هوش مصنوعی: این متن بخشی از تاریخ بیهقی است که به روابط سیاسی و درباری در دوره غزنویان می‌پردازد. در بخش اول، به جایگاه حاجب غازی و محبوبیت او نزد امیر مسعود اشاره می‌شود، همچنین به حسادت دیگران نسبت به او و تلاش‌هایشان برای بی‌اعتبار کردنش. در بخش دوم، به شرح جلسات دیوان رسالت و نقش افراد مختلف مانند بو نصر و طاهر در اداره امور می‌پردازد. در نهایت، به تغییرات در مناصب اداری و واگذاری مسئولیت‌ها به افراد مختلف اشاره می‌شود.
رده سنی: 16+ متن دارای مفاهیم سیاسی و تاریخی پیچیده است و نیاز به درک عمیق‌تری از روابط قدرت و ادبیات کهن فارسی دارد. همچنین ممکن است برخی اصطلاحات و مفاهیم برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.

بخش ۱۶ - ترتیب کار دیوان

و حاجب غازی بر دل محمودیان کوهی شد هر چه ناخوش‌تر، و هر روز کارش بر بالا بود و تجمّلی نیکوتر. و نواخت امیر مسعود، رضی اللّه عنه، خود از حدّ و اندازه بگذشت از نان دادن‌ و زبر همگان نشاندن‌ و بمجلس شراب خواندن‌ و عزیز کردن و با خلعت فاخر بازگردانیدن، هرچند غازی شراب نخوردی و هرگز نخورده بود و از وی گربزتر و بسیار دان‌تر خود مردم‌ نتواند بود، محسودتر و منظورتر گشت‌ و قریب هزار سوار ساخت و فراخور آن تجمّل و آلت. و آخر چون کار بآخر رسید، چشم بد درخورد، که محمودیان از حیلت نمی‌آسودند، تا مرد را بیفگندند و بغزنین آوردند موقوف شده‌ و قصّه‌یی که او را افتاد، بیارم بجای خویش که اکنون وقت نیست. و امیر سخن لشکر همه با وی گفتی و در باب لشکر پای مردیها او میکرد، تا جمله روی بدو دادند، چنانکه هر روز چون از در کوشک‌ بازگشتی، کوکبه‌یی سخت بزرگ با وی بودی. و محمودیان حیلت می‌ساختند و کسان را فراز میکردند تا از وی معایب و صورتها می‌بنگاشتند، و امیر البتّه نمی‌شنود و بر وی چنین چیزها پوشیده نشدی- و از وی دریافته‌تر و کریم‌تر و حلیم‌تر پادشاه کس ندیده بود و نه در کتب خوانده- تا کار بدان جایگاه رسید که یک روز شراب میخورد و همه شب خورده بود، بامدادان در صفّه بزرگ بار داد و حاجبان بر رسم رفته‌ پیش رفتند و اعیان بر اثر ایشان آمدن گرفتند بر ترتیب، و می‌نشستند و می‌ایستادند و غازی از در درآمد، و مسافت دور بود تا صفّه، امیر دو حاجب را فرمود که «پذیره سپاه‌سالار روید.» و بهیچ روزگار هیچ سپاه‌سالار را کس آن نواخت یاد نداشت، حاجبان برفتند و بمیان سرای بغازی رسیدند، و چند تن پیش از حاجبان رسیده بودند و این مژده داده، و چون‌ حجّاب‌ بدو رسیدند، سر فرود برد و زمین بوسه داد، و او را بازوها بگرفتند و نیکو بنشاندند. امیر روی سوی او کرد، گفت: «سپاه‌سالار ما را بجای برادر است، و آن خدمت که او کرد ما را بنشابور و تا این غایت، بهیچ حال بر ما فراموش نیست، و بعضی را از آن حق گزارده آمد و بیشتر مانده است که بروزگار گزارده آید. و می‌شنویم [که‌] گروهی را ناخوش است سالاری تو و تلبیس‌ می‌سازند. و اگر تضریبی‌ کنند تا ترا بما دل‌مشغول گردانند، نگر تا دل خویشتن را مشغول نکنی، که حال تو نزدیک ما این است که از لفظ ما شنودی.» غازی برپای خاست و زمین بوسه داد و گفت: چون رأی عالی در باب بنده برین جمله است، بنده از کس باک ندارد. امیر فرمود تا قبای خاصّه آوردند و فراپشت او کردند، برخاست و بپوشید و زمین بوسه داد. امیر فرمود تا کمر شکاری‌ آوردند مرصّع بجواهر، و وی را پیش خواند و بدست عالی‌ خویش بر میان او بست. او زمین بوسه داد و بازگشت با کرامتی‌ که کس مانند آن یاد نداشت.
و استادم بو نصر، رحمة اللّه علیه، بهرات چون دل شکسته‌یی همی بود، چنانکه بازنموده‌ام پیش ازین، و امیر، رضی اللّه عنه، او را بچند دفعت دل‌گرم کرد تا قوی‌دل‌تر شد. و درین روزگار ببلخ نواختی قوی‌ یافت. و مردم حضرت‌ چون در دیوان رسالت آمدندی، سخن با استادم گفتندی هر چند طاهر حشمتی گرفته بود. و مردمان طاهر را دیده بودند پیش بو نصر ایستاده در وکالت در این پادشاه. و طارم سرای بیرون دیوان ما بود، بو نصر هم بر آنجا که بروزگار گذشته نشستی، بر چپ طارم که روشن‌تر بوده است، بنشست. و خواجه عمید، ابو سهل‌، ادام اللّه تأییده‌، که صاحب دیوان رسالت است در روزگار سلطان بزرگ ابو شجاع فرّخ‌زاد ابن ناصر دین اللّه‌ که همیشه این دولت باد و بو سهل همدانی آن مهترزاده زیبا که پدرش خدمت کرده [است‌] وزراء بزرگ را و امروز عزیزا مکرّما بر جای است، و برادرش بو القاسم نیشابوری سخت استاد و ادیبک‌ بو محمد دوغابادی‌ مردی سخت فاضل و نیکو ادب و نیکو شعر و لیکن در دبیری پیاده‌، در چپ طاهر بنشستند. و دویتی سیمین‌ سخت بزرگ پیش طاهر بنهادند بر یک دورش دیبای سیاه‌ . و عراقی دبیر، بو الحسن، هرچند نام کتابت بر وی بود، خود بدیوان کم نشستی و بیشتر پیش امیر بودی و کارهای دیگر راندی، و محلّی تمام‌ داشت در مجلس این پادشاه؛ این روز که صدور دیوان و دبیران برین جمله بنشستند، وی در طارم آمد و بر دست راست خواجه بونصر بنشست در نیم ترک‌، چنانکه در میانه هر دو مهتر افتاد در پیش طارم و کار راندن گرفت. و هر کس که در دیوان رسالت آمدی از محتشم و نامحتشم، چون بو نصر را دیدی ناچار سخن با وی گفتی، و اگر نامه بایستی، از وی خواستندی. و ندیمان که از امیر پیغامی دادندی در مهمّی از مهمّات ملک که بنامه پیوستی‌، هم با بو نصر گفتندی، تا چنان شد که از این جانب کار پیوسته شد و از آن جانب نظاره میکردند، مگر گاه از گاه از آن کسان که بعراق طاهر را دیده بودند، کسی درآمدی از طاهرنامه مظالمی‌ یا عنایتی یا جوازی‌ خواستی و او بفرمودی تا بنبشتندی و سخن گفتندی.
چون روزی دو سه برین جمله ببود، امیر یک روز چاشتگاهی‌ بو نصر را بخواند- و شنوده بود که در دیوان چگونه می‌نشینند- گفت: نام دبیران بباید نبشت، آنکه با تو بوده‌اند و آنکه با ما از ری آمده‌اند، تا آنچه فرمودنی است، فرموده آید. استادم بدیوان آمد و نامهای هر دو فوج‌ نبشته آمد نسخت، پیش برد.
امیر گفت: عبید اللّه‌، نبسه‌ بو العباس اسفرایینی‌ و بو الفتح حاتمی نباید که ایشان را شغلی دیگر خواهیم فرمود. بو نصر گفت: «زندگانی خداوند دراز باد، عبید اللّه را امیر محمّد فرمود تا بدیوان آوردم حرمت جدّش را، و او برنایی خویشتن‌دار و نیکو خطّ است و از وی دبیری نیک آید. و بو الفتح حاتمی را خداوند مثال داد بدیوان آوردن بروزگار امیر محمود، چه چاکرزاده خداوند است.» گفت: همچنین است که همی گویی، اما این دو تن در روزگار گذشته مشرفان‌ بوده‌اند از جهت مرا در دیوان تو، امروز دیوان را نشایند . بو نصر گفت: بزرگاغبنا که این حال امروز دانستم. امیر گفت: اگر پیشتر مقرّر گشتی، چه کردی؟ گفت: هر دو را از دیوان دور کردمی که دبیر خائن بکار نیاید. امیر بخندید و گفت: این حدیث بر ایشان پدید نباید کرد که غمناک شوند- و زو کریم‌تر و رحیم‌تر کس ندیده بودم- و گفت که ما آنچه باید، بفرماییم، عبید اللّه چه شغل داشت؟ گفت: صاحب بریدی‌ سرخس و بو الفتح صاحب بریدی تخارستان. گفت: بازگرد. بو نصر بازگشت. و دیگر روز چون امیر بارداد، همگان ایستاده بودیم، امیر آواز داد، عبید اللّه از صف پیش آمد. امیر گفت: بدیوان رسالت می‌باشی؟ گفت: میباشم. گفت: چه شغل داشتی بروزگار پدرم؟
گفت: صاحب بریدی سرخس. گفت: همان شغل بتو ارزانی داشتیم‌، اما باید که بدیوان ننشینی که آنجا قوم، انبوه است‌ و جدّ و پدر ترا آن خدمت بوده است.
و تو پیش ما بکاری‌، با ندیمان پیش باید آمد، تا چون وقت باشد، ترا نشانده آید .
عبید اللّه زمین بوسه داد و بصف بازرفت. پس بو الفتح حاتمی را آواز داد، پیش آمد. امیر گفت: مشرفی می‌باید بلخ و تخارستان را وافی‌ و کافی، و ترا اختیار کرده‌ایم، و عبدوس از فرمان ما آنچه باید گفت با تو بگوید. وی نیز زمین بوسه داد و بصف باز شد . پس بو نصر را گفت: دو منشور باید نبشت این دو تن را تا توقیع کنیم. گفت: نیک آمد. و بار بگسست‌ . و بدیوان بازآمد استادم و دو منشور نبشته آمد و بتوقیع آراسته گشت، و هر دو از دیوان برفتند و کس ندانست که حال چیست. و من که بو الفضلم از استادم شنودم. و همگان رفتند، رحمة اللّه علیهم اجمعین‌ .
و شغلها و عملها که دبیران داشتند، بر ایشان بداشتند . و [صاحب‌] بریدی سیستان که در روزگار پیشین باسم حسنک بود، شغلی بزرگ بانام، بطاهر دبیر دادند و صاحب بریدی قهستان‌ ببو الحسن عراقی. و در آن روزگار حساب برگرفته آمد، مشاهره‌ همگان هر ماهی هفتاد هزار درم بود، کدام همّت باشد برتر ازین؟ و دبیرانی که به نوی آمده بودند و مشاهره نداشتند، پس از آن عملها و مشاهره‌ها یافتند.
و طاهر دبیر چون متردّدی‌ بود از ناروایی‌ کارش و خجلت سوی او راه‌ یافته‌، و چنان شد که بدیوان کم آمدی و اگر آمدی، زود بازگشتی و بسر شراب و نشاط باز شدی، که برّی‌ و نعمتی بزرگ داشت و غلامان بسیار، نیکورویان‌ ؛ و تجمّلی و آلتی‌ تمام داشت.
کانال گوهرین در ایتا
۱۷۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۵ - حدیث ولایت عهد رضا
گوهر بعدی:بخش ۱۷ - گلهٔ طاهر از بونصر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.