هوش مصنوعی: امیر شهاب‌الدوله مسعود پس از برگزاری مراسمی با حضور بزرگان و مردم ری، حسن سلیمان را به عنوان حاکم جدید ری منصوب کرد و به او توصیه‌هایی برای اداره‌ی امور و رفتار با مردم ارائه داد. سپس امیر به سمت دیگر مناطق حرکت کرد و در مسیر با خواجه بو سهل زوزنی، که از غزنین گریخته بود، ملاقات کرد. امیر به او توجه ویژه‌ای نشان داد و این موضوع باعث حسادت دیگر درباریان شد. نویسنده در پایان به بیان ویژگی‌های اخلاقی بو سهل و انتقاد از حسادت دیگران پرداخته و تأکید می‌کند که در قیامت همه به پاسخگویی اعمال خود خواهند پرداخت.
رده سنی: 16+ متن شامل مفاهیم سیاسی، تاریخی و اخلاقی نسبتاً پیچیده است و ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین اشاره‌ای به حسادت و منازعات درباری وجود دارد که نیاز به سطحی از بلوغ فکری برای درک مناسب دارد.

بخش ۱۰ - و دیگر روز چون بار بگسست‌ - و اعیان ری بجمله آمده بودند بخدمت با این مقدّمان و افزون از ده هزار زن و مرد بنظاره ایستاده‌ - اعیان را به نیم ترک‌ بنشاند

و دیگر روز چون بار بگسست‌ - و اعیان ری بجمله آمده بودند بخدمت با این مقدّمان و افزون از ده هزار زن و مرد بنظاره ایستاده‌ - اعیان را به نیم ترک‌ بنشاندند و امیر، رضی اللّه عنه، حسن سلیمان را که او از بزرگان امیران‌ جبال هراة بود بخواند و بنواخت و گفت: ما فردا بخواهیم رفت و این ولایت بشحنگی‌ بتو سپردیم و سخن اعیان را بشنودی، هشیار و بیدار باش تا خللی نیفتد بغیبت ما؛ و با مردمان این نواحی نیکو رو و سیرت خوب دار و یقین بدان که چون ما بتخت ملک رسیدیم‌ و کارها بمراد ما گشت، اندیشه این نواحی بداریم و اینجا سالاری محتشم‌ فرستیم با لشکری و معتمدی از خداوندان قلم‌ که همگان بر مثال وی کار کنند تا باقی عراق گرفته آید، اگر خدای خواهد . باید که اعیان و رعایا از تو خشنود باشند و شکر کنند؛ و نصیب تو از نواخت و نهمت‌ و جاه و منزلت سخت تمام‌ باشد از حسن رأی ما . حسن سلیمان بر پای خاست- و درجه نشستن داشت در این مجلس‌ - و زمین بوسه داد و پس بایستاد و گفت: بنده و فرمان بردارم و مرا این محل‌ نیست، اما چون خداوند ارزانی داشت، آنچه جهد آدمی است، در خدمت بجای آرم. امیر فرمود تا وی را بجامه خانه بردند و خلعت گرانمایه بشحنگی ری بپوشانیدند: قبای خاص دیبای رومی‌ و کمرزر پانصد مثقال و دیگر چیزها فراخور این. پیش امیر آمد با خلعت و خدمت کرد و از لفظ عالی ثنا شنید و پس بخیمه طاهر آمد و طاهر ثنای بسیار گفتش. و اعیان ری را آنجا خواندند و طاهر آن حال با ایشان بگفت، سخت شاد شدند و فراوان دعا و ثنا گفتند. پس طاهر مثال داد حسن سلیمان را تا با خلعت سوی شهر رفت با بسیار لشکر و اعیان با وی و شهر را آذین بسته بودند، بسیار نثار کردند و وی را در سرایی که ساخته بودند، سخت نیکو فرود آوردند و مردمان نیکو حق گزاردند.
و امیر شهاب الدوله‌ مسعود دیگر روز، الخمیس لثلث عشر لیلة مضین من رجب سنة احدی و عشرین و اربعمائه‌ از شهر ری حرکت کرد بطالع سعد و فرخی‌ با اهبتی‌ و عدّتی‌ و لشکری سخت تمام و بر دو فرسنگی‌ فرود آمد؛ و بسیار مردم بخدمت‌ و نظّاره تا اینجا بیامده بودند. دیگر روز آنجا برنشست‌ و حسن سلیمان و قوم را بازگردانید و تفت‌ براند؛ چون بخوار ری رسید، شهر را بزعیم‌ ناحیت سپرد و مثالها که دادنی بود بداد و پس برفت. چون بدامغان رسید، خواجه بو سهل زوزنی‌ آنجا پیش آمد گریخته از غزنین‌، چنانکه پیش ازین شرح کرده آمده است و امیر او را بنواخت؛ و مخفّ‌ آمده بود با اندک مایه تجمّل. چندان آلت‌ و تجمّل آوردندش اعیان امیر مسعود که سخت بنوا شد و امیر با وی خلوتی کرد که از نماز دیگر تا نیمشب بکشید.
و بروزگار گذشته که امیر شهاب الدّوله بهرات میبود، محتشتم‌تر خدمتکاران او این مرد بود، امّا با مردمان بد ساختگی‌ کردی و درشت‌ و ناخوش و صفرائی عظیم‌ داشت؛ و چون حال وی ظاهر است، زیادت از این نگویم که گذشته است و غایت کار آدمی مرگ است، نیکوکاری و خوی نیک بهتر تا بدو جهان سود دارد و بردهد. و چون این محتشم را حال و محل نزدیک امیر مسعود، رضی اللّه عنه، بزرگتر از دیگر خدمتکاران بود، در وی حسد کردند و محضرها ساختند و در اعتقاد وی سخن گفتند و وی را بغزنین آوردند در روزگار سلطان محمود و بقلعت بازداشتند، چنانکه بازنموده‌ام در تاریخ یمینی‌ ؛ و وی رفت و آن قوم که محضر ساختند، رفتند و ما را نیز می‌بباید رفت که روز عمر بشبانگاه آمده است‌ و من در اعتقاد این مرد سخن جز نیکوئی نگویم که قریب سیزده و چهارده سال او را میدیدم در مستی و هشیاری و بهیچ وقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت که از آن دلیلی توانستی کرد بر بدی اعتقاد وی‌ . من این دانم که نبشتم و برین گواهی دهم در قیامت؛ و آن کسان که آن محضرها ساختند، ایشان را محشری‌ و موقفی‌ قوی خواهد بود، پاسخ خود دهند؛ و اللّه یعصمنا و جمیع المسلمین من الحسد و الهرّة و الخطا و الزّلل بمنّه و فضله‌ . چون حال حشمت بو سهل زوزنی این بود که بازنمودم، او بدامغان رسید، امیر بر وی اقبالی کرد سخت بزرگ‌ و آن خلوت برفت، همه خدمتکاران بچشمی دیگر بدو نگریستند که او را بزرگ دیده بودند و ایشان را خود هوسها بآمدن این مرد بشکست‌ که شاعر گفته است: شعر

اذا جاء موسی و القی العصا
فقد بطل السّحر و السّاحر
و مرد بشبه وزیر ی گشت و سخن امیر همه با وی میبود، و باد طاهر و ازان دیگران همه بنشست و مثال در هر بابی او میداد و حشمتش زیادت میشد.
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۹ - چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی‌ و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر- و مردی پیر و فا
گوهر بعدی:بخش ۱۱ - و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت‌ و به دیهی‌ رسید بر یک فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ‌ داشت، آن رکابدار پیش آمد که بفرمان سلطان محمود رضی اللّه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.