هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان سیاوش در شاهنامه فردوسی است که به شرح سفر سیاوش به توران، ازدواج با فرنگیس، ساخت شهر سیاوشگرد و روابط او با افراسیاب و پیران می‌پردازد. سیاوش پس از ترک ایران، به توران می‌رود و با حمایت پیران، شهر سیاوشگرد را بنا می‌کند. او با فرنگیس ازدواج می‌کند و زندگی آرامی را در توران آغاز می‌کند. با این حال، پیش‌بینی‌هایی درباره آینده تاریک او و درگیری‌های آینده بین ایران و توران مطرح می‌شود.
رده سنی: 15+ این متن دارای مفاهیم پیچیده ادبی و تاریخی است و نیاز به درک عمیق از فرهنگ و اساطیر ایران دارد. همچنین، برخی از بخش‌های داستان ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. بنابراین، مناسب برای نوجوانان و بزرگسالان است که توانایی تحلیل و درک مفاهیم عمیق‌تر را دارند.

بخش ۹ - چو خورشید تابنده بنمود پشت

چو خورشید تابنده بنمود پشت
هوا شد سیاه و زمین شد درشت ۱

سیاووش لشکر به جیحون کشید
به مژگان همی از جگر خون کشید ۲

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی
بسان بهاران پر از رنگ و بوی ۳

چنان بد همه شهرها تا به چاچ
تو گفتی عروسیست باطوق و تاج ۴

به هر منزلی ساخته خوردنی
خورشهای زیبا و گستردنی ۵

چنین تا به قچقار باشی براند
فرود آمد آنجا و چندی بماند ۶

چو آگاهی آمد پذیره شدند
همه سرکشان با تبیره شدند ۷

ز خویشان گزین کرد پیران هزار
پذیره شدن را برآراست کار ۸

بیاراسته چار پیل سپید
سپه را همه داد یکسر نوید ۹

یکی برنهاده ز پیروزه تخت
درفشنده مهدی بسان درخت ۱۰

سرش ماه زرین و بومش بنفش
به زر بافته پرنیایی درفش ۱۱

ابا تخت زرین سه پیل دگر
صد از ماه‌رویان زرین کمر ۱۲

سپاهی بران سان که گفتی سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر ۱۳

صد اسپ گرانمایه با زین زر
به دیبا بیاراسته سر به سر ۱۴

سیاووش بشنید کامد سپاه
پذیره شدن را بیاراست شاه ۱۵

درفش سپهدار پیران بدید
خروشیدن پیل و اسپان شنید ۱۶

بشد تیز و بگرفتش اندر کنار
بپرسیدش از نامور شهریار ۱۷

بدو گفت کای پهلوان سپاه
چرا رنجه کردی روان را به راه ۱۸

همه بردل اندیشه این بد نخست
که بیند دو چشمم ترا تندرست ۱۹

ببوسید پیران سر و پای او
همان خوب چهر دلارای او ۲۰

چنین گفت کای شهریار جوان
مراگر بخواب این نمودی روان ۲۱

ستایش کنم پیش یزدان نخست
چو دیدم ترا روشن و تندرست ۲۲

ترا چون پدر باشد افراسیاب
همه بنده باشیم زین روی آب ۲۳

ز پیوستگان هست بیش از هزار
پرستندگانند با گوشوار ۲۴

تو بی‌کام دل هیچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همی مرد و زن ۲۵

مراگر پذیری تو با پیر سر
ز بهر پرستش ببندم کمر ۲۶

برفتند هر دو به شادی به هم
سخن یاد کردند بر بیش و کم ۲۷

همه ره ز آوای چنگ و رباب
همی خفته را سر برآمد ز خواب ۲۸

همی خاک مشکین شد از مشک و زر
همی اسپ تازی برآورد پر ۲۹

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم
ببارید و ز اندیشه آمد به خشم ۳۰

که یاد آمدش بوم زابلستان
بیاراسته تا به کابلستان ۳۱

همان شهر ایرانش آمد به یاد
همی برکشید از جگر سرد باد ۳۲

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت ۳۳

ز پیران بپیچید و پوشید روی
سپهبد بدید آن غم و درد اوی ۳۴

بدانست کاو را چه آمد بیاد
غمی گشت و دندان به لب بر نهاد ۳۵

به قچقار باشی فرود آمدند
نشستند و یکبار دم بر زدند ۳۶

نگه کرد پیران به دیدار او
نشست و بر و یال و گفتار او ۳۷

بدو در دو چشمش همی خیره ماند
همی هر زمان نام یزدان بخواند ۳۸

بدو گفت کای نامور شهریار
ز شاهان گیتی توی یادگار ۳۹

سه چیزست بر تو که اندر جهان
کسی را نباشد ز تخم مهان ۴۰

یکی آنک از تخمهٔ کیقباد
همی از تو گیرند گویی نژاد ۴۱

و دیگر زبانی بدین راستی
به گفتار نیکو بیاراستی ۴۲

سه دیگر که گویی که از چهر تو
ببارد همی بر زمین مهر تو ۴۳

چنین داد پاسخ سیاووش بدوی
که ای پیر پاکیزه و راست‌گوی ۴۴

خنیده به گیتی به مهر و وفا
ز آهرمنی دور و دور از جفا ۴۵

گر ایدونک با من تو پیمان کنی
شناسم که پیان من مشکنی ۴۶

گر از بودن ایدر مرا نیکویست
برین کردهٔ خود نباید گریست ۴۷

و گر نیست فرمای تا بگذرم
نمایی ره کشوری دیگرم ۴۸

بدو گفت پیران که مندیش زین
چو اندر گذشتی ز ایران زمین ۴۹

مگردان دل از مهر افراسیاب
مکن هیچ‌گونه برفتن شتاب ۵۰

پراگنده نامش به گیتی بدیست
ولیکن جز اینست مرد ایزدیست ۵۱

خرد دارد و رای و هوش بلند
به خیره نیاید به راه گزند ۵۲

مرا نیز خویشیست با او به خون
همش پهلوانم همش رهنمون ۵۳

همانا برین بوم و بر صد هزار
به فرمان من بیش باشد سوار ۵۴

همم بوم و بر هست و هم گوسفند
هم اسپ و سلیح و کمان و کمند ۵۵

مرا بی‌نیازیست از هر کسی
نهفته جزین نیز هستم بسی ۵۶

فدای تو بادا همه هرچ هست
گر ایدونک سازی به شادی نشست ۵۷

پذیرفتم از پاک یزدان ترا
به رای و دل هوشمندان ترا ۵۸

که بر تو نیاید ز بدها گزند
نداند کسی راز چرخ بلند ۵۹

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر
بیامیزی از دور تریاک و زهر ۶۰

سیاووش بدان گفتها رام شد
برافروخت و اندر خور جام شد ۶۱

بخوردن نشستند یک با دگر
سیاوش پسر گشت و پیران پدر ۶۲

برفتند با خنده و شادمان
به ره بر نجستند جایی زمان ۶۳

چنین تا رسیدند در شهر گنگ
کزان بود خرم سرای درنگ ۶۴

پیاده به کوی آمد افراسیاب
از ایوان میان بسته و پر شتاب ۶۵

سیاوش چو او را پیاده بدید
فرود آمد از اسپ و پیشش دوید ۶۶

گرفتند مر یکدگر را به بر
بسی بوس دادند بر چشم و سر ۶۷

ازان پس چنین گفت افراسیاب
که گردان جهان اندر آمد به خواب ۶۸

ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ
به آبشخور آیند میش و پلنگ ۶۹

برآشفت گیتی ز تور دلیر
کنون روی گیتی شد از جنگ سیر ۷۰

دو کشور سراسر پر از شور بود
جهان را دل از آشتی کور بود ۷۱

به تو رام گردد زمانه کنون
برآساید از جنگ وز جوش خون ۷۲

کنون شهر توران ترا بنده‌اند
همه دل به مهر تو آگنده‌اند ۷۳

مرا چیز با جان همی پیش تست
سپهبد به جان و به تن خویش تست ۷۴

سیاوش برو آفرین کرد سخت
که از گوهر تو مگر داد بخت ۷۵

سپاس از خدای جهان آفرین
کزویست آرام و پرخاش و کین ۷۶

سپهدار دست سیاوش به دست
بیامد به تخت مهی بر نشست ۷۷

به روی سیاوش نگه کرد و گفت
که این را به گیتی کسی نیست جفت ۷۸

نه زین‌گونه مردم بود در جهان
چنین روی و بالا و فر و مهان ۷۹

ازان پس به پیران چنین گفت رد
که کاووس تندست و اندک خرد ۸۰

که بشکیبد از روی چونین پسر
چنین برز بالا و چندین هنر ۸۱

مرا دیده از خوب دیدار او
بماندست دل خیره از کار او ۸۲

که فرزند باشد کسی را چنین
دو دیده بگرداند اندر زمین ۸۳

از ایوانها پس یکی برگزید
همه کاخ زربفتها گسترید ۸۴

یکی تخت زرین نهادند پیش
همه پایها چون سر گاومیش ۸۵

به دیبای چینی بیاراستند
فراوان پرستندگان خواستند ۸۶

بفرمود پس تا رود سوی کاخ
بباشد به کام و نشیند فراخ ۸۷

سیاوش چو در پیش ایوان رسید
سر طاق ایوان به کیوان رسید ۸۸

بیامد بران تخت زر بر نشست
هشیوار جان اندر اندیشه بست ۸۹

چو خوان سپهبد بیاراستند
کس آمد سیاووش را خواستند ۹۰

ز هر گونه‌ای رفت بر خوان سخن
همه شادمانی فگندند بن ۹۱

چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند ۹۲

برفتند با رود و رامشگران
بباده نشستند یکسر سران ۹۳

بدو داد جان و دل افراسیاب
همی بی سیاوش نیامدش خواب ۹۴

همی خورد می تا جهان تیره شد
سرمیگساران ز می خیره شد ۹۵

سیاوش به ایوان خرامید شاد
به مستی ز ایران نیامدش یاد ۹۶

بدان شب هم اندر بفرمود شاه
بدان کس که بودند بر بزمگاه ۹۷

چنین گفت با شیده افراسیاب
که چون سر برآرد سیاوش ز خواب ۹۸

تو با پهلوانان و خویشان من
کسی کاو بود مهتر انجمن ۹۹

به شبگیر با هدیه و با غلام
گرانمایه اسپان زرین ستام ۱۰۰

ز لشکر همی هر کسی با نثار
ز دینار وز گوهر شاهوار ۱۰۱

ازین‌گونه پیش سیاوش روند
هشیوار و بیدار و خامش روند ۱۰۲

فراوان سپهبد فرستاد چیز
بدین گونه یک هفته بگذشت نیز ۱۰۳

شبی با سیاوش چنین گفت شاه
که فردا بسازیم هر دو پگاه ۱۰۴

که با گوی و چوگان به میدان شویم
زمانی بتازیم و خندان شویم ۱۰۵

ز هر کس شنیدم که چوگان تو
نبینند گردان به میدان تو ۱۰۶

تو فرزند مایی و زیبای گاه
تو تاج کیانی و پشت سپاه ۱۰۷

بدو گفت شاها انوشه بدی
روان را به دیدار توشه بدی ۱۰۸

همی از تو جویند شاهان هنر
که یابد به هرکار بر تو گذر ۱۰۹

مرا روز روشن به دیدار تست
همی از تو خواهم بد و نیک جست ۱۱۰

به شبگیر گردان به میدان شدند
گرازان و تازان و خندان شدند ۱۱۱

چنین گفت پس شاه توران بدوی
که یاران گزینیم در زخم گوی ۱۱۲

تو باشی بدان‌روی و زین‌روی من
بدو نیم هم زین نشان انجمن ۱۱۳

سیاوش بدو گفت کای شهریار
کجا باشدم دست و چوگان به کار ۱۱۴

برابر نیارم زدن با تو گوی
به میدان هم‌آورد دیگر بجوی ۱۱۵

چو هستم سزاوار یار توام
برین پهن میدان سوار توام ۱۱۶

سپهبد ز گفتار او شاد شد
سخن گفتن هر کسی باد شد ۱۱۷

به جان و سر شاه کاووس گفت
که با من تو باشی هم‌آورد و جفت ۱۱۸

هنر کن به پیش سواران پدید
بدان تا نگویند کاو بد گزید ۱۱۹

کنند آفرین بر تو مردان من
شگفته شود روی خندان من ۱۲۰

سیاوش بدو گفت فرمان تراست
سواران و میدان و چوگان تراست ۱۲۱

سپهبد گزین کرد کلباد را
چو گرسیوز و جهن و پولاد را ۱۲۲

چو پیران و نستیهن جنگجوی
چو هومان که بردارد از آب گوی ۱۲۳

به نزد سیاووش فرستاد یار
چو رویین و چون شیدهٔ نامدار ۱۲۴

دگر اندریمان سوار دلیر
چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر ۱۲۵

سیاوش چنین گفت کای نامجوی
ازیشان که یارد شدن پیش‌گوی ۱۲۶

همه یار شاهند و تنها منم
نگهبان چوگان یکتا منم ۱۲۷

گر ایدونک فرمان دهد شهریار
بیارم به میدان ز ایران سوار ۱۲۸

مرا یار باشند بر زخم گوی
بران سان که آیین بود بر دو روی ۱۲۹

سپهبد چو بشنید زو داستان
بران داستان گشت هم داستان ۱۳۰

سیاوش از ایرانیان هفت مرد
گزین کرد شایستهٔ کارکرد ۱۳۱

خروش تبیره ز میدان بخاست
همی خاک با آسمان گشت راست ۱۳۲

از آوای سنج و دم کره نای
تو گفتی بجنبید میدان ز جای ۱۳۳

سیاووش برانگیخت اسپ نبرد
چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد ۱۳۴

بزد هم چنان چون به میدان رسید
بران سان که از چشم شد ناپدید ۱۳۵

بفرمود پس شهریار بلند
که گویی به نزد سیاوش برند ۱۳۶

سیاوش بران گوی بر داد بوس
برآمد خروشیدن نای و کوس ۱۳۷

سیاوش به اسپی دگر برنشست
بیانداخت آن گوی خسرو به دست ۱۳۸

ازان پس به چوگان برو کار کرد
چنان شد که با ماه دیدار کرد ۱۳۹

ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید ۱۴۰

ازان گوی خندان شد افراسیاب
سر نامداران برآمد ز خواب ۱۴۱

به آواز گفتند هرگز سوار
ندیدیم بر زین چنین نامدار ۱۴۲

ز میدان به یکسو نهادند گاه
بیامد نشست از برگاه شاه ۱۴۳

سیاووش بنشست با او به تخت
به دیدار او شاد شد شاه سخت ۱۴۴

به لشگر چنین گفت پس نامجوی
که میدان شما را و چوگان و گوی ۱۴۵

همی ساختند آن دو لشکر نبرد
برآمد همی تا به خورشید گرد ۱۴۶

چو ترکان به تندی بیاراستند
همی بردن گوی را خواستند ۱۴۷

ربودند ایرانیان گوی پیش
بماندند ترکان ز کردار خویش ۱۴۸

سیاووش غمی گشت ز ایرانیان
سخن گفت بر پهلوانی زبان ۱۴۹

که میدان بازیست گر کارزار
برین گردش و بخشش روزگار ۱۵۰

چو میدان سرآید بتابید روی
بدیشان سپارید یک‌بار گوی ۱۵۱

سواران عنانها کشیدند نرم
نکردند زان پس کسی اسپ گرم ۱۵۲

یکی گوی ترکان بینداختند
به کردار آتش همی تاختند ۱۵۳

سپهبد چو آواز ترکان شنود
بدانست کان پهلوانی چه بود ۱۵۴

چنین گفت پس شاه توران سپاه
که گفتست با من یکی نیک‌خواه ۱۵۵

که او را ز گیتی کسی نیست جفت
به تیر و کمان چون گشاید دو سفت ۱۵۶

سیاوش چو گفتار مهتر شنید
ز قربان کمان کی برکشید ۱۵۷

سپهبد کمان خواست تا بنگرد
یکی برگراید که فرمان برد ۱۵۸

کمان را نگه کرد و خیره بماند
بسی آفرین کیانی بخواند ۱۵۹

به گرسیوز تیغ زن داد مه
که خانه بمال و در آور به زه ۱۶۰

بکوشید تا بر زه آرد کمان
نیامد برو خیره شد بدگمان ۱۶۱

ازو شاه بستد به زانو نشست
بمالید خانه کمان را به دست ۱۶۲

به زه کرد و خندان چنین گفت شاه
که اینت کمانی چو باید به راه ۱۶۳

مرا نیز گاه جوانی کمان
چنین بود و اکنون دگر شد زمان ۱۶۴

به توران و ایران کس این را به چنگ
نیارد گرفتن به هنگام جنگ ۱۶۵

بر و یال و کتف سیاوش جزین
نخواهد کمان نیز بر دشت کین ۱۶۶

نشانی نهادند بر اسپریس
سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس ۱۶۷

نشست از بر بادپایی چو دیو
برافشارد ران و برآمد غریو ۱۶۸

یکی تیر زد بر میان نشان
نهاده بدو چشم گردنکشان ۱۶۹

خدنگی دگر باره با چارپر
بینداخت از باد و بگشاد پر ۱۷۰

نشانه دوباره به یک تاختن
مغربل بکرد اندر انداختن ۱۷۱

عنان را بپیچید بر دست راست
بزد بار دیگر بران سو که خواست ۱۷۲

کمان را به زه بر بباز و فگند
بیامد بر شهریار بلند ۱۷۳

فرود آمد و شاه برپای خاست
برو آفرین ز آفریننده خواست ۱۷۴

وزان جایگه سوی کاخ بلند
برفتند شادان دل و ارجمند ۱۷۵

نشستند خوان و می آراستند
کسی کاو سزا بود بنشاستند ۱۷۶

میی چند خوردند و گشتند شاد
به نام سیاووش کردند یاد ۱۷۷

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه
از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه ۱۷۸

همان دست زر جامهٔ نابرید
که اندر جهان پیش ازان کس ندید ۱۷۹

ز دینار وز بدرهای درم
ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم ۱۸۰

پرستار بسیار و چندی غلام
یکی پر ز یاقوت رخشنده جام ۱۸۱

بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوی کاخ سیاوش برند ۱۸۲

ز هر کش به توران زمین خویش بود
ورا مهربانی برو بیش بود ۱۸۳

به خویشان چنین گفت کاو را همه
شما خیل باشید هم چون رمه ۱۸۴

بدان شاهزاده چنین گفت شاه
که یک روز با من به نخچیرگاه ۱۸۵

گر آیی که دل شاد و خرم کنیم
روان را به نخچیر بی‌غم کنیم ۱۸۶

بدو گفت هرگه که رای آیدت
بران سو که دل رهنمای آیدت ۱۸۷

برفتند روزی به نخچیرگاه
همی رفت با یوز و با باز شاه ۱۸۸

سپاهی ز هرگونه با او برفت
از ایران و توران بنخچیر تفت ۱۸۹

سیاوش به دشت اندرون گور دید
چو باد از میان سپه بردمید ۱۹۰

سبک شد عنان و گران شد رکیب
همی تاخت اندر فراز و نشیب ۱۹۱

یکی را به شمشیر زد بدو نیم
دو دستش ترازو بد و گور سیم ۱۹۲

به یک جو ز دیگر گرانتر نبود
نظاره شد آن لشکر شاه زود ۱۹۳

بگفتند یکسر همه انجمن
که اینت سرافراز و شمشیرزن ۱۹۴

به آواز گفتند یک با دگر
که ما را بد آمد ز ایران به سر ۱۹۵

سر سروران اندر آمد به تنگ
سزد گر بسازیم با شاه جنگ ۱۹۶

سیاوش هیمدون به نخچیر بور
همی تاخت و افگند در دشت گور ۱۹۷

به غار و به کوه و به هامون بتاخت
بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت ۱۹۸

به هر جایگه بر یکی توده کرد
سپه را ز نخچیر آسوده کرد ۱۹۹

وزان جایگه سوی ایوان شاه
همه شاد دل برگرفتند راه ۲۰۰

سپهبد چه شادان چه بودی دژم
بجز با سیاوش نبودی به هم ۲۰۱

ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود
به کس راز نگشاد و شادان نبود ۲۰۲

مگر با سیاوش بدی روز و شب
ازو برگشادی به خنده دو لب ۲۰۳

برین گونه یک سال بگذاشتند
غم و شادمانی بهم داشتند ۲۰۴

سیاوش یکی روز و پیران بهم
نشستند و گفتند هر بیش و کم ۲۰۵

بدو گفت پیران کزین بوم و بر
چنانی که باشد کسی برگذر ۲۰۶

بدین مهربانی که بر تست شاه
به نام تو خسپد به آرامگاه ۲۰۷

چنان دان که خرم بهارش توی
نگارش تویی غمگسارش تویی ۲۰۸

بزرگی و فرزند کاووس شاه
سر از بس هنرها رسیده به ماه ۲۰۹

پدر پیر سر شد تو برنا دلی
نگر سر ز تاج کیی نگسلی ۲۱۰

به ایران و توران توی شهریار
ز شاهان یکی پرهنر یادگار ۲۱۱

بنه دل برین بوم و جایی بساز
چنان چون بود درخور کام و ناز ۲۱۲

نبینمت پیوستهٔ خون کسی
کجا داردی مهر بر تو بسی ۲۱۳

برادر نداری نه خواهر نه زن
چو شاخ گلی بر کنار چمن ۲۱۴

یکی زن نگه کن سزاوار خویش
از ایران منه درد و تیمار پیش ۲۱۵

پس از مرگ کاووس ایران تراست
همان تاج و تخت دلیران تراست ۲۱۶

پس پردهٔ شهریار جهان
سه ماهست با زیور اندر نهان ۲۱۷

اگر ماه را دیده بودی سیاه
از ایشان نه برداشتی چشم ماه ۲۱۸

سه اندر شبستان گرسیوزاند
که از مام وز باب با پروزاند ۲۱۹

نبیره فریدون و فرزند شاه
که هم جاه دارند و هم تاج و گاه ۲۲۰

ولیکن ترا آن سزاوارتر
که از دامن شاه جویی گهر ۲۲۱

پس پردهٔ من چهارند خرد
چو باید ترا بنده باید شمرد ۲۲۲

ازیشان جریرست مهتر بسال
که از خوبرویان ندارد همال ۲۲۳

یکی دختری هستی آراسته
چو ماه درخشنده با خواسته ۲۲۴

نخواهد کسی را که آن رای نیست
بجز چهر شاهش دلارای نیست ۲۲۵

ز خوبان جریرست انباز تو
بود روز رخشنده دمساز تو ۲۲۶

اگر رای باشد ترا بنده‌ایست
به پیش تو اندر پرستنده‌ایست ۲۲۷

سیاوش بدو گفت دارم سپاس
مرا خود ز فرزند برتر شناس ۲۲۸

گر او باشدم نازش جان و تن
نخواهم جزو کس ازین انجمن ۲۲۹

سپاسی نهی زین همی بر سرم
که تا زنده‌ام حق آن نسپرم ۲۳۰

پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی
سوی خانهٔ خویش بنهاد روی ۲۳۱

چو پیران ز پیش سیاوش برفت
به نزدیک گلشهر تازید تفت ۲۳۲

بدو گفت کار جریره بساز
به فر سیاووش خسرو به ناز ۲۳۳

چگونه نباشیم امروز شاد
که داماد باشد نبیره قباد ۲۳۴

بیورد گلشهر دخترش را
نهاد از بر تارک افسرش را ۲۳۵

به دیبا و دینار و در و درم
به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم ۲۳۶

بیاراست او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهریار ۲۳۷

مراو را بپیوست با شاه نو
نشاند از بر گاه چون ماه نو ۲۳۸

ندانست کس گنج او را شمار
ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار ۲۳۹

سیاوش چو روی جریره بدید
خوش آمدش خندید و شادی گزید ۲۴۰

همی بود با او شب و روز شاد
نیامد ز کاووس و دستانش یاد ۲۴۱

برین نیز چندی بگردید چرخ
سیاووش را بد ز نیکیش به رخ ۲۴۲

ورا هر زمان پیش افراسیاب
فرونتر بدی حشمت و جاه و آب ۲۴۳

یکی روز پیران به به روزگار
سیاووش را گفت کای نامدار ۲۴۴

تو دانی که سالار توران سپاه
ز اوج فلک برفرازد کلاه ۲۴۵

شب و روز روشن روانش توی
دل و هوش و توش و توانش توی ۲۴۶

چو با او تو پیوستهٔ خون شوی
ازین پایه هر دم به افزون شوی ۲۴۷

بباشد امیدش به تو استوار
که خواهی بدن پیش او پایدار ۲۴۸

اگر چند فرزند من خویش تست
مرا غم ز بهر کم و بیش تست ۲۴۹

فرنگیس مهتر ز خوبان اوی
نبینی به گیتی چنان موی و روی ۲۵۰

به بالا ز سرو سهی برترست
ز مشک سیه بر سرش افسرست ۲۵۱

هنرها و دانش ز اندازه بیش
خرد را پرستار دارد به پیش ۲۵۲

از افراسیاب ار بخواهی رواست
چنو بت به کشمیر و کابل کجاست ۲۵۳

شود شاه پرمایه پیوند تو
درفشان شود فر و اورند تو ۲۵۴

چو فرمان دهی من بگویم بدوی
بجویم بدین نزد او آبروی ۲۵۵

سیاوش به پیران نگه کرد و گفت
که فرمان یزدان نشاید نهفت ۲۵۶

اگر آسمانی چنین است رای
مرا با سپهر روان نیست پای ۲۵۷

اگر من به ایران نخواهم رسید
نخواهم همی روی کاووس دید ۲۵۸

چو دستان که پروردگار منست
تهمتن که روشن بهار منست ۲۵۹

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
جزین نامدران کنداوران ۲۶۰

چو از روی ایشان بباید برید
به توران همی جای باید گزید ۲۶۱

پدر باش و این کدخدایی بساز
مگو این سخن با زمین جز به راز ۲۶۲

اگر بخت باشد مرا نیکخواه
همانا دهد ره به پیوند شاه ۲۶۳

همی گفت و مژگان پر از آب کرد
همی برزد اندر میان باد سرد ۲۶۴

بدو گفت پیران که با روزگار
نسازد خرد یافته کارزار ۲۶۵

نیابی گذر تو ز گردان سپهر
کزویست آرام و پرخاش و مهر ۲۶۶

به ایران اگر دوستان داشتی
به یزدان سپردی و بگذاشتی ۲۶۷

نشست و نشانت کنون ایدرست
سر تخت ایران به دست اندرست ۲۶۸

بگفت این و برخاست از پیش او
چو آگاه گشت از کم و بیش او ۲۶۹

به شادی بشد تا بدرگاه شاه
فرود آمد و برگشادند راه ۲۷۰

همی بود بر پیش او یک زمان
بدو گفت سالار نیکوگمان ۲۷۱

که چندین چه باشی به پیشم به پای
چه خواهی به گیتی چه آیدت رای ۲۷۲

سپاه و در گنج من پیش تست
مرا سودمندی کم و بیش تست ۲۷۳

کسی کاو به زندان و بند منست
گشادنش درد و گزند منست ۲۷۴

ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پیگار من باد گشت ۲۷۵

ز بسیار و اندک چه باید بخواه
ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه ۲۷۶

خردمند پاسخ چنین داد باز
که از تو مبادا جهان بی‌نیاز ۲۷۷

مرا خواسته هست و گنج و سپاه
به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه ۲۷۸

ز بهر سیاوش پیامی دراز
رسانم به گوش سپهبد به راز ۲۷۹

مرا گفت با شاه ترکان بگوی
که من شاد دل گشتم و نامجوی ۲۸۰

بپروردیم چون پدر در کنار
همه شادی آورد بخت تو بار ۲۸۱

کنون همچنین کدخدایی بساز
به نیک و بد از تو نیم بی‌نیاز ۲۸۲

پس پردهٔ تو یکی دخترست
که ایوان و تخت مرا درخورست ۲۸۳

فرنگیس خواند همی مادرش
شود شاد اگر باشم اندر خورش ۲۸۴

پراندیشه شد جان افراسیاب
چنین گفت با دیده کرده پرآب ۲۸۵

که من گفته‌ام پیش ازین داستان
نبودی بران گفته همداستان ۲۸۶

چنین گفت با من یکی هوشمند
که رایش خرد بود و دانش بلند ۲۸۷

که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر
چه رنجی که جان هم نیاری به بر ۲۸۸

و دیگر که از پیش کندآوران
ز کار ستاره شمر بخردان ۲۸۹

شمار ستاره به پیش پدر
همی راندندی همه دربدر ۲۹۰

کزین دو نژاده یکی شهریار
بیاید بگیرد جهان در کنار ۲۹۱

به توران نماند برو بوم و رست
کلاه من اندازد از کین نخست ۲۹۲

کنون باورم شد که او این بگفت
که گردون گردان چه دارد نهفت ۲۹۳

چرا کشت باید درختی به دست
که بارش بود زهر و برگش کبست ۲۹۴

ز کاووس وز تخم افراسیاب
چو آتش بود تیز یا موج آب ۲۹۵

ندانم به توران گراید به مهر
وگر سوی ایران کند پاک چهر ۲۹۶

چرا بر گمان زهر باید چشید
دم مار خیره نباید گزید ۲۹۷

بدو گفت پیران که ای شهریار
دلت را بدین کار غمگین مدار ۲۹۸

کسی کز نژاد سیاوش بود
خردمند و بیدار و خامش بود ۲۹۹

بگفت ستاره‌شمر مگرو ایچ
خردگیر و کار سیاوش بسیچ ۳۰۰

کزین دو نژاده یکی نامور
برآرد به خورشید تابنده سر ۳۰۱

بایران و توران بود شهریار
دو کشور برآساید از کارزار ۳۰۲

وگر زین نشان راز دارد سپهر
بیفزایدش هم باندیشه مهر ۳۰۳

بخواهد بدن بی‌گمان بودنی
نکاهد به پرهیز افزودنی ۳۰۴

نگه کن که این کار فرخ بود
ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود ۳۰۵

ز تخم فریدون وز کیقباد
فروزنده‌تر زین نباشد نژاد ۳۰۶

به پیران چنین گفت پس شهریار
که رای تو بر بد نیاید به کار ۳۰۷

به فرمان و رای تو کردم سخن
برو هرچ باید به خوبی بکن ۳۰۸

دو تا گشت پیران و بردش نماز
بسی آفرین کرد و برگشت باز ۳۰۹

به نزد سیاوش خرامید زود
برو بر شمرد آن کجا رفته بود ۳۱۰

نشستند شادان دل آن شب بهم
به باده بشستند جان را ز غم ۳۱۱

چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد برسان زرین سپر ۳۱۲

سپهدار پیران میان را ببست
یکی بارهٔ تیزرو برنشست ۳۱۳

به کاخ سیاووش بنهاد روی
بسی آفرین خواند بر فر اوی ۳۱۴

بدو گفت کامروز برساز کار
به مهمانی دختر شهریار ۳۱۵

چو فرمان دهی من سزاوار او
میان را ببندم پی کار او ۳۱۶

سیاووش را دل پر آزرم بود
ز پیران رخانش پر از شرم بود ۳۱۷

بدو گفت رو هرچ باید بساز
تو دانی که از تو مرا نیست راز ۳۱۸

چو بشنید پیران سوی خانه رفت
دل و جان ببست اندر آن کار تفت ۳۱۹

در خانهٔ جامهٔ نابرید
به گلشهر بسپرد پیران کلید ۳۲۰

کجا بود کدبانوی پهلوان
ستوده زنی بود روشن روان ۳۲۱

به گنج اندرون آنچ بد نامدار
گزیده ز زربفت چینی هزار ۳۲۲

زبرجد طبقها و پیروزه جام
پر از نافهٔ مشک و پر عود خام ۳۲۳

دو افسر پر از گوهر شاهوار
دو یاره یکی طوق و دو گوشوار ۳۲۴

ز گستردنیها شتروار شست
ز زربفت پوشیدینها سه دست ۳۲۵

همه پیکرش سرخ کرده به زر
برو بافته چند گونه گهر ۳۲۶

ز سیمین و زرین شتربار سی
طبقها و از جامهٔ پارسی ۳۲۷

یکی تخت زرین و کرسی چهار
سه نعلین زرین زبرجد نگار ۳۲۸

پرستنده سیصد به زرین کلاه
ز خویشان نزدیک صد نیک‌خواه ۳۲۹

پرستار با جام زرین دو شست
گرفته ازان جام هر یک به دست ۳۳۰

همان صد طبق مشک و صد زعفران
سپردند یکسر به فرمانبران ۳۳۱

به زرین عماری و دیبا و جلیل
برفتند با خواسته خیل خیل ۳۳۲

بیورد بانو ز بهر نثار
ز دینار با خویشتن سی‌هزار ۳۳۳

به نزد فرنگیس بردند چیز
روانشان پر از آفرین بود نیز ۳۳۴

وزان روی پیران و افراسیاب
ز بهر سیاوش همه پرشتاب ۳۳۵

به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت
نیمد سر یک تن اندر نهفت ۳۳۶

زمین باغ گشت از کران تا کران
ز شادی و آوای رامشگران ۳۳۷

به پیوستگی بر گوا ساختند
چو زین عهد و پیمان بپرداختند ۳۳۸

پیامی فرستاد پیران چو دود
به گلشهر گفتا فرنگیس زود ۳۳۹

هم امشب به کاخ سیاوش رود
خردمند و بیدار و خامش رود ۳۴۰

چو بانوی بشنید پیغام اوی
به سوی فرنگیس بنهاد روی ۳۴۱

زمین را ببوسید گلشهر و گفت
که خورشید را گشت ناهید جفت ۳۴۲

هم امشب بباید شدن نزد شاه
بیاراستن گاه او را به ماه ۳۴۳

بیامد فرنگیس چون ماه نو
به نزدیک آن تاجور شاه نو ۳۴۴

بدین کار بگذشت یک هفته نیز
سپهبد بیاراست بسیار چیز ۳۴۵

از اسپان تازی و از گوسفند
همان جوشن و خود و تیغ و کمند ۳۴۶

ز دینار و از بدرهای درم
ز پوشیدنیها و از بیش و کم ۳۴۷

وزین مرز تا پیش دریای چین
همی نام بردند شهر و زمین ۳۴۸

به فرسنگ صد بود بالای او
نشایست پیمود پهنای او ۳۴۹

نوشتند منشور بر پرنیان
همه پادشاهی به رسم کیان ۳۵۰

به خان سیاوش فرستاد شاه
یکی تخت زرین و زرین کلاه ۳۵۱

ازان پس بیاراست میدان سور
هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور ۳۵۲

می و خوان و خوالیگران یافتی
بخوردی و هرچند برتافتی ۳۵۳

ببردی و رفتی سوی خان خویش
بدی شاد یک هفته مهمان خویش ۳۵۴

در بسته زندانها برگشاد
ازو شادمان بخت و او نیز شاد ۳۵۵

به هشتم سیاووش بیامد به گاه
اباگرد پیران به نزدیک شاه ۳۵۶

گرفتند هر دو برو آفرین
که‌ای مهتر و شهریار زمین ۳۵۷

همیشه ترا جاودان باد روز
به شادی و بدخواه را پشت کوز ۳۵۸

وزان جایگه بازگشتند شاد
بسی از جهاندار کردند یاد ۳۵۹

چنین نیز یک سال گردان سپهر
همی گشت بیدار بر داد و مهر ۳۶۰

فرستاده آمد ز نزدیک شاه
به نزد سیاوش یکی نیک‌خواه ۳۶۱

که پرسد همی شاه را شهریار
همی گوید ای مهتر نامدار ۳۶۲

بود کت ز من دل بگیرد همی
وزین برنشستن گزیرد همی ۳۶۳

از ایدر ترا داده‌ام تا به چین
یکی گرد برگرد و بنگر زمین ۳۶۴

به شهری که آرام و رای آیدت
همان آرزوها بجای آیدت ۳۶۵

به شادی بباش و به نیکی بمان
ز خوبی مپرداز دل یک زمان ۳۶۶

سیاوش ز گفتار او گشت شاد
بزد نای و کوس و بنه برنهاد ۳۶۷

سلیح و سپاه و نگین و کلاه
ببردند زین‌گونه با او به راه ۳۶۸

فراوان عماری بیاراستند
پس پرده خوبان بپیراستند ۳۶۹

فرنگیس را در عماری نشاند
بنه برنهاد و سپه را براند ۳۷۰

ازو بازنگسست پیران گرد
بنه برنهاد و سپه را ببرد ۳۷۱

به شادی برفتند سوی ختن
همه نامداران شدند انجمن ۳۷۲

که سالار پیران ازان شهر بود
که از بدگمانیش بی‌بهر بود ۳۷۳

همی بود یکماه مهمان او
بران سر چنین بود پیمان او ۳۷۴

ز خوردن نیاسود یک روز شاه
گهی رود و می گاه نخچیرگاه ۳۷۵

سر ماه برخاست آوای کوس
برانگه که خیزد خروش خروس ۳۷۶

بیامد سوی پادشاهی خویش
سپاه از پس پشت و پیران ز پیش ۳۷۷

بران مرز و بوم اندر آگه شدند
بزرگان به راه شهنشه شدند ۳۷۸

به شادی دل از جای برخاستند
جهانی به آیین بیاراستند ۳۷۹

ازان پادشاهی خروشی بخاست
تو گفتی زمین گشت با چرخ راست ۳۸۰

ز بس رامش و نالهٔ کرنای
تو گفتی بجنبد همی دل ز جای ۳۸۱

بجایی رسیدند کاباد بود
یکی خوب فرخنده بنیاد بود ۳۸۲

به یک روی دریا و یک روی کوه
برو بر ز نخچیر گشته گروه ۳۸۳

درختان بسیار و آب روان
همی شد دل سالخورده جوان ۳۸۴

سیاوش به پیران سخن برگشاد
که اینت بر و بوم فرخ نهاد ۳۸۵

بسازم من ایدر یکی خوب جای
که باشد به شادی مرا رهنمای ۳۸۶

برآرم یکی شارستان فراخ
فراوان کنم اندرو باغ و کاخ ۳۸۷

نشستن‌گهی برفرازم به ماه
چنان چون بود در خور تاج و گاه ۳۸۸

بدو گفت پیران که ای خوب رای
بران رو که اندیشه آرد بجای ۳۸۹

چو فرمان دهد من بران سان که خواست
برآرم یکی جای تا ماه راست ۳۹۰

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج
زمان و زمین از تو دارم سپنج ۳۹۱

یکی شارستان سازم ایدر فراخ
فراوان بدو اندر ایوان و کاخ ۳۹۲

سیاوش بدو گفت کای بختیار
درخت بزرگی تو آری به بار ۳۹۳

مرا گنج و خوبی همه زان تست
به هر جای رنج تو بینم نخست ۳۹۴

یکی شهر سازم بدین جای من
که خیره بماند دل انجمن ۳۹۵

ازان بوم خرم چو گشتند باز
سیاوش همی بود با دل به راز ۳۹۶

از اخترشناسان بپرسید شاه
که گر سازم ایدر یکی جایگاه ۳۹۷

ازو فر و بختم به سامان بود
وگرکار با جنگ سازان بود ۳۹۸

بگفتند یکسر به شاه گزین
که بس نیست فرخنده بنیاد این ۳۹۹

از اخترشناسان برآورد خشم
دلش گشت پردرد و پرآب چشم ۴۰۰

کجا گفته بودند با او ز پیش
که چون بگذرد چرخ بر کار خویش ۴۰۱

سرانجام چون گرددت روزگار
به زشتی شود بخت آموزگار ۴۰۲

عنان تگاور همی داشت نرم
همی ریخت از دیدگان آب گرم ۴۰۳

بدو گفت پیران که ای شهریار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار ۴۰۴

چنین داد پاسخ که چرخ بلند
دلم کرد پردرد و جانم نژند ۴۰۵

که هر چند گرد آورم خواسته
هم از گنج و هم تاج آراسته ۴۰۶

به فرجام یکسر به دشمن رسد
بدی بد بود مرگ بر تن رسد ۴۰۷

کجا آن حکیمان و دانندگان
همان رنج‌بردار خوانندگان ۴۰۸

کجا آن سر تاج شاهنشهان
کجا آن دلاور گرامی مهان ۴۰۹

کجا آن بتان پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آوای نرم ۴۱۰

کجا آنک بر کوه بودش کنام
رمیده ز آرام وز کام و نام ۴۱۱

چو گیتی تهی ماند از راستان
تو ایدر ببودن مزن داستان ۴۱۲

ز خاکیم و باید شدن زیر خاک
همه جای ترسست و تیمار و باک ۴۱۳

تو رفتی و گیتی بماند دراز
کسی آشکارا نداند ز راز ۴۱۴

جهان سر به سر عبرت و حکمت‌ست
چرا زو همه بهر من غفلت‌ست ۴۱۵

چو شد سال برشست و شش چاره جوی
ز بیشی و از رنج برتاب روی ۴۱۶

تو چنگ فزونی زدی بر جهان
گذشتند بر تو بسی همرهان ۴۱۷

چو زان نامداران جهان شد تهی
تو تاج فزونی چرا برنهی ۴۱۸

نباشی بدین گفته همداستان
یکی شو بخوان نامهٔ باستان ۴۱۹

کزیشان جهان یکسر آباد بود
بدانگه که اندر جهان داد بود ۴۲۰

ز من بشنو از گنگ دژ داستان
بدین داستان باش همداستان ۴۲۱

که چون گنگ دژ در جهان جای نیست
بدان سان زمینی دلارای نیست ۴۲۲

که آن را سیاوش برآورده بود
بسی اندرو رنجها برده بود ۴۲۳

به یک ماه زان روی دریای چین
که بی‌نام بود آن زمان و زمین ۴۲۴

بیابان بیاید چو دریا گذشت
ببینی یکی پهن بی‌آب دشت ۴۲۵

کزین بگذری بینی آباد شهر
کزان شهرها بر توان داشت بهر ۴۲۶

ازان پس یکی کوه بینی بلند
که بالای او برتر از چون و چند ۴۲۷

مرین کوه را گنگ دژ در میان
بدان کت ز دانش نیاید زیان ۴۲۸

چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه
ز بالای او چشم گردد ستوه ۴۲۹

ز هر سو که پویی بدو راه نیست
همه گرد بر گرد او در یکیست ۴۳۰

بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ
ازین روی و زان روی دیوار سنگ ۴۳۱

بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد
بباشد به راه از پی کارکرد ۴۳۲

نیابد بریشان گذر صد هزار
زره‌دار و بر گستوان ور سوار ۴۳۳

چو زین بگذری شهر بینی فراخ
همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ ۴۳۴

همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی آتش و رنگ و بوی ۴۳۵

همه کوه نخچیر و آهو به دشت
چو این شهر بینی نشاید گذشت ۴۳۶

تذروان و طاووس و کبک دری
بیابی چو از کوهها بگذری ۴۳۷

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جای شادی و آرام و خورد ۴۳۸

نبینی بدان شهر بیمار کس
یکی بوستان بهشتست و بس ۴۳۹

همه آبها روشن و خوشگوار
همیشه بر و بوم او چون بهار ۴۴۰

درازی و پهناش سی بار سی
بود گر بپیمایدش پارسی ۴۴۱

یک و نیم فرسنگ بالای کوه
که از رفتنش مرد گردد ستوه ۴۴۲

وزان روی هامونی آید پدید
کزان خوبتر جایها کس ندید ۴۴۳

همه گلشن و باغ و ایوان بود
کش ایوانها سر به کیوان بود ۴۴۴

بشد پور کاووس و آنجای دید
مر آن را ز ایران همی برگزید ۴۴۵

تن خویش را نامبردار کرد
فزونی یکی نیز دیوار کرد ۴۴۶

ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام
وزان جوهری کش ندانیم نام ۴۴۷

دو صد رش فزونست بالای اوی
همان سی و پنچ‌ست پهنای اوی ۴۴۸

که آن را کسی تا نبیند به چشم
تو گویی ز گوینده گیرند خشم ۴۴۹

نیاید برو منجنیق و نه تیر
بباید ترا دیدن آن ناگزیر ۴۵۰

ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک
همه گرد بر گرد خاکش مغاک ۴۵۱

نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه
هم از بر شدن مرد گردد ستوه ۴۵۲

بدان آفرین کان چنان آفرید
ابا آشکارا نهان آفرید ۴۵۳

نبایست یار و نه آموزگار
برو بر همه کار دشوار خوار ۴۵۴

جز او را مخوان کردگار جهان
جز او را مدان آشکار و نهان ۴۵۵

به پیغمبرش بر کنیم آفرین
بیارانش بر هر یکی همچنین ۴۵۶

مرا فر نیکی‌دهش یار بود
خردمندی و بخت بیدار بود ۴۵۷

برین سان یکی شارستان ساختند
سرش را به پروین پرداختند ۴۵۸

کنون اندرین هم به کار آوریم
بدو در فراوان نگار آوریم ۴۵۹

چه بندی دل اندر سرای سپنج
چه یازی به رنج و چه نازی به گنج ۴۶۰

که از رنج دیگر کسی برخورد
جهانجوی دشمن چرا پرورد ۴۶۱

چو خرم شود جای آراسته
پدید آید از هر سوی خواسته ۴۶۲

نباشد مرا بودن ایدر بسی
نشیند برین جای دیگر کسی ۴۶۳

نه من شاد باشم نه فرزند من
نه پرمایه گردی ز پیوند من ۴۶۴

نباشد مرا زندگانی دراز
ز کاخ و ز ایوان شوم بی‌نیاز ۴۶۵

شود تخت من گاه افراسیاب
کند بی‌گنه مرگ بر من شتاب ۴۶۶

چنین است رای سپهر بلند
گهی شاد دارد گهی مستمند ۴۶۷

بدو گفت پیران کای سرفراز
مکن خیره اندیشهٔ دل دراز ۴۶۸

که افراسیاب از بلا پشت تست
به شاهی نگین اندر انگشت تست ۴۶۹

مرا نیز تا جان بود در تنم
بکوشم که پیمان تو نشکنم ۴۷۰

نمانم که بادی به تو بگذرد
وگر موی بر تو هوا بشمرد ۴۷۱

سیاوش بدو گفت کای نیکنام
نبینم جز از نیکنامیت کام ۴۷۲

تو پپمان چنین داری و رای راست
ولیکن فلک را جز اینست خواست ۴۷۳

همه راز من آشکارا به تست
که بیدار دل بادی و تندرست ۴۷۴

من آگاهی از فر یزدان دهم
هم از راز چرخ بلند آگهم ۴۷۵

بگویم ترا بودنیها درست
ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست ۴۷۶

بدان تا نگویی چو بینی جهان
که این بر سیاوش چرا شد نهان ۴۷۷

تو ای گرد پیران بسیار هوش
بدین گفتها پهن بگشای گوش ۴۷۸

فراوان بدین نگذرد روزگار
که بر دست بیداردل شهریار ۴۷۹

شوم زار من کشته بر بی‌گناه
کسی دیگر آراید این تاج و گاه ۴۸۰

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد
چنین بی‌گنه بر سرم بد رسد ۴۸۱

ز کشته شود زندگانی دژم
برآشوبد ایران و توران بهم ۴۸۲

پر از رنج گردد سراسر زمین
دو کشور شود پر ز شمشیر و کین ۴۸۳

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش
از ایران و توران ببینی درفش ۴۸۴

بسی غارت و بردن خواسته
پراگندن گنج آراسته ۴۸۵

بسا کشورا کان به پای ستور
بکوبند و گردد به جوی آب شور ۴۸۶

از ایران و توران برآید خروش
جهانی ز خون من آید به جوش ۴۸۷

جهاندار بر چرخ چونین نوشت
به فرمان او بردهد هرچ کشت ۴۸۸

سپهدار ترکان ز کردار خویش
پشیمان شود هم ز گفتار خویش ۴۸۹

پشیمانی آنگه نداردش سود
که برخیزد از بوم آباد دود ۴۹۰

بیا تا به شادی خوریم و دهیم
چو گاه گذشتن بود بگذریم ۴۹۱

چو بشنید پیران و اندیشه کرد
ز گفتار او شد دلش پر ز درد ۴۹۲

چنین گفت کز من بد آمد به من
گر او راست گوید همی این سخن ۴۹۳

ورا من کشیده به توران زمین
پراگندم اندر جهان تخم کین ۴۹۴

شمردم همه باد گفتار شاه
چنین هم همی گفت با من پگاه ۴۹۵

وزان پس چنین گفت با دل به مهر
که از جنبش و راز گردان سپهر ۴۹۶

چه داند بدو رازها کی گشاد
همانا ز ایرانش آمد بیاد ۴۹۷

ز کاووس و ز تخت شاهنشهی
بیاد آمدش روزگار بهی ۴۹۸

دل خویش زان گفته خرسند کرد
نه آهنگ رای خردمند کرد ۴۹۹

همه راه زین‌گونه بد گفت و گوی
دل از بودنیها پر از جست و جوی ۵۰۰

چو از پشت اسپان فرود آمدند
ز گفتار یکباره دم برزدند ۵۰۱

یکی خوان زرین بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند ۵۰۲

ببودند یک هفته زین‌گونه شاد
ز شاهان گیتی گرفتند یاد ۵۰۳

به هشتم یکی نامه آمد ز شاه
به نزدیک سالار توران سپاه ۵۰۴

کزانجا برو تا به دریای چین
ازان پس گذر کن به مکران زمین ۵۰۵

همی رو چنین تا سر مرز هند
وزانجا گذر کن به دریای سند ۵۰۶

همه باژ کشور سراسر بخواه
بگستر به مرز خزر در سپاه ۵۰۷

برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبیره زمین شد نوان ۵۰۸

ز هر سو سپاه انجمن شد به روی
یکی لشکری گشت پرخاش جوی ۵۰۹

به نزد سیاوش بسی خواسته
ز دینار و اسپان آراسته ۵۱۰

به هنگام پدرود کردن بماند
به فرمان برفت و سپه را براند ۵۱۱

هیونی ز نزدیک افراسیاب
چو آتش بیامد به هنگام خواب ۵۱۲

یکی نامه سوی سیاوش به مهر
نوشته به کردار گردان سپهر ۵۱۳

که تا تو برفتی نیم شادمان
از اندیشه بی‌غم نیم یک زمان ۵۱۴

ولیکن من اندر خور رای تو
به توران بجستم همی جای تو ۵۱۵

گر آنجا که هستی خوش و خرم است
چنان چون بباید دلت بی‌غم است ۵۱۶

به شادی بباش و به نیکی بمان
تو شادان بداندیش تو با غمان ۵۱۷

بدان پادشاهی همی بازگرد
سر بدسگال اندرآور به گرد ۵۱۸

سیاوش سپه برگرفت و برفت
بدان سو که فرمود سالار تفت ۵۱۹

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد
چهل را همه بار دینار کرد ۵۲۰

هزار اشتر بختی سرخ موی
بنه بر نهادند با رنگ و بوی ۵۲۱

از ایران و توران گزیده سوار
برفتند شمشیرزن ده هزار ۵۲۲

به پیش سپاه اندرون خواسته
عماری و خوبان آراسته ۵۲۳

ز یاقوت و ز گوهر شاهوار
چه از طوق و ز تاج وزگوشوار ۵۲۴

چه مشک و چه کافور و عود و عبیر
چه دیبا و چه تختهای حریر ۵۲۵

ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شتر بار سی ۵۲۶

چو آمد بران شارستان دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت ۵۲۷

از ایوان و میدان و کاخ بلند
ز پالیز وز گلشن ارجمند ۵۲۸

بیاراست شهری بسان بهشت
به هامون گل و سنبل و لاله کشت ۵۲۹

بر ایوان نگارید چندی نگار
ز شاهان وز بزم وز کارزار ۵۳۰

نگار سر و تاج و کاووس شاه
نگارید با یاره و گرز و گاه ۵۳۱

بر تخت او رستم پیلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن ۵۳۲

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه
چو پیران و گرسیوز کینه‌خواه ۵۳۳

بهر گوشه‌ای گنبدی ساخته
سرش را به ابراندر افراخته ۵۳۴

نشسته سراینده رامشگران
سر اندر ستاره سران سران ۵۳۵

سیاووش گردش نهادند نام
همه شهر زان شارستان شادکام ۵۳۶

چو پیران بیامد ز هند و ز چین
سخن رفت زان شهر با آفرین ۵۳۷

خنیده به توران سیاووش گرد
کز اختر بنش کرده شد روز ارد ۵۳۸

از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ
ز کوه و در و رود وز دشت راغ ۵۳۹

شتاب آمدش تا ببیند که شاه
چه کرد اندران نامور جایگاه ۵۴۰

هرآنکس که او از در کار بود
بدان مرز با او سزاوار بود ۵۴۱

هزار از هنرمند گردان گرد
چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد ۵۴۲

چو آمد به نزدیک آن جایگاه
سیاوش پذیره شدش با سپاه ۵۴۳

چو پیران به نزد سیاوش رسید
پیاده شد از دور کاو را بدید ۵۴۴

سیاوش فرود آمد از نیل رنگ
مر او را گرفت اندر آغوش تنگ ۵۴۵

بگشتند هر دو بدان شارستان
ز هر در زدند از هنر داستان ۵۴۶

سراسر همه باغ و میدان و کاخ
همی دید هرسو بنای فراخ ۵۴۷

سپهدار پیران ز هر سو براند
بسی آفرین بر سیاوش بخواند ۵۴۸

بدو گفت گر فر و برز کیان
نبودیت با دانش اندر جهان ۵۴۹

کی آغاز کردی بدین گونه جای
کجا آمدی جای زین سان به پای ۵۵۰

بماناد تا رستخیز این نشان
میان دلیران و گردنکشان ۵۵۱

پسر بر پسر همچنین شاد باد
جهاندار و پیروز و فرخ نژاد ۵۵۲

چو یک بهره از شهر خرم بدید
به ایوان و باغ سیاوش رسید ۵۵۳

به کاخ فرنگیس بنهاد روی
چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی ۵۵۴

پذیره شدش دختر شهریار
به پرسید و دینار کردش نثار ۵۵۵

چو بر تخت بنشست و آن جای دید
بران سان بهشتی دلارای دید ۵۵۶

بدان نیز چندی ستایش گرفت
جهان آفرین را نیایش گرفت ۵۵۷

ازان پس بخوردن گرفتند کار
می و خوان و رامشگر و میگسار ۵۵۸

ببودند یک هفته با می به دست
گهی خرم و شاددل گاه مست ۵۵۹

به هشتم ره‌آورد پیش آورید
همان هدیهٔ شارستان چون سزید ۵۶۰

ز یاقوت و زگوهر شاهوار
ز دینار وز تاج گوهرنگار ۵۶۱

ز دیبا و اسپان به زین پلنگ
به زرین ستام و جناغ خدنگ ۵۶۲

فرنگیس را افسر و گوشوار
همان یاره و طوق گوهرنگار ۵۶۳

بداد و بیامد بسوی ختن
همی رای زد شاد با انجمن ۵۶۴

چو آمد به شادی به ایوان خویش
همانگاه شد در شبستان خویش ۵۶۵

به گلشهر گفت آنک خرم بهشت
ندید و نداند که رضوان چه کشت ۵۶۶

چو خورشید بر گاه فرخ سروش
نشسته به آیین و با فر و هوش ۵۶۷

به رامش بپیمای لختی زمین
برو شارستان سیاوش ببین ۵۶۸

خداوند ازان شهر نیکوترست
تو گویی فروزندهٔ خاورست ۵۶۹

وزان جایگه نزد افراسیاب
همی رفت برسان کشتی بر آب ۵۷۰

بیامد بگفت آن کجا کرده بود
همان باژ کشور که آورده بود ۵۷۱

بیاورد پیشش همه سربسر
بدادش ز کشور سراسر خبر ۵۷۲

که از داد شه گشت آباد بوم
ز دریای چین تا به دریای روم ۵۷۳

وزانجا به کار سیاوش رسید
سراسر همه یاد کرد آنچ دید ۵۷۴

ز کار سیاوش بپرسید شاه
وزان شهر و آن کشور و جایگاه ۵۷۵

بدو گفت پیران که خرم بهشت
کسی کاو نبیند به اردیبهشت ۵۷۶

سروش آوریدش همانا خبر
که چونان نگاریدش آن بوم و بر ۵۷۷

همانا ندانند ازان شهر باز
نه خورشید ازان مهتر سرافراز ۵۷۸

یکی شهر دیدم که اندر زمین
نبیند دگر کس به توران و چین ۵۷۹

ز بس باغ و ایوان و آب روان
برآمیخت گفتی خرد با روان ۵۸۰

چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور
چو گنج گهر بد به میدان سور ۵۸۱

بدان زیب و آیین که داماد تست
ز خوبی به کام دل شاد تست ۵۸۲

گله کرد باید به گیتی یله
ترا چون نباشد ز گیتی گله ۵۸۳

گر ایدونک آید ز مینو سروش
نباشد بدان فر و اورنگ و هوش ۵۸۴

و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش
برآسود چون مهتر آمد به هوش ۵۸۵

بماناد بر ما چنین جاودان
دل هوشمندان و رای ردان ۵۸۶

زگفتار او شاد شد شهریار
که دخت برومندش آمد به بار ۵۸۷

به گرسیوز این داستان برگشاد
سخنهای پیران همه کرد یاد ۵۸۸

پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت
نهفته همه برگشاد از نهفت ۵۸۹

بدو گفت رو تا سیاووش گرد
ببین تا چه جایست بر گرد گرد ۵۹۰

سیاوش به توران زمین دل نهاد
از ایران نگیرد دگر هیچ یاد ۵۹۱

مگر کرد پدرود تخت و کلاه
چو گودرز و بهرام و کاووس شاه ۵۹۲

بران خرمی بر یکی خارستان
همی بوم و بر سازد و شارستان ۵۹۳

فرنگیس را کاخهای بلند
برآورد و دارد همی ارجمند ۵۹۴

چو بینی به خوبی فراوان بگوی
به چشم بزرگی نگه کن به روی ۵۹۵

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه
نشینند پیشت ز ایران گروه ۵۹۶

بدانگه که یاد من آید به دست
چو خوردی به شادی بباید نشست ۵۹۷

یکی هدیه آرای بسیار مر
ز دینار وز اسب و زرین کمر ۵۹۸

همان گوهر و تخت و دیبای چین
همان یاره و گرز و تیغ و نگین ۵۹۹

ز گستردنیها و از بوی و رنگ
ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ ۶۰۰

فرنگیس را هدیه بر همچنین
برو با زبانی پر از آفرین ۶۰۱

اگر آب دارد ترا میزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان ۶۰۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۶۰۲
کانال گوهرین در ایتا
۱۷۸۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۸ - هیونی بیاراست کاووس شاه
گوهر بعدی:بخش ۱۰ - نگه کرد گرسیوز نامدار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.