هوش مصنوعی:
این متن شعری است که به شرح مصائب و رنجهای دختری به نام رقیه، از اهل بیت امام حسین (ع)، میپردازد. او در کودکی با مصیبتهای بسیاری از جمله اسارت، بیپناهی، و مرگ زودهنگام مواجه میشود. شعر با توصیف غمانگیز شرایط او و اهل بیت در واقعهی عاشورا و پس از آن، احساسات عمیق غم و اندوه را به تصویر میکشد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین غمانگیز و توصیفهای شدید از رنج و مصیبت است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسال سنگین و ناراحتکننده باشد. همچنین، درک کامل مفاهیم عرفانی و تاریخی آن نیاز به بلوغ فکری دارد.
بخش ۲ - داشت شاه تشنه کامان دختری
داشت شاه تشنه کامان دختری
دختری خورشید رخ فرخ فری ۱
اختری فرخنده کی فردوس فال
کش به دامان پروریدی ماه و سال ۲
و آن رقیه نامش ناکامی صغیر
کآمدی از لب هنوزش بوی شیر ۳
با وجود کودکی آن مستمند
بازویش در بند وگردن در کمند ۴
از نوای ناله ی بیگاه و گاه
شد درای کاروان در عرض راه ۵
عمر بس کوتاه و اندوهش دراز
ساز بی برگیش خوش با برگ ساز ۶
در صبی گیسویش از غم شد سفید
شام عیدش صبح عاشورا دمید ۷
دست بردش زد خزان ها بر بهار
سوختی پیش از شکفتن برگ و بار ۸
هر قدم جای تسلی سیلی اش
از طپانچه رخ چو برقع نیلی اش ۹
از زمین نینوا تا باب شام
باب جستی زان اسیران گام گام ۱۰
از پدر هر لحظه کردی گفتگوی
گفتگویی ناف تا لب جستجوی ۱۱
با خیالش نرد حسرت باختی
بر وصالش خاطری خوش ساختی ۱۲
هر نفس نام از پر بردی به وای
وز هوایش گریه کردی های های ۱۳
عمه اش گفتی جواب ای دل فروز
کز سفر باز آیدت باب این دو روز ۱۴
عنقریب از در فراز آید ترا
آب از جو رفته باز آید ترا ۱۵
هر چه ز آن بهتر نباشد در جهان
زین سفر بهر تو آرد ارمغان ۱۶
برگ آرامش فرا پیش آردت
ساز آرایش کما بیش آردت ۱۷
شیر مرغ و جان آدم از جهات
بی تعب آماده فرماید برات ۱۸
گفت ای یاران چرا ناید به سر
این سفر را چیست تأخیر این قدر ۱۹
خود مسافر را مگر برگشت نیست
علت تعویق چندین بهر چیست ۲۰
می نخواهم در دو گیتی جز پدر
نیست از دورم تمنایی دگر ۲۱
رشته ی مهرش مرا باید بنای
عقده ای نگشاید از گوی طلای ۲۲
عقد گوهر گو نیارد کس مرا
طوق اتباعش به گردن بس مرا ۲۳
هست در گوشم چو حلقه انقیاد
حاش لله گوشوارم گو مباد ۲۴
باید این زنجیر بازو بند من
زیب گردن مر مرا زیبد رسن ۲۵
بند بر پا خوشترین خلخال ماست
قید تقوی قاید آمال ماست ۲۶
تیته ام بر جبهه داغ بندگی است
این مرا پیرایه فرخنده گی است ۲۷
پای را حاجت بدین خلخال نیست
حلقه ی زر زیور اقبال نیست ۲۸
لخت دل نانم سرشک دیده آب
آب و نانم چیست گو باز آی باب ۲۹
هر قدم می رفت و اختر می فشاند
تا رکاب از بار و خیل از کار ماند ۳۰
چون به شهر شام بار افتادشان
خصم در ویرانه منزل دادشان ۳۱
در خرابه ی شام آن خونین جگر
سوخت آن شب شمع آسا تا سحر ۳۲
آه آتشبارش از گردون گذشت
و اشک طوفان زایش از دریا و دشت ۳۳
خستگی ها از روانش تاب برد
چشم را در عین زاری خواب برد ۳۴
باب ماجد جلوه گر در خواب دید
دید نقش خود ولی بر آب دید ۳۵
با دلی خونین لبی خندان و شاد
با روانی بسته با رویی گشاد ۳۶
در طرب زان که دست از روزگار
در کرب زان در که اهلش خوار و زار ۳۷
ازعنایات خدایی با سرور
وز مقاسات جدایی بی حضور ۳۸
شادیش بر فضل های لایزال
اندهش بر حسرت فرزند وآل ۳۹
نیمه ی دل ز اهل بیتش در تعب
نیم دیگر ز امتانش در طرب ۴۰
رخ به تعظیم پدر برخاک سود
وز تشرف موزه بر افلاک سود ۴۱
سود چون بر خاک اقدامش جبین
بوسه ی چندین زد برآستین ۴۲
برق سان بگرفت طرف دامنش
وز فغان زد آتش اندر خرمنش ۴۳
گفت از روی تشکی با ادب
ای عجب ثم العجب ثم العجب ۴۴
این تویی باب وفا آیین من
کآمدستی بر سر بالین من ۴۵
تن به جانم از جدایی های تو
حیرتم بر بی وفایی های تو ۴۶
باورم ناید ز بخت خویشتن
کاین من استم با تو در یک انجمن ۴۷
این تغافل های پی در پی چه بود
کز شما درباره ی ما رخ نمود ۴۸
از شما نامهربانی ناد راست
ترک احسان از توام کی باور است ۴۹
ای پدر چون شدکه در این ماجرا
هجرت اندر کربلا جستی ز ما ۵۰
گر رقیه لایق الطاف نیست
جرم دیگر خواهرانم بر تو چیست ۵۱
از زن و فرزند مهجوری چرا
بی گناه از بی کسان دوری چرا ۵۲
زان سوی پل در جهاندی بارگی
چشم پوشیدی ز ما یکبارگی ۵۳
ای پدر یک دم به عرضم گوش دار
تا چه پیش آورد ما را روزگار ۵۴
ظهر عاشورا که اندر کربلا
طلعتت مخفی شد از انظار ما ۵۵
شامی و کوفی چو طوفان سپه
جمله آوردند سوی خیمگه ۵۶
دوزخی از خشم و کین افروختند
چون دل ما خیمه ها را سوختند ۵۷
بس سراری تا جواری سر به سر
شد اسیر آن گروه دد سیر ۵۸
بعد سلب سلوت و تاراج مال
جمله را بستند بر بازو حبال ۵۹
خسته جان خونین جگر خاطر نژند
پور در زنجیر و دختر در کمند ۶۰
آنکه نتوانستی اش در پای خار
دید اینک بین به زنجیرش فگار ۶۱
سایه آن را کش ز خورشید احتجاب
سر برهنه بنگرش در آفتاب ۶۲
آنکه را دست تو عقد نای بود
حلق بین فرسوه از قید حسود ۶۳
آنکه پروردی چو دل در دامنش
پیرهن بیگانه بربود از تنش ۶۴
خواب بد دیدی که امشب بی خبر
بر یتیمان بلا کردی گذر ۶۵
صحبت جد و پدر بگذاشتی
بر یتیمانت نظر بگماشتی ۶۶
ترک مام و جده گفتی در جهان
روی آوردی بدین آوارگان ۶۷
دامنت غلمان چسان از دست داد
خازنت بر هجر چون گردن نهاد ۶۸
خود ملاقات بزرگان در بهشت
در پی ما چون دلت ازدست هشت ۶۹
با عموم نعمت دار الصفا
ای عجب یادآوری کردی ز ما ۷۰
زلف حورا هرکرا باشد کمند
نیست نسبت با غل و زنجیر و بند ۷۱
بر بهر وجهم فدایت جان و تن
خاک پایت توتیای چشم من ۷۲
چون میان دشمنانم بی پناه
رفتی و بگذاشتی این چندگاه ۷۳
گاه و بی گه چون درین ربع و دمن
روز یا شب بین این سهل و حزن ۷۴
کردمی زاری به حال زار خویش
بودمی آسیمه سر درکار خویش ۷۵
جای دل جویی به سیلی های سخت
خستیم هر لحظه خصم تیره بخت ۷۶
ضجر هر ساعت به زجری دیگرم
زخم کردی دل شکستی خاطرم ۷۷
پایم از رفتار چون سنگین شدی
شمر دون تا زانه ام بر سر زدی ۷۸
شامگاهان تا سحر در ولوله
بود هر روزم درای قافله ۷۹
خسته از رفتن چو می آمد تنم
کعب نی برکتف می زد دشمنم ۸۰
جای چتر دیبه ام در آفتاب
تامگر کمتر بسوزم ز التهاب ۸۱
هر دم از دست عنودی شوم پی
سایه گستردی به فرقم تیغ و نی ۸۲
گر بپرسی صبح و شامم ز آب و نان
لخت دل نان بود وآب اشک روان ۸۳
جز دلم کس فکر غم خواری نکرد
غیر قیدم کس نگهداری نکرد ۸۴
ناله همدم هم نشین زنجیر و بند
آفتابم سایه بر سر می فکند ۸۵
هر کجا این کاروان محمل گشود
منزل و مأوای ما ویرانه بود ۸۶
خود نبودی تا ببینی این سفر
حال ما ز آنسان که گفتم صد بتر ۸۷
بی گزاف از فرط سختی دیر و زود
وز فراقم هر نفس صد قرن بود ۸۸
بر شما چون هست حالاتم عیان
بستن اولی از مقالاتم زبان ۸۹
ای پدر آن دم که زی میدان شدی
بر نگشتی وز نظر پنهان شدی ۹۰
عمه ام گفتی مسافر شد حسین
خود سفر را نیست در خور شور و شین ۹۱
هر دمم ز آن پس که در حرمان گذشت
دل ز تن بگسست و تن از جان گذشت ۹۲
هر چه از احوال شما پرسیدمی
جز نوید رجعتت نشنیدمی ۹۳
می شنیدم گاهی از گوشه کنار
که حسینی کشته شد در کارزار ۹۴
باورم می نامد اما یک به یک
زین خبر اعضا سراپا داشت شک ۹۵
شکر لله کآن سخن ها شد دروغ
حرف دشمن بود دودی بی فروغ ۹۶
و اینک از فر جمال روشنم
مهروش سر بر زدی از روزنم ۹۷
ناامیدی عاقبت امید زاد
شاخ حسرت خاطر دل خواه داد ۹۸
کامشب از اقبال بخت مقبلم
گشت رخسارت سراج محفلم ۹۹
خود ندانم دیگر آن کودک چه گفت
یا جواب از باب خود هر چه شنفت ۱۰۰
دل تهی ناکرده ازتیمار و درد
بخت خواب آلوده اش بیدارکرد ۱۰۱
برجهید از جای و هر سو بنگرید
یک مثالی از پدر با خویش دید ۱۰۲
گفت واویلا دگر بابم چه شد
آنکه رخ بنمود در خوابم چه شد ۱۰۳
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کآفتابم رفت دیگر زیر میغ ۱۰۴
محو و مات از هر طرف کردی نگاه
هی زدی بر فرق گفتی وا اباه ۱۰۵
آتشی بر رستش از دل شعله بار
سوخت مغز و پوستش اسپندوار ۱۰۶
هی گرستی زار و هی بستی نظر
هی کشیدی آه و هی گفتی پدر ۱۰۷
گوش افلاک از خروشش کر فتاد
تخته ی خاک از سرشکش تر فتاد ۱۰۸
آتشی از تابش دل برفروخت
کآن غریبان را به داغی تازه سوخت ۱۰۹
دید چون این حالت از آن طفل خرد
زینب از خواب وی اندک بوی برد ۱۱۰
ناصبوری طاقت از دستش ربود
مویه گر رخ کند و گیسو برگشود ۱۱۱
زار و نالان اهل بیت از هر کنار
شعله سان پیرامنش اخگر شمار ۱۱۲
شام را صبح نشور آن نیم شب
اجتماع صبح و شام آمد عجب ۱۱۳
شیون از در شورش از دیوار خاست
شام گفتی صبح محشر کرده راست ۱۱۴
شام را صبح قیامت شد قیام
با هم آمد ای شگفت این صبح و شام ۱۱۵
گبر کافر کین یزید کفر کیش
فارغ از ذکر خدا غافل ز خویش ۱۱۶
در خمار خمر آن دوزخ درون
از کسالت تا دمی آید برون ۱۱۷
سر به دامان ندیم اندر نهاد
خفت پاسی تن به خواب مرگ داد ۱۱۸
خواب سنگین است آری مرده را
خاصه آن مردود شیطان برده را ۱۱۹
ماند سر بر زانوی طاهر بلی
دامن طاهر بلند آمد ولی ۱۲۰
و آن سر آموده از خون خاکسود
در کنار تخت آن دل سخت بود ۱۲۱
از کرامت های شاه کربلا
شد بلند از طشت زرین در هوا ۱۲۲
ایستادش روبه رو بالای سر
گفت ای بد عهد از حق بی خبر ۱۲۳
از چه فرموش آمدت ای با نهی
نکته ی اولادنا اکبادنا ۱۲۴
من چه کردم با تو باری ای لئیم
که نمودی طفلکانم را یتیم ۱۲۵
چیست خود جرم من ای مشترک نهاد
کز جفا خاک مرا دادی به باد ۱۲۶
در عمل بندیش هان غافل مپای
اندکی بیدار شو باهوش آی ۱۲۷
آنچه کردی بیش و کم ازخبث طیب
جمع گردد بر تو بی شک عنقریب ۱۲۸
هر چه کاری بدروی روزجزا
تخم را آری برویاند خدا ۱۲۹
تلخ خواهی کام خود حنظل بکار
جویی از شیرین بیا خرما بیار ۱۳۰
طاهر آن غوغای شهر آشوب را
کز شکیب آرد برون ایوب را ۱۳۱
وز تکلم کردن آن کام و لب
هوشش از سر کاست و افزودش عجب ۱۳۲
لختی اندیشید و با خود شد فرو
رخت اشکش ز التهاب دل برو ۱۳۳
قطره ی چندش چو از مژگان دمید
قطره ای بر چهر آن ملحد چکید ۱۳۴
سر برآوردش ز دامان شعله سار
سخت جان پیچید برخود ماروار ۱۳۵
گفت این غوغا و شورش بهر چیست
داعی این داستان در شهر کیست ۱۳۶
گفت طاهر این سؤال از ما چرا
با تو باید گفتگو زین ماجرا ۱۳۷
خود تو این بیداد بر پا کرده ای
هر کرا با تست رسوا کرده ای ۱۳۸
نیک بنگر کآتشی افروختی
خرمن اسلامیان را سوختی ۱۳۹
ظلم خود کی بوده بر کافر روا
وانگهی بر آل پیغمبر روا ۱۴۰
این گناهی کز تو سر زد در جهان
کس نخواهد دید دیگر از انس و جان ۱۴۱
نز فرنگی نز مجوسی نز هنود
نز نواصب نز نصاری نز یهود ۱۴۲
کس بهم کیش خود این استم نکرد
این جفاها کس به کافر هم نکرد ۱۴۳
دعوی اسلام و با حق کبر و کین
کفر را ننگ است خود ز اینگونه دین ۱۴۴
آری آنان دل ز رحمت کنده اند
کاین ستم ها در جهان افکنده اند ۱۴۵
باز آگه نامد آن خوک عنود
رست و خواهد بود بر حالی که بود ۱۴۶
بندگی در مغز آن کافر رود
میخ آهن چون به سنگ اندر شود ۱۴۷
لحظه ای باخود براندیشید و خواند
کس پی تحقیق زی ویرانه راند ۱۴۸
رفت و باز آمد که طفلی از حسین
دارد امشب بهر باب این شور و شین ۱۴۹
کوه و صحرا از دمش بریان همه
دشت و دریا بر دلش گریان همه ۱۵۰
مادران از بچگان گشته نفور
شوی و زن زنده گراید سوی گور ۱۵۱
این جفا را حق اگر کیفر کند
هر دمت صدبار خاکستر کند ۱۵۲
دست تا نفتاده ناچارت ز کار
تا ز دستت کاری آید زینهار ۱۵۳
سنگ ها بر سینه می زن زین غرور
پیش از آن که سنگ چینندت به گور ۱۵۴
بر سر افشان خاک ها ز آن شور و شر
پیش از آنکه خاک ریزندت به سر ۱۵۵
ما مضی را کن تلافی پاره ای
بهر این طفلک بفرما چاره ای ۱۵۶
هان بیندیش از مکافات ای یزید
شام ماتم زایدت زین صبح عید ۱۵۷
این نصایح چون به گوشش باد بود
از کجا بئس المصیرش یاد بود ۱۵۸
گفت این سر مجلس آرایی نکوست
رنج او را چاره فرمایی از اوست ۱۵۹
طفل نارد مرده از زنده شناخت
شایدش زین راه دردی چاره خاست ۱۶۰
برد باید تا فرا پیشش نهند
طفل را زینسان تسلی ها دهند ۱۶۱
برد خادم سر بدان ویران سرای
گنج را آری به ویرانه است جای ۱۶۲
روی پوش از طشت زر برداشتند
پیش رویش بر زمین بگذاشتند ۱۶۳
نیم شب از مشرق آن طشت زر
همچو شعرا بر غریبان تاخت سر ۱۶۴
بی کسان پروانه سان و آن سر چو شمع
با پریشانی به دورش گشته جمع ۱۶۵
ظلمت شبشان از آن سر نور شد
ز آنسر آن ماتم سرا معمور شد ۱۶۶
صفحه تقویمشان آن خط و روی
بخت خود خواندند در وی مو به موی ۱۶۷
نخل امید رقیه جای بر
بس که آبش داد بار آور سر ۱۶۸
چون سری خون سود و خاک آلود دید
جامه ی جان جای پیراهن درید ۱۶۹
چشم افکندش به چشم و روبه رو
دوخت لختی دیده ی حسرت بدو ۱۷۰
آتشی دیگر به جانش در گرفت
واحسینا را فغان از سر گرفت ۱۷۱
گشت دریا ز آتش آهش سراب
گشت صحرا ز انجمش دریای آب ۱۷۲
وحش از مرتع به هامون در خزید
طیر در بستان سر اندر پر کشید ۱۷۳
رخ به سر بنهاد و گفت ای وای باب
وه که کرد از خون سر ریشت خضاب ۱۷۴
یا رب آن کافر درون کی بودکی
کاو یتیمم ساخت در این کودکی ۱۷۵
ای پدر آن کت رگ گردن گشاد
کیست دستانش الهی قطع باد ۱۷۶
هان مرا وقت یتیمی زود برد
سنگدل بود آنکه این جرأت نمود ۱۷۷
هر که ما را ساخت زینسان دل دو نیم
یا رب اولادش چو ما گردد یتیم ۱۷۸
کاش نابینا ز مادر زادمی
بر سرت زینسان نظر نگشادمی ۱۷۹
در جهان پشت و پناهم بعد از این
کیست ای پشت و پناه عالمین ۱۸۰
کشته تو من زنده و شرمندگی
خاک بر فرق من واین زندگی ۱۸۱
قتل من والله ثوابستی به تیغ
تیغ کو قاتل کجا جویم دریغ ۱۸۲
حق مگر درد مرا درمان کند
فضل وی دشوار من آسان کند ۱۸۳
چاره فرمایی به از مرگم کجاست
ای دریغ آ نهم برون از دست ماست ۱۸۴
تا دم مردن ادب از کف نداد
سر به خاک پای آن سر در نهاد ۱۸۵
شمع وش برتار و پودش دل فروخت
پای تا سر بی نفیر و ناله سوخت ۱۸۶
سر بدین سرماند و او آن سر فتاد
جان شیرین بر سر آن سر نهاد ۱۸۷
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری ۱۸۸
لیک در کوبنده ای از هیچ در
سر نیاوردش به در اینگونه سر ۱۸۹
هر تنی دارد ز سر پایندگی
هر دم از سر گیرد از سر زندگی ۱۹۰
وین یتیمک را عجب زین ماجرا
عمر بر سرآمد از این سر چرا ۱۹۱
زینب از این مرگ نو گیسوی کند
ام کلثوم از تحسر روی کند ۱۹۲
ماتم آرا مویه گر دیگر زنان
نوحه افزا کودکان بر سر زنان ۱۹۳
آه دردا حسرتا کاین طفل ما
زندگی رفتش به سر زین سر هلا ۱۹۴
پیر و برنا زنده از سر روز و شب
وین صبی را مرگ از سر ای عجب ۱۹۵
اهل بیت از داغ وی مبهوت و مات
مرگ خود را خواستاران از جهات ۱۹۶
بر فنای خویشتن راغب همه
سوختن را بر به جان طالب همه ۱۹۷
ز آن میان آمد سکینه خواهرش
زار نالید و نشست اندر برش ۱۹۸
که خوشا حال تو ای فرخ لقا
کآمدی از زحمت عالم رها ۱۹۹
تو به گور آسوده خواهی خفت و من
روز و شب از جور اعدا در محن ۲۰۰
تا به حشرم جای دارد کز غمت
زندگی پوشد سیه در ماتمت ۲۰۱
کاش خواهر پیش مرگت گشتمی
از جهان پیش از تو در بگذشتمی ۲۰۲
راست با این زندگی کن باورم
رشک گر بر مرگت ای خواهر برم ۲۰۳
ممکنات از مرگ وی بر سر زدند
بیرق ماتم به گردون بر زدند ۲۰۴
مصطفی محو از ملال مرتضی
مرتضی مات از خیال مجتبی ۲۰۵
مجتبی اندوه ناک از فاطمه
نوح آدم عذر خواهان از همه ۲۰۶
انبیا انگشت از حیرت به لب
که عجب یک طفل و صد گیتی تعب ۲۰۷
زین خبر مریم ز سر معجز کشید
آسیه پیراهن اندر تن درید ۲۰۸
ماه شاماخ ملمع چاک زد
مهر خود در نشان بر خاک زد ۲۰۹
تیر طومار حساب چون و چند
پاک در پیچید و برطاق اوفکند ۲۱۰
لخشه ها مریخ را رخ برگشاد
رخش خود پی کرد و تیغ از دست داد ۲۱۱
مشتری زد بر زمین دستار خویش
ماند حیران زین قضا در کار خویش ۲۱۲
زهره آهنگ حسینی برنواخت
سینه را بربط فغان را نغمه ساخت ۲۱۳
بریکایک جمله ذرات وجود
زین تعب کیوان نحوست ها فزود ۲۱۴
در جنان زهرا عقیق از جزع ریخت
رشته ی یاقوت در دامان گسیخت ۲۱۵
عاشقان از یاد معشوقان ملول
در عزا آرایی آل رسول ۲۱۶
ورقه و گلشاد سیر از جان و تن
ویسه و رامین نفور از خویشتن ۲۱۷
شام گشت از کار دل بازی خجل
شد برون مهر پری دختش ز دل ۲۱۸
جان مهر از عشق ماهش سرد شد
چهر ماه از این رزیت زرد شد ۲۱۹
بیژن از مهر منیژه شرمسار
عیش شیرین هر دو را شد زهرمار ۲۲۰
نام عفرا عروه را از یاد رفت
آب و خاک و آتشش برباد رفت ۲۲۱
مهر رامین از رخ شهرویه کاست
رایت این تعزیت کردند راست ۲۲۲
ناله ی نل را زین عزا گردون سپار
ز اشک دامان دمن چون جویبار ۲۲۳
این غم از جمشید سوز عشق برد
ذکر خورشیدی به صدر سینه برد ۲۲۴
عشق بازی بر همه بس تلخ گشت
غره عیش همایون تلخ گشت ۲۲۵
سر به دریا برد زین داغ اندروس
گشت هارورا رخ از غم سندروس ۲۲۶
تاب بر گلچهره و اورنگ خورد
شیشه ی تسکینشان بر سنگ خورد ۲۲۷
لیلی از رخسار مجنون شرمسار
قیس بر داغ جوانان بی قرار ۲۲۸
زین جفا فرهاد و شیرین دل پریش
تلخ کام خسرو از سودای خویش ۲۲۹
وامق و عذار سر اندر جیب غم
ناز آن ناله، نیاز این ندم ۲۳۰
بر غریبی چند جوقی سوگوار
بر یتیمی چند فوجی داغدار ۲۳۱
بر اسیری چند و جمعی دل پریش
بر مریضی چند و خیلی سینه ریش ۲۳۲
بر صغیری چند و مشتی دردمند
خود چه گویم تا چه کرد این کوب و کند ۲۳۳
مرگ آن کودک بلند آوازه شد
مرد و زن را داستانی تازه شد ۲۳۴
با همه بی اعتباری هایشان
خلق را دل سوخت از سودایشان ۲۳۵
تا به گوش نحس آن بدبخت خورد
برق سوزانی به کوهی سخت خورد ۲۳۶
نی دلش یک مو به رحمت نرم گشت
نز سر مظلوم آزاری گذشت ۲۳۷
گفت تا وی را به مغسل آورند
مرغ چون مرد از قفس بیرون برند ۲۳۸
برد غسالش چو صرصر کز چمن
فصل دی بیرون برد برگ سمن ۲۳۹
کرد چون پیراهنش از تن برون
پای تا سر دیدش از خون لاله گون ۲۴۰
پشت و پهلو کتف و بازو دست و پای
یافتش آموده از خون هر کجای ۲۴۱
آن بدن عضوی سیه عضوی کبود
ساق تا سر یا ورم یا زخم بود ۲۴۲
گشت واویلا بمیرد مادرت
چیست اینها کآمدستی بر سرت ۲۴۳
اشک ریزان با زبانی پر گله
زار جویان با دلی پر ولوله ۲۴۴
روی از مغسل به آن ویرانه کرد
جای در ویرانه چون دیوانه کرد ۲۴۵
گفت وای ای خواهران ممتحن
از عناد خصم ممنوع از وطن ۲۴۶
موجبات مرگ این طفلک چه شد
علت بیماریش ز اول چه بد ۲۴۷
کش بدن گر ناله زنبور نیست
لاغر اندامی و چندین زخم چیست ۲۴۸
پای تا سر پیکری مجروح و ریش
زخمش از ذرات صد خورشید بیش ۲۴۹
این هزال و نوبت و ضعف از چه خاست
این جراحت ها بر اندامش چراست ۲۵۰
خود مگر این بچه را مادر نبود
یا پرستارش پدر برسر نبود ۲۵۱
تا گشودم دیده بر وی ز التهاب
دل کبابم دل کبابم دل کباب ۲۵۲
کاش خود بی بهره بودم از بصر
تا بر این طفلم نیفتادی نظر ۲۵۳
زینب آن سرگشته ی بی خانمان
ترجمان حالت آن بی کسان ۲۵۴
از جروح یثرب و آسیب راه
تا ورود کربلا در خیمه گاه ۲۵۵
از قدوم دشمنان رحم سوز
وز هجوم آن سپاه کینه توز ۲۵۶
ز ازدحام شامیان بی حیا
ز اجتماع کوفیان بی وفا ۲۵۷
منع آب و قطع امید از جهات
تشنه لب بر شاطی شط فرات ۲۵۸
قتل مردان بلاکش بیش و کم
خفته در میدان کین شه تا حشم ۲۵۹
اسر نسوان سلب سامان نهب مال
دستگیر اینان و آنان پایمال ۲۶۰
زیر پی تن های بی سر چاک چاک
زیب نی سرهای خون آلود پاک ۲۶۱
ز اتفاق ناصبین پر نفاق
ز افتراق ناصرین کم دقاق ۲۶۲
با وی از هر ماجرایی طرح کرد
شطری از احوال خود را شرح کرد ۲۶۳
باز آن ویرانه شد ماتم سرای
شور غوغایی ز نو آمد به پای ۲۶۴
صابری رخت از جهان بیرون کشید
ایمنی پیراهن اندر خون کشید ۲۶۵
از نوا شد نینوا آن غم سرا
آری آری کل ارض کربلا ۲۶۶
تا صفایی زین مصیبت دم زدی
آتش اندر دوده ی آدم زدی ۲۶۷
بردی ازتن مرد و زن را صبر و تاب
کردی از غم انس و جان را دل کباب ۲۶۸
به که بر سوزی بنان و خامه را
به که در شویی کتاب و نامه را ۲۶۹
بار الها محض فضل خویشتن
گوشه ی چشمی فراز آور به من ۲۷۰
امر این سرگشته حال شرمسار
با رقیه ی شاه مظلومان گذار ۲۷۱
تا به رستاخیز از این رو سیه
آورد پیش پدر عذر گنه ۲۷۲
بوکه زین غرقابه ام بیرون کشند
پیش از آنکه زورقم در خون کشند ۲۷۳
دختری خورشید رخ فرخ فری ۱
اختری فرخنده کی فردوس فال
کش به دامان پروریدی ماه و سال ۲
و آن رقیه نامش ناکامی صغیر
کآمدی از لب هنوزش بوی شیر ۳
با وجود کودکی آن مستمند
بازویش در بند وگردن در کمند ۴
از نوای ناله ی بیگاه و گاه
شد درای کاروان در عرض راه ۵
عمر بس کوتاه و اندوهش دراز
ساز بی برگیش خوش با برگ ساز ۶
در صبی گیسویش از غم شد سفید
شام عیدش صبح عاشورا دمید ۷
دست بردش زد خزان ها بر بهار
سوختی پیش از شکفتن برگ و بار ۸
هر قدم جای تسلی سیلی اش
از طپانچه رخ چو برقع نیلی اش ۹
از زمین نینوا تا باب شام
باب جستی زان اسیران گام گام ۱۰
از پدر هر لحظه کردی گفتگوی
گفتگویی ناف تا لب جستجوی ۱۱
با خیالش نرد حسرت باختی
بر وصالش خاطری خوش ساختی ۱۲
هر نفس نام از پر بردی به وای
وز هوایش گریه کردی های های ۱۳
عمه اش گفتی جواب ای دل فروز
کز سفر باز آیدت باب این دو روز ۱۴
عنقریب از در فراز آید ترا
آب از جو رفته باز آید ترا ۱۵
هر چه ز آن بهتر نباشد در جهان
زین سفر بهر تو آرد ارمغان ۱۶
برگ آرامش فرا پیش آردت
ساز آرایش کما بیش آردت ۱۷
شیر مرغ و جان آدم از جهات
بی تعب آماده فرماید برات ۱۸
گفت ای یاران چرا ناید به سر
این سفر را چیست تأخیر این قدر ۱۹
خود مسافر را مگر برگشت نیست
علت تعویق چندین بهر چیست ۲۰
می نخواهم در دو گیتی جز پدر
نیست از دورم تمنایی دگر ۲۱
رشته ی مهرش مرا باید بنای
عقده ای نگشاید از گوی طلای ۲۲
عقد گوهر گو نیارد کس مرا
طوق اتباعش به گردن بس مرا ۲۳
هست در گوشم چو حلقه انقیاد
حاش لله گوشوارم گو مباد ۲۴
باید این زنجیر بازو بند من
زیب گردن مر مرا زیبد رسن ۲۵
بند بر پا خوشترین خلخال ماست
قید تقوی قاید آمال ماست ۲۶
تیته ام بر جبهه داغ بندگی است
این مرا پیرایه فرخنده گی است ۲۷
پای را حاجت بدین خلخال نیست
حلقه ی زر زیور اقبال نیست ۲۸
لخت دل نانم سرشک دیده آب
آب و نانم چیست گو باز آی باب ۲۹
هر قدم می رفت و اختر می فشاند
تا رکاب از بار و خیل از کار ماند ۳۰
چون به شهر شام بار افتادشان
خصم در ویرانه منزل دادشان ۳۱
در خرابه ی شام آن خونین جگر
سوخت آن شب شمع آسا تا سحر ۳۲
آه آتشبارش از گردون گذشت
و اشک طوفان زایش از دریا و دشت ۳۳
خستگی ها از روانش تاب برد
چشم را در عین زاری خواب برد ۳۴
باب ماجد جلوه گر در خواب دید
دید نقش خود ولی بر آب دید ۳۵
با دلی خونین لبی خندان و شاد
با روانی بسته با رویی گشاد ۳۶
در طرب زان که دست از روزگار
در کرب زان در که اهلش خوار و زار ۳۷
ازعنایات خدایی با سرور
وز مقاسات جدایی بی حضور ۳۸
شادیش بر فضل های لایزال
اندهش بر حسرت فرزند وآل ۳۹
نیمه ی دل ز اهل بیتش در تعب
نیم دیگر ز امتانش در طرب ۴۰
رخ به تعظیم پدر برخاک سود
وز تشرف موزه بر افلاک سود ۴۱
سود چون بر خاک اقدامش جبین
بوسه ی چندین زد برآستین ۴۲
برق سان بگرفت طرف دامنش
وز فغان زد آتش اندر خرمنش ۴۳
گفت از روی تشکی با ادب
ای عجب ثم العجب ثم العجب ۴۴
این تویی باب وفا آیین من
کآمدستی بر سر بالین من ۴۵
تن به جانم از جدایی های تو
حیرتم بر بی وفایی های تو ۴۶
باورم ناید ز بخت خویشتن
کاین من استم با تو در یک انجمن ۴۷
این تغافل های پی در پی چه بود
کز شما درباره ی ما رخ نمود ۴۸
از شما نامهربانی ناد راست
ترک احسان از توام کی باور است ۴۹
ای پدر چون شدکه در این ماجرا
هجرت اندر کربلا جستی ز ما ۵۰
گر رقیه لایق الطاف نیست
جرم دیگر خواهرانم بر تو چیست ۵۱
از زن و فرزند مهجوری چرا
بی گناه از بی کسان دوری چرا ۵۲
زان سوی پل در جهاندی بارگی
چشم پوشیدی ز ما یکبارگی ۵۳
ای پدر یک دم به عرضم گوش دار
تا چه پیش آورد ما را روزگار ۵۴
ظهر عاشورا که اندر کربلا
طلعتت مخفی شد از انظار ما ۵۵
شامی و کوفی چو طوفان سپه
جمله آوردند سوی خیمگه ۵۶
دوزخی از خشم و کین افروختند
چون دل ما خیمه ها را سوختند ۵۷
بس سراری تا جواری سر به سر
شد اسیر آن گروه دد سیر ۵۸
بعد سلب سلوت و تاراج مال
جمله را بستند بر بازو حبال ۵۹
خسته جان خونین جگر خاطر نژند
پور در زنجیر و دختر در کمند ۶۰
آنکه نتوانستی اش در پای خار
دید اینک بین به زنجیرش فگار ۶۱
سایه آن را کش ز خورشید احتجاب
سر برهنه بنگرش در آفتاب ۶۲
آنکه را دست تو عقد نای بود
حلق بین فرسوه از قید حسود ۶۳
آنکه پروردی چو دل در دامنش
پیرهن بیگانه بربود از تنش ۶۴
خواب بد دیدی که امشب بی خبر
بر یتیمان بلا کردی گذر ۶۵
صحبت جد و پدر بگذاشتی
بر یتیمانت نظر بگماشتی ۶۶
ترک مام و جده گفتی در جهان
روی آوردی بدین آوارگان ۶۷
دامنت غلمان چسان از دست داد
خازنت بر هجر چون گردن نهاد ۶۸
خود ملاقات بزرگان در بهشت
در پی ما چون دلت ازدست هشت ۶۹
با عموم نعمت دار الصفا
ای عجب یادآوری کردی ز ما ۷۰
زلف حورا هرکرا باشد کمند
نیست نسبت با غل و زنجیر و بند ۷۱
بر بهر وجهم فدایت جان و تن
خاک پایت توتیای چشم من ۷۲
چون میان دشمنانم بی پناه
رفتی و بگذاشتی این چندگاه ۷۳
گاه و بی گه چون درین ربع و دمن
روز یا شب بین این سهل و حزن ۷۴
کردمی زاری به حال زار خویش
بودمی آسیمه سر درکار خویش ۷۵
جای دل جویی به سیلی های سخت
خستیم هر لحظه خصم تیره بخت ۷۶
ضجر هر ساعت به زجری دیگرم
زخم کردی دل شکستی خاطرم ۷۷
پایم از رفتار چون سنگین شدی
شمر دون تا زانه ام بر سر زدی ۷۸
شامگاهان تا سحر در ولوله
بود هر روزم درای قافله ۷۹
خسته از رفتن چو می آمد تنم
کعب نی برکتف می زد دشمنم ۸۰
جای چتر دیبه ام در آفتاب
تامگر کمتر بسوزم ز التهاب ۸۱
هر دم از دست عنودی شوم پی
سایه گستردی به فرقم تیغ و نی ۸۲
گر بپرسی صبح و شامم ز آب و نان
لخت دل نان بود وآب اشک روان ۸۳
جز دلم کس فکر غم خواری نکرد
غیر قیدم کس نگهداری نکرد ۸۴
ناله همدم هم نشین زنجیر و بند
آفتابم سایه بر سر می فکند ۸۵
هر کجا این کاروان محمل گشود
منزل و مأوای ما ویرانه بود ۸۶
خود نبودی تا ببینی این سفر
حال ما ز آنسان که گفتم صد بتر ۸۷
بی گزاف از فرط سختی دیر و زود
وز فراقم هر نفس صد قرن بود ۸۸
بر شما چون هست حالاتم عیان
بستن اولی از مقالاتم زبان ۸۹
ای پدر آن دم که زی میدان شدی
بر نگشتی وز نظر پنهان شدی ۹۰
عمه ام گفتی مسافر شد حسین
خود سفر را نیست در خور شور و شین ۹۱
هر دمم ز آن پس که در حرمان گذشت
دل ز تن بگسست و تن از جان گذشت ۹۲
هر چه از احوال شما پرسیدمی
جز نوید رجعتت نشنیدمی ۹۳
می شنیدم گاهی از گوشه کنار
که حسینی کشته شد در کارزار ۹۴
باورم می نامد اما یک به یک
زین خبر اعضا سراپا داشت شک ۹۵
شکر لله کآن سخن ها شد دروغ
حرف دشمن بود دودی بی فروغ ۹۶
و اینک از فر جمال روشنم
مهروش سر بر زدی از روزنم ۹۷
ناامیدی عاقبت امید زاد
شاخ حسرت خاطر دل خواه داد ۹۸
کامشب از اقبال بخت مقبلم
گشت رخسارت سراج محفلم ۹۹
خود ندانم دیگر آن کودک چه گفت
یا جواب از باب خود هر چه شنفت ۱۰۰
دل تهی ناکرده ازتیمار و درد
بخت خواب آلوده اش بیدارکرد ۱۰۱
برجهید از جای و هر سو بنگرید
یک مثالی از پدر با خویش دید ۱۰۲
گفت واویلا دگر بابم چه شد
آنکه رخ بنمود در خوابم چه شد ۱۰۳
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
کآفتابم رفت دیگر زیر میغ ۱۰۴
محو و مات از هر طرف کردی نگاه
هی زدی بر فرق گفتی وا اباه ۱۰۵
آتشی بر رستش از دل شعله بار
سوخت مغز و پوستش اسپندوار ۱۰۶
هی گرستی زار و هی بستی نظر
هی کشیدی آه و هی گفتی پدر ۱۰۷
گوش افلاک از خروشش کر فتاد
تخته ی خاک از سرشکش تر فتاد ۱۰۸
آتشی از تابش دل برفروخت
کآن غریبان را به داغی تازه سوخت ۱۰۹
دید چون این حالت از آن طفل خرد
زینب از خواب وی اندک بوی برد ۱۱۰
ناصبوری طاقت از دستش ربود
مویه گر رخ کند و گیسو برگشود ۱۱۱
زار و نالان اهل بیت از هر کنار
شعله سان پیرامنش اخگر شمار ۱۱۲
شام را صبح نشور آن نیم شب
اجتماع صبح و شام آمد عجب ۱۱۳
شیون از در شورش از دیوار خاست
شام گفتی صبح محشر کرده راست ۱۱۴
شام را صبح قیامت شد قیام
با هم آمد ای شگفت این صبح و شام ۱۱۵
گبر کافر کین یزید کفر کیش
فارغ از ذکر خدا غافل ز خویش ۱۱۶
در خمار خمر آن دوزخ درون
از کسالت تا دمی آید برون ۱۱۷
سر به دامان ندیم اندر نهاد
خفت پاسی تن به خواب مرگ داد ۱۱۸
خواب سنگین است آری مرده را
خاصه آن مردود شیطان برده را ۱۱۹
ماند سر بر زانوی طاهر بلی
دامن طاهر بلند آمد ولی ۱۲۰
و آن سر آموده از خون خاکسود
در کنار تخت آن دل سخت بود ۱۲۱
از کرامت های شاه کربلا
شد بلند از طشت زرین در هوا ۱۲۲
ایستادش روبه رو بالای سر
گفت ای بد عهد از حق بی خبر ۱۲۳
از چه فرموش آمدت ای با نهی
نکته ی اولادنا اکبادنا ۱۲۴
من چه کردم با تو باری ای لئیم
که نمودی طفلکانم را یتیم ۱۲۵
چیست خود جرم من ای مشترک نهاد
کز جفا خاک مرا دادی به باد ۱۲۶
در عمل بندیش هان غافل مپای
اندکی بیدار شو باهوش آی ۱۲۷
آنچه کردی بیش و کم ازخبث طیب
جمع گردد بر تو بی شک عنقریب ۱۲۸
هر چه کاری بدروی روزجزا
تخم را آری برویاند خدا ۱۲۹
تلخ خواهی کام خود حنظل بکار
جویی از شیرین بیا خرما بیار ۱۳۰
طاهر آن غوغای شهر آشوب را
کز شکیب آرد برون ایوب را ۱۳۱
وز تکلم کردن آن کام و لب
هوشش از سر کاست و افزودش عجب ۱۳۲
لختی اندیشید و با خود شد فرو
رخت اشکش ز التهاب دل برو ۱۳۳
قطره ی چندش چو از مژگان دمید
قطره ای بر چهر آن ملحد چکید ۱۳۴
سر برآوردش ز دامان شعله سار
سخت جان پیچید برخود ماروار ۱۳۵
گفت این غوغا و شورش بهر چیست
داعی این داستان در شهر کیست ۱۳۶
گفت طاهر این سؤال از ما چرا
با تو باید گفتگو زین ماجرا ۱۳۷
خود تو این بیداد بر پا کرده ای
هر کرا با تست رسوا کرده ای ۱۳۸
نیک بنگر کآتشی افروختی
خرمن اسلامیان را سوختی ۱۳۹
ظلم خود کی بوده بر کافر روا
وانگهی بر آل پیغمبر روا ۱۴۰
این گناهی کز تو سر زد در جهان
کس نخواهد دید دیگر از انس و جان ۱۴۱
نز فرنگی نز مجوسی نز هنود
نز نواصب نز نصاری نز یهود ۱۴۲
کس بهم کیش خود این استم نکرد
این جفاها کس به کافر هم نکرد ۱۴۳
دعوی اسلام و با حق کبر و کین
کفر را ننگ است خود ز اینگونه دین ۱۴۴
آری آنان دل ز رحمت کنده اند
کاین ستم ها در جهان افکنده اند ۱۴۵
باز آگه نامد آن خوک عنود
رست و خواهد بود بر حالی که بود ۱۴۶
بندگی در مغز آن کافر رود
میخ آهن چون به سنگ اندر شود ۱۴۷
لحظه ای باخود براندیشید و خواند
کس پی تحقیق زی ویرانه راند ۱۴۸
رفت و باز آمد که طفلی از حسین
دارد امشب بهر باب این شور و شین ۱۴۹
کوه و صحرا از دمش بریان همه
دشت و دریا بر دلش گریان همه ۱۵۰
مادران از بچگان گشته نفور
شوی و زن زنده گراید سوی گور ۱۵۱
این جفا را حق اگر کیفر کند
هر دمت صدبار خاکستر کند ۱۵۲
دست تا نفتاده ناچارت ز کار
تا ز دستت کاری آید زینهار ۱۵۳
سنگ ها بر سینه می زن زین غرور
پیش از آن که سنگ چینندت به گور ۱۵۴
بر سر افشان خاک ها ز آن شور و شر
پیش از آنکه خاک ریزندت به سر ۱۵۵
ما مضی را کن تلافی پاره ای
بهر این طفلک بفرما چاره ای ۱۵۶
هان بیندیش از مکافات ای یزید
شام ماتم زایدت زین صبح عید ۱۵۷
این نصایح چون به گوشش باد بود
از کجا بئس المصیرش یاد بود ۱۵۸
گفت این سر مجلس آرایی نکوست
رنج او را چاره فرمایی از اوست ۱۵۹
طفل نارد مرده از زنده شناخت
شایدش زین راه دردی چاره خاست ۱۶۰
برد باید تا فرا پیشش نهند
طفل را زینسان تسلی ها دهند ۱۶۱
برد خادم سر بدان ویران سرای
گنج را آری به ویرانه است جای ۱۶۲
روی پوش از طشت زر برداشتند
پیش رویش بر زمین بگذاشتند ۱۶۳
نیم شب از مشرق آن طشت زر
همچو شعرا بر غریبان تاخت سر ۱۶۴
بی کسان پروانه سان و آن سر چو شمع
با پریشانی به دورش گشته جمع ۱۶۵
ظلمت شبشان از آن سر نور شد
ز آنسر آن ماتم سرا معمور شد ۱۶۶
صفحه تقویمشان آن خط و روی
بخت خود خواندند در وی مو به موی ۱۶۷
نخل امید رقیه جای بر
بس که آبش داد بار آور سر ۱۶۸
چون سری خون سود و خاک آلود دید
جامه ی جان جای پیراهن درید ۱۶۹
چشم افکندش به چشم و روبه رو
دوخت لختی دیده ی حسرت بدو ۱۷۰
آتشی دیگر به جانش در گرفت
واحسینا را فغان از سر گرفت ۱۷۱
گشت دریا ز آتش آهش سراب
گشت صحرا ز انجمش دریای آب ۱۷۲
وحش از مرتع به هامون در خزید
طیر در بستان سر اندر پر کشید ۱۷۳
رخ به سر بنهاد و گفت ای وای باب
وه که کرد از خون سر ریشت خضاب ۱۷۴
یا رب آن کافر درون کی بودکی
کاو یتیمم ساخت در این کودکی ۱۷۵
ای پدر آن کت رگ گردن گشاد
کیست دستانش الهی قطع باد ۱۷۶
هان مرا وقت یتیمی زود برد
سنگدل بود آنکه این جرأت نمود ۱۷۷
هر که ما را ساخت زینسان دل دو نیم
یا رب اولادش چو ما گردد یتیم ۱۷۸
کاش نابینا ز مادر زادمی
بر سرت زینسان نظر نگشادمی ۱۷۹
در جهان پشت و پناهم بعد از این
کیست ای پشت و پناه عالمین ۱۸۰
کشته تو من زنده و شرمندگی
خاک بر فرق من واین زندگی ۱۸۱
قتل من والله ثوابستی به تیغ
تیغ کو قاتل کجا جویم دریغ ۱۸۲
حق مگر درد مرا درمان کند
فضل وی دشوار من آسان کند ۱۸۳
چاره فرمایی به از مرگم کجاست
ای دریغ آ نهم برون از دست ماست ۱۸۴
تا دم مردن ادب از کف نداد
سر به خاک پای آن سر در نهاد ۱۸۵
شمع وش برتار و پودش دل فروخت
پای تا سر بی نفیر و ناله سوخت ۱۸۶
سر بدین سرماند و او آن سر فتاد
جان شیرین بر سر آن سر نهاد ۱۸۷
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری ۱۸۸
لیک در کوبنده ای از هیچ در
سر نیاوردش به در اینگونه سر ۱۸۹
هر تنی دارد ز سر پایندگی
هر دم از سر گیرد از سر زندگی ۱۹۰
وین یتیمک را عجب زین ماجرا
عمر بر سرآمد از این سر چرا ۱۹۱
زینب از این مرگ نو گیسوی کند
ام کلثوم از تحسر روی کند ۱۹۲
ماتم آرا مویه گر دیگر زنان
نوحه افزا کودکان بر سر زنان ۱۹۳
آه دردا حسرتا کاین طفل ما
زندگی رفتش به سر زین سر هلا ۱۹۴
پیر و برنا زنده از سر روز و شب
وین صبی را مرگ از سر ای عجب ۱۹۵
اهل بیت از داغ وی مبهوت و مات
مرگ خود را خواستاران از جهات ۱۹۶
بر فنای خویشتن راغب همه
سوختن را بر به جان طالب همه ۱۹۷
ز آن میان آمد سکینه خواهرش
زار نالید و نشست اندر برش ۱۹۸
که خوشا حال تو ای فرخ لقا
کآمدی از زحمت عالم رها ۱۹۹
تو به گور آسوده خواهی خفت و من
روز و شب از جور اعدا در محن ۲۰۰
تا به حشرم جای دارد کز غمت
زندگی پوشد سیه در ماتمت ۲۰۱
کاش خواهر پیش مرگت گشتمی
از جهان پیش از تو در بگذشتمی ۲۰۲
راست با این زندگی کن باورم
رشک گر بر مرگت ای خواهر برم ۲۰۳
ممکنات از مرگ وی بر سر زدند
بیرق ماتم به گردون بر زدند ۲۰۴
مصطفی محو از ملال مرتضی
مرتضی مات از خیال مجتبی ۲۰۵
مجتبی اندوه ناک از فاطمه
نوح آدم عذر خواهان از همه ۲۰۶
انبیا انگشت از حیرت به لب
که عجب یک طفل و صد گیتی تعب ۲۰۷
زین خبر مریم ز سر معجز کشید
آسیه پیراهن اندر تن درید ۲۰۸
ماه شاماخ ملمع چاک زد
مهر خود در نشان بر خاک زد ۲۰۹
تیر طومار حساب چون و چند
پاک در پیچید و برطاق اوفکند ۲۱۰
لخشه ها مریخ را رخ برگشاد
رخش خود پی کرد و تیغ از دست داد ۲۱۱
مشتری زد بر زمین دستار خویش
ماند حیران زین قضا در کار خویش ۲۱۲
زهره آهنگ حسینی برنواخت
سینه را بربط فغان را نغمه ساخت ۲۱۳
بریکایک جمله ذرات وجود
زین تعب کیوان نحوست ها فزود ۲۱۴
در جنان زهرا عقیق از جزع ریخت
رشته ی یاقوت در دامان گسیخت ۲۱۵
عاشقان از یاد معشوقان ملول
در عزا آرایی آل رسول ۲۱۶
ورقه و گلشاد سیر از جان و تن
ویسه و رامین نفور از خویشتن ۲۱۷
شام گشت از کار دل بازی خجل
شد برون مهر پری دختش ز دل ۲۱۸
جان مهر از عشق ماهش سرد شد
چهر ماه از این رزیت زرد شد ۲۱۹
بیژن از مهر منیژه شرمسار
عیش شیرین هر دو را شد زهرمار ۲۲۰
نام عفرا عروه را از یاد رفت
آب و خاک و آتشش برباد رفت ۲۲۱
مهر رامین از رخ شهرویه کاست
رایت این تعزیت کردند راست ۲۲۲
ناله ی نل را زین عزا گردون سپار
ز اشک دامان دمن چون جویبار ۲۲۳
این غم از جمشید سوز عشق برد
ذکر خورشیدی به صدر سینه برد ۲۲۴
عشق بازی بر همه بس تلخ گشت
غره عیش همایون تلخ گشت ۲۲۵
سر به دریا برد زین داغ اندروس
گشت هارورا رخ از غم سندروس ۲۲۶
تاب بر گلچهره و اورنگ خورد
شیشه ی تسکینشان بر سنگ خورد ۲۲۷
لیلی از رخسار مجنون شرمسار
قیس بر داغ جوانان بی قرار ۲۲۸
زین جفا فرهاد و شیرین دل پریش
تلخ کام خسرو از سودای خویش ۲۲۹
وامق و عذار سر اندر جیب غم
ناز آن ناله، نیاز این ندم ۲۳۰
بر غریبی چند جوقی سوگوار
بر یتیمی چند فوجی داغدار ۲۳۱
بر اسیری چند و جمعی دل پریش
بر مریضی چند و خیلی سینه ریش ۲۳۲
بر صغیری چند و مشتی دردمند
خود چه گویم تا چه کرد این کوب و کند ۲۳۳
مرگ آن کودک بلند آوازه شد
مرد و زن را داستانی تازه شد ۲۳۴
با همه بی اعتباری هایشان
خلق را دل سوخت از سودایشان ۲۳۵
تا به گوش نحس آن بدبخت خورد
برق سوزانی به کوهی سخت خورد ۲۳۶
نی دلش یک مو به رحمت نرم گشت
نز سر مظلوم آزاری گذشت ۲۳۷
گفت تا وی را به مغسل آورند
مرغ چون مرد از قفس بیرون برند ۲۳۸
برد غسالش چو صرصر کز چمن
فصل دی بیرون برد برگ سمن ۲۳۹
کرد چون پیراهنش از تن برون
پای تا سر دیدش از خون لاله گون ۲۴۰
پشت و پهلو کتف و بازو دست و پای
یافتش آموده از خون هر کجای ۲۴۱
آن بدن عضوی سیه عضوی کبود
ساق تا سر یا ورم یا زخم بود ۲۴۲
گشت واویلا بمیرد مادرت
چیست اینها کآمدستی بر سرت ۲۴۳
اشک ریزان با زبانی پر گله
زار جویان با دلی پر ولوله ۲۴۴
روی از مغسل به آن ویرانه کرد
جای در ویرانه چون دیوانه کرد ۲۴۵
گفت وای ای خواهران ممتحن
از عناد خصم ممنوع از وطن ۲۴۶
موجبات مرگ این طفلک چه شد
علت بیماریش ز اول چه بد ۲۴۷
کش بدن گر ناله زنبور نیست
لاغر اندامی و چندین زخم چیست ۲۴۸
پای تا سر پیکری مجروح و ریش
زخمش از ذرات صد خورشید بیش ۲۴۹
این هزال و نوبت و ضعف از چه خاست
این جراحت ها بر اندامش چراست ۲۵۰
خود مگر این بچه را مادر نبود
یا پرستارش پدر برسر نبود ۲۵۱
تا گشودم دیده بر وی ز التهاب
دل کبابم دل کبابم دل کباب ۲۵۲
کاش خود بی بهره بودم از بصر
تا بر این طفلم نیفتادی نظر ۲۵۳
زینب آن سرگشته ی بی خانمان
ترجمان حالت آن بی کسان ۲۵۴
از جروح یثرب و آسیب راه
تا ورود کربلا در خیمه گاه ۲۵۵
از قدوم دشمنان رحم سوز
وز هجوم آن سپاه کینه توز ۲۵۶
ز ازدحام شامیان بی حیا
ز اجتماع کوفیان بی وفا ۲۵۷
منع آب و قطع امید از جهات
تشنه لب بر شاطی شط فرات ۲۵۸
قتل مردان بلاکش بیش و کم
خفته در میدان کین شه تا حشم ۲۵۹
اسر نسوان سلب سامان نهب مال
دستگیر اینان و آنان پایمال ۲۶۰
زیر پی تن های بی سر چاک چاک
زیب نی سرهای خون آلود پاک ۲۶۱
ز اتفاق ناصبین پر نفاق
ز افتراق ناصرین کم دقاق ۲۶۲
با وی از هر ماجرایی طرح کرد
شطری از احوال خود را شرح کرد ۲۶۳
باز آن ویرانه شد ماتم سرای
شور غوغایی ز نو آمد به پای ۲۶۴
صابری رخت از جهان بیرون کشید
ایمنی پیراهن اندر خون کشید ۲۶۵
از نوا شد نینوا آن غم سرا
آری آری کل ارض کربلا ۲۶۶
تا صفایی زین مصیبت دم زدی
آتش اندر دوده ی آدم زدی ۲۶۷
بردی ازتن مرد و زن را صبر و تاب
کردی از غم انس و جان را دل کباب ۲۶۸
به که بر سوزی بنان و خامه را
به که در شویی کتاب و نامه را ۲۶۹
بار الها محض فضل خویشتن
گوشه ی چشمی فراز آور به من ۲۷۰
امر این سرگشته حال شرمسار
با رقیه ی شاه مظلومان گذار ۲۷۱
تا به رستاخیز از این رو سیه
آورد پیش پدر عذر گنه ۲۷۲
بوکه زین غرقابه ام بیرون کشند
پیش از آنکه زورقم در خون کشند ۲۷۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۳
۲۰۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱ - هیچ دریایی ندیدم بی کنار
بعدی:نوحهها
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.