم شنید از جوان این سخن
سپهبد جز این رای افکند بن ۶۶
چنین گفت با شاه پیروز بخت
که جز تو نزیبد کسی تاج و تخت ۶۷
(ببخشد به من شاه او را به جان
بدارم من او را چو جان و روان ۶۸
نباید که آید به جانش گزند
بدان تا شود نامداری بلند ۶۹
به ارگ اندرون بازدارم ورا
به جز نیکویی پیش نارم ورا ۷۰
زتخم بزرگان بسازم زنش
نمانم که رنجی رسد بر تنش ۷۱
به هندوستانش فرستم به جنگ
بدان جای سازیم او را درنگ ۷۲
به خوبی دلش را به چنگ آوریم
دگر سالش ایدر به جنگ آوریم ۷۳
چو دو نامداران ایران زمین
به بند آورد نامداران چین ۷۴
بسی نامداران در آرد ز زین
نماند که کس پی نهد بر زمین ۷۵
به رستم سپردش جهاندار شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه ۷۶
فرستاد رستم هم اندر زمان
چو دو نامداران سوی سیستان ۷۷
فرامرز را داد و گفت ای جوان
نباید که داریش خسته روان ۷۸
وز اینجا بساز از پی راه برگ
مر او را ببر تا به دربند ارگ ۷۹
سواران زابل گزیده هزار
همه نامداران خنجر گزار ۸۰
هم از تخم دستان سام سوار
بزرگان نام آور کینه دار ۸۱
سر و پای او را به بند گران
ببند و سپارش به نام آوران ۸۲
نباید که یابد رهایی ز بند
که آید ز چرخ بلندت گزند ۸۳
وزین روی تیره شب در رسید
همی غالیه بیخت بر شنبلید ۸۴
سپهدار پیران و افراسیاب
بیاورد لشکر بدین سوی آب ۸۵
بماندند بر جای پرده سرای
به دشمن نمودند یکسر قفای ۸۶
همه لشکر ترک بر سان باد
خود و نامداران فرخ نژاد ۸۷
بدان راه بی راه رفتند باز
که برزوی را بود آیین و ساز ۸۸
سپهدار ترکان چو آنجا رسید
سر شکش ز مژگان به رخ بر چکید ۸۹
بنالید و آمد زمانی فرود
همی داد نیکی دهش را درود ۹۰
بفرمود پیران به سالار خوان
که پیش آر و آزادگان را بخوان ۹۱
درین کار بودند کآمد خروش
خروشی کزو دیده آمد به جوش ۹۲
زنی دید بر سان سروی بلند
دو گیسوش در بر چو تابان کمند ۹۳
به زنار خونی ببسته میان
خروشنده مانند شیر ژیان ۹۴
همی گفت زارا، دلیرا، گوا
یلا، شیر دل نامور پهلوا، ۹۵
کجا یابم اکنون چه گویم تو را
چه گویم به مویه چه مویم تو را ۹۶
کجا یابمت ای گرامی پسر
چه آمد به رویت ازین بد گهر ۹۷
بیامد دوان سوی افراسیاب
دو دیده ز خون همچو دریای آب ۹۸
بدو گفت ای شاه ماچین و چین
همه ساله بسته میان را به کین ۹۹
چه کردی سر افراز پور مرا
چرا تیره شد از تو نور مرا ۱۰۰
چه کردی مر آن سرو نازنده را
چه کردی مر آن ماه تابنده را ۱۰۱
تو را چون شهان هیچ فرهنگ نیست
به آورد رفتن تو را ننگ نیست ۱۰۲
مگر آنکه لشکر فراز آوری
دل نامور در گداز آوری ۱۰۳
ز هر شهر و برزن یکی انجمن
فراز آوری همچو فرزند من ۱۰۴
بیاری همان لشکر بی شمار
به ایران بری از پی کارزار ۱۰۵
چنان چون بود مردم چاره ساز
به کشتن سپاری و گردی تو باز ۱۰۶
چو گردد همی جنگ گردان درشت
به میدان همی از تو بینند پشت ۱۰۷
همی گفت و می کند موی سرش
زخون چاک گشته دل اندر برش ۱۰۸
همی ریخت ازدیدگان جوی خون
سر نامور شد ز شرمش نگون ۱۰۹
چو افراسیابش بر آن سان بدید
ز دیده سرشکش به رخ بر چکید ۱۱۰
بدو گفت پیران که ای شهره زن
کنون بشنو از من سراسر سخن ۱۱۱
نه کشتند برزوی و نه خسته شد
به آورد رستم همی بسته شد ۱۱۲
فرستاد وی را سوی سیستان
چو دو نامداران زابلستان ۱۱۳
زن نامور گشت ازو شادمان
بر آن سان که یابد همی مرده جان ۱۱۴
به دیان که گر زنده بینمش باز
به گردون رسانم سر سرفراز ۱۱۵
همه بند و زندانش را بشکنم
همه شهر ایران به هم بر زنم ۱۱۶
رهانمش از بند هنگام خواب
به بخت جهاندار افراسیاب ۱۱۷
بگفت این و از پیش او بازگشت
تو گفتی که با باد انباز گشت ۱۱۸
ز هر گونه چیزی فراز آورید
بسی زر و گوهر از آن برگزید ۱۱۹
به دانش بد و نیک را بنگرید
ز اندیشه بر چرخ گردان کشید ۱۲۰
چو زن سوی اندیشه افکند دل
به چاره ازو دیو گردد خجل ۱۲۱
مبادا که زن چاره پیش آورد
یکی بایدش بیست پیش آورد ۱۲۲
چو آورد هر گونه چیزی فراز
همی کرد آیین نیرنگ ساز ۱۲۳
سر نامور سوی ایران کشید
از آن پس به توران کس او را ندید ۱۲۴
به ایران همی بود یک روزگار
بدان تا بد و نیک فرجام کار ۱۲۵
بداند بد و نیک ایران همه
همان شاه و گردن کسان و رمه ۱۲۶
چو دیدی یکی نامدار انجمن
بپرسیدی از هر گوی تن به تن ۱۲۷
ز فرزند جایی نشانی ندید
نه از نامداران ایران شنید ۱۲۸
به درگاه خسرو بدی روز و شب
نیارست بر کس گشادن دو لب ۱۲۹
چنین گفت با دل چه آمد به من
از آن ترک بد خواه و این انجمن ۱۳۰
همی روزگاری به ایران بماند
کسی نام برزو ز دفتر نخواند ۱۳۱
یکی روز بر درگه شهریار
ستاده به پای آن زن هوشیار ۱۳۲
همی گفت زار ای دلیر جوان
کجا جویمت من به گرد جهان ۱۳۳
میان یلانت نبینم همی
به ایران نشانت نبینم همی ۱۳۴
نهاده دو دیده به درگاه شاه
ز هر سوی آمد به درگه سپاه ۱۳۵
یکی پهلوان بر ستور سمند
بیامد به کردار سروی بلند ۱۳۶
سپاهی پس پشت او نیزه دار
سپهبد به کردار شیر شکار ۱۳۷
یکی دست بسته گو پهلوان
همی رفت شادان و روشن روان ۱۳۸
فرو ماند خیره ز بالای او
وزان پهلوی یال و پهنای او ۱۳۹
بپرسید کاین مرد از تخم کیست؟
ز گردان ایران ورا نام چیست؟ ۱۴۰
یکی گفت کاین شیر دل رستم است
سر افراز و از تخمه نیرم است ۱۴۱
بدو گفت کاین دست بسته چراست
چو پشت زمانه بدوی ست راست ۱۴۲
چنین گفت در جنگ برزوی شیر
بیازرد بازوی مرد دلیر ۱۴۳
به آوردگه دست او خسته گشت
به چشمش همی تیره شد روی دشت ۱۴۴
چو بشنید زن گفت کای نامدار
چرا باشد اکنون بر شهریار؟ ۱۴۵
ز بهر چه مانده ست ایدر سپاه
نراند سوی سیستان کینه خواه؟ ۱۴۶
بدو گفت خسرو چو از جنگ باز
به ایران زمین باز آمد به ناز ۱۴۷
جهان پهلوان بود با او به هم
همی گفت هر گونه از بیش و کم ۱۴۸
چنین گفت پس زن که چون دست اوی
چو بشکست در جنگ، آن نام جوی؛ ۱۴۹
نکشتند از آن پس مر آن کینه خواه
به کین سپهدار ایران سپاه؟ ۱۵۰
چنین پاسخش داد مرد دلیر
که برزوی را بسته بر سان شیر ۱۵۱
فرامرز بردش سوی سیستان
خود و نامداران زاولستان ۱۵۲
جهان پهلوان چون شود باز جای
در آرد سپهدار نو را ز پای ۱۵۳
چو بشنید ازو زن دم اندر کشید
یکی آه سرد از جگر بر کشید ۱۵۴
پر اندیشه برگشت از آنجا دوان
سرشکش ز دیده به رخ بر روان ۱۵۵
همی گفت این چاره را چون کنم
که پای وی از بند بیرون کنم ۱۵۶
چه سازیم و درمان این کار چیست
درین را بی ره مرا یار کیست ۱۵۷
ببست اندر آن کار آن گه روان
رخ از درد زرد و دل از غم نوان ۱۵۸
چو برگشت از درگه شاه باز
بدان سان که باشد همی چاره ساز ۱۵۹
روان شد سوی سیستان چاره گر
بسی برد با خویشتن سیم و زر ۱۶۰
همی رفت تا شهر رستم رسید
زن چاره گر چون بدان سو کشید ۱۶۱
بیامد به بازار هم در زمان
همی رفت هر سوی چون بیهشان ۱۶۲
بدان خان بازارگانان شد اوی
برافکند چادر بپوشید روی ۱۶۳
یکی خان بستد زن چاره گر
همی بود با هر کسی نامور ۱۶۴
به جایی که گوهر فروشان بدند
به نزدیک ایوان دستان بدند ۱۶۵
یکی مهتری بود با رای و هوش
ورا نام بهرام گوهر فروش ۱۶۶
فراوان مر او را زر و سیم بود
ز درویشی و رنج بی بیم بود ۱۶۷
جوانی به کردار تابنده ماه
به نزدیک رستم ورا دستگاه ۱۶۸
بیامد زن پر خرد نزد اوی
بدو گفت کای مهتر نام جوی ۱۶۹
فراوان ازین گونه دارم گهر
کسی را فروش (این) و یا خود بخر ۱۷۰
وزان پس یکی پاره لعل بدخش
بدو داد مه روی خورشید فش ۱۷۱
یکی پاره یاقوت رخشان چو شید
زن نامور را بدو بد امید ۱۷۲
چو بهرام گوهر فروش آن بدید
چو گلبرگ رخسار او بشکفید ۱۷۳
بدو گفت بهرام کای نام جوی
که را بود ازین گونه ای ماه روی ۱۷۴
بدو گفت شهرو که ای نامور
بگویم تو را این همه در به در ۱۷۵
مرا شوهری بود بازارگان
ز تخم بزرگان و آزادگان ۱۷۶
جوان مرد و آزاده و نام جوی
ستوده به هر جای با آب و روی ۱۷۷
به دریای آمل درون در بمرد
مرا و پسر را به شیون سپرد ۱۷۸
ازو ماند این گوهر و سیم و زر
بسی در و یاقوت و طوق و کمر ۱۷۹
چو بشنید بهرام آن گاه گفت
که با تو خرد باد همواره جفت ۱۸۰
ازو بستد آن گوهر شاهوار
بدو گفت کای بانوی نامدار ۱۸۱
اگر دیگرت هست فردا بیار
بدان تا برم نزد سام سوار ۱۸۲
سپهبد بر آرد همه کام تو
به گردون گردان رسد نام تو ۱۸۳
همی بود شهروی بی کام دل
ز اندیشه مانده دو پایش به گل ۱۸۴
شدی سوی بهرام گوهر فروش
ز اندیشه هر لحظه رفتی زهوش ۱۸۵
همه شب نخفتی ز اندوه و درد
همی بر کشیدی ز دل آه سرد ۱۸۶
به دربند ارگ آمدی گاه گاه
همی کردی از دور در وی نگاه ۱۸۷
یکی جایگه دید و حصنی بلند
که بالاش افزون بد از ده کمند ۱۸۸
به شب پاسبانانش هشتاد مرد
به روز از دلیرانش هفتاد مرد ۱۸۹
به چاره درون رفتنش ره نبود
همی گفت کاین رنج بردن چه سود ۱۹۰
از آنجا سوی خانه شد با خروش
به پیش آمدش مرد گوهر فروش ۱۹۱
بپرسید بهرام از شهره زن
کجا رفتی این وقت ازین انجمن؟ ۱۹۲
زن آن گه چنین داد وی را جواب
به چاره نهان کرد از دیده آب ۱۹۳
دلم گفت ازدرد پژمرده شد
از آن گه که آن شوی من مرده شد ۱۹۴
بدان آمدم تا زنان سوی ارگ
مگر کم شود از دلم درد مرگ ۱۹۵
بدو گفت بهرام کای شهره زن
یک امشب بیا تا به ایوان من ۱۹۶
بر آسای و یک دم دلت شاد دار
روان را از اندیشه آزاد دار ۱۹۷
به نزدیک خویشان و فرزند من
همان نامور خویش و پیوند من ۱۹۸
که در ارگ باشد مرا خان و مان
به آزادگی یک شب آنجا بمان ۱۹۹
که رامشگری دارم آنجا جوان
نوازنده رود و آرام جان ۲۰۰
نه مرد است همچون تو شهره زن است
به رامشگری فتنه برزن است ۲۰۱
به نزدیک برزو بود روز و شب
به آواز او برگشاید دو لب ۲۰۲
مر او را بیارم به نزدیک تو
که روشن کند جان تاریک تو ۲۰۳
چو بشنید شهرو به دل شاد شد
از اندیشه و درد آزاد شد ۲۰۴
روان شد به شادی سوی خان او
که در خان او بود درمان او ۲۰۵
بدو گفت ترسم که درد سرت
فزایم که چون من بیایم برت ۲۰۶
بدو گفت بهرام کای نیک زن
نیاید ازین هیچ رنجی به من ۲۰۷
بگفت این و از پیش او شد روان
پی او همی رفت خسته روان ۲۰۸
زن مرد گوهر فروش آن زمان
بیامد به نزدیک شهرو دمان ۲۰۹
گرامیش کرد و فراوان ستود
به دیدار او شاد و خرم ببود ۲۱۰
چنان چون سزا بود بنشاندند
برو هر یکی داستان خواندند ۲۱۱
فرستاد و آورد رامشگرش
چنان چون سزا بود اندر خورش ۲۱۲
بفرمود زن را که آور تو خوان
همان نیز همسایگان را بخوان ۲۱۳
پس آن گه چو از خوان بپرداختند
همی مجلسی در خورش ساختند ۲۱۴
بزد دست و رامشگرش بر کشید
نوایی کزو دل ز بر برپرید ۲۱۵
زن از درد دل کرد زاری بسی
ندانست خود راز او را کسی ۲۱۶
دل مادر از درد برزو بسوخت
به کردار آتش رخش بر فروخت ۲۱۷
برون کرد از انگشت انگشتری
نگینش فروزنده چون مشتری ۲۱۸
که برزو مر او را بسی دیده بود
همان شاه ترکانش بخشیده بود ۲۱۹
بدو گفت شهرو که ای شهره زن
ندیدم چو تو اندرین انجمن ۲۲۰
همی دار این را ز من یادگار
بود روز کآید مر این را به کار ۲۲۱
سبک زو ستد آن زن خوش نواز
به انگشت کردش به شادی و ناز ۲۲۲
که ناگه در آمد یکی مزد بر
چنین گفتش آن سرور نامور ۲۲۳
که رامشگر گرد برزو کجاست
مر او را سپهدار توران بخواست ۲۲۴
برون کرد رامشگر از پیش اوی
همی رفت تازان سوی جنگ جوی ۲۲۵
بیامد چو برزو مر او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۲۲۶
بدو گفت برزوی کای شهره زن
کجا رفتی از نامور انجمن؟ ۲۲۷
بدو گفت رامشگر ای پهلوان
به کام تو بادا سپهر روان! ۲۲۸
به جان و سر پهلوان جهان
که نیک و بد از تو ندارم نهان ۲۲۹
درین دز جوانی ست با رای و هوش
ورا نام بهرام گوهر فروش ۲۳۰
مرا گفت امشب به خان من آی
چو رفتم به نزدیک آن رهنمای ۲۳۱
زنی بود مهمان گوهر فروش
که چون او ندیدم به رای و به هوش ۲۳۲
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
به سان کمند تهمتنش موی ۲۳۳
چو من دست کردم به بربط دراز
سرشکش ز دیده روان شد به ساز ۲۳۴
خروشی بر آورد و خون از جگر
ببارید بر روی چون ماه و خور ۲۳۵
به من داد انگشتری در زمان
چو بودیم با او زمی شادمان ۲۳۶
درین بود کآمد بدان در دوان
همی چاکر نامور پهلوان ۲۳۷
مرا خواند و من پیش تو آمدم
به نزدیک تو زان همی دم زدم ۲۳۸
چو برزوی انگشتری را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید ۲۳۹
بدو گفت بنمای تا بنگرم
که چونین ندیدم بدین کشورم ۲۴۰
بدو داد انگشتری شهره زن
بدو شادمان شد سر انجمن ۲۴۱
نشانش نگه کرد و نامش بخواند
ز دیده سرشکش به رخ بر فشاند ۲۴۲
بدانست برزوی کآن مادر است
ز درد پسر جانش پر آذر است ۲۴۳
خروشی بر آورد گرد سوار
ز دیده ببارید خون بر کنار ۲۴۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۴۴
۳۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم
گوهر بعدی:بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.