هوش مصنوعی: این متن بخشی از یک داستان حماسی است که نبرد بین رستم و برزو را توصیف می‌کند. در این بخش، رستم و برزو به مبارزه‌ای سخت و پرتنش می‌پردازند که شامل گفت‌وگوهای تهدیدآمیز، نبردهای فیزیکی و استفاده از نیرنگ‌هاست. برزو با کمک مادرش از بند رستم می‌گریزد و سپس با رویین، یکی دیگر از شخصیت‌ها، ملاقات می‌کند. در نهایت، طرحی برای مسموم کردن برزو با شراب زهرآلود ریخته می‌شود تا او را از پا درآورند.
رده سنی: 16+ این متن شامل صحنه‌های خشونت‌آمیز، نبردهای خونین و موضوعات پیچیده‌ای مانند نیرنگ و خیانت است که برای مخاطبان جوان‌تر ممکن است نامناسب باشد. همچنین، زبان و سبک ادبی آن برای درک کامل، به بلوغ فکری و ادبی نیاز دارد.

بخش ۱۴ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت سوم

چو بشنید برزوی آواز اوی
بدو گفت کای پهلو کینه جوی ۱

تو را با زنان چیست این گفت و گوی
به میدان چاره درافکنده گوی ۲

حدیث زنان سخت ناخوش بود
نه آیین مردان سرکش بود ۳

به نزدیک من آمدی تا زنان
سخن گوی همی با زنان ۴

همانا که به گشت دستت ز درد
که یار آمدت روزگار نبرد ۵

کنون آمدی تا زنان پیش من
بدان جنگ دیدی کما بیش من ۶

به چاره ز آورد بگریختی
به دام بلا در نیاویختی ۷

نیابی رهایی ز چنگال من
خود و نامداران این انجمن ۸

چنانت فرستم سوی سیستان
که بر تو بگریند همه دوستان ۹

به پیکان بدوزم سپر بر برت
به گرز گران من بکوبم سرت ۱۰

ببینی کنون جنگ مردان مرد
نیاری دگر یاد دشت نبرد ۱۱

ز خون سران دشت گلگون کنم
ببینی که آورد من چون کنم ۱۲

به ننگ آورم بر شده نام تو
بیارم به خاک اندرون کام تو ۱۳

چو بشنید رستم بر آشفت سخت
بدو گفت کای ترک برگشته بخت ۱۴

بر آن دشت بفریفتت روزگار
که پیروز گشتی بدان کارزار ۱۵

همانا که پیکار مازندران
همانا گرز و کوپال من با سران ۱۶

شنیدی که چون بود هر جایگاه
چه با نره دیوان توران سپاه ۱۷

چو کاموس و فرطوس چو اشکبوس
که از بانگ ایشان بدرید کوس ۱۸

که خونشان به خاک اندر آمیختم
بدان گه که با کین بر آویختم ۱۹

ندارند بالین جز از خاک و خشت
به مردی فلک باز دارم ز گشت ۲۰

نهیب من ار سوی جیحون شود
به جیحون درون آب چون خون شود ۲۱

اگر چند در جنگ هستی دلیر
نیاری همی تاب ارغنده شیر ۲۲

بگفت این و از جای برکرد رخش
به میدان در آمد گو تاج بخش ۲۳

یکی گرد تیره برانگیختند
همی خاک با خون بر آمیختند ۲۴

سرافراز نامی دو گرد دلیر
کز ایشان همی بیشه بگذاشت شیر ۲۵

به چپ باز بردند هر دو عنان
به نیزه در آویخت بر هم دوان ۲۶

چنان نیزه بر نیزه بر ساختند
که از یکدگر باز نشناختند ۲۷

چنان شد ز بس گرد آوردگاه
که شد روی خورشید رخشان سیاه ۲۸

ز زخم سواران و تاب عنان
ز سختی بپیچید بر هم سنان ۲۹

دو نیزه چو خشخاش گشت از نهیب
یکی را نجنبید پای از رکیب ۳۰

ز یکدیگر ایشان بگشتند دور
پر از رنج باب و پر از درد پور ۳۱

چنین بود تا بود چرخ بلند
گهی جاه و شادی گهی چاه و بند ۳۲

چو کردی تو بر دل ره آز باز
شود رنج گیتی به تو بر دراز ۳۳

همان به کزو دست کوته کنی
روان را سوی روشنی ره کنی ۳۴

چو آسوده گشتند پیر و جوان
ز کینه همی تاختند هر دوان ۳۵

به گردن بر آورده گرز گران
به ماننده پتک آهنگران ۳۶

ز بس گرد کز رزمگه بردمید
همی اسب گند آوران کس ندید ۳۷

دل نامداران طپیدن گرفت
خوی و خون ز هر دو دویدن گرفت ۳۸

یکی همچو پیل و یکی همچو شیر
نگشتند هر دو ز پیکار سیر ۳۹

همه نامداران ایرانیان
از آن رزم گشتند خسته روان ۴۰

همی گفت هر کس چنین کارزار
نداریم یاد اندرین روزگار ۴۱

همانا نیارد سپهر روان
به مردی به میدان روشن روان(؟) ۴۲

زگاه منوچهر و سام سوار
بدین سان ندیده ست کس کارزار ۴۳

ز سم ستوران زمین گشت پست
چو آشفته شیران و چون پیل مست ۴۴

ز خم یلان گرز شد چو کمان
نیامد از آن دو یکی را زیان ۴۵

ز یکدیگران روی برگاشتند
به بیچارگی دست بگذاشتند ۴۶

دل هر دو از بیم شد ناتوان
همان سالخورده همان نوجوان ۴۷

بجوشید بر هر دو تن خون ز خشم
چو دو طاس خون کرده آن هر دو چشم ۴۸

سپهر از روش مانده و مهر و ماه
نیارست رفتن از آن کینه گاه ۴۹

گسسته شد از تاب هر دو رکیب
دل هر دو از یکدگر پر نهیب ۵۰

به سستی رسید این از آن، آن از این
همی هر زمانی بیفزود کین ۵۱

چو رستم دلیری برزو بدید
ز جان از نبردش به سیری رسید ۵۲

بدو گفت کای نامور پهلوان
نباشد چو تو گرد روشن روان ۵۳

به دیان که بسیار دیدم نبرد
همان رزم و پیکار مردان مرد ۵۴

رسیدم به دیوان مازندران
به گردان توران و نام آوران ۵۵

همان جنگ پیران و خاقان چین
گهار گهانی و گردان کین ۵۶

مرا سال افزود شد از چارصد
که روزی نیامد مرا پیش بد ۵۷

ز چندین بزرگان که من دیده ام
بدین مایه کشور که گردیده ام ۵۸

نه چون تو شنیدم نه دیدم دگر
نبندد به گیتی چو تو کس کمر ۵۹

ز خورشید اکنون هوا گرم گشت
بجوشید هامون و دریا و دشت ۶۰

بپالود از اسبان و از مرد خوی
نیارد نهادن برین خاک پی ۶۱

به میدان نیاریم آورد چست
ز تابیدن مهر گشتیم سست ۶۲

بیابان و گرما و دیگر دوان
نماند یکی را به تن در روان ۶۳

به خوردن تو را نیز باشد نیاز
اگر چند این رنج باشد دراز ۶۴

به نزدیک مادر یکی باز گرد
زمانی ابا او هم آواز گرد ۶۵

بر آسای و بنشین و چیزی بخور
از آن پس چو از چرخ برگشت خور ۶۶

ببند از پی کینه جستن میان
ببینیم تا برکه گردد زمان ۶۷

به مادر همان کرده ات باز گوی
زکینه همانا بپیچدت روی ۶۸

مگر مادرت روشنایی دهد
تو را با خودت آشنایی دهد ۶۹

مگر رسته گردی ز چنگال من
نگیرند بر تو همی انجمن ۷۰

ندرم به دشنه جگرگاه تو
برون آید از میغ این ماه تو ۷۱

وگر خوردنی نیست از ما ببر
که ما را نباشد ازین دردسر ۷۲

چو رستم چنین گفت برزوی شیر
بدو گفت کای پهلوان دلیر ۷۳

شگفت آیدم کار و کردار تو
که دیدم کنون جنگ و پیکار تو ۷۴

دریغ این دلیران و گردن کشان
دریغ آن سواران آهن کمان ۷۵

که در دست تو بیهده کشته شد
روانشان به خون اندر آغشته شد ۷۶

روان را بدادند بر دست تو
به ماهی گراینده شد شست تو ۷۷

به افسون و نیرنگشان کشته ای
روانشان به خون اندر آغشته ای ۷۸

دو بار آمدی جنگ را پیش من
چو دیدی به میدان کما بیش من، ۷۹

به چاره ز من روی برگاشتی
مرا ابله و غرچه پنداشتی ۸۰

دگر راه گویی تنت خسته گشت
گریزی به نیرنگ ازین پهن دشت ۸۱

چو در جنگ دندان من گشت تیز
گرفتی بر این چاره راه گریز ۸۲

بدان گفتم این تا نگویی که من
فریب تو خوردم بدین انجمن ۸۳

فرامرز گویی نیامد هنوز
گمان گریز تو چاره ست نوز ۸۴

از ایدر برو پیش پرده سرای
چو رزم آرزو آیدت پیشم آی ۸۵

به گردان بگو جنگ و پیکار من
کمین سواران و کردار من ۸۶

نه مردان بدند آنکه در جنگ تو
بدادند جان را به نیرنگ تو ۸۷

بدان جای روباه ایمن بود
که بر گردن شیر آهن بود ۸۸

کسی گردد از رود جانش دو نیم
که از موج دریا ندیده ست بیم ۸۹

ستاره بدان جای رخشان بود
که خورشید از چشم پنهان شود ۹۰

چو خورشید بر چرخ گیرد نشیب
به پایان رسد مر تو را این نهیب ۹۱

ببینی ز من باز پیکار و جنگ
نبرد هژبر و خروش پلنگ ۹۲

چنانت فرستم بر زال باز
که دیگر به جنگت نیاید نیاز ۹۳

بکوبم به گرز گران گردنت
ز خون سرخ گردد همه جوشنت ۹۴

چو بشنید رستم ازو این سخن
دگرگونه اندیشه افگند بن ۹۵

بیامد سپهدار ایران دوان
بر نامداران و گند آوران ۹۶

فرود آمد از رخش شیر ژیان
همه باز گفتش به ایرانیان ۹۷

وز آن روی برزو به کردار شیر
بیامد به نزدیک مادر دلیر ۹۸

به مادر چنین گفت کای مهربان
ندیدی که چون بود گشت زمان ۹۹

دگر باره این نامور پهلوان
به پیکار او چون ببستم میان، ۱۰۰

به چاره دگر باره از من بجست
چو دیدش که گشتم برو چیره دست ۱۰۱

چنین گفت با من جهان پهلوان
چه باشی به توران شکسته روان ۱۰۲

بیا تا تو را پهلوانی دهم
به ایران تو را مرزبانی دهم ۱۰۳

فریبد مرا تا به ایران برد
به نزدیک شاه دلیران برد ۱۰۴

ندانم که فرجام این چون بود
ز خون که این خاک گلگون شود ۱۰۵

وز آن روی رستم به خوردن نشست
ابا پهلوانان خسرو پرست ۱۰۶

چنین گفت رستم که هرگز پلنگ
ندیدم که باشد چنین تیز چنگ ۱۰۷

ز چندان سواران و نام آوران
فکندم به شمشیر کین شان سران ۱۰۸

بسی دیو شد کشته در دست من
به ماهی گراینده شد شست من ۱۰۹

ندیدم به مردی چنین یک سوار
نه در بخشش و گردش کارزار ۱۱۰

نه دیو و نه مردم نه ارغنده شیر
نباشد به میدان چو برزو دلیر ۱۱۱

مرا خوار شد جنگ اکوان دیو
همان رزم گردان و مردان نیو ۱۱۲

به دیان که از جان بریدم امید
همی شرم دارم ز ریش سفید ۱۱۳

بباید از ایدر شدن سوی زال
به آورد او چون ندارم همال ۱۱۴

چه گویند و درمان این کار چیست
بدین رزم او مر مرا یار کیست ۱۱۵

درین رای بد پهلوان جهان
فروزنده تاج و تخت مهان ۱۱۶

یکی گرد پیدا شد از سیستان
از آن مرز گردان زاولستان ۱۱۷

چو نزدیک آمد به دو نیم شد
دل پهلوانان پر از بیم شد ۱۱۸

یکی لشکر از گرد آمد برون
چو شیران چنگال شسته به خون ۱۱۹

همه نیزه داران دستان سام
فرامرز در پیش گردان سام ۱۲۰

یکی شیر پیکر درفش از برش
به گردون گردان رسیده سرش ۱۲۱

همی رفت بر سان ارغنده شیر
خود و نامداران زاول دلیر ۱۲۲

چو آمد به نزدیک رستم فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز ۱۲۳

به کش کرده دست و سر افکنده پست
ستاده به پا نزد خسرو پرست ۱۲۴

بر آشفت رستم به آواز گفت
که با تو همانا خرد نیست جفت ۱۲۵

سپهدار ترکان ز چنگت بجست
برآورده نامت همه کرد پست ۱۲۶

نگفتم تو را من که هشیار باش
ز دشمن سرت را نگهدار باش ۱۲۷

نباید که این نامور نره شیر
گریزد ز چنگال مرد دلیر ۱۲۸

ندانستی او را نگه داشتن
خود و نامداران آن انجمن ۱۲۹

سر نامور بود در دست تو
به حلقش درون مانده بد شست تو ۱۳۰

همی تازد اکنون ز زندان به دشت
تو گفتی ز ما باد بر وی گذشت(؟) ۱۳۱

نیاید همی مرغ رفته به دام
چنین گفت ما را سپهدار سام ۱۳۲

جهان جوی برزو برین پهن دشت
به پیش وی اکنون که یارد گذشت ۱۳۳

تو را شرم ناید که اکنون هزار
همی مرد آری پی یک سوار ۱۳۴

ازین پس نخواند تو را کس دلیر
چو از بند تو جست برزوی شیر ۱۳۵

فرامرز گفت ای سر انجمن
سر سروران گرد لشکر شکن ۱۳۶

زنی آمد از شهر توران به هوش
به نزدیک بهرام گوهر فروش ۱۳۷

بسی زر و گوهر زن چاره گر
بیاورد از بهر این نامور ۱۳۸

ز بند تو این بچه اژدها
به افسون و نیرنگ زن شد رها ۱۳۹

به چاره رها کرد او را ز بند
نیامد ازین کار وی را گزند ۱۴۰

کنون هست در بند گوهر فروش
نهاده به فرمان رستم دو گوش ۱۴۱

بدان تا چه فرمایدش پهلوان
اگر بخشدش گر ستاند روان ۱۴۲

بدو گفت رستم که بیهوده کس
نگوید چنین ناسزا هیچ کس ۱۴۳

وزان پس بیازید چون شیر چنگ
گرفتش سرو موی جنگی پلنگ ۱۴۴

ببستش به خم کمند اندرون
سر و یال او گشت غرقه به خون ۱۴۵

بزد تازیانه فزون از هزار
همه بر سر و یال آن نامدار ۱۴۶

بجست آنگهی گیو بر پای و گفت
که با پهلوانان خرد باد جفت ۱۴۷

ازو بستد آن تازیانه به خشم
به رستم چنین گفت بگشای چشم ۱۴۸

نه هنگام خشم است ای پهلوان
چه داری بدین کار خسته روان ۱۴۹

بگویند از بهر برزو که جست
سر و یال فرزند خود را شکست ۱۵۰

بیا تا بباشیم یک با دگر
بسازیم تدبیر این نامور ۱۵۱

مگر نام او را به ننگ آوریم
به میدان کینش به چنگ آوریم ۱۵۲

درین بود کز دور گرگین چو باد
بیامد بر سر رستم و گیو شاد ۱۵۳

بپرسید ازو پهلوان جهان
که رستی تو از بند آن پهلوان؟ ۱۵۴

بدو گفت گرگین که آن شیر زن
که با پهلوان بود از آن انجمن ۱۵۵

به من بر ببخشید و از وی بخواست
چنان چون بود مردم راد(و) راست ۱۵۶

وزان پس نشستند گردان به هم
همی رای زد هر کس از بیش و کم ۱۵۷

به چاره گشادند یکسر سخن
همی هر کسی دیگر افکند بن ۱۵۸

بد یشان چنین گفت گرگین که بس
نسازند چاره برین گونه کس ۱۵۹

یکی چاره دارم بدین کار من
ببینید این رای هشیار من ۱۶۰

ندارند با خود همی خوردنی
نه نوشیدنی و نه گستردنی ۱۶۱

بفرمای خوالیگران را که خوان
بیارند، گنجور خود را بخوان ۱۶۲

بمالیم بر خوردنی ها شرنگ
فرستیم نزدیک آن تیز چنگ ۱۶۳

اگر دست یارد به خوردن دراز
نیاید به میدان رزمش نیاز ۱۶۴

بر آن بر نهادند یکسر سخن
که گرگین میلاد افکند بن ۱۶۵

سپهدار خوالیگرش را بخواند
ز هر گونه با او فراوان براند ۱۶۶

بیاورد هر گونه ای خوردنی
بدان تا نباشیم از آوردنی (؟) ۱۶۷

چو بشنید خوالیگرش رفت زود
بیاورد از آن سان که فرموده بود ۱۶۸

ز هر چیز کانجا بد از خوردنی
به نزدیک آن پهلوان زمی، ۱۶۹

زمرغ ز بریان وز نان نرم
بیاورد نزد سپهدار،گرم ۱۷۰

چو خوالیگرش نزد رستم نهاد
تهمتن ز نیرنگ او گشت شاد ۱۷۱

برون کرد از آن پس سپهبد نگین
به ابرو بر آورد از خشم چین ۱۷۲

بکاوید زیر نگین پهلوان
شرنگ روان گیرکرده نهان ۱۷۳

بر آورد پرخاشجوی نامور
بمالید بر خوردنی سر به سر ۱۷۴

بفرمود از آن پس به سالار خوان
که این را ببر نزد برزو دوان ۱۷۵

چو برزو بدان خوردنی بنگرید
یکی گرد آمد ز ناگه پدید ۱۷۶

چو آن گرد آمد به نزدیک او
همی تیز شد رای باریک او ۱۷۷

یکی گورخر دید کامد برون
سر و پای او غرقه گشته به خون ۱۷۸

بر و یال او سفته پیکان تیر
برش سرخ از خون و سینه چو شیر ۱۷۹

به رفتار باد و به بالای کوه
به ماهی بر از زخم سمش ستوه ۱۸۰

به تیزی بر آن دشت بر وی گذشت
همه دشت از خون او لاله گشت ۱۸۱

پس او دو سگ دید مانند شیر
پس سگ سواری چو شیر دلیر ۱۸۲

کمندی به بازو بر اسبی بلند
گشاده ز فتراک خم کمند ۱۸۳

همی تاخت بر سان آذرگشسب
چو باد جهنده همی راند اسب ۱۸۴

سپاهی پس پشت او تازنان
چو آشفته شیران مازندران ۱۸۵

یکی گرگ پیکر درفش از برش
به گردنده گردون رسیده سرش ۱۸۶

سپاهی چو جوشنده دریای چین
سپهدار رویین سوار گزین ۱۸۷

سر ویسگان پور پیران گرد
سر افراز شیران با دست برد ۱۸۸

هم آن گاه برزوی چون پیل مست
بر آن باره پیل پیکر نشست ۱۸۹

برانگیخت از جای و شد تا زنان
به نخجیر بسته سپهبد میان ۱۹۰

دلاور بدان گور چون در رسید
بزد دست و گرز گران بر کشید ۱۹۱

بزد گرز و پشتش به هم در شکست
به یک زخم شد گور بر جای پست ۱۹۲

به یک زخم او گشت با خاک راست
از آن دشت آورد فریاد خاست ۱۹۳

ز فتراک بگشاد پیچان کمند
سر و دست و پایش همه کرد بند ۱۹۴

بر مادر آورد گرد دلیر
بیفکند پیشش چو نخجیر شیر ۱۹۵

چو رویین به نزدیک برزو رسید
سپهدار ترکان بر آن دشت دید ۱۹۶

مر او را بدان جای بشناختش
فرود آمد از اسب و بنواختش ۱۹۷

بدو گفت کای شیر برگشته روز
چگونه است کار تو در نیمروز ۱۹۸

به توران چنین است اکنون خبر
که رستم بریده ست از تنت سر ۱۹۹

چگونه رها گشتی ازبند او
چه روز بد آوردی او را به روی ۲۰۰

رها چون شد از بند او پای تو
چگونه رسیدی بدین جای تو ۲۰۱

چه کردی خود از چاره و کیمیا
چگونه شد از بند پایت رها ۲۰۲

که هر کس در بند او بسته ماند
دگر نامه زندگانی نخواند ۲۰۳

مگر خفته بخت تو بیدار گشت
و یا بخت رستم چنین خوار گشت ۲۰۴

چنین گفت برزوی کای نامور
چنین بود فرمان پیروز گر ۲۰۵

کسی را که دیان بود پاسبان
ز رستم نیاید مر او را زیان ۲۰۶

چو فرمان چنین بد ز دیان پاک
ز رستم نداریم بس ترس و باک ۲۰۷

بگفت این از اسب آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود ۲۰۸

بیاورد لشکر به نزدیک اوی
که رخشان شود جان تاریک اوی ۲۰۹

نشستند آن گاه هر دو به هم
بگفتند هر گونه از بیش و کم ۲۱۰

ز کردار رامشگر و مادرش
ز بازارگانی و از گوهرش ۲۱۱

همه یک به یک پیش رویین بگفت
چو بشنید رویین چو گل برشکفت ۲۱۲

به مادر چنین گفت آن گه جوان
بیارید آن هدیه پهلوان ۲۱۳

کز آورد نخجیر بیگاه گشت
همان رفتن روز کوتاه گشت ۲۱۴

ز خاشاک آتش فراوان کنید
برو بر همه گور بریان کنید ۲۱۵

بدو گفت رویین که ای نامدار
که آورد ازین سان برت، زینهار ۲۱۶

خورش ها ازین گونه بر پهن دشت
فلک با تو گویی که همراز گشت ۲۱۷

به من بر بباید گشادنت راز
بگو تا که آورد پیشت فراز ۲۱۸

بدو گفت برزو که بشنو سخن
ز کردار گردنده چرخ کهن ۲۱۹

(بدان گه که از رزم سیر آمدیم
ازین تند بالا به زیر آمدیم) ۲۲۰

چو برگشت از رزمگه پهلوان
چنین گفت از آن پس به سالار خوان ۲۲۱

که هر گونه ای خوردنی پیش بر
به نزد سر افراز پیروز گر ۲۲۲

بیاورد خوالیگرش در زمان
وز آن پس به ره گور آمد دمان ۲۲۳

نخوردیم ازین خوردنی هیچ کس
چنین بد که گفتیم نزد تو بس ۲۲۴

بدو گفت رویین که ای نامدار
بگویم تو را یک سخن گوش دار ۲۲۵

همانا تو را سال بسیار نیست
اگر چند چون تو به پیکار نیست ۲۲۶

ندانی تو آیین و رسم جهان
نه افسون و نیرنگ ایرانیان ۲۲۷

نباید که زهر از پی جنگ و کین
دهندت به خورد ای سرافراز چین ۲۲۸

بدان تا به آسانی از جنگ شیر
شود رسته ارغنده ببر دلیر ۲۲۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۹
کانال گوهرین در ایتا
۳۷۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم
گوهر بعدی:بخش ۱۵ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت چهارم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.