هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان شاهنامه فردوسی است که به ماجرای گیو و کیخسرو میپردازد. گیو، یکی از پهلوانان ایرانی، به دنبال کیخسرو، فرزند سیاوش، میرود تا او را به ایران بازگرداند. در این راه، گیو با دشواریها و نبردهای بسیاری روبرو میشود و سرانجام کیخسرو را مییابد. پس از آن، آنها به همراه فرنگیس، مادر کیخسرو، به سمت ایران حرکت میکنند. در راه، با لشکر توران مواجه میشوند و گیو به تنهایی با آنها میجنگد و پیروز میشود. در نهایت، کیخسرو به ایران بازمیگردد و به تخت پادشاهی مینشیند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مضامین حماسی و نبرد است که ممکن است برای کودکان کمسنوسال مناسب نباشد. همچنین، زبان شعرگونه و پیچیدهی آن نیاز به درک ادبی بالاتری دارد که بیشتر مناسب نوجوانان و بزرگسالان است.
بخش ۱۸ - بسا رنجها کز جهان دیدهاند
بسا رنجها کز جهان دیدهاند
ز بهر بزرگی پسندیدهاند ۱
سرانجام بستر جز از خاک نیست
ازو بهره زهرست و تریاک نیست ۲
چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا بر نهی تاج آز ۳
همان آز را زیر خاک آوری
سرش را سر اندر مغاک آوری ۴
ترا زین جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهر دیگر کس است ۵
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد ۶
برو نیز شادی سرآید همی
سرش زیر گرد اندر آید همی ۷
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن ۸
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس ۹
کنون ای خردمند بیدار دل
مشو در گمان پای درکش ز گل ۱۰
ترا کردگارست پروردگار
توی بنده و کردهٔ کردگار ۱۱
چو گردن به اندیشه زیر آوری
ز هستی مکن پرسش و داوری ۱۲
نشاید خور و خواب با آن نشست
که خستو نباشد بیزدان که هست ۱۳
دلش کور باشد سرش بیخرد
خردمندش از مردمان نشمرد ۱۴
ز هستی نشانست بر آب و خاک
ز دانش منش را مکن در مغاک ۱۵
توانا و دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست ۱۶
جهان آفرید و مکان و زمان
پی پشهٔ خرد و پیل گران ۱۷
چو سالار ترکان به دل گفت من
به بیشی برآرم سر از انجمن ۱۸
چنان شاهزاده جوان را بکشت
ندانست جز گنج و شمشیر پشت ۱۹
هم از پشت او روشن کردگار
درختی برآورد یازان به بار ۲۰
که با او بگفت آنک جز تو کس است
که اندر جهان کردگار او بس است ۲۱
خداوند خورشید و کیوان و ماه
کزویست پیروزی و دستگاه ۲۲
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی ۲۳
جز از رای و فرمان او راه نیست
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست ۲۴
پسر را بفرمود گودرز پیر
به توران شدن کار را ناگریز ۲۵
به فرمان او گیو بسته میان
بیامد به کردار شیر ژیان ۲۶
همی تاخت تا مرز توران رسید
هر آنکس که در راه تنها بدید ۲۷
زبان را به ترکی بیاراستی
ز کیخسرو از وی نشان خواستی ۲۸
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی ۲۹
به خم کمندش بیاویختی
سبک از برش خاک بربیختی ۳۰
بدان تا نداند کسی راز او
همان نشنود نام و آواز او ۳۱
یکی را همی برد با خویشتن
ورا رهنمون بود زان انجمن ۳۲
همی رفت بیدار با او به راه
برو راز نگشاد تا چندگاه ۳۳
بدو گفت روزی که اندر جهان
سخن پرسم از تو یکی در نهان ۳۴
گر ایدونک یابم ز تو راستی
بشویی به دانش دل از کاستی ۳۵
ببخشم ترا هرچ خواهی ز من
ندارم دریغ از تو پرمایه تن ۳۶
چنین داد پاسخ که دانش بسست
ولیکن پراگنده با هر کسست ۳۷
اگر زانک پرسیم هست آگهی
ز پاسخ زبان را نیابی تهی ۳۸
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست
بباید به من برگشادنت راست ۳۹
چنین داد پاسخ که نشنیدهام
چنین نام هرگز نپرسیدهام ۴۰
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون
بزد تیغ و انداختش سرنگون ۴۱
به توران همی رفت چون بیهشان
مگر یابد از شاه جایی نشان ۴۲
چنین تا برآمد برین هفت سال
میان سوده از تیغ و بند دوال ۴۳
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
گیا خوردن باره و آب شور ۴۴
همی گشت گرد بیابان و کوه
به رنج و به سختی و دور از گروه ۴۵
چنان بد که روزی پراندیشه بود
به پیشش یکی بارور بیشه بود ۴۶
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و مرد را دل به غم ۴۷
زمین سبز و چشمه پر از آب دید
همی جای آرامش و خواب دید ۴۸
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
بخفت و همی بر دل اندیشه داشت ۴۹
همی گفت مانا که دیو پلید
بر پهلوان بد که آن خواب دید ۵۰
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان
چه دارم همی خویشتن را کشان ۵۱
کنون گر به رزماند یاران من
به بزم اندرون غمگساران من ۵۲
یکی نامجوی و یکی شادروز
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز ۵۳
همی برفشانم به خیره روان
خمیدست پشتم چو خم کمان ۵۴
همانا که خسرو ز مادر نزاد
وگر زاد دادش زمانه به باد ۵۵
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر
انوشه کسی کاو بمیرد به زهر ۵۶
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
همی گشت شه را کنان خواستار ۵۷
یکی چشمهای دید تابان ز دور
یکی سرو بالا دل آرام پور ۵۸
یکی جام پر می گرفته به چنگ
به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ ۵۹
ز بالای او فرهٔ ایزدی
پدید آمد و رایت بخردی ۶۰
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج
نشستست بر سر ز پیروزه تاج ۶۱
همی بوی مهر آمد از روی او
همی زیب تاج آمد از موی او ۶۲
به دل گفت گیو این به جز شاه نیست
چنین چهره جز در خور گاه نیست ۶۳
پیاده بدو تیز بنهاد روی
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوی ۶۴
گره سست شد بر در رنج او
پدید آمد آن نامور گنج او ۶۵
چو کیخسرو از چشمه او را بدید
بخندید و شادان دلش بردمید ۶۶
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست
بدین مرز خود زین نشان نیونیست ۶۷
مرا کرد خواهد همی خواستار
به ایران برد تا کند شهریار ۶۸
چو آمد برش گیو بردش نماز
بدو گفت کای نامور سرافراز ۶۹
برانم که پور سیاوش توی
ز تخم کیانی و کیخسروی ۷۰
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که تو گیو گودرزی ای نامدار ۷۱
بدو گفت گیو ای سر راستان
ز گودرز با تو که زد داستان ۷۲
ز کشواد و گیوت که داد آگهی
که با خرمی بادی و فرهی ۷۳
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد
مرا مادر این از پدر یاد کرد ۷۴
که از فر یزدان گشادی سخن
بدانگه که اندرزش آمد به بن ۷۵
همی گفت با نامور مادرم
کز ایدر چه آید ز بد بر سرم ۷۶
سرانجام کیخسرو آید پدید
بجا آورد بندها را کلید ۷۷
بدانگه که گردد جهاندار نیو
ز ایران بیاید سرافراز گیو ۷۸
مر او را سوی تخت ایران برد
بر نامداران و شیران برد ۷۹
جهان را به مردی به پای آورد
همان کین ما را بجای آورد ۸۰
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان ۸۱
نشان سیاوش پدیدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود ۸۲
تو بگشای و بنمای بازو به من
نشان تو پیداست بر انجمن ۸۳
برهنه تن خویش بنمود شاه
نگه کرد گیو آن نشان سیاه ۸۴
که میراث بود از گه کیقباد
درستی بدان بد کیان را نژاد ۸۵
چو گیو آن نشان دید بردش نماز
همی ریخت آب و همی گفت راز ۸۶
گرفتش به بر شهریار زمین
ز شادی برو بر گرفت آفرین ۸۷
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نیکخواه ۸۸
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
سرافراز و بیدار و فرخنده پی ۸۹
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مراگر نمودی سراسر بهشت ۹۰
همان هفت کشور به شاهنشهی
نهاد بزرگی و تاج مهی ۹۱
نبودی دل من بدین خرمی
که روی تو دیدم به توران ز می ۹۲
که داند به گیتی که من زندهام
به خاکم و گر بتش افگندهام ۹۳
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت
به شادی و خوبی سرآورد بخت ۹۴
برفتند زان بیشه هر دو به راه
بپرسید خسرو ز کاووس شاه ۹۵
وزان هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او ۹۶
همی گفت با شاه یکسر سخن
که دادار گیتی چه افگند بن ۹۷
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز ۹۸
ز کاووس کش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بی پای و پر ۹۹
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی
سراسر به ویرانی آورد روی ۱۰۰
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت ۱۰۱
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز ۱۰۲
مرا چون پدر باش و با کس مگوی
ببین تا زمانه چه آرد به روی ۱۰۳
سپهبد نشست از بر اسپ گیو
پیاده همی رفت بر پیش نیو ۱۰۴
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ
هر آنکس که پیش آمدی بیدرنگ ۱۰۵
زدی گیو بیدار دل گردنش
به زیر گل و خاک کردی تنش ۱۰۶
برفتند سوی سیاووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد ۱۰۷
فرنگیس را نیز کردند یار
نهانی بران بر نهادند کار ۱۰۸
که هر سه به راه اندر آرند روی
نهان از دلیران پرخاشجوی ۱۰۹
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم ۱۱۰
ازین آگهی یابد افراسیاب
نسازد بخورد و نیازد به خواب ۱۱۱
بیاید به کردار دیو سپید
دل از جان شیرین شود ناامید ۱۱۲
یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کسی آشکار و نهان ۱۱۳
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
همه مرز ما جای آهرمنست ۱۱۴
تو ای بافرین شاه فرزند من
نگر تا نیوشی یکی پند من ۱۱۵
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
برانگیزد آتش ز آباد بوم ۱۱۶
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور
به یکسو ز راه سواران تور ۱۱۷
همان جویبارست و آب روان
که از دیدنش تازه گردد روان ۱۱۸
تو بر گیر زین و لگام سیاه
برو سوی آن مرغزاران پگاه ۱۱۹
چو خورشید بر تیغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود ۱۲۰
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آید سوی جویبار ۱۲۱
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام ۱۲۲
چو آیی برش نیک بنمای چهر
بیارای و ببسای رویش به مهر ۱۲۳
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
برو تیره شد روی روز سپید ۱۲۴
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را ۱۲۵
همی باش بر کوه و در مرغزار
چو کیخسرو آید ترا خواستار ۱۲۶
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
ز دشمن زمین را به نعلت بروب ۱۲۷
نشست از بر اسپ سالار نیو
پیاده همی رفت بر پیش گیو ۱۲۸
بدان تند بالا نهادند روی
چنان چون بود مردم چارهجوی ۱۲۹
فسیله چو آمد به تنگی فراز
بخوردند سیراب و گشتند باز ۱۳۰
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۱۳۱
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ ۱۳۲
همی داشت در آبخور پای خویش
از آنجا که بد دست ننهاد پیش ۱۳۳
چو کیخسرو او را به آرام یافت
بپویید و با زین سوی او شتافت ۱۳۴
بمالید بر چشم او دست و روی
بر و یال ببسود و بشخود موی ۱۳۵
لگامش بدو داد و زین بر نهاد
بسی از پدر کرد با درد یاد ۱۳۶
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هیون گران ۱۳۷
به کردار باد هوا بردمید
بپرید وز گیو شد ناپدید ۱۳۸
غمی شد دل گیو و خیره بماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند ۱۳۹
همی گفت کاهرمن چارهجوی
یکی بارگی گشت و بنمود روی ۱۴۰
کنون جان خسرو شد و رنج من
همین رنج بد در جهان گنج من ۱۴۱
چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه
گران کرد باز آن عنان سیاه ۱۴۲
همی بود تاپیش او رفت گیو
چنین گفت بیدار دل شاه نیو ۱۴۳
که شاید که اندیشهٔ پهلوان
کنم آشکارا به روشن روان ۱۴۴
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
سزد کاشکارا بود بر تو راز ۱۴۵
تو از ایزدی فر و برز کیان
به موی اندر آیی ببینی میان ۱۴۶
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد
یکی بر دل اندیشه آمدت یاد ۱۴۷
چنین بود اندیشهٔ پهلوان
که اهریمن آمد بر این جوان ۱۴۸
کنون رفت و رنج مرا باد کرد
دل شاد من سخت ناشاد کرد ۱۴۹
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو
همی آفرین خواند بر شاه نیو ۱۵۰
که روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد ۱۵۱
که با برز و اورندی و رای و فر
ترا داد داور هنر با گهر ۱۵۲
ز بالا به ایوان نهادند روی
پراندیشه مغز و روان راهجوی ۱۵۳
چو نزد فرنگیس رفتند باز
سخن رفت چندی ز راه دارز ۱۵۴
بدان تا نهانی بود کارشان
نباشد کسی آگه از رازشان ۱۵۵
فرنگیس چون روی بهزاد دید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۱۵۶
دو رخ را به یال و برش بر نهاد
ز درد سیاوش بسی کرد یاد ۱۵۷
چو آب دو دیده پراگنده کرد
سبک سر سوی گنج آگنده کرد ۱۵۸
به ایوان یکی گنج بودش نهان
نبد زان کسی آگه اندر جهان ۱۵۹
یکی گنج آگنده دینار بود
زره بود و یاقوت بسیار بود ۱۶۰
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تیغ و گرز گران ۱۶۱
در گنج بگشاد پیش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر ۱۶۲
چنین گفت با گیو کای برده رنج
ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج ۱۶۳
ز دینار وز گوهر شاهوار
ز یاقوت وز تاج گوهرنگار ۱۶۴
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان ۱۶۵
همه پاسبانیم و گنج آن تست
فدی کردن جان و رنج آن تست ۱۶۶
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت ۱۶۷
جهان پیش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد ۱۶۸
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاووش نیو ۱۶۹
ز گوهر که پرمایهتر یافتند
ببردند چندانک برتافتند ۱۷۰
همان ترگ و پرمایه برگستوان
سلیحی که بود از در پهلوان ۱۷۱
سر گنج را شاه کرد استوار
به راه بیابان برآراست کار ۱۷۲
چو این کرده شد برنهادند زین
بران باد پایان باآفرین ۱۷۳
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد
برفتند هر سه به کردار باد ۱۷۴
سران سوی ایران نهادند گرم
نهانی چنان چون بود نرم نرم ۱۷۵
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی
که خسرو به ایران نهادست روی ۱۷۶
نماند این سخن یک زمان در نهفت
کس آمد به نزدیک پیران بگفت ۱۷۷
که آمد ز ایران سرافراز گیو
به نزدیک بیدار دل شاه نیو ۱۷۸
سوی شهر ایران نهادند روی
فرنگیس و شاه و گو جنگجوی ۱۷۹
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۸۰
ز گردان گزین کرد کلباد را
چو نستیهن و گرد پولاد را ۱۸۱
بفرمود تا ترک سیصد سوار
برفتند تازان بران کارزار ۱۸۲
سر گیو بر نیزه سازید گفت
فرنگیس را خاک باید نهفت ۱۸۳
ببندید کیخسرو شوم را
بداختر پی او بر و بوم را ۱۸۴
سپاهی برین گونه گرد و جوان
برفتند بیدار دو پهلوان ۱۸۵
فرنگیس با رنج دیده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر ۱۸۶
ز پیمودن راه و رنج شبان
جهانجوی را گیو بد پاسبان ۱۸۷
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم ۱۸۸
به برگستوان اندرون اسپ گیو
چنان چون بود ساز مردان نیو ۱۸۹
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ ۱۹۰
چو از دور گرد سپه را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۱۹۱
خروشی برآورد برسان ابر
که تاریک شد مغز و چشم هژبر ۱۹۲
میان سواران بیامد چو گرد
ز پرخاش او خاک شد لاژورد ۱۹۳
زمانی به خنجر زمانی به گرز
همی ریخت آهن ز بالای برز ۱۹۴
ازان زخم گوپال گیو دلیر
سران را همی شد سر از جنگ سیر ۱۹۵
دل گیو خندان شد از زور خشم
که چون چشمه بودیش دریا به چشم ۱۹۶
ازان پس گرفتندش اندر میان
چنان لشکری همچو شیر ژیان ۱۹۷
ز نیزه نیستان شد آوردگاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه ۱۹۸
غمی شد دل شیر در نیستان
ز خون نیستان کرد چون میستان ۱۹۹
ازیشان بیفگند بسیار گیو
ستوه آمدند آن سواران ز نیو ۲۰۰
به نستیهن گرد کلباد گفت
که این کوه خاراست نه یال و سفت ۲۰۱
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزدیک پیران گردن فراز ۲۰۲
همه غار و هامون پر از کشته بود
ز خون خاک چون ارغوان گشته بود ۲۰۳
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر
پر از خون بر و چنگ برسان شیر ۲۰۴
بدو گفت کای شاه دل شاد دار
خرد را ز اندیشه آزاد دار ۲۰۵
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ
چو کلباد و نستیهن تیز چنگ ۲۰۶
چنان بازگشتند آن کس که زیست
که بر یال و برشان بباید گریست ۲۰۷
گذشته ز رستم به ایران سوار
ندانم که با من کند کارزار ۲۰۸
ازو شاد شد خسرو پاکدین
ستودش فراوان و کرد آفرین ۲۰۹
بخوردند چیزی کجا یافتند
سوی راه بی راه بشتافتند ۲۱۰
چو ترکان به نزدیک پیران شدند
چنان خسته و زار و گریان شدند ۲۱۱
برآشفت پیران به کلباد گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت ۲۱۲
چه کردید با گیو و خسرو کجاست
سخن بر چه سانست برگوی راست ۲۱۳
بدو گفت کلباد کای پهلوان
به پیش تو گر برگشایم زبان ۲۱۴
که گیو دلاور به گردان چه کرد
دلت سیر گردد به دشت نبرد ۲۱۵
فراوان به لشکر مرا دیدهای
نبرد مرا هم پسندیدهای ۲۱۶
همانا که گوپال بیش از هزار
گرفتی ز دست من آن نامدار ۲۱۷
سرش ویژه گفتی که سندان شدست
بر و ساعدش پیل دندان شدست ۲۱۸
من آورد رستم بسی دیدهام
ز جنگ آوران نیز بشنیدهام ۲۱۹
به زخمش ندیدم چنین پایدار
نه در کوشش و پیچش کارزار ۲۲۰
همی هر زمان تیز و جوشان بدی
به نوی چو پیلی خروشان بدی ۲۲۱
برآشفت پیران بدو گفت بس
که ننگست ازین یاد کردن به کس ۲۲۲
نه از یک سوارست چندین سخن
تو آهنگ آورد مردان مکن ۲۲۳
تو رفتی و نستیهن نامور
سپاهی به کردار شیران نر ۲۲۴
کنون گیو را ساختی پیل مست
میان یلان گشت نام تو پست ۲۲۵
چو زین یابد افراسیاب آگهی
بیندازد آن تاج شاهنشهی ۲۲۶
که دو پهلوان دلیر و سوار
چنین لشکری از در کارزار ۲۲۷
ز پیش سواری نمودید پشت
بسی از دلیران ترکان بکشت ۲۲۸
گواژه بسی باشدت بافسوس
نه مرد نبردی و گوپال و کوس ۲۲۹
ز بهر بزرگی پسندیدهاند ۱
سرانجام بستر جز از خاک نیست
ازو بهره زهرست و تریاک نیست ۲
چو دانی که ایدر نمانی دراز
به تارک چرا بر نهی تاج آز ۳
همان آز را زیر خاک آوری
سرش را سر اندر مغاک آوری ۴
ترا زین جهان شادمانی بس است
کجا رنج تو بهر دیگر کس است ۵
تو رنجی و آسان دگر کس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد ۶
برو نیز شادی سرآید همی
سرش زیر گرد اندر آید همی ۷
ز روز گذر کردن اندیشه کن
پرستیدن دادگر پیشه کن ۸
بترس از خدا و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس ۹
کنون ای خردمند بیدار دل
مشو در گمان پای درکش ز گل ۱۰
ترا کردگارست پروردگار
توی بنده و کردهٔ کردگار ۱۱
چو گردن به اندیشه زیر آوری
ز هستی مکن پرسش و داوری ۱۲
نشاید خور و خواب با آن نشست
که خستو نباشد بیزدان که هست ۱۳
دلش کور باشد سرش بیخرد
خردمندش از مردمان نشمرد ۱۴
ز هستی نشانست بر آب و خاک
ز دانش منش را مکن در مغاک ۱۵
توانا و دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست ۱۶
جهان آفرید و مکان و زمان
پی پشهٔ خرد و پیل گران ۱۷
چو سالار ترکان به دل گفت من
به بیشی برآرم سر از انجمن ۱۸
چنان شاهزاده جوان را بکشت
ندانست جز گنج و شمشیر پشت ۱۹
هم از پشت او روشن کردگار
درختی برآورد یازان به بار ۲۰
که با او بگفت آنک جز تو کس است
که اندر جهان کردگار او بس است ۲۱
خداوند خورشید و کیوان و ماه
کزویست پیروزی و دستگاه ۲۲
خداوند هستی و هم راستی
نخواهد ز تو کژی و کاستی ۲۳
جز از رای و فرمان او راه نیست
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست ۲۴
پسر را بفرمود گودرز پیر
به توران شدن کار را ناگریز ۲۵
به فرمان او گیو بسته میان
بیامد به کردار شیر ژیان ۲۶
همی تاخت تا مرز توران رسید
هر آنکس که در راه تنها بدید ۲۷
زبان را به ترکی بیاراستی
ز کیخسرو از وی نشان خواستی ۲۸
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی
تنش را ز جان زود کردی تهی ۲۹
به خم کمندش بیاویختی
سبک از برش خاک بربیختی ۳۰
بدان تا نداند کسی راز او
همان نشنود نام و آواز او ۳۱
یکی را همی برد با خویشتن
ورا رهنمون بود زان انجمن ۳۲
همی رفت بیدار با او به راه
برو راز نگشاد تا چندگاه ۳۳
بدو گفت روزی که اندر جهان
سخن پرسم از تو یکی در نهان ۳۴
گر ایدونک یابم ز تو راستی
بشویی به دانش دل از کاستی ۳۵
ببخشم ترا هرچ خواهی ز من
ندارم دریغ از تو پرمایه تن ۳۶
چنین داد پاسخ که دانش بسست
ولیکن پراگنده با هر کسست ۳۷
اگر زانک پرسیم هست آگهی
ز پاسخ زبان را نیابی تهی ۳۸
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست
بباید به من برگشادنت راست ۳۹
چنین داد پاسخ که نشنیدهام
چنین نام هرگز نپرسیدهام ۴۰
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون
بزد تیغ و انداختش سرنگون ۴۱
به توران همی رفت چون بیهشان
مگر یابد از شاه جایی نشان ۴۲
چنین تا برآمد برین هفت سال
میان سوده از تیغ و بند دوال ۴۳
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
گیا خوردن باره و آب شور ۴۴
همی گشت گرد بیابان و کوه
به رنج و به سختی و دور از گروه ۴۵
چنان بد که روزی پراندیشه بود
به پیشش یکی بارور بیشه بود ۴۶
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و مرد را دل به غم ۴۷
زمین سبز و چشمه پر از آب دید
همی جای آرامش و خواب دید ۴۸
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
بخفت و همی بر دل اندیشه داشت ۴۹
همی گفت مانا که دیو پلید
بر پهلوان بد که آن خواب دید ۵۰
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان
چه دارم همی خویشتن را کشان ۵۱
کنون گر به رزماند یاران من
به بزم اندرون غمگساران من ۵۲
یکی نامجوی و یکی شادروز
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز ۵۳
همی برفشانم به خیره روان
خمیدست پشتم چو خم کمان ۵۴
همانا که خسرو ز مادر نزاد
وگر زاد دادش زمانه به باد ۵۵
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر
انوشه کسی کاو بمیرد به زهر ۵۶
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
همی گشت شه را کنان خواستار ۵۷
یکی چشمهای دید تابان ز دور
یکی سرو بالا دل آرام پور ۵۸
یکی جام پر می گرفته به چنگ
به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ ۵۹
ز بالای او فرهٔ ایزدی
پدید آمد و رایت بخردی ۶۰
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج
نشستست بر سر ز پیروزه تاج ۶۱
همی بوی مهر آمد از روی او
همی زیب تاج آمد از موی او ۶۲
به دل گفت گیو این به جز شاه نیست
چنین چهره جز در خور گاه نیست ۶۳
پیاده بدو تیز بنهاد روی
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوی ۶۴
گره سست شد بر در رنج او
پدید آمد آن نامور گنج او ۶۵
چو کیخسرو از چشمه او را بدید
بخندید و شادان دلش بردمید ۶۶
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست
بدین مرز خود زین نشان نیونیست ۶۷
مرا کرد خواهد همی خواستار
به ایران برد تا کند شهریار ۶۸
چو آمد برش گیو بردش نماز
بدو گفت کای نامور سرافراز ۶۹
برانم که پور سیاوش توی
ز تخم کیانی و کیخسروی ۷۰
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که تو گیو گودرزی ای نامدار ۷۱
بدو گفت گیو ای سر راستان
ز گودرز با تو که زد داستان ۷۲
ز کشواد و گیوت که داد آگهی
که با خرمی بادی و فرهی ۷۳
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد
مرا مادر این از پدر یاد کرد ۷۴
که از فر یزدان گشادی سخن
بدانگه که اندرزش آمد به بن ۷۵
همی گفت با نامور مادرم
کز ایدر چه آید ز بد بر سرم ۷۶
سرانجام کیخسرو آید پدید
بجا آورد بندها را کلید ۷۷
بدانگه که گردد جهاندار نیو
ز ایران بیاید سرافراز گیو ۷۸
مر او را سوی تخت ایران برد
بر نامداران و شیران برد ۷۹
جهان را به مردی به پای آورد
همان کین ما را بجای آورد ۸۰
بدو گفت گیو ای سر سرکشان
ز فر بزرگی چه داری نشان ۸۱
نشان سیاوش پدیدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود ۸۲
تو بگشای و بنمای بازو به من
نشان تو پیداست بر انجمن ۸۳
برهنه تن خویش بنمود شاه
نگه کرد گیو آن نشان سیاه ۸۴
که میراث بود از گه کیقباد
درستی بدان بد کیان را نژاد ۸۵
چو گیو آن نشان دید بردش نماز
همی ریخت آب و همی گفت راز ۸۶
گرفتش به بر شهریار زمین
ز شادی برو بر گرفت آفرین ۸۷
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نیکخواه ۸۸
بدو گفت گیو ای جهاندار کی
سرافراز و بیدار و فرخنده پی ۸۹
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مراگر نمودی سراسر بهشت ۹۰
همان هفت کشور به شاهنشهی
نهاد بزرگی و تاج مهی ۹۱
نبودی دل من بدین خرمی
که روی تو دیدم به توران ز می ۹۲
که داند به گیتی که من زندهام
به خاکم و گر بتش افگندهام ۹۳
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت
به شادی و خوبی سرآورد بخت ۹۴
برفتند زان بیشه هر دو به راه
بپرسید خسرو ز کاووس شاه ۹۵
وزان هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او ۹۶
همی گفت با شاه یکسر سخن
که دادار گیتی چه افگند بن ۹۷
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز ۹۸
ز کاووس کش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بی پای و پر ۹۹
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی
سراسر به ویرانی آورد روی ۱۰۰
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به کردار آتش رخش برفروخت ۱۰۱
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز ۱۰۲
مرا چون پدر باش و با کس مگوی
ببین تا زمانه چه آرد به روی ۱۰۳
سپهبد نشست از بر اسپ گیو
پیاده همی رفت بر پیش نیو ۱۰۴
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ
هر آنکس که پیش آمدی بیدرنگ ۱۰۵
زدی گیو بیدار دل گردنش
به زیر گل و خاک کردی تنش ۱۰۶
برفتند سوی سیاووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد ۱۰۷
فرنگیس را نیز کردند یار
نهانی بران بر نهادند کار ۱۰۸
که هر سه به راه اندر آرند روی
نهان از دلیران پرخاشجوی ۱۰۹
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم ۱۱۰
ازین آگهی یابد افراسیاب
نسازد بخورد و نیازد به خواب ۱۱۱
بیاید به کردار دیو سپید
دل از جان شیرین شود ناامید ۱۱۲
یکی را ز ما زنده اندر جهان
نبیند کسی آشکار و نهان ۱۱۳
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
همه مرز ما جای آهرمنست ۱۱۴
تو ای بافرین شاه فرزند من
نگر تا نیوشی یکی پند من ۱۱۵
که گر آگهی یابد آن مرد شوم
برانگیزد آتش ز آباد بوم ۱۱۶
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور
به یکسو ز راه سواران تور ۱۱۷
همان جویبارست و آب روان
که از دیدنش تازه گردد روان ۱۱۸
تو بر گیر زین و لگام سیاه
برو سوی آن مرغزاران پگاه ۱۱۹
چو خورشید بر تیغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود ۱۲۰
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آید سوی جویبار ۱۲۱
به بهزاد بنمای زین و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام ۱۲۲
چو آیی برش نیک بنمای چهر
بیارای و ببسای رویش به مهر ۱۲۳
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
برو تیره شد روی روز سپید ۱۲۴
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را ۱۲۵
همی باش بر کوه و در مرغزار
چو کیخسرو آید ترا خواستار ۱۲۶
ورا بارگی باش و گیتی بکوب
ز دشمن زمین را به نعلت بروب ۱۲۷
نشست از بر اسپ سالار نیو
پیاده همی رفت بر پیش گیو ۱۲۸
بدان تند بالا نهادند روی
چنان چون بود مردم چارهجوی ۱۲۹
فسیله چو آمد به تنگی فراز
بخوردند سیراب و گشتند باز ۱۳۰
نگه کرد بهزاد و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۱۳۱
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ ۱۳۲
همی داشت در آبخور پای خویش
از آنجا که بد دست ننهاد پیش ۱۳۳
چو کیخسرو او را به آرام یافت
بپویید و با زین سوی او شتافت ۱۳۴
بمالید بر چشم او دست و روی
بر و یال ببسود و بشخود موی ۱۳۵
لگامش بدو داد و زین بر نهاد
بسی از پدر کرد با درد یاد ۱۳۶
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هیون گران ۱۳۷
به کردار باد هوا بردمید
بپرید وز گیو شد ناپدید ۱۳۸
غمی شد دل گیو و خیره بماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند ۱۳۹
همی گفت کاهرمن چارهجوی
یکی بارگی گشت و بنمود روی ۱۴۰
کنون جان خسرو شد و رنج من
همین رنج بد در جهان گنج من ۱۴۱
چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه
گران کرد باز آن عنان سیاه ۱۴۲
همی بود تاپیش او رفت گیو
چنین گفت بیدار دل شاه نیو ۱۴۳
که شاید که اندیشهٔ پهلوان
کنم آشکارا به روشن روان ۱۴۴
بدو گفت گیو ای شه سرفراز
سزد کاشکارا بود بر تو راز ۱۴۵
تو از ایزدی فر و برز کیان
به موی اندر آیی ببینی میان ۱۴۶
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد
یکی بر دل اندیشه آمدت یاد ۱۴۷
چنین بود اندیشهٔ پهلوان
که اهریمن آمد بر این جوان ۱۴۸
کنون رفت و رنج مرا باد کرد
دل شاد من سخت ناشاد کرد ۱۴۹
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو
همی آفرین خواند بر شاه نیو ۱۵۰
که روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو کنده باد ۱۵۱
که با برز و اورندی و رای و فر
ترا داد داور هنر با گهر ۱۵۲
ز بالا به ایوان نهادند روی
پراندیشه مغز و روان راهجوی ۱۵۳
چو نزد فرنگیس رفتند باز
سخن رفت چندی ز راه دارز ۱۵۴
بدان تا نهانی بود کارشان
نباشد کسی آگه از رازشان ۱۵۵
فرنگیس چون روی بهزاد دید
شد از آب دیده رخش ناپدید ۱۵۶
دو رخ را به یال و برش بر نهاد
ز درد سیاوش بسی کرد یاد ۱۵۷
چو آب دو دیده پراگنده کرد
سبک سر سوی گنج آگنده کرد ۱۵۸
به ایوان یکی گنج بودش نهان
نبد زان کسی آگه اندر جهان ۱۵۹
یکی گنج آگنده دینار بود
زره بود و یاقوت بسیار بود ۱۶۰
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تیغ و گرز گران ۱۶۱
در گنج بگشاد پیش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر ۱۶۲
چنین گفت با گیو کای برده رنج
ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج ۱۶۳
ز دینار وز گوهر شاهوار
ز یاقوت وز تاج گوهرنگار ۱۶۴
ببوسید پیشش زمین پهلوان
بدو گفت کای مهتر بانوان ۱۶۵
همه پاسبانیم و گنج آن تست
فدی کردن جان و رنج آن تست ۱۶۶
زمین از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زاید همی خوب و زشت ۱۶۷
جهان پیش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد ۱۶۸
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاووش نیو ۱۶۹
ز گوهر که پرمایهتر یافتند
ببردند چندانک برتافتند ۱۷۰
همان ترگ و پرمایه برگستوان
سلیحی که بود از در پهلوان ۱۷۱
سر گنج را شاه کرد استوار
به راه بیابان برآراست کار ۱۷۲
چو این کرده شد برنهادند زین
بران باد پایان باآفرین ۱۷۳
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد
برفتند هر سه به کردار باد ۱۷۴
سران سوی ایران نهادند گرم
نهانی چنان چون بود نرم نرم ۱۷۵
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی
که خسرو به ایران نهادست روی ۱۷۶
نماند این سخن یک زمان در نهفت
کس آمد به نزدیک پیران بگفت ۱۷۷
که آمد ز ایران سرافراز گیو
به نزدیک بیدار دل شاه نیو ۱۷۸
سوی شهر ایران نهادند روی
فرنگیس و شاه و گو جنگجوی ۱۷۹
چو بشنید پیران غمی گشت سخت
بلرزید برسان برگ درخت ۱۸۰
ز گردان گزین کرد کلباد را
چو نستیهن و گرد پولاد را ۱۸۱
بفرمود تا ترک سیصد سوار
برفتند تازان بران کارزار ۱۸۲
سر گیو بر نیزه سازید گفت
فرنگیس را خاک باید نهفت ۱۸۳
ببندید کیخسرو شوم را
بداختر پی او بر و بوم را ۱۸۴
سپاهی برین گونه گرد و جوان
برفتند بیدار دو پهلوان ۱۸۵
فرنگیس با رنج دیده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر ۱۸۶
ز پیمودن راه و رنج شبان
جهانجوی را گیو بد پاسبان ۱۸۷
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم ۱۸۸
به برگستوان اندرون اسپ گیو
چنان چون بود ساز مردان نیو ۱۸۹
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ ۱۹۰
چو از دور گرد سپه را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید ۱۹۱
خروشی برآورد برسان ابر
که تاریک شد مغز و چشم هژبر ۱۹۲
میان سواران بیامد چو گرد
ز پرخاش او خاک شد لاژورد ۱۹۳
زمانی به خنجر زمانی به گرز
همی ریخت آهن ز بالای برز ۱۹۴
ازان زخم گوپال گیو دلیر
سران را همی شد سر از جنگ سیر ۱۹۵
دل گیو خندان شد از زور خشم
که چون چشمه بودیش دریا به چشم ۱۹۶
ازان پس گرفتندش اندر میان
چنان لشکری همچو شیر ژیان ۱۹۷
ز نیزه نیستان شد آوردگاه
بپوشید دیدار خورشید و ماه ۱۹۸
غمی شد دل شیر در نیستان
ز خون نیستان کرد چون میستان ۱۹۹
ازیشان بیفگند بسیار گیو
ستوه آمدند آن سواران ز نیو ۲۰۰
به نستیهن گرد کلباد گفت
که این کوه خاراست نه یال و سفت ۲۰۱
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزدیک پیران گردن فراز ۲۰۲
همه غار و هامون پر از کشته بود
ز خون خاک چون ارغوان گشته بود ۲۰۳
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر
پر از خون بر و چنگ برسان شیر ۲۰۴
بدو گفت کای شاه دل شاد دار
خرد را ز اندیشه آزاد دار ۲۰۵
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ
چو کلباد و نستیهن تیز چنگ ۲۰۶
چنان بازگشتند آن کس که زیست
که بر یال و برشان بباید گریست ۲۰۷
گذشته ز رستم به ایران سوار
ندانم که با من کند کارزار ۲۰۸
ازو شاد شد خسرو پاکدین
ستودش فراوان و کرد آفرین ۲۰۹
بخوردند چیزی کجا یافتند
سوی راه بی راه بشتافتند ۲۱۰
چو ترکان به نزدیک پیران شدند
چنان خسته و زار و گریان شدند ۲۱۱
برآشفت پیران به کلباد گفت
که چونین شگفتی نشاید نهفت ۲۱۲
چه کردید با گیو و خسرو کجاست
سخن بر چه سانست برگوی راست ۲۱۳
بدو گفت کلباد کای پهلوان
به پیش تو گر برگشایم زبان ۲۱۴
که گیو دلاور به گردان چه کرد
دلت سیر گردد به دشت نبرد ۲۱۵
فراوان به لشکر مرا دیدهای
نبرد مرا هم پسندیدهای ۲۱۶
همانا که گوپال بیش از هزار
گرفتی ز دست من آن نامدار ۲۱۷
سرش ویژه گفتی که سندان شدست
بر و ساعدش پیل دندان شدست ۲۱۸
من آورد رستم بسی دیدهام
ز جنگ آوران نیز بشنیدهام ۲۱۹
به زخمش ندیدم چنین پایدار
نه در کوشش و پیچش کارزار ۲۲۰
همی هر زمان تیز و جوشان بدی
به نوی چو پیلی خروشان بدی ۲۲۱
برآشفت پیران بدو گفت بس
که ننگست ازین یاد کردن به کس ۲۲۲
نه از یک سوارست چندین سخن
تو آهنگ آورد مردان مکن ۲۲۳
تو رفتی و نستیهن نامور
سپاهی به کردار شیران نر ۲۲۴
کنون گیو را ساختی پیل مست
میان یلان گشت نام تو پست ۲۲۵
چو زین یابد افراسیاب آگهی
بیندازد آن تاج شاهنشهی ۲۲۶
که دو پهلوان دلیر و سوار
چنین لشکری از در کارزار ۲۲۷
ز پیش سواری نمودید پشت
بسی از دلیران ترکان بکشت ۲۲۸
گواژه بسی باشدت بافسوس
نه مرد نبردی و گوپال و کوس ۲۲۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۹
۸۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۷ - چنان دید گودرز یک شب به خواب
گوهر بعدی:بخش ۱۹ - سواران گزین کرد پیران هزار
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.