هوش مصنوعی:
این متن یک شعر عرفانی و عاشقانه است که به ستایش عشق الهی و مدح امام علی (ع) میپردازد. شاعر از عشق به معشوق الهی سخن میگوید و درد فراق و اشتیاق وصال را بیان میکند. همچنین، بخشهایی از شعر به توصیف طبیعت و عناصر آن مانند گل، بلبل، و سرو اختصاص دارد که بهعنوان نمادهایی از عشق و زیبایی معشوق بهکار رفتهاند.
رده سنی:
16+
محتوا شامل مضامین عرفانی و عاشقانه عمیق است که درک آن برای مخاطبان زیر 16 سال ممکن است دشوار باشد. همچنین، برخی از مفاهیم عرفانی و مذهبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارند.
شماره ۱ - ای ز عشق تو در بلا دل من
ای ز عشق تو در بلا دل من
به بلا گشته مبتلا دل من ۱
دل به دل راه دارد از چه سبب
ره ندارد دل توبا دل من ۲
شده بیگانه از همه عالم
با توتا گشته آشنا دل من ۳
زآنچه با من جفا کنددل تو
با تو دارد فزون وفا دل من ۴
مگر از نوشداروی لب تو
درد خودرا کند دوا دل من ۵
دل من را نبود دردوغمی
می رسید ار به مدعا دل من ۶
نگذارد که شب به خواب روم
بس که گوید خدا خدا دل من ۷
بکن از زلف خود به زنجیرش
شود آسوده حال تا دل من ۸
شکر لله شدم بلنداقبال
تا به پای تو شد فدا دل من ۹
به نواهای زیر وبم شب و روز
ذکرش این است برملا دل من ۱۰
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۱
لیس فی الدار غیره دیار ۱۲
غافل است از دلم مگر دل تو
یا نشد از دلم خبر دل تو ۱۳
کرده خونها دل تودردل من
آفرین خدای بر دل تو ۱۴
ز آه دلخستگان حذر باید
نکند از دلم حذر دل تو ۱۵
می کندآه من اثر درکوه
اثر اما نکرد در دل تو ۱۶
یا ز آه دلم اثر رفته
یا ز سنگ است سخت تر دل تو ۱۷
شده مسکین و در به در دل من
تا مرا خواست در به در دل تو ۱۸
ای ز دست توگشته خون دل من
نکند گوجفا دگر دل تو ۱۹
پس چرا گشته خون جگر دل من
به دلم مهر دارد ار دل تو ۲۰
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو ۲۱
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو ۲۲
خواستم ذکری از خرد فرمود
که بگوید بهر سحر دل تو ۲۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۵
شد دلم خون از آن لب میگون
چون کند چشمم ار نبارد خون ۲۶
کرده شیرین لبی مرا فرهاد
خواست لیلی وشی مرا مجنون ۲۷
دهنش تنگ تر ز حلقه میم
خم ابروی او به حالت نون ۲۸
منم از میم او بسی مأیوس
هستم از نون او عجب مقبون ۲۹
دردهائی که من به دل دارم
عاجز است از علاجش افلاطون ۳۰
تا به زلفش کندبه زنجیرم
می کنم صبح وشام مشق جنون ۳۱
از زر وچهر وسیم اشک مرا
دولتی داده بهتر از قارون ۳۲
غمش از دل برون نخواهد رفت
جانم از تن اگر رود بیرون ۳۳
چاره غم را به صبر نتوانم
که مرا صبر کم غم است فزون ۳۴
گفتم ای دل بگوی رمزی گفت
به خداوند خالق بیچون ۳۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۶
لیس فی الدار غیره دیار ۳۷
گر کشی تیغ و گر کشی زارم
کی ز عشق تو دست بردارم ۳۸
ترسم ازعشقت ای بت ترسا
سبحه گردد بدل به زنارم ۳۹
با خیال تودرگلستانم
نیست حاجت به سیر گلزارم ۴۰
نقش رویت چو آیدم به نظر
به نظر همچو نقش دیوارم ۴۱
منه از غم به دوش من سربار
که ز عشقت بسی گران بارم ۴۲
از من احوال دل چه می پرسی
من کجا از غم تو دل دارم ۴۳
بس که غفلت نموده ای از من
از خودوجان خویش بیزارم ۴۴
گفتی آیم شبی تو رادر خواب
من که شب تا به صبح بیدارم ۴۵
ترسم از من خبری شوی وقتی
که نباشد به دهر آثارم ۴۶
تا ز سر جهان شوی آگاه
گوش ای دل بده به گفتارم ۴۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۴۸
لیس فی الدار غیره دیار ۴۹
همه والشمس وصف روی علی است
همه واللیل شرح موی علی است ۵۰
گرعلی صولجان به کف گیرد
کره نه سپهر گوی علی است ۵۱
زآن بهشتی که وصف می گویند
گر بجوئی سراغ کوی علی است ۵۲
فرودین مه که می شود همه سال
بوی اردیبهشت خوی علی است ۵۳
خون که در نافه مشک می گردد
آن هم ازالتفات بوی علی است ۵۴
گشت کشت همه زباران سبز
کشت من سبز ز آب جوی علی است ۵۵
از چه قمری همی زند کوکو
گوئی آنهم به جستجوی علی است ۵۶
هر که را در دل آرزوئی هست
در دل من هم آرزوی علی است ۵۷
دل اوحق شناس وحق بین است
هر که را روی دل به سوی علی است ۵۸
ز آتش دوزخ ار نجاتی هست
بی شک از فضل و آبروی علی است ۵۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۶۰
لیس فی الدار غیره دیار ۶۱
ای دل و جان من فدای علی
به سرم نیست جز هوای علی ۶۲
ای چه اسرار را که در عالم
دیدم از عین ولام ویای علی ۶۳
پادشاهی به کس نداد خدا
تا نشد در ازل گدای علی ۶۴
نیستش ز آفتاب محشر باک
هر که جا کرده در لوای علی ۶۵
دارم امید کزغم دو جهان
وارهاند مرا ولای علی ۶۶
هر چه موجود شد در این عالم
همه موجود شد برای علی ۶۷
آنچه کرد و کندقضا وقدر
همه باشد به حکم و رای علی ۶۸
هیچ کاری ز این و آن ناید
گر نباشد در او رضای علی ۶۹
آسمان گشته خم از آن که زند
بوسه شاید به خاک پای علی ۷۰
به خدای احد پس از احمد
نیست کس درجهان سوای علی ۷۱
نیست غیر از علی کسی در کار ۷۲
لیس فی الدار غیره دیار ۷۳
یا علی عاشقم به دیدارت
ناامیدم مکن ز دربارت ۷۴
نه خردگشته آگه از قدرت
نه خبر گشته کس ز اسرارت ۷۵
نه خزان کرده رو به بستانت
نه صبا برده بوز گلزارت ۷۶
به کلافی نمی خرنداو را
یوسف آید اگر به بازارت ۷۷
دل پریشان شده است از عشقت
عقل حیران شده است درکارت ۷۸
توئی وجز تو نیست درعالم
اف بر آن کس که کرده انکارت ۷۹
هر چه در دهر نقش هستی بست
همه هستند نقش دیوارت ۸۰
تو نه معمار آسمان بودی
بود معمار چرخ عمارت ۸۱
خوب یا بد ز گلستان توام
گل اگر نیستم شوم خارت ۸۲
همچو منصور حق بگو ای دل
غم مدار ار زنندبر دارت ۸۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۸۴
لیس فی الدار غیره دیار ۸۵
یا علی ای فدای تو دل وجان
ای به قربان تو هم این وهم آن ۸۶
ای ز عشق تو عاشقان واله
ای به کار تو عاقلان حیران ۸۷
ای که از بینات نام تو شد
آشکارا حقیقت ایمان ۸۸
نبود خیری اندر آن نامه
که به نام تونبودش عنوان ۸۹
با توگلخن بودمرا گلشن
بی تو گلشن شودمرا زندان ۹۰
زخم تو باشدم به از مرهم
درد تو آیدم به از درمان ۹۱
هر که مهر تو دارد اندر دل
نیست باکش ز آتش نیران ۹۲
از گناهان او خدا گذرد
به تو گر ملتجی شود شیطان ۹۳
آب و آتش شوند با هم یار
از تو صادرشود اگر فرمان ۹۴
نام تو بود ورد نوح نبی
که به ساحل رسید از طوفان ۹۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۹۶
لیس فی الدار غیره دیار ۹۷
با رخت مه برابری نکند
با قدت سرو همسری نکند ۹۸
دلبران دلبری کنند ولی
دلبری چون تو دلبری نکند ۹۹
دل اگر قامت تو را بیند
شکل خود را صنوبری نکند ۱۰۰
بکن ای دوست هر چه میخواهی
که کسی باتو داوری نکند ۱۰۱
به خدا آنچه میکنی تو به دل
به دل آدمی پری نکند ۱۰۲
اگر ای آفتاب عالمتاب
مهر تو ذره پروری نکند ۱۰۳
روشنی ماه آسمان ندهد
انوری مهر خاوری نکند ۱۰۴
به وصال تو دست کس نرسد
تا که خود را ز خود بری نکند ۱۰۵
نشود هیچکس بلند اقبال
کرمت گر که یاوری نکند ۱۰۶
لال بادا زبان به کام کسی
که به وصفت سخنوری نکند ۱۰۷
نیست غیر از علی کسی در کار ۱۰۸
لیس فی الدار غیره دیار ۱۰۹
ای دل از چیست زار ونالانی
از چه در کار خویش حیرانی ۱۱۰
از چه چون چشم دلبران بیمار
همچو زلف بتان پریشانی ۱۱۱
از غم کیست کاین چنین شب ور وز
همچو ابر بهار گریانی ۱۱۲
چه خطا از تو سرزده است مگر
که ز کردار خود پشیمانی ۱۱۳
مانده ای دور از برجانان
فی الحقیقت عجب گران جانی ۱۱۴
پیش تیر قضای دهر هدف
زیر پتک بلا چو سندانی ۱۱۵
تو مگر یوسفی که می بینم
گاه در چاه وگه به زندانی ۱۱۶
ملک عالم مسخر است تو را
نکنم گر غلط سلیمانی ۱۱۷
گر چه دانم تو راست نامه سیاه
گر چه بینم که غرق عصیانی ۱۱۸
مکن اندیشه ز آتش دوزخ
شاد بنشین مگر نمی دانی ۱۱۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۲۰
لیس فی الدار غیره دیار ۱۲۱
از طفیل توخلق عالم شد
خاک پای تو بود کآدم شد ۱۲۲
قطره آبی از کفت بچکید
به طلاطم درآمد ویم شد ۱۲۳
خواست آشفته دل کند ما را
طره ات پرشکنج و درهم شد ۱۲۴
دل من ز آن چنین پریشان گشت
که به زلف تورفت وهمدم شد ۱۲۵
تا به پای تو سر نهد به زمین
در ازل پشت آسمان خم شد ۱۲۶
دردتو بهترم ز درمان گشت
زخم توخوشترم ز مرهم شد ۱۲۷
تا زحسنت جهان مزین گشت
عشق رویت مرا مسلم شد ۱۲۸
در دلم درد وغم چوافزون بود
صبر وآرام وطاقتم کم شد ۱۲۹
قصه دیو با سلیمان گشت
تاکه دور از بر توخاتم شد ۱۳۰
جز علی کیست اندر این عالم
که به درگاه قدس محرم شد ۱۳۱
نیست غیر از علی کسی در کار ۱۳۲
لیس فی الدار غیره دیار ۱۳۳
ای به ملک وجود شاهنشاه
ای ز سر جهانیان آگاه ۱۳۴
شد دلم ز آرزوی روی تو خون
اشک خونین من مراست گواه ۱۳۵
خاک را کیمیا کنی به نظر
کن به من هم ز روی لطف نگاه ۱۳۶
در امان است ز آفت دو جهان
هر که آرد به درگه تو پناه ۱۳۷
سنگ بارد گر از فلک بسرم
نیست از عشق در دلم اکراه ۱۳۸
هر که مولای اوتو می باشی
دگر او را چه غم بود زگناه ۱۳۹
رو به هر سو رود به چاه افتد
آنکه را نیست سوی کوی تو راه ۱۴۰
دوش پرسیدم از خرد که بگو
کیست کز او دل اوفتد به رفاه ۱۴۱
به تعجب نگاه و کرد وبگفت
کز همه بهتری تو خودآگاه ۱۴۲
اگر از من به امتحان پرسی
به حق لا اله الا الله ۱۴۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۴۴
لیس فی الدار غیره دیار ۱۴۵
به تماشا شدم به سوی چمن
تادلم واردهد دمی ز حزن ۱۴۶
لاله دیدم نهاده بردل داغ
غنچه بر تن دریده پیراهن ۱۴۷
بود گل در شکفتگی رخ دوست
غنچه می بود تنگدل چون من ۱۴۸
گل نرگس به دست زرین جام
داشت چون ساقیان سیمین تن ۱۴۹
چادری بر سر از حریر سفید
کرده چون نوعروس نسترون ۱۵۰
تا ز پستان ابر نوشد شیر
کرده طفل شکوفه باز دهن ۱۵۱
چه سرایم ز بوستان افروز
که از او بود بوستان روشن ۱۵۲
بود قمری به سروکوکوگو
بود بلبل به غنچه چه چه زن ۱۵۳
سرو بر پا ستاده بر لب جوی
تاشود بر بنفشه سایه فکن ۱۵۴
شکوه میکرد پیش گل بلبل
بودگویا به صد زبان سوسن ۱۵۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۵۶
لیس فی الدار غیره دیار ۱۵۷
راهم افتاد در کلیسائی
دیدم آنجا نشسته ترسایی ۱۵۸
گفتم اینجا پی چه معتکفی
گفت در سر مراست سودائی ۱۵۹
گفتم از بت چه مطلب است تو را
گفت دارم به دل تمنایی ۱۶۰
گفتم اندر دلت تمنا چیست
گفت حالی وچشم بینائی ۱۶۱
گفتم ار داد چون کنی گفتا
به جمالش کنم تماشائی ۱۶۲
گفتم این کی شودمیسر گفت
گر نباشد میان من ومائی ۱۶۳
گفتمش حاجت از کسی بطلب
که جز او نیست حکم فرمائی ۱۶۴
گفت ما راگمان که همچون تو
درجهان نیست هیچ دانائی ۱۶۵
در کلیسا بتی که ما داریم
نامی او را بود به هرجائی ۱۶۶
ورنه دانیم ماهمه امروز
که چو بر پا کنندفردائی ۱۶۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۶۸
لیس فی الدار غیره دیار ۱۶۹
توخدا را ولی و والائی
قادر وقاهر وتوانائی ۱۷۰
هر چه عالم که خلق کرده خدا
تو دراوشاه وحکمفرمائی ۱۷۱
هر صفاتی که هست یزدان را
همه را باالتمام دارائی ۱۷۲
تو نه خلاق عالمی اما
باعث خلق و عالم آرائی ۱۷۳
به تولای تو جهان شد خلق
تو جهان را ولی ومولائی ۱۷۴
هر چه موجود شد در این عالم
چو یکی قطره وتودریائی ۱۷۵
به وجود تو زنده اند همه
مالک روح جمله اشیائی ۱۷۶
بت پرستان که بت پرستیدند
به گمانشان که درکلیسائی ۱۷۷
اشهد ان لا اله الا الله
هم تودر بندگیش یکتائی ۱۷۸
بشنو از من دلا حقیقت حال
زاین وآن تا به چند جویائی ۱۷۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۸۰
لیس فی الدار غیره دیار ۱۸۱
دوش دیدم به خواب شیطان را
گفتم از روی امتحان آن را ۱۸۲
چاره ای کن بهکار خود که خدا
بهر تو خلق کرده نیران را ۱۸۳
گفت بس کارها که من کردم
کس نداند یک از هزاران را ۱۸۴
من شدم راهزن به امت توح
که کشیدند رنج طوفان را ۱۸۵
من بدادم به اهرمن فرمان
که ببر خاتم سلیمان را ۱۸۶
من فکندم به چاه یوسف را
ز آن زدم صدمه پیر کنعان را ۱۸۷
جلوه دادم به دختر ترسا
که کندواله شیخ صنعان را ۱۸۸
کنم وکرده ام ز ره بیرون
سال ومه کافر ومسلمان را ۱۸۹
برم و برده ام همی شب وروز
از کف خلق دین وایمان را ۱۹۰
بازچشم شفاعتم به علی است
زآنکه دارم خبر که یزدان را ۱۹۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۹۲
لیس فی الدار غیره دیار ۱۹۳
تا گرفتار عشق یار شدم
فارغ از رنج روزگار شدم ۱۹۴
هم دلم را ببرد وهم دادم
آگه از جبر واختیارشدم ۱۹۵
صفت چشم ولعل دلدار است
من اگر مست و باده خوار شدم ۱۹۶
طرز طرار طره یار است
که پریشان وبیقرار شدم ۱۹۷
تا مرا کودکان فتند از پی
همچو طفلان نی سوار شدم ۱۹۸
شدم از عشق تا بلند اقبال
کامران گشته کامکار شدم ۱۹۹
دارم از عشق پنج نقطه به بر
یک بدم حال صد هزار شدم ۲۰۰
فاش گویم چرا کنم پنهان
همه از التفات یار شدم ۲۰۱
خاکسارم شدند تا جوران
به رهش تا که خاکسار شدم ۲۰۲
گشته ورد زبان من شب وروز
تاکه آگه ز سر کار شدم ۲۰۳
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۰۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۰۵
دوش با شمع گفت پروانه
کای تو ما را نگار جانانه ۲۰۶
کس نداند کجائی اندر روز
چوشودشب روی به ه رخانه ۲۰۷
هر کجا حاضری شوم ناظر
چه به صحن حرم چه میخانه ۲۰۸
با همه داری آشنائی لیک
با منی خصم جان وبیگانه ۲۰۹
مختصر اینکه کرده است مرا
عشق نورخ تو دیوانه ۲۱۰
آتش عشق چون مرا سوزد
سوزدت دل بهحال من یا نه ۲۱۱
شمع گفتش به سوختن گرچه
دیدمت خوب چست ومردانه ۲۱۲
عشق راکرده ای ولی بدنام
شوخموش ای ضعیف پروانه ۲۱۳
از جنون است عشق تو با من
گوش کن پند وباش فرزانه ۲۱۴
عشق عشق علی وآل علی است
به جز این قصه است وافسانه ۲۱۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۱۶
لیس فی الدار غیره دیار ۲۱۷
بلبلی گفت با گل از غم ودرد
عشق دانی چه بر سرم آورد ۲۱۸
کرد اشک مرا چوچهرت سرخ
کرد رنگ مرا ز هجرت زرد ۲۱۹
گل به بلبل بگفت اندرعشق
مرد باید ز درد تا شدمرد ۲۲۰
گر کسی عاشق است نشناسد
راحت از رنج وگرم را از سرد ۲۲۱
فرق ننهد میان درد از صاف
ندهد امتیاز برد از برد ۲۲۲
تواگر عاشقی به من باید
بکشی درد و ورد سازی ورد ۲۲۳
گفت بلبل که شد چمن پیرا
که چمن را بدین صفا پرورد ۲۲۴
بسته است این چنین به باغ آئین
شسته است از رخ ریاحین گرد ۲۲۵
گل تبسم کنان بگفت بیا
تا برم از دل تو غصه ودرد ۲۲۶
گویم این راز را به تو گر چه
فاش اسرار را نباید کرد ۲۲۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۲۸
لیس فی الدار غیره دیار ۲۲۹
دوش خالی نشددلم ز خیال
کردم آخر ز پیر عقل سؤال ۲۳۰
که چرا عالم است در تغییر
نیست گیتی چرا به یک منوال ۲۳۱
گه بهار است وگه خزان از چه
گاه روز است وگاه شب درسال ۲۳۲
آفتاب از چه گه رودبه کسوف
می شود بدر گاهی از چه هلال ۲۳۳
مشتری رو کند گهی به شرف
زهره می اوفتد گهی به وبال ۲۳۴
آب جاری چرا بودمأکول
خاک تاری چرا شوداکال ۲۳۵
عاشقان را که کرده واله زعشق
دلبران را که داده حسن وجمال ۲۳۶
کآفت جان شونداز رخ وزلف
غارت دل کننداز خط وخال ۲۳۷
ناگهان عشق گفت درگوشم
که دراین راه عقل شد پامال ۲۳۸
تاکه آگه شوی زمن بشنو
شعری ازگفته بلند اقبال ۲۳۹
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۴۰
لیس فی الدار غیره دیار ۲۴۱
ای سنان مژه زره گیسو
ای به قد تیر و چون کمان ابرو ۲۴۲
رستم داستان حسنی تو
نه چه گفتم که گشته ای بر زو ۲۴۳
زدم از بس غم به زانو دست
پیل پا گشتم و شتر زانو ۲۴۴
ساخت داود اگر زره ز آهن
تو زره ساز گشته ای از مو ۲۴۵
بر سر سرو بوستان قمری
به سراغ تو می زندکوکو ۲۴۶
لایرائی و از نظر غائب
جلوه گر گر چه هستی از هر سو ۲۴۷
ای بت خوبروی از من زار
دل مکن بد زگفته بدگو ۲۴۸
تا چو سروی نشینیم به کنار
شدکنارم ز اشک چشم چوجو ۲۴۹
نه چو زلف تو دیده ام رهزن
نه چو چشم تودیده ام جادو ۲۵۰
دوش بودم به فکر راه نجات
عشق گفتا مگر ندانی تو ۲۵۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۵۲
لیس فی الدار غیره دیار ۲۵۳
دیده از بهر دیدن یار است
دوش بهر کشیدن بار است ۲۵۴
چشم وابرو و بینی اربینی
اسم اعظم در او پدیدار است ۲۵۵
بهر این است گوش تا شنوی
سخنی کز زبان دلدار است ۲۵۶
سر بود جای عشق اگرت به سرت
عشق نی مستحق افسار است ۲۵۷
دست از بهر این بود که کنی
دستگیری به هر که بیمار است ۲۵۸
ناخن از بهر این بود که کشی
گر به پای ستمکشی خار است ۲۵۹
جای مهر است سینه نه کینه
کینه در سینه رنج وآزار است ۲۶۰
دل بود بهر اینکه اندر وی
جا دهی هر چه رمز واسرار است ۲۶۱
با شکم پرور از شکم هم گو
که شکم هم مثال انبار است ۲۶۲
پای از بهر این بودکه روی
پی فرمان آن که درکار است ۲۶۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۶۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۶۵
درد ودرمان که دادبر ایوب
کور و روشن شد از چه رو یعقوب ۲۶۶
ز امر که آفتاب عالمتاب
صبح دارد طلوع وشام غروب ۲۶۷
که شهان را به حکمرانی ملک
می کند عزل ومی کند منصوب ۲۶۸
سرخ گل را که بر دمد از خار
که رطب را ثمر دهد از چوب ۲۶۹
که دهدد جای نور را درچشم
که دهد راه مهر را به قلوب ۲۷۰
که چنین کرده نار را محرور
که چنین کرده آب را مرطوب ۲۷۱
که چنین شوق داده بر طالب
که چنین ناز داده بر مطلوب ۲۷۲
که چنین کرده عشق را ممتاز
که چنین کرده حسن رامرغوب ۲۷۳
که ز چشم بتان سیمین بر
کرده بر پای فتنه وآشوب ۲۷۴
من تفکر کنان که پیر خرد
گفت بشنو که تا بدانی خوب ۲۷۵
نیست غیر ازعلی کسی در کار ۲۷۶
لیس فی الدار غیره دیار ۲۷۷
بر خلیل آتش از توگلشن شد
چشم یعقوب از تو روشن شد ۲۷۸
به امید تو هر که تخمی کشت
سبز شد خوشه کرد وخرمن شد ۲۷۹
با کم از تیغ عالمی نبود
برتنم مهر توچوجوشن شد ۲۸۰
دگر او را چه خواهشی به بهشت
هرکه را بر در تومسکن شد ۲۸۱
به یقین آنکه با تو خصمی کرد
دوزخ از بهر اومعین شد ۲۸۲
هر که را با تو دوستی نبود
با دل وجان خویش دشمن شد ۲۸۳
هر که دور ازبر تو شد عالم
پیش چشمش چو چشم سوزن شد ۲۸۴
پیش حلم توکوه کاهی گشت
نزرد جود تو بحر فرغن شد ۲۸۵
کی سزاوار او شوددوزخ
مدح گوی توهر که چون من شد ۲۸۶
من به مدحت شوم هزار آوا
گر کسی ده زبان چو سوسن شد ۲۸۷
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۸۸
لیس فی الدار غیره دیار ۲۸۹
دوش درچشم من نیامد خواب
همه بودم به خویشتن به خطاب ۲۹۰
کان خطا پیشه سیه نامه
مانده مأیوس از خود از هر باب ۲۹۱
شده مشهور درجهان به گنه
گشته مهجور وناتوان ز ثواب ۲۹۲
خرمن عمر را زده آتش
خانه بگرفته در ره سیلاب ۲۹۳
در زمان شباب بد کرده
عهد پیری بتر شده ز شباب ۲۹۴
از سپیدی سرت شده چون برف
وز سیاهی دلت چو پر غراب ۲۹۵
مکن اندر گنه شتاب دگر
عمر را چون به رفتن است شتاب ۲۹۶
هیچ پروا نداری از دوزخ
از چه ترسی نباشدت ز عذاب ۲۹۷
من دراین گفتگو که درگوشم
هاتفی ناگهان بگفت جواب ۲۹۸
که مخور غم خدا بودغفار
مگر آگه نیی که روز حساب ۲۹۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۰۰
لیس فی الدا غیره دیار ۳۰۱
عشق زد آتشی به خرمن من
بود روئینه تن عجب تن من ۳۰۲
نیشترها ز مژه زددلدار
به دل همچو چشم سوزن من ۳۰۳
چشمم از بس که خون فشان گردید
لاله زاری شده است دامن من ۳۰۴
چه غم ار تیر بارد از افلاک
عشق جانان چوگشته جوشن من ۳۰۵
بی نیاز از بهشت وحور شوم
گر به کویش دهند مسکن من ۳۰۶
می ندانم که شکوه باکه کنم
که خزان برده به گلشن من ۳۰۷
لاله اندر بیان شرح فراق
چه کند این زبان الکن من ۳۰۸
گر بود خانه تنگ وتار ای یار
قدمی نه به چشم روشن من ۳۰۹
در بر من گر آید آن دلبر
خوشتر ازگلشن است گلخن من ۳۱۰
فاش می گویم ونمی ترسم
زاهدان گر شوند دشمن من ۳۱۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۱۲
لیس فی الدار غیره دیار ۳۱۳
به بلا گشته مبتلا دل من ۱
دل به دل راه دارد از چه سبب
ره ندارد دل توبا دل من ۲
شده بیگانه از همه عالم
با توتا گشته آشنا دل من ۳
زآنچه با من جفا کنددل تو
با تو دارد فزون وفا دل من ۴
مگر از نوشداروی لب تو
درد خودرا کند دوا دل من ۵
دل من را نبود دردوغمی
می رسید ار به مدعا دل من ۶
نگذارد که شب به خواب روم
بس که گوید خدا خدا دل من ۷
بکن از زلف خود به زنجیرش
شود آسوده حال تا دل من ۸
شکر لله شدم بلنداقبال
تا به پای تو شد فدا دل من ۹
به نواهای زیر وبم شب و روز
ذکرش این است برملا دل من ۱۰
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۱
لیس فی الدار غیره دیار ۱۲
غافل است از دلم مگر دل تو
یا نشد از دلم خبر دل تو ۱۳
کرده خونها دل تودردل من
آفرین خدای بر دل تو ۱۴
ز آه دلخستگان حذر باید
نکند از دلم حذر دل تو ۱۵
می کندآه من اثر درکوه
اثر اما نکرد در دل تو ۱۶
یا ز آه دلم اثر رفته
یا ز سنگ است سخت تر دل تو ۱۷
شده مسکین و در به در دل من
تا مرا خواست در به در دل تو ۱۸
ای ز دست توگشته خون دل من
نکند گوجفا دگر دل تو ۱۹
پس چرا گشته خون جگر دل من
به دلم مهر دارد ار دل تو ۲۰
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو ۲۱
قلب من را کندتمام عیار
به دلم گر کندنظر دل تو ۲۲
خواستم ذکری از خرد فرمود
که بگوید بهر سحر دل تو ۲۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۵
شد دلم خون از آن لب میگون
چون کند چشمم ار نبارد خون ۲۶
کرده شیرین لبی مرا فرهاد
خواست لیلی وشی مرا مجنون ۲۷
دهنش تنگ تر ز حلقه میم
خم ابروی او به حالت نون ۲۸
منم از میم او بسی مأیوس
هستم از نون او عجب مقبون ۲۹
دردهائی که من به دل دارم
عاجز است از علاجش افلاطون ۳۰
تا به زلفش کندبه زنجیرم
می کنم صبح وشام مشق جنون ۳۱
از زر وچهر وسیم اشک مرا
دولتی داده بهتر از قارون ۳۲
غمش از دل برون نخواهد رفت
جانم از تن اگر رود بیرون ۳۳
چاره غم را به صبر نتوانم
که مرا صبر کم غم است فزون ۳۴
گفتم ای دل بگوی رمزی گفت
به خداوند خالق بیچون ۳۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۶
لیس فی الدار غیره دیار ۳۷
گر کشی تیغ و گر کشی زارم
کی ز عشق تو دست بردارم ۳۸
ترسم ازعشقت ای بت ترسا
سبحه گردد بدل به زنارم ۳۹
با خیال تودرگلستانم
نیست حاجت به سیر گلزارم ۴۰
نقش رویت چو آیدم به نظر
به نظر همچو نقش دیوارم ۴۱
منه از غم به دوش من سربار
که ز عشقت بسی گران بارم ۴۲
از من احوال دل چه می پرسی
من کجا از غم تو دل دارم ۴۳
بس که غفلت نموده ای از من
از خودوجان خویش بیزارم ۴۴
گفتی آیم شبی تو رادر خواب
من که شب تا به صبح بیدارم ۴۵
ترسم از من خبری شوی وقتی
که نباشد به دهر آثارم ۴۶
تا ز سر جهان شوی آگاه
گوش ای دل بده به گفتارم ۴۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۴۸
لیس فی الدار غیره دیار ۴۹
همه والشمس وصف روی علی است
همه واللیل شرح موی علی است ۵۰
گرعلی صولجان به کف گیرد
کره نه سپهر گوی علی است ۵۱
زآن بهشتی که وصف می گویند
گر بجوئی سراغ کوی علی است ۵۲
فرودین مه که می شود همه سال
بوی اردیبهشت خوی علی است ۵۳
خون که در نافه مشک می گردد
آن هم ازالتفات بوی علی است ۵۴
گشت کشت همه زباران سبز
کشت من سبز ز آب جوی علی است ۵۵
از چه قمری همی زند کوکو
گوئی آنهم به جستجوی علی است ۵۶
هر که را در دل آرزوئی هست
در دل من هم آرزوی علی است ۵۷
دل اوحق شناس وحق بین است
هر که را روی دل به سوی علی است ۵۸
ز آتش دوزخ ار نجاتی هست
بی شک از فضل و آبروی علی است ۵۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۶۰
لیس فی الدار غیره دیار ۶۱
ای دل و جان من فدای علی
به سرم نیست جز هوای علی ۶۲
ای چه اسرار را که در عالم
دیدم از عین ولام ویای علی ۶۳
پادشاهی به کس نداد خدا
تا نشد در ازل گدای علی ۶۴
نیستش ز آفتاب محشر باک
هر که جا کرده در لوای علی ۶۵
دارم امید کزغم دو جهان
وارهاند مرا ولای علی ۶۶
هر چه موجود شد در این عالم
همه موجود شد برای علی ۶۷
آنچه کرد و کندقضا وقدر
همه باشد به حکم و رای علی ۶۸
هیچ کاری ز این و آن ناید
گر نباشد در او رضای علی ۶۹
آسمان گشته خم از آن که زند
بوسه شاید به خاک پای علی ۷۰
به خدای احد پس از احمد
نیست کس درجهان سوای علی ۷۱
نیست غیر از علی کسی در کار ۷۲
لیس فی الدار غیره دیار ۷۳
یا علی عاشقم به دیدارت
ناامیدم مکن ز دربارت ۷۴
نه خردگشته آگه از قدرت
نه خبر گشته کس ز اسرارت ۷۵
نه خزان کرده رو به بستانت
نه صبا برده بوز گلزارت ۷۶
به کلافی نمی خرنداو را
یوسف آید اگر به بازارت ۷۷
دل پریشان شده است از عشقت
عقل حیران شده است درکارت ۷۸
توئی وجز تو نیست درعالم
اف بر آن کس که کرده انکارت ۷۹
هر چه در دهر نقش هستی بست
همه هستند نقش دیوارت ۸۰
تو نه معمار آسمان بودی
بود معمار چرخ عمارت ۸۱
خوب یا بد ز گلستان توام
گل اگر نیستم شوم خارت ۸۲
همچو منصور حق بگو ای دل
غم مدار ار زنندبر دارت ۸۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۸۴
لیس فی الدار غیره دیار ۸۵
یا علی ای فدای تو دل وجان
ای به قربان تو هم این وهم آن ۸۶
ای ز عشق تو عاشقان واله
ای به کار تو عاقلان حیران ۸۷
ای که از بینات نام تو شد
آشکارا حقیقت ایمان ۸۸
نبود خیری اندر آن نامه
که به نام تونبودش عنوان ۸۹
با توگلخن بودمرا گلشن
بی تو گلشن شودمرا زندان ۹۰
زخم تو باشدم به از مرهم
درد تو آیدم به از درمان ۹۱
هر که مهر تو دارد اندر دل
نیست باکش ز آتش نیران ۹۲
از گناهان او خدا گذرد
به تو گر ملتجی شود شیطان ۹۳
آب و آتش شوند با هم یار
از تو صادرشود اگر فرمان ۹۴
نام تو بود ورد نوح نبی
که به ساحل رسید از طوفان ۹۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۹۶
لیس فی الدار غیره دیار ۹۷
با رخت مه برابری نکند
با قدت سرو همسری نکند ۹۸
دلبران دلبری کنند ولی
دلبری چون تو دلبری نکند ۹۹
دل اگر قامت تو را بیند
شکل خود را صنوبری نکند ۱۰۰
بکن ای دوست هر چه میخواهی
که کسی باتو داوری نکند ۱۰۱
به خدا آنچه میکنی تو به دل
به دل آدمی پری نکند ۱۰۲
اگر ای آفتاب عالمتاب
مهر تو ذره پروری نکند ۱۰۳
روشنی ماه آسمان ندهد
انوری مهر خاوری نکند ۱۰۴
به وصال تو دست کس نرسد
تا که خود را ز خود بری نکند ۱۰۵
نشود هیچکس بلند اقبال
کرمت گر که یاوری نکند ۱۰۶
لال بادا زبان به کام کسی
که به وصفت سخنوری نکند ۱۰۷
نیست غیر از علی کسی در کار ۱۰۸
لیس فی الدار غیره دیار ۱۰۹
ای دل از چیست زار ونالانی
از چه در کار خویش حیرانی ۱۱۰
از چه چون چشم دلبران بیمار
همچو زلف بتان پریشانی ۱۱۱
از غم کیست کاین چنین شب ور وز
همچو ابر بهار گریانی ۱۱۲
چه خطا از تو سرزده است مگر
که ز کردار خود پشیمانی ۱۱۳
مانده ای دور از برجانان
فی الحقیقت عجب گران جانی ۱۱۴
پیش تیر قضای دهر هدف
زیر پتک بلا چو سندانی ۱۱۵
تو مگر یوسفی که می بینم
گاه در چاه وگه به زندانی ۱۱۶
ملک عالم مسخر است تو را
نکنم گر غلط سلیمانی ۱۱۷
گر چه دانم تو راست نامه سیاه
گر چه بینم که غرق عصیانی ۱۱۸
مکن اندیشه ز آتش دوزخ
شاد بنشین مگر نمی دانی ۱۱۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۲۰
لیس فی الدار غیره دیار ۱۲۱
از طفیل توخلق عالم شد
خاک پای تو بود کآدم شد ۱۲۲
قطره آبی از کفت بچکید
به طلاطم درآمد ویم شد ۱۲۳
خواست آشفته دل کند ما را
طره ات پرشکنج و درهم شد ۱۲۴
دل من ز آن چنین پریشان گشت
که به زلف تورفت وهمدم شد ۱۲۵
تا به پای تو سر نهد به زمین
در ازل پشت آسمان خم شد ۱۲۶
دردتو بهترم ز درمان گشت
زخم توخوشترم ز مرهم شد ۱۲۷
تا زحسنت جهان مزین گشت
عشق رویت مرا مسلم شد ۱۲۸
در دلم درد وغم چوافزون بود
صبر وآرام وطاقتم کم شد ۱۲۹
قصه دیو با سلیمان گشت
تاکه دور از بر توخاتم شد ۱۳۰
جز علی کیست اندر این عالم
که به درگاه قدس محرم شد ۱۳۱
نیست غیر از علی کسی در کار ۱۳۲
لیس فی الدار غیره دیار ۱۳۳
ای به ملک وجود شاهنشاه
ای ز سر جهانیان آگاه ۱۳۴
شد دلم ز آرزوی روی تو خون
اشک خونین من مراست گواه ۱۳۵
خاک را کیمیا کنی به نظر
کن به من هم ز روی لطف نگاه ۱۳۶
در امان است ز آفت دو جهان
هر که آرد به درگه تو پناه ۱۳۷
سنگ بارد گر از فلک بسرم
نیست از عشق در دلم اکراه ۱۳۸
هر که مولای اوتو می باشی
دگر او را چه غم بود زگناه ۱۳۹
رو به هر سو رود به چاه افتد
آنکه را نیست سوی کوی تو راه ۱۴۰
دوش پرسیدم از خرد که بگو
کیست کز او دل اوفتد به رفاه ۱۴۱
به تعجب نگاه و کرد وبگفت
کز همه بهتری تو خودآگاه ۱۴۲
اگر از من به امتحان پرسی
به حق لا اله الا الله ۱۴۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۴۴
لیس فی الدار غیره دیار ۱۴۵
به تماشا شدم به سوی چمن
تادلم واردهد دمی ز حزن ۱۴۶
لاله دیدم نهاده بردل داغ
غنچه بر تن دریده پیراهن ۱۴۷
بود گل در شکفتگی رخ دوست
غنچه می بود تنگدل چون من ۱۴۸
گل نرگس به دست زرین جام
داشت چون ساقیان سیمین تن ۱۴۹
چادری بر سر از حریر سفید
کرده چون نوعروس نسترون ۱۵۰
تا ز پستان ابر نوشد شیر
کرده طفل شکوفه باز دهن ۱۵۱
چه سرایم ز بوستان افروز
که از او بود بوستان روشن ۱۵۲
بود قمری به سروکوکوگو
بود بلبل به غنچه چه چه زن ۱۵۳
سرو بر پا ستاده بر لب جوی
تاشود بر بنفشه سایه فکن ۱۵۴
شکوه میکرد پیش گل بلبل
بودگویا به صد زبان سوسن ۱۵۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۵۶
لیس فی الدار غیره دیار ۱۵۷
راهم افتاد در کلیسائی
دیدم آنجا نشسته ترسایی ۱۵۸
گفتم اینجا پی چه معتکفی
گفت در سر مراست سودائی ۱۵۹
گفتم از بت چه مطلب است تو را
گفت دارم به دل تمنایی ۱۶۰
گفتم اندر دلت تمنا چیست
گفت حالی وچشم بینائی ۱۶۱
گفتم ار داد چون کنی گفتا
به جمالش کنم تماشائی ۱۶۲
گفتم این کی شودمیسر گفت
گر نباشد میان من ومائی ۱۶۳
گفتمش حاجت از کسی بطلب
که جز او نیست حکم فرمائی ۱۶۴
گفت ما راگمان که همچون تو
درجهان نیست هیچ دانائی ۱۶۵
در کلیسا بتی که ما داریم
نامی او را بود به هرجائی ۱۶۶
ورنه دانیم ماهمه امروز
که چو بر پا کنندفردائی ۱۶۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۶۸
لیس فی الدار غیره دیار ۱۶۹
توخدا را ولی و والائی
قادر وقاهر وتوانائی ۱۷۰
هر چه عالم که خلق کرده خدا
تو دراوشاه وحکمفرمائی ۱۷۱
هر صفاتی که هست یزدان را
همه را باالتمام دارائی ۱۷۲
تو نه خلاق عالمی اما
باعث خلق و عالم آرائی ۱۷۳
به تولای تو جهان شد خلق
تو جهان را ولی ومولائی ۱۷۴
هر چه موجود شد در این عالم
چو یکی قطره وتودریائی ۱۷۵
به وجود تو زنده اند همه
مالک روح جمله اشیائی ۱۷۶
بت پرستان که بت پرستیدند
به گمانشان که درکلیسائی ۱۷۷
اشهد ان لا اله الا الله
هم تودر بندگیش یکتائی ۱۷۸
بشنو از من دلا حقیقت حال
زاین وآن تا به چند جویائی ۱۷۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۸۰
لیس فی الدار غیره دیار ۱۸۱
دوش دیدم به خواب شیطان را
گفتم از روی امتحان آن را ۱۸۲
چاره ای کن بهکار خود که خدا
بهر تو خلق کرده نیران را ۱۸۳
گفت بس کارها که من کردم
کس نداند یک از هزاران را ۱۸۴
من شدم راهزن به امت توح
که کشیدند رنج طوفان را ۱۸۵
من بدادم به اهرمن فرمان
که ببر خاتم سلیمان را ۱۸۶
من فکندم به چاه یوسف را
ز آن زدم صدمه پیر کنعان را ۱۸۷
جلوه دادم به دختر ترسا
که کندواله شیخ صنعان را ۱۸۸
کنم وکرده ام ز ره بیرون
سال ومه کافر ومسلمان را ۱۸۹
برم و برده ام همی شب وروز
از کف خلق دین وایمان را ۱۹۰
بازچشم شفاعتم به علی است
زآنکه دارم خبر که یزدان را ۱۹۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۱۹۲
لیس فی الدار غیره دیار ۱۹۳
تا گرفتار عشق یار شدم
فارغ از رنج روزگار شدم ۱۹۴
هم دلم را ببرد وهم دادم
آگه از جبر واختیارشدم ۱۹۵
صفت چشم ولعل دلدار است
من اگر مست و باده خوار شدم ۱۹۶
طرز طرار طره یار است
که پریشان وبیقرار شدم ۱۹۷
تا مرا کودکان فتند از پی
همچو طفلان نی سوار شدم ۱۹۸
شدم از عشق تا بلند اقبال
کامران گشته کامکار شدم ۱۹۹
دارم از عشق پنج نقطه به بر
یک بدم حال صد هزار شدم ۲۰۰
فاش گویم چرا کنم پنهان
همه از التفات یار شدم ۲۰۱
خاکسارم شدند تا جوران
به رهش تا که خاکسار شدم ۲۰۲
گشته ورد زبان من شب وروز
تاکه آگه ز سر کار شدم ۲۰۳
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۰۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۰۵
دوش با شمع گفت پروانه
کای تو ما را نگار جانانه ۲۰۶
کس نداند کجائی اندر روز
چوشودشب روی به ه رخانه ۲۰۷
هر کجا حاضری شوم ناظر
چه به صحن حرم چه میخانه ۲۰۸
با همه داری آشنائی لیک
با منی خصم جان وبیگانه ۲۰۹
مختصر اینکه کرده است مرا
عشق نورخ تو دیوانه ۲۱۰
آتش عشق چون مرا سوزد
سوزدت دل بهحال من یا نه ۲۱۱
شمع گفتش به سوختن گرچه
دیدمت خوب چست ومردانه ۲۱۲
عشق راکرده ای ولی بدنام
شوخموش ای ضعیف پروانه ۲۱۳
از جنون است عشق تو با من
گوش کن پند وباش فرزانه ۲۱۴
عشق عشق علی وآل علی است
به جز این قصه است وافسانه ۲۱۵
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۱۶
لیس فی الدار غیره دیار ۲۱۷
بلبلی گفت با گل از غم ودرد
عشق دانی چه بر سرم آورد ۲۱۸
کرد اشک مرا چوچهرت سرخ
کرد رنگ مرا ز هجرت زرد ۲۱۹
گل به بلبل بگفت اندرعشق
مرد باید ز درد تا شدمرد ۲۲۰
گر کسی عاشق است نشناسد
راحت از رنج وگرم را از سرد ۲۲۱
فرق ننهد میان درد از صاف
ندهد امتیاز برد از برد ۲۲۲
تواگر عاشقی به من باید
بکشی درد و ورد سازی ورد ۲۲۳
گفت بلبل که شد چمن پیرا
که چمن را بدین صفا پرورد ۲۲۴
بسته است این چنین به باغ آئین
شسته است از رخ ریاحین گرد ۲۲۵
گل تبسم کنان بگفت بیا
تا برم از دل تو غصه ودرد ۲۲۶
گویم این راز را به تو گر چه
فاش اسرار را نباید کرد ۲۲۷
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۲۸
لیس فی الدار غیره دیار ۲۲۹
دوش خالی نشددلم ز خیال
کردم آخر ز پیر عقل سؤال ۲۳۰
که چرا عالم است در تغییر
نیست گیتی چرا به یک منوال ۲۳۱
گه بهار است وگه خزان از چه
گاه روز است وگاه شب درسال ۲۳۲
آفتاب از چه گه رودبه کسوف
می شود بدر گاهی از چه هلال ۲۳۳
مشتری رو کند گهی به شرف
زهره می اوفتد گهی به وبال ۲۳۴
آب جاری چرا بودمأکول
خاک تاری چرا شوداکال ۲۳۵
عاشقان را که کرده واله زعشق
دلبران را که داده حسن وجمال ۲۳۶
کآفت جان شونداز رخ وزلف
غارت دل کننداز خط وخال ۲۳۷
ناگهان عشق گفت درگوشم
که دراین راه عقل شد پامال ۲۳۸
تاکه آگه شوی زمن بشنو
شعری ازگفته بلند اقبال ۲۳۹
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۴۰
لیس فی الدار غیره دیار ۲۴۱
ای سنان مژه زره گیسو
ای به قد تیر و چون کمان ابرو ۲۴۲
رستم داستان حسنی تو
نه چه گفتم که گشته ای بر زو ۲۴۳
زدم از بس غم به زانو دست
پیل پا گشتم و شتر زانو ۲۴۴
ساخت داود اگر زره ز آهن
تو زره ساز گشته ای از مو ۲۴۵
بر سر سرو بوستان قمری
به سراغ تو می زندکوکو ۲۴۶
لایرائی و از نظر غائب
جلوه گر گر چه هستی از هر سو ۲۴۷
ای بت خوبروی از من زار
دل مکن بد زگفته بدگو ۲۴۸
تا چو سروی نشینیم به کنار
شدکنارم ز اشک چشم چوجو ۲۴۹
نه چو زلف تو دیده ام رهزن
نه چو چشم تودیده ام جادو ۲۵۰
دوش بودم به فکر راه نجات
عشق گفتا مگر ندانی تو ۲۵۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۵۲
لیس فی الدار غیره دیار ۲۵۳
دیده از بهر دیدن یار است
دوش بهر کشیدن بار است ۲۵۴
چشم وابرو و بینی اربینی
اسم اعظم در او پدیدار است ۲۵۵
بهر این است گوش تا شنوی
سخنی کز زبان دلدار است ۲۵۶
سر بود جای عشق اگرت به سرت
عشق نی مستحق افسار است ۲۵۷
دست از بهر این بود که کنی
دستگیری به هر که بیمار است ۲۵۸
ناخن از بهر این بود که کشی
گر به پای ستمکشی خار است ۲۵۹
جای مهر است سینه نه کینه
کینه در سینه رنج وآزار است ۲۶۰
دل بود بهر اینکه اندر وی
جا دهی هر چه رمز واسرار است ۲۶۱
با شکم پرور از شکم هم گو
که شکم هم مثال انبار است ۲۶۲
پای از بهر این بودکه روی
پی فرمان آن که درکار است ۲۶۳
نیست غیر از علی کسی درکار ۲۶۴
لیس فی الدار غیره دیار ۲۶۵
درد ودرمان که دادبر ایوب
کور و روشن شد از چه رو یعقوب ۲۶۶
ز امر که آفتاب عالمتاب
صبح دارد طلوع وشام غروب ۲۶۷
که شهان را به حکمرانی ملک
می کند عزل ومی کند منصوب ۲۶۸
سرخ گل را که بر دمد از خار
که رطب را ثمر دهد از چوب ۲۶۹
که دهدد جای نور را درچشم
که دهد راه مهر را به قلوب ۲۷۰
که چنین کرده نار را محرور
که چنین کرده آب را مرطوب ۲۷۱
که چنین شوق داده بر طالب
که چنین ناز داده بر مطلوب ۲۷۲
که چنین کرده عشق را ممتاز
که چنین کرده حسن رامرغوب ۲۷۳
که ز چشم بتان سیمین بر
کرده بر پای فتنه وآشوب ۲۷۴
من تفکر کنان که پیر خرد
گفت بشنو که تا بدانی خوب ۲۷۵
نیست غیر ازعلی کسی در کار ۲۷۶
لیس فی الدار غیره دیار ۲۷۷
بر خلیل آتش از توگلشن شد
چشم یعقوب از تو روشن شد ۲۷۸
به امید تو هر که تخمی کشت
سبز شد خوشه کرد وخرمن شد ۲۷۹
با کم از تیغ عالمی نبود
برتنم مهر توچوجوشن شد ۲۸۰
دگر او را چه خواهشی به بهشت
هرکه را بر در تومسکن شد ۲۸۱
به یقین آنکه با تو خصمی کرد
دوزخ از بهر اومعین شد ۲۸۲
هر که را با تو دوستی نبود
با دل وجان خویش دشمن شد ۲۸۳
هر که دور ازبر تو شد عالم
پیش چشمش چو چشم سوزن شد ۲۸۴
پیش حلم توکوه کاهی گشت
نزرد جود تو بحر فرغن شد ۲۸۵
کی سزاوار او شوددوزخ
مدح گوی توهر که چون من شد ۲۸۶
من به مدحت شوم هزار آوا
گر کسی ده زبان چو سوسن شد ۲۸۷
نیست غیر از علی کسی در کار ۲۸۸
لیس فی الدار غیره دیار ۲۸۹
دوش درچشم من نیامد خواب
همه بودم به خویشتن به خطاب ۲۹۰
کان خطا پیشه سیه نامه
مانده مأیوس از خود از هر باب ۲۹۱
شده مشهور درجهان به گنه
گشته مهجور وناتوان ز ثواب ۲۹۲
خرمن عمر را زده آتش
خانه بگرفته در ره سیلاب ۲۹۳
در زمان شباب بد کرده
عهد پیری بتر شده ز شباب ۲۹۴
از سپیدی سرت شده چون برف
وز سیاهی دلت چو پر غراب ۲۹۵
مکن اندر گنه شتاب دگر
عمر را چون به رفتن است شتاب ۲۹۶
هیچ پروا نداری از دوزخ
از چه ترسی نباشدت ز عذاب ۲۹۷
من دراین گفتگو که درگوشم
هاتفی ناگهان بگفت جواب ۲۹۸
که مخور غم خدا بودغفار
مگر آگه نیی که روز حساب ۲۹۹
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۰۰
لیس فی الدا غیره دیار ۳۰۱
عشق زد آتشی به خرمن من
بود روئینه تن عجب تن من ۳۰۲
نیشترها ز مژه زددلدار
به دل همچو چشم سوزن من ۳۰۳
چشمم از بس که خون فشان گردید
لاله زاری شده است دامن من ۳۰۴
چه غم ار تیر بارد از افلاک
عشق جانان چوگشته جوشن من ۳۰۵
بی نیاز از بهشت وحور شوم
گر به کویش دهند مسکن من ۳۰۶
می ندانم که شکوه باکه کنم
که خزان برده به گلشن من ۳۰۷
لاله اندر بیان شرح فراق
چه کند این زبان الکن من ۳۰۸
گر بود خانه تنگ وتار ای یار
قدمی نه به چشم روشن من ۳۰۹
در بر من گر آید آن دلبر
خوشتر ازگلشن است گلخن من ۳۱۰
فاش می گویم ونمی ترسم
زاهدان گر شوند دشمن من ۳۱۱
نیست غیر از علی کسی درکار ۳۱۲
لیس فی الدار غیره دیار ۳۱۳
قالب: ترجیع بند
تعداد ابیات: ۲۸۷
۲۲۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:قصاید
گوهر بعدی:شمارهٔ ۲ - در شرح احوال خود حضرت والا میرزا جعفر خان حقایق نگار رامخاطب کرده گوید
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.