هوش مصنوعی: متن روایت‌کننده‌ی شرایط سخت قحطی و آشفتگی در منطقه‌ی نشابور و اطراف آن در دوران امیر است. در این دوره، کمبود غذا و علف برای لشکریان و مردم عادی مشکلات بسیاری ایجاد کرده بود. قیمت زمین‌ها به شدت کاهش یافته و مردم در فقر شدید به سر می‌بردند. همچنین، روایت‌هایی از تصمیمات اشتباه و عبرت‌آموز در معاملات زمین و کالاها نقل شده است. امیر و وزیر درگیر مدیریت این بحران‌ها هستند، اما شرایط به‌حدی دشوار است که حتی لشکریان نیز توان مقابله با دشمنان را ندارند.
رده سنی: 16+ متن شامل توصیفات دقیق از شرایط سخت قحطی، مرگ و میر، و مسائل اقتصادی پیچیده است که ممکن است برای خوانندگان جوان سنگین یا نامفهوم باشد. همچنین، برخی مفاهیم تاریخی و ادبی نیاز به درک نسبتاً بالایی دارند.

بخش ۲۹ - رفتن امیر سوی نشابور

و امیر به نسا روزی چند مقام کرد و شراب خورد که ناحیتی خوش بود.
و لشکر سلطان از خوارزم ملطّفه نهانی‌ فرستادند و تقرّبها کردند و آن را جوابها نبشتیم ملطّفه‌های توقیعی‌ . وزیر مرا گفت «این همه عشوه‌ است، که دانند که ما قصد ایشان نتوانیم کرد؛ یکی آنکه قحط است درین نواحی و لشکر اینجا مدّتی دراز مقام نتواند کرد تا سوی خوارزم کشیده آید، و دیگر خصمان اندر خراسان چنین بما نزدیک و از بهر ایشان [را] آمده‌ایم پیش، ما را بخواب کرده‌اند بشیشه تهی‌ .
جواب نیکو میباید داد خوارزمیان را تا اگر در دل فسادی دارند، سرافگنده و خاموش ایستند .» و چون خصمان باطراف بیابان افتادند و کار علف یافتن آنجا بجایگاهی صعب کشید و از لشکریان بانگ و نفیر برآمد، امیر، رضی اللّه عنه، از نسا بازگشت هم از راه باورد و استوا و سوی نشابور کشید و قضاة و علما و فقها و پسران قاضی صاعد، بجز قاضی صاعد که نتوانست آمد سبب ضعف باستقبال آمدند تا قصبه استوا که خوجان‌ گویند، و امیر بنشابور رسید روز پنجشنبه نیمه ماه ربیع الآخر بیست و هفتم ماه و بباغ شادیاخ فرود آمد. و سوری‌ مثال داده بود تا آن تخت مسعود که طغرل بدان نشسته بود و فرش صفّه جمله پاره کرده بودند و بدرویشان داده و نو ساخته و بسیار مرمّت فرموده و آخورها که کرده بودند بکنده‌، و امیر را این خوش آمد، وی را احماد کرد. و بسیار جهد کرده بود تا بیست روزه علف‌ توانست ساخت. و نشابور این بار نه چنان [بود که‌] دیده بودم که همه خراب گشته [بود] و اندک مایه آبادانی مانده و منی نان بسه درم‌ و کدخدایان سقفهای خانها بشکافته و بفروخته‌ و از گرسنگی بیشی‌ با عیال و فرزندان بمرده و قیمت ضیاع‌ بشده و درم بدانگی بازآمده‌ . و موفّق امام صاحب حدیثان‌ با طغرل برفته بود. و امیر پس از یک هفته بدر حاجب را بروستای بست‌ فرستاد و آلتون تاش حاجب را بروستای بیهق و حاجب بزرگ را بخواف‌ و با خرز و اسفند و سپاه سالار را بطوس، و همه اطراف را بمردم بیاگند و بشراب و نشاط مشغول گشت. و ببود و هوا بس سرد و حال بجایگاه صعب رسید. و چنین قحط بنشابور یاد نداشتند، و بسیار مردم بمرد لشکری و رعیّت.
و چند چیز نادر دیدم درین روزگار، ناچار بود باز نمودن آن که در هر یکی از آن عبرتی است تا خردمندان این دنیای فریبنده را نیکو بدانند : در نشابور دیهی بود محمّدآباد نام داشت و بشادیاخ پیوسته است و جایی عزیز است، چنانکه یک جفت‌وار از آن که بنشابور و اصفهان و کرمان جریب گویند زمین ساده‌ بهزار درم بخریدندی و چون با درخت و کشت‌ورزی‌ بودی بسه هزار درم. و استادم را بو نصر آنجا سرایی بود و سخت نیکو برآورده و بسه جانب باغ. آن سال که از طبرستان باز آمدیم و تابستان مقام افتاد بنشابور، خواست که دیگر زمین خرد تا سرای چهار باغ باشد؛ و بده هزار درم بخرید از سه کدخدای و قباله نبشتند و گواه گرفتند. و چون بها خواستند داد - من حاضر بودم- استادم گفت جنسی‌ با سیم باید برداشت و دیگر زر. فروشندگان لجاج‌ کردند که همه زر باید . وی زمانی اندیشید و پس قباله برداشت و بدرید و گفت «زمین بکار نیست.» و خداوندان زمین پشیمان شدند و عذر خواستند، گفت: البتّه نخواهم. و قوم بازگشتند. مرا گفت «این چه هوس بود که من در سر داشتم که زمین میخریدم! و اگر حال جهان این است که من می‌بینم، هر کس که زندگانی یابد بیند که اینجا چنان شود که جفت‌واری زمین بده درم فروشند.» من باز- گشتم و با خویشتن گفتم: این همه از سوداهای محترق‌ این مهتر است. و این سال بنشابور آمدیم و بو سهل زوزنی درین سرای استادم فرود آمد. یک روز نزدیک وی رفتم، یافتم چند تن از دهقانان‌ نزدیک وی و سی جفت‌وار زمین نزدیک این سرای بیع‌ می‌کردند که بنّاء او آنجا باغ و سرای کند. و جفت‌واری بدویست درم میگفتند و اولجاج میکرد و آخر بخرید و بها بدادند. من تبسّمی کردم و او بدید- و سخت بدگمان مردی بود، هیچ چیز نه، دل بجایها کشیدی‌ - چون قوم بازگشتند مرا گفت «رنج این مهم داشتم تا برگزارده آمد.» و خواستم که بازگردم گفت: تبسّمی کردی بوقت بها دادن زمین، سبب چه بود؟ حال استادم بو نصر و زمین که خواست خرید با وی گفتم. دیر بیندیشید، پس گفت «دریغا بو نصر که رفت! خردمند و دوراندیش بود.
و اگر تو این با من پیش ازین میگفتی، بهیچ حال این نخریدمی، و اکنون چون خریده آمد و زر داده شد، زشت باشد از بیع بازگشتن» و پس ازین چون بدندانقان ما را این حال پیش آمد، خبر یافتم که حال این محمّدآباد چنان شد که جفت‌واری زمین بیک من گندم میفروختند و کس نمیخرید و پیش باز حادثه اتّفاق این سال باید رفت که جفت‌واری زمین بهزار درم بخرند و پس از آن بدویست درم فروشند و پس از آن بیک من گندم فروشند و کس نخرد شبان روزی‌، عبرت باید گرفت از چنین چیزها.
و دیگر آبگینه‌های بغدادی مجرود و مخروط دیدم که ازین بغدادی بدیناری خریده بودند و بسه درم فروختند. و پس از بازگشتن ما، بنشابور منی نان سیزده درم شده بود و بیشتر از مردم شهر و نواحی بمرد .
و حال علف‌ چنان شد که یک روز دیدم- و مرا نوبت بود بدیوان- که امیر نشسته بود و وزیر و صاحب دیوان رسالت و تا نماز پیشین روزگار شد تا پنج روزه علف راست کردند، غلامان را نان و گوشت و اسبان را کاه و جو نبود. پس از نماز پیشین از کار علف فارغ شدیم، امیر بخنده میگفت این حدیث بر طریق غرائب‌ و عجائب و اسکدار غزنین رسید درین ساعت، پیش برد، نامه کوتوال غزنین بود بو علی، میخواند و روی بندیمان آورد و گفت: کوتوال نبشته است و گفته «بیست و اند هزار قفیز غلّه در کندوها انبار کرده شده است، باید فروخت یا نگاه باید داشت؟» ما را بغزنین چندین غلّه است و اینجا چنین درماندگی. ندیمان تعجب نمودند. و پس ازین تا این گاه که این پادشاه گذشته شد، رضی اللّه عنه، عجائب بسیار افتاد و باز نمایم بجای خویش آنچه نادرتر بود تا خوانندگان را مقرّر گردد که دنیا در کل به نیم پشیز نیرزد. و حال علف چنان شد که اشتر تا دامغان ببردند و از آنجا علف آوردند. و ترکان‌ البتّه پیرامون ما نگشتند، که ایشان نیز بخویشتن مشغول بودند که این قحط و تنگی بهمه جایها بود.
کانال گوهرین در ایتا
۱۰۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۸ - تاختن امیر سوی فراوه
گوهر بعدی:بخش ۳۰ - کارهای نشابور
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.