هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی و اخلاقی است که به موضوعاتی مانند عشق الهی، دوری از دنیا و مادیات، اهمیت عقل و عشق در سلوک معنوی، و نکوهش دنیاپرستی و حرص و طمع پرداخته است. شاعر از خواننده میخواهد که از تعلقات دنیوی دوری کند و به سوی عشق حقیقی و معنویت روی آورد. همچنین، به انتقاد از رفتارهای نادرست و دنیاپرستی برخی افراد میپردازد و بر اهمیت پاکی و تقوا تأکید میکند.
رده سنی:
18+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم انتقادی و اجتماعی آن ممکن است برای مخاطبان جوانتر پیچیده باشد.
قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا
طلب ای عاشقان خوش رفتار
طرب ای شاهدان شیرینکار ۱
تا کی از خانه هین ره صحرا
تا کی از کعبه هین در خمار ۲
زین سپس دست ما و دامن دوست
بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار ۳
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعهای و ما هشیار ۴
خیز تا ز آب روی بنشانیم
گرد این خاک تودهٔ غدار ۵
پس به جاروب «لا» فرو روبیم
کوکب از صحن گنبد دوار ۶
ترکتازی کنیم و در شکنیم
نفس رنگی مزاج را بازار ۷
وز پی آنکه تا تمام شویم
پای بر سر نهیم دایرهوار ۸
تا ز خود بشنود نه از من و تو
لمن الملک واحد القهار ۹
ای هواهای تو هوا انگیز
وی خدایان تو خدای آزار ۱۰
قفس تنگ چرخ و طبع و حواس
پر و بالت گسست از بن و بار ۱۱
گرت باید کزین قفس برهی
باز ده وام هفت و پنج و چهار ۱۲
آفرینش نثار فرق تو اند
بر مچین خون خسان ز راه نثار ۱۳
چرخ و اجرام ساکنان تو اند
تو از ایشان طمع مدار مدار ۱۴
حلقه در گوش چرخ و انجم کن
تا دهندت به بندگی اقرار ۱۵
ورنه بر چارسوی کون و فساد
گاه بیمار بین و گه تیمار ۱۶
گاهت اندر مزارعت فکند
جرم کیوان چو خوک در شد یار ۱۷
گه کند اورمزدت از سر زهد
زین جهان سیر و زان جهان ناهار ۱۸
گاه بر بنددت به تهمت تیغ
دست بهرام چون قلم زنار ۱۹
گاه مهرت نماید از سر کین
مر ترا در خیال زر عیار ۲۰
گاه ناهید لولی رعنا
کندت باد سار و باده گسار ۲۱
گه کند تیر چرخت از سر امن
چون کمان گوشه کشته و زهوار ۲۲
گه کند ماه نقشت اندر دل
در خزر هندو در حبش بلغار ۲۳
گه ترا بر کند اثیر از تو
تا تهی زو شوی چو دود شرار ۲۴
گاه بادت کند ز آز و نیاز
روح پر نار و روی چون گلنار ۲۵
گاه آب لئیم دون همت
جاهل و کاهلت کند به بحار ۲۶
گاه خاک فسرده از تاثیر
بر تو ویران کند ده و آثار ۲۷
با چنین چار پایبند بود
سوی هفت آسمان شدن دشوار ۲۸
چند از این آب و خاک و آتش و باد
این دی و تیر و آن تموز و بهار ۲۹
بسکه نامرد و خشک مغزت کرد
بوی کافور و مشک و لیل و نهار ۳۰
عمر امسال و پار ضایع کرد
هر که در بند یار ماند و دیار ۳۱
دولتی مردی ار نپریدست
مرغ امسالت از دریچهٔ پار ۳۲
شیب گردی به لفظ تازی ریش
قیر گردی به لفظ ترکی قار ۳۳
برگذر زین جهان غرچه فریب
در گذر زین رباط مردمخوار ۳۴
کلبهای کاندرو نخواهی ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار ۳۵
رخت برگیر ازین خراب که هست
بام سوراخ و ابر طوفان بار ۳۶
از ورای خرد مگوی سخن
وز فرود فلک مجوی قرار ۳۷
خویشتن را به زیر پی بسپر
چون سپردی به دست حق بسپار ۳۸
بود بگذار زان که در ره فقر
تن حصارست و بود قفل حصار ۳۹
نشود در گشاده تا تو به دم
بر نیاری ز قفل و پره دمار ۴۰
بود تو شرع بر تواند داشت
زان که آن روشنست و بود تو تار ۴۱
دین نیاید به دست تابودت
بر یمین و یسار یمین و یسار ۴۲
نه فقیری چو دین به دنیا کرد
مر ترا پایمزد و دست افزار ۴۳
نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد
مر ترا فرع جوی و اصل گذار ۴۴
ره رها کردهای از آنی گم
عز ندانستهای از آنی خوار ۴۵
مشک و پشکت یکیست تا تو همی
ناک ده را ندانی از عطار ۴۶
دل به صد پاره همچو ناری از آنک
خلق را سر شمردهای چو انار ۴۷
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین و فرخا فرخار ۴۸
دعوی دل مکن که جز غم حق
نبود در حریم دل دیار ۴۹
ده بود آن نه دل که اندر وی
گاو و خر باشد و ضیاع و عقار ۵۰
نیست اندر نگارخانهٔ امر
صورت و نقش مومن و کفار ۵۱
زان که در قعر بحرالاالله
لا نهنگی ست کفر و دین او بار ۵۲
چه روی با کلاه بر منبر
چه شوی با زکام در گلزار ۵۳
تر مزاجی مگرد در سقلاب
خشک مغزی مپوی در تاتار ۵۴
خود کلاه و سرت حجاب تو اند
چه فزایی تو بر کله دستار ۵۵
کله آن گه نهی که در فتدت
سنگ در کفش و کیک در شلوار ۵۶
علم کز تو ترا بنستاند
جهل از آن علم به بود صدبار ۵۷
آب حیوان چو شد گره در حلق
زهر گشت ار چه بود نوش و گوار ۵۸
نه بدان لعنتست بر ابلیس
کو نداند همی یمین ز یسار ۵۹
بل بدان لعنتست کاندر دین
علم داند به علم نکند کار ۶۰
دوری از علم تا ز شهوت و خشم
جانت پر پیکرست و پر پیکار ۶۱
نبرند از تو تشنگی و کنند
این دهان گنده و آن جگر افگار ۶۲
تشنهٔ جاه و زر مباش که هست
جاه و زر آب پار گین و بحار ۶۳
کی درآید فرشته تا نکنی
سگ ز در دور و صورت از دیوار ۶۴
کی در احمد رسی در صدیق
عنکبوتی تنیده بر در غار ۶۵
پرده بردار تا فرود آید
هودج کبریا به صفهٔ بار ۶۶
با بخیلی مجوی ره که نبود
هیچ دینار مالکی دین دار ۶۷
مالک دین نشد کسی که نشد
از سر جود مالک دینار ۶۸
سرخرویی ز آب جوی مجوی
زان که زردند اهل دریا بار ۶۹
گر چه از مال و گندم و یونجه
هم خزینهت پرست و هم انبار ۷۰
بس تفاخر مکن که اندر حشر
گندمت گژدمست و مالت مار ۷۱
مال دادی به باد چون تو همی
گل به گوهری خری و خر به خیار ۷۲
دولت آن را مدان که دادندت
بیش از ابنای جنس استظهار ۷۳
تا تو را یار دولتست نهای
در جهان خدای دولت یار ۷۴
چون ترا از تو پاک بستانند
دولت آن دولتست و کار آن کار ۷۵
چون دو گیتی دو نعل پای تو شد
بر سر کوی هر دو را بگذار ۷۶
در طریق رسول دست آویز
بر بساط خدای پای افشار ۷۷
پاک شو بر سپهر همچو مسیح
گشته از جان و عقل و تن بیزار ۷۸
همچو نمرود قصد چرخ مکن
با دوتا کرکس و دوتا مردار ۷۹
کز دو بال سریش کرده نشد
هیچ طرار جعفر طیار ۸۰
عقل در کوی عشق ره نبرد
تو از آن کور چشم چشم مدار ۸۱
کاندر اقلیم عشق بیکارند
عقلهای تهی رو پر کار ۸۲
کی توان گفت سر عشق به عقل
کی توان سفت سنگ خاره به خار ۸۳
گر نخواهی که بر تو خندد خلق
نقد خوارزم در عراق میار ۸۴
راه توحید را به عقل مپوی
دیدهٔ روح را به خار مخار ۸۵
زان که کردست قهر الاالله
عقل را بر دو شاخ لا بردار ۸۶
به خدای ار کسی تواند بود
بیخدا از خدای برخوردار ۸۷
هر که از چوب مرکبی سازد
مرکب آسودهدان و مانده سوار ۸۸
نشود دل چو تیر تا نشوی
بیزبان چون دهانهٔ سوفار ۸۹
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار ۹۰
تا ز اول خمش نشد مریم
در نیامد مسیح در گفتار ۹۱
گرت باید که مرکزی گردی
زیر این چرخ دایره کردار ۹۲
پای بر جای باش و سرگردان
چون سکون و تحرک پرگار ۹۳
در هوای زمانه مرغی نیست
چمن عشق را چو بوتیمار ۹۴
زو کس آواز او بنشنودی
گر نبودی میان تهی مزمار ۹۵
قاید و سایق صراطالله
به ز قرآن مدان و به ز اخبار ۹۶
جز به دست و دل محمد نیست
حل و عقد خزانهٔ اسرار ۹۷
چون دلت بر ز نور احمد بود
به یقین دان که ایمنی از نار ۹۸
خود به صورت نگر که آمنه بود
صدف در احمد مختار ۹۹
ای به دیدار فتنه چون طاووس
وی به گفتار غره چون کفتار ۱۰۰
عالمت غافلست و تو غافل
خفته را خفته کی کند بیدار ۱۰۱
همه زنهار خوار دین تو اند
دین به زنهارشان مده زنهار ۱۰۲
غول باشد نه عالم آنکه ازو
بشنوی گفت و نشنوی کردار ۱۰۳
بر خود آنرا که پادشاهی نیست
بر گیاهیش پادشا مشمار ۱۰۴
افسری کن نه دین نهد بر سر
خواهش افسر شمار و خواه افسار ۱۰۵
باش وقت معاشرت با خلق
همچو عفو خدای پذرفتار ۱۰۶
هر چه نز راه دین خوری و بری
در شمارت کنند روز شمار ۱۰۷
بره و مرغ را بدان ره کش
که به انسان رسند در مقدار ۱۰۸
جز بدین ظلم باشد ار بکشد
بینمازی مسبحی را زار ۱۰۹
نکند عشق نفس زنده قبول
نکند باز موش مرده شکار ۱۱۰
راه عشاق کسپرد عاشق
آه بیمار کشنود بیمار ۱۱۱
از ره ذوق عشق بشناسی
آه موسا ز راه موسیقار ۱۱۲
بیخ کنرا نشاند خرسندی
شاخ او بینیاز آرد بار ۱۱۳
عاشقان را ز عشق نبود رنج
دیدگان را ز نور نبود نار ۱۱۴
جان عاشق نترسد از شمشیر
مرغ محبوس نشکهد ز اشجار ۱۱۵
زان که بر دست عشق بازانند
ملکالموت گشته در منقار ۱۱۶
گر شعار تو شعر آمده شرع
چکنی صبح کاذب اشعار ۱۱۷
روی بنمود صبح صادق شرع
خاک زن بر جمال شعر و شعار ۱۱۸
بر سر دار دان سر سرهنگ
در بن چاه بین تن بندار ۱۱۹
تا نه بس روزگار خواهی دید
هم سپه مرده هم سپهسالار ۱۲۰
وارهان خویش را که وارستهست
خر وحشی ز نشتر بیطار ۱۲۱
هیچ بیچشم دیدی از سر عشق
طالب شمع زیر و آینه دار ۱۲۲
بهر مشتی مهوس رعنا
رنج بر جان و دین و دل مگمار ۱۲۳
ای توانگر به کنج خرسندی
زین بخیلان کنارهگیر کنار ۱۲۴
یک زمان زین خسان ناموزون
از پی سختن تو با معیار ۱۲۵
ریش و دامن به دستشان چه دهی
چون نهای خصم و نه پذیر رفتار ۱۲۶
خواجگان بودهاند پیش از ما
در عطا سخت مهر و سست مهار ۱۲۷
این نجیبان وقت ما همه باز
راح خوارند مستراح انبار ۱۲۸
جمله از بخل و مبخلی سرمست
همه از شر و ناکسی هشیار ۱۲۹
ای سنایی ازین سگان بگریز
گوشهای گیر ازین جهان هموار ۱۳۰
زین چنین خواجگان بی معنی
رد افلاک و گفت بیکردار ۱۳۱
دامن عافیت بگیر و بپوش
مر گریبان آز را رخسار ۱۳۲
میوهای کان به تیر ماه رسد
چه طمع داری از مه آزار ۱۳۳
دل ازینان ببر که بی دریا
نکشد بار گیر چوبین بار ۱۳۴
همچنین در سرای حکمت و شرع
آدمی سیر باش و مردم سار ۱۳۵
هان و هان تا ترا چو خود نکنند
مشتی ابلیس ریزهٔ طرار ۱۳۶
چون تو از خمر هیچ کس نخوری
کی ترا درد سر دهد خمار ۱۳۷
طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج
طیره از طیر گرد و از طیار ۱۳۸
نشود شسته جز به بیطمعی
نقشهای گشاد نامهٔ عار ۱۳۹
ملک دنیا مجوی و حکمت جوی
زان که این اندکست و آن بسیار ۱۴۰
خدمتی کز تو در وجود آمد
هم ثناگوی و هم گنه پندار ۱۴۱
در طریقت همین دو باید ورد
اول الحمد و آخر استغفار ۱۴۲
گر سنایی ز یار ناهموار
گلهای کرد ازو شگفت مدار ۱۴۳
آبرا بین که چون همی نالد
هردم از همنشین ناهموار ۱۴۴
بر زمین مست همچو من بنشین
تا سمایی شوی سنایی وار ۱۴۵
طرب ای شاهدان شیرینکار ۱
تا کی از خانه هین ره صحرا
تا کی از کعبه هین در خمار ۲
زین سپس دست ما و دامن دوست
بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار ۳
در جهان شاهدی و ما فارغ
در قدح جرعهای و ما هشیار ۴
خیز تا ز آب روی بنشانیم
گرد این خاک تودهٔ غدار ۵
پس به جاروب «لا» فرو روبیم
کوکب از صحن گنبد دوار ۶
ترکتازی کنیم و در شکنیم
نفس رنگی مزاج را بازار ۷
وز پی آنکه تا تمام شویم
پای بر سر نهیم دایرهوار ۸
تا ز خود بشنود نه از من و تو
لمن الملک واحد القهار ۹
ای هواهای تو هوا انگیز
وی خدایان تو خدای آزار ۱۰
قفس تنگ چرخ و طبع و حواس
پر و بالت گسست از بن و بار ۱۱
گرت باید کزین قفس برهی
باز ده وام هفت و پنج و چهار ۱۲
آفرینش نثار فرق تو اند
بر مچین خون خسان ز راه نثار ۱۳
چرخ و اجرام ساکنان تو اند
تو از ایشان طمع مدار مدار ۱۴
حلقه در گوش چرخ و انجم کن
تا دهندت به بندگی اقرار ۱۵
ورنه بر چارسوی کون و فساد
گاه بیمار بین و گه تیمار ۱۶
گاهت اندر مزارعت فکند
جرم کیوان چو خوک در شد یار ۱۷
گه کند اورمزدت از سر زهد
زین جهان سیر و زان جهان ناهار ۱۸
گاه بر بنددت به تهمت تیغ
دست بهرام چون قلم زنار ۱۹
گاه مهرت نماید از سر کین
مر ترا در خیال زر عیار ۲۰
گاه ناهید لولی رعنا
کندت باد سار و باده گسار ۲۱
گه کند تیر چرخت از سر امن
چون کمان گوشه کشته و زهوار ۲۲
گه کند ماه نقشت اندر دل
در خزر هندو در حبش بلغار ۲۳
گه ترا بر کند اثیر از تو
تا تهی زو شوی چو دود شرار ۲۴
گاه بادت کند ز آز و نیاز
روح پر نار و روی چون گلنار ۲۵
گاه آب لئیم دون همت
جاهل و کاهلت کند به بحار ۲۶
گاه خاک فسرده از تاثیر
بر تو ویران کند ده و آثار ۲۷
با چنین چار پایبند بود
سوی هفت آسمان شدن دشوار ۲۸
چند از این آب و خاک و آتش و باد
این دی و تیر و آن تموز و بهار ۲۹
بسکه نامرد و خشک مغزت کرد
بوی کافور و مشک و لیل و نهار ۳۰
عمر امسال و پار ضایع کرد
هر که در بند یار ماند و دیار ۳۱
دولتی مردی ار نپریدست
مرغ امسالت از دریچهٔ پار ۳۲
شیب گردی به لفظ تازی ریش
قیر گردی به لفظ ترکی قار ۳۳
برگذر زین جهان غرچه فریب
در گذر زین رباط مردمخوار ۳۴
کلبهای کاندرو نخواهی ماند
سال عمرت چه ده چه صد چه هزار ۳۵
رخت برگیر ازین خراب که هست
بام سوراخ و ابر طوفان بار ۳۶
از ورای خرد مگوی سخن
وز فرود فلک مجوی قرار ۳۷
خویشتن را به زیر پی بسپر
چون سپردی به دست حق بسپار ۳۸
بود بگذار زان که در ره فقر
تن حصارست و بود قفل حصار ۳۹
نشود در گشاده تا تو به دم
بر نیاری ز قفل و پره دمار ۴۰
بود تو شرع بر تواند داشت
زان که آن روشنست و بود تو تار ۴۱
دین نیاید به دست تابودت
بر یمین و یسار یمین و یسار ۴۲
نه فقیری چو دین به دنیا کرد
مر ترا پایمزد و دست افزار ۴۳
نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد
مر ترا فرع جوی و اصل گذار ۴۴
ره رها کردهای از آنی گم
عز ندانستهای از آنی خوار ۴۵
مشک و پشکت یکیست تا تو همی
ناک ده را ندانی از عطار ۴۶
دل به صد پاره همچو ناری از آنک
خلق را سر شمردهای چو انار ۴۷
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین و فرخا فرخار ۴۸
دعوی دل مکن که جز غم حق
نبود در حریم دل دیار ۴۹
ده بود آن نه دل که اندر وی
گاو و خر باشد و ضیاع و عقار ۵۰
نیست اندر نگارخانهٔ امر
صورت و نقش مومن و کفار ۵۱
زان که در قعر بحرالاالله
لا نهنگی ست کفر و دین او بار ۵۲
چه روی با کلاه بر منبر
چه شوی با زکام در گلزار ۵۳
تر مزاجی مگرد در سقلاب
خشک مغزی مپوی در تاتار ۵۴
خود کلاه و سرت حجاب تو اند
چه فزایی تو بر کله دستار ۵۵
کله آن گه نهی که در فتدت
سنگ در کفش و کیک در شلوار ۵۶
علم کز تو ترا بنستاند
جهل از آن علم به بود صدبار ۵۷
آب حیوان چو شد گره در حلق
زهر گشت ار چه بود نوش و گوار ۵۸
نه بدان لعنتست بر ابلیس
کو نداند همی یمین ز یسار ۵۹
بل بدان لعنتست کاندر دین
علم داند به علم نکند کار ۶۰
دوری از علم تا ز شهوت و خشم
جانت پر پیکرست و پر پیکار ۶۱
نبرند از تو تشنگی و کنند
این دهان گنده و آن جگر افگار ۶۲
تشنهٔ جاه و زر مباش که هست
جاه و زر آب پار گین و بحار ۶۳
کی درآید فرشته تا نکنی
سگ ز در دور و صورت از دیوار ۶۴
کی در احمد رسی در صدیق
عنکبوتی تنیده بر در غار ۶۵
پرده بردار تا فرود آید
هودج کبریا به صفهٔ بار ۶۶
با بخیلی مجوی ره که نبود
هیچ دینار مالکی دین دار ۶۷
مالک دین نشد کسی که نشد
از سر جود مالک دینار ۶۸
سرخرویی ز آب جوی مجوی
زان که زردند اهل دریا بار ۶۹
گر چه از مال و گندم و یونجه
هم خزینهت پرست و هم انبار ۷۰
بس تفاخر مکن که اندر حشر
گندمت گژدمست و مالت مار ۷۱
مال دادی به باد چون تو همی
گل به گوهری خری و خر به خیار ۷۲
دولت آن را مدان که دادندت
بیش از ابنای جنس استظهار ۷۳
تا تو را یار دولتست نهای
در جهان خدای دولت یار ۷۴
چون ترا از تو پاک بستانند
دولت آن دولتست و کار آن کار ۷۵
چون دو گیتی دو نعل پای تو شد
بر سر کوی هر دو را بگذار ۷۶
در طریق رسول دست آویز
بر بساط خدای پای افشار ۷۷
پاک شو بر سپهر همچو مسیح
گشته از جان و عقل و تن بیزار ۷۸
همچو نمرود قصد چرخ مکن
با دوتا کرکس و دوتا مردار ۷۹
کز دو بال سریش کرده نشد
هیچ طرار جعفر طیار ۸۰
عقل در کوی عشق ره نبرد
تو از آن کور چشم چشم مدار ۸۱
کاندر اقلیم عشق بیکارند
عقلهای تهی رو پر کار ۸۲
کی توان گفت سر عشق به عقل
کی توان سفت سنگ خاره به خار ۸۳
گر نخواهی که بر تو خندد خلق
نقد خوارزم در عراق میار ۸۴
راه توحید را به عقل مپوی
دیدهٔ روح را به خار مخار ۸۵
زان که کردست قهر الاالله
عقل را بر دو شاخ لا بردار ۸۶
به خدای ار کسی تواند بود
بیخدا از خدای برخوردار ۸۷
هر که از چوب مرکبی سازد
مرکب آسودهدان و مانده سوار ۸۸
نشود دل چو تیر تا نشوی
بیزبان چون دهانهٔ سوفار ۸۹
تا زبانت خمش نشد از قول
ندهد بار نطقت ایزد بار ۹۰
تا ز اول خمش نشد مریم
در نیامد مسیح در گفتار ۹۱
گرت باید که مرکزی گردی
زیر این چرخ دایره کردار ۹۲
پای بر جای باش و سرگردان
چون سکون و تحرک پرگار ۹۳
در هوای زمانه مرغی نیست
چمن عشق را چو بوتیمار ۹۴
زو کس آواز او بنشنودی
گر نبودی میان تهی مزمار ۹۵
قاید و سایق صراطالله
به ز قرآن مدان و به ز اخبار ۹۶
جز به دست و دل محمد نیست
حل و عقد خزانهٔ اسرار ۹۷
چون دلت بر ز نور احمد بود
به یقین دان که ایمنی از نار ۹۸
خود به صورت نگر که آمنه بود
صدف در احمد مختار ۹۹
ای به دیدار فتنه چون طاووس
وی به گفتار غره چون کفتار ۱۰۰
عالمت غافلست و تو غافل
خفته را خفته کی کند بیدار ۱۰۱
همه زنهار خوار دین تو اند
دین به زنهارشان مده زنهار ۱۰۲
غول باشد نه عالم آنکه ازو
بشنوی گفت و نشنوی کردار ۱۰۳
بر خود آنرا که پادشاهی نیست
بر گیاهیش پادشا مشمار ۱۰۴
افسری کن نه دین نهد بر سر
خواهش افسر شمار و خواه افسار ۱۰۵
باش وقت معاشرت با خلق
همچو عفو خدای پذرفتار ۱۰۶
هر چه نز راه دین خوری و بری
در شمارت کنند روز شمار ۱۰۷
بره و مرغ را بدان ره کش
که به انسان رسند در مقدار ۱۰۸
جز بدین ظلم باشد ار بکشد
بینمازی مسبحی را زار ۱۰۹
نکند عشق نفس زنده قبول
نکند باز موش مرده شکار ۱۱۰
راه عشاق کسپرد عاشق
آه بیمار کشنود بیمار ۱۱۱
از ره ذوق عشق بشناسی
آه موسا ز راه موسیقار ۱۱۲
بیخ کنرا نشاند خرسندی
شاخ او بینیاز آرد بار ۱۱۳
عاشقان را ز عشق نبود رنج
دیدگان را ز نور نبود نار ۱۱۴
جان عاشق نترسد از شمشیر
مرغ محبوس نشکهد ز اشجار ۱۱۵
زان که بر دست عشق بازانند
ملکالموت گشته در منقار ۱۱۶
گر شعار تو شعر آمده شرع
چکنی صبح کاذب اشعار ۱۱۷
روی بنمود صبح صادق شرع
خاک زن بر جمال شعر و شعار ۱۱۸
بر سر دار دان سر سرهنگ
در بن چاه بین تن بندار ۱۱۹
تا نه بس روزگار خواهی دید
هم سپه مرده هم سپهسالار ۱۲۰
وارهان خویش را که وارستهست
خر وحشی ز نشتر بیطار ۱۲۱
هیچ بیچشم دیدی از سر عشق
طالب شمع زیر و آینه دار ۱۲۲
بهر مشتی مهوس رعنا
رنج بر جان و دین و دل مگمار ۱۲۳
ای توانگر به کنج خرسندی
زین بخیلان کنارهگیر کنار ۱۲۴
یک زمان زین خسان ناموزون
از پی سختن تو با معیار ۱۲۵
ریش و دامن به دستشان چه دهی
چون نهای خصم و نه پذیر رفتار ۱۲۶
خواجگان بودهاند پیش از ما
در عطا سخت مهر و سست مهار ۱۲۷
این نجیبان وقت ما همه باز
راح خوارند مستراح انبار ۱۲۸
جمله از بخل و مبخلی سرمست
همه از شر و ناکسی هشیار ۱۲۹
ای سنایی ازین سگان بگریز
گوشهای گیر ازین جهان هموار ۱۳۰
زین چنین خواجگان بی معنی
رد افلاک و گفت بیکردار ۱۳۱
دامن عافیت بگیر و بپوش
مر گریبان آز را رخسار ۱۳۲
میوهای کان به تیر ماه رسد
چه طمع داری از مه آزار ۱۳۳
دل ازینان ببر که بی دریا
نکشد بار گیر چوبین بار ۱۳۴
همچنین در سرای حکمت و شرع
آدمی سیر باش و مردم سار ۱۳۵
هان و هان تا ترا چو خود نکنند
مشتی ابلیس ریزهٔ طرار ۱۳۶
چون تو از خمر هیچ کس نخوری
کی ترا درد سر دهد خمار ۱۳۷
طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج
طیره از طیر گرد و از طیار ۱۳۸
نشود شسته جز به بیطمعی
نقشهای گشاد نامهٔ عار ۱۳۹
ملک دنیا مجوی و حکمت جوی
زان که این اندکست و آن بسیار ۱۴۰
خدمتی کز تو در وجود آمد
هم ثناگوی و هم گنه پندار ۱۴۱
در طریقت همین دو باید ورد
اول الحمد و آخر استغفار ۱۴۲
گر سنایی ز یار ناهموار
گلهای کرد ازو شگفت مدار ۱۴۳
آبرا بین که چون همی نالد
هردم از همنشین ناهموار ۱۴۴
بر زمین مست همچو من بنشین
تا سمایی شوی سنایی وار ۱۴۵
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۴۵
۲۸۵۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح علی بن محمد طبیب
گوهر بعدی:قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح بهرامشاه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.