درباره ابوالفضل بیهقی
ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی (زاده شده در ۳۸۵ ه.ق. / ۹۹۵ م/ ۳۷۴ ه.ش. در حارثآباد بیهق (سبزوار امروزی) – فوت در ۴۷۰ ه.ق. / ۱۰۷۷ م. در غزنین) تاریخنگار و نویسنده ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او برای نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی در مورد دوران غزنوی به شمار میرود. بسیاری ابوالفضل بیهقی را پدر تاریخ نویسی نوین میدانند.
در ویکی پدیا بیشتر بخوانید
آثار ویدئویی و صوتی مرتبط با این منبع
بخش ۱ - دیباچهٔ الحاقی
بخش ۲ - نامهٔ حشم تگیناباد
بخش ۳ - بوبکر حصیری و منگیتراک برین جمله برفتند و سه خیلتاش مسرع را نیز هم ازین طراز به غزنین فرستادند و روز آدینه اینجا بتگیناباد خطبه بنام سلطان مسعود کردند
بخش ۴ - و حاجب بزرگ علی بدین اخبار سخت شادمانه شد و نامه نبشت بامیر مسعود و بر دست دو خیلتاش بفرستاد و آن حالها بشرح بازنمود و نامهها که از غزنین رسیده بود
بخش ۵ - و چون این نامه بشنودند همگان گفتند که خداوند انصاف تمام بداده بود بدان وقت که رسول فرستاد و اکنون تمامتر بداد، حاجب چه دیده است در این باب؟ گفت: این
بخش ۶ - ذکر ما جری علی یدی الامیر مسعود بعد وفاة والده الامیر محمود رضوان اللّه علیهما فی مدّة ملک اخیه بغزنة الی ان قبض علیه بتکیناباد و صفا الامر له و الجلو
بخش ۷ - چون بر همه احوالها واقف گشتم، گفتم: زندگانی خداوند دراز باد، بهیچ مشاورت حاجت نیاید، بر آنچه نبشته است، کار میباید کرد که هر چه گفته است، همه نصیحت م
بخش ۸ - و پس از گسیل کردن رسول امیر از سپاهان حرکت کرد با نشاط و نصرت، پنج روز باقی مانده بود از جمادی الاخری برطرف ری؛ چون بشهر ری رسید، مردمان آنجا خبر یاف
بخش ۹ - چون ازین سخن فارغ شد، اعیان ری در یکدیگر نگریستند و چنان نمودند که دهشتی و حیرتی سخت بزرگ بدیشان راه نمود و اشارت کردند سوی خطیب شهر- و مردی پیر و فا
بخش ۱۰ - و دیگر روز چون بار بگسست - و اعیان ری بجمله آمده بودند بخدمت با این مقدّمان و افزون از ده هزار زن و مرد بنظاره ایستاده - اعیان را به نیم ترک بنشاند
بخش ۱۱ - و چون امیر شهاب الدّوله از دامغان برداشت و به دیهی رسید بر یک فرسنگی دامغان که کاریزی بزرگ داشت، آن رکابدار پیش آمد که بفرمان سلطان محمود رضی اللّه
بخش ۱۲ - و مرا که بو الفضلم دو حکایت نادر یاد آمد در اینجا یکی از حدیث [حشمت] خواجه بو سهل در دلهای خدمتکاران امیر مسعود که چون او را بدیدند، اگر خواستند و اگ
بخش ۱۳ - فضل ربیع روی پنهان کرد و سه سال و چیزی متواری بود، پس بدست مأمون افتاد و آن قصّه دراز است و در اخبار خلفا پیدا. مأمون در حلم و عقل و فضل و مروّت و ه
بخش ۱۴ - و امّا حدیث ملطّفهها: بدان وقت که مأمون بمرو بود و طاهر و هرثمه بدر بغداد برادرش محمّد زبیده را در پیچیدند و آن جنگهای صعب میرفت و روزگار میکشید، از
بخش ۱۵ - امیر شهاب الدّوله، رضی اللّه عنه، چون از دامغان برفت، نامهها فرمود سوی سپاه سالار خراسان، غازی حاجب و سوی قضاة و اعیان و رئیس و عمّال که «وی آمد و چ
بخش ۱۶ - دیگر روز در صفّه تاج که در میان باغ است، بر تخت نشست و بار داد بار دادنی سخت بشکوه و بسیار غلام ایستاده از کران صفّه تا دور جای و سیاهداران و مرت
بخش ۱۷ - و در این روزها نامهها رسید از ری که «چون رکابعالی حرکت کرد، یکی از شاهنشاهیان با بسیار مردم دلانگیز قصد ری کردند تا به فساد مشغول شوند.
بخش ۱۸ - و هم در این هفته خبر رسید که رسول القادر باللّه، رضی اللّه عنه، نزدیک بیهق رسید و با وی آن کرامت است که خلق یاد ندارند که هیچ پادشاهی را مانند آن بو
بخش ۱۹ - روز دیگر سپاه سالار غازی بدرگاه آمد، با جمله لشکریان بایستاد و مثال داد جمله سرهنگان را تا از درگاه بدو صف بایستادند با خیلهای خویش و علامتها با ایشان
بخش ۲۰ - و ماه روزه درآمد و روزه بگرفتند. و سلطان مسعود حرکت کرد از نشابور در نیمه ماه رمضان این سال، و هم این روز فرمود تا قاضی صاعد را و پسرانش را و سید بو م
بخش ۲۱ - ذکر ما انقضی من هذه الاحوال و الاخبار تذکرة بعد هذا و ورود العسکر من تکیناباد بهراة و ماجری فی تلک المدّة .
بخش ۲۲ - فرو گرفتن حاجب علی
بخش ۲۳ - پیام امیر به خوارزمشاه دربارهٔ علی
بخش ۲۴ - آشفته شدن کار وزیر حسنک
بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیر
بخش ۲۶ - و از خطاهای بزرگ که رفته بود پیش از آن که امیر مسعود از نشابور بهرات آمدی، دانستند که سلطان چون میشنود و از غزنین اخبار میرسید که «لشکرها فراز میآید
بخش ۲۷ - ذکر بقیهٔ احوال امیر محمد
بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش
بخش ۲۹ - نامه به قدر خان
بخش ۳۰ - وضع آلتونتاش
بخش ۳۱ - نامهٔ امیر به آلتونتاش
بخش ۳۲ - پاسخ آلتونتاش به امیر
بخش ۳۳ - آمدن سلطان مسعود به بلخ