هوش مصنوعی: این داستان بخشی از شاهنامه فردوسی است که در آن سودابه، همسر شاه کاووس، به سیاوش، پسر شاه، علاقه‌مند می‌شود و تلاش می‌کند تا او را فریب دهد. سیاوش که وفادار به پدرش است، از این فریب دوری می‌کند. سودابه برای انتقام، نقشه‌های شوم می‌کشد و تلاش می‌کند تا سیاوش را بدنام کند. در نهایت، شاه کاووس برای اثبات بی‌گناهی سیاوش، او را از میان آتش عبور می‌دهد و سیاوش با موفقیت از این آزمایش سربلند بیرون می‌آید. سودابه به دلیل اعمالش مجازات می‌شود و سیاوش به عنوان فردی پاک و وفادار شناخته می‌شود.
رده سنی: 15+ این داستان دارای مضامین پیچیده‌ای مانند فریب، وفاداری، عدالت و انتقام است که ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی صحنه‌ها مانند عبور از آتش و مجازات سودابه ممکن است برای سنین پایین ترسناک یا ناراحت‌کننده باشد. بنابراین، این داستان برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب‌تر است.

بخش ۴ - بدین داستان نیز شب برگذشت

بدین داستان نیز شب برگذشت
سپهر از بر کوه تیره بگشت ۱

نشست از بر تخت سودابه شاد
ز یاقوت و زر افسری برنهاد ۲

همه دختران را بر خویش خواند
بیراست و بر تخت زرین نشاند ۳

چنین گفت با هیربد ماه‌روی
کز ایدر برو با سیاوش بگوی ۴

که باید که رنجه کنی پای خویش
نمایی مرا سرو بالای خویش ۵

بشد هیربد با سیاووش گفت
برآورد پوشیده راز از نهفت ۶

خرامان بیمد سیاوش برش
بدید آن نشست و سر و افسرش ۷

به پیشش بتان نوآیین به پای
تو گفتی بهشت‌ست کاخ و سرای ۸

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
به گوهر بیاراسته روی و موی ۹

سیاوش بر تخت زرین نشست
ز پیشش بکش کرده سودابه دست ۱۰

بتان را به شاه نوآیین نمود
که بودند چون گوهر نابسود ۱۱

بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه
پرستنده چندین بزرین کلاه ۱۲

همه نارسیده بتان طراز
که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز ۱۳

کسی کت خوش آید ازیشان بگوی
نگه کن بدیدار و بالای اوی ۱۴

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت
ازیشان یکی چشم ازو برنداشت ۱۵

همه یک به دیگر بگفتند ماه
نیارد بدین شاه کردن نگاه ۱۶

برفتند هر یک سوی تخت خویش
ژکان و شمارنده بر بخت خویش ۱۷

چو ایشان برفتند سودابه گفت
که چندین چه داری سخن در نهفت ۱۸

نگویی مرا تا مراد تو چیست
که بر چهر تو فر چهر پریست ۱۹

هر آن کس که از دور بیند ترا
شود بیهش و برگزیند ترا ۲۰

ازین خوب رویان بچشم خرد
نگه کن که با تو که اندر خورد ۲۱

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد
چنین آمدش بر دل پاک یاد ۲۲

که من بر دل پاک شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم ۲۳

شنیدستم از نامور مهتران
همه داستانهای هاماوران ۲۴

که از پیش با شاه ایران چه کرد
ز گردان ایران برآورد گرد ۲۵

پر از بند سودابه کاو دخت اوست
نخواهد همی دوده را مغز و پوست ۲۶

به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب
پری چهره برداشت از رخ قصب ۲۷

بدو گفت خورشید با ماه نو
گر ایدون که بینند بر گاه نو ۲۸

نباشد شگفت ار شود ماه خوار
تو خورشید داری خود اندر کنار ۲۹

کسی کاو چو من دید بر تخت عاج
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج ۳۰

نباشد شگفت ار به مه ننگرد
کسی را به خوبی به کس نشمرد ۳۱

اگر با من اکنون تو پیمان کنی
نپیچی و اندیشه آسان کنی ۳۲

یکی دختری نارسیده بجای
کنم چون پرستار پیشت به پای ۳۳

به سوگند پیمان کن اکنون یکی
ز گفتار من سر مپیچ اندکی ۳۴

چو بیرون شود زین جهان شهریار
تو خواهی بدن زو مرا یادگار ۳۵

نمانی که آید به من بر گزند
بداری مرا همچو او ارجمند ۳۶

من اینک به پیش تو استاده‌ام
تن و جان شیرین ترا داده‌ام ۳۷

ز من هرچ خواهی همه کام تو
برآرم نپیچم سر از دام تو ۳۸

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک
بداد و نبود آگه از شرم و باک ۳۹

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم ۴۰

چنین گفت با دل که از کار دیو
مرا دور داراد گیهان خدیو ۴۱

نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم ۴۲

وگر سرد گویم بدین شوخ چشم
بجوشد دلش گرم گردد ز خشم ۴۳

یکی جادوی سازد اندر نهان
بدو بگرود شهریار جهان ۴۴

همان به که با او به آواز نرم
سخن گویم و دارمش چرب و گرم ۴۵

سیاوش ازان پس به سودابه گفت
که اندر جهان خود تراکیست جفت ۴۶

نمانی مگر نیمهٔ ماه را
نشایی به گیتی به جز شاه را ۴۷

کنون دخترت بس که باشد مرا
نشاید به جز او که باشد مرا ۴۸

برین باش و با شاه ایران بگوی
نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی ۴۹

بخواهم من او را و پیمان کنم
زبان را به نزدت گروگان کنم ۵۰

که تا او نگردد به بالای من
نیید به دیگر کسی رای من ۵۱

و دیگر که پرسیدی از چهر من
بیمیخت با جان تو مهر من ۵۲

مرا آفریننده از فر خویش
چنان آفرید ای نگارین ز پیش ۵۳

تو این راز مگشای و با کس مگوی
مرا جز نهفتن همان نیست روی ۵۴

سر بانوانی و هم مهتری
من ایدون گمانم که تو مادری ۵۵

بگفت این و غمگین برون شد به در
ز گفتار او بود آسیمه سر ۵۶

چو کاووس کی در شبستان رسید
نگه کرد سودابه او را بدید ۵۷

بر شاه شد زان سخن مژده داد
ز کار سیاوش بسی کرد یاد ۵۸

که آمد نگه کرد ایوان همه
بتان سیه چشم کردم رمه ۵۹

چنان بود ایوان ز بس خوب چهر
که گفتی همی بارد از ماه مهر ۶۰

جز از دختر من پسندش نبود
ز خوبان کسی ارجمندش نبود ۶۱

چنان شاد شد زان سخن شهریار
که ماه آمدش گفتی اندر کنار ۶۲

در گنج بگشاد و چندان گهر
ز دیبای زربفت و زرین کمر ۶۳

همان یاره و تاج و انگشتری
همان طوق و هم تخت کنداوری ۶۴

ز هر چیز گنجی بد آراسته
جهانی سراسر پر از خواسته ۶۵

نگه کرد سودابه خیره بماند
به اندیشه افسون فراوان بخواند ۶۶

که گر او نیاید به فرمان من
روا دارم ار بگسلد جان من ۶۷

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان
کنند آشکارا و اندر نهان ۶۸

بسازم گر او سربپیچد ز من
کنم زو فغان بر سر انجمن ۶۹

نشست از بر تخت باگوشوار
به سر بر نهاد افسری پرنگار ۷۰

سیاوخش را در بر خویش خواند
ز هر گونه با او سخنها براند ۷۱

بدو گفت گنجی بیاراست شاه
کزان سان ندیدست کس تاج و گاه ۷۲

ز هر چیز چندان که اندازه نیست
اگر بر نهی پیل باید دویست ۷۳

به تو داد خواهد همی دخترم
نگه کن بروی و سر و افسرم ۷۴

بهانه چه داری تو از مهر من
بپیچی ز بالا و از چهر من ۷۵

که تا من ترا دیده‌ام برده‌ام
خروشان و جوشان و آزرده‌ام ۷۶

همی روز روشن نبینم ز درد
برآنم که خورشید شد لاجورد ۷۷

کنون هفت سال‌ست تا مهر من
همی خون چکاند بدین چهر من ۷۸

یکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا ۷۹

فزون زان که دادت جهاندار شاه
بیارایمت یاره و تاج و گاه ۸۰

و گر سر بپیچی ز فرمان من
نیاید دلت سوی پیمان من ۸۱

کنم بر تو بر پادشاهی تباه
شود تیره بر روی تو چشم شاه ۸۲

سیاوش بدو گفت هرگز مباد
که از بهر دل سر دهم من به باد ۸۳

چنین با پدر بی‌وفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم ۸۴

تو بانوی شاهی و خورشید گاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه ۸۵

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
بدو اندر آویخت سودابه چنگ ۸۶

بدو گفت من راز دل پیش تو
بگفتم نهان از بداندیش تو ۸۷

مرا خیره خواهی که رسوا کنی
به پیش خردمند رعنا کنی ۸۸

بزد دست و جامه بدرید پاک
به ناخن دو رخ را همی کرد چاک ۸۹

برآمد خروش از شبستان اوی
فغانش ز ایوان برآمد به کوی ۹۰

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست
که گفتی شب رستخیزست راست ۹۱

به گوش سپهبد رسید آگهی
فرود آمد از تخت شاهنشهی ۹۲

پراندیشه از تخت زرین برفت
به سوی شبستان خرامید تفت ۹۳

بیامد چو سودابه را دید روی
خراشیده و کاخ پر گفت و گوی ۹۴

ز هر کس بپرسید و شد تنگ‌دل
ندانست کردار آن سنگ دل ۹۵

خروشید سودابه در پیش اوی
همی ریخت آب و همی کند موی ۹۶

چنین گفت کامد سیاوش به تخت
برآراست چنگ و برآویخت سخت ۹۷

که جز تو نخواهم کسی را ز بن
جز اینت همی راند باید سخن ۹۸

که از تست جان و دلم پر ز مهر
چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر ۹۹

بینداخت افسر ز مشکین سرم
چنین چاک شد جامه اندر برم ۱۰۰

پراندیشه شد زان سخن شهریار
سخن کرد هرگونه را خواستار ۱۰۱

به دل گفت ار این راست گوید همی
وزین‌گونه زشتی نجوید همی ۱۰۲

سیاووش را سر بباید برید
بدینسان بودبند بد را کلید ۱۰۳

خردمند مردم چه گوید کنون
خوی شرم ازین داستان گشت خون ۱۰۴

کسی را که اندر شبستان بدند
هشیوار و مهترپرستان بدند ۱۰۵

گسی کرد و بر گاه تنها بماند
سیاووش و سودابه را پیش خواند ۱۰۶

به هوش و خرد با سیاووش گفت
که این راز بر من نشاید نهفت ۱۰۷

نکردی تو این بد که من کرده‌ام
ز گفتار بیهوده آزرده‌ام ۱۰۸

چرا خواندم در شبستان ترا
کنون غم مرا بود و دستان ترا ۱۰۹

کنون راستی جوی و با من بگوی
سخن بر چه سانست بنمای روی ۱۱۰

سیاووش گفت آن کجا رفته بود
وزان در که سودابه آشفته بود ۱۱۱

چنین گفت سودابه کاین نیست راست
که او از بتان جز تن من نخواست ۱۱۲

بگفتم همه هرچ شاه جهان
بدو داد خواست آشکار و نهان ۱۱۳

ز فرزند و ز تاج وز خواسته
ز دینار وز گنج آراسته ۱۱۴

بگفتم که چندین برین بر نهم
همه نیکویها به دختر دهم ۱۱۵

مرا گفت با خواسته کار نیست
به دختر مرا راه دیدار نیست ۱۱۶

ترا بایدم زین میان گفت بس
نه گنجم به کارست بی تو نه کس ۱۱۷

مرا خواست کارد به کاری به چنگ
دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ ۱۱۸

نکردمش فرمان همی موی من
بکند و خراشیده شد روی من ۱۱۹

یکی کودکی دارم اندر نهان
ز پشت تو ای شهریار جهان ۱۲۰

ز بس رنج کشتنش نزدیک بود
جهان پیش من تنگ و تاریک بود ۱۲۱

چنین گفت با خویشتن شهریار
که گفتار هر دو نیاید به کار ۱۲۲

برین کار بر نیست جای شتاب
که تنگی دل آرد خرد را به خواب ۱۲۳

نگه کرد باید بدین در نخست
گواهی دهد دل چو گردد درست ۱۲۴

ببینم کزین دو گنهکار کیست
ببادافرهٔ بد سزاوار کیست ۱۲۵

بدان بازجستن همی چاره جست
ببویید دست سیاوش نخست ۱۲۶

بر و بازو و سرو بالای او
سراسر ببویید هرجای او ۱۲۷

ز سودابه بوی می و مشک ناب
همی یافت کاووس بوی گلاب ۱۲۸

ندید از سیاوش بدان گونه بوی
نشان بسودن نبود اندروی ۱۲۹

غمی گشت و سودابه را خوار کرد
دل خویشتن را پرآزار کرد ۱۳۰

به دل گفت کاین را به شمشیر تیز
بباید کنون کردنش ریز ریز ۱۳۱

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد
که آشوب خیزد پرآواز و درد ۱۳۲

و دیگر بدانگه که در بند بود
بر او نه خویش و نه پیوند بود ۱۳۳

پرستار سودابه بد روز و شب
که پیچید ازان درد و نگشاد لب ۱۳۴

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت
ببایست زو هر بد اندر گذاشت ۱۳۵

چهارم کزو کودکان داشت خرد
غم خرد را خوار نتوان شمرد ۱۳۶

سیاوش ازان کار بد بی‌گناه
خردمندی وی بدانست شاه ۱۳۷

بدو گفت ازین خود میندیش هیچ
هشیواری و رای و دانش بسیچ ۱۳۸

مکن یاد این هیچ و با کس مگوی
نباید که گیرد سخن رنگ و بوی ۱۳۹

چو دانست سودابه کاو گشت خوار
همان سرد شد بر دل شهریار ۱۴۰

یکی چاره جست اندر آن کار زشت
ز کینه درختی بنوی بکشت ۱۴۱

زنی بود با او سپرده درون
پر از جادوی بود و رنگ و فسون ۱۴۲

گران بود اندر شکم بچه داشت
همی از گرانی به سختی گذاشت ۱۴۳

بدو راز بگشاد و زو چاره جست
کز آغاز پیمانت خواهم نخست ۱۴۴

چو پیمان ستد چیز بسیار داد
سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد ۱۴۵

یکی دارویی ساز کاین بفگنی
تهی مانی و راز من نشکنی ۱۴۶

مگر کاین همه بند و چندین دروغ
بدین بچگان تو باشد فروغ ۱۴۷

به کاووس گویم که این از منند
چنین کشته بر دست اهریمنند ۱۴۸

مگر کین شود بر سیاوش درست
کنون چارهٔ این ببایدت جست ۱۴۹

گرین نشنوی آب من نزد شاه
شود تیره و دور مانم ز گاه ۱۵۰

بدو گفت زن من ترا بنده‌ام
بفرمان و رایت سرافگنده‌ام ۱۵۱

چو شب تیره شد داوری خورد زن
که بفتاد زو بچهٔ اهرمن ۱۵۲

دو بچه چنان چون بود دیوزاد
چه گونه بود بچه جادو نژاد ۱۵۳

نهان کرد زن را و او خود بخفت
فغانش برآمد ز کاخ نهفت ۱۵۴

در ایوان پرستار چندانک بود
به نزدیک سودابه رفتند زود ۱۵۵

یکی طشت زرین بیارید پیش
بگفت آن سخن با پرستار خویش ۱۵۶

نهاد اندران بچهٔ اهرمن
خروشید و بفگند بر جامه تن ۱۵۷

دو کودک بدیدند مرده به طشت
از ایوان به کیوان فغان برگذشت ۱۵۸

چو بشنید کاووس از ایوان خروش
بلرزید در خواب و بگشاد گوش ۱۵۹

بپرسید و گفتند با شهریار
که چون گشت بر ماه‌رخ روزگار ۱۶۰

غمی گشت آن شب نزد هیچ دم
به شبگیر برخاست و آمد دژم ۱۶۱

برانگونه سودابه را خفته دید
سراسر شبستان برآشفته دید ۱۶۲

دو کودک بران گونه بر طشت زر
فگنده به خواری و خسته جگر ۱۶۳

ببارید سودابه از دیده آب
بدو گفت روشن ببین آفتاب ۱۶۴

همی گفت بنگر چه کرد از بدی
به گفتار او خیره ایمن شدی ۱۶۵

دل شاه کاووس شد بدگمان
برفت و در اندیشه شد یک زمان ۱۶۶

همی گفت کاین را چه درمان کنم
نشاید که این بر دل آسان کنم ۱۶۷

ازان پس نگه کرد کاووس شاه
کسی را که کردی به اختر نگاه ۱۶۸

بجست و ز ایشان بر خویش خواند
بپرسید و بر تخت زرین نشاند ۱۶۹

ز سودابه و رزم هاماوران
سخن گفت هرگونه با مهتران ۱۷۰

بدان تا شوند آگه از کار اوی
بدانش بدانند کردار اوی ۱۷۱

وزان کودکان نیز بسیار گفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت ۱۷۲

همه زیج و صرلاب برداشتند
بران کار یک هفته بگذاشتند ۱۷۳

سرانجام گفتند کاین کی بود
به جامی که زهر افگنی می بود ۱۷۴

دو کودک ز پشت کسی دیگرند
نه از پشت شاه و نه زین مادرند ۱۷۵

گر از گوهر شهریاران بدی
ازین زیجها جستن آسان بدی ۱۷۶

نه پیداست رازش درین آسمان
نه اندر زمین این شگفتی بدان ۱۷۷

نشان بداندیش ناپاک زن
بگفتند با شاه در انجمن ۱۷۸

نهان داشت کاووس و باکس نگفت
همی داشت پوشیده اندر نهفت ۱۷۹

برین کار بگذشت یک هفته نیز
ز جادو جهان را برآمد قفیز ۱۸۰

بنالید سودابه و داد خواست
ز شاه جهاندار فریاد خواست ۱۸۱

همی گفت همداستانم ز شاه
به زخم و به افگندن از تخت و گاه ۱۸۲

ز فرزند کشته بپیچد دلم
زمان تا زمان سر ز تن بگسلم ۱۸۳

بدو گفت ای زن تو آرام گیر
چه گویی سخنهای نادلپذیر ۱۸۴

همه روزبانان درگاه شاه
بفرمود تا برگرفتند راه ۱۸۵

همه شهر و برزن به پای آورند
زن بدکنش را بجای آورند ۱۸۶

به نزدیکی اندر نشان یافتند
جهان دیدگان نیز بشتافتند ۱۸۷

کشیدند بدبخت زن را ز راه
به خواری ببردند نزدیک شاه ۱۸۸

به خوبی بپرسید و کردش امید
بسی روز را داد نیزش نوید ۱۸۹

وزان پس به خواری و زخم و به بند
به پردخت از او شهریار بلند ۱۹۰

نبد هیچ خستو بدان داستان
نبد شاه پرمایه همداستان ۱۹۱

بفرمود کز پیش بیرون برند
بسی چاره جویند و افسون برند ۱۹۲

چو خستو نیاید میانش به ار
ببرید و این دانم آیین و فر ۱۹۳

ببردند زن را ز درگاه شاه
ز شمشیر گفتند وز دار و چاه ۱۹۴

چنین گفت جادو که من بی‌گناه
چه گویم بدین نامور پیشگاه ۱۹۵

بگفتند باشاه کاین زن چه گفت
جهان آفرین داند اندر نهفت ۱۹۶

به سودابه فرمود تا رفت پیش
ستاره شمر گفت گفتار خویش ۱۹۷

که این هر دو کودک ز جادو زنند
پدیدند کز پشت اهریمنند ۱۹۸

چنین پاسخ آورد سودابه باز
که نزدیک ایشان جز اینست راز ۱۹۹

فزونستشان زین سخن در نهفت
ز بهر سیاوش نیارند گفت ۲۰۰

ز بیم سپهبد گو پیلتن
بلرزد همی شیر در انجمن ۲۰۱

کجا زور دارد به هشتاد پیل
ببندد چو خواهد ره آب نیل ۲۰۲

همان لشکر نامور صدهزار
گریزند ازو در صف کارزار ۲۰۳

مرا نیز پایاب او چون بود
مگر دیده همواره پرخون بود ۲۰۴

جزان کاو بفرماید اخترشناس
چه گوید سخن وز که دارد سپاس ۲۰۵

تراگر غم خرد فرزند نیست
مرا هم فزون از تو پیوند نیست ۲۰۶

سخن گر گرفتی چنین سرسری
بدان گیتی افگندم این داوری ۲۰۷

ز دیده فزون زان ببارید آب
که بردارد از رود نیل آفتاب ۲۰۸

سپهبد ز گفتار او شد دژم
همی زار بگریست با او بهم ۲۰۹

گسی کرد سودابه را خسته دل
بران کار بنهاد پیوسته دل ۲۱۰

چنین گفت کاندر نهان این سخن
پژوهیم تا خود چه آید به بن ۲۱۱

ز پهلو همه موبدان را بخواند
ز سودابه چندی سخنها براند ۲۱۲

چنین گفت موبد به شاه جهان
که درد سپهبد نماند نهان ۲۱۳

چو خواهی که پیدا کنی گفت‌وگوی
بباید زدن سنگ را بر سبوی ۲۱۴

که هر چند فرزند هست ارجمند
دل شاه از اندیشه یابد گزند ۲۱۵

وزین دختر شاه هاماوران
پر اندیشه گشتی به دیگر کران ۲۱۶

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت
بر آتش یکی را بباید گذشت ۲۱۷

چنین است سوگند چرخ بلند
که بر بیگناهان نیاید گزند ۲۱۸

جهاندار سودابه را پیش خواند
همی با سیاوش بگفتن نشاند ۲۱۹

سرانجام گفت ایمن از هر دوان
نگردد مرا دل نه روشن روان ۲۲۰

مگر کاتش تیز پیدا کند
گنه کرده را زود رسوا کند ۲۲۱

چنین پاسخ آورد سودابه پیش
که من راست گویم به گفتار خویش ۲۲۲

فگنده دو کودک نمودم بشاه
ازین بیشتر کس نبیند گناه ۲۲۳

سیاووش را کرد باید درست
که این بد بکرد و تباهی بجست ۲۲۴

به پور جوان گفت شاه زمین
که رایت چه بیند کنون اندرین ۲۲۵

سیاوش چنین گفت کای شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار ۲۲۶

اگر کوه آتش بود بسپرم
ازین تنگ خوارست اگر بگذرم ۲۲۷

پراندیشه شد جان کاووس کی
ز فرزند و سودابهٔ نیک‌پی ۲۲۸

کزین دو یکی گر شود نابکار
ازان پس که خواند مرا شهریار ۲۲۹

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز
کرا بیش بیرون شود کار نغز ۲۳۰

همان به کزین زشت کردار دل
بشویم کنم چارهٔ دلگسل ۲۳۱

چه گفت آن سپهدار نیکوسخن
که با بددلی شهریاری مکن ۲۳۲

به دستور فرمود تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان ۲۳۳

هیونان به هیزم کشیدن شدند
همه شهر ایران به دیدن شدند ۲۳۴

به صد کاروان اشتر سرخ موی
همی هیزم آورد پرخاشجوی ۲۳۵

نهادند هیزم دو کوه بلند
شمارش گذر کرد بر چون و چند ۲۳۶

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید
چنین جست و جوی بلا را کلید ۲۳۷

همی خواست دیدن در راستی
ز کار زن آید همه کاستی ۲۳۸

چو این داستان سر به سر بشنوی
به آید ترا گر بدین بگروی ۲۳۹

نهادند بر دشت هیزم دو کوه
جهانی نظاره شده هم گروه ۲۴۰

گذر بود چندان که گویی سوار
میانه برفتی به تنگی چهار ۲۴۱

بدانگاه سوگند پرمایه شاه
چنین بود آیین و این بود راه ۲۴۲

وزان پس به موبد بفرمود شاه
که بر چوب ریزند نفط سیاه ۲۴۳

بیمد دو صد مرد آتش فروز
دمیدند گفتی شب آمد به روز ۲۴۴

نخستین دمیدن سیه شد ز دود
زبانه برآمد پس از دود زود ۲۴۵

زمین گشت روشنتر از آسمان
جهانی خروشان و آتش دمان ۲۴۶

سراسر همه دشت بریان شدند
بران چهر خندانش گریان شدند ۲۴۷

سیاوش بیامد به پیش پدر
یکی خود زرین نهاده به سر ۲۴۸

هشیوار و با جامهای سپید
لبی پر ز خنده دلی پرامید ۲۴۹

یکی تازیی بر نشسته سیاه
همی خاک نعلش برآمد به ماه ۲۵۰

پراگنده کافور بر خویشتن
چنان چون بود رسم و ساز کفن ۲۵۱

بدانگه که شد پیش کاووس باز
فرود آمد از باره بردش نماز ۲۵۲

رخ شاه کاووس پر شرم دید
سخن گفتنش با پسر نرم دید ۲۵۳

سیاوش بدو گفت انده مدار
کزین سان بود گردش روزگار ۲۵۴

سر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بیگناهم رهایی مراست ۲۵۵

ور ایدونک زین کار هستم گناه
جهان آفرینم ندارد نگاه ۲۵۶

به نیروی یزدان نیکی دهش
کزین کوه آتش نیابم تپش ۲۵۷

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر
غم آمد جهان را ازان کار بهر ۲۵۸

چو از دشت سودابه آوا شنید
برآمد به ایوان و آتش بدید ۲۵۹

همی خواست کاو را بد آید بروی
همی بود جوشان پر از گفت و گوی ۲۶۰

جهانی نهاده به کاووس چشم
زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم ۲۶۱

سیاوش سیه را به تندی بتاخت
نشد تنگدل جنگ آتش بساخت ۲۶۲

ز هر سو زبانه همی برکشید
کسی خود و اسپ سیاوش ندید ۲۶۳

یکی دشت با دیدگان پر ز خون
که تا او کی آید ز آتش برون ۲۶۴

چو او را بدیدند برخاست غو
که آمد ز آتش برون شاه نو ۲۶۵

اگر آب بودی مگر تر شدی
ز تری همه جامه بی‌بر شدی ۲۶۶

چنان آمد اسپ و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار ۲۶۷

چو بخشایش پاک یزدان بود
دم آتش و آب یکسان بود ۲۶۸

چو از کوه آتش به هامون گذشت
خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت ۲۶۹

سواران لشکر برانگیختند
همه دشت پیشش درم ریختند ۲۷۰

یکی شادمانی بد اندر جهان
میان کهان و میان مهان ۲۷۱

همی داد مژده یکی را دگر
که بخشود بر بیگنه دادگر ۲۷۲

همی کند سودابه از خشم موی
همی ریخت آب و همی خست روی ۲۷۳

چو پیش پدر شد سیاووش پاک
نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک ۲۷۴

فرود آمد از اسپ کاووس شاه
پیاده سپهبد پیاده سپاه ۲۷۵

سیاووش را تنگ در برگرفت
ز کردار بد پوزش اندر گرفت ۲۷۶

سیاوش به پیش جهاندار پاک
بیامد بمالید رخ را به خاک ۲۷۷

که از تف آن کوه آتش برست
همه کامهٔ دشمنان گشت پست ۲۷۸

بدو گفت شاه ای دلیر جوان
که پاکیزه تخمی و روشن روان ۲۷۹

چنانی که از مادر پارسا
بزاید شود در جهان پادشا ۲۸۰

به ایوان خرامید و بنشست شاد
کلاه کیانی به سر برنهاد ۲۸۱

می آورد و رامشگران را بخواند
همه کامها با سیاوش براند ۲۸۲

سه روز اندر آن سور می در کشید
نبد بر در گنج بند و کلید ۲۸۳

چهارم به تخت کیی برنشست
یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست ۲۸۴

برآشفت و سودابه را پیش خواند
گذشت سخنها برو بر براند ۲۸۵

که بی‌شرمی و بد بسی کرده‌ای
فراوان دل من بیازرده‌ای ۲۸۶

یکی بد نمودی به فرجام کار
که بر جان فرزند من زینهار ۲۸۷

بخوردی و در آتش انداختی
برین گونه بر جادویی ساختی ۲۸۸

نیاید ترا پوزش اکنون به کار
بپرداز جای و برآرای کار ۲۸۹

نشاید که باشی تو اندر زمین
جز آویختن نیست پاداش این ۲۹۰

بدو گفت سودابه کای شهریار
تو آتش بدین تارک من ببار ۲۹۱

مرا گر همی سر بباید برید
مکافات این بد که بر من رسید ۲۹۲

بفرمای و من دل نهادم برین
نبود آتش تیز با او به کین ۲۹۳

سیاوش سخن راست گوید همی
دل شاه از غم بشوید همی ۲۹۴

همه جادوی زال کرد اندرین
نخواهم که داری دل از من بکین ۲۹۵

بدو گفت نیرنگ داری هنوز
نگردد همی پشت شوخیت کوز ۲۹۶

به ایرانیان گفت شاه جهان
کزین بد که این ساخت اندر نهان ۲۹۷

چه سازم چه باشد مکافات این
همه شاه را خواندند آفرین ۲۹۸

که پاداش این آنکه بیجان شود
ز بد کردن خویش پیچان شود ۲۹۹

به دژخیم فرمود کاین را به کوی
ز دار اندر آویز و برتاب روی ۳۰۰

چو سودابه را روی برگاشتند
شبستان همه بانگ برداشتند ۳۰۱

دل شاه کاووس پردرد شد
نهان داشت رنگ رخش زرد شد ۳۰۲

سیاوش چنین گفت با شهریار
که دل را بدین کار رنجه مدار ۳۰۳

به من بخش سودابه را زین گناه
پذیرد مگر پند و آید به راه ۳۰۴

همی گفت با دل که بر دست شاه
گر ایدون که سودابه گردد تباه ۳۰۵

به فرجام کار او پشیمان شود
ز من بیند او غم چو پیچان شود ۳۰۶

بهانه همی جست زان کار شاه
بدان تا ببخشد گذشته گناه ۳۰۷

سیاووش را گفت بخشیدمش
ازان پس که خون ریختن دیدمش ۳۰۸

سیاوش ببوسید تخت پدر
وزان تخت برخاست و آمد بدر ۳۰۹

شبستان همه پیش سودابه باز
دویدند و بردند او را نماز ۳۱۰

برین گونه بگذشت یک روزگار
برو گرمتر شد دل شهریار ۳۱۱

چنان شد دلش باز از مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی ۳۱۲

دگر باره با شهریار جهان
همی جادوی ساخت اندر نهان ۳۱۳

بدان تا شود با سیاووش بد
بدانسان که از گوهر او سزد ۳۱۴

ز گفتار او شاه شد در گمان
نکرد ایچ بر کس پدید از مهان ۳۱۵

بجایی که کاری چنین اوفتاد
خرد باید و دانش و دین و داد ۳۱۶

چنان چون بود مردم ترسکار
برآید به کام دل مرد کار ۳۱۷

بجایی که زهر آگند روزگار
ازو نوش خیره مکن خواستار ۳۱۸

تو با آفرینش بسنده نه‌ای
مشو تیز گر پرورنده نه‌ای ۳۱۹

چنین‌ست کردار گردان سپهر
نخواهد گشادن همی بر تو چهر ۳۲۰

برین داستان زد یکی رهنمون
که مهری فزون نیست از مهر خون ۳۲۱

چو فرزند شایسته آمد پدید
ز مهر زنان دل بباید برید ۳۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۲۲
کانال گوهرین در ایتا
۱۳۴۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳ - بسی برنیمد برین روزگار
گوهر بعدی:بخش ۵ - به مهر اندرون بود شاه جهان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.