هوش مصنوعی: این متن شعری است که جشن مهرگان را توصیف می‌کند و با تصاویر شاعرانه و استعاره‌های زیبا، فضای شاد و مفرح این جشن را به تصویر می‌کشد. در بخشی از شعر، داستان نمادینی از رز و رزبان بیان می‌شود که با مفاهیم اخلاقی و فلسفی همراه است. همچنین، در بخش‌های پایانی، ستایشی از پادشاهان و بزرگان انجام می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از زبان شعر کلاسیک فارسی و مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی، برای مخاطبانی مناسب است که توانایی درک و تحلیل متون ادبی پیچیده را دارند. همچنین، برخی از مفاهیم و استعاره‌ها ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد.

در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد ۱

کاروان مهرگان از خزران آمد
یا ز اقصای بلاد چینستان آمد ۲
نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد ۳
که ز فردوس برین وز آسمان آمد ۴

مهرگان آمد، در باز گشائیدش
اندرآرید و تواضع بنمائیدش ۵

از غبار راه ایدر بزدائیدش
بنشانید و به لب خرد بخائیدش ۶
خوب دارید و فراوان بستائیدش ۷
هر زمان خدمت لختی بفزائیدش ۸

خوب داریدش کز راه دراز آمد
با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد ۹

سفری کردش و چون وعده فراز آمد
با قدح رطل و قنینه به نماز آمد ۱۰
زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد ۱۱
سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد ۱۲

نگرید آبی وان رنگ رخ آبی
گشته از گردش این چنبر دولابی ۱۳

رخ او چون رخ آن زاهد محرابی
بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی ۱۴
یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی ۱۵
پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی ۱۶

وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری
که بمالی و بمالند و بنگذاری ۱۷

زو به مقراض ارش نیمه دو برداری
کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری ۱۸
وانگه آن کیسه ز کافور بینباری ۱۹
در کشی سرش به ابریشم زنگاری ۲۰

نار مانند یکی سفر گک دیبا
آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا ۲۱

سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا
دل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا ۲۲
سر او بسته به پنهان ز درون عمدا ۲۳
سر ماسورگکی در سر او پیدا ۲۴

نگرید آن رز، وان پایک رزداران
درهم افکنده چو ماران ز بر ماران ۲۵

دست در هم زده چون یاران در یاران
پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران ۲۶
برگهای رز چون پای خشنساران ۲۷
زرگون ایدون همچون رخ بیماران ۲۸

رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان
که دلش بود همیشه سوی رز خواهان ۲۹

بگشادش در با کبر شهنشاهان
گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان ۳۰
تاک رز را دید آبستن چون داهان ۳۱
شکمش خاسته همچون دم روباهان ۳۲

دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت
گفت بسیاری لاحول و لا قوت ۳۳

تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت
این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت ۳۴
با که کردستی این صحبت و این عشرت؟ ۳۵
بر تن خویش نبوده‌ست ترا حمیت ۳۶

من ترا هرگز با شوی ندادستم
وز بداندیشی پایت نگشادستم ۳۷

هرگز انگشت به تو بر ننهادستم
که من از مادر باحمیت زادستم ۳۸
به قضا حاجت پیش تو ستادستم ۳۹
وز حلیمی به تو اندر نفتادستم ۴۰

چون ترا دیدم از پیش بدین زاری
کردم از پیش رزستانت دیواری ۴۱

بزدم بر سر دیوار تو من خاری
کنجکی گرد تو همچون دهن غاری ۴۲
پس دری کردم از سنگ و درافزاری ۴۳
که بدو آهن هندی نکند کاری ۴۴

زدمت بر در یک قفل سپاهانی
آنچنان قفل که من دانم و تو دانی ۴۵

چون شدم غایب از درت به لرزانی
نیکمردی بنشاندم به نگهبانی ۴۶
با همه زیرکی و رندی و پردانی ۴۷
نخل این کار برآورد پشیمانی ۴۸

گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی
از نکوکاران و ز شرمگنان باشی ۴۹

پاکتن باشی و از پاکتنان باشی
هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی ۵۰
شوی ناکرده چو حوران جنان باشی ۵۱
نه چنان پیرزنان و کهنان باشی ۵۲

من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی
روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟ ۵۳

گهرت بد بد با سوی گهر گشتی
همچنان مادر خود بارآور گشتی ۵۴
دختری بودی، بر بام و به در گشتی ۵۵
تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی ۵۶

راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز
به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز ۵۷

راست گویند زنان را نگوارد عز
بر نیاید کس با مکر زنان هرگز ۵۸
بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجز ۵۹
یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز ۶۰

تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی
کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی ۶۱

به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی
که نخسبیده شبی در بر من نفسی ۶۲
هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی ۶۳
که نه اویستی جنی و نه خود انسی ۶۴

نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی
که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی ۶۵

جبرئیل آمد روح همه تقدیسی
کردم آبستن، چون مریم بر عیسی ۶۶
بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسی ۶۷
با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی ۶۸

اگرت باید، این بچه بزایم من
وین نقاب از تن و رویش بگشایم من ۶۹

ور نبایدت به زادن نگرایم من
همچنین باشم و نازاده بپایم من ۷۰
و گر استیزه کنی با تو برآیم من ۷۱
روز روشنت ستاره بنمایم من ۷۲

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم
من چو جرجیس تن خویش بپیوندم ۷۳

ور بدری شکم و بندم از بندم
نرسد ذره‌ای آزار به فرزندم ۷۴
گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم ۷۵
که مرا زنده کند زود خداوندم ۷۶

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری
تو هنوز این هوس اندر سرخود داری ۷۷

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری
که مسیحت بکند زنده به دشواری ۷۸
نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاری ۷۹
که مرا باز همی ساده دل انگاری ۸۰

جست از جایگه آنگاه چو خناسی
هوس اندر سر و اندر دل وسواسی ۸۱

سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی
با یکی داسی، مانندهٔ الماسی ۸۲
حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی ۸۳
بر نهادش به گلوگاه چنان داسی ۸۴

باز ببرید سر او به جدال او
وانهمه بچگکان را به مثال او ۸۵

پس به گردونش نهاد او و عیال او
گاو و گردون بکشیدند رحال او ۸۶
در فکندش به جوال و به حبال او ۸۷
سر با ریش همیدون اطفال او ۸۸

برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت
همه را در بن چرخشت فکند از پشت ۸۹

لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشت
تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت ۹۰
گفت کم دوش پیام آمده از زردشت ۹۱
که دگر باره بباید همگی را کشت ۹۲

به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان
رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان ۹۳

بدرید از هم تا ناف دهانهاشان
ز قفا بیرون آورد زبانهاشان ۹۴
رحم ناورده به پیران و جوانهاشان ۹۵
تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان ۹۶

داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه
که در و بر نرسیدی پیل را سینه ۹۷

مانده میراث ز جدانش از پارینه
شوخگن گشته، از شنبه و آدینه ۹۸
رزبان آمد، با حمیت و با کینه ۹۹
خونشان افکند اندر خم سنگینه ۱۰۰

بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی
افسر هر خم چون افسر دراجی ۱۰۱

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی
سر هر تاجی پوشید به دیباجی ۱۰۲
چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی ۱۰۳
رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی ۱۰۴

آهنی در کف، چون مرد غدیر خم
به کتف باز فکنده سر هر دو کم ۱۰۵

بر سر خم بزد آن آهن آهن سم
بفکند از سر خم تاج گلین خم ۱۰۶
بر شد از دختر رز تا فلک پنجم ۱۰۷
بوی مشک تبت و نور بر از انجم ۱۰۸

رزبان گفت که مهر دلم افزودی
وانهمه دعوی را معنی بنمودی ۱۰۹

راست گفتی و جز از راست نفرمودی
گشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی ۱۱۰
این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی ۱۱۱
رومیی خاستی از گور بدین زودی ۱۱۲

بد کردم که به جای تو جفا کردم
نه نکو کردم، دانم که خطا کردم ۱۱۳

سرت از دوش به شمشیر جدا کردم
چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم ۱۱۴
هم به زیر لگدت همچو هبا کردم ۱۱۵
بیگنه بودی، این جرم چرا کردم ۱۱۶

زین سپس خادم تو باشم و مولایت
چاکر و بنده و خاک دو کف پایت ۱۱۷

با طرب دارم و مرد طرب آرایت
با سماع خوش و بربرط و با نایت ۱۱۸
بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت ۱۱۹
وانگه اندر دهن خویش دهم جایت ۱۲۰

رزبان برزد سوی رز گامی را
غرضی را و مرادی را کامی را ۱۲۱

برگرفت از لب رف سیمین جامی را
بر لب جام نگارید غلامی را ۱۲۲
داد در دستش آهخته حسامی را ۱۲۳
بر دگر دستش جامی و مدامی را ۱۲۴

بزد اندر خم جام و قدح ساده
برکشید از خم آن جام چو بیجاده ۱۲۵

باده‌ای دید بدان جام در افتاده
که بن جام همی‌سفت چو سنباده ۱۲۶
گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده ۱۲۷
جز به یاد ملک مهتر آزاده ۱۲۸

آن خداوند من آن فخر خداوندان
دو لبش درگه گفتن خندان خندان ۱۲۹

قوتش چندان وانگه خردش چندان
که درو عاجز گردند خردمندان ۱۳۰
مایهٔ راحت و آزادی دربندان ۱۳۱
خدمتش را هنر و جود چو فرزندان ۱۳۲

... این دو بیت ساقط شده ...
... ۱۳۳

...
... ۱۳۴
پیکر ظلم ز انصافش در زندان ۱۳۵
در گذر تیر جگردوز وی از سندان ۱۳۶

میرمسعود که رایات جهانداری
زده اقبالش بر طارم زنگاری ۱۳۷

شه اجرامش با آنهمه سالاری
سجده آرد به کله گوشهٔ جباری ۱۳۸
خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری ۱۳۹
... این مصرع ساقط شده ... ۱۴۰

شاه محمود پدر ناصر دینش جد
وز سعود فلکی طالع او اسعد ۱۴۱

قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد
جاهش آراسته بر اوج زحل مسند ۱۴۲
شده با فر و بها زو شرف و سودد ۱۴۳
در او معبد خلق و کرمش مقصد ۱۴۴

میرجاوید بماناد و همی شادان
گنجش انباشته و ملک وی آبادان ۱۴۵

کف کافیش که خرمدل ازو رادان
باد چون ابر گهربار به آزادان ۱۴۶
از نکوکاران و ز فرخ بنیادان ۱۴۷
در خطش از ری تا ساحت عبادان ۱۴۸
قالب: مسمط
تعداد ابیات: ۱۱۱
کانال گوهرین در ایتا
۶۲۵
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی
بعدی:رباعیات
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.