هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به انتقاد از دنیاپرستی، غرور و فساد اخلاقی میپردازد. شاعر از فردی که به مال و قدرت چسبیده و دین و اخلاق را فدای مادیات کرده است، انتقاد میکند. او هشدار میدهد که این غرور و دنیاپرستی در نهایت به نابودی و پشیمانی منجر خواهد شد و از مخاطب میخواهد که به جای این رفتارها، به خداوند و اخلاقیات توجه کند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم انتزاعی و انتقادی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و آشنایی با مفاهیم اخلاقی و اجتماعی دارد. همچنین، زبان شعر کلاسیک و استفاده از استعارهها و کنایهها ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در موعظه و نصیحت ابنای زمان
کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم ۱
چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملک
چرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم ۲
تمام شد که ترا خواجگی لقب دادند
کمال یافت همه کار تو به باد و بدم ۳
به ذات ایزد اگر دست گیردت فردا
غلام و اسب و سلاح و سوار و خیل و حشم ۴
چو بر زنند بر آن طبل عزل خواجه دوال
تو خواه میر عرب باش و خواه شام عجم ۵
به گوش خواجه فرو گوید زان زمان معنی
کجا شد آنهمه دعوی و لاف تو هر دم ۶
ازین غرور تو تا کی ایا زبون قضا
وزین نشاط تو تا کی ایا سرشته به غم ۷
کمر به دست تو آید همی سلیمانوار
ترا طمع که در انگشت تو کند خاتم ۸
ز کردگار نترسی و پس خراب کنی
هزار خانهٔ درویش را به نوک قلم ۹
امین دینت لقب گشت پس چرا دزدی
گلیم موسی عمران و چادر مریم ۱۰
ز بهر ده درم قلب را نداری باک
که بر کنی و بسوزی هزار بیت حرم ۱۱
شراب جنت و حور و قصور می طلبی
بدین مروت و حلم و بدین سخا و کرم ۱۲
بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهند
به حشر هیچی و ز هیچ نیز چیزی کم ۱۳
بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزند
چنانکه اهل شیاطین ز توبهٔ آدم ۱۴
سنایی ار تو خدا ترسی و خدای شناس
ترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم ۱۵
چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم ۱
چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملک
چرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم ۲
تمام شد که ترا خواجگی لقب دادند
کمال یافت همه کار تو به باد و بدم ۳
به ذات ایزد اگر دست گیردت فردا
غلام و اسب و سلاح و سوار و خیل و حشم ۴
چو بر زنند بر آن طبل عزل خواجه دوال
تو خواه میر عرب باش و خواه شام عجم ۵
به گوش خواجه فرو گوید زان زمان معنی
کجا شد آنهمه دعوی و لاف تو هر دم ۶
ازین غرور تو تا کی ایا زبون قضا
وزین نشاط تو تا کی ایا سرشته به غم ۷
کمر به دست تو آید همی سلیمانوار
ترا طمع که در انگشت تو کند خاتم ۸
ز کردگار نترسی و پس خراب کنی
هزار خانهٔ درویش را به نوک قلم ۹
امین دینت لقب گشت پس چرا دزدی
گلیم موسی عمران و چادر مریم ۱۰
ز بهر ده درم قلب را نداری باک
که بر کنی و بسوزی هزار بیت حرم ۱۱
شراب جنت و حور و قصور می طلبی
بدین مروت و حلم و بدین سخا و کرم ۱۲
بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهند
به حشر هیچی و ز هیچ نیز چیزی کم ۱۳
بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزند
چنانکه اهل شیاطین ز توبهٔ آدم ۱۴
سنایی ار تو خدا ترسی و خدای شناس
ترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم ۱۵
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۱۵
۴۸۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح امام زکیالدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی
گوهر بعدی:قصیده ۱۰۷ - مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.