هوش مصنوعی:
این شعر عاشقانه و عرفانی از خاقانی شروانی است که در آن شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق سخن میگوید و از او میخواهد که با جمال خود جهان را تحت تأثیر قرار دهد. شاعر از عشق، کفر و ایمان، و نبرد بین عقل و جان سخن میگوید و در نهایت از معشوق میخواهد که شوری در جهان ایجاد کند.
رده سنی:
16+
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند کفر و ایمان و نبرد عقل و جان نیاز به بلوغ فکری و تجربه بیشتری دارد.
غزل ۲۷۹ - رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن
رخش حسن ای جان شگرفی را به میدان درفکن
گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن ۱
عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه
زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن ۲
عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر میزنند
زینهار ای سیمگون گوی گریبان درفکن ۳
نیکوان خلد بالای سرت نظارهاند
یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن ۴
تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ
زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن ۵
کفر و ایمان را به هم صلح است خیز از زلف و رخ
فتنهای ساز و میان کفر وایمان درفکن ۶
آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد
کز خراسان اندرآ، شوری به شروان درفکن ۷
شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است
مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن ۸
گوی کن سرها و گوها را به چوگان درفکن ۱
عشق را گه تاج ساز و بر سر عشاق نه
زلف را گه طوق کن در حلق مردان درفکن ۲
عالمی از عشقت ای بت سنگ بر سر میزنند
زینهار ای سیمگون گوی گریبان درفکن ۳
نیکوان خلد بالای سرت نظارهاند
یک نظر بنمای و آشوبی در ایشان درفکن ۴
تن که باشد تا به خون او کنی آلوده تیغ
زور با عقل آزمای و پنجه با جان درفکن ۵
کفر و ایمان را به هم صلح است خیز از زلف و رخ
فتنهای ساز و میان کفر وایمان درفکن ۶
آخر ای خورشید خوبان مر تو را رخصت که داد
کز خراسان اندرآ، شوری به شروان درفکن ۷
شاید ار سرنامهٔ وصل تو نام دیگر است
مردمی کن نام خاقانی به پایان درفکن ۸
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۸
۴۷۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۷۸ - دلا با عشق پیمان تازه گردان
گوهر بعدی:غزل ۲۸۰ - دلم دردمند است باری برافکن
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.