هوش مصنوعی: این متن بخشی از داستان شاهنامه فردوسی است که در آن کیخسرو، پسر سیاوش، به ایران بازمی‌گردد و با استقبال بزرگان و پهلوانان ایرانی مواجه می‌شود. گیو، پهلوان ایرانی، نامه‌ای از کیخسرو به گودرز و کاووس شاه می‌رساند. کاووس شاه از بازگشت کیخسرو خوشحال می‌شود و جشن بزرگی برپا می‌کند. در ادامه، اختلافاتی بین طوس و گودرز درباره جانشینی کیخسرو پیش می‌آید و کاووس شاه تصمیم می‌گیرد که با یک آزمون، شایسته‌ترین فرد را برای جانشینی انتخاب کند. در نهایت، طوس و فریبرز به دژ بهمن فرستاده می‌شوند تا توانایی‌های خود را در نبرد با اهریمن نشان دهند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم عمیق تاریخی، فرهنگی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، زبان شعرگونه و استفاده از واژگان قدیمی ممکن است برای نوجوانان و بزرگسالان جذاب‌تر و قابل فهم‌تر باشد.

بخش ۲۱ - چو با گیو کیخسرو آمد به زم

چو با گیو کیخسرو آمد به زم
جهان چند ازو شاد و چندی دژم ۱

نوندی به هر سو برافگند گیو
یکی نامه از شاه وز گیو نیو ۲

که آمد ز توران جهاندار شاد
سر تخمهٔ نامور کیقباد ۳

فرستادهٔ بختیار و سوار
خردمند و بینادل و دوستدار ۴

گزین کرد ازان نامداران زم
بگفت آنچ بشنید از بیش و کم ۵

بدو گفت ایدر برو به اصفهان
بر نیو گودرز کشوادگان ۶

بگویش که کیخسرو آمد به زم
که بادی نجست از بر او دژم ۷

یکی نامه نزدیک کاووس شاه
فرستاده‌ای چست بگرفت راه ۸

هیونان کفک افگن بادپای
بجستند برسان آتش ز جای ۹

فرستادهٔ گیو روشن روان
نخستین بیامد بر پهلوان ۱۰

پیامش همی گفت و نامه بداد
جهان پهلوان نامه بر سر نهاد ۱۱

ز بهر سیاووش ببارید آب
همی کرد نفرین بر افراسیاب ۱۲

فرستاده شد نزد کاووس کی
ز یال هیونان بپالود خوی ۱۳

چو آمد به نزدیک کاووس شاه
ز شادی خروش آمد از بارگاه ۱۴

خبر شد به گیتی که فرزند شاه
جهانجوی کیخسرو آمد ز راه ۱۵

سپهبد فرستاده را پیش خواند
بران نامهٔ گیو گوهر فشاند ۱۶

جهانی به شادی بیاراستند
بهر جای رامشگران خواستند ۱۷

ازان پس ز کشور مهان جهان
برفتند یکسر سوی اصفهان ۱۸

بیاراست گودرز کاخ بلند
همه دیبهٔ خسروانی فگند ۱۹

یکی تخت بنهاد پیکر به زر
بدو اندرون چند گونه گهر ۲۰

یکی تاج با یاره و گوشوار
یکی طوق پر گوهر شاهوار ۲۱

به زر و به گوهر بیاراست گاه
چنان چون بباید سزاوار شاه ۲۲

سراسر همه شهر آیین ببست
بیاراست میدان و جای نشست ۲۳

مهان سرافراز برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند ۲۴

برفتند هشتاد فرسنگ پیش
پذیره شدندش به آیین خویش ۲۵

چو چشم سپهبد برآمد به شاه
همان گیو را دید با او به راه ۲۶

چو آمد پدیدار با شاه گیو
پیاده شدند آن سواران نیو ۲۷

فرو ریخت از دیدگان آب زرد
ز درد سیاوش بسی یاد کرد ۲۸

ستودش فراوان و کرد آفرین
چنین گفت کای شهریار زمین ۲۹

ز تو چشم بدخواه تو دور باد
روان سیاوش پر از نور باد ۳۰

جهاندار یزدان گوای منست
که دیدار تو رهنمای منست ۳۱

سیاووش را زنده گر دیدمی
بدین گونه از دل نخندیدمی ۳۲

بزرگان ایران همه پیش اوی
یکایک نهادند بر خاک روی ۳۳

وزان جایگه شاد گشتند باز
فروزنده شد بخت گردن فراز ۳۴

ببوسید چشم و سر گیو گفت
که بیرون کشیدی سپهر از نهفت ۳۵

گزارندهٔ خواب و جنگی توی
گه چاره مرد درنگی توی ۳۶

سوی خانهٔ پهلوان آمدند
همه شاد و روشن روان آمدند ۳۷

ببودند یک هفته با می بدست
بیاراسته بزمگاه و نشست ۳۸

به هشتم سوی شهر کاووس شاه
همه شاددل برگرفتند راه ۳۹

چو کیخسرو آمد بر شهریار
جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار ۴۰

بر آیین جهانی شد آراسته
در و بام و دیوار پرخواسته ۴۱

نشسته به هر جای رامشگران
گلاب و می و مشک با زعفران ۴۲

همه یال اسپان پر از مشک و می
درم با شکر ریخته زیر پی ۴۳

چو کاووس کی روی خسرو بدید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید ۴۴

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی
بمالید بر چشم او چشم و روی ۴۵

جوان جهانجوی بردش نماز
گرازان سوی تخت رفتند باز ۴۶

فراوان ز ترکان بپرسید شاه
هم از تخت سالار توران سپاه ۴۷

چنین پاسخ آورد کان کم خرد
به بد روی گیتی همی بسپرد ۴۸

مرا چند ببسود و چندی بگفت
خرد با هنر کردم اندر نهفت ۴۹

بترسیدم از کار و کردار او
بپیچیدم از رنج و تیمار او ۵۰

اگر ویژه ابری شود در بار
کشنده پدر چون بود دوستدار ۵۱

نخواند مرا موبد از آب پاک
که بپرستم او را پدر زیر خاک ۵۲

کنون گیو چندی به سختی ببود
به توران مرا جست و رنج آزمود ۵۳

اگر نیز رنجی نبودی جزین
که با من بیامد ز توران زمین ۵۴

سرافراز دو پهلوان با سپاه
پس ما بیامد چو آتش به راه ۵۵

من آن دیدم از گیو کز پیل مست
نبیند به هندوستان بت پرست ۵۶

گمانی نبردم که هرگز نهنگ
ز دریا بران سان برآید به جنگ ۵۷

ازان پس که پیران بیامد چو شیر
میان بسته و بادپایی به زیر ۵۸

به آب اندر آمد بسان نهنگ
که گفتی زمین را بسوزد به جنگ ۵۹

بینداخت بر یال او بر کمند
سر پهلوان اندر آمد به بند ۶۰

بخواهشگری رفتم ای شهریار
وگرنه به کندی سرش را ز بار ۶۱

بدان کاو ز درد پدر خسته بود
ز بد گفتن ما زبان بسته بود ۶۲

چنین تا لب رود جیحون به جنگ
نیاسود با گرزهٔ گاورنگ ۶۳

سرانجام بگذاشت جیحون به خشم
به آب و کشتی نیفگند چشم ۶۴

کسی را که چون او بود پهلوان
بود جاودان شاد و روشن روان ۶۵

یکی کاخ کشواد بد در صطخر
که آزادگان را بدو بود فخر ۶۶

چو از تخت کاووس برخاستند
به ایوان نو رفتن آراستند ۶۷

همی رفت گودرز با شهریار
چو آمد بدان گلشن زرنگار ۶۸

بر اورنگ زرینش بنشاندند
برو بر بسی آفرین خواندند ۶۹

ببستند گردان ایران کمر
بجز طوس نوذر که پیچید سر ۷۰

که او بود با کوس و زرینه کفش
هم او داشتی کاویانی درفش ۷۱

ازان کار گودرز شد تیز مغز
بر او پیامی فرستاد نغز ۷۲

پیمبر سرافراز گیو دلیر
که چنگ یلان داشت و بازوی شیر ۷۳

بدو گفت با طوس نوذر بگوی
که هنگام شادی بهانه مجوی ۷۴

بزرگان و گردان ایران زمین
همه شاه را خواندند آفرین ۷۵

چرا سر کشی تو به فرمان دیو
نبینی همی فر گیهان خدیو ۷۶

اگر تو بپیچی ز فرمان شاه
مرا با تو کین خیزد و رزمگاه ۷۷

فرستاده گیوست پیغام من
به دستوری نامدار انجمن ۷۸

ز پیش پدر گیو بنمود پشت
دلش پر ز گفتارهای درشت ۷۹

بیامد به طوس سپهبد بگفت
که این رای را با تو دیوست جفت ۸۰

چو بشنید پاسخ چنین داد طوس
که بر ما نه خوبست کردن فسوس ۸۱

به ایران پس از رستم پیلتن
سرافرازتر کس منم ز انجمن ۸۲

نبیره منوچهر شاه دلیر
که گیتی به تیغ اندر آورد زیر ۸۳

همان شیر پرخاشجویم به جنگ
بدرم دل پیل و چنگ پلنگ ۸۴

همی بی من آیین و رای آورید
جهان را به نو کدخدای آورید ۸۵

نباشم بدین کار همداستان
ز خسرو مزن پیش من داستان ۸۶

جهاندار کز تخم افراسیاب
نشانیم بخت اندر آید به خواب ۸۷

نخواهیم شاه از نژاد پشنگ
فسیله نه نیکو بود با پلنگ ۸۸

تو این رنجها را که بردی برست
که خسرو جوانست و کندآورست ۸۹

کسی کاو بود شهریار زمین
هنر باید و گوهر و فر و دین ۹۰

فریبرز کاووس فرزند شاه
سزاوارتر کس به تخت و کلاه ۹۱

بهرسو ز دشمن ندارد نژاد
همش فر و برزست و هم نام و داد ۹۲

دژم گیو برخاست از پیش او
که خام آمدش دانش و کیش او ۹۳

بیامد به گودرز کشواد گفت
که فر و خرد نیست با طوس جفت ۹۴

دو چشمش تو گویی نبیند همی
فریبرز را برگزیند همی ۹۵

برآشفت گودرز و گفت از مهان
همی طوس کم باد اندر جهان ۹۶

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت ۹۷

سواران جنگی ده و دو هزار
برون رفت بر گستوان‌ور سوار ۹۸

وزان رو بیامد سپهدار طوس
ببستند بر کوههٔ پیل کوس ۹۹

ببستند گردان ایران میان
به پیش سپاه اختر کاویان ۱۰۰

چو گودرز را دید و چندان سپاه
کزو تیره شد روی خورشید و ماه ۱۰۱

یکی تخت بر کوههٔ ژنده پیل
ز پیروزه تابان به کردار نیل ۱۰۲

جهانجوی کیسخرو تاج ور
نشسته بران تخت و بسته کمر ۱۰۳

به گرد اندرش ژنده‌پیلان دویست
تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست ۱۰۴

همی تافت زان تخت خسرو چو ماه
ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه ۱۰۵

غمی شد دل طوس و اندیشه کرد
که امروز اگر من بسازم نبرد ۱۰۶

بسی کشته آید ز هر دو سپاه
ز ایران نه برخیزد این کینه‌گاه ۱۰۷

نباشد جز از کام افراسیاب
سر بخت ترکان برآید ز خواب ۱۰۸

بدیشان رسد تخت شاهنشهی
سرآید به ما روزگار مهی ۱۰۹

خردمند مردی و جوینده راه
فرستاد نزدیک کاووس شاه ۱۱۰

که از ما یکی گر برین دشت جنگ
نهد بر کمان پر تیر خدنگ ۱۱۱

یکی کینه خیزد که افراسیاب
هم امشب همی آن ببیند به خواب ۱۱۲

چو بشنید زین‌گونه گفتار شاه
بفرمود تا بازگردد به راه ۱۱۳

بر طوس و گودرز کشوادگان
گزیده سرافراز آزادگان ۱۱۴

که بر درگه آیند بی‌انجمن
چنان چون بباید به نزدیک من ۱۱۵

بشد طوس و گودرز نزدیک شاه
زبان برگشادند بر پیش گاه ۱۱۶

بدو گفت شاه ای خردمند پیر
منه زهر برنده بر جام شیر ۱۱۷

بنه تیغ و بگشای ز آهن میان
نباید کزین سود دارد زیان ۱۱۸

چنین گفت طوس سپهبد به شاه
که گر شاه سیر آید از تخت و گاه ۱۱۹

به فرزند باید که ماند جهان
بزرگی و دیهیم و تخت مهان ۱۲۰

چو فرزند باشد نبیره کلاه
چرا برنهد برنشیند به گاه ۱۲۱

بدو گفت گودرز کای کم خرد
ترا بخرد از مردمان نشمرد ۱۲۲

به گیتی کسی چون سیاوش نبود
چنو راد و آزاد و خامش نبود ۱۲۳

کنون این جهانجوی فرزند اوست
همویست گویی به چهر و به پوست ۱۲۴

گر از تور دارد ز مادر نژاد
هم از تخم شاهی نپیچد ز داد ۱۲۵

به توران و ایران چنو نیو کیست
چنین خام گفتارت از بهر چیست ۱۲۶

دو چشمت نبیند همی چهر او
چنان برز و بالا و آن مهر او ۱۲۷

به جیحون گذر کرد و کشتی نجست
به فر کیانی و رای درست ۱۲۸

بسان فریدون کز اروند رود
گذشت و به کشتی نیامد فرود ۱۲۹

ز مردی و از فرهٔ ایزدی
ازو دور شد چشم و دست بدی ۱۳۰

تو نوذر نژادی نه بیگانه‌ای
پدر تیز بود و تو دیوانه‌ای ۱۳۱

سلیح من ار با منستی کنون
بر و یالت آغشته گشتی به خون ۱۳۲

بدو گفت طوس ای جهاندیده پیر
سخن گوی لیکن همه دلپذیر ۱۳۳

اگر تیغ تو هست سندان شکاف
سنانم به درد دل کوه قاف ۱۳۴

وگر گرز تو هست با سنگ و تاب
خدنگم بدوزد دل آفتاب ۱۳۵

و گر تو ز کشواد داری نژاد
منم طوس نوذر مه و شاهزاد ۱۳۶

بدو گفت گودرز چندین مگوی
که چندین نبینم ترا آب روی ۱۳۷

به کاووس گفت ای جهاندار شاه
تو دل را مگردان ز آیین و راه ۱۳۸

دو فرزند پرمایه را پیش خوان
سزاوار گاهند و هر دو جوان ۱۳۹

ببین تا ز هر دو سزاوار کیست
که با برز و با فرهٔ ایزدیست ۱۴۰

بدو تاج بسپار و دل شاد دار
چو فرزند بینی همی شهریار ۱۴۱

بدو گفت کاووس کاین رای نیست
که فرزند هر دو به دل بر یکیست ۱۴۲

یکی را چو من کرده باشم گزین
دل دیگر از من شود پر ز کین ۱۴۳

یکی کار سازم که هر دو ز من
نگیرند کین اندرین انجمن ۱۴۴

دو فرزند ما را کنون بر دو خیل
بباید شدن تا در اردبیل ۱۴۵

به مرزی که آنجا دژ بهمنست
همه ساله پرخاش آهرمنست ۱۴۶

برنجست ز آهرمن آتش پرست
نباشد بران مرز کس را نشست ۱۴۷

ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ
ندارم ازو تخت شاهی دریغ ۱۴۸

چو بشنید گودرز و طوس این سخن
که افگند سالار هشیار بن ۱۴۹

برین هر دو گشتند همداستان
ندانست ازین به کسی داستان ۱۵۰

برین یک سخن دل بیاراستند
ز پیش جهاندار برخاستند ۱۵۱

چو خورشید برزد سر از برج شیر
سپهر اندر آورد شب را به زیر ۱۵۲

فریبرز با طوس نوذر دمان
به نزدیک شاه آمدند آن زمان ۱۵۳

چنین گفت با شاه هشیار طوس
که من با سپهبد برم پیل و کوس ۱۵۴

همان من کشم کاویانی درفش
رخ لعل دشمن کنم چون بنفش ۱۵۵

کنون همچنین من ز درگاه شاه
بنه برنهم برنشانم سپاه ۱۵۶

پس اندر فریبرز و کوس و درفش
هوا کرده از سم اسپان بنفش ۱۵۷

چو فرزند را فر و برز کیان
بباشد نبیره نبندد میان ۱۵۸

بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش
زمانه نگردد ز آیین خویش ۱۵۹

برای خداوند خورشید و ماه
توان ساخت پیروزی و دستگاه ۱۶۰

فریبرز را گر چنین است رای
تو لشکر بیارای و منشین ز پای ۱۶۱

بشد طوس با کاویانی درفش
به پا اندرون کرده زرینه کفش ۱۶۲

فریبرز کاووس در قلبگاه
به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه ۱۶۳

چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید
زمین همچو آتش همی بردمید ۱۶۴

بشد طوس با لشکری جنگجوی
به تندی سوی دژ نهادند روی ۱۶۵

سر بارهٔ دژ بد اندر هوا
ندیدند جنگ هوا کس روا ۱۶۶

سنانها ز گرمی همی برفروخت
میان زره مرد جنگی بسوخت ۱۶۷

جهان سر به سر گفتی از آتش است
هوا دام آهرمن سرکش است ۱۶۸

سپهبد فریبرز را گفت مرد
به چیزی چو آید به دشت نبرد ۱۶۹

به گرز گران و به تیغ و کمند
بکوشد که آرد به چیزی گزند ۱۷۰

به پیرامن دژ یکی راه نیست
ز آتش کسی را دل ای شاه نیست ۱۷۱

میان زیر جوشن بسوزد همی
تن بارکش برفروزد همی ۱۷۲

بگشتند یک هفته گرد اندرش
بدیده ندیدند جای درش ۱۷۳

به نومیدی از جنگ گشتند باز
نیامد بر از رنج راه دراز ۱۷۴
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۴
کانال گوهرین در ایتا
۷۷۷
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۰ - چو از لشگر آگه شد افراسیاب
گوهر بعدی:بخش ۲۲ - چو آگاهی آمد به آزادگان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.