هوش مصنوعی:
این متن بخشی از شاهنامه فردوسی است که به داستان کیخسرو و رستم میپردازد. در این بخش، کیخسرو به تخت پادشاهی مینشیند و به آبادانی و عدالت در ایران میپردازد. سپس، او با رستم و دیگر پهلوانان برای مقابله با افراسیاب و تورانیان آماده میشود. متن شامل توصیفهای مفصلی از لشکرکشیها، شخصیتها و رویدادهای حماسی است.
رده سنی:
12+
متن شامل مفاهیم پیچیدهتر ادبی و تاریخی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از صحنههای جنگ و توصیفهای حماسی ممکن است برای کودکان کمسنوسال نامناسب باشد.
پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
به پالیز چون برکشد سرو شاخ
سر شاخ سبزش برآید ز کاخ ۱
به بالای او شاد باشد درخت
چو بیندش بینادل و نیکبخت ۲
سزد گر گمانی برد بر سه چیز
کزین سه گذشتی چه چیزست نیز ۳
هنر با نژادست و با گوهر است
سه چیزست و هر سه بهبنداندرست ۴
هنر کی بود تا نباشد گهر
نژاده بسی دیدهای بیهنر ۵
گهر آنک از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود ۶
نژاد آنک باشد ز تخم پدر
سزد کاید از تخم پاکیزه بر ۷
هنر گر بیاموزی از هر کسی
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی ۸
ازین هر سه گوهر بود مایهدار
که زیبا بود خلعت کردگار ۹
چو هر سه بیابی خرد بایدت
شناسندهٔ نیک و بد بایدت ۱۰
چو این چار با یک تن آید بهم
براساید از آز وز رنج و غم ۱۱
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست
وزین بدتر از بخت پتیاره نیست ۱۲
جهانجوی از این چار بد بینیاز
همش بخت سازنده بود از فراز ۱۳
سخن راند گویا بدین داستان
دگر گوید از گفتهٔ باستان ۱۴
کنون بازگردم بغاز کار
که چون بود کردار آن شهریار ۱۵
چو تاج بزرگی بسر برنهاد
ازو شاد شد تاج و او نیز شاد ۱۶
به هر جای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد ۱۷
از ابر بهاران ببارید نم
ز روی زمین زنگ بزدود غم ۱۸
جهان گشت پر سبزه و رود آب
سر غمگنان اندر آمد به خواب ۱۹
زمین چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته ۲۰
چو جم و فریدون بیاراست گاه
ز داد و ز بخشش نیاسود شاه ۲۱
جهان شد پر از خوبی و ایمنی
ز بد بسته شد دست اهریمنی ۲۲
فرستادگان آمد از هر سوی
ز هر نامداری و هر پهلوی ۲۳
پس آگاهی آمد سوی نیمروز
بنزد سپهدار گیتیفروز ۲۴
که خسرو ز توران به ایران رسید
نشست از بر تخت کو را سزید ۲۵
بیاراست رستم به دیدار شاه
ببیند که تا هست زیبای گاه ۲۶
ابا زال، سام نریمان بهم
بزرگان کابل همه بیش و کم ۲۷
سپاهی که شد دشت چون آبنوس
بدرید هر گوش ز اوای کوس ۲۸
سوی شهر ایران گرفتند راه
زواره فرامرز و پیل و سپاه ۲۹
به پیش اندرون زال با انجمن
درفش بنفش از پس پیلتن ۳۰
پس آگاهی آمد بر شهریار
که آمد ز ره پهلوان سوار ۳۱
زواره فرامرز و دستان سام
بزرگان که هستند با جاه و نام ۳۲
دل شاه شد زان سخن شادمان
سراینده را گفت کاباد مان ۳۳
که اویست پروردگار پدر
وزویست پیدا به گیتی هنر ۳۴
بفرمود تا گیو و گودرز و طوس
برفتند با نای رویین و کوس ۳۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
همه برنهادند گردان کلاه ۳۶
یکی لشکر از جای برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند ۳۷
ز پهلو به پهلو پذیره شدند
همه با درفش و تبیره شدند ۳۸
برفتند پیشش به دو روزه راه
چنین پهلوانان و چندین سپاه ۳۹
درفش تهمتن چو آمد پدید
به خورشید گرد سپه بردمید ۴۰
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس
ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس ۴۱
به پیش گو پیلتن راندند
به شادی برو آفرین خواندند ۴۲
گرفتند هر سه ورا در کنار
بپرسید شیراوژن از شهریار ۴۳
ز رستم سوی زال سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند ۴۴
نهادند سوی فرامرز روی
گرفتند شادی به دیدار اوی ۴۵
وزان جایگه سوی شاه آمدند
به دیدار فرخ کلاه آمدند ۴۶
چو خسرو گو پیلتن را بدید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید ۴۷
فرود آمد از تخت و کرد آفرین
تهمتن ببوسید روی زمین ۴۸
به رستم چنین گفت کای پهلوان
همیشه بدی شاد و روشنروان ۴۹
به گیتی خردمند و خامش تویی
که پروردگار سیاوش تویی ۵۰
سر زال زان پس به بر در گرفت
ز بهر پدر دست بر سر گرفت ۵۱
گوان را به تخت مهی برنشاند
بریشان همی نام یزدان بخواند ۵۲
نگه کرد رستم سرو پای اوی
نشست و سخن گفتن و رای اوی ۵۳
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
زکار سیاوش بسی یاد کرد ۵۴
به شاه جهان گفت کای شهریار
جهان را تویی از پدر یادگار ۵۵
ندیدم من اندر جهان تاجور
بدین فر و مانندگی پدر ۵۶
وزان پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و می آراستند ۵۷
جهاندار تا نیمی از شب نخفت
گذشته سخنها همه بازگفت ۵۸
چو خورشید تیغ از میان برکشید
شب تیره گشت از جهان ناپدید ۵۹
تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه ۶۰
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو گرگین و گستهم و بهرام شیر ۶۱
گرانمایگان نزد شاه آمدند
بران نامور بارگاه آمدند ۶۲
به نخچیر شد شهریار جهان
ابا رستم نامور پهلوان ۶۳
ز لشکر برفتند آزادگان
چو گیو و چو گودرز کشوادگان ۶۴
سپاهی که شد تیره خورشید و ماه
همی رفت با یوز و با باز شاه ۶۵
همه بوم ایران سراسر بگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشت ۶۶
هران بوم و برکان نه آباد بود
تبه بود و ویران ز بیداد بود ۶۷
درم داد و آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامدش رنج ۶۸
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت
چنانچون بود خسرو نیک بخت ۶۹
همه بدره و جام و می خواستی
به دینار گیتی بیاراستی ۷۰
وز آنجا سوی شهر دیگر شدی
همی با می و تخت و افسر شدی ۷۱
همی رفت تا آذرابادگان
ابا او بزرگان و آزادگان ۷۲
گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ
بیامد سوی خان آذرگشسپ ۷۳
جهانآفرین را ستایش گرفت
به آتشکده در نیایش گرفت ۷۴
بیامد خرامان ازان جایگاه
نهادند سر سوی کاوس شاه ۷۵
نشستند هر دو به هم شادمان
نبودند جز شادمان یک زمان ۷۶
چو پر شد سر از جام روشنگلاب
به خواب و به آسایش آمد شتاب ۷۷
چو روز درخشان برآورد چاک
بگسترد یاقوت بر تیره خاک ۷۸
جهاندار بنشست و کاوس کی
دو شاه سرافراز و دو نیکپی ۷۹
ابا رستم گرد و دستان به هم
همی گفت کاوس هر بیش و کم ۸۰
از افراسیاب اندر آمد نخست
دو رخ را به خون دو دیده بشست ۸۱
بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد
از ایران سراسر برآورد گرد ۸۲
بسی پهلوانان که بیجان شدند
زن و کودک خرد پیچان شدند ۸۳
بسی شهر بینی ز ایران خراب
تبه گشته از رنج افراسیاب ۸۴
ترا ایزدی هرچ بایدت هست
ز بالا و از دانش و زور دست ۸۵
ز فر تمامی و نیکاختری
ز شاهان به هر گونهای برتری ۸۶
کنون از تو سوگند خواهم یکی
نباید که پیچی ز داد اندکی ۸۷
که پرکین کنی دل ز افراسیاب
دمی آتش اندر نیاری به آب ۸۸
ز خویشی مادر بدو نگروی
نپیچی و گفت کسی نشمری ۸۹
به گنج و فزونی نگیری فریب
همان گر فراز آیدت گر نشیب ۹۰
به تاج و به تخت و نگین و کلاه
به گفتار با او نگردی ز راه ۹۱
بگویم که بنیاد سوگند چیست
خرد را و جان ترا پند چیست ۹۲
بگویی به دادار خورشید و ماه
به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه ۹۳
به فر و به نیکاختر ایزدی
که هرگز نپیچی به سوی بدی ۹۴
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز
منش برز داری و بالای برز ۹۵
چو بشنید زو شهریار جوان
سوی آتش آورد روی و روان ۹۶
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپید و شب لاژورد ۹۷
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه ۹۸
که هرگز نپیچم سوی مهر اوی
نبینم بخواب اندرون چهر اوی ۹۹
یکی خط بنوشت بر پهلوی
به مشکاب بر دفتر خسروی ۱۰۰
گوا بود دستان و رستم برین
بزرگان لشکر همه همچنین ۱۰۱
به زنهار بر دست رستم نهاد
چنان خط و سوگند و آن رسم و داد ۱۰۲
ازان پس همی خوان و می خواستند
ز هر گونه مجلس بیاراستند ۱۰۳
ببودند یک هفته با رود و می
بزرگان به ایوان کاوس کی ۱۰۴
جهاندار هشتم سر و تن بشست
بیاسود و جای نیایش بجست ۱۰۵
به پیش خداوند گردان سپهر
برفت آفرین را بگسترد چهر ۱۰۶
شب تیره تا برکشید آفتاب
خروشان همی بود دیده پرآب ۱۰۷
چنین گفت کای دادگر یک خدای
جهاندار و روزی ده و رهنمای ۱۰۸
به روز جوانی تو کردی رها
مرا بیسپاه از دم اژدها ۱۰۹
تو دانی که سالار توران سپاه
نه پرهیز داند نه شرم گناه ۱۱۰
به ویران و آباد نفرین اوست
دل بیگناهان پر از کین اوست ۱۱۱
به بیداد خون سیاوش بریخت
بدین مرز باران آتش ببیخت ۱۱۲
دل شهریاران پر از بیم اوست
بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست ۱۱۳
به کین پدر بنده را دست گیر
ببخشای بر جان کاوس پیر ۱۱۴
تو دانی که او را بدی گوهرست
همان بدنژادست و افسونگرست ۱۱۵
فراوان بمالید رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین ۱۱۶
وزان جایگه شد سوی تخت باز
بر پهلوانان گردنفراز ۱۱۷
چنین گفت کای نامداران من
جهانگیر و خنجر گزاران من ۱۱۸
بپیمودم این بوم ایران بر اسپ
ازین مرز تا خان آذرگشسپ ۱۱۹
ندیدم کسی را که دلشاد بود
توانگر بد و بومش آباد بود ۱۲۰
همه خستگانند از افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پرآب ۱۲۱
نخستین جگرخسته از وی منم
که پر درد ازویست جان و تنم ۱۲۲
دگر چون نیا شاه آزادمرد
که از دل همی برکشد باد سرد ۱۲۳
به ایران زن و مرد ازو با خروش
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش ۱۲۴
کنون گر همه ویژهٔار منید
به دل سربسر دوستدار منید ۱۲۵
به کین پدر بست خواهم میان
بگردانم این بد ز ایرانیان ۱۲۶
اگر همگنان رای جنگ آورید
بکوشید و رستم پلنگ آورید ۱۲۷
مرا این سخن پیش بیرون شود
ز جنگ یلان کوه هامون شود ۱۲۸
هران خون که آید به کین ریخته
گنهکار او باشد آویخته ۱۲۹
وگر کشته گردد کسی زین سپاه
بهشت بلندش بود جایگاه ۱۳۰
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
همه یکسره رای فرخ نهید ۱۳۱
بدانید کو شد به بد پیشدست
مکافات بد را نشاید نشست ۱۳۲
بزرگان به پاسخ بیاراستند
به درد دل از جای برخاستند ۱۳۳
که ای نامدار جهان شادباش
همیشه ز رنج و غم آزاد باش ۱۳۴
تن و جان ما سربهسر پیش تست
غم و شادمانی کم و بیش تست ۱۳۵
ز مادر همه مرگ را زادهایم
همه بندهایم ارچه آزادهایم ۱۳۶
چو پاسخ چنین یافت از پیلتن
ز طوس و ز گودرز و از انجمن ۱۳۷
رخ شاه شد چون گل ارغوان
که دولت جوان بود و خسرو جوان ۱۳۸
بدیشان فراوان بکرد آفرین
که آباد بادا به گردان زمین ۱۳۹
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
چو از خوشه خورشید بنمود چهر ۱۴۰
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهای بایسته چندی براند ۱۴۱
دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست ۱۴۲
بفرمود موبد به روزی دهان
که گویند نام کهان و مهان ۱۴۳
نخستین ز خویشان کاوس کی
صد و ده سپهبد فگندند پی ۱۴۴
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان ۱۴۵
فریبرز کاوسشان پیش رو
کجا بود پیوستهٔ شاه نو ۱۴۶
گزین کرد هشتاد تن نوذری
همه گرزدار و همه لشکری ۱۴۷
زرسپ سپهبد نگهدارشان
که بردی به هر کار تیمارشان ۱۴۸
که تاج کیان بود و فرزند طوس
خداوند شمشیر و گوپال و کوس ۱۴۹
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
که لشکر به رای وی آباد بود ۱۵۰
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
دلیران کوه و سواران دشت ۱۵۱
فروزندهٔ تاج و تخت کیان
فرازندهٔ اختر کاویان ۱۵۲
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم ۱۵۳
ز خویشان میلاد بد صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایهدار ۱۵۴
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج ۱۵۵
کجا برته بودی نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان ۱۵۶
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
که رویین بدی شاهشان روز جنگ ۱۵۷
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
نگهبان گردان و داماد طوس ۱۵۸
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
که بودند گردان روز نبرد ۱۵۹
گزین گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود ۱۶۰
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ایشان هم او را سپرد ۱۶۱
کنارنگ وز پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین ۱۶۲
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر ۱۶۳
نوشتند بر دفتر شهریار
همه نامشان تا کی آید به کار ۱۶۴
بفرمود کز شهر بیرون شوند
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند ۱۶۵
سر ماه باید که از کرنای
خروش آید و زخم هندی درای ۱۶۶
همه سر سوی رزم توران نهند
همه شادمانی و سوران نهند ۱۶۷
نهادند سر پیش او بر زمین
همه یک به یک خواندند آفرین ۱۶۸
که ما بندگانیم و شاهی تراست
در گاو تا برج ماهی تراست ۱۶۹
به جایی که بودند ز اسپان یله
به لشکر گه آورد یکسر گله ۱۷۰
بفرمود کان کو کمند افگنست
به زرم اندرون گرد و رویین تنست ۱۷۱
به پیش فسیله کمند افگنند
سر بادپایان به بند افگنند ۱۷۲
در گنج دینار بگشاد و گفت
که گنج از بزرگان نشاید نهفت ۱۷۳
گه بخشش و کینهٔ شهریار
شود گنج دینار بر چشمخوار ۱۷۴
به مردان همی گنج و تخت آوریم
به خورشید بار درخت آوریم ۱۷۵
چرا برد باید غم روزگار
که گنج از پی مردم آید به کار ۱۷۶
بزرگان ایران از انجمن
نشسته به پیشش همه تن به تن ۱۷۷
بیاورد صد جامه دیبای روم
همه پیکر از گوهر و زر بوم ۱۷۸
هم از خز و منسوج و هم پرنیان
یکی جام پر گوهر اندر میان ۱۷۹
نهادند پیش سرافراز شاه
چنین گفت شاه جهان با سپاه ۱۸۰
که اینت بهای سر بیبها
پلاشان دژخیم نر اژدها ۱۸۱
کجا پهلوان خواند افراسیاب
به بیداری او شود سیر خواب ۱۸۲
سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد
به لشکر گه ما بروز نبرد ۱۸۳
سبک بیژن گیو بر پای جست
میان کشتن اژدها را ببست ۱۸۴
همه جامه برداشت وان جام زر
به جام اندرون نیز چندی گهر ۱۸۵
بسی آفرین کرد بر شهریار
که خرم بدی تا بود روزگار ۱۸۶
وزانجا بیامد به جای نشست
گرفته چنان جام گوهر به دست ۱۸۷
به گنجور فرمود پس شهریار
که آرد دو صد جامهٔ زرنگار ۱۸۸
صد از خز و دیبا و صد پرنیان
دو گلرخ به زنار بسته میان ۱۸۹
چنین گفت کین هدیه آن را دهم
وزان پس بدو نیز دیگر دهم ۱۹۰
که تاج تژاو آورد پیش من
وگر پیش این نامدار انجمن ۱۹۱
که افراسیابش به سر برنهاد
ورا خواند بیدار و فرخ نژاد ۱۹۲
همان بیژن گیو برجست زود
کجا بود در جنگ برسان دود ۱۹۳
بزد دست و آن هدیهها برگرفت
ازو ماند آن انجمن در شگفت ۱۹۴
بسی آفرین کرد و بنشست شاد
که گیتی به کیخسرو آباد باد ۱۹۵
بفرمود تا با کمر ده غلام
ده اسپ گزیده به زرین ستام ۱۹۶
ز پوشیده رویان ده آراسته
بیاورد موبد چنین خواسته ۱۹۷
چنین گفت بیدار شاه رمه
که اسپان و این خوبرویان همه ۱۹۸
کسی را که چون سر بپیچد تژاو
سزد گر ندارد دل شیر گاو ۱۹۹
پرستندهای دارد او روز جنگ
کز آواز او رام گردد پلنگ ۲۰۰
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو ۲۰۱
یکی ماهرویست نام اسپنوی
سمن پیکر و دلبر و مشک بوی ۲۰۲
نباید زدن چون بیابدش تیغ
که از تیغ باشد چنان رخ دریغ ۲۰۳
به خم کمر ار گرفته کمر
بدان سان بیارد مر او را به بر ۲۰۴
بزد دست بیژن بدان هم به بر
بیامد بر شاه پیروزگر ۲۰۵
به شاه جهان بر ستایش گرفت
جهانآفرین را نیایش گرفت ۲۰۶
بدو شاد شد شهریار بزرگ
چنین گفت کای نامدار سترگ ۲۰۷
چو تو پهلوان یار دشمن مباد
درخشنده جان تو بیتن مباد ۲۰۸
جهاندار از آن پس به گنجور گفت
که ده جام زرین بیار از نهفت ۲۰۹
شمامه نهاده در آن جام زر
ده از نقرهٔ خام با شش گهر ۲۱۰
پر از مشک جامی ز یاقوت زرد
ز پیروزه دیگر یکی لاژورد ۲۱۱
عقیق و زمرد بر او ریخته
به مشک و گلاب آندرآمیخته ۲۱۲
پرستندهای با کمر ده غلام
ده اسپ گرانمایه زرین ستام ۲۱۳
چنین گفت کین هدیه آن را که تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو ۲۱۴
سرش را بدین بارگاه آورد
به پیش دلاور سپاه آورد ۲۱۵
ببر زد بدین گیو گودرز دست
میان رزم آن پهلوان را ببست ۲۱۶
گرانمایه خوبان و آن خواسته
ببردند پیش وی آراسته ۲۱۷
همی خواند بر شهریار آفرین
که بی تو مبادا کلاه و نگین ۲۱۸
وزان پس به گنجور فرمود شاه
که ده جام زرین بنه پیش گاه ۲۱۹
برو ریز دینار و مشک و گهر
یکی افسری خسروی با کمر ۲۲۰
چنین گفت کین هدیه آن را که رنج
ندارد دریغ از پی نام و گنج ۲۲۱
از ایدر شود تا در کاسه رود
دهد بر روان سیاوش درود ۲۲۲
ز هیزم یکی کوه بیند بلند
فزونست بالای او ده کمند ۲۲۳
چنان خواست کان ره کسی نسپرد
از ایران به توران کسی نگذرد ۲۲۴
دلیری از ایران بباید شدن
همه کاسه رود آتش اندر زدن ۲۲۵
بدان تا گر آنجا بود رزمگاه
پس هیزم اندر نماند سپاه ۲۲۶
همان گیو گفت این شکار منست
برافروختن کوه کار منست ۲۲۷
اگر لشکر آید نترسم ز رزم
برزم اندرون کرگس آرم ببزم ۲۲۸
«ره لشکر از برف آسان کنم
دل ترک از آن هراسان کنم» ۲۲۹
همه خواسته گیو را داد شاه
بدو گفت کای نامدار سپاه ۲۳۰
که بی تیغ تو تاج روشن مباد
چنین باد و بی بت برهمن مباد ۲۳۱
بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ
که گنجور پیش آورد بیدرنگ ۲۳۲
هم از گنج صد دانه خوشاب جست
که آب فسردست گفتی درست ۲۳۳
ز پرده پرستار پنج آورید
سر جعد از افسر شده ناپدید ۲۳۴
چنین گفت کین هدیه آن را سزاست
که برجان پاکش خرد پادشاست ۲۳۵
دلیرست و بینا دل و چربگوی
نه برتابد از شیر در جنگ روی ۲۳۶
پیامی برد نزد افراسیاب
ز بیمش نیارد بدیده در آب ۲۳۷
ز گفتار او پاسخ آرد بمن
که دانید از این نامدار انجمن ۲۳۸
بیازید گرگین میلاد دست
بدان راه رفتن میان راببست ۲۳۹
پرستار و آن جامهٔ زرنگار
بیاورد با گوهر شاهوار ۲۴۰
ابر شهریار آفرین کرد و گفت
که با جان خسرو خرد باد جفت ۲۴۱
چو روی زمین گشت چون پر زاغ
ز افراز کوه اندر آمد چراغ ۲۴۲
سپهبد بیامد بایوان خویش
برفتند گردان سوی خان خویش ۲۴۳
می آورد و رامشگران را بخواند
همه شب همی زر و گوهر فشاند ۲۴۴
چو از روز شد کوه چون سندروس
بابر اندر آمد خروش خروس ۲۴۵
تهمتن بیامد به درگاه شاه
ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه ۲۴۶
زواره فرامرز با او بهم
همی رفت هر گونه از بیش و کم ۲۴۷
چنین گفت رستم به شاه زمین
که ای نامبردار باآفرین ۲۴۸
بزاولستان در یکی شهر بود
کزان بوم و بر تور را بهر بود ۲۴۹
منوچهر کرد آن ز ترکان تهی
یکی خوب جایست با فرهی ۲۵۰
چو کاوس شد بیدل و پیرسر
بیفتاد ازو نام شاهی و فر ۲۵۱
همی باژ و ساوش بتوران برند
سوی شاه ایران همی ننگرند ۲۵۲
فراوان بدان مرز پیلست و گنج
تن بیگناهان از ایشان برنج ۲۵۳
ز بس کشتن و غارت و تاختن
سر از باژ ترکان برافراختن ۲۵۴
کنون شهریاری بایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست ۲۵۵
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
فرستاد با پهلوانی سترگ ۲۵۶
اگر باژ نزدیک شاه آورند
وگر سر بدین بارگاه آورند ۲۵۷
چو آن مرز یکسر بدست آوریم
بتوران زمین بر شکست آوریم ۲۵۸
برستم چنین پاسخ آورد شاه
که جاوید بادی که اینست راه ۲۵۹
ببین تا سپه چند باید بکار
تو بگزین از این لشکر نامدار ۲۶۰
زمینی که پیوستهٔ مرز تست
بهای زمین درخور ارز تست ۲۶۱
فرامرز را ده سپاهی گران
چنان چون بباید ز جنگآوران ۲۶۲
گشاده شود کار بر دست اوی
بکام نهنگان رسد شصت اوی ۲۶۳
رخ پهلوان گشت ازان آبدار
بسی آفرین خواند بر شهریار ۲۶۴
بفرمود خسرو بسالار بار
که خوان از خورشگر کند خواستار ۲۶۵
می آورد و رامشگران را بخواند
وز آواز بلبل همی خیره ماند ۲۶۶
سران با فرامرز و با پیلتن
همی باده خوردند بر یاسمن ۲۶۷
غریونده نای و خروشنده چنگ
بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ ۲۶۸
همه تازهروی و همه شاددل
ز درد و غمان گشته آزاددل ۲۶۹
ز هرگونه گفتارها راندند
سخنهای شاهان بسی خواندند ۲۷۰
که هر کس که در شاهی او داد داد
شود در دو گیتی ز کردار شاد ۲۷۱
همان شاه بیدادگر در جهان
نکوهیده باشد بنزد مهان ۲۷۲
به گیتی بماند از او نام بد
همان پیش یزدان سرانجام بد ۲۷۳
کسی را که پیشه به جز داد نیست
چنو در دو گیتی دگر شاد نیست ۲۷۴
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
سراینده آمد ز گفتن ستوه ۲۷۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
رده برکشیدند بر بارگاه ۲۷۶
ببستند بر پیل رویینه خم
برآمد خروشیدن گاودم ۲۷۷
نهادند بر کوههٔ پیل تخت
ببار آمد آن خسروانی درخت ۲۷۸
بیامد نشست از بر پیل شاه
نهاده بسر بر ز گوهر کلاه ۲۷۹
یکی طوق پر گوهر شاهوار
فروهشته از تاج دو گوشوار ۲۸۰
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل
زمین شد بکردار دریای نیل ۲۸۱
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد
سیه شد زمین آسمان لاژورد ۲۸۲
تو گفتی بدام اندرست آفتاب
وگر گشت خم سپهر اندر آب ۲۸۳
همی چشم روشن عنانرا ندید
سپهر و ستاره سنان را ندید ۲۸۴
ز دریای ساکن چو برخاست موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج ۲۸۵
سراپرده بردند ز ایوان بدشت
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت ۲۸۶
همی زد میان سپه پیل گام
ابا زنگ زرین و زرین ستام ۲۸۷
یکی مهره در جام بر دست شاه
بکیوان رسیده خروش سپاه ۲۸۸
چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدی مهره بر جام و بستی کمر ۲۸۹
نبودی بهر پادشاهی روا
نشستن مگر بر در پادشا ۲۹۰
ازان نامور خسرو سرکشان
چنین بود در پادشاهی نشان ۲۹۱
همی بود بر پیل در پهن دشت
بدان تا سپه پیش او برگذشت ۲۹۲
نخستین فریبرز بد پیش رو
که بگذشت پیش جهاندار نو ۲۹۳
ابا گرز و با تاج و زرینه کفش
پس پشت خورشید پیکر درفش ۲۹۴
یکی بارهای برنشسته سمند
بفتراک بر حلقه کرده کمند ۲۹۵
همی رفت با باد و با برز و فر
سپاهش همه غرقه در سیم و زر ۲۹۶
برو آفرین کرد شاه جهان
که بیشی ترا باد و فر مهان ۲۹۷
بهر کار بخت تو پیروز باد
بباز آمدن باد پیروز و شاد ۲۹۸
پس شاه گودرز کشواد بود
که با جوشن و گرز پولاد بود ۲۹۹
درفش از پس پشت او شیر بود
که جنگش بگرز و بشمشیر بود ۳۰۰
بچپ بر همی رفت رهام نیو
سوی راستش چون سرافراز گیو ۳۰۱
پس پشت شیدوش یل با درفش
زمین گشته از شیر پیکر بنفش ۳۰۲
هزار از پس پشت آن سرفراز
عناندار با نیزههای دراز ۳۰۳
یکی گرگ پیکر درفشی سیاه
پس پشت گیو اندرون با سپاه ۳۰۴
درفش جهانجوی رهام ببر
که بفراخته بود سر تا بابر ۳۰۵
پس بیژن اندر درفشی دگر
پرستارفش بر سرش تاج زر ۳۰۶
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
از ایشان نبد جای بر پهن دشت ۳۰۷
پس هر یک اندر دگرگون درفش
جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش ۳۰۸
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست
سر سروران زیر شمشیر اوست ۳۰۹
چو آمد بنزدیکی تخت شاه
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه ۳۱۰
بگودرز و بر شاه کرد آفرین
چه بر گیو و بر لشکرش همچنین ۳۱۱
پس پشت گودرز گستهم بود
که فرزند بیدار گژدهم بود ۳۱۲
یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ
کمان یار او بود و تیر خدنگ ۳۱۳
ز بازوش پیکان بزندان بدی
همی در دل سنگ و سندان بدی ۳۱۴
ابا لشکری گشن و آراسته
پر از گرز و شمشیر و پر خواسته ۳۱۵
یکی ماهپیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش ۳۱۶
همی خواند بر شهریار آفرین
ازو شاد شد شاه ایرانزمین ۳۱۷
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش ۳۱۸
یکی گرزدار از نژاد همای
براهی که جستیش بودی بپای ۳۱۹
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ ۳۲۰
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید ۳۲۱
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ ۳۲۲
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار ۳۲۳
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل ۳۲۴
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین ۳۲۵
ازان پس درآمد سپاهی گران
همه نامداران جوشنوران ۳۲۶
سپاهی کز ایشان جهاندار شاه
همی بود شادان دل و نیکخواه ۳۲۷
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کزو لشکر خسرو آباد بود ۳۲۸
سپه را بکردار پروردگار
بهر جای بودی به هر کار یار ۳۲۹
یکی پیکرآهو درفش از برش
بدان سایهٔ آهو اندر سرش ۳۳۰
سپاهش همه تیغ هندی بدست
زره سغدی زین ترکی نشست ۳۳۱
چو دید آن نشست و سر گاه نو
بسی آفرین خواند بر شاه نو ۳۳۲
گرازه سر تخمهٔ گیوگان
همی رفت پرخاشجوی و ژگان ۳۳۳
درفشی پس پشت پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزمساز ۳۳۴
سواران جنگی و مردان دشت
بسی آفرین کرد و اندر گذشت ۳۳۵
ازان شادمان شد که بودش پسند
بزین اندرون حلقههای کمند ۳۳۶
دمان از پسش زنگهٔ شاوران
بشد با دلیران و کنداوران ۳۳۷
درفشی پس پشت پیکرهمای
سپاهی چو کوه رونده ز جای ۳۳۸
هرانکس که از شهر بغداد بود
که با نیزه و تیغ و پولاد بود ۳۳۹
همه برگذشتند زیر همای
سپهبد همی داشت بر پیل جای ۳۴۰
بسی زنگه بر شاه کرد آفرین
بران برز و بالا و تیغ و نگین ۳۴۱
ز پشت سپهبد فرامرز بود
که با فر و با گرز و باارز بود ۳۴۲
ابا کوس و پیل و سپاهی گران
همه رزم جویان و کنداوران ۳۴۳
ز کشمیر وز کابل و نیمروز
همه سرفرازان گیتیفروز ۳۴۴
درفشی کجا چون دلاور پدر
که کس را ز رستم نبودی گذر ۳۴۵
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتی ز بند آمدستی رها ۳۴۶
بیامد بسان درختی ببار
یکی آفرین خواند بر شهریار ۳۴۷
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با او بسی پند یاد ۳۴۸
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن ۳۴۹
تو فرزند بیداردل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی ۳۵۰
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست ۳۵۱
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ ۳۵۲
بهر جایگه یار درویش باش
همه رادبا مردم خویش باش ۳۵۳
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و اندهگسار تو کیست ۳۵۴
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی ۳۵۵
ترا دادم این پادشاهی بدار
بهر جای خیره مکن کارزار ۳۵۶
مشو در جوانی خریدار گنج
ببی رنج کس هیچ منمای رنج ۳۵۷
مجو ایمنی در سرای فسوس
که گه سندروسست و گاه آبنوس ۳۵۸
ز تو نام باید که ماند بلند
نگر دل نداری بگیتی نژند ۳۵۹
مرا و ترا روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همی بشمرد ۳۶۰
دلت شاد باید تن و جان درست
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست ۳۶۱
جهانآفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد ۳۶۲
چو بشنید پند جهاندار نو
پیاده شد از بارهٔ تیزرو ۳۶۳
زمین را ببوسید و بردش نماز
بتابید سر سوی راه دراز ۳۶۴
بسی آفرین خواند بر شاه نو
که هر دم فزون باش چون ماه نو ۳۶۵
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همی مغزش از رفتن او بتفت ۳۶۶
بیاموختش بزم و رزم و خرد
همی خواست کش روز رامش برد ۳۶۷
پر از درد از آن جایگه بازگشت
بسوی سراپرده آمد ز دشت ۳۶۸
سپهبد فرود آمد از پیل مست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست ۳۶۹
گرازان بیامد به پردهسرای
سری پر ز باد و دلی پر ز رای ۳۷۰
چو رستم بیامد بیاورد می
بجام بزرگ اندر افگند پی ۳۷۱
همی گفت شادی ترا مایه بس
بفردا نگوید خردمند کس ۳۷۲
کجا سلم و تور و فریدون کجاست
همه ناپدیدند با خاک راست ۳۷۳
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم
بدل بر همی آرزو بشکنیم ۳۷۴
سرانجام زو بهره خاکست و بس
رهایی نیابد ز او هیچ کس ۳۷۵
شب تیره سازیم با جام می
چو روشن شود بشمرد روز پی ۳۷۶
بگوییم تا برکشد نای طوس
تبیره برآرند با بوق و کوس ۳۷۷
ببینیم تا دست گردان سپهر
بدین جنگ سوی که یازد بمهر ۳۷۸
بکوشیم وز کوشش ما چه سود
کز آغاز بود آنچ بایست بود ۳۷۹
سر شاخ سبزش برآید ز کاخ ۱
به بالای او شاد باشد درخت
چو بیندش بینادل و نیکبخت ۲
سزد گر گمانی برد بر سه چیز
کزین سه گذشتی چه چیزست نیز ۳
هنر با نژادست و با گوهر است
سه چیزست و هر سه بهبنداندرست ۴
هنر کی بود تا نباشد گهر
نژاده بسی دیدهای بیهنر ۵
گهر آنک از فر یزدان بود
نیازد به بد دست و بد نشنود ۶
نژاد آنک باشد ز تخم پدر
سزد کاید از تخم پاکیزه بر ۷
هنر گر بیاموزی از هر کسی
بکوشی و پیچی ز رنجش بسی ۸
ازین هر سه گوهر بود مایهدار
که زیبا بود خلعت کردگار ۹
چو هر سه بیابی خرد بایدت
شناسندهٔ نیک و بد بایدت ۱۰
چو این چار با یک تن آید بهم
براساید از آز وز رنج و غم ۱۱
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست
وزین بدتر از بخت پتیاره نیست ۱۲
جهانجوی از این چار بد بینیاز
همش بخت سازنده بود از فراز ۱۳
سخن راند گویا بدین داستان
دگر گوید از گفتهٔ باستان ۱۴
کنون بازگردم بغاز کار
که چون بود کردار آن شهریار ۱۵
چو تاج بزرگی بسر برنهاد
ازو شاد شد تاج و او نیز شاد ۱۶
به هر جای ویرانی آباد کرد
دل غمگنان از غم آزاد کرد ۱۷
از ابر بهاران ببارید نم
ز روی زمین زنگ بزدود غم ۱۸
جهان گشت پر سبزه و رود آب
سر غمگنان اندر آمد به خواب ۱۹
زمین چون بهشتی شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته ۲۰
چو جم و فریدون بیاراست گاه
ز داد و ز بخشش نیاسود شاه ۲۱
جهان شد پر از خوبی و ایمنی
ز بد بسته شد دست اهریمنی ۲۲
فرستادگان آمد از هر سوی
ز هر نامداری و هر پهلوی ۲۳
پس آگاهی آمد سوی نیمروز
بنزد سپهدار گیتیفروز ۲۴
که خسرو ز توران به ایران رسید
نشست از بر تخت کو را سزید ۲۵
بیاراست رستم به دیدار شاه
ببیند که تا هست زیبای گاه ۲۶
ابا زال، سام نریمان بهم
بزرگان کابل همه بیش و کم ۲۷
سپاهی که شد دشت چون آبنوس
بدرید هر گوش ز اوای کوس ۲۸
سوی شهر ایران گرفتند راه
زواره فرامرز و پیل و سپاه ۲۹
به پیش اندرون زال با انجمن
درفش بنفش از پس پیلتن ۳۰
پس آگاهی آمد بر شهریار
که آمد ز ره پهلوان سوار ۳۱
زواره فرامرز و دستان سام
بزرگان که هستند با جاه و نام ۳۲
دل شاه شد زان سخن شادمان
سراینده را گفت کاباد مان ۳۳
که اویست پروردگار پدر
وزویست پیدا به گیتی هنر ۳۴
بفرمود تا گیو و گودرز و طوس
برفتند با نای رویین و کوس ۳۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
همه برنهادند گردان کلاه ۳۶
یکی لشکر از جای برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند ۳۷
ز پهلو به پهلو پذیره شدند
همه با درفش و تبیره شدند ۳۸
برفتند پیشش به دو روزه راه
چنین پهلوانان و چندین سپاه ۳۹
درفش تهمتن چو آمد پدید
به خورشید گرد سپه بردمید ۴۰
خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس
ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس ۴۱
به پیش گو پیلتن راندند
به شادی برو آفرین خواندند ۴۲
گرفتند هر سه ورا در کنار
بپرسید شیراوژن از شهریار ۴۳
ز رستم سوی زال سام آمدند
گشاده دل و شادکام آمدند ۴۴
نهادند سوی فرامرز روی
گرفتند شادی به دیدار اوی ۴۵
وزان جایگه سوی شاه آمدند
به دیدار فرخ کلاه آمدند ۴۶
چو خسرو گو پیلتن را بدید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید ۴۷
فرود آمد از تخت و کرد آفرین
تهمتن ببوسید روی زمین ۴۸
به رستم چنین گفت کای پهلوان
همیشه بدی شاد و روشنروان ۴۹
به گیتی خردمند و خامش تویی
که پروردگار سیاوش تویی ۵۰
سر زال زان پس به بر در گرفت
ز بهر پدر دست بر سر گرفت ۵۱
گوان را به تخت مهی برنشاند
بریشان همی نام یزدان بخواند ۵۲
نگه کرد رستم سرو پای اوی
نشست و سخن گفتن و رای اوی ۵۳
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
زکار سیاوش بسی یاد کرد ۵۴
به شاه جهان گفت کای شهریار
جهان را تویی از پدر یادگار ۵۵
ندیدم من اندر جهان تاجور
بدین فر و مانندگی پدر ۵۶
وزان پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و می آراستند ۵۷
جهاندار تا نیمی از شب نخفت
گذشته سخنها همه بازگفت ۵۸
چو خورشید تیغ از میان برکشید
شب تیره گشت از جهان ناپدید ۵۹
تبیره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان کلاه ۶۰
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر
چو گرگین و گستهم و بهرام شیر ۶۱
گرانمایگان نزد شاه آمدند
بران نامور بارگاه آمدند ۶۲
به نخچیر شد شهریار جهان
ابا رستم نامور پهلوان ۶۳
ز لشکر برفتند آزادگان
چو گیو و چو گودرز کشوادگان ۶۴
سپاهی که شد تیره خورشید و ماه
همی رفت با یوز و با باز شاه ۶۵
همه بوم ایران سراسر بگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشت ۶۶
هران بوم و برکان نه آباد بود
تبه بود و ویران ز بیداد بود ۶۷
درم داد و آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامدش رنج ۶۸
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت
چنانچون بود خسرو نیک بخت ۶۹
همه بدره و جام و می خواستی
به دینار گیتی بیاراستی ۷۰
وز آنجا سوی شهر دیگر شدی
همی با می و تخت و افسر شدی ۷۱
همی رفت تا آذرابادگان
ابا او بزرگان و آزادگان ۷۲
گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ
بیامد سوی خان آذرگشسپ ۷۳
جهانآفرین را ستایش گرفت
به آتشکده در نیایش گرفت ۷۴
بیامد خرامان ازان جایگاه
نهادند سر سوی کاوس شاه ۷۵
نشستند هر دو به هم شادمان
نبودند جز شادمان یک زمان ۷۶
چو پر شد سر از جام روشنگلاب
به خواب و به آسایش آمد شتاب ۷۷
چو روز درخشان برآورد چاک
بگسترد یاقوت بر تیره خاک ۷۸
جهاندار بنشست و کاوس کی
دو شاه سرافراز و دو نیکپی ۷۹
ابا رستم گرد و دستان به هم
همی گفت کاوس هر بیش و کم ۸۰
از افراسیاب اندر آمد نخست
دو رخ را به خون دو دیده بشست ۸۱
بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد
از ایران سراسر برآورد گرد ۸۲
بسی پهلوانان که بیجان شدند
زن و کودک خرد پیچان شدند ۸۳
بسی شهر بینی ز ایران خراب
تبه گشته از رنج افراسیاب ۸۴
ترا ایزدی هرچ بایدت هست
ز بالا و از دانش و زور دست ۸۵
ز فر تمامی و نیکاختری
ز شاهان به هر گونهای برتری ۸۶
کنون از تو سوگند خواهم یکی
نباید که پیچی ز داد اندکی ۸۷
که پرکین کنی دل ز افراسیاب
دمی آتش اندر نیاری به آب ۸۸
ز خویشی مادر بدو نگروی
نپیچی و گفت کسی نشمری ۸۹
به گنج و فزونی نگیری فریب
همان گر فراز آیدت گر نشیب ۹۰
به تاج و به تخت و نگین و کلاه
به گفتار با او نگردی ز راه ۹۱
بگویم که بنیاد سوگند چیست
خرد را و جان ترا پند چیست ۹۲
بگویی به دادار خورشید و ماه
به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه ۹۳
به فر و به نیکاختر ایزدی
که هرگز نپیچی به سوی بدی ۹۴
میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز
منش برز داری و بالای برز ۹۵
چو بشنید زو شهریار جوان
سوی آتش آورد روی و روان ۹۶
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپید و شب لاژورد ۹۷
به خورشید و ماه و به تخت و کلاه
به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه ۹۸
که هرگز نپیچم سوی مهر اوی
نبینم بخواب اندرون چهر اوی ۹۹
یکی خط بنوشت بر پهلوی
به مشکاب بر دفتر خسروی ۱۰۰
گوا بود دستان و رستم برین
بزرگان لشکر همه همچنین ۱۰۱
به زنهار بر دست رستم نهاد
چنان خط و سوگند و آن رسم و داد ۱۰۲
ازان پس همی خوان و می خواستند
ز هر گونه مجلس بیاراستند ۱۰۳
ببودند یک هفته با رود و می
بزرگان به ایوان کاوس کی ۱۰۴
جهاندار هشتم سر و تن بشست
بیاسود و جای نیایش بجست ۱۰۵
به پیش خداوند گردان سپهر
برفت آفرین را بگسترد چهر ۱۰۶
شب تیره تا برکشید آفتاب
خروشان همی بود دیده پرآب ۱۰۷
چنین گفت کای دادگر یک خدای
جهاندار و روزی ده و رهنمای ۱۰۸
به روز جوانی تو کردی رها
مرا بیسپاه از دم اژدها ۱۰۹
تو دانی که سالار توران سپاه
نه پرهیز داند نه شرم گناه ۱۱۰
به ویران و آباد نفرین اوست
دل بیگناهان پر از کین اوست ۱۱۱
به بیداد خون سیاوش بریخت
بدین مرز باران آتش ببیخت ۱۱۲
دل شهریاران پر از بیم اوست
بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست ۱۱۳
به کین پدر بنده را دست گیر
ببخشای بر جان کاوس پیر ۱۱۴
تو دانی که او را بدی گوهرست
همان بدنژادست و افسونگرست ۱۱۵
فراوان بمالید رخ بر زمین
همی خواند بر کردگار آفرین ۱۱۶
وزان جایگه شد سوی تخت باز
بر پهلوانان گردنفراز ۱۱۷
چنین گفت کای نامداران من
جهانگیر و خنجر گزاران من ۱۱۸
بپیمودم این بوم ایران بر اسپ
ازین مرز تا خان آذرگشسپ ۱۱۹
ندیدم کسی را که دلشاد بود
توانگر بد و بومش آباد بود ۱۲۰
همه خستگانند از افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پرآب ۱۲۱
نخستین جگرخسته از وی منم
که پر درد ازویست جان و تنم ۱۲۲
دگر چون نیا شاه آزادمرد
که از دل همی برکشد باد سرد ۱۲۳
به ایران زن و مرد ازو با خروش
ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش ۱۲۴
کنون گر همه ویژهٔار منید
به دل سربسر دوستدار منید ۱۲۵
به کین پدر بست خواهم میان
بگردانم این بد ز ایرانیان ۱۲۶
اگر همگنان رای جنگ آورید
بکوشید و رستم پلنگ آورید ۱۲۷
مرا این سخن پیش بیرون شود
ز جنگ یلان کوه هامون شود ۱۲۸
هران خون که آید به کین ریخته
گنهکار او باشد آویخته ۱۲۹
وگر کشته گردد کسی زین سپاه
بهشت بلندش بود جایگاه ۱۳۰
چه گویید و این را چه پاسخ دهید
همه یکسره رای فرخ نهید ۱۳۱
بدانید کو شد به بد پیشدست
مکافات بد را نشاید نشست ۱۳۲
بزرگان به پاسخ بیاراستند
به درد دل از جای برخاستند ۱۳۳
که ای نامدار جهان شادباش
همیشه ز رنج و غم آزاد باش ۱۳۴
تن و جان ما سربهسر پیش تست
غم و شادمانی کم و بیش تست ۱۳۵
ز مادر همه مرگ را زادهایم
همه بندهایم ارچه آزادهایم ۱۳۶
چو پاسخ چنین یافت از پیلتن
ز طوس و ز گودرز و از انجمن ۱۳۷
رخ شاه شد چون گل ارغوان
که دولت جوان بود و خسرو جوان ۱۳۸
بدیشان فراوان بکرد آفرین
که آباد بادا به گردان زمین ۱۳۹
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
چو از خوشه خورشید بنمود چهر ۱۴۰
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهای بایسته چندی براند ۱۴۱
دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست ۱۴۲
بفرمود موبد به روزی دهان
که گویند نام کهان و مهان ۱۴۳
نخستین ز خویشان کاوس کی
صد و ده سپهبد فگندند پی ۱۴۴
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان ۱۴۵
فریبرز کاوسشان پیش رو
کجا بود پیوستهٔ شاه نو ۱۴۶
گزین کرد هشتاد تن نوذری
همه گرزدار و همه لشکری ۱۴۷
زرسپ سپهبد نگهدارشان
که بردی به هر کار تیمارشان ۱۴۸
که تاج کیان بود و فرزند طوس
خداوند شمشیر و گوپال و کوس ۱۴۹
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
که لشکر به رای وی آباد بود ۱۵۰
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
دلیران کوه و سواران دشت ۱۵۱
فروزندهٔ تاج و تخت کیان
فرازندهٔ اختر کاویان ۱۵۲
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم ۱۵۳
ز خویشان میلاد بد صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایهدار ۱۵۴
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج ۱۵۵
کجا برته بودی نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان ۱۵۶
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
که رویین بدی شاهشان روز جنگ ۱۵۷
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
نگهبان گردان و داماد طوس ۱۵۸
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
که بودند گردان روز نبرد ۱۵۹
گزین گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود ۱۶۰
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ایشان هم او را سپرد ۱۶۱
کنارنگ وز پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین ۱۶۲
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر ۱۶۳
نوشتند بر دفتر شهریار
همه نامشان تا کی آید به کار ۱۶۴
بفرمود کز شهر بیرون شوند
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند ۱۶۵
سر ماه باید که از کرنای
خروش آید و زخم هندی درای ۱۶۶
همه سر سوی رزم توران نهند
همه شادمانی و سوران نهند ۱۶۷
نهادند سر پیش او بر زمین
همه یک به یک خواندند آفرین ۱۶۸
که ما بندگانیم و شاهی تراست
در گاو تا برج ماهی تراست ۱۶۹
به جایی که بودند ز اسپان یله
به لشکر گه آورد یکسر گله ۱۷۰
بفرمود کان کو کمند افگنست
به زرم اندرون گرد و رویین تنست ۱۷۱
به پیش فسیله کمند افگنند
سر بادپایان به بند افگنند ۱۷۲
در گنج دینار بگشاد و گفت
که گنج از بزرگان نشاید نهفت ۱۷۳
گه بخشش و کینهٔ شهریار
شود گنج دینار بر چشمخوار ۱۷۴
به مردان همی گنج و تخت آوریم
به خورشید بار درخت آوریم ۱۷۵
چرا برد باید غم روزگار
که گنج از پی مردم آید به کار ۱۷۶
بزرگان ایران از انجمن
نشسته به پیشش همه تن به تن ۱۷۷
بیاورد صد جامه دیبای روم
همه پیکر از گوهر و زر بوم ۱۷۸
هم از خز و منسوج و هم پرنیان
یکی جام پر گوهر اندر میان ۱۷۹
نهادند پیش سرافراز شاه
چنین گفت شاه جهان با سپاه ۱۸۰
که اینت بهای سر بیبها
پلاشان دژخیم نر اژدها ۱۸۱
کجا پهلوان خواند افراسیاب
به بیداری او شود سیر خواب ۱۸۲
سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد
به لشکر گه ما بروز نبرد ۱۸۳
سبک بیژن گیو بر پای جست
میان کشتن اژدها را ببست ۱۸۴
همه جامه برداشت وان جام زر
به جام اندرون نیز چندی گهر ۱۸۵
بسی آفرین کرد بر شهریار
که خرم بدی تا بود روزگار ۱۸۶
وزانجا بیامد به جای نشست
گرفته چنان جام گوهر به دست ۱۸۷
به گنجور فرمود پس شهریار
که آرد دو صد جامهٔ زرنگار ۱۸۸
صد از خز و دیبا و صد پرنیان
دو گلرخ به زنار بسته میان ۱۸۹
چنین گفت کین هدیه آن را دهم
وزان پس بدو نیز دیگر دهم ۱۹۰
که تاج تژاو آورد پیش من
وگر پیش این نامدار انجمن ۱۹۱
که افراسیابش به سر برنهاد
ورا خواند بیدار و فرخ نژاد ۱۹۲
همان بیژن گیو برجست زود
کجا بود در جنگ برسان دود ۱۹۳
بزد دست و آن هدیهها برگرفت
ازو ماند آن انجمن در شگفت ۱۹۴
بسی آفرین کرد و بنشست شاد
که گیتی به کیخسرو آباد باد ۱۹۵
بفرمود تا با کمر ده غلام
ده اسپ گزیده به زرین ستام ۱۹۶
ز پوشیده رویان ده آراسته
بیاورد موبد چنین خواسته ۱۹۷
چنین گفت بیدار شاه رمه
که اسپان و این خوبرویان همه ۱۹۸
کسی را که چون سر بپیچد تژاو
سزد گر ندارد دل شیر گاو ۱۹۹
پرستندهای دارد او روز جنگ
کز آواز او رام گردد پلنگ ۲۰۰
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو ۲۰۱
یکی ماهرویست نام اسپنوی
سمن پیکر و دلبر و مشک بوی ۲۰۲
نباید زدن چون بیابدش تیغ
که از تیغ باشد چنان رخ دریغ ۲۰۳
به خم کمر ار گرفته کمر
بدان سان بیارد مر او را به بر ۲۰۴
بزد دست بیژن بدان هم به بر
بیامد بر شاه پیروزگر ۲۰۵
به شاه جهان بر ستایش گرفت
جهانآفرین را نیایش گرفت ۲۰۶
بدو شاد شد شهریار بزرگ
چنین گفت کای نامدار سترگ ۲۰۷
چو تو پهلوان یار دشمن مباد
درخشنده جان تو بیتن مباد ۲۰۸
جهاندار از آن پس به گنجور گفت
که ده جام زرین بیار از نهفت ۲۰۹
شمامه نهاده در آن جام زر
ده از نقرهٔ خام با شش گهر ۲۱۰
پر از مشک جامی ز یاقوت زرد
ز پیروزه دیگر یکی لاژورد ۲۱۱
عقیق و زمرد بر او ریخته
به مشک و گلاب آندرآمیخته ۲۱۲
پرستندهای با کمر ده غلام
ده اسپ گرانمایه زرین ستام ۲۱۳
چنین گفت کین هدیه آن را که تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو ۲۱۴
سرش را بدین بارگاه آورد
به پیش دلاور سپاه آورد ۲۱۵
ببر زد بدین گیو گودرز دست
میان رزم آن پهلوان را ببست ۲۱۶
گرانمایه خوبان و آن خواسته
ببردند پیش وی آراسته ۲۱۷
همی خواند بر شهریار آفرین
که بی تو مبادا کلاه و نگین ۲۱۸
وزان پس به گنجور فرمود شاه
که ده جام زرین بنه پیش گاه ۲۱۹
برو ریز دینار و مشک و گهر
یکی افسری خسروی با کمر ۲۲۰
چنین گفت کین هدیه آن را که رنج
ندارد دریغ از پی نام و گنج ۲۲۱
از ایدر شود تا در کاسه رود
دهد بر روان سیاوش درود ۲۲۲
ز هیزم یکی کوه بیند بلند
فزونست بالای او ده کمند ۲۲۳
چنان خواست کان ره کسی نسپرد
از ایران به توران کسی نگذرد ۲۲۴
دلیری از ایران بباید شدن
همه کاسه رود آتش اندر زدن ۲۲۵
بدان تا گر آنجا بود رزمگاه
پس هیزم اندر نماند سپاه ۲۲۶
همان گیو گفت این شکار منست
برافروختن کوه کار منست ۲۲۷
اگر لشکر آید نترسم ز رزم
برزم اندرون کرگس آرم ببزم ۲۲۸
«ره لشکر از برف آسان کنم
دل ترک از آن هراسان کنم» ۲۲۹
همه خواسته گیو را داد شاه
بدو گفت کای نامدار سپاه ۲۳۰
که بی تیغ تو تاج روشن مباد
چنین باد و بی بت برهمن مباد ۲۳۱
بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ
که گنجور پیش آورد بیدرنگ ۲۳۲
هم از گنج صد دانه خوشاب جست
که آب فسردست گفتی درست ۲۳۳
ز پرده پرستار پنج آورید
سر جعد از افسر شده ناپدید ۲۳۴
چنین گفت کین هدیه آن را سزاست
که برجان پاکش خرد پادشاست ۲۳۵
دلیرست و بینا دل و چربگوی
نه برتابد از شیر در جنگ روی ۲۳۶
پیامی برد نزد افراسیاب
ز بیمش نیارد بدیده در آب ۲۳۷
ز گفتار او پاسخ آرد بمن
که دانید از این نامدار انجمن ۲۳۸
بیازید گرگین میلاد دست
بدان راه رفتن میان راببست ۲۳۹
پرستار و آن جامهٔ زرنگار
بیاورد با گوهر شاهوار ۲۴۰
ابر شهریار آفرین کرد و گفت
که با جان خسرو خرد باد جفت ۲۴۱
چو روی زمین گشت چون پر زاغ
ز افراز کوه اندر آمد چراغ ۲۴۲
سپهبد بیامد بایوان خویش
برفتند گردان سوی خان خویش ۲۴۳
می آورد و رامشگران را بخواند
همه شب همی زر و گوهر فشاند ۲۴۴
چو از روز شد کوه چون سندروس
بابر اندر آمد خروش خروس ۲۴۵
تهمتن بیامد به درگاه شاه
ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه ۲۴۶
زواره فرامرز با او بهم
همی رفت هر گونه از بیش و کم ۲۴۷
چنین گفت رستم به شاه زمین
که ای نامبردار باآفرین ۲۴۸
بزاولستان در یکی شهر بود
کزان بوم و بر تور را بهر بود ۲۴۹
منوچهر کرد آن ز ترکان تهی
یکی خوب جایست با فرهی ۲۵۰
چو کاوس شد بیدل و پیرسر
بیفتاد ازو نام شاهی و فر ۲۵۱
همی باژ و ساوش بتوران برند
سوی شاه ایران همی ننگرند ۲۵۲
فراوان بدان مرز پیلست و گنج
تن بیگناهان از ایشان برنج ۲۵۳
ز بس کشتن و غارت و تاختن
سر از باژ ترکان برافراختن ۲۵۴
کنون شهریاری بایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست ۲۵۵
یکی لشکری باید اکنون بزرگ
فرستاد با پهلوانی سترگ ۲۵۶
اگر باژ نزدیک شاه آورند
وگر سر بدین بارگاه آورند ۲۵۷
چو آن مرز یکسر بدست آوریم
بتوران زمین بر شکست آوریم ۲۵۸
برستم چنین پاسخ آورد شاه
که جاوید بادی که اینست راه ۲۵۹
ببین تا سپه چند باید بکار
تو بگزین از این لشکر نامدار ۲۶۰
زمینی که پیوستهٔ مرز تست
بهای زمین درخور ارز تست ۲۶۱
فرامرز را ده سپاهی گران
چنان چون بباید ز جنگآوران ۲۶۲
گشاده شود کار بر دست اوی
بکام نهنگان رسد شصت اوی ۲۶۳
رخ پهلوان گشت ازان آبدار
بسی آفرین خواند بر شهریار ۲۶۴
بفرمود خسرو بسالار بار
که خوان از خورشگر کند خواستار ۲۶۵
می آورد و رامشگران را بخواند
وز آواز بلبل همی خیره ماند ۲۶۶
سران با فرامرز و با پیلتن
همی باده خوردند بر یاسمن ۲۶۷
غریونده نای و خروشنده چنگ
بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ ۲۶۸
همه تازهروی و همه شاددل
ز درد و غمان گشته آزاددل ۲۶۹
ز هرگونه گفتارها راندند
سخنهای شاهان بسی خواندند ۲۷۰
که هر کس که در شاهی او داد داد
شود در دو گیتی ز کردار شاد ۲۷۱
همان شاه بیدادگر در جهان
نکوهیده باشد بنزد مهان ۲۷۲
به گیتی بماند از او نام بد
همان پیش یزدان سرانجام بد ۲۷۳
کسی را که پیشه به جز داد نیست
چنو در دو گیتی دگر شاد نیست ۲۷۴
چو خورشید تابان برآمد ز کوه
سراینده آمد ز گفتن ستوه ۲۷۵
تبیره برآمد ز درگاه شاه
رده برکشیدند بر بارگاه ۲۷۶
ببستند بر پیل رویینه خم
برآمد خروشیدن گاودم ۲۷۷
نهادند بر کوههٔ پیل تخت
ببار آمد آن خسروانی درخت ۲۷۸
بیامد نشست از بر پیل شاه
نهاده بسر بر ز گوهر کلاه ۲۷۹
یکی طوق پر گوهر شاهوار
فروهشته از تاج دو گوشوار ۲۸۰
بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل
زمین شد بکردار دریای نیل ۲۸۱
ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد
سیه شد زمین آسمان لاژورد ۲۸۲
تو گفتی بدام اندرست آفتاب
وگر گشت خم سپهر اندر آب ۲۸۳
همی چشم روشن عنانرا ندید
سپهر و ستاره سنان را ندید ۲۸۴
ز دریای ساکن چو برخاست موج
سپاه اندر آمد همی فوج فوج ۲۸۵
سراپرده بردند ز ایوان بدشت
سپهر از خروشیدن آسیمه گشت ۲۸۶
همی زد میان سپه پیل گام
ابا زنگ زرین و زرین ستام ۲۸۷
یکی مهره در جام بر دست شاه
بکیوان رسیده خروش سپاه ۲۸۸
چو بر پشت پیل آن شه نامور
زدی مهره بر جام و بستی کمر ۲۸۹
نبودی بهر پادشاهی روا
نشستن مگر بر در پادشا ۲۹۰
ازان نامور خسرو سرکشان
چنین بود در پادشاهی نشان ۲۹۱
همی بود بر پیل در پهن دشت
بدان تا سپه پیش او برگذشت ۲۹۲
نخستین فریبرز بد پیش رو
که بگذشت پیش جهاندار نو ۲۹۳
ابا گرز و با تاج و زرینه کفش
پس پشت خورشید پیکر درفش ۲۹۴
یکی بارهای برنشسته سمند
بفتراک بر حلقه کرده کمند ۲۹۵
همی رفت با باد و با برز و فر
سپاهش همه غرقه در سیم و زر ۲۹۶
برو آفرین کرد شاه جهان
که بیشی ترا باد و فر مهان ۲۹۷
بهر کار بخت تو پیروز باد
بباز آمدن باد پیروز و شاد ۲۹۸
پس شاه گودرز کشواد بود
که با جوشن و گرز پولاد بود ۲۹۹
درفش از پس پشت او شیر بود
که جنگش بگرز و بشمشیر بود ۳۰۰
بچپ بر همی رفت رهام نیو
سوی راستش چون سرافراز گیو ۳۰۱
پس پشت شیدوش یل با درفش
زمین گشته از شیر پیکر بنفش ۳۰۲
هزار از پس پشت آن سرفراز
عناندار با نیزههای دراز ۳۰۳
یکی گرگ پیکر درفشی سیاه
پس پشت گیو اندرون با سپاه ۳۰۴
درفش جهانجوی رهام ببر
که بفراخته بود سر تا بابر ۳۰۵
پس بیژن اندر درفشی دگر
پرستارفش بر سرش تاج زر ۳۰۶
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
از ایشان نبد جای بر پهن دشت ۳۰۷
پس هر یک اندر دگرگون درفش
جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش ۳۰۸
تو گفتی که گیتی همه زیر اوست
سر سروران زیر شمشیر اوست ۳۰۹
چو آمد بنزدیکی تخت شاه
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه ۳۱۰
بگودرز و بر شاه کرد آفرین
چه بر گیو و بر لشکرش همچنین ۳۱۱
پس پشت گودرز گستهم بود
که فرزند بیدار گژدهم بود ۳۱۲
یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ
کمان یار او بود و تیر خدنگ ۳۱۳
ز بازوش پیکان بزندان بدی
همی در دل سنگ و سندان بدی ۳۱۴
ابا لشکری گشن و آراسته
پر از گرز و شمشیر و پر خواسته ۳۱۵
یکی ماهپیکر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش ۳۱۶
همی خواند بر شهریار آفرین
ازو شاد شد شاه ایرانزمین ۳۱۷
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش ۳۱۸
یکی گرزدار از نژاد همای
براهی که جستیش بودی بپای ۳۱۹
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ ۳۲۰
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید ۳۲۱
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ ۳۲۲
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار ۳۲۳
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل ۳۲۴
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین ۳۲۵
ازان پس درآمد سپاهی گران
همه نامداران جوشنوران ۳۲۶
سپاهی کز ایشان جهاندار شاه
همی بود شادان دل و نیکخواه ۳۲۷
گزیده پس اندرش فرهاد بود
کزو لشکر خسرو آباد بود ۳۲۸
سپه را بکردار پروردگار
بهر جای بودی به هر کار یار ۳۲۹
یکی پیکرآهو درفش از برش
بدان سایهٔ آهو اندر سرش ۳۳۰
سپاهش همه تیغ هندی بدست
زره سغدی زین ترکی نشست ۳۳۱
چو دید آن نشست و سر گاه نو
بسی آفرین خواند بر شاه نو ۳۳۲
گرازه سر تخمهٔ گیوگان
همی رفت پرخاشجوی و ژگان ۳۳۳
درفشی پس پشت پیکر گراز
سپاهی کمندافگن و رزمساز ۳۳۴
سواران جنگی و مردان دشت
بسی آفرین کرد و اندر گذشت ۳۳۵
ازان شادمان شد که بودش پسند
بزین اندرون حلقههای کمند ۳۳۶
دمان از پسش زنگهٔ شاوران
بشد با دلیران و کنداوران ۳۳۷
درفشی پس پشت پیکرهمای
سپاهی چو کوه رونده ز جای ۳۳۸
هرانکس که از شهر بغداد بود
که با نیزه و تیغ و پولاد بود ۳۳۹
همه برگذشتند زیر همای
سپهبد همی داشت بر پیل جای ۳۴۰
بسی زنگه بر شاه کرد آفرین
بران برز و بالا و تیغ و نگین ۳۴۱
ز پشت سپهبد فرامرز بود
که با فر و با گرز و باارز بود ۳۴۲
ابا کوس و پیل و سپاهی گران
همه رزم جویان و کنداوران ۳۴۳
ز کشمیر وز کابل و نیمروز
همه سرفرازان گیتیفروز ۳۴۴
درفشی کجا چون دلاور پدر
که کس را ز رستم نبودی گذر ۳۴۵
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتی ز بند آمدستی رها ۳۴۶
بیامد بسان درختی ببار
یکی آفرین خواند بر شهریار ۳۴۷
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همی کرد با او بسی پند یاد ۳۴۸
بدو گفت پروردهٔ پیلتن
سرافراز باشد بهر انجمن ۳۴۹
تو فرزند بیداردل رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی ۳۵۰
کنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سیستان مر تراست ۳۵۱
گر ایدونک با تو نجویند جنگ
برایشان مکن کار تاریک و تنگ ۳۵۲
بهر جایگه یار درویش باش
همه رادبا مردم خویش باش ۳۵۳
ببین نیک تا دوستدار تو کیست
خردمند و اندهگسار تو کیست ۳۵۴
بخوبی بیارای و فردا مگوی
که کژی پشیمانی آرد بروی ۳۵۵
ترا دادم این پادشاهی بدار
بهر جای خیره مکن کارزار ۳۵۶
مشو در جوانی خریدار گنج
ببی رنج کس هیچ منمای رنج ۳۵۷
مجو ایمنی در سرای فسوس
که گه سندروسست و گاه آبنوس ۳۵۸
ز تو نام باید که ماند بلند
نگر دل نداری بگیتی نژند ۳۵۹
مرا و ترا روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همی بشمرد ۳۶۰
دلت شاد باید تن و جان درست
سه دیگر ببین تا چه بایدت جست ۳۶۱
جهانآفرین از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد ۳۶۲
چو بشنید پند جهاندار نو
پیاده شد از بارهٔ تیزرو ۳۶۳
زمین را ببوسید و بردش نماز
بتابید سر سوی راه دراز ۳۶۴
بسی آفرین خواند بر شاه نو
که هر دم فزون باش چون ماه نو ۳۶۵
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همی مغزش از رفتن او بتفت ۳۶۶
بیاموختش بزم و رزم و خرد
همی خواست کش روز رامش برد ۳۶۷
پر از درد از آن جایگه بازگشت
بسوی سراپرده آمد ز دشت ۳۶۸
سپهبد فرود آمد از پیل مست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست ۳۶۹
گرازان بیامد به پردهسرای
سری پر ز باد و دلی پر ز رای ۳۷۰
چو رستم بیامد بیاورد می
بجام بزرگ اندر افگند پی ۳۷۱
همی گفت شادی ترا مایه بس
بفردا نگوید خردمند کس ۳۷۲
کجا سلم و تور و فریدون کجاست
همه ناپدیدند با خاک راست ۳۷۳
بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم
بدل بر همی آرزو بشکنیم ۳۷۴
سرانجام زو بهره خاکست و بس
رهایی نیابد ز او هیچ کس ۳۷۵
شب تیره سازیم با جام می
چو روشن شود بشمرد روز پی ۳۷۶
بگوییم تا برکشد نای طوس
تبیره برآرند با بوق و کوس ۳۷۷
ببینیم تا دست گردان سپهر
بدین جنگ سوی که یازد بمهر ۳۷۸
بکوشیم وز کوشش ما چه سود
کز آغاز بود آنچ بایست بود ۳۷۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۵۸
۱۰۵۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:داستان سیاوش
بعدی:گفتار اندر داستان فرود سیاوش
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.