هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان حماسی شاهنامه فردوسی است که به ماجرای بیژن و منیژه میپردازد. در این بخش، بیژن به دلیل خیانت گرگین به چاه انداخته میشود و منیژه برای نجات او تلاش میکند. رستم، پهلوان نامدار ایرانی، به کمک میآید و بیژن را از چاه نجات میدهد. سپس رستم و بیژن به جنگ با افراسیاب، پادشاه توران، میروند و پیروز میشوند. در نهایت، بیژن به نزد شاه ایران بازمیگردد و مورد لطف و بخشش قرار میگیرد.
رده سنی:
12+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند خیانت، جنگ، و نجات است که برای درک کامل آنها به بلوغ فکری و عاطفی نیاز است. همچنین، زبان شعرگونه و استفاده از واژگان قدیمی ممکن است برای کودکان زیر 12 سال دشوار باشد.
داستان بیژن و منیژه
شبی چون شبه روی شسته بقیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر ۱
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه ۲
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ ۳
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را بزنگار و گرد ۴
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرزاغ ۵
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن ۶
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر ۷
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد ۸
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار ۹
فرو ماند گردون گردان بجای
شده سست خورشید را دست و پای ۱۰
سپهر اند آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی بخواب اندرون ۱۱
جهان از دل خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس ۱۲
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد ۱۳
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز ۱۴
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای ۱۵
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ ۱۶
مرا گفت شمعت چباید همی
شب تیره خوبت بباید همی ۱۷
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب ۱۸
بنه پیشم و بزم را ساز کن
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن ۱۹
بیاورد شمع و بیامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ ۲۰
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی ۲۱
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار ۲۲
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه ۲۳
جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد ۲۴
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت ۲۵
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد ۲۶
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگونی ۲۷
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر ۲۸
مرا مهربان یار بشنو چگفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت ۲۹
بپیمای می تا یکی داستان
بگویمت از گفتهٔ باستان ۳۰
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ ۳۱
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر ۳۲
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد بمردم ز هرگونه کار ۳۳
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ ۳۴
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی ۳۵
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
بشعر آری از دفتر پهلوی ۳۶
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس ۳۷
چو کیخسرو آمد بکین خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن ۳۸
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
برآمد بخورشید بر تاج شاه ۳۹
بپیوست با شاه ایران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر ۴۰
زمانه چنان شد که بود از نخست
بب وفا روی خسرو بشست ۴۱
بجویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب ۴۲
چو بهری ز گیتی برو گشت راست
که کین سیاوش همی باز خواست ۴۳
ببگماز بنشست یک روز شاد
ز گردان لشکر همی کرد یاد ۴۴
بدیبا بیاراسته گاه شاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه ۴۵
نشسته بگاه اندرون می بچنگ
دل و گوش داده بوای چنگ ۴۶
برامش نشسته بزرگان بهم
فریبرز کاوس با گستهم ۴۷
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
چو گرگین میلاد و شاپور نیو ۴۸
شه نوذر آن طوس لشکرشکن
چو رهام و چون بیژن رزمزن ۴۹
همه بادهٔ خسروانی بدست
همه پهلوانان خسروپرست ۵۰
می اندر قدح چون عقیق یمن
بپیش اندرون لاله و نسترن ۵۱
پریچهرگان پیش خسرو بپای
سر زلفشان بر سمن مشکسای ۵۲
همه بزمگه بوی و رنگ بهار
کمر بسته بر پیش سالاربار ۵۳
ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار ۵۴
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان ۵۵
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه ۵۶
چو سالار هشیار بشنید رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت ۵۷
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
بپیش اندر آوردشان چون سزید ۵۸
بکش کرده دست و زمین را بروی
ستردند زاریکنان پیش اوی ۵۹
که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی ۶۰
ز شهری بداد آمدستیم دور
که ایران ازین سوی زان سوی تور ۶۱
کجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانیان نزد خسرو پیام ۶۲
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
بهر کشوری دسترس بر بدان ۶۳
بهر هفت کشور توی شهریار
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار ۶۴
سر مرز توران در شهر ماست
ازیشان بما بر چه مایه بلاست ۶۵
سوی شهر ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه اندیشه بود ۶۶
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور هم میوهدار ۶۷
چراگاه ما بود و فریاد ما
ایا شاه ایران بده داد ما ۶۸
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار ۶۹
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه ۷۰
هم از چارپایان و هم کشتمند
ازیشان بما بر چه مایه گزند ۷۱
درختان کشته ندرایم یاد
بدندان به دو نیم کردند شاد ۷۲
نیاید بدندانشان سنگ سخت
مگرمان بیکباره برگشت بخت ۷۳
چو بشنید گفتار فریادخواه
بدرد دل اندر بپیچید شاه ۷۴
بریشان ببخشود خسرو بدرد
بگردان گردنکش آواز کرد ۷۵
که ای نامداران و گردان من
که جوید همی نام ازین انجمن ۷۶
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد ۷۷
ببرد سران گرازان بتیغ
ندارم ازو گنج گوهر دریغ ۷۸
یکی خوان زرین بفرمود شاه
ک بنهاد گنجور در پیشگاه ۷۹
ز هر گونه گوهر برو ریختند
همه یک بدیگر برآمیختند ۸۰
ده اسب گرانمایه زرین لگام
نهاده برو داغ کاوس نام ۸۱
بدیبای رومی بیاراستند
بسی ز انجمن نامور خواستند ۸۲
چنین گفت پس شهریار زمین
که ای نامداران با آفرین ۸۳
که جوید بزرم من رنج خویش
ازان پس کند گنج من گنج خویش ۸۴
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژن گیو فرخنژاد ۸۵
نهاد از میان گوان پیش پای
ابر شاه کرد آفرین خدای ۸۶
که جاوید بادی و پیروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد ۸۷
گرفته بدست اندرون جام می
شب و روز بر یاد کاوس کی ۸۸
که خرم بمینو بود جان تو
بگیتی پراگنده فرمان تو ۸۹
من آیم بفرمان این کار پیش
ز بهر تو دارم تن و جان خویش ۹۰
چو بیژن چنین گفت گیو از کران
نگه کرد و آن کارش آمد گران ۹۱
نخست آفرین کرد مر شاه را
ببیژن نمود آنگهی راه را ۹۲
بفرزند گفت این جوانی چراست
بنیروی خویش این گمانی چراست ۹۳
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر ۹۴
بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید ۹۵
براهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی ۹۶
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشیار و پیروز بخت ۹۷
چنین گفت کای شاه پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر ۹۸
تو این گفتهها از من اندر پذیر
جوانم ولیکن باندیشه پیر ۹۹
منم بیژن گیو لشکرشکن
سر خوک را بگسلانم ز تن ۱۰۰
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
برو آفرین کرد و فرمانش داد ۱۰۱
بدو گفت خسرو که ای پر هنر
همیشه بپیش بدیها سپر ۱۰۲
کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسید سبکسر بود ۱۰۳
بگرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن بتوران نداند رهی ۱۰۴
تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند ۱۰۵
از آنجا بسیچید بیژن براه
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه ۱۰۶
بیاورد گرگین میلاد را
همواز ره را و فریاد را ۱۰۷
برفت از در شاه با یوز و باز
بنخچیر کردن براه دراز ۱۰۸
همی رفت چون پیل کفک افگنان
سر گور و آهو ز تن برکنان ۱۰۹
ز چنگال یوزان همه دشت غرم
دریده بر و دل پر از داغ و گرم ۱۱۰
همه گردن گور زخم کمند
چه بیژن چه طهمورث دیوبند ۱۱۱
تذروان بچنگال باز اندرون
چکان از هوا بر سمن برگ خون ۱۱۲
بدین سان همی راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند ۱۱۳
چو بیژن به بیشه برافگند چشم
بجوشید خونش بتن بر ز خشم ۱۱۴
گرازان گرازان نه آگاه ازین
که بیژن نهادست بر بور زین ۱۱۵
بگرگین میلاد گفت اندرآی
وگرنه ز یکسو بپرداز جای ۱۱۶
برو تا بنزدیک آن آبگیر
چو من با گراز اندر آیم بتیر ۱۱۷
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
تو بردار گرز و بجای آر هوش ۱۱۸
ببیژن چنین گفت گرگین گو
که پیمان نه این بود با شاه نو ۱۱۹
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مرین رزمگه را کمر ۱۲۰
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
همه چشمش از روی او تیره شد ۱۲۱
ببیشه درآمد بکردار شیر
کمان را بزه کرد مرد دلیر ۱۲۲
چو ابر بهاران بغرید سخت
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت ۱۲۳
برفت از پس خوک چون پیل مست
یکی خنجر آب داده بدست ۱۲۴
همه جنگ را پیش او تاختند
زمین را بدندان برانداختند ۱۲۵
ز دندان همی آتش افروختند
تو گفتی که گیتی همی سوختند ۱۲۶
گرازی بیامد چو آهرمنا
زره را بدرید بر بیژنا ۱۲۷
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همی سود دندان او بر درخت ۱۲۸
برانگیختند آتش کارزار
برآمد یکی دود زان مرغزار ۱۲۹
بزد خنجری بر میان بیژنش
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش ۱۳۰
چو روبه شدند آن ددان دلیر
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر ۱۳۱
سرانشان بخنجر ببرید پست
بفتراک شبرنگ سرکش ببست ۱۳۲
که دندانها نزد شاه آورد
تن بیسرانشان براه آورد ۱۳۳
بگردان ایران نماید هنر
ز پیلان جنگی جدا کرده سر ۱۳۴
بگردون برافگند هر یک چو کوه
بشد گاومیش از کشیدن ستوه ۱۳۵
بداندیش گرگین شوریده رفت
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت ۱۳۶
همه بیشه آمد بچشمش کبود
برو آفرین کرد و شادی نمود ۱۳۷
بدلش اندر آمد ازان کار درد
ز بدنامی خویش ترسید مرد ۱۳۸
دلش را بپیچید آهرمنا
بد انداختن کرد با بیژنا ۱۳۹
سگالش چنین بد نوشته جزین
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین ۱۴۰
کسی کو بره بر کند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه ۱۴۱
ز بهر فزونی وز بهر نام
براه جوان بر بگسترد دام ۱۴۲
نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا
مر او را چه پیش آورید از جفا ۱۴۳
بدو آن زمان مهربانی نمود
بخوبی مر او را فراوان ستود ۱۴۴
چو از جنگ و کشتن بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند ۱۴۵
نبد بیژن آگه ز کردار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی ۱۴۶
چو خوردن زان سرخ می اندکی
بگرگین نگه کرد بیژن یکی ۱۴۷
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
بدین گونه با خوک آهنگ من ۱۴۸
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی ۱۴۹
بایران و توران ترا یار نیست
چنین کار پیش تو دشوار نیست ۱۵۰
دل بیژن از گفت او شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد ۱۵۱
بیژن چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشنروان ۱۵۲
برآمد ترا این چنین کار چند
بنیروی یزدان و بخت بلند ۱۵۳
کنون گفتنیها بگویم ترا
که من چندگه بودهام ایدرا ۱۵۴
چه با رستم و گیو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم ۱۵۵
چه مایه هنرها برین پهن دشت
که کردیم و گردون بران بر گذشت ۱۵۶
کجا نام ما زان برآمد بلند
بنزدیک خسرو شدیم ارجمند ۱۵۷
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
به دو روزه راه اندر آید بتور ۱۵۸
یکی دشت بینی همه سبز و زرد
کزو شاد گردد دل رادمرد ۱۵۹
همه بیشه و باغ و آب روان
یکی جایگه از در پهلوان ۱۶۰
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
گلابست گویی مگر آب جوی ۱۶۱
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ ۱۶۲
خمآورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پالیز و گلبن شمن ۱۶۳
خرامان بگرد گل اندر تذرو
خروشیدن بلبل از شاخ سرو ۱۶۴
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار ۱۶۵
پری چهره بینی همه دشت و کوه
ز هر سو نشسته بشادی گروه ۱۶۶
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب ۱۶۷
همه دخت توران پوشیدهروی
همه سرو بالا همه مشک موی ۱۶۸
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می ببوی گلاب ۱۶۹
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه
شویم و بتازیم یک روزه راه ۱۷۰
بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند ۱۷۱
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجوشیدش آن گوهر پهلوان ۱۷۲
گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام ۱۷۳
برفتند هر دو براه دراز
یکی از نوشته دگر کینهساز ۱۷۴
میان دو بیشه بیک روزه راه
فرود آمد آن گرد لشکر پناه ۱۷۵
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همی شاد بودند باباز و یوز ۱۷۶
چو دانست گرگین که آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس ۱۷۷
ببیژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد ۱۷۸
بگرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا ۱۷۹
شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور ۱۸۰
وز آن جایگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان ۱۸۱
زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر ۱۸۲
بگنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم بسر ۱۸۳
که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه ۱۸۴
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یارهٔ گیو گوهرنگار ۱۸۵
بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای ۱۸۶
نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین ۱۸۷
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد ۱۸۸
بزیر یکی سر وبن شد بلند
که تا ز آفتابش نباشد گزند ۱۸۹
بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
بیامد بدلش اندر افروخت مهر ۱۹۰
همه دشت ز آوای رود و سرود
روان را همی داد گفتی درود ۱۹۱
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه ۱۹۲
برخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن ۱۹۳
کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش ۱۹۴
بپرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی ۱۹۵
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند ۱۹۶
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست ۱۹۷
بپرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا ۱۹۸
پریزادهای گر سیاوشیا
که دلها بمهرت همی جوشیا ۱۹۹
وگر خاست اندر جهان رستخیز
که بفروختی آتش مهر تیز ۲۰۰
که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم بهر نوبهار ۲۰۱
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس ۲۰۲
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز ۲۰۳
پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت ۲۰۴
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستادهٔ خوب روی ۲۰۵
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان ۲۰۶
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ
بزخم گراز آمدم بیدرنگ ۲۰۷
سرانشان بریدم فگندم براه
که دندانهاشان برم نزد شاه ۲۰۸
چو زین جشنگاه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز نشتافتم ۲۰۹
بدین رزمگاه آمدستم فراز
بپیموده بسیار راه دراز ۲۱۰
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ بخواب ۲۱۱
همی بینم این دشت آراسته
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته ۲۱۲
اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر ۲۱۳
مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با دل من بمهر آوری ۲۱۴
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز ۲۱۵
که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین ۲۱۶
چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن ۲۱۷
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان ۲۱۸
گر آیی خرامان بنزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من ۲۱۹
نماند آنگهی جایگاه سخن
خرامید زان سایهٔ سروبن ۲۲۰
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
پیاده همی گام زد برزوی ۲۲۱
بپرده درآمد چو سرو بلند
میانش بزرین کمر کرده بند ۲۲۲
منیژه بیامد گرفتش ببر
گشاد از میانش کیانی کمر ۲۲۳
بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد بجنگ گراز ۲۲۴
چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره بگرز ۲۲۵
بشستند پایش بمشک و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب ۲۲۶
نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون ۲۲۷
نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند ۲۲۸
پرستندگان ایستاده بپای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای ۲۲۹
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ ۲۳۰
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر ۲۳۱
می سالخورده بجام بلور
برآورده با بیژن گیو شور ۲۳۲
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستی ستم ۲۳۳
چو هنگام رفتن فراز آمدش
بدیدار بیژن نیاز آمدش ۲۳۴
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوشبر ۲۳۵
بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیک دل نامور نیو را ۲۳۶
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند ۲۳۷
عماری بسیچید رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه ۲۳۸
ز یک سو نشستنگه کام را
دگر ساخته جای آرام را ۲۳۹
بگسترد کافور بر جای خواب
همی ریخت بر چوب صندل گلاب ۲۴۰
چو آمد بنزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا ۲۴۱
نهفته بکاخ اندر آمد بشب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب ۲۴۲
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمن بر در آغوش یافت ۲۴۳
بایوان افراسیاب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالین برا ۲۴۴
بپیچید بر خویشتن بیژنا
بیزدان بنالید ز آهرمنا ۲۴۵
چنین گفت کای کردگار ار مرا
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا ۲۴۶
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
برو بشنوی درد و نفرین من ۲۴۷
که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون ۲۴۸
منیژه بدو گفت دل شاددار
همه کار نابوده را باد دار ۲۴۹
بمردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا ۲۵۰
ز هر خرگهی گل رخی خواستند
بدیبای رومی بیاراستند ۲۵۱
پری چهرگان رود برداشتند
بشادی همه روز بگذاشتند ۲۵۲
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
پس آگاهی آمد بدربان ازین ۲۵۳
نهفته همه کارشان بازجست
بژرفی نگه کرد کار از نخست ۲۵۴
کسی کز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا ۲۵۵
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست
بدین آمدن سوی توران چراست ۲۵۶
بدانست و ترسان شد از جان خویش
شتابید نزدیک درمان خویش ۲۵۷
جز آگاه کردن ندید ایچ رای
دوان از پس پرده برداشت پای ۲۵۸
بیامد بر شاه ترکان بگفت
که دختت ز ایران گزیدست جفت ۲۵۹
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
تو گفتی که بیدست هنگام باد ۲۶۰
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و این داستان باز گفت ۲۶۱
کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود ۲۶۲
کرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید بدر ۲۶۳
ز کار منیژه دلش خیره ماند
قراخان سالار را پیش خواند ۲۶۴
بدو گفت ازین کار ناپاک زن
هشیوار با من یکی رای زن ۲۶۵
قراخان چنین داد پاسخ بشاه
که در کار هشیارتر کن نگاه ۲۶۶
اگر هست خود جای گفتار نیست
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست ۲۶۷
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و دیده پر آب زرد ۲۶۸
زمانه چرا بندد این بند من
غم شهر ایران و فرزند من ۲۶۹
برو با سواران هشیار سر
نگه دار مر کاخ را بام و در ۲۷۰
نگر تا که بینی بکاخ اندرا
ببند و کشانش بیار ایدرا ۲۷۱
چو گرسیوز آمد بنزدیک در
از ایوان خروش آمد و نوش و خور ۲۷۲
غریویدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ایوان افراسیاب ۲۷۳
سواران در و بام آن کاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه ۲۷۴
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید ۲۷۵
سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوی بسته درش ۲۷۶
بزد دست و برکند بندش ز جای
بجست از میان در اندر سرای ۲۷۷
بیامد بنزدیک آن خانه زود
کجا پیشگه مرد بیگانه بود ۲۷۸
ز در چون به بیژن برافگند چشم
بچوشید خونش برگ بر ز خشم ۲۷۹
در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود ۲۸۰
بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا ۲۸۱
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور ۲۸۲
ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس ۲۸۳
کجا گیو و گودرز کشوادگان
که سر داد باید همی رایگان ۲۸۴
همیشه بیک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون ۲۸۵
بزد دست و خنجر کشید از نیام
در خانه بگرفت و برگفت نام ۲۸۶
که من بیژنم پور کشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان ۲۸۷
ندرد کسی پوست بر من مگر
همی سیری آید تنش را ز سر ۲۸۸
وگر خیزد اندر جهان رستخیز
نبیند کسی پشتم اندر گریز ۲۸۹
تو دانی نیاکان و شاه مرا
میان یلان پایگاه مرا ۲۹۰
وگر جنگ سازند مر جنگ را
همیشه بشویم بخون چنگ را ۲۹۱
ز تورانیان من بدین خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا ۲۹۲
گرم نزد سالار توران بری
بخوبی برو داستان آوری ۲۹۳
تو خواهشگری کن مرا زو بخون
سزد گر بنیکی بوی رهنمون ۲۹۴
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی ۲۹۵
بدانست کو راست گوید همی
بخون ریختن دست شوید همی ۲۹۶
وفا کرد با او بسوگندها
بخوبی بدادش بسی پندها ۲۹۷
بپیمان جدا کرد زو خنجرا
بخوبی کشیدش ببند اندرا ۲۹۸
بیاورد بسته بکردار یوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز ۲۹۹
چنینست کردار این گوژپشت
چو نرمی بسودی بیابی درشت ۳۰۰
چو آمد بنزدیک شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا ۳۰۱
برو آفرین کردکای شهریار
گر از من کنی راستی خواستار ۳۰۲
بگویم ترا سربسر داستان
چو گردی بگفتار همداستان ۳۰۳
نه من بزرو جستم این جشنگاه
نبود اندرین کار کس را گناه ۳۰۴
از ایران بجنگ گراز آمدم
بدین جشن توران فراز آمدم ۳۰۵
ز بهر یکی باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را ۳۰۶
بزیر یکی سرو رفتم بخواب
که تا سایه دارد مرا ز آفتاب ۳۰۷
پری دربیامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر ۳۰۸
از اسبم جدا کرد و شد تا براه
که آمد همی لشکر و دخت شاه ۳۰۹
سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مایه عماری بمن برگذشت ۳۱۰
یکی چتر هندی برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور ۳۱۱
یکی کرده از عود مهدی میان
کشیده برو چادر پرنیان ۳۱۲
بدو اندرون خفته بت پیکری
نهاده ببالین برش افسری ۳۱۳
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
میان سواران درآمد چو باد ۳۱۴
مرا ناگهان در عماری نشاند
بران خوب چهره فسونی بخواند ۳۱۵
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب
نجنبید و من چشم کرده پر آب ۳۱۶
گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست ۳۱۷
پری بیگمان بخت برگشته بود
که بر من همی جادوی آزمود ۳۱۸
چنین بد که گفتم کم و بیش نه
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه ۳۱۹
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بخت بدت کرد بر تو شتاب ۳۲۰
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند
همی رزم جستی به نام بلند ۳۲۱
کنون چون زنان پیش من بسته دست
همی خواب گویی به کردار مست ۳۲۲
بکار دروغ آزمودن همی
بخواهی سر از من ربودن همی ۳۲۳
بدو گفت بیژن که ای شهریار
سخن بشنو از من یکی هوشیار ۳۲۴
گرازان بدندان و شیران بچنگ
توانند کردن بهر جای جنگ ۳۲۵
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
توانند کوشید با بدگمان ۳۲۶
یکی دست بسته برهنه تنا
یکی را ز پولاد پیراهنا ۳۲۷
چگونه درد شیر بی چنگ تیز
اگر چند باشد دلش پر ستیز ۳۲۸
اگر شاه خواهد که بنید ز من
دلیری نمودن بدین انجمن ۳۲۹
یکی اسب فرمای و گرزی گران
ز ترکان گزین کن هزار از سران ۳۳۰
به آوردگه بر یکی زین هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار ۳۳۱
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم
بروبر فگند و برآورد خشم ۳۳۲
بگرسیوز اندر یکی بنگرید
کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید ۳۳۳
نبینی که این بدکنش ریمنا
فزونی سگالد همی بر منا ۳۳۴
بسنده نبودش همین بد که کرد
همی رزم جوید بننگ و نبرد ۳۳۵
ببر همچنین بند بر دست و پای
هم اندر زمان زو بپرداز جای ۳۳۶
بفرمای داری زدن پیش در
که باشد ز هر سو برو رهگذر ۳۳۷
نگون بخت را زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن ۳۳۸
بدان تا ز ایرانیان زین سپس
نیارد بتوران نگه کرد کس ۳۳۹
کشیدندش از پیش افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب ۳۴۰
چو آمد بدر بیژن خسته دل
ز خون مژه پای مانده بگل ۳۴۱
همی گفت اگر بر سرم کردگار
نوشتست مردن ببد روزگار ۳۴۲
ز دار و ز کشتن نترسم همی
ز گردان ایران بترسم همی ۳۴۳
که نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار کرده تنم ۳۴۴
بپیش نیاکان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش ۳۴۵
روانم بماند هم ایدر بجای
ز شرم پدر چون شوم باز جای ۳۴۶
دریغا که شادان شود دشمنم
چو بینند بر دار روشن تنم ۳۴۷
دریغا ز شاه و ز مردان نیو
دریغا که دورم ز دیدار گیو ۳۴۸
ایا باد بگذر بایران زمین
پیامی بر از من بشاه گزین ۳۴۹
بگویش که بیژن بسختی درست
چو آهو که در چنگ شیر نرست ۳۵۰
ببخشود یزدان جوانیش را
بهم برشکست آن گمانیش را ۳۵۱
کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت ۳۵۲
چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید ۳۵۳
یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند ۳۵۴
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست ۳۵۵
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست ۳۵۶
بزد اسب و آمد بر بیژنا
جگر خسته دیدش برهنه تنا ۳۵۷
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ ۳۵۸
بپرسید و گفتش که چون آمدی
از ایران همانا بخون آمدی ۳۵۹
همه داستان بیژن او را بگفت
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت ۳۶۰
ببخشود پیران ویسه بروی
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی ۳۶۱
بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار ۳۶۲
بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه ۳۶۳
بکاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست کرده بکش ۳۶۴
بیامد دمان تا بنزدیک تخت
بر افراسیاب آفرین کرد سخت ۳۶۵
همی بود در پیش تختش بپای
چو دستور پاکیزه و رهنمای ۳۶۶
سپهبد بدانست کز آرزوی
بپایست پیران آزاده خوی ۳۶۷
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی ۳۶۸
اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا ۳۶۹
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش ۳۷۰
چو بشنید پیران خسرو پرست
زمین را ببوسید و بر پای جست ۳۷۱
که جاوید بادا ترا بخت و جای
مبادا ز تخت تو پردخته جای ۳۷۲
ز شاهان گیتی ستایش تراست
ز خورشید برتر نمایش تراست ۳۷۳
مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست ۳۷۴
مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست ۳۷۵
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر کار بیسرزنش ۳۷۶
که من شاه را پیش ازین چند بار
همی دادمی پند بر چند کار ۳۷۷
بفرمان من هیچ نامد فراز
ازو داشتم کارها دست باز ۳۷۸
مکش گفتمت پور کاوس را
که دشمن کنی رستم و طوس را ۳۷۹
کز ایران بپیلان بکوبندمان
ز هم بگسلانند پیوندمان ۳۸۰
سیاوش که بود از نژاد کیان
ز بهر تو بسته کمر بر میان ۳۸۱
بکشتی بخیره سیاوش را
بزهر اندر آمیختی نوش را ۳۸۲
بدیدی بدیهای ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان ۳۸۳
ز ترکان دو بهره بپای ستور
سپردند و شد بخت را آب شور ۳۸۴
هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نیاسود اندر نیام ۳۸۵
که رستم همی سرفشاند ازوی
بخورشید بر خون چکاند ازوی ۳۸۶
برام بر کینه جویی همی
گل زهر خیره ببویی همی ۳۸۷
اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین ۳۸۸
خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا ۳۸۹
نگه کن ازان کین که گستردیا
ابا شاه ایران چه بر خوردیا ۳۹۰
هم آنرا همی خواستار آوری
درخت بلا را ببار آوری ۳۹۱
چو کینه دو گردد نداریم پای
ایا پهلوان جهان کدخدای ۳۹۲
به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را ۳۹۳
چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ ۳۹۴
چو برزد بران آتش تیز آب
چنین داد پاسخ پس افراسیاب ۳۹۵
که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد ۳۹۶
نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم ۳۹۷
همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن ۳۹۸
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم ۳۹۹
چنو یابد از من رهایی بجان
گشایند بر من ز هر سو زبان ۴۰۰
برسوایی اندر بمانم بدرد
بپالایم از دیدگان آب زرد ۴۰۱
دگر آفرین کرد پیران بدوی
که ای شاه نیک اختر راستگوی ۴۰۲
چنینست کین شاه گوید همی
جز از نیک نامی نجوید همی ۴۰۳
ولیکن بدین رای هشیار من
یکی بنگرد ژرف سالار من ۴۰۴
ببندد مر او را ببند گران
کجا دار و کشتن گزیند بران ۴۰۵
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
ز دیوانها نام او کس نخواند ۴۰۶
ازو پند گیرند ایرانیان
نبندند ازین پس بدی را میان ۴۰۷
چنان کرد سالار کو رای دید
دلش با زبان شاه بر جای دید ۴۰۸
ز دستور پاکیزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر ۴۰۹
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه ۴۱۰
دو دستش بزنجیر و گردن بغل
یکی بند رومی بکردار مل ۴۱۱
ببندش بمسمار آهنگران
ز سر تا بپایش ببند اندران ۴۱۲
چو بستی نگون اندر افگن بچاه
چو بیبهره گردد ز خورشید و ماه ۴۱۳
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریای گیهان خدیو ۴۱۴
فگندست در بیشهٔ چین ستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان ۴۱۵
بپیلان گردون کش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را ۴۱۶
بیاور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاری برآیدش هوش ۴۱۷
وز آنجا بایوان آن بیهنر
منیژه کزو ننگ یابد گهر ۴۱۸
برو با سواران و تاراج کن
نگونبخت را بی سر و تاج کن ۴۱۹
بگو ای بنفرین شوریده بخت
که بر تو نزیبد همی تاج و تخت ۴۲۰
بننگ از کیان پست کردی سرم
بخاک اندر انداختی افسرم ۴۲۱
برهنه کشانش ببر تا بچاه
که در چاه بین آنک دیدی بگاه ۴۲۲
بهارش توی غمگسارش توی
درین تنگ زندان زوارش توی ۴۲۳
خرامید گرسیوز از پیش اوی
بکردند کام بداندیش اوی ۴۲۴
کشان بیژن گیو از پیش دار
ببردند بسته بران چاهسار ۴۲۵
ز سر تا به پایش به آهن ببست
بر و بازوی و گردن و پای و دست ۴۲۶
بپولاد خایسک آهنگران
فروبرد مسمارهای گران ۴۲۷
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند ۴۲۸
وز آنجا بایوان آن دخترش
بیاورد گرسیوز آن لشکرش ۴۲۹
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازین بدره بستد بدان تاج داد ۴۳۰
منیژه برهنه بیک چادرا
برهنه دو پای و گشاده سرا ۴۳۱
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
دو دیده پر از خون و رخ جویبار ۴۳۲
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری برین بسته تا جاودان ۴۳۳
غریوان همی گشت بر گرد دشت
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت ۴۳۴
خروشان بیامد بنزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه ۴۳۵
چو از کوه خورشید سر برزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی ۴۳۶
همی گرد کردی بروز دراز
بسوراخ چاه آوریدی فراز ۴۳۷
ببیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی ۴۳۸
چو یک هفته گرگین برهبر بپای
همی بود و بیژن نیامد بجای ۴۳۹
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت ۴۴۰
پشیمانی آمدش زان کار خویش
که چون بد سگالید بر یار خویش ۴۴۱
بشد تازیان تا بدان جشنگاه
کجا بیژن گیو گم کرد راه ۴۴۲
همه بیشه برگشت و کس را ندید
نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید ۴۴۳
همی گشت بر گرد آن مرغزار
همی یار کرد اندرو خواستار ۴۴۴
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
که آمد ازان مرغزاران پدید ۴۴۵
گسسته لگام و نگون کرده زین
فرو مانده بر جای اندوهگین ۴۴۶
بدانست کو را تباهست کار
بایران نیاید بدین روزگار ۴۴۷
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسیاب آمدستش گزند ۴۴۸
کمند اندرافگند و برگاشت روی
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی ۴۴۹
ازان مرغزار اسب بیژن براند
بخیمه در آورد و روزی بماند ۴۵۰
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت ۴۵۱
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه
که بیژن نبودست با او براه ۴۵۲
بگفت این سخن گیو را شهریار
بدان تا ز گرگین کند خواستار ۴۵۳
پس آگاهی آمد همانگه بگیو
ز گم بودن رزمزن پور نیو ۴۵۴
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
دل از درد خسته پر از آب روی ۴۵۵
همی گفت بیژن نیامد همی
بارمان ندانم چه ماند همی ۴۵۶
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را ۴۵۷
بروبر نهادند زین خدنگ
گرفته بدل گیو کین پلنگ ۴۵۸
همانگه بدو اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای ۴۵۹
پذیره شدش تا کند خواستار
که بیژن کجا ماند و چون بود کار ۴۶۰
همی گفت گرگین بدو ناگهان
همانا بدی ساخت اندر نهان ۴۶۱
شوم گر ببینمش بی بیژنم
همانگه سرش را ز تن بر کنم ۴۶۲
بیامد چو گرگین مر او را بدید
پیاده شد و پیش او در دوید ۴۶۳
همی گشت غلتان بخاک اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا ۴۶۴
بپرسید و گفت ای گزین سپاه
سپهدار سالار و خورشید گاه ۴۶۵
پذیره بدین راه چون آمدی
که با دیدگان پر ز خون آمدی ۴۶۶
مرا جان شیرین نباید همی
کنون خوارتر گر برآید همی ۴۶۷
چو چشمم بروی تو آید ز شرم
بپالایم از دیدگان آب گرم ۴۶۸
کنون هیچ مندیش کو را بجان
نیامد گزند و بگویم نشان ۴۶۹
چو اسب پسر دید گرگین بدست
پر از خاک و آسیمه برسان مست ۴۷۰
چو گفتار گرگینش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش ۴۷۱
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
همه جامهٔ پهلوی بردرید ۴۷۲
همی کند موی از سر و ریش پاک
خروشان بسر بر همی ریخت خاک ۴۷۳
همی گفت کای کردگار سپهر
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر ۴۷۴
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من ۴۷۵
روانم بدان جای نیکان بری
ز درد دل من تو آگهتری ۴۷۶
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فریادرس ۴۷۷
کنون بخت بد کردش از من جدا
بماندم چنین در جهان مبتلا ۴۷۸
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
که چون بود خود روزگار از نخست ۴۷۹
زمانه بجایش کسی برگزید
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید ۴۸۰
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
چه افگند بند سپهرش بروی ۴۸۱
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
که او را تبه کرد و برگشت کار ۴۸۲
تو این مردهری اسب چون یافتی
ز بیژن کجا روی برتافتی ۴۸۳
بدو گفت گرگین که بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش ۴۸۴
که این کار چون بود و کردار چون
بدان بیشه با خوک پیکار چون ۴۸۵
بدان پهلوانا و آگاه باش
همیشه فروزندهٔ گاه باش ۴۸۶
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز
رسیدیم نزدیک ارمان فراز ۴۸۷
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
درختان بریده چراگاه پست ۴۸۸
همه جای گشته کنام گراز
همه شهر ارمان از آن در کزاز ۴۸۹
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم
ببیشه درون بانگ برداشتیم ۴۹۰
گراز اندر آمد بکردار کوه
نه یک یک بهر جای گشته گروه ۴۹۱
بکردیم جنگی بکردار شیر
بشد روز و نامد دل از جنگ سیر ۴۹۲
چو پیلان بهم بر فگندیمشان
بمسمار دندان بکندیمشان ۴۹۳
وزآنجا بایران نهادیم روی
همه راه شادان و نخچیر جوی ۴۹۴
برآمد یکی گور زان مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار ۴۹۵
بکردار گلگون گودرز موی
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی ۴۹۶
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم ۴۹۷
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد ۴۹۸
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
برو اندر افگند بیژن کمند ۴۹۹
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بیژن پس اندر دمان ۵۰۰
ز تازیدن گور و گرد سوار
برآمد یکی دود زان مرغزار ۵۰۱
بکردار دریا زمین بردمید
کمندافگن و گور شد ناپدید ۵۰۲
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه
که از تاختن شد سمندم ستوه ۵۰۳
ز بیژن ندیدم بجایی نشان
جزین اسب و زین از پس ایدر کشان ۵۰۴
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی ۵۰۵
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همی کردمش هر سوی خواستار ۵۰۶
ازو باز گشتم چنین ناامید
که گور ژیان بود و دیو سپید ۵۰۷
چو بشنید گیو این سخن هوشیار
بدانست کو را تباهست کار ۵۰۸
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
همی چشمش از روی او تیره دید ۵۰۹
رخش زرد از بیم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه ۵۱۰
چو فرزند را گیو گم بوده دید
سخن را برآنگونه آلوده دید ۵۱۱
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
همی خواست کو را درآرد ز پای ۵۱۲
بخواهد ازو کین پور گزین
وگر چند نیک آید او را ازین ۵۱۳
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
نیامد همی روشنایی پدید ۵۱۴
چه آید مرا گفت از کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا ۵۱۵
به بیژن چه سود آید از جان اوی
دگرگونه سازیم درمان اوی ۵۱۶
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
شود آشکارا ز گرگین گناه ۵۱۷
ازو کین کشیدن بسی کار نیست
سنان مرا پیش دیوار نیست ۵۱۸
بگرگین یکی بانگ برزد بلند
که ای بدکنش ریمن پرگزند ۵۱۹
تو بردی ز من شید و ماه مرا
گزین سواران و شاه مرا ۵۲۰
فگندی مرا در تک و پوی پوی
بگرد جهان اندرون چارهجوی ۵۲۱
پس اکنون بدستان و بند و فریب
کجا یابی آرام و خواب و شکیب ۵۲۲
نباشد ترا بیش ازین دستگاه
کجا من ببینم یکی روی شاه ۵۲۳
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش
ز بهر گرامی جهانبین خویش ۵۲۴
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه
دو دیده پر از خون و دل کینهخواه ۵۲۵
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه جهان را بشادی گذار ۵۲۶
انوشه جهاندار نیک اخترا
نبینی که بر سر چه آمد مرا ۵۲۷
ز گیتی یکی پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان ۵۲۸
بجانش پر از بیم گریان بدم
ز درد جداییش بریان بدم ۵۲۹
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
زبان پر ز یافه روان پر گناه ۵۳۰
بدآگاهی آورد از پور من
ازان نامور پاک دستور من ۵۳۱
یکی اسب دیدم نگونسار زین
ز بیژن نشانی ندارد جزین ۵۳۲
اگر داد بیند بدین کار ما
یکی بنگرد ژرف سالار ما ۵۳۳
ز گرگین دهد داد من شهریار
کزو گشتم اندر جهان خاکسار ۵۳۴
غمی شد ز درد دل گیو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ کلاه ۵۳۵
رخ شاه بر گاه بیرنگ شد
ز تیمار بیژن دلش تنگ شد ۵۳۶
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت
چه گوید کجا ماند از نیک جفت ۵۳۷
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو
سخن گفت با خسرو از پور نیو ۵۳۸
چو از گیو بشنید خسرو سخن
بدو گفت مندیش و زاری مکن ۵۳۹
که بیژن بجانست خرسند باش
بر امید گم بوده فرزند باش ۵۴۰
که ایدون شنیدستم از موبدان
ز بیدار دل نامور بخردان ۵۴۱
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بیدرنگ ۵۴۲
بکین سیاوش کشم لشکرا
بپیلان سرآرم از آن کشورا ۵۴۳
بدان کینه اندر بود بیژنا
همی رزم جوید چو آهرمنا ۵۴۴
تو دل را بدین کار غمگین مدار
من این را همانا بسم خواستار ۵۴۵
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد
دو دیده پر از آب و رخساره زرد ۵۴۶
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید
ز گردان در شاه پردخته دید ۵۴۷
ز تیمار بیژن همه مهتران
ز درگاه با گیو رفته سران ۵۴۸
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم کرده صد گونه گنج ۵۴۹
پراگنده رای و پراگنده دل
همه خاک ره ز اشک کرده چو گل ۵۵۰
وزین روی گرگین شوریده رفت
بنزدیک ایوان درگاه تفت ۵۵۱
چو در پیش کیخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین ۵۵۲
چو الماس دندانهای گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز ۵۵۳
که خسرو بهر کار پیروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد ۵۵۴
سر دشمنان تو بادا بگاز
بریده چنان کار سران گراز ۵۵۵
بدندانها چون نگه کرد شاه
بپرسید و گفتش که چون بود راه ۵۵۶
کجا ماند از تو جدا بیژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا ۵۵۷
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای
فرو ماند خیره همیدون بپای ۵۵۸
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
فروماند بر جای بر زرد روی ۵۵۹
زبان پر ز یافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه ۵۶۰
چو گفتارها یک بدیگر نماند
برآشفت وز پیش تختش براند ۵۶۱
همش خیره سر دید هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان ۵۶۲
بدو گفت نشنیدی آن داستان
که دستان زدست از گه باستان ۵۶۳
که گر شیر با کین گودرزیان
بسیچد تنش را سر آید زمان ۵۶۴
اگر نیستی از پی نام بد
وگر پیش یزدان سرانجام بد ۵۶۵
بفرمودمی تا سرت را ز تن
بکنید بکردار مرغ اهرمن ۵۶۶
بفرمود خسرو بپولادگر
که بندگران ساز و مسمارسر ۵۶۷
هم اندر زمان پای کردش ببند
که از بند گیرد بداندیش پند ۵۶۸
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش
بجویش بهر جای و هر سو بکوش ۵۶۹
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجویم بهر جا نگاه ۵۷۰
ز بیژن مگر آگهی یابما
بدین کار هشیار بشتابما ۵۷۱
وگر دیر یابیم زو آگهی
تو جای خرد را مگردان تهی ۵۷۲
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هور دین ۵۷۳
بدانگه که بر گل نشاندت باد
چو بر سر همی گل فشاندت باد ۵۷۴
زمین چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا ۵۷۵
بهرسو شود پاک فرمان ما
پرستش که فرمود یزدان ما ۵۷۶
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای ۵۷۷
کجا هفت کشور بدو اندرا
ببینم بر و بوم هر کشورا ۵۷۸
کنم آفرین بر نیاکان خویش
گزیده جهاندار و پاکان خویش ۵۷۹
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست ۵۸۰
چو بشنید گیو این سخن شاد شد
ز تیمار فرزند آزاد شد ۵۸۱
بخندید و بر شاه کرد آفرین
که بیتو مبادا زمان و زمین ۵۸۲
بکام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند ۵۸۳
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین
که بر تو برازد کلاه و نگین ۵۸۴
چو گیو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت ۵۸۵
بجستن گرفتند گرد جهان
که یابد مگر زو بجایی نشان ۵۸۶
همه شهر ارمان و تورانیان
سپردند و نامد ز بیژن نشان ۵۸۷
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نیاز آمدش ۵۸۸
بیامد پر امید دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان ۵۸۹
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید
دلش را بدرد اندر آزرده دید ۵۹۰
بیامد بپوشید رومی قبای
بدان تا بود پیش یزدان بپای ۵۹۱
خروشید پیش جهان آفرین
بخورشید بر چند برد آفرین ۵۹۲
ز فریادرس زور و فریاد خواست
از آهرمن بدکنش داد خواست ۵۹۳
خرامان ازان جا بیامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه ۵۹۴
یکی جام بر کف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور پدید ۵۹۵
زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه و چون و چند ۵۹۶
ز ماهی بجام اندون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره ۵۹۷
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر ۵۹۸
همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندارا فسونگرا ۵۹۹
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش ۶۰۰
بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید ۶۰۱
سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید ۶۰۲
بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران ۶۰۳
یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان ۶۰۴
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه ۶۰۵
که زندست بیژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار ۶۰۶
نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند ۶۰۷
که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست ۶۰۸
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی ۶۰۹
بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار ۶۱۰
ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید ۶۱۱
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد ۶۱۲
چو ابر بهاران ببارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی ۶۱۳
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای ۶۱۴
که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها ۶۱۵
نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ ۶۱۶
کمربند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز ۶۱۷
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را برهبر دما ۶۱۸
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند ۶۱۹
برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه ۶۲۰
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر ۶۲۱
دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان ۶۲۲
توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار ۶۲۳
ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ ۶۲۴
جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران ۶۲۵
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه ۶۲۶
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست ۶۲۷
سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه ۶۲۸
همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز ۶۲۹
چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین ۶۳۰
هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد ۶۳۱
گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی ۶۳۲
ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد ۶۳۳
بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه ۶۳۴
کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش ۶۳۵
بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو ۶۳۶
شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان ۶۳۷
سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج ۶۳۸
که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزندهتر زین چنانکم شنود ۶۳۹
نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس ۶۴۰
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه ۶۴۱
بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای ۶۴۲
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی ۶۴۳
بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم ۶۴۴
ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته ۶۴۵
بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو ۶۴۶
چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها ۶۴۷
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین ۶۴۸
سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند ۶۴۹
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی ۶۵۰
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند ۶۵۱
بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راهجوی ۶۵۲
چو از دیدهگه دیدهبانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید ۶۵۳
که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند ۶۵۴
درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی ۶۵۵
غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام ۶۵۶
پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه ۶۵۷
ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی ۶۵۸
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه ۶۵۹
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگفتند راه ۶۶۰
بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان ۶۶۱
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد ۶۶۲
همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند ۶۶۳
همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ ۶۶۴
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست ۶۶۵
بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور ۶۶۶
شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه درام بدوی ۶۶۷
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو ۶۶۸
تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای ۶۶۹
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه ۶۷۰
پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز ۶۷۱
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی ۶۷۲
چو رستم دل گیو را خسته دید
بب مژه روی او نشسته دید ۶۷۳
بدو گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار ۶۷۴
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
بپرسیدش از خسرو تاجور ۶۷۵
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم ۶۷۶
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا ۶۷۷
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش ۶۷۸
برستم چنین گفت کای بفرین
گزین همه خسروان زمین ۶۷۹
چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو ۶۸۰
درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام ۶۸۱
نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم ۶۸۲
چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان ۶۸۳
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود ۶۸۴
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید ۶۸۵
چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور ۶۸۶
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان ۶۸۷
کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای ۶۸۸
چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین ۶۸۹
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه ۶۹۰
همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش ۶۹۱
بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار ۶۹۲
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود ۶۹۳
کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید ۶۹۴
ترا دیدم اندر جهان چارهگر
تو بندی بفریاد هر کس کمر ۶۹۵
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد ۶۹۶
ازان پس که نامه برستم داد
همه کار گرگین بدو کرد یاد ۶۹۷
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب ۶۹۸
پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار ۶۹۹
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین ۷۰۰
مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست ۷۰۱
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه ۷۰۲
وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند ۷۰۳
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند ۷۰۴
ز بس آفرید جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه ۷۰۵
بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم ۷۰۶
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو ۷۰۷
چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینهگاه اندرون کینه خواه ۷۰۸
چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران ۷۰۹
برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی ۷۱۰
بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم ۷۱۱
نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار ۷۱۲
من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را ۷۱۳
ز بهر ترا خود جگر خستهام
بدین کار بیژن کمر بستهام ۷۱۴
بکوشم بدین کارگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من ۷۱۵
من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج ۷۱۶
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت شهنشاه پیروزگر ۷۱۷
بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه ۷۱۸
سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش ۷۱۹
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست ۷۲۰
چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم ۷۲۱
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو ۷۲۲
برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر ۷۲۳
بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان ۷۲۴
ز هر نیکی بهرهور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا ۷۲۵
چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید ۷۲۶
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان ۷۲۷
زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو ۷۲۸
بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند ۷۲۹
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار ۷۳۰
همه دست لعل از می لعل فام
غریونده چنگ و خروشنده جام ۷۳۱
بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز ۷۳۲
بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار ۷۳۳
سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش ۷۳۴
بیامد برخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای ۷۳۵
بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا ۷۳۶
بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاجبخش ۷۳۷
خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار ۷۳۸
که نابردنی بود برگاشتند
بزال و فرامرز بگذاشتند ۷۳۹
سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینهجوی ۷۴۰
چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید ۷۴۱
یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر ۷۴۲
بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو ۷۴۳
شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را ۷۴۴
چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان ۷۴۵
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز ۷۴۶
پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه ۷۴۷
بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار ۷۴۸
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دید بپیمان تو ۷۴۹
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی ۷۵۰
عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست ۷۵۱
برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه ۷۵۲
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست ۷۵۳
گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست ۷۵۴
بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان ۷۵۵
پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه ۷۵۶
بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را ۷۵۷
دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران مردمکشان ۷۵۸
بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند ۷۵۹
جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش ۷۶۰
چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند ۷۶۱
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپشش نوان ۷۶۲
بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه ۷۶۳
نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب ۷۶۴
چو آمد بر شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز ۷۶۵
ستایش کنان پیش خسرو دوید
که مهر و ستایش مر او را سزید ۷۶۶
برآورد سر آفرین کرد و گفت
مبادت جز از بخت پیروز جفت ۷۶۷
چو هرمزد بادت بدین پایگاه
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه ۷۶۸
همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر ۷۶۹
چو شهریورت باد پیروزگر
بنام بزرگی و فر و هنر ۷۷۰
سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد ۷۷۱
چو خردادت از یاوران بر دهاد
ز مرداد باش از بر و بوم شاد ۷۷۲
دی و اورمزدت خجسته بواد
در هر بدی بر تو بسته بواد ۷۷۳
دیت آذر افروز و فرخنده روز
تو شادان و تاج تو گیتی فروز ۷۷۴
چو این آفرین کرد رستم بپای
بپرسید و کردش بر خویش جای ۷۷۵
بدو گفت خسرو درست آمدی
که از جان تو دور بادا بدی ۷۷۶
توی پهلوان کیان جهان
نهان آشکار آشکارت نهان ۷۷۷
گزین کیانی و پشت سپاه
نگهدار ایران و لشکر پناه ۷۷۸
مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش ۷۷۹
زواره فرامرز و دستان سام
درستند ازیشان چه داری پیام ۷۸۰
فرو بود رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت ۷۸۱
ببخت تو هر سه درستند و شاد
انوشه کسی کش کند شاه یاد ۷۸۲
بسالار نوبت بفرمود شاه
که گودرز و طوس و گوان را بخواه ۷۸۳
در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار ۷۸۴
بفرمود تا تاج زرین و تخت
نهادند زیر گلفشان درخت ۷۸۵
همه دیبهٔ خسروانی بباغ
بگسترد و شد گلستان چون چراغ ۷۸۶
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه ۷۸۷
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونهگون خوشههای گهر ۷۸۸
عقیق و زمرد همه برگ و بار
فروهشته از تاج چون گوشوار ۷۸۹
همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهیها تهی ۷۹۰
بدو اندرون مشک سوده بمی
همه پیکرش سفته برسان نی ۷۹۱
کرا شاه بر گاه بنشاندی
برو باد ازو مشک بفشاندی ۷۹۲
همه میگساران بیپش اندرا
همه بر سران افسر از گوهرا ۷۹۳
ز دیبای زربفت چینی قبای
همه پیش گاه سپهبد بپای ۷۹۴
همه طوق بربسته و گوشوار
بریشان همه جامه گوهرنگار ۷۹۵
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ ۷۹۶
همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی و نابوده مست ۷۹۷
بفرمود تا رستم آمد بتخت
نشست از بر گاه زیر درخت ۷۹۸
برستم چنین گفت پس شهریار
که ای نیک پیوند و به روزگار ۷۹۹
ز هر بد توی پیش ایران سپر
همیشه چو سیمرغ گسترده پر ۸۰۰
چه درگاه ایران چه پیش کیان
همه بر در رنج بندی میان ۸۰۱
شناسی تو کردار گودرزیان
به آسانی و رنج و سود و زیان ۸۰۲
میان بسته دارند پیشم بپای
همیشه بنیکی مرا رهنمای ۸۰۳
بتنها تن گیو کز انجمن
ز هر بد سپر بود در پیش من ۸۰۴
چنین غم بدین دوده نامد بنیز
غم و درد فرزند برتر ز چیز ۸۰۵
بدین کار گر تو ببندی میان
پذیره نیایدت شیر ژیان ۸۰۶
کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
که او را ز توران بد آمد بروی ۸۰۷
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج
ببر هرچ باید مدار این برنج ۸۰۸
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
زمین را ببوسید و دم درکشید ۸۰۹
برو آفرین کرد کای نیک نام
چو خورشید هر جای گسترده کام ۸۱۰
ز تو دور بادا دو چشم نیاز
دل بدسگالت بگرم و گداز ۸۱۱
توی بر جهان شاه و سالار و کی
کیان جهان مر ترا خاک پی ۸۱۲
که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه ۸۱۳
بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها ۸۱۴
بکندم دل دیو مازندران
بفر کیانی و گرز گران ۸۱۵
مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی برام و شاد ۸۱۶
منم گوش داده بفرمان تو
نگردم بهرسان ز پیمان تو ۸۱۷
دل و جان نهاده بسوی کلاه
بران ره روم کم بفرمود شاه ۸۱۸
و نیز از پی گیو اگر بر سرم
هوا بارد آتش بدو ننگرم ۸۱۹
رسیده بمژگانم اندر سنان
ز فرمان خسرو نتابم عنان ۸۲۰
برآرم ببخت تو این کار کرد
سپهبد نخواهم نه مردان مرد ۸۲۱
کلید چنین بند باشد فریب
نه هنگام گرزست و روز نهیب ۸۲۲
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو ۸۲۳
بزرگان لشکر برو آفرین
همی خواندند از جهان آفرین ۸۲۴
بمی دست بردند با شهریار
گشاده بشادی در نوبهار ۸۲۵
چو گرگین نشان تهمتن شنید
بدانست کآمد غمش را کلید ۸۲۶
فرستاد نزدیک رستم پیام
که ای تیغ بخت و وفا را نیام ۸۲۷
درخت بزرگی و گنج وفا
در رادمردی و بند بلا ۸۲۸
گرت رنج ناید ز گفتار من
سخن گسترانی ز کردار من ۸۲۹
نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت ۸۳۰
بتاریکی اندر مرا ره نمود
نوشته چنین بود بود آنچ بود ۸۳۱
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
گر آمرزش آرد مرا زین گناه ۸۳۲
مگر باز گردد ز بد نام من
بپیران سر این بد سرانجام من ۸۳۳
مرا گر بخواهی ز شاه جوان
چو غرم ژیان با تو آیم دوان ۸۳۴
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک
مگر بازیابم من آن کیش پاک ۸۳۵
چو پیغام گرگین برستم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۸۳۶
بپیچید ازان درد و پیغام اوی
غم آمدش ازان بیهده کام اوی ۸۳۷
فرستاده را گفت رو باز گرد
بگویش که ای خیره ناپاک مرد ۸۳۸
تو نشنیدی آن داستان پلنگ
بدان ژرف دریا که زد با نهنگ ۸۳۹
که گر بر خرد چیره گردد هوا
نیابد ز چنگ هوا کس رها ۸۴۰
خردمند کرد هوا را بزیر
بود داستانش چو شیر دلیر ۸۴۱
نبایدش بردن بنخچیر روی
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی ۸۴۲
تو دستان نمودی چو روباه پیر
ندیدی همی دام نخچیرگیر ۸۴۳
نشاید کزین بیهده کام تو
که من پیش خسرو برم نام تو ۸۴۴
ولیکن چو اکنون ببیچارگی
فرو مانده گشتی بیکبارگی ۸۴۵
ز خسرو بخواهم گناه ترا
بیفروزم این تیره ماه ترا ۸۴۶
اگر بیژن از بند یابد رها
بفرمان دادار گیهان خدا ۸۴۷
رهاگشتی از بند و رستی بجان
ز تو دور شد کینهٔ بدگمان ۸۴۸
وگر جز برین روی گردد سپهر
ز جان و تن خویش بردار مهر ۸۴۹
نخستین من آیم بدین کینهخواه
بنیروی یزدان و فرمان شاه ۸۵۰
وگر من نیایم چو گودرز و گیو
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو ۸۵۱
برآمد برین کار یک روز و شب
و زین گفته بر شاه نگشاد لب ۸۵۲
دوم روز چون شاه بنمود تاج
نشست از بر سیمگون تخت عاج ۸۵۳
بیامد تهمتن بگسترد بر
بخواهش بر شاه خورشید فر ۸۵۴
ز گرگین سخن گفت با شهریار
ازان گم شده بخت و بد روزگار ۸۵۵
بدو گفت شاه ای سپهدار من
همی بگسلی بند و زنهار من ۸۵۶
که سوگند خوردم بتخت و کلاه
بدارای بهرام و خورشید و ماه ۸۵۷
که گرگین نبیند ز من جز بلا
مگر بیژن از بند یابد رها ۸۵۸
جزین آرزو هرچ باید بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه ۸۵۹
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای پرهنر نامور پیشگاه ۸۶۰
اگر بد سگالید پیچد همی
فدا کردن جان بسیچد همی ۸۶۱
گر آمرزش شاه نایدش پیش
نبودیش نام و برآید ز کیش ۸۶۲
هرآن کس که گردد ز راه خرد
سرانجام پیچد ز کردار خود ۸۶۳
سزد گر کنی یاد کردار اوی
همیشه بهر کینه پیکار اوی ۸۶۴
بپیش نیاکانت بسته کمر
بهر کینه گه با یکی کینه ور ۸۶۵
اگر شاه بیند بمن بخشدش
مگر اختر نیک بدرخشدش ۸۶۶
برستم ببخشید پیروز شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه ۸۶۷
ز رستم بپرسید پس شهریار
که چون راند خواهی برین گونه کار ۸۶۸
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
که باید که با تو بیاید براه ۸۶۹
بترسم ز بد گوهر افراسیاب
که بر جان بیژن بگیرد شتاب ۸۷۰
یکی بادسارست دیو نژند
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند ۸۷۱
بجنباندش اهرمن دل ز جای
بیندازد آن تیغ زن را زپای ۸۷۲
چنین گفت رستم بشاه جهان
که این کار ببسیچم اندر نهان ۸۷۳
کلید چنین بند باشد فریب
نباید برین کار کردن نهیب ۸۷۴
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان
بدین کار باید کشیدن عنان ۸۷۵
فراوان گهر باید و زرو سیم
برفتن پر امید و بودن به بیم ۸۷۶
بکردار بازارگانان شدن
شکیبا فراوان بتوران بدن ۸۷۷
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
بباید بهایی و بخشیدنی ۸۷۸
چو بشنید خسرو ز رستم سخن
بفرمود تا گنجهای کهن ۸۷۹
همه پاک بگشاد گنجور شاه
بدینار و گوهر بیاراست گاه ۸۸۰
تهمتن بیامد همه بنگرید
هر آنچش ببایست زان برگزید ۸۸۱
ازان صد شتر بار دینار کرد
صد اشتر ز گنج درم بار کرد ۸۸۲
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار ۸۸۳
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر ۸۸۴
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران ۸۸۵
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه ۸۸۶
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر ۸۸۷
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته ۸۸۸
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند ۸۸۹
پس آگاهی آمد بگردنکشان
بدان گرزداران دشمن کشان ۸۹۰
بپرسید زنگه که خسرو کجاست
چه آمد برویش که ما را بخواست ۸۹۱
چو سالار نوبت بیامد بدر
بشبگیر بستند گردان کمر ۸۹۲
همه نیزه داران جنگ آوران
همه مرزبانان ناماوران ۸۹۳
همه نیزه و تیر بار هیون
همه جنگ را دست شسته بخون ۸۹۴
سپیده دمان گاه بانگ خروس
ببستند بر کوههٔ پیل کوس ۸۹۵
تهمتن بیامد چو سرو بلند
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند ۸۹۶
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش
نهاده بکف بر همه جان خویش ۸۹۷
برفت از در شاه با لشکرش
بسی آفرین خواند برکشورش ۸۹۸
چو نزدیکی مرز توران رسید
سران را ز لشکر همه برگزید ۸۹۹
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که ایدر بباشید روشن روان ۹۰۰
مجنبید از ایدر مگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من ۹۰۱
بسیچیده باشید مر جنگ را
همه تیز کرده بخون چنگ را ۹۰۲
سپه بر سر مرز ایران بماند
خود و سرکشان سوی توران براند ۹۰۳
همه جامه برسان بازارگان
بپوشید و بگشاد بند از میان ۹۰۴
گشادند گردان کمرهای سیم
بپوشیدشان جامه های گلیم ۹۰۵
سوی شهر توران نهادند روی
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی ۹۰۶
گرانمایه هفت اسب با کاروان
یکی رخش و دیگر نشست گوان ۹۰۷
صد اشتر همه بار او گوهرا
صد اشتر همه جامهٔ لشکرا ۹۰۸
ز بسهای و هوی و درنگ درای
بکردار تهمورثی کرنای ۹۰۹
همی شهر بر شهر هودج کشید
همی رفت تا شهر توران رسید ۹۱۰
چو آمد بنزدیک شهر ختن
نظاره بیامد برش مرد و زن ۹۱۱
همه پهلوانان توران بجای
شده پیش پیران ویسه بپای ۹۱۲
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه
بیامد تهمتن بدیدش براه ۹۱۳
یکی جام زرین پر از گوهرا
بدیبا بپوشید رستم سرا ۹۱۴
ده اسب گرانمایه با زیورش
بدیبا بیاراست اندر خورش ۹۱۵
بفرمانبران داد و خود پیش رفت
بدرگاه پیران خرامید تفت ۹۱۶
برو آفرین کرد کای نامور
بایران و توران ببخت و هنر ۹۱۷
چنان کرد رویش جهاندار ساز
که پیران مر او را ندانست باز ۹۱۸
بپرسید و گفت از کجایی بگوی
چه مردی و چون آمدی پوی پوی ۹۱۹
بدو گفت رستم ترا کهترم
بشهر تو کرد ایزد آبشخورم ۹۲۰
ببازارگانی ز ایران بتور
بپیمودم این راه دشوار و دور ۹۲۱
فروشندهام هم خریدار نیز
فروشم بخرم ز هر گونه چیز ۹۲۲
بمهر تو دارم روان را نوید
چنین چیره شد بر دلم بر امید ۹۲۳
اگر پهلوان گیردم زیر بر
خرم چارپای و فروشم گهر ۹۲۴
هم از داد تو کس نیازاردم
هم از ابر مهرت گهر باردم ۹۲۵
پس آن جام پر گوهر شاهوار
میان کیان کرد پیشش نثار ۹۲۶
گرانمایه اسبان تازینژاد
که بر مویشان گرد نفشاند باد ۹۲۷
بسی آفرین کرد و آن خواسته
بدو داد و شد کار آراسته ۹۲۸
چو پیران بدان گوهران بنگرید
کزان جام رخشنده آمد پدید ۹۲۹
برو آفرین کرد وبنواختش
بران تخت پیروزه بنشاختش ۹۳۰
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا
کنون نزد خویشت بسازیم جا ۹۳۱
کزین خواسته بر تو تیمار نیست
کسی را بدین با تو پیکار نیست ۹۳۲
برو هرچ داری بهایی بیار
خریدار کن هر سوی خواستار ۹۳۳
فرود آی در خان فرزند من
چنان باش با من که پیوند من ۹۳۴
بدو گفت رستم که ای پهلوان
هم ایدر بباشیم با کاروان ۹۳۵
که با ما ز هر گونه مردم بود
نباید که زان گوهری گم بود ۹۳۶
بدو گفت رو برزو گیر جای
کنم رهنمایی بپیشت بپای ۹۳۷
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار
بکلبه درون رخت بنهاد و بار ۹۳۸
خبر شد کز ایران یکی کاروان
بیامد بر نامور پهلوان ۹۳۹
ز هر سو خریدار بنهاد گوش
چو آگاهی آمد ز گوهر فروش ۹۴۰
خریدار دیبا و فرش و گهر
بدرگاه پیران نهادند سر ۹۴۱
چو خورشید گیتی بیاراستی
بدان کلبه بازار برخاستی ۹۴۲
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان ۹۴۳
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب ۹۴۴
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی بستین خون مژگان برفت ۹۴۵
که برخوردی از جان وز گنج خویش
مبادت پشیمانی از رنج خویش ۹۴۶
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند ۹۴۷
هر امید دل را که بستی میان
ز رنجی که بردی مبادت زیان ۹۴۸
همیشه خرد بادت آموزگار
خنک بوم ایران و خوش روزگار ۹۴۹
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه ۹۵۰
نیامد بایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چارهگر ۹۵۱
که چون او جوانی ز گودرزیان
همی بگسلاند بسختی میان ۹۵۲
بسودست پایش ز بند گران
دو دستش ز مسمار آهنگران ۹۵۳
کشیده بزنجیر و بسته ببند
همه چاه پرخون آن مستمند ۹۵۴
نیابم ز درویشی خویش خواب
ز نالیدن او دو چشمم پر آب ۹۵۵
بترسید رستم ز گفتار اوی
یکی بانگ برزد براندش ز روی ۹۵۶
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو ۹۵۷
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی ۹۵۸
برستم نگه کرد و بگریست زار
ز خواری ببارید خون بر کنار ۹۵۹
بدو گفت کای مهتر پرخرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد ۹۶۰
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش ۹۶۱
چنین باشد آیین ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر ۹۶۲
بدو گفت رستم که ای زن چبود
مگر اهرمن رستخیزت نمود ۹۶۳
همی بر نوشتی تو بازار من
بدان روی بد با تو پیکار من ۹۶۴
بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش ۹۶۵
و دیگر بجایی که کیخسروست
بدان شهر من خود ندارم نشست ۹۶۶
ندانم همی گیو و گودرز را
نه پیمودهام هرگز آن مرز را ۹۶۷
بفرمود تا خوردنی هرچ بود
نهادند در پیش درویش زود ۹۶۸
یکایک سخن کرد ازو خواستار
که با تو چرا شد دژم روزگار ۹۶۹
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه
چه داری همی راه ایران نگاه ۹۷۰
منیژه بدو گفت کز کار من
چه پرسی ز بدبخت و تیمار من ۹۷۱
کزان چاه سر با دلی پر ز درد
دویدم بنزد تو ای رادمرد ۹۷۲
زدی بانگ بر من چو جنگاوران
نترسیدی از داور داوران ۹۷۳
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب ۹۷۴
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دوان گردگرد ۹۷۵
همی نان کشکین فرازآورم
چنین راند یزدان قضا بر سرم ۹۷۶
ازین زارتر چون بود روزگار
سر آرد مگر بر من این کردگار ۹۷۷
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه ۹۷۸
بغل و بمسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران ۹۷۹
مرا درد بر درد بفزود زین
نم دیدگانم بپالود زین ۹۸۰
کنون گرت باشد بایران گذر
ز گودرز کشواد یابی خبر ۹۸۱
بدرگاه خسرو مگر گیو را
ببینی و گر رستم نیو را ۹۸۲
بگویی که بیژن بسختی درست
اگر دیر گیری شود کار پست ۹۸۳
گرش دید خواهی میاسای دیر
که بر سرش سنگست و آهن بزیر ۹۸۴
بدو گفت رستم که ای خوب چهر
که مهرت مبراد از وی سپهر ۹۸۵
چرا نزد باب تو خواهشگران
نینگیزی از هر سوی مهتران ۹۸۶
مگر بر تو بخشایش آرد پدر
بجوشدش خون و بسوزد جگر ۹۸۷
گر آزار بابت نبودی ز پیش
ترا دادمی چیز ز اندازه بیش ۹۸۸
بخوالیگرش گفت کز هر خورش
که او را بباید بیاور برش ۹۸۹
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم ۹۹۰
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری ۹۹۱
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر ۹۹۲
منیژه بیامد بدان چاه سر
دوان و خورشها گرفته ببر ۹۹۳
نوشته بدستار چیزی که برد
چنان هم که بستد ببیژن سپرد ۹۹۴
نگه کرد بیژن بخیره بماند
ازان چاه خورشید رخ را بخواند ۹۹۵
که ای مهربان از کجا یافتی
خورشها کزین گونه بشتافتی ۹۹۶
بسا رنج و سختی کت آمد بروی
ز بهر منی در جهان پوی پوی ۹۹۷
منیژه بدو گفت کز کاروان
یکی مایه ور مرد بازارگان ۹۹۸
از ایران بتوران ز بهر درم
کشیده ز هر گونه بسیار غم ۹۹۹
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
ز هر گونه با او فراوان گهر ۱۰۰۰
گشن دستگاهی نهاده فراخ
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ ۱۰۰۱
بمن داد زین گونه دستارخوان
که بر من جهان آفرین را بخوان ۱۰۰۲
بدان چاه نزدیک آن بسته بر
دگر هرچ باید ببر سربسر ۱۰۰۳
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پراومید یزدان دل از بیم و باک ۱۰۰۴
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری ۱۰۰۵
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند ۱۰۰۶
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته بهن بکردار موی ۱۰۰۷
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید ۱۰۰۸
بخندید خندیدنی شاهوار
چنان کآمد آواز بر چاهسار ۱۰۰۹
منیژه چو بشنید خندیدنش
ازان چاه تاریک بسته تنش ۱۰۱۰
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت این چه خندست ای نیکبخت ۱۰۱۱
شگفت آمدش داستانی بزد
که دیوانه خندد ز کردار خود ۱۰۱۲
چه گونه گشادی بخنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب ۱۰۱۳
چه رازست پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نمودست روی ۱۰۱۴
بدو گفت بیژن کزین کارسخت
بر اومید آنم که بگشاد بخت ۱۰۱۵
چو با من بسوگند پیمان کنی
همانا وفای مرا نشکنی ۱۰۱۶
بگویم سراسر تورا داستان
چو باشی بسوگند همداستان ۱۰۱۷
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
زنان را زبان کم بماند ببند ۱۰۱۸
منیژه خروشید و نالید زار
که بر من چه آمد بد روزگار ۱۰۱۹
دریغ آن شده روزگاران من
دل خسته و چشم باران من ۱۰۲۰
بدادم ببیژن تن و خان و مان
کنون گشت بر من چنین بدگمان ۱۰۲۱
همان گنج دینار و تاج گهر
بتاراج دادم همه سربسر ۱۰۲۲
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن ۱۰۲۳
ز امید بیژن شدم ناامید
جهانم سیاه و دو دیده سپید ۱۰۲۴
بپوشد همی راز بر من چنین
تو داناتری ای جهان آفرین ۱۰۲۵
بدو گفت بیژن همه راستست
ز من کار تو جمله برکاستست ۱۰۲۶
چنین گفتم اکنون نبایست گفت
ایا مهربان یار و هشیار جفت ۱۰۲۷
سزد گر بهر کار پندم دهی
که مغزم برنج اندرون شد تهی ۱۰۲۸
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش
که خوالیگرش مر ترا داد توش ۱۰۲۹
ز بهر من آمد بتوران فراز
وگرنه نبودش بگوهر نیاز ۱۰۳۰
ببخشود بر من جهان آفرین
ببینم مگر پهن روی زمین ۱۰۳۱
رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی و گرم و گداز ۱۰۳۲
بنزدیک او شو بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان ۱۰۳۳
بدل مهربان و بتن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی ۱۰۳۴
منیژه بیامد بکردار باد
ز بیژن برستم پیامش بداد ۱۰۳۵
چو بشنید گفتار آن خوب روی
کزان راه دور آمده پوی پوی ۱۰۳۶
بدانست رستم که بیژن سخن
گشادست بر لالهٔ سروبن ۱۰۳۷
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
که یزدان ترا زو مبراد مهر ۱۰۳۸
بگویش که آری خداوند رخش
ترا داد یزدان فریاد بخش ۱۰۳۹
ز زاول بایران ز ایران بتور
ز بهر تو پیمودم این راه دور ۱۰۴۰
بگویش که ما را بسان پلنگ
بسود از پی تو کمرگاه و چنگ ۱۰۴۱
چو با او بگویی سخن راز دار
شب تیره گوشت به آواز دار ۱۰۴۲
ز بیشه فرازآر هیزم بروز
شب آید یکی آتشی برفروز ۱۰۴۳
منیژه ز گفتار او شاد شد
دلش ز اندهان یکسر آزاد شد ۱۰۴۴
بیامد دوان تا بدان چاهسار
که بودش بچاه اندرون غمگسار ۱۰۴۵
بگفتش که دادم سراسر پیام
بدان مرد فرخ پی نیک نام ۱۰۴۶
چنین داد پاسخ که آنم درست
که بیژن بنام و نشانم بجست ۱۰۴۷
تو با داغ دل چون پویی همی
که رخرا بخوناب شویی همی ۱۰۴۸
کنون چون درست آمد از تو نشان
ببینی سر تیغ مردم کشان ۱۰۴۹
زمین را بدرانم اکنون بچنگ
بپروین براندازم آسوده سنگ ۱۰۵۰
مرا گفت چون تیره گردد هوا
شب از چنگ خورشید یابد رها ۱۰۵۱
بکردار کوه آتشی برفروز
که سنگ و سر چاه گردد چو روز ۱۰۵۲
بدان تا ببینم سر چاه را
بدان روشنی بسپرم راه را ۱۰۵۳
بفرمود بیژن که آتش فروز
که رستیم هر دو ز تاریک روز ۱۰۵۴
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده و دادگر ۱۰۵۵
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر ۱۰۵۶
بده داد من زآنک بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد ۱۰۵۷
مگر بازیابم بر و بوم را
نمانم بننگ اختر شوم را ۱۰۵۸
تو ای دخت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل و چیز و تن ۱۰۵۹
بدین رنج کز من تو برداشتی
زیان مرا سود پنداشتی ۱۰۶۰
بدادی بمن گنج و تاج و گهر
جهاندار خویشان و مام و پدر ۱۰۶۱
اگر یابم از چنگ این اژدها
بدین روزگار جوانی رها ۱۰۶۲
بکردار نیکان یزدان پرست
بپویم بپای و بیازم بدست ۱۰۶۳
بسان پرستار پیش کیان
بپاداش نیکیت بندم میان ۱۰۶۴
منیژه بهیزم شتابید سخت
چو مرغان برآمد بشاخ درخت ۱۰۶۵
بخورشید بر چشم و هیزم ببر
که تا کی برآرد شب از کوه سر ۱۰۶۶
چو از چشم خورشید شد ناپدید
شب تیره بر کوه دامن کشید ۱۰۶۷
بدانگه که آرام گیرد جهان
شود آشکارای گیتی نهان ۱۰۶۸
که لشکر کشد تیره شب پیش روز
بگردد سر هور گیتی فروز ۱۰۶۹
منیژه سبک آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت ۱۰۷۰
بدلش اندرون بانگ رویینه خم
که آید ز ره رخش پولاد سم ۱۰۷۱
بدانگه که رستم ببربر گره
برافگند و زد بر گره بر زره ۱۰۷۲
بشد پیش یزدان خورشید و ماه
بیامد بدو کرد پشت و پناه ۱۰۷۳
همی گفت چشم بدان کور باد
بدین کار بیژن مرا زور باد ۱۰۷۴
بگردان بفرمود تا همچنین
ببستند بر گردگه بند کین ۱۰۷۵
بر اسبان نهادند زین خدنگ
همه جنگ را تیز کردند چنگ ۱۰۷۶
تهمتن برخشنده بنهاد روی
همی رفت پیش اندرون راه جوی ۱۰۷۷
چو آمد بر سنگ اکوان فراز
بدان چاه اندوه و گرم و گداز ۱۰۷۸
چنین گفت با نامور هفت گرد
که روی زمین را بباید سترد ۱۰۷۹
بباید شما را کنون ساختن
سر چاه از سنگ پرداختن ۱۰۸۰
پیاده شدند آن سران سپاه
کزان سنگ پردخت مانند چاه ۱۰۸۱
بسودند بسیار بر سنگ چنگ
شده مانده گردان و آسوده سنگ ۱۰۸۲
چو از نامداران بپالود خوی
که سنگ از سر چاه ننهاد پی ۱۰۸۳
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر ۱۰۸۴
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست ۱۰۸۵
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین ۱۰۸۶
ز بیژن بپرسید و نالید زار
که چون بود کارت ببد روزگار ۱۰۸۷
همه نوش بودی ز گیتیت بهر
ز دستش چرا بستدی جام زهر ۱۰۸۸
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه
که چون بود بر پهلوان رنج راه ۱۰۸۹
مرا چون خروش تو آمد بگوش
همه زهر گیتی مرا گشت نوش ۱۰۹۰
بدین سان که بینی مرا خان و مان
ز آهن زمین و ز سنگ آسمان ۱۰۹۱
بکنده دلم زین سرای سپنج
ز بس درد و سختی و اندوه و رنج ۱۰۹۲
بدو گفت رستم که بر جان تو
ببخشود روشن جهانبان تو ۱۰۹۳
کنون ای خردمند آزاده خوی
مرا هست با تو یکی آرزوی ۱۰۹۴
بمن بخش گرگین میلاد را
ز دل دور کن کین و بیداد را ۱۰۹۵
بدو گفت بیژن که ای یار من
ندانی که چون بود پیکار من ۱۰۹۶
ندانی تو ای مهتر شیرمرد
که گرگین میلاد با من چه کرد ۱۰۹۷
گرافتد بروبر جهانبین من
برو رستخیز آید از کین من ۱۰۹۸
بدو گفت رستم که گر بدخوی
بیاری و گفتار من نشنوی ۱۰۹۹
بمانم ترا بسته در چاه پای
برخش اندر آرم شوم باز جای ۱۱۰۰
چو گفتار رستم رسیدش بگوش
ازان تنگ زندان برآمد خروش ۱۱۰۱
چنین داد پاسخ که بد بخت من
ز گردان وز دوده و انجمن ۱۱۰۲
ز گرگین بدان بد که بر من رسید
چنین روز نیزم بباید کشید ۱۱۰۳
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی
ز کینه دل من بیاسود ازوی ۱۱۰۴
فروهشت رستم بزندان کمند
برآوردش از چاه با پایبند ۱۱۰۵
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز ۱۱۰۶
همه تن پر از خون و رخساره زرد
ازان بند زنجیر زنگار خورد ۱۱۰۷
خروشید رستم چو او را بدید
همه تن در آهن شده ناپدید ۱۱۰۸
بزد دست و بگسست زنجیر و بند
رها کرد ازو حلقهٔ پای بند ۱۱۰۹
سوی خانه رفتند زان چاهسار
بیک دست بیژن بدیگر زوار ۱۱۱۰
تهمتن بفرمود شستن سرش
یکی جامه پوشید نو بر برش ۱۱۱۱
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی
بیامد بمالید بر خاک روی ۱۱۱۲
ز کردار بد پوزش آورد پیش
بپیچید زان خام کردار خویش ۱۱۱۳
دل بیژن از کینش آمد براه
مکافات ناورد پیش گناه ۱۱۱۴
شتر بار کردند و اسبان بزین
بپوشید رستم سلیح گزین ۱۱۱۵
نشستند بر باره ناموران
کشیدند شمشیر و گرز گران ۱۱۱۶
گسی کرد بار و برآراست کار
چنانچون بود در خور کارزار ۱۱۱۷
بشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش ۱۱۱۸
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو ۱۱۱۹
که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب ۱۱۲۰
یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش ۱۱۲۱
بدو گفت بیژن منم پیشرو
که از من همی کینه سازند نو ۱۱۲۲
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد ۱۱۲۳
عنانها فگندند بر پیش زین
کشیدند یکسر همه تیغ کین ۱۱۲۴
بشد تا بدرگاه افراسیاب
بهنگام سستی و آرام و خواب ۱۱۲۵
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
درخشیدن تیغ و باران تیر ۱۱۲۶
سران را بسی سر جدا شد ز تن
پر از خاک ریش و پر از خون دهن ۱۱۲۷
ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد ۱۱۲۸
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه ۱۱۲۹
منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال ۱۱۳۰
شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو ۱۱۳۱
رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند ۱۱۳۲
ترا رزم و کین سیاوخش بس
بدین دشت گردیدن رخش بس ۱۱۳۳
همیدون برآورد بیژن خروش
که ای ترک بدگوهر تیره هوش ۱۱۳۴
براندیش زان تخت فرخندهجای
مرا بسته در پیش کرده بپای ۱۱۳۵
همی رزم جستی بسان پلنگ
مرا دست بسته بکردار سنگ ۱۱۳۶
کنونم گشاده بهامون ببین
که با من نجوید ژیان شیر کین ۱۱۳۷
بزد دست بر جامه افراسیاب
که جنگآوران را ببستست خواب ۱۱۳۸
بفرمود زان پس که گیرند راه
بدان نامداران جوینده گاه ۱۱۳۹
ز هر سو خروش تکاپوی خاست
ز خون ریختن بر درش جوی خاست ۱۱۴۰
هرآنکس که آمد ز توران سپاه
زمانه تهی ماند زو جایگاه ۱۱۴۱
گرفتند بر کینه جستن شتاب
ازان خانه بگریخت افراسیاب ۱۱۴۲
بکاخ اندر آمد خداوند رخش
همه فرش و دیبای او کرد بخش ۱۱۴۳
پریچهرگان سپهبدپرست
گرفته همه دست گردان بدست ۱۱۴۴
گرانمایه اسبان و زین پلنگ
نشانده گهر در جناغ خدنگ ۱۱۴۵
ازان پس ز ایوان ببستند بار
بتوران نکردند بس روزگار ۱۱۴۶
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور
بدان تا نخیزد ازان کار شور ۱۱۴۷
چنان رنجه بد رستم از رنج راه
که بر سرش بر درد بود از کلاه ۱۱۴۸
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ
یکی را بتن بر نجنبید رگ ۱۱۴۹
بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام ۱۱۵۰
که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین ۱۱۵۱
گشن لشکری سازد افراسیاب
بنیزه بپوشد رخ آفتاب ۱۱۵۲
برفتند یکسر سواران جنگ
همه رزم را تیز کردند چنگ ۱۱۵۳
همه نیزهداران زدوده سنان
همه جنگ را گرد کرده عنان ۱۱۵۴
منیژه نشسته بخیمه درون
پرستنده بر پیش او رهنمون ۱۱۵۵
یکی داستان زد تهمتن بروی
که گر می بریزد نریزدش بوی ۱۱۵۶
چنینست رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج ۱۱۵۷
چو خورشید سر برزد از کوهسار
سواران توران ببستند بار ۱۱۵۸
بتوفید شهر و برآمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش ۱۱۵۹
بدرگاه افراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند ۱۱۶۰
همه یکسره جنگ را ساخته
دل از بوم و آرام پرداخته ۱۱۶۱
بزرگان توران گشاده کمر
به پیش سپهدار بر خاک سر ۱۱۶۲
همه جنگ را پاک بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان ۱۱۶۳
کز اندازه بگذشت ما را سخن
چه افگند باید بدین کار بن ۱۱۶۴
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان
بماند ز کردار بیژن نشان ۱۱۶۵
بایران بمردان ندانندمان
زنان کمربسته خوانندمان ۱۱۶۶
برآشفت پس شه بسان پلنگ
ازان پس بفرمودشان ساز جنگ ۱۱۶۷
به پیران بفرمود تا بست کوس
که بر ما ز ایران همین بد فسوس ۱۱۶۸
بزد نای رویین بدرگاه شاه
بجوشید در شهر توران سپاه ۱۱۶۹
یلان صف کشیدند بر در سرای
خروش آمد از بوق و هندی درای ۱۱۷۰
سپاهی ز توران بدان مرز راند
که روی زمین جز بدریا نماند ۱۱۷۱
چو از دیدگه دیدبان بنگرید
زمین را چو دریای جوشان بدید ۱۱۷۲
بر رستم آمد که ببسیچ کار
که گیتی سیه شد ز گرد سوار ۱۱۷۳
بدو گفت ما زین نداریم باک
همی جنگ را برفشانیم خاک ۱۱۷۴
بنه با منیژه گسی کرد و بار
بپوشید خود جامهٔ کارزار ۱۱۷۵
ببالا برآمد سپه را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۱۱۷۶
یکی داستان زد سوار دلیر
که روبه چه سنجد بچنگال شیر ۱۱۷۷
بگردان جنگاور آواز کرد
که پیش آمد امروز ننگ و نبرد ۱۱۷۸
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار
کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار ۱۱۷۹
هنرها کنون کرد باید پدید
برین دشتبر کینه باید کشید ۱۱۸۰
برآمد خروشیدن کرنای
تهمتن برخش اندر آورد پای ۱۱۸۱
ازان کوه سر سوی هامون کشید
چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید ۱۱۸۲
کشیدند لشکر بران پهن جای
بهرسو ببستند ز آهن سرای ۱۱۸۳
بیاراست رستم یکی رزمگاه
که از گرد اسبان هوا شد سیاه ۱۱۸۴
ابر میمنه اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم ۱۱۸۵
چو رهام و چون زنگه بر میسره
بخون داده مر جنگ را یکسره ۱۱۸۶
خود و بیژن گیو در قلبگاه
نگهدار گردان و پشت سپاه ۱۱۸۷
پس پشت لشکر که بیستون
حصاری ز شمشیر پیش اندرون ۱۱۸۸
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که سالارشان رستم آمد پدید ۱۱۸۹
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ
سپه را بفرمود کردن درنگ ۱۱۹۰
برابر بهآیین صفی برکشید
هوا نیلگون شد زمین ناپدید ۱۱۹۱
چپ لشکرش را بپیران سپرد
سوی راستش را به هومان گرد ۱۱۹۲
بگرسیوز و شیده قلب سپاه
سپرد و همی کرد هر سو نگاه ۱۱۹۳
تهمتن همی گشت گرد سپاه
ز آهن بکردار کوهی سیاه ۱۱۹۴
فغان کرد کای ترک شوریده بخت
که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت ۱۱۹۵
ترا چون سواران دل جنگ نیست
ز گردان لشکر ترا ننگ نیست ۱۱۹۶
که چندین بپیش من آیی بکین
بمردان و اسبان بپوشی زمین ۱۱۹۷
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ
همی پشت بینم ترا سوی جنگ ۱۱۹۸
ز دستان تو نشنیدی آن داستان
که دارد بیاد از گه باستان ۱۱۹۹
که شیری نترسد ز یک دشت گور
ستاره نتابد چو تابنده هور ۱۲۰۰
بدرد دل و گوش غرم سترگ
اگر بشنود نام چنگال گرگ ۱۲۰۱
چو اندر هوا باز گسترد پر
بترسد ز چنگال او کبک نر ۱۲۰۲
نه روبه شود ز آزمودن دلیر
نه گوران بسایند چنگال شیر ۱۲۰۳
چو تو کس سبکسار خسرو مباد
چو باشد دهد پادشاهی بباد ۱۲۰۴
بدین دشت و هامون تو از دست من
رهایی نیابی بجان و بتن ۱۲۰۵
چو این گفته بشنید ترک دژم
بلرزید و برزد یکی تیز دم ۱۲۰۶
برآشفت کای نامداران تور
که این دشت جنگست گر جای سور ۱۲۰۷
بباید کشیدن درین رزم رنج
که بخشم شما رابسی تاج و گنج ۱۲۰۸
چو گفتار سالارشان شد بگوش
زگردان لشکر برآمد خروش ۱۲۰۹
چنان تیرهگون شد ز گرد آفتاب
که گفتی همی غرقه ماند در آب ۱۲۱۰
ببستند بر پیل رویینه خم
دمیدند شیپور با گاودم ۱۲۱۱
ز جوشن یکی بارهٔ آهنین
کشیدند گردان بروی زمین ۱۲۱۲
بجوشید دشت و بتوفید کوه
ز بانگ سواران هر دو گروه ۱۲۱۳
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز
تو گفتی برآمد همی رستخیز ۱۲۱۴
همی گرز بارید همچون تگرگ
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ ۱۲۱۵
و زان رستمی اژدهافش درفش
شده روی خورشید تابان بنفش ۱۲۱۶
بپوشید روی هوا گرد پیل
بخورشید گفتی براندود نیل ۱۲۱۷
بهر سو که رستم برافگند رخش
سران را سر از تن همی کرد بخش ۱۲۱۸
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
بسان هیونی گسسته مهار ۱۲۱۹
همی کشت و میبست در رزمگاه
چو بسیار کرد از بزرگان تباه ۱۲۲۰
بقلب اندر آمد بکردار گرگ
پراگنده کرد آن سپاه بزرگ ۱۲۲۱
برآمد چو باد آن سران را ز جای
همان بادپایان فرخ همای ۱۲۲۲
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد ۱۲۲۳
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغزن کینه خواست ۱۲۲۴
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ ۱۲۲۵
سران سواران چو برگ درخت
فرو ریخت از بار و برگشت بخت ۱۲۲۶
همه رزمگه سربسر جوی خون
درفش سپهدار توران نگون ۱۲۲۷
سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید ۱۲۲۸
بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسودهتر برنشست ۱۲۲۹
خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت ۱۲۳۰
برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گرز و تیر ۱۲۳۱
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم ۱۲۳۲
سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار ۱۲۳۳
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه ۱۲۳۴
ببخشید و بنهاد بر پیل بار
بپیروزی آمد بر شهریار ۱۲۳۵
چو آگاهی آمد بشاه دلیر
که از بیشه پیروز برگشت شیر ۱۲۳۶
چو بیژن شد از بند و زندان رها
ز بند بداندیش نراژدها ۱۲۳۷
سپاهی ز توران بهم برشکست
همه لشکر دشمنان کرد پست ۱۲۳۸
بشادی به پیش جهانآفرین
بمالید روی و کله بر زمین ۱۲۳۹
چو گودرز و گیو آگهی یافتند
سوی شاه پیروز بشتافتند ۱۲۴۰
برآمد خروش و بیامد سپاه
تبیرهزنان برگرفتند راه ۱۲۴۱
دمنده دمان گاودم بر درش
برآمد خروشیدن از لشکرش ۱۲۴۲
سیه کرده میدانش اسبان بسم
همه شهر آوای رویینهخم ۱۲۴۳
بیک دست بربسته شیر و پلنگ
بزنجیر دیگر سواران جنگ ۱۲۴۴
گرازان سواران دمان و دنان
بدندان زمین ژنده پیلان کنان ۱۲۴۵
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس
درفش از پس پشت گودرز و طوس ۱۲۴۶
پذیره شدن پیش پهلو سپاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه ۱۲۴۷
برفتند لشکر گروها گروه
زمین شد ز گردان بکردار کوه ۱۲۴۸
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو ۱۲۴۹
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنجدیده گوان ۱۲۵۰
برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو ۱۲۵۱
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر ۱۲۵۲
ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه ۱۲۵۳
همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گمبوده را ۱۲۵۴
ز درد و غمان رستگان تویم
بایران کمربستگان تویم ۱۲۵۵
بر اسبان نشستند یکسر مهان
گرازان بنزدیک شاه جهان ۱۲۵۶
چو نزدیک شهر جهاندار شاه
فرازآمد آن گرد لشکرپناه ۱۲۵۷
پذیره شدش نامدار جهان
نگهدار ایران و شاه مهان ۱۲۵۸
چو رستم بفر جهاندار شاه
نگه کرد کآمد پذیره براه ۱۲۵۹
پیاده شد و برد پیشش نماز
غمی گشته از رنج و راه دراز ۱۲۶۰
جهاندار خسرو گرفتش ببر
که ای دست مردی و جان هنر ۱۲۶۱
تهمتن سبک دست بیژن گرفت
چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت ۱۲۶۲
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست ۱۲۶۳
ازان پس اسیران توران هزار
بیاورد بسته بر شهریار ۱۲۶۴
برو آفرین کرد خسرو بمهر
که جاوید بادا بکامت سپهر ۱۲۶۵
خنک زال کش بگذرد روزگار
بماند بگیتی ترا یادگار ۱۲۶۶
خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر ۱۲۶۷
خنک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان ۱۲۶۸
وزین هر سه برتر سر و بخت من
که چون تو پرستد همی تخت من ۱۲۶۹
به خورشید ماند همی کار تو
بگیتی پراگنده کردار تو ۱۲۷۰
بگیو آنگهی گفت شاه جهان
که نیکست با کردگارت نهان ۱۲۷۱
که بر دست رستم جهانآفرین
بتو داد پیروز پور گزین ۱۲۷۲
گرفت آفرین گیو بر شهریار
که شادان بدی تا بود روزگار ۱۲۷۳
سر رستمت جاودان سبز باد
دل زال فرخ بدو باد شاد ۱۲۷۴
بفرمود خسرو که بنهید خوان
بزرگان برترمنش را بخوان ۱۲۷۵
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند ۱۲۷۶
فروزندهٔ مجلس و میگسار
نوازندهٔ چنگ با پیشکار ۱۲۷۷
همه بر سران افسران گران
بزر اندرون پیکر از گوهران ۱۲۷۸
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ ۱۲۷۹
طبقهای سیمین پر از مشک ناب
بپیش اندرون آبگیری گلاب ۱۲۸۰
همی تافت ازفر شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی ۱۲۸۱
همه پهلوانان خسروپرست
برفتند زایوان سالار مست ۱۲۸۲
بشبگیر چون رستم آمد بدر
گشادهدل و تنگ بسته کمر ۱۲۸۳
بدستوری بازگشتن بجای
همی زد هشیوار با شاه رای ۱۲۸۴
یکی دست جامه بفرمود شاه
گهر بافته با قبا و کلاه ۱۲۸۵
یکی جام پر گوهر شاهوار
صد اسب و صد اشتر بزین و ببار ۱۲۸۶
دو پنجه پریروی بسته کمر
دو پنجه پرستار با طوق زر ۱۲۸۷
همه پیش شاه جهان کدخدای
بیاورد و کردند یک سر بپای ۱۲۸۸
همه رستم زابلی را سپرد
زمین را ببوسید و برخاست گرد ۱۲۸۹
بسربر نهاد آن کلاه کیان
ببست آن کیانی کمر برمیان ۱۲۹۰
ابر شاه کرد آفرین و برفت
ره سیستان را بسیچید تفت ۱۲۹۱
بزرگان که بودند با او بهم
برزم و ببزم و بشادی و غم ۱۲۹۲
براندازهشان یک بیک هدیه داد
از ایوان خسرو برفتند شاد ۱۲۹۳
چو از کار کردن بپردخت شاه
برام بنشست بر پیشگاه ۱۲۹۴
بفرمود تا بیژن آمدش پیش
سخن گفت زان رنج و تیمار خویش ۱۲۹۵
ازان تنگ زندان و رنج زوار
فراوان سخن گفت با شهریار ۱۲۹۶
وزان گردش روزگاران بد
همه داستان پیش خسرو بزد ۱۲۹۷
بپیچید و بخشایش آورد سخت
ز درد و غم دخت گم بوده بخت ۱۲۹۸
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر و بوم ۱۲۹۹
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز ۱۳۰۰
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترک روانکاسته ۱۳۰۱
برنجش مفرسا و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را بروی ۱۳۰۲
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار ۱۳۰۳
یکی را برآرد بچرخ بلند
ز تیمار و دردش کند بیگزند ۱۳۰۴
وزانجاش گردان برد سوی خاک
همه جای بیمست و تیمار و باک ۱۳۰۵
هم آن را که پرورده باشد بناز
بیفگند خیره بچاه نیاز ۱۳۰۶
یکی را ز چاه آورد سوی گاه
نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه ۱۳۰۷
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را برش آب و آزرم نیست ۱۳۰۸
همیشه بهر نیک و بد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم کس ۱۳۰۹
چنینست کار سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج ۱۳۱۰
ز بهر درم تا نباشی بدرد
بیآزار بهتر دل رادمرد ۱۳۱۱
بدین کار بیژن سخن ساختم
بپیران و گودرز پرداختم ۱۳۱۲
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر ۱
دگرگونه آرایشی کرد ماه
بسیچ گذر کرد بر پیشگاه ۲
شده تیره اندر سرای درنگ
میان کرده باریک و دل کرده تنگ ۳
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را بزنگار و گرد ۴
سپاه شب تیره بر دشت و راغ
یکی فرش گسترده از پرزاغ ۵
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سیه باز کرده دهن ۶
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتی بقیر اندر اندود چهر ۷
هرآنگه که برزد یکی باد سرد
چو زنگی برانگیخت ز انگشت گرد ۸
چنان گشت باغ و لب جویبار
کجا موج خیزد ز دریای قار ۹
فرو ماند گردون گردان بجای
شده سست خورشید را دست و پای ۱۰
سپهر اند آن چادر قیرگون
تو گفتی شدستی بخواب اندرون ۱۱
جهان از دل خویشتن پر هراس
جرس برکشیده نگهبان پاس ۱۲
نه آوای مرغ و نه هرای دد
زمانه زبان بسته از نیک و بد ۱۳
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان شب دیریاز ۱۴
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای ۱۵
خروشیدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ ۱۶
مرا گفت شمعت چباید همی
شب تیره خوبت بباید همی ۱۷
بدو گفتم ای بت نیم مرد خواب
یکی شمع پیش آر چون آفتاب ۱۸
بنه پیشم و بزم را ساز کن
بچنگ ار چنگ و می آغاز کن ۱۹
بیاورد شمع و بیامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ ۲۰
می آورد و نار و ترنج و بهی
زدوده یکی جام شاهنشهی ۲۱
مرا گفت برخیز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار ۲۲
نگر تا که دل را نداری تباه
ز اندیشه و داد فریاد خواه ۲۳
جهان چون گذاری همی بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد ۲۴
گهی می گسارید و گه چنگ ساخت
تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت ۲۵
دلم بر همه کام پیروز کرد
که بر من شب تیره نوروز کرد ۲۶
بدان سرو بن گفتم ای ماهروی
یکی داستان امشبم بازگونی ۲۷
که دل گیرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خیره ماند سپهر ۲۸
مرا مهربان یار بشنو چگفت
ازان پس که با کام گشتیم جفت ۲۹
بپیمای می تا یکی داستان
بگویمت از گفتهٔ باستان ۳۰
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ ۳۱
بگفتم بیار ای بت خوب چهر
بخوان داستان و بیفزای مهر ۳۲
ز نیک و بد چرخ ناسازگار
که آرد بمردم ز هرگونه کار ۳۳
نگر تا نداری دل خویش تنگ
بتابی ازو چند جویی درنگ ۳۴
نداند کسی راه و سامان اوی
نه پیدا بود درد و درمان اوی ۳۵
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوی
بشعر آری از دفتر پهلوی ۳۶
همت گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای جفت نیکیشناس ۳۷
چو کیخسرو آمد بکین خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن ۳۸
ز توران زمین گم شد آن تخت و گاه
برآمد بخورشید بر تاج شاه ۳۹
بپیوست با شاه ایران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر ۴۰
زمانه چنان شد که بود از نخست
بب وفا روی خسرو بشست ۴۱
بجویی که یک روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جای خواب ۴۲
چو بهری ز گیتی برو گشت راست
که کین سیاوش همی باز خواست ۴۳
ببگماز بنشست یک روز شاد
ز گردان لشکر همی کرد یاد ۴۴
بدیبا بیاراسته گاه شاه
نهاده بسر بر کیانی کلاه ۴۵
نشسته بگاه اندرون می بچنگ
دل و گوش داده بوای چنگ ۴۶
برامش نشسته بزرگان بهم
فریبرز کاوس با گستهم ۴۷
چو گودرز کشواد و فرهاد و گیو
چو گرگین میلاد و شاپور نیو ۴۸
شه نوذر آن طوس لشکرشکن
چو رهام و چون بیژن رزمزن ۴۹
همه بادهٔ خسروانی بدست
همه پهلوانان خسروپرست ۵۰
می اندر قدح چون عقیق یمن
بپیش اندرون لاله و نسترن ۵۱
پریچهرگان پیش خسرو بپای
سر زلفشان بر سمن مشکسای ۵۲
همه بزمگه بوی و رنگ بهار
کمر بسته بر پیش سالاربار ۵۳
ز پرده درآمد یکی پرده دار
بنزدیک سالار شد هوشیار ۵۴
که بر در بپایند ارمانیان
سر مرز توران و ایرانیان ۵۵
همی راه جویند نزدیک شاه
ز راه دراز آمده دادخواه ۵۶
چو سالار هشیار بشنید رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت ۵۷
بگفت آنچ بشنید و فرمان گزید
بپیش اندر آوردشان چون سزید ۵۸
بکش کرده دست و زمین را بروی
ستردند زاریکنان پیش اوی ۵۹
که ای شاه پیروز جاوید زی
که خود جاودان زندگی را سزی ۶۰
ز شهری بداد آمدستیم دور
که ایران ازین سوی زان سوی تور ۶۱
کجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانیان نزد خسرو پیام ۶۲
که نوشه زی ای شاه تا جاودان
بهر کشوری دسترس بر بدان ۶۳
بهر هفت کشور توی شهریار
ز هر بد تو باشی بهر شهر، یار ۶۴
سر مرز توران در شهر ماست
ازیشان بما بر چه مایه بلاست ۶۵
سوی شهر ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه اندیشه بود ۶۶
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور هم میوهدار ۶۷
چراگاه ما بود و فریاد ما
ایا شاه ایران بده داد ما ۶۸
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار ۶۹
به دندان چو پیلان بتن همچو کوه
وزیشان شده شهر ارمان ستوه ۷۰
هم از چارپایان و هم کشتمند
ازیشان بما بر چه مایه گزند ۷۱
درختان کشته ندرایم یاد
بدندان به دو نیم کردند شاد ۷۲
نیاید بدندانشان سنگ سخت
مگرمان بیکباره برگشت بخت ۷۳
چو بشنید گفتار فریادخواه
بدرد دل اندر بپیچید شاه ۷۴
بریشان ببخشود خسرو بدرد
بگردان گردنکش آواز کرد ۷۵
که ای نامداران و گردان من
که جوید همی نام ازین انجمن ۷۶
شود سوی این بیشهٔ خوک خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد ۷۷
ببرد سران گرازان بتیغ
ندارم ازو گنج گوهر دریغ ۷۸
یکی خوان زرین بفرمود شاه
ک بنهاد گنجور در پیشگاه ۷۹
ز هر گونه گوهر برو ریختند
همه یک بدیگر برآمیختند ۸۰
ده اسب گرانمایه زرین لگام
نهاده برو داغ کاوس نام ۸۱
بدیبای رومی بیاراستند
بسی ز انجمن نامور خواستند ۸۲
چنین گفت پس شهریار زمین
که ای نامداران با آفرین ۸۳
که جوید بزرم من رنج خویش
ازان پس کند گنج من گنج خویش ۸۴
کس از انجمن هیچ پاسخ نداد
مگر بیژن گیو فرخنژاد ۸۵
نهاد از میان گوان پیش پای
ابر شاه کرد آفرین خدای ۸۶
که جاوید بادی و پیروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد ۸۷
گرفته بدست اندرون جام می
شب و روز بر یاد کاوس کی ۸۸
که خرم بمینو بود جان تو
بگیتی پراگنده فرمان تو ۸۹
من آیم بفرمان این کار پیش
ز بهر تو دارم تن و جان خویش ۹۰
چو بیژن چنین گفت گیو از کران
نگه کرد و آن کارش آمد گران ۹۱
نخست آفرین کرد مر شاه را
ببیژن نمود آنگهی راه را ۹۲
بفرزند گفت این جوانی چراست
بنیروی خویش این گمانی چراست ۹۳
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر ۹۴
بد و نیک هر گونه باید کشید
ز هر تلخ و شوری بباید چشید ۹۵
براهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آبروی ۹۶
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشیار و پیروز بخت ۹۷
چنین گفت کای شاه پیروزگر
تو بر من به سستی گمانی مبر ۹۸
تو این گفتهها از من اندر پذیر
جوانم ولیکن باندیشه پیر ۹۹
منم بیژن گیو لشکرشکن
سر خوک را بگسلانم ز تن ۱۰۰
چو بیژن چنین گفت شد شاه شاد
برو آفرین کرد و فرمانش داد ۱۰۱
بدو گفت خسرو که ای پر هنر
همیشه بپیش بدیها سپر ۱۰۲
کسی را کجا چون تو کهتر بود
ز دشمن بترسید سبکسر بود ۱۰۳
بگرگین میلاد گفت آنگهی
که بیژن بتوران نداند رهی ۱۰۴
تو با او برو تا سر آب بند
همیش راهبر باش و هم یار مند ۱۰۵
از آنجا بسیچید بیژن براه
کمر بست و بنهاد بر سر کلاه ۱۰۶
بیاورد گرگین میلاد را
همواز ره را و فریاد را ۱۰۷
برفت از در شاه با یوز و باز
بنخچیر کردن براه دراز ۱۰۸
همی رفت چون پیل کفک افگنان
سر گور و آهو ز تن برکنان ۱۰۹
ز چنگال یوزان همه دشت غرم
دریده بر و دل پر از داغ و گرم ۱۱۰
همه گردن گور زخم کمند
چه بیژن چه طهمورث دیوبند ۱۱۱
تذروان بچنگال باز اندرون
چکان از هوا بر سمن برگ خون ۱۱۲
بدین سان همی راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند ۱۱۳
چو بیژن به بیشه برافگند چشم
بجوشید خونش بتن بر ز خشم ۱۱۴
گرازان گرازان نه آگاه ازین
که بیژن نهادست بر بور زین ۱۱۵
بگرگین میلاد گفت اندرآی
وگرنه ز یکسو بپرداز جای ۱۱۶
برو تا بنزدیک آن آبگیر
چو من با گراز اندر آیم بتیر ۱۱۷
بدانگه که از بیشه خیزد خروش
تو بردار گرز و بجای آر هوش ۱۱۸
ببیژن چنین گفت گرگین گو
که پیمان نه این بود با شاه نو ۱۱۹
تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مرین رزمگه را کمر ۱۲۰
چو بیژن شنید این سخن خیره شد
همه چشمش از روی او تیره شد ۱۲۱
ببیشه درآمد بکردار شیر
کمان را بزه کرد مرد دلیر ۱۲۲
چو ابر بهاران بغرید سخت
فرو ریخت پیکان چو برگ درخت ۱۲۳
برفت از پس خوک چون پیل مست
یکی خنجر آب داده بدست ۱۲۴
همه جنگ را پیش او تاختند
زمین را بدندان برانداختند ۱۲۵
ز دندان همی آتش افروختند
تو گفتی که گیتی همی سوختند ۱۲۶
گرازی بیامد چو آهرمنا
زره را بدرید بر بیژنا ۱۲۷
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همی سود دندان او بر درخت ۱۲۸
برانگیختند آتش کارزار
برآمد یکی دود زان مرغزار ۱۲۹
بزد خنجری بر میان بیژنش
بدو نیمه شد پیل پیکر تنش ۱۳۰
چو روبه شدند آن ددان دلیر
تن از تیغ پر خون دل از جنگ سیر ۱۳۱
سرانشان بخنجر ببرید پست
بفتراک شبرنگ سرکش ببست ۱۳۲
که دندانها نزد شاه آورد
تن بیسرانشان براه آورد ۱۳۳
بگردان ایران نماید هنر
ز پیلان جنگی جدا کرده سر ۱۳۴
بگردون برافگند هر یک چو کوه
بشد گاومیش از کشیدن ستوه ۱۳۵
بداندیش گرگین شوریده رفت
ز یک سوی بیشه درآمد چو تفت ۱۳۶
همه بیشه آمد بچشمش کبود
برو آفرین کرد و شادی نمود ۱۳۷
بدلش اندر آمد ازان کار درد
ز بدنامی خویش ترسید مرد ۱۳۸
دلش را بپیچید آهرمنا
بد انداختن کرد با بیژنا ۱۳۹
سگالش چنین بد نوشته جزین
نکرد ایچ یاد از جهان آفرین ۱۴۰
کسی کو بره بر کند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه ۱۴۱
ز بهر فزونی وز بهر نام
براه جوان بر بگسترد دام ۱۴۲
نگر تا چه بد ساخت آن بیوفا
مر او را چه پیش آورید از جفا ۱۴۳
بدو آن زمان مهربانی نمود
بخوبی مر او را فراوان ستود ۱۴۴
چو از جنگ و کشتن بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند ۱۴۵
نبد بیژن آگه ز کردار اوی
همی راست پنداشت گفتار اوی ۱۴۶
چو خوردن زان سرخ می اندکی
بگرگین نگه کرد بیژن یکی ۱۴۷
بدو گفت چون دیدی این جنگ من
بدین گونه با خوک آهنگ من ۱۴۸
چنین داد پاسخ که ای شیرخوی
بگیتی ندیدم چو تو جنگجوی ۱۴۹
بایران و توران ترا یار نیست
چنین کار پیش تو دشوار نیست ۱۵۰
دل بیژن از گفت او شاد شد
بسان یکی سرو آزاد شد ۱۵۱
بیژن چنین گفت پس پهلوان
که ای نامور گرد روشنروان ۱۵۲
برآمد ترا این چنین کار چند
بنیروی یزدان و بخت بلند ۱۵۳
کنون گفتنیها بگویم ترا
که من چندگه بودهام ایدرا ۱۵۴
چه با رستم و گیو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم ۱۵۵
چه مایه هنرها برین پهن دشت
که کردیم و گردون بران بر گذشت ۱۵۶
کجا نام ما زان برآمد بلند
بنزدیک خسرو شدیم ارجمند ۱۵۷
یکی جشنگاهست ز ایدر نه دور
به دو روزه راه اندر آید بتور ۱۵۸
یکی دشت بینی همه سبز و زرد
کزو شاد گردد دل رادمرد ۱۵۹
همه بیشه و باغ و آب روان
یکی جایگه از در پهلوان ۱۶۰
زمین پرنیان و هوا مشکبوی
گلابست گویی مگر آب جوی ۱۶۱
ز عنبرش خاک و ز یاقوت سنگ
هوا مشکبوی و زمین رنگ رنگ ۱۶۲
خمآورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پالیز و گلبن شمن ۱۶۳
خرامان بگرد گل اندر تذرو
خروشیدن بلبل از شاخ سرو ۱۶۴
ازین پس کنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار ۱۶۵
پری چهره بینی همه دشت و کوه
ز هر سو نشسته بشادی گروه ۱۶۶
منیژه کجا دخت افراسیاب
درفشان کند باغ چون آفتاب ۱۶۷
همه دخت توران پوشیدهروی
همه سرو بالا همه مشک موی ۱۶۸
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می ببوی گلاب ۱۶۹
اگر ما بنزدیک آن جشنگاه
شویم و بتازیم یک روزه راه ۱۷۰
بگیریم ازیشان پری چهره چند
بنزدیک خسرو شویم ارجمند ۱۷۱
چو گرگین چنین گفت بیژن جوان
بجوشیدش آن گوهر پهلوان ۱۷۲
گهی نام جست اندران گاه کام
جوان بد جوانوار برداشت گام ۱۷۳
برفتند هر دو براه دراز
یکی از نوشته دگر کینهساز ۱۷۴
میان دو بیشه بیک روزه راه
فرود آمد آن گرد لشکر پناه ۱۷۵
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همی شاد بودند باباز و یوز ۱۷۶
چو دانست گرگین که آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس ۱۷۷
ببیژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسی کرد یاد ۱۷۸
بگرگین چنین گفت پس بیژنا
که من پیشتر سازم این رفتنا ۱۷۹
شوم بزمگه را ببینم ز دور
که ترکان همی چون بسیچند سور ۱۸۰
وز آن جایگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان ۱۸۱
زنیم آنگهی رای هشیارتر
شود دل ز دیدار بیدارتر ۱۸۲
بگنجور گفت آن کلاه بزر
که در بزمگه بر نهادم بسر ۱۸۳
که روشن شدی زو همه بزمگاه
بیاور که ما را کنونست گاه ۱۸۴
همان طوق کیخسرو و گوشوار
همان یارهٔ گیو گوهرنگار ۱۸۵
بپوشید رخشنده رومی قبای
ز تاج اندر آویخت پر همای ۱۸۶
نهادند بر پشت شبرنگ زین
کمر خواست با پهلوانی نگین ۱۸۷
بیامد بنزدیک آن بیشه شد
دل کامجویش پر اندیشه شد ۱۸۸
بزیر یکی سر وبن شد بلند
که تا ز آفتابش نباشد گزند ۱۸۹
بنزدیک آن خیمهٔ خوب چهر
بیامد بدلش اندر افروخت مهر ۱۹۰
همه دشت ز آوای رود و سرود
روان را همی داد گفتی درود ۱۹۱
منیژه چو از خیمه کردش نگاه
بدید آن سهی قد لشکر پناه ۱۹۲
برخسارگان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن ۱۹۳
کلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز دیبای رومی برش ۱۹۴
بپرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی ۱۹۵
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر آن شاخ سرو بلند ۱۹۶
نگه کن که آن ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست ۱۹۷
بپرسش که چون آمدی ایدرا
نیایی بدین بزمگاه اندرا ۱۹۸
پریزادهای گر سیاوشیا
که دلها بمهرت همی جوشیا ۱۹۹
وگر خاست اندر جهان رستخیز
که بفروختی آتش مهر تیز ۲۰۰
که من سالیان اندرین مرغزار
همی جشن سازم بهر نوبهار ۲۰۱
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس ۲۰۲
چو دایه بر بیژن آمد فراز
برو آفرین کرد و بردش نماز ۲۰۳
پیام منیژه به بیژن بگفت
همه روی بیژن چو گل بر شکفت ۲۰۴
چنین پاسخ آورد بیژن بدوی
که من ای فرستادهٔ خوب روی ۲۰۵
سیاوش نیم نز پری زادگان
از ایرانم از تخم آزادگان ۲۰۶
منم بیژن گیو ز ایران بجنگ
بزخم گراز آمدم بیدرنگ ۲۰۷
سرانشان بریدم فگندم براه
که دندانهاشان برم نزد شاه ۲۰۸
چو زین جشنگاه آگهی یافتم
سوی گیو گودرز نشتافتم ۲۰۹
بدین رزمگاه آمدستم فراز
بپیموده بسیار راه دراز ۲۱۰
مگر چهرهٔ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ بخواب ۲۱۱
همی بینم این دشت آراسته
چو بتخانهٔ چین پر از خواسته ۲۱۲
اگر نیک رایی کنی تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و کمر ۲۱۳
مرا سوی آن خوب چهر آوری
دلش با دل من بمهر آوری ۲۱۴
چو بیژن چنین گفت شد دایه باز
بگوش منیژه سرایید راز ۲۱۵
که رویش چنینست بالا چنین
چنین آفریدش جهان آفرین ۲۱۶
چو بشنید از دایه او این سخن
بفرمود رفتن سوی سرو بن ۲۱۷
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
کت آمد بدست آنچ بردی گمان ۲۱۸
گر آیی خرامان بنزدیک من
بیفروزی این جان تاریک من ۲۱۹
نماند آنگهی جایگاه سخن
خرامید زان سایهٔ سروبن ۲۲۰
سوی خیمهٔ دخت آزاده خوی
پیاده همی گام زد برزوی ۲۲۱
بپرده درآمد چو سرو بلند
میانش بزرین کمر کرده بند ۲۲۲
منیژه بیامد گرفتش ببر
گشاد از میانش کیانی کمر ۲۲۳
بپرسیدش از راه و رنج دراز
که با تو که آمد بجنگ گراز ۲۲۴
چرا این چنین روی و بالا و برز
برنجانی ای خوب چهره بگرز ۲۲۵
بشستند پایش بمشک و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب ۲۲۶
نهادند خوان و خورش گونه گون
همی ساختند از گمانی فزون ۲۲۷
نشستنگه رود و می ساختند
ز بیگانه خیمه بپرداختند ۲۲۸
پرستندگان ایستاده بپای
ابا بربط و چنگ و رامش سرای ۲۲۹
بدیبا زمین کرده طاوس رنگ
ز دینار و دیبا چو پشت پلنگ ۲۳۰
چه از مشک و عنبر چه یاقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر ۲۳۱
می سالخورده بجام بلور
برآورده با بیژن گیو شور ۲۳۲
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستی ستم ۲۳۳
چو هنگام رفتن فراز آمدش
بدیدار بیژن نیاز آمدش ۲۳۴
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوشبر ۲۳۵
بدادند مر بیژن گیو را
مر آن نیک دل نامور نیو را ۲۳۶
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستندگان را بر خویش خواند ۲۳۷
عماری بسیچید رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جایگاه ۲۳۸
ز یک سو نشستنگه کام را
دگر ساخته جای آرام را ۲۳۹
بگسترد کافور بر جای خواب
همی ریخت بر چوب صندل گلاب ۲۴۰
چو آمد بنزدیک شهر اندرا
بپوشید بر خفته بر چادرا ۲۴۱
نهفته بکاخ اندر آمد بشب
به بیگانگان هیچ نگشاد لب ۲۴۲
چو بیدار شد بیژن و هوش یافت
نگار سمن بر در آغوش یافت ۲۴۳
بایوان افراسیاب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالین برا ۲۴۴
بپیچید بر خویشتن بیژنا
بیزدان بنالید ز آهرمنا ۲۴۵
چنین گفت کای کردگار ار مرا
رهایی نخواهد بدن ز ایدرا ۲۴۶
ز گرگین تو خواهی مگر کین من
برو بشنوی درد و نفرین من ۲۴۷
که او بد مرا بر بدی رهنمون
همی خواند بر من فراوان فسون ۲۴۸
منیژه بدو گفت دل شاددار
همه کار نابوده را باد دار ۲۴۹
بمردان ز هر گونه کار آیدا
گهی بزم و گه کارزار آیدا ۲۵۰
ز هر خرگهی گل رخی خواستند
بدیبای رومی بیاراستند ۲۵۱
پری چهرگان رود برداشتند
بشادی همه روز بگذاشتند ۲۵۲
چو بگذشت یک چندگاه این چنین
پس آگاهی آمد بدربان ازین ۲۵۳
نهفته همه کارشان بازجست
بژرفی نگه کرد کار از نخست ۲۵۴
کسی کز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا ۲۵۵
نگه کرد کو کیست و شهرش کجاست
بدین آمدن سوی توران چراست ۲۵۶
بدانست و ترسان شد از جان خویش
شتابید نزدیک درمان خویش ۲۵۷
جز آگاه کردن ندید ایچ رای
دوان از پس پرده برداشت پای ۲۵۸
بیامد بر شاه ترکان بگفت
که دختت ز ایران گزیدست جفت ۲۵۹
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
تو گفتی که بیدست هنگام باد ۲۶۰
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و این داستان باز گفت ۲۶۱
کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود ۲۶۲
کرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید بدر ۲۶۳
ز کار منیژه دلش خیره ماند
قراخان سالار را پیش خواند ۲۶۴
بدو گفت ازین کار ناپاک زن
هشیوار با من یکی رای زن ۲۶۵
قراخان چنین داد پاسخ بشاه
که در کار هشیارتر کن نگاه ۲۶۶
اگر هست خود جای گفتار نیست
ولیکن شنیدن چو دیدار نیست ۲۶۷
بگرسیوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و دیده پر آب زرد ۲۶۸
زمانه چرا بندد این بند من
غم شهر ایران و فرزند من ۲۶۹
برو با سواران هشیار سر
نگه دار مر کاخ را بام و در ۲۷۰
نگر تا که بینی بکاخ اندرا
ببند و کشانش بیار ایدرا ۲۷۱
چو گرسیوز آمد بنزدیک در
از ایوان خروش آمد و نوش و خور ۲۷۲
غریویدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ایوان افراسیاب ۲۷۳
سواران در و بام آن کاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه ۲۷۴
چو گر سیوز آن کاخ در بسته دید
می و غلغل نوش پیوسته دید ۲۷۵
سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوی بسته درش ۲۷۶
بزد دست و برکند بندش ز جای
بجست از میان در اندر سرای ۲۷۷
بیامد بنزدیک آن خانه زود
کجا پیشگه مرد بیگانه بود ۲۷۸
ز در چون به بیژن برافگند چشم
بچوشید خونش برگ بر ز خشم ۲۷۹
در آن خانه سیصد پرستنده بود
همه با رباب و نبید و سرود ۲۸۰
بپیچید بر خویشتن بیژنا
که چون رزم سازم برهنه تنا ۲۸۱
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا که برگشتم امروز هور ۲۸۲
ز گیتی نبینم همی یار کس
بجز ایزدم نیست فریادرس ۲۸۳
کجا گیو و گودرز کشوادگان
که سر داد باید همی رایگان ۲۸۴
همیشه بیک ساق موزه درون
یکی خنجری داشتی آبگون ۲۸۵
بزد دست و خنجر کشید از نیام
در خانه بگرفت و برگفت نام ۲۸۶
که من بیژنم پور کشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان ۲۸۷
ندرد کسی پوست بر من مگر
همی سیری آید تنش را ز سر ۲۸۸
وگر خیزد اندر جهان رستخیز
نبیند کسی پشتم اندر گریز ۲۸۹
تو دانی نیاکان و شاه مرا
میان یلان پایگاه مرا ۲۹۰
وگر جنگ سازند مر جنگ را
همیشه بشویم بخون چنگ را ۲۹۱
ز تورانیان من بدین خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا ۲۹۲
گرم نزد سالار توران بری
بخوبی برو داستان آوری ۲۹۳
تو خواهشگری کن مرا زو بخون
سزد گر بنیکی بوی رهنمون ۲۹۴
نکرد ایچ گرسیوز آهنگ اوی
چو دید آن چنان تیزی چنگ اوی ۲۹۵
بدانست کو راست گوید همی
بخون ریختن دست شوید همی ۲۹۶
وفا کرد با او بسوگندها
بخوبی بدادش بسی پندها ۲۹۷
بپیمان جدا کرد زو خنجرا
بخوبی کشیدش ببند اندرا ۲۹۸
بیاورد بسته بکردار یوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز ۲۹۹
چنینست کردار این گوژپشت
چو نرمی بسودی بیابی درشت ۳۰۰
چو آمد بنزدیک شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا ۳۰۱
برو آفرین کردکای شهریار
گر از من کنی راستی خواستار ۳۰۲
بگویم ترا سربسر داستان
چو گردی بگفتار همداستان ۳۰۳
نه من بزرو جستم این جشنگاه
نبود اندرین کار کس را گناه ۳۰۴
از ایران بجنگ گراز آمدم
بدین جشن توران فراز آمدم ۳۰۵
ز بهر یکی باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را ۳۰۶
بزیر یکی سرو رفتم بخواب
که تا سایه دارد مرا ز آفتاب ۳۰۷
پری دربیامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر ۳۰۸
از اسبم جدا کرد و شد تا براه
که آمد همی لشکر و دخت شاه ۳۰۹
سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مایه عماری بمن برگذشت ۳۱۰
یکی چتر هندی برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور ۳۱۱
یکی کرده از عود مهدی میان
کشیده برو چادر پرنیان ۳۱۲
بدو اندرون خفته بت پیکری
نهاده ببالین برش افسری ۳۱۳
پری یک بیک ز اهرمن کرد یاد
میان سواران درآمد چو باد ۳۱۴
مرا ناگهان در عماری نشاند
بران خوب چهره فسونی بخواند ۳۱۵
که تا اندر ایوان نیامد ز خواب
نجنبید و من چشم کرده پر آب ۳۱۶
گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست ۳۱۷
پری بیگمان بخت برگشته بود
که بر من همی جادوی آزمود ۳۱۸
چنین بد که گفتم کم و بیش نه
مرا ایدر اکنون کس و خویش نه ۳۱۹
چنین داد پاسخ پس افراسیاب
که بخت بدت کرد بر تو شتاب ۳۲۰
تو آنی کز ایران بتیغ و کمند
همی رزم جستی به نام بلند ۳۲۱
کنون چون زنان پیش من بسته دست
همی خواب گویی به کردار مست ۳۲۲
بکار دروغ آزمودن همی
بخواهی سر از من ربودن همی ۳۲۳
بدو گفت بیژن که ای شهریار
سخن بشنو از من یکی هوشیار ۳۲۴
گرازان بدندان و شیران بچنگ
توانند کردن بهر جای جنگ ۳۲۵
یلان هم بشمشیر و تیر و کمان
توانند کوشید با بدگمان ۳۲۶
یکی دست بسته برهنه تنا
یکی را ز پولاد پیراهنا ۳۲۷
چگونه درد شیر بی چنگ تیز
اگر چند باشد دلش پر ستیز ۳۲۸
اگر شاه خواهد که بنید ز من
دلیری نمودن بدین انجمن ۳۲۹
یکی اسب فرمای و گرزی گران
ز ترکان گزین کن هزار از سران ۳۳۰
به آوردگه بر یکی زین هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار ۳۳۱
ز بیژن چو این گفته بشنید چشم
بروبر فگند و برآورد خشم ۳۳۲
بگرسیوز اندر یکی بنگرید
کز ایران چه دیدیم و خواهیم دید ۳۳۳
نبینی که این بدکنش ریمنا
فزونی سگالد همی بر منا ۳۳۴
بسنده نبودش همین بد که کرد
همی رزم جوید بننگ و نبرد ۳۳۵
ببر همچنین بند بر دست و پای
هم اندر زمان زو بپرداز جای ۳۳۶
بفرمای داری زدن پیش در
که باشد ز هر سو برو رهگذر ۳۳۷
نگون بخت را زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن ۳۳۸
بدان تا ز ایرانیان زین سپس
نیارد بتوران نگه کرد کس ۳۳۹
کشیدندش از پیش افراسیاب
دل از درد خسته دو دیده پر آب ۳۴۰
چو آمد بدر بیژن خسته دل
ز خون مژه پای مانده بگل ۳۴۱
همی گفت اگر بر سرم کردگار
نوشتست مردن ببد روزگار ۳۴۲
ز دار و ز کشتن نترسم همی
ز گردان ایران بترسم همی ۳۴۳
که نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار کرده تنم ۳۴۴
بپیش نیاکان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش ۳۴۵
روانم بماند هم ایدر بجای
ز شرم پدر چون شوم باز جای ۳۴۶
دریغا که شادان شود دشمنم
چو بینند بر دار روشن تنم ۳۴۷
دریغا ز شاه و ز مردان نیو
دریغا که دورم ز دیدار گیو ۳۴۸
ایا باد بگذر بایران زمین
پیامی بر از من بشاه گزین ۳۴۹
بگویش که بیژن بسختی درست
چو آهو که در چنگ شیر نرست ۳۵۰
ببخشود یزدان جوانیش را
بهم برشکست آن گمانیش را ۳۵۱
کننده همی کند جای درخت
پدید آمد از دور پیران ز بخت ۳۵۲
چو پیران ویسه بدانجا رسید
همه راه ترک کمربسته دید ۳۵۳
یکی دار برپای کرده بلند
کمندی برو بسته چون پای بند ۳۵۴
ز ترکان بپرسید کین دار چیست
در شاه را از در دار کیست ۳۵۵
بدو گفت گرسیوز این بیژنست
از ایران کجا شاه را دشمنست ۳۵۶
بزد اسب و آمد بر بیژنا
جگر خسته دیدش برهنه تنا ۳۵۷
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشک و رفته ز رخساره رنگ ۳۵۸
بپرسید و گفتش که چون آمدی
از ایران همانا بخون آمدی ۳۵۹
همه داستان بیژن او را بگفت
چنانچون رسیدش ز بدخواه جفت ۳۶۰
ببخشود پیران ویسه بروی
ز مژگان سرشکش فرو شد بروی ۳۶۱
بفرمود تا یک زمانش بدار
نکردند و گفتا هم ایدر بدار ۳۶۲
بدان تا ببینم یکی روی شاه
نمایم بدو اختر نیک راه ۳۶۳
بکاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست کرده بکش ۳۶۴
بیامد دمان تا بنزدیک تخت
بر افراسیاب آفرین کرد سخت ۳۶۵
همی بود در پیش تختش بپای
چو دستور پاکیزه و رهنمای ۳۶۶
سپهبد بدانست کز آرزوی
بپایست پیران آزاده خوی ۳۶۷
بخندید و گفتش چه خواهی بگوی
ترا بیشتر نزد من آبروی ۳۶۸
اگر زر خواهی و گر گوهرا
و گر پادشاهی هر کشورا ۳۶۹
ندارم دریغ از تو من گنج خویش
چرا برگزینی همی رنج خویش ۳۷۰
چو بشنید پیران خسرو پرست
زمین را ببوسید و بر پای جست ۳۷۱
که جاوید بادا ترا بخت و جای
مبادا ز تخت تو پردخته جای ۳۷۲
ز شاهان گیتی ستایش تراست
ز خورشید برتر نمایش تراست ۳۷۳
مرا هرچ باید ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نیروی دست ۳۷۴
مرا این نیاز از در خویش نیست
کس از کهتران تو درویش نیست ۳۷۵
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر کار بیسرزنش ۳۷۶
که من شاه را پیش ازین چند بار
همی دادمی پند بر چند کار ۳۷۷
بفرمان من هیچ نامد فراز
ازو داشتم کارها دست باز ۳۷۸
مکش گفتمت پور کاوس را
که دشمن کنی رستم و طوس را ۳۷۹
کز ایران بپیلان بکوبندمان
ز هم بگسلانند پیوندمان ۳۸۰
سیاوش که بود از نژاد کیان
ز بهر تو بسته کمر بر میان ۳۸۱
بکشتی بخیره سیاوش را
بزهر اندر آمیختی نوش را ۳۸۲
بدیدی بدیهای ایرانیان
که کردند با شهر تورانیان ۳۸۳
ز ترکان دو بهره بپای ستور
سپردند و شد بخت را آب شور ۳۸۴
هنوز آن سر تیغ دستان سام
همانا نیاسود اندر نیام ۳۸۵
که رستم همی سرفشاند ازوی
بخورشید بر خون چکاند ازوی ۳۸۶
برام بر کینه جویی همی
گل زهر خیره ببویی همی ۳۸۷
اگر خون بیژن بریزی برین
ز توران برآید همان گرد کین ۳۸۸
خردمند شاهی و ما کهترا
تو چشم خرد باز کن بنگرا ۳۸۹
نگه کن ازان کین که گستردیا
ابا شاه ایران چه بر خوردیا ۳۹۰
هم آنرا همی خواستار آوری
درخت بلا را ببار آوری ۳۹۱
چو کینه دو گردد نداریم پای
ایا پهلوان جهان کدخدای ۳۹۲
به از تو نداند کسی گیو را
نهنگ بلا رستم نیو را ۳۹۳
چو گودرز کشواد پولادچنگ
که آید ز بهر نبیره بجنگ ۳۹۴
چو برزد بران آتش تیز آب
چنین داد پاسخ پس افراسیاب ۳۹۵
که بیژن نبینی که با من چه کرد
بایران و توران شدم روی زرد ۳۹۶
نبینی کزین بدهنر دخترم
چه رسوایی آمد بپیران سرم ۳۹۷
همان نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن ۳۹۸
کزین ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همی کشور و لشکرم ۳۹۹
چنو یابد از من رهایی بجان
گشایند بر من ز هر سو زبان ۴۰۰
برسوایی اندر بمانم بدرد
بپالایم از دیدگان آب زرد ۴۰۱
دگر آفرین کرد پیران بدوی
که ای شاه نیک اختر راستگوی ۴۰۲
چنینست کین شاه گوید همی
جز از نیک نامی نجوید همی ۴۰۳
ولیکن بدین رای هشیار من
یکی بنگرد ژرف سالار من ۴۰۴
ببندد مر او را ببند گران
کجا دار و کشتن گزیند بران ۴۰۵
هر آنکو بزندان تو بسته ماند
ز دیوانها نام او کس نخواند ۴۰۶
ازو پند گیرند ایرانیان
نبندند ازین پس بدی را میان ۴۰۷
چنان کرد سالار کو رای دید
دلش با زبان شاه بر جای دید ۴۰۸
ز دستور پاکیزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر ۴۰۹
بگرسیوز آنگه بفرمود شاه
که بند گران ساز و تاریک چاه ۴۱۰
دو دستش بزنجیر و گردن بغل
یکی بند رومی بکردار مل ۴۱۱
ببندش بمسمار آهنگران
ز سر تا بپایش ببند اندران ۴۱۲
چو بستی نگون اندر افگن بچاه
چو بیبهره گردد ز خورشید و ماه ۴۱۳
ببر پیل و آن سنگ اکوان دیو
که از ژرف دریای گیهان خدیو ۴۱۴
فگندست در بیشهٔ چین ستان
بیاور ز بیژن بدان کین ستان ۴۱۵
بپیلان گردون کش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را ۴۱۶
بیاور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاری برآیدش هوش ۴۱۷
وز آنجا بایوان آن بیهنر
منیژه کزو ننگ یابد گهر ۴۱۸
برو با سواران و تاراج کن
نگونبخت را بی سر و تاج کن ۴۱۹
بگو ای بنفرین شوریده بخت
که بر تو نزیبد همی تاج و تخت ۴۲۰
بننگ از کیان پست کردی سرم
بخاک اندر انداختی افسرم ۴۲۱
برهنه کشانش ببر تا بچاه
که در چاه بین آنک دیدی بگاه ۴۲۲
بهارش توی غمگسارش توی
درین تنگ زندان زوارش توی ۴۲۳
خرامید گرسیوز از پیش اوی
بکردند کام بداندیش اوی ۴۲۴
کشان بیژن گیو از پیش دار
ببردند بسته بران چاهسار ۴۲۵
ز سر تا به پایش به آهن ببست
بر و بازوی و گردن و پای و دست ۴۲۶
بپولاد خایسک آهنگران
فروبرد مسمارهای گران ۴۲۷
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند ۴۲۸
وز آنجا بایوان آن دخترش
بیاورد گرسیوز آن لشکرش ۴۲۹
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازین بدره بستد بدان تاج داد ۴۳۰
منیژه برهنه بیک چادرا
برهنه دو پای و گشاده سرا ۴۳۱
کشیدش دوان تا بدان چاهسار
دو دیده پر از خون و رخ جویبار ۴۳۲
بدو گفت اینک ترا خان و مان
زواری برین بسته تا جاودان ۴۳۳
غریوان همی گشت بر گرد دشت
چو یک روز و یک شب برو بر گذشت ۴۳۴
خروشان بیامد بنزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه ۴۳۵
چو از کوه خورشید سر برزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی ۴۳۶
همی گرد کردی بروز دراز
بسوراخ چاه آوریدی فراز ۴۳۷
ببیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی ۴۳۸
چو یک هفته گرگین برهبر بپای
همی بود و بیژن نیامد بجای ۴۳۹
ز هر سوش پویان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت ۴۴۰
پشیمانی آمدش زان کار خویش
که چون بد سگالید بر یار خویش ۴۴۱
بشد تازیان تا بدان جشنگاه
کجا بیژن گیو گم کرد راه ۴۴۲
همه بیشه برگشت و کس را ندید
نه نیز اندرو بانگ مرغان شنید ۴۴۳
همی گشت بر گرد آن مرغزار
همی یار کرد اندرو خواستار ۴۴۴
یکایک ز دور اسب بیژن بدید
که آمد ازان مرغزاران پدید ۴۴۵
گسسته لگام و نگون کرده زین
فرو مانده بر جای اندوهگین ۴۴۶
بدانست کو را تباهست کار
بایران نیاید بدین روزگار ۴۴۷
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسیاب آمدستش گزند ۴۴۸
کمند اندرافگند و برگاشت روی
ز کرده پشیمان و دل جفت جوی ۴۴۹
ازان مرغزار اسب بیژن براند
بخیمه در آورد و روزی بماند ۴۵۰
پس آنگه سوی شهر ایران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نیافت ۴۵۱
چو آگاهی آمد ز گرگین بشاه
که بیژن نبودست با او براه ۴۵۲
بگفت این سخن گیو را شهریار
بدان تا ز گرگین کند خواستار ۴۵۳
پس آگاهی آمد همانگه بگیو
ز گم بودن رزمزن پور نیو ۴۵۴
ز خانه بیامد دمان تا بکوی
دل از درد خسته پر از آب روی ۴۵۵
همی گفت بیژن نیامد همی
بارمان ندانم چه ماند همی ۴۵۶
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را ۴۵۷
بروبر نهادند زین خدنگ
گرفته بدل گیو کین پلنگ ۴۵۸
همانگه بدو اندر آورد پای
بکردار باد اندر آمد ز جای ۴۵۹
پذیره شدش تا کند خواستار
که بیژن کجا ماند و چون بود کار ۴۶۰
همی گفت گرگین بدو ناگهان
همانا بدی ساخت اندر نهان ۴۶۱
شوم گر ببینمش بی بیژنم
همانگه سرش را ز تن بر کنم ۴۶۲
بیامد چو گرگین مر او را بدید
پیاده شد و پیش او در دوید ۴۶۳
همی گشت غلتان بخاک اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا ۴۶۴
بپرسید و گفت ای گزین سپاه
سپهدار سالار و خورشید گاه ۴۶۵
پذیره بدین راه چون آمدی
که با دیدگان پر ز خون آمدی ۴۶۶
مرا جان شیرین نباید همی
کنون خوارتر گر برآید همی ۴۶۷
چو چشمم بروی تو آید ز شرم
بپالایم از دیدگان آب گرم ۴۶۸
کنون هیچ مندیش کو را بجان
نیامد گزند و بگویم نشان ۴۶۹
چو اسب پسر دید گرگین بدست
پر از خاک و آسیمه برسان مست ۴۷۰
چو گفتار گرگینش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش ۴۷۱
بخاک اندرون شد سرش ناپدید
همه جامهٔ پهلوی بردرید ۴۷۲
همی کند موی از سر و ریش پاک
خروشان بسر بر همی ریخت خاک ۴۷۳
همی گفت کای کردگار سپهر
تو گستردی اندر دلم هوش و مهر ۴۷۴
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من ۴۷۵
روانم بدان جای نیکان بری
ز درد دل من تو آگهتری ۴۷۶
مرا خود ز گیتی هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فریادرس ۴۷۷
کنون بخت بد کردش از من جدا
بماندم چنین در جهان مبتلا ۴۷۸
ز گرگین پس آنگه سخن بازجست
که چون بود خود روزگار از نخست ۴۷۹
زمانه بجایش کسی برگزید
وگر خود ز چشم تو شد ناپدید ۴۸۰
ز بدها چه آمد مر او را بگوی
چه افگند بند سپهرش بروی ۴۸۱
چه دیو آمدش پیش در مرغزار
که او را تبه کرد و برگشت کار ۴۸۲
تو این مردهری اسب چون یافتی
ز بیژن کجا روی برتافتی ۴۸۳
بدو گفت گرگین که بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشای گوش ۴۸۴
که این کار چون بود و کردار چون
بدان بیشه با خوک پیکار چون ۴۸۵
بدان پهلوانا و آگاه باش
همیشه فروزندهٔ گاه باش ۴۸۶
برفتیم ز ایدر بجنگ گراز
رسیدیم نزدیک ارمان فراز ۴۸۷
یکی بیشه دیدیم کرده چو دست
درختان بریده چراگاه پست ۴۸۸
همه جای گشته کنام گراز
همه شهر ارمان از آن در کزاز ۴۸۹
چو ما جنگ را نیزه برگاشتیم
ببیشه درون بانگ برداشتیم ۴۹۰
گراز اندر آمد بکردار کوه
نه یک یک بهر جای گشته گروه ۴۹۱
بکردیم جنگی بکردار شیر
بشد روز و نامد دل از جنگ سیر ۴۹۲
چو پیلان بهم بر فگندیمشان
بمسمار دندان بکندیمشان ۴۹۳
وزآنجا بایران نهادیم روی
همه راه شادان و نخچیر جوی ۴۹۴
برآمد یکی گور زان مرغزار
کزان خوبتر کس نبیند نگار ۴۹۵
بکردار گلگون گودرز موی
چو خنگ شباهنگ فرهاد روی ۴۹۶
چو سیمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بیژن سر و گوش و دم ۴۹۷
بگردن چو شیر و برفتن چو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد ۴۹۸
بر بیژن آمد چو پیلی نژند
برو اندر افگند بیژن کمند ۴۹۹
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بیژن پس اندر دمان ۵۰۰
ز تازیدن گور و گرد سوار
برآمد یکی دود زان مرغزار ۵۰۱
بکردار دریا زمین بردمید
کمندافگن و گور شد ناپدید ۵۰۲
پی اندر گرفتم همه دشت و کوه
که از تاختن شد سمندم ستوه ۵۰۳
ز بیژن ندیدم بجایی نشان
جزین اسب و زین از پس ایدر کشان ۵۰۴
دلم شد پر آتش ز تیمار اوی
که چون بود با گور پیکار اوی ۵۰۵
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همی کردمش هر سوی خواستار ۵۰۶
ازو باز گشتم چنین ناامید
که گور ژیان بود و دیو سپید ۵۰۷
چو بشنید گیو این سخن هوشیار
بدانست کو را تباهست کار ۵۰۸
ز گرگین سخن سربسر خیره دید
همی چشمش از روی او تیره دید ۵۰۹
رخش زرد از بیم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه ۵۱۰
چو فرزند را گیو گم بوده دید
سخن را برآنگونه آلوده دید ۵۱۱
ببرد اهرمن گیو را دل ز جای
همی خواست کو را درآرد ز پای ۵۱۲
بخواهد ازو کین پور گزین
وگر چند نیک آید او را ازین ۵۱۳
پس اندیشه کرد اندران بنگرید
نیامد همی روشنایی پدید ۵۱۴
چه آید مرا گفت از کشتنا
مگر کام بدگوهر آهرمنا ۵۱۵
به بیژن چه سود آید از جان اوی
دگرگونه سازیم درمان اوی ۵۱۶
بباشیم تا زین سخن نزد شاه
شود آشکارا ز گرگین گناه ۵۱۷
ازو کین کشیدن بسی کار نیست
سنان مرا پیش دیوار نیست ۵۱۸
بگرگین یکی بانگ برزد بلند
که ای بدکنش ریمن پرگزند ۵۱۹
تو بردی ز من شید و ماه مرا
گزین سواران و شاه مرا ۵۲۰
فگندی مرا در تک و پوی پوی
بگرد جهان اندرون چارهجوی ۵۲۱
پس اکنون بدستان و بند و فریب
کجا یابی آرام و خواب و شکیب ۵۲۲
نباشد ترا بیش ازین دستگاه
کجا من ببینم یکی روی شاه ۵۲۳
پس آنگه بخواهم ز تو کین خویش
ز بهر گرامی جهانبین خویش ۵۲۴
وز آنجا بیامد بنزدیک شاه
دو دیده پر از خون و دل کینهخواه ۵۲۵
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه جهان را بشادی گذار ۵۲۶
انوشه جهاندار نیک اخترا
نبینی که بر سر چه آمد مرا ۵۲۷
ز گیتی یکی پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان ۵۲۸
بجانش پر از بیم گریان بدم
ز درد جداییش بریان بدم ۵۲۹
کنون آمد ای شاه گرگین ز راه
زبان پر ز یافه روان پر گناه ۵۳۰
بدآگاهی آورد از پور من
ازان نامور پاک دستور من ۵۳۱
یکی اسب دیدم نگونسار زین
ز بیژن نشانی ندارد جزین ۵۳۲
اگر داد بیند بدین کار ما
یکی بنگرد ژرف سالار ما ۵۳۳
ز گرگین دهد داد من شهریار
کزو گشتم اندر جهان خاکسار ۵۳۴
غمی شد ز درد دل گیو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ کلاه ۵۳۵
رخ شاه بر گاه بیرنگ شد
ز تیمار بیژن دلش تنگ شد ۵۳۶
بگیو آنگهی گفت گرگین چه گفت
چه گوید کجا ماند از نیک جفت ۵۳۷
ز گفتار گرگین پس آنگاه گیو
سخن گفت با خسرو از پور نیو ۵۳۸
چو از گیو بشنید خسرو سخن
بدو گفت مندیش و زاری مکن ۵۳۹
که بیژن بجانست خرسند باش
بر امید گم بوده فرزند باش ۵۴۰
که ایدون شنیدستم از موبدان
ز بیدار دل نامور بخردان ۵۴۱
که من با سواران ایران بجنگ
سوی شهر توران شوم بیدرنگ ۵۴۲
بکین سیاوش کشم لشکرا
بپیلان سرآرم از آن کشورا ۵۴۳
بدان کینه اندر بود بیژنا
همی رزم جوید چو آهرمنا ۵۴۴
تو دل را بدین کار غمگین مدار
من این را همانا بسم خواستار ۵۴۵
بشد گیو یکدل پر اندوه و درد
دو دیده پر از آب و رخساره زرد ۵۴۶
چو گرگین بدرگاه خسرو رسید
ز گردان در شاه پردخته دید ۵۴۷
ز تیمار بیژن همه مهتران
ز درگاه با گیو رفته سران ۵۴۸
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم کرده صد گونه گنج ۵۴۹
پراگنده رای و پراگنده دل
همه خاک ره ز اشک کرده چو گل ۵۵۰
وزین روی گرگین شوریده رفت
بنزدیک ایوان درگاه تفت ۵۵۱
چو در پیش کیخسرو آمد زمین
ببوسید و بر شاه کرد آفرین ۵۵۲
چو الماس دندانهای گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز ۵۵۳
که خسرو بهر کار پیروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد ۵۵۴
سر دشمنان تو بادا بگاز
بریده چنان کار سران گراز ۵۵۵
بدندانها چون نگه کرد شاه
بپرسید و گفتش که چون بود راه ۵۵۶
کجا ماند از تو جدا بیژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا ۵۵۷
چو خسرو چنین گفت گرگین بجای
فرو ماند خیره همیدون بپای ۵۵۸
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
فروماند بر جای بر زرد روی ۵۵۹
زبان پر ز یافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بیم شاه ۵۶۰
چو گفتارها یک بدیگر نماند
برآشفت وز پیش تختش براند ۵۶۱
همش خیره سر دید هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان ۵۶۲
بدو گفت نشنیدی آن داستان
که دستان زدست از گه باستان ۵۶۳
که گر شیر با کین گودرزیان
بسیچد تنش را سر آید زمان ۵۶۴
اگر نیستی از پی نام بد
وگر پیش یزدان سرانجام بد ۵۶۵
بفرمودمی تا سرت را ز تن
بکنید بکردار مرغ اهرمن ۵۶۶
بفرمود خسرو بپولادگر
که بندگران ساز و مسمارسر ۵۶۷
هم اندر زمان پای کردش ببند
که از بند گیرد بداندیش پند ۵۶۸
بگیو آنگهی گفت بازآر هوش
بجویش بهر جای و هر سو بکوش ۵۶۹
من اکنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجویم بهر جا نگاه ۵۷۰
ز بیژن مگر آگهی یابما
بدین کار هشیار بشتابما ۵۷۱
وگر دیر یابیم زو آگهی
تو جای خرد را مگردان تهی ۵۷۲
بمان تا بیاید مه فرودین
که بفروزد اندر جهان هور دین ۵۷۳
بدانگه که بر گل نشاندت باد
چو بر سر همی گل فشاندت باد ۵۷۴
زمین چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا ۵۷۵
بهرسو شود پاک فرمان ما
پرستش که فرمود یزدان ما ۵۷۶
بخواهم من آن جام گیتی نمای
شوم پیش یزدان بباشم بپای ۵۷۷
کجا هفت کشور بدو اندرا
ببینم بر و بوم هر کشورا ۵۷۸
کنم آفرین بر نیاکان خویش
گزیده جهاندار و پاکان خویش ۵۷۹
بگویم ترا هر کجا بیژنست
بجام اندرون این مرا روشنست ۵۸۰
چو بشنید گیو این سخن شاد شد
ز تیمار فرزند آزاد شد ۵۸۱
بخندید و بر شاه کرد آفرین
که بیتو مبادا زمان و زمین ۵۸۲
بکام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند ۵۸۳
ز نیکی دهش بر تو باد آفرین
که بر تو برازد کلاه و نگین ۵۸۴
چو گیو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت ۵۸۵
بجستن گرفتند گرد جهان
که یابد مگر زو بجایی نشان ۵۸۶
همه شهر ارمان و تورانیان
سپردند و نامد ز بیژن نشان ۵۸۷
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نیاز آمدش ۵۸۸
بیامد پر امید دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان ۵۸۹
چو خسرو رخ گیو پژمرده دید
دلش را بدرد اندر آزرده دید ۵۹۰
بیامد بپوشید رومی قبای
بدان تا بود پیش یزدان بپای ۵۹۱
خروشید پیش جهان آفرین
بخورشید بر چند برد آفرین ۵۹۲
ز فریادرس زور و فریاد خواست
از آهرمن بدکنش داد خواست ۵۹۳
خرامان ازان جا بیامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته کلاه ۵۹۴
یکی جام بر کف نهاده نبید
بدو اندرون هفت کشور پدید ۵۹۵
زمان و نشان سپهر بلند
همه کرده پیدا چه و چون و چند ۵۹۶
ز ماهی بجام اندون تا بره
نگاریده پیکر همه یکسره ۵۹۷
چو کیوان و بهرام و ناهید و شیر
چو خورشید و تیر از بر و ماه زیر ۵۹۸
همه بودنیها بدو اندرا
بدیدی جهاندارا فسونگرا ۵۹۹
نگه کرد و پس جام بنهاد پیش
بدید اندرو بودنیها ز بیش ۶۰۰
بهر هفت کشور همی بنگرید
ز بیژن بجایی نشانی ندید ۶۰۱
سوی کشور گرگساران رسید
بفرمان یزدان مر او را بدید ۶۰۲
بچاهی ببسته ببند گران
ز سختی همی مرگ جست اندران ۶۰۳
یکی دختری از نژاد کیان
ز بهر زوارش ببسته میان ۶۰۴
سوی گیو کرد آنگهی روی شاه
بخندید و رخشنده شد پیشگاه ۶۰۵
که زندست بیژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار ۶۰۶
نگر غم نداری بزندان و بند
ازان پس که بر جانش نامد گزند ۶۰۷
که بیژن بتوران ببند اندرست
زوارش یکی نامور دخترست ۶۰۸
ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی ۶۰۹
بدان سان گذارد همی روزگار
که هزمان بروبر بگرید زوار ۶۱۰
ز پیوند و خویشان شده ناامید
گرازنده بر سان یک شاخ بید ۶۱۱
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خویشان پر از یاد کرد ۶۱۲
چو ابر بهاران ببارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی ۶۱۳
بدین چاره اکنون که جنبد ز جای
که خیزد میان بسته این را بپای ۶۱۴
که دارد بدین کار ما را وفا
که آرد ز سختی مر او را رها ۶۱۵
نشاید جز از رستم تیز چنگ
که از ژرف دریا برآرد نهنگ ۶۱۶
کمربند و برکش سوی نیمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز ۶۱۷
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را برهبر دما ۶۱۸
نویسندهٔ نامه را پیش خواند
وزین داستان چند با او براند ۶۱۹
برستم یکی نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوی نیکخواه ۶۲۰
که ای پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشکر برآورده سر ۶۲۱
دل شهریاران و پشت کیان
بفرمان هر کس کمر بر میان ۶۲۲
توی از نیاکان مرا یادگار
همیشه کمربستهٔ کارزار ۶۲۳
ترا داد گردون بمردی پلنگ
بدریا ز بیمت خروشان نهنگ ۶۲۴
جهان را ز دیوان مازندران
بشستی و کندی بدان را سران ۶۲۵
چه مایه سر تاجداران ز گاه
ربودی و برکندی از پیشگاه ۶۲۶
بسا دشمنان کز تو بیجان شدست
بسا بوم و بر کز تو ویران شدست ۶۲۷
سر پهلوانی و لشکر پناه
بنزدیک شاهان ترا دستگاه ۶۲۸
همه جادوان را ببستی بگرز
بیفروختی تاج شاهان ببرز ۶۲۹
چه افراسیاب و چه شاهان چین
نوشته همه نام تو بر نگین ۶۳۰
هران بند کز دست تو بسته شد
گشایندگان را جگر خسته شد ۶۳۱
گشایندهٔ بند بسته توی
کیان را سپهر خجسته توی ۶۳۲
ترا ایزد این زور پیلان که داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد ۶۳۳
بدان داد تا دست فریاد خواه
بگیری برآری ز تاریک چاه ۶۳۴
کنون این یکی کار بایسته پیش
فراز آمد و اینت شایسته خویش ۶۳۵
بتو دارد امید گودرز و گیو
که هستی بهر کشور امروز نیو ۶۳۶
شناسی بنزدیک من جاهشان
زبان و دل و رای یکتاهشان ۶۳۷
سزدگر تو اینرا نداری برنج
بخواه آنچ باید ز مردان و گنج ۶۳۸
که هرگز بدین دودمان غم نبود
فروزندهتر زین چنانکم شنود ۶۳۹
نبد گیو را خود جز این پور کس
چه فرزند بود و چه فریادرس ۶۴۰
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نیای مرا نیکخواه ۶۴۱
بهر سو که جویمش یابم بجای
بهر نیک و بد پیش من بربپای ۶۴۲
چو این نامهٔ من بخوانی مپای
بزودی تو با گیو خیز اندرآی ۶۴۳
بدان تا بدین کار با ما بهم
زنی رای فرخ بهر بیش و کم ۶۴۴
ز مردان وز گنج وز خواسته
بیارم بپیش تو آراسته ۶۴۵
بفرخ پی و بر شده نام تو
ز توران برآید همه کام تو ۶۴۶
چنانچون بباید بسازی نوا
مگر بیژن از بند یابد رها ۶۴۷
چو برنامه بنهاد خسرو نگین
بشد گیو و بر شاه کرد آفرین ۶۴۸
سواران دوده همه برنشاند
بیزدان پناهید و لشکر براند ۶۴۹
چو نخجیر از آنجا که برداشتی
دو روزه بیک روزه بگذاشتی ۶۵۰
بیابان گرفت و ره هیرمند
همی رفت پویان بساند نوند ۶۵۱
بکوه و بصحرا نهادند روی
همی شد خلیده دل و راهجوی ۶۵۲
چو از دیدهگه دیدهبانش بدید
سوی زابلستان فغان برکشید ۶۵۳
که آمد سواری سوی هیرمند
سواران بگرد اندرش نیز چند ۶۵۴
درفشی درفشان پس پشت اوی
یکی زابلی تیغ در مشت اوی ۶۵۵
غو دیده بشنید دستان سام
بفرمود بر چرمه کردن لگام ۶۵۶
پراندیشه آمد پذیره براه
بدان تا نباشد یکی کینه خواه ۶۵۷
ز ره گیو را دید پژمرده روی
همی آمد آسیمه و پوی پوی ۶۵۸
بدل گفت کاری نو آمد بشاه
فرستاده گیوست کامد براه ۶۵۹
چو نزدیک شد پهلوان سپاه
نیایش کنان برگفتند راه ۶۶۰
بپرسید دستان ز ایرانیان
ز شاه و ز پیکار تورانیان ۶۶۱
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد ۶۶۲
همه درد دل پیش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند ۶۶۳
همی گفت رویم نبینی برنگ
ز خون مژه پشت پایم بلنگ ۶۶۴
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسید و گفتش که رستم کجاست ۶۶۵
بدو گفت رستم بنخچیر گور
بیاید همانا که برگشت هور ۶۶۶
شوم گفت تا من ببینمش روی
ز خسرو یکی نامه درام بدوی ۶۶۷
بدو گفت دستان کز ایدر مرو
که زود آید از دشت نخچیرگو ۶۶۸
تو تا رستم آید بخانه بپای
یک امروز با ما بشادی گرای ۶۶۹
چو گیو اندر آمد بایوان ز راه
تهمتن بیامد ز نخچیرگاه ۶۷۰
پذیره شدش گیو کامد فراز
پیاده شد از اسب و بردش نماز ۶۷۱
پر از آرزو دل پر از رنگ روی
برخ برنهاد از دو دیده دو جوی ۶۷۲
چو رستم دل گیو را خسته دید
بب مژه روی او نشسته دید ۶۷۳
بدو گفت باری تباهست کار
بایوان و بر شاه بد روزگار ۶۷۴
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
بپرسیدش از خسرو تاجور ۶۷۵
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشکر همه بیش و کم ۶۷۶
ز شاپور و فرهاد وز بیژنا
ز رهام و گرگین وز هرتنا ۶۷۷
چو آواز بیژن رسیدش بگوش
برآمد بناکام ازو یک خروش ۶۷۸
برستم چنین گفت کای بفرین
گزین همه خسروان زمین ۶۷۹
چنان شاد گشتم بدیدار تو
بدین پرسش خوب و گفتار تو ۶۸۰
درستند ازین هرک بردی تو نام
ازیشان فراوان درود و پیام ۶۸۱
نبینی که بر من بپیران سرم
چه آمد ز بخت بد اندر خورم ۶۸۲
چه چشم بد آمد بگودرزیان
کزان سود ما را سر آمد زیان ۶۸۳
ز گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود ۶۸۴
شد از چشم من در جهان ناپدید
بدین دودمان کس چنین غم ندید ۶۸۵
چنینم که بینی بپشت ستور
شب و روز تازان بتاریک هور ۶۸۶
ز بیژن شب و روز چون بیهشان
بجستم بهر سو ز هر کس نشان ۶۸۷
کنون شاه با جام گیتی نمای
بپیش جهان آفرین شد بپای ۶۸۸
چه مایه خروشید و کرد آفرین
بجشن کیان هرمز فرودین ۶۸۹
پس آمد ز آتشکده تا بگاه
کمربست و بنهاد بر سر کلاه ۶۹۰
همان جام رخشنده بنهاد پیش
بهر سو نگه کرد ز اندازه بیش ۶۹۱
بتوران نشان داد زو شهریار
ببند گران و ببد روزگار ۶۹۲
چو در جام کیخسرو ایدون نمود
سوی پهلوانم دوانید زود ۶۹۳
کنون آمدم با دلی پر امید
دو رخساره زرد و دو دیده سپید ۶۹۴
ترا دیدم اندر جهان چارهگر
تو بندی بفریاد هر کس کمر ۶۹۵
همی گفت و مژگان پر از آب زرد
همی برکشید از جگر باد سرد ۶۹۶
ازان پس که نامه برستم داد
همه کار گرگین بدو کرد یاد ۶۹۷
ازو نامه بستد دو دیده پر آب
همه دل پر از کین افراسیاب ۶۹۸
پس از بهر بیژن خروشید زار
فرو ریخت از دیده خون برکنار ۶۹۹
بگیو آنگهی گفت مندیش ازین
که رستم نگرداند از رخش زین ۷۰۰
مگر دست بیژن گرفته بدست
همه بند و زندان او کرده پست ۷۰۱
بنیروی یزدان و فرمان شاه
ز توران بگردانم این تاج و گاه ۷۰۲
وز آنجا بایوان رستم شدند
بره بر همی رای رفتن زدند ۷۰۳
چو آن نامهٔ شاه رستم بخواند
ز گفتار خسرو بخیره بماند ۷۰۴
ز بس آفرید جهاندار شاه
بد آن نامه بر پهلوان سپاه ۷۰۵
بگیو آنگهی گفت بشناختم
بفرمان او راه را ساختم ۷۰۶
بدانستم این رنج و کردار تو
کشیدن بهر کار تیمار تو ۷۰۷
چه مایه ترا نزد من دستگاه
بهر کینهگاه اندرون کینه خواه ۷۰۸
چه کین سیاوش چه مازندران
کمر بسته بر پیش جنگاوران ۷۰۹
برین آمدن رنج برداشتی
چنین راه دشوار بگذاشتی ۷۱۰
بدیدار تو سخت شادان شدم
ولیکن ز بیژن غریوان شدم ۷۱۱
نبایستمی کاین چنین سوگوار
ترا دیدمی خستهٔ روزگار ۷۱۲
من از بهر این نامهٔ شاه را
بفرمان بسر بسپرم راه را ۷۱۳
ز بهر ترا خود جگر خستهام
بدین کار بیژن کمر بستهام ۷۱۴
بکوشم بدین کارگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من ۷۱۵
من از بهر بیژن ندارم برنج
فدا کردن جان و مردان و گنج ۷۱۶
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت شهنشاه پیروزگر ۷۱۷
بیارمش زان بند تاریک چاه
نشانمش با شاه در پیشگاه ۷۱۸
سه روز اندرین خان من شاد باش
ز رنج و ز اندیشه آزاد باش ۷۱۹
که این خانه زان خانه بخشیده نیست
مرا با تو گنج و تن و جان یکیست ۷۲۰
چهارم سوی شهر ایران شویم
بنزدیک شاه دلیران شویم ۷۲۱
چو رستم چنین گفت بر جست گیو
ببوسید دست و سر و پای نیو ۷۲۲
برو آفرین کرد کای نامور
بمردی و نیروی و بخت و هنر ۷۲۳
بماناد بر تو چنین جاودان
تن پیل و هوش و دل موبدان ۷۲۴
ز هر نیکی بهرهور بادیا
چنین کز دلم زنگ بزدادیا ۷۲۵
چو رستم دل گیو پدرام دید
ازان پس بنیکی سرانجام دید ۷۲۶
بسالار خوان گفت پیش آر خوان
بزرگان و فرزانگان را بخوان ۷۲۷
زواره فرامرز و دستان و گیو
نشستند بر خوان سالار نیو ۷۲۸
بخوردند خوان و بپرداختند
نشستنگه رود و می ساختند ۷۲۹
نوازندهٔ رود با میگسار
بیامد بایوان گوهر نگار ۷۳۰
همه دست لعل از می لعل فام
غریونده چنگ و خروشنده جام ۷۳۱
بروز چهارم گرفتند ساز
چو آمدش هنگام رفتن فراز ۷۳۲
بفرمود رستم که بندید بار
سوی شاه ایران بسیچید کار ۷۳۳
سواران گردنکش از کشورش
همه راه را ساخته بر درش ۷۳۴
بیامد برخش اندر آورد پای
کمر بست و پوشید رومی قبای ۷۳۵
بزین اندر افگند گرز نیا
پر از جنگ سر دل پر از کیمیا ۷۳۶
بگردون برافراخته گوش رخش
ز خورشید برتر سر تاجبخش ۷۳۷
خود و گیو با زابلی صد سوار
ز لشکر گزید از در کارزار ۷۳۸
که نابردنی بود برگاشتند
بزال و فرامرز بگذاشتند ۷۳۹
سوی شهر ایران نهادند روی
همه راه پویان و دل کینهجوی ۷۴۰
چو رستم بنزدیک ایران رسید
بنزدیک شهر دلیران رسید ۷۴۱
یکی باد نوشین درود سپهر
برستم رسانید شادان بمهر ۷۴۲
بر رستم آمد همانگاه گیو
کز ایدر نباید شدن پیش نیو ۷۴۳
شوم گفت و آگه کنم شاه را
که پیمود رخش تهم راه را ۷۴۴
چو رفت از بر رستم پهلوان
بیامد بدرگاه شاه جوان ۷۴۵
چو نزدیک کیخسرو آمد فراز
ستودش فراوان و بردش نماز ۷۴۶
پس از گیو گودرز پرسید شاه
که رستم کجا ماند چون بود راه ۷۴۷
بدو گفت گیو ای شه نامدار
برآید ببخت تو هرگونه کار ۷۴۸
نتابید رستم ز فرمان تو
دلش بسته دید بپیمان تو ۷۴۹
چو آن نامهٔ شاه دادم بدوی
بمالید بر نامه بر چشم و روی ۷۵۰
عنان با عنان من اندر ببست
چنانچون بود گرد خسروپرست ۷۵۱
برفتم من از پیش تا با تو شاه
بگویم که آمد تهمتن ز راه ۷۵۲
بگیو آنگهی گفت رستم کجاست
که پشت بزرگی و تخم وفاست ۷۵۳
گرامیش کردن سزاوار هست
که نیکی نمایست و خسروپرست ۷۵۴
بفرمود خسرو بفرزانگان
بمهتر نژادان و مردانگان ۷۵۵
پذیره شدن پیش او با سپاه
که آمد بفرمان خسرو براه ۷۵۶
بگفتند گودرز کشواد را
شه نوذران طوس و فرهاد را ۷۵۷
دو بهره ز گردان گردنکشان
چه از گرزداران مردمکشان ۷۵۸
بر آیین کاوس برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند ۷۵۹
جهان شد ز گرد سواران بنفش
درخشان سنان و درفشان درفش ۷۶۰
چو نزدیک رستم فراز آمدند
پیاده برسم نماز آمدند ۷۶۱
ز اسب اندر آمد جهان پهلوان
کجا پهلوانان بپشش نوان ۷۶۲
بپرسید مر هریکی را ز شاه
ز گردنده خورشید و تابنده ماه ۷۶۳
نشستند گردان و رستم بر اسب
بکردار رخشنده آذرگشسب ۷۶۴
چو آمد بر شاه کهترنواز
نوان پیش او رفت و بردش نماز ۷۶۵
ستایش کنان پیش خسرو دوید
که مهر و ستایش مر او را سزید ۷۶۶
برآورد سر آفرین کرد و گفت
مبادت جز از بخت پیروز جفت ۷۶۷
چو هرمزد بادت بدین پایگاه
چو بهمن نگهبان فرخ کلاه ۷۶۸
همه ساله اردیبهشت هژیر
نگهبان تو با هش و رای پیر ۷۶۹
چو شهریورت باد پیروزگر
بنام بزرگی و فر و هنر ۷۷۰
سفندارمذ پاسبان تو باد
خرد جان روشن روان تو باد ۷۷۱
چو خردادت از یاوران بر دهاد
ز مرداد باش از بر و بوم شاد ۷۷۲
دی و اورمزدت خجسته بواد
در هر بدی بر تو بسته بواد ۷۷۳
دیت آذر افروز و فرخنده روز
تو شادان و تاج تو گیتی فروز ۷۷۴
چو این آفرین کرد رستم بپای
بپرسید و کردش بر خویش جای ۷۷۵
بدو گفت خسرو درست آمدی
که از جان تو دور بادا بدی ۷۷۶
توی پهلوان کیان جهان
نهان آشکار آشکارت نهان ۷۷۷
گزین کیانی و پشت سپاه
نگهدار ایران و لشکر پناه ۷۷۸
مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش ۷۷۹
زواره فرامرز و دستان سام
درستند ازیشان چه داری پیام ۷۸۰
فرو بود رستم ببوسید تخت
که ای نامور خسرو نیکبخت ۷۸۱
ببخت تو هر سه درستند و شاد
انوشه کسی کش کند شاه یاد ۷۸۲
بسالار نوبت بفرمود شاه
که گودرز و طوس و گوان را بخواه ۷۸۳
در باغ بگشاد سالار بار
نشستنگهی بود بس شاهوار ۷۸۴
بفرمود تا تاج زرین و تخت
نهادند زیر گلفشان درخت ۷۸۵
همه دیبهٔ خسروانی بباغ
بگسترد و شد گلستان چون چراغ ۷۸۶
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه ۷۸۷
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
برو گونهگون خوشههای گهر ۷۸۸
عقیق و زمرد همه برگ و بار
فروهشته از تاج چون گوشوار ۷۸۹
همه بار زرین ترنج و بهی
میان ترنج و بهیها تهی ۷۹۰
بدو اندرون مشک سوده بمی
همه پیکرش سفته برسان نی ۷۹۱
کرا شاه بر گاه بنشاندی
برو باد ازو مشک بفشاندی ۷۹۲
همه میگساران بیپش اندرا
همه بر سران افسر از گوهرا ۷۹۳
ز دیبای زربفت چینی قبای
همه پیش گاه سپهبد بپای ۷۹۴
همه طوق بربسته و گوشوار
بریشان همه جامه گوهرنگار ۷۹۵
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
فروزنده عود و خروشنده چنگ ۷۹۶
همه دل پر از شادی و می بدست
رخان ارغوانی و نابوده مست ۷۹۷
بفرمود تا رستم آمد بتخت
نشست از بر گاه زیر درخت ۷۹۸
برستم چنین گفت پس شهریار
که ای نیک پیوند و به روزگار ۷۹۹
ز هر بد توی پیش ایران سپر
همیشه چو سیمرغ گسترده پر ۸۰۰
چه درگاه ایران چه پیش کیان
همه بر در رنج بندی میان ۸۰۱
شناسی تو کردار گودرزیان
به آسانی و رنج و سود و زیان ۸۰۲
میان بسته دارند پیشم بپای
همیشه بنیکی مرا رهنمای ۸۰۳
بتنها تن گیو کز انجمن
ز هر بد سپر بود در پیش من ۸۰۴
چنین غم بدین دوده نامد بنیز
غم و درد فرزند برتر ز چیز ۸۰۵
بدین کار گر تو ببندی میان
پذیره نیایدت شیر ژیان ۸۰۶
کنون چارهٔ کار بیژن بجوی
که او را ز توران بد آمد بروی ۸۰۷
ز گردان و اسبان و شمشیر و گنج
ببر هرچ باید مدار این برنج ۸۰۸
چو رستم ز کیخسرو ایدون شنید
زمین را ببوسید و دم درکشید ۸۰۹
برو آفرین کرد کای نیک نام
چو خورشید هر جای گسترده کام ۸۱۰
ز تو دور بادا دو چشم نیاز
دل بدسگالت بگرم و گداز ۸۱۱
توی بر جهان شاه و سالار و کی
کیان جهان مر ترا خاک پی ۸۱۲
که چون تو ندیدست یک شاه گاه
نه تابنده خروشید و گردنده ماه ۸۱۳
بدان را ز نیکان تو کردی جدا
تو داری بافسون و بند اژدها ۸۱۴
بکندم دل دیو مازندران
بفر کیانی و گرز گران ۸۱۵
مرامادر از بهر رنج تو زاد
تو باید که باشی برام و شاد ۸۱۶
منم گوش داده بفرمان تو
نگردم بهرسان ز پیمان تو ۸۱۷
دل و جان نهاده بسوی کلاه
بران ره روم کم بفرمود شاه ۸۱۸
و نیز از پی گیو اگر بر سرم
هوا بارد آتش بدو ننگرم ۸۱۹
رسیده بمژگانم اندر سنان
ز فرمان خسرو نتابم عنان ۸۲۰
برآرم ببخت تو این کار کرد
سپهبد نخواهم نه مردان مرد ۸۲۱
کلید چنین بند باشد فریب
نه هنگام گرزست و روز نهیب ۸۲۲
چو رستم چنین گفت گودرز و گیو
فریبرز و فرهاد و شاپور نیو ۸۲۳
بزرگان لشکر برو آفرین
همی خواندند از جهان آفرین ۸۲۴
بمی دست بردند با شهریار
گشاده بشادی در نوبهار ۸۲۵
چو گرگین نشان تهمتن شنید
بدانست کآمد غمش را کلید ۸۲۶
فرستاد نزدیک رستم پیام
که ای تیغ بخت و وفا را نیام ۸۲۷
درخت بزرگی و گنج وفا
در رادمردی و بند بلا ۸۲۸
گرت رنج ناید ز گفتار من
سخن گسترانی ز کردار من ۸۲۹
نگه کن بدین گنبد گوژپشت
که خیره چراغ دلم را بکشت ۸۳۰
بتاریکی اندر مرا ره نمود
نوشته چنین بود بود آنچ بود ۸۳۱
بر آتش نهم خویشتن پیش شاه
گر آمرزش آرد مرا زین گناه ۸۳۲
مگر باز گردد ز بد نام من
بپیران سر این بد سرانجام من ۸۳۳
مرا گر بخواهی ز شاه جوان
چو غرم ژیان با تو آیم دوان ۸۳۴
شوم پیش بیژن بغلتم بخاک
مگر بازیابم من آن کیش پاک ۸۳۵
چو پیغام گرگین برستم رسید
یکی باد سرد از جگر برکشید ۸۳۶
بپیچید ازان درد و پیغام اوی
غم آمدش ازان بیهده کام اوی ۸۳۷
فرستاده را گفت رو باز گرد
بگویش که ای خیره ناپاک مرد ۸۳۸
تو نشنیدی آن داستان پلنگ
بدان ژرف دریا که زد با نهنگ ۸۳۹
که گر بر خرد چیره گردد هوا
نیابد ز چنگ هوا کس رها ۸۴۰
خردمند کرد هوا را بزیر
بود داستانش چو شیر دلیر ۸۴۱
نبایدش بردن بنخچیر روی
نه نیز از ددان رنجش آید بدوی ۸۴۲
تو دستان نمودی چو روباه پیر
ندیدی همی دام نخچیرگیر ۸۴۳
نشاید کزین بیهده کام تو
که من پیش خسرو برم نام تو ۸۴۴
ولیکن چو اکنون ببیچارگی
فرو مانده گشتی بیکبارگی ۸۴۵
ز خسرو بخواهم گناه ترا
بیفروزم این تیره ماه ترا ۸۴۶
اگر بیژن از بند یابد رها
بفرمان دادار گیهان خدا ۸۴۷
رهاگشتی از بند و رستی بجان
ز تو دور شد کینهٔ بدگمان ۸۴۸
وگر جز برین روی گردد سپهر
ز جان و تن خویش بردار مهر ۸۴۹
نخستین من آیم بدین کینهخواه
بنیروی یزدان و فرمان شاه ۸۵۰
وگر من نیایم چو گودرز و گیو
بخواهد ز تو کینهٔ پور نیو ۸۵۱
برآمد برین کار یک روز و شب
و زین گفته بر شاه نگشاد لب ۸۵۲
دوم روز چون شاه بنمود تاج
نشست از بر سیمگون تخت عاج ۸۵۳
بیامد تهمتن بگسترد بر
بخواهش بر شاه خورشید فر ۸۵۴
ز گرگین سخن گفت با شهریار
ازان گم شده بخت و بد روزگار ۸۵۵
بدو گفت شاه ای سپهدار من
همی بگسلی بند و زنهار من ۸۵۶
که سوگند خوردم بتخت و کلاه
بدارای بهرام و خورشید و ماه ۸۵۷
که گرگین نبیند ز من جز بلا
مگر بیژن از بند یابد رها ۸۵۸
جزین آرزو هرچ باید بخواه
ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه ۸۵۹
پس آنگه چنین گفت رستم بشاه
که ای پرهنر نامور پیشگاه ۸۶۰
اگر بد سگالید پیچد همی
فدا کردن جان بسیچد همی ۸۶۱
گر آمرزش شاه نایدش پیش
نبودیش نام و برآید ز کیش ۸۶۲
هرآن کس که گردد ز راه خرد
سرانجام پیچد ز کردار خود ۸۶۳
سزد گر کنی یاد کردار اوی
همیشه بهر کینه پیکار اوی ۸۶۴
بپیش نیاکانت بسته کمر
بهر کینه گه با یکی کینه ور ۸۶۵
اگر شاه بیند بمن بخشدش
مگر اختر نیک بدرخشدش ۸۶۶
برستم ببخشید پیروز شاه
رهانیدش از بند و تاریک چاه ۸۶۷
ز رستم بپرسید پس شهریار
که چون راند خواهی برین گونه کار ۸۶۸
چه باید ز گنج و زلشکر بخواه
که باید که با تو بیاید براه ۸۶۹
بترسم ز بد گوهر افراسیاب
که بر جان بیژن بگیرد شتاب ۸۷۰
یکی بادسارست دیو نژند
بسی خوانده افسون و نیرنگ و بند ۸۷۱
بجنباندش اهرمن دل ز جای
بیندازد آن تیغ زن را زپای ۸۷۲
چنین گفت رستم بشاه جهان
که این کار ببسیچم اندر نهان ۸۷۳
کلید چنین بند باشد فریب
نباید برین کار کردن نهیب ۸۷۴
نه هنگام گرزست و تیغ و سنان
بدین کار باید کشیدن عنان ۸۷۵
فراوان گهر باید و زرو سیم
برفتن پر امید و بودن به بیم ۸۷۶
بکردار بازارگانان شدن
شکیبا فراوان بتوران بدن ۸۷۷
ز گستردنی هم ز پوشیدنی
بباید بهایی و بخشیدنی ۸۷۸
چو بشنید خسرو ز رستم سخن
بفرمود تا گنجهای کهن ۸۷۹
همه پاک بگشاد گنجور شاه
بدینار و گوهر بیاراست گاه ۸۸۰
تهمتن بیامد همه بنگرید
هر آنچش ببایست زان برگزید ۸۸۱
ازان صد شتر بار دینار کرد
صد اشتر ز گنج درم بار کرد ۸۸۲
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار ۸۸۳
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر ۸۸۴
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران ۸۸۵
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه ۸۸۶
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر ۸۸۷
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته ۸۸۸
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند ۸۸۹
پس آگاهی آمد بگردنکشان
بدان گرزداران دشمن کشان ۸۹۰
بپرسید زنگه که خسرو کجاست
چه آمد برویش که ما را بخواست ۸۹۱
چو سالار نوبت بیامد بدر
بشبگیر بستند گردان کمر ۸۹۲
همه نیزه داران جنگ آوران
همه مرزبانان ناماوران ۸۹۳
همه نیزه و تیر بار هیون
همه جنگ را دست شسته بخون ۸۹۴
سپیده دمان گاه بانگ خروس
ببستند بر کوههٔ پیل کوس ۸۹۵
تهمتن بیامد چو سرو بلند
بچنگ اندرون گرز و بر زین کمند ۸۹۶
سپاه از پس پشت و گردان ز پیش
نهاده بکف بر همه جان خویش ۸۹۷
برفت از در شاه با لشکرش
بسی آفرین خواند برکشورش ۸۹۸
چو نزدیکی مرز توران رسید
سران را ز لشکر همه برگزید ۸۹۹
بلشکر چنین گفت پس پهلوان
که ایدر بباشید روشن روان ۹۰۰
مجنبید از ایدر مگر جان من
ز تن بگسلد پاک یزدان من ۹۰۱
بسیچیده باشید مر جنگ را
همه تیز کرده بخون چنگ را ۹۰۲
سپه بر سر مرز ایران بماند
خود و سرکشان سوی توران براند ۹۰۳
همه جامه برسان بازارگان
بپوشید و بگشاد بند از میان ۹۰۴
گشادند گردان کمرهای سیم
بپوشیدشان جامه های گلیم ۹۰۵
سوی شهر توران نهادند روی
یکی کاروانی پر از رنگ و بوی ۹۰۶
گرانمایه هفت اسب با کاروان
یکی رخش و دیگر نشست گوان ۹۰۷
صد اشتر همه بار او گوهرا
صد اشتر همه جامهٔ لشکرا ۹۰۸
ز بسهای و هوی و درنگ درای
بکردار تهمورثی کرنای ۹۰۹
همی شهر بر شهر هودج کشید
همی رفت تا شهر توران رسید ۹۱۰
چو آمد بنزدیک شهر ختن
نظاره بیامد برش مرد و زن ۹۱۱
همه پهلوانان توران بجای
شده پیش پیران ویسه بپای ۹۱۲
چو پیران ویسه ز نخچیر گاه
بیامد تهمتن بدیدش براه ۹۱۳
یکی جام زرین پر از گوهرا
بدیبا بپوشید رستم سرا ۹۱۴
ده اسب گرانمایه با زیورش
بدیبا بیاراست اندر خورش ۹۱۵
بفرمانبران داد و خود پیش رفت
بدرگاه پیران خرامید تفت ۹۱۶
برو آفرین کرد کای نامور
بایران و توران ببخت و هنر ۹۱۷
چنان کرد رویش جهاندار ساز
که پیران مر او را ندانست باز ۹۱۸
بپرسید و گفت از کجایی بگوی
چه مردی و چون آمدی پوی پوی ۹۱۹
بدو گفت رستم ترا کهترم
بشهر تو کرد ایزد آبشخورم ۹۲۰
ببازارگانی ز ایران بتور
بپیمودم این راه دشوار و دور ۹۲۱
فروشندهام هم خریدار نیز
فروشم بخرم ز هر گونه چیز ۹۲۲
بمهر تو دارم روان را نوید
چنین چیره شد بر دلم بر امید ۹۲۳
اگر پهلوان گیردم زیر بر
خرم چارپای و فروشم گهر ۹۲۴
هم از داد تو کس نیازاردم
هم از ابر مهرت گهر باردم ۹۲۵
پس آن جام پر گوهر شاهوار
میان کیان کرد پیشش نثار ۹۲۶
گرانمایه اسبان تازینژاد
که بر مویشان گرد نفشاند باد ۹۲۷
بسی آفرین کرد و آن خواسته
بدو داد و شد کار آراسته ۹۲۸
چو پیران بدان گوهران بنگرید
کزان جام رخشنده آمد پدید ۹۲۹
برو آفرین کرد وبنواختش
بران تخت پیروزه بنشاختش ۹۳۰
که رو شاد و ایمن بشهر اندرا
کنون نزد خویشت بسازیم جا ۹۳۱
کزین خواسته بر تو تیمار نیست
کسی را بدین با تو پیکار نیست ۹۳۲
برو هرچ داری بهایی بیار
خریدار کن هر سوی خواستار ۹۳۳
فرود آی در خان فرزند من
چنان باش با من که پیوند من ۹۳۴
بدو گفت رستم که ای پهلوان
هم ایدر بباشیم با کاروان ۹۳۵
که با ما ز هر گونه مردم بود
نباید که زان گوهری گم بود ۹۳۶
بدو گفت رو برزو گیر جای
کنم رهنمایی بپیشت بپای ۹۳۷
یکی خانه بگزید و بر ساخت کار
بکلبه درون رخت بنهاد و بار ۹۳۸
خبر شد کز ایران یکی کاروان
بیامد بر نامور پهلوان ۹۳۹
ز هر سو خریدار بنهاد گوش
چو آگاهی آمد ز گوهر فروش ۹۴۰
خریدار دیبا و فرش و گهر
بدرگاه پیران نهادند سر ۹۴۱
چو خورشید گیتی بیاراستی
بدان کلبه بازار برخاستی ۹۴۲
منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک بشهر اندر آمد دوان ۹۴۳
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم آمد دو دیده پر آب ۹۴۴
برو آفرین کرد و پرسید و گفت
همی بستین خون مژگان برفت ۹۴۵
که برخوردی از جان وز گنج خویش
مبادت پشیمانی از رنج خویش ۹۴۶
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند ۹۴۷
هر امید دل را که بستی میان
ز رنجی که بردی مبادت زیان ۹۴۸
همیشه خرد بادت آموزگار
خنک بوم ایران و خوش روزگار ۹۴۹
چه آگاهی استت ز گردان شاه
ز گیو و ز گودرز و ایران سپاه ۹۵۰
نیامد بایران ز بیژن خبر
نیایش نخواهد بدن چارهگر ۹۵۱
که چون او جوانی ز گودرزیان
همی بگسلاند بسختی میان ۹۵۲
بسودست پایش ز بند گران
دو دستش ز مسمار آهنگران ۹۵۳
کشیده بزنجیر و بسته ببند
همه چاه پرخون آن مستمند ۹۵۴
نیابم ز درویشی خویش خواب
ز نالیدن او دو چشمم پر آب ۹۵۵
بترسید رستم ز گفتار اوی
یکی بانگ برزد براندش ز روی ۹۵۶
بدو گفت کز پیش من دور شو
نه خسرو شناسم نه سالارنو ۹۵۷
ندارم ز گودرز و گیو آگهی
که مغزم ز گفتار کردی تهی ۹۵۸
برستم نگه کرد و بگریست زار
ز خواری ببارید خون بر کنار ۹۵۹
بدو گفت کای مهتر پرخرد
ز تو سرد گفتن نه اندر خورد ۹۶۰
سخن گر نگویی مرانم ز پیش
که من خود دلی دارم از درد ریش ۹۶۱
چنین باشد آیین ایران مگر
که درویش را کس نگوید خبر ۹۶۲
بدو گفت رستم که ای زن چبود
مگر اهرمن رستخیزت نمود ۹۶۳
همی بر نوشتی تو بازار من
بدان روی بد با تو پیکار من ۹۶۴
بدین تندی از من میازار بیش
که دل بسته بودم ببازار خویش ۹۶۵
و دیگر بجایی که کیخسروست
بدان شهر من خود ندارم نشست ۹۶۶
ندانم همی گیو و گودرز را
نه پیمودهام هرگز آن مرز را ۹۶۷
بفرمود تا خوردنی هرچ بود
نهادند در پیش درویش زود ۹۶۸
یکایک سخن کرد ازو خواستار
که با تو چرا شد دژم روزگار ۹۶۹
چه پرسی ز گردان و شاه و سپاه
چه داری همی راه ایران نگاه ۹۷۰
منیژه بدو گفت کز کار من
چه پرسی ز بدبخت و تیمار من ۹۷۱
کزان چاه سر با دلی پر ز درد
دویدم بنزد تو ای رادمرد ۹۷۲
زدی بانگ بر من چو جنگاوران
نترسیدی از داور داوران ۹۷۳
منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیدی رخم آفتاب ۹۷۴
کنون دیده پرخون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دوان گردگرد ۹۷۵
همی نان کشکین فرازآورم
چنین راند یزدان قضا بر سرم ۹۷۶
ازین زارتر چون بود روزگار
سر آرد مگر بر من این کردگار ۹۷۷
چو بیچاره بیژن بدان ژرف چاه
نبیند شب و روز خورشید و ماه ۹۷۸
بغل و بمسمار و بند گران
همی مرگ خواهد ز یزدان بران ۹۷۹
مرا درد بر درد بفزود زین
نم دیدگانم بپالود زین ۹۸۰
کنون گرت باشد بایران گذر
ز گودرز کشواد یابی خبر ۹۸۱
بدرگاه خسرو مگر گیو را
ببینی و گر رستم نیو را ۹۸۲
بگویی که بیژن بسختی درست
اگر دیر گیری شود کار پست ۹۸۳
گرش دید خواهی میاسای دیر
که بر سرش سنگست و آهن بزیر ۹۸۴
بدو گفت رستم که ای خوب چهر
که مهرت مبراد از وی سپهر ۹۸۵
چرا نزد باب تو خواهشگران
نینگیزی از هر سوی مهتران ۹۸۶
مگر بر تو بخشایش آرد پدر
بجوشدش خون و بسوزد جگر ۹۸۷
گر آزار بابت نبودی ز پیش
ترا دادمی چیز ز اندازه بیش ۹۸۸
بخوالیگرش گفت کز هر خورش
که او را بباید بیاور برش ۹۸۹
یکی مرغ بریان بفرمود گرم
نوشته بدو اندرون نان نرم ۹۹۰
سبک دست رستم بسان پری
بدو درنهان کرد انگشتری ۹۹۱
بدو داد و گفتش بدان چاه بر
که بیچارگان را توی راهبر ۹۹۲
منیژه بیامد بدان چاه سر
دوان و خورشها گرفته ببر ۹۹۳
نوشته بدستار چیزی که برد
چنان هم که بستد ببیژن سپرد ۹۹۴
نگه کرد بیژن بخیره بماند
ازان چاه خورشید رخ را بخواند ۹۹۵
که ای مهربان از کجا یافتی
خورشها کزین گونه بشتافتی ۹۹۶
بسا رنج و سختی کت آمد بروی
ز بهر منی در جهان پوی پوی ۹۹۷
منیژه بدو گفت کز کاروان
یکی مایه ور مرد بازارگان ۹۹۸
از ایران بتوران ز بهر درم
کشیده ز هر گونه بسیار غم ۹۹۹
یکی مرد پاکیزه با هوش و فر
ز هر گونه با او فراوان گهر ۱۰۰۰
گشن دستگاهی نهاده فراخ
یکی کلبه سازیده بر پیش کاخ ۱۰۰۱
بمن داد زین گونه دستارخوان
که بر من جهان آفرین را بخوان ۱۰۰۲
بدان چاه نزدیک آن بسته بر
دگر هرچ باید ببر سربسر ۱۰۰۳
بگسترد بیژن پس آن نان پاک
پراومید یزدان دل از بیم و باک ۱۰۰۴
چو دست خورش برد زان داوری
بدید آن نهان کرده انگشتری ۱۰۰۵
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
ز شادی بخندید و خیره بماند ۱۰۰۶
یکی مهر پیروزه رستم بروی
نبشته بهن بکردار موی ۱۰۰۷
چو بار درخت وفا را بدید
بدانست کآمد غمش را کلید ۱۰۰۸
بخندید خندیدنی شاهوار
چنان کآمد آواز بر چاهسار ۱۰۰۹
منیژه چو بشنید خندیدنش
ازان چاه تاریک بسته تنش ۱۰۱۰
زمانی فرو ماند زان کار سخت
بگفت این چه خندست ای نیکبخت ۱۰۱۱
شگفت آمدش داستانی بزد
که دیوانه خندد ز کردار خود ۱۰۱۲
چه گونه گشادی بخنده دو لب
که شب روز بینی همی روز شب ۱۰۱۳
چه رازست پیش آر و با من بگوی
مگر بخت نیکت نمودست روی ۱۰۱۴
بدو گفت بیژن کزین کارسخت
بر اومید آنم که بگشاد بخت ۱۰۱۵
چو با من بسوگند پیمان کنی
همانا وفای مرا نشکنی ۱۰۱۶
بگویم سراسر تورا داستان
چو باشی بسوگند همداستان ۱۰۱۷
که گر لب بدوزی ز بهر گزند
زنان را زبان کم بماند ببند ۱۰۱۸
منیژه خروشید و نالید زار
که بر من چه آمد بد روزگار ۱۰۱۹
دریغ آن شده روزگاران من
دل خسته و چشم باران من ۱۰۲۰
بدادم ببیژن تن و خان و مان
کنون گشت بر من چنین بدگمان ۱۰۲۱
همان گنج دینار و تاج گهر
بتاراج دادم همه سربسر ۱۰۲۲
پدر گشته بیزار و خویشان ز من
برهنه دوان بر سر انجمن ۱۰۲۳
ز امید بیژن شدم ناامید
جهانم سیاه و دو دیده سپید ۱۰۲۴
بپوشد همی راز بر من چنین
تو داناتری ای جهان آفرین ۱۰۲۵
بدو گفت بیژن همه راستست
ز من کار تو جمله برکاستست ۱۰۲۶
چنین گفتم اکنون نبایست گفت
ایا مهربان یار و هشیار جفت ۱۰۲۷
سزد گر بهر کار پندم دهی
که مغزم برنج اندرون شد تهی ۱۰۲۸
تو بشناس کاین مرد گوهر فروش
که خوالیگرش مر ترا داد توش ۱۰۲۹
ز بهر من آمد بتوران فراز
وگرنه نبودش بگوهر نیاز ۱۰۳۰
ببخشود بر من جهان آفرین
ببینم مگر پهن روی زمین ۱۰۳۱
رهاند مرا زین غمان دراز
ترا زین تکاپوی و گرم و گداز ۱۰۳۲
بنزدیک او شو بگویش نهان
که ای پهلوان کیان جهان ۱۰۳۳
بدل مهربان و بتن چاره جوی
اگر تو خداوند رخشی بگوی ۱۰۳۴
منیژه بیامد بکردار باد
ز بیژن برستم پیامش بداد ۱۰۳۵
چو بشنید گفتار آن خوب روی
کزان راه دور آمده پوی پوی ۱۰۳۶
بدانست رستم که بیژن سخن
گشادست بر لالهٔ سروبن ۱۰۳۷
ببخشود و گفتش که ای خوب چهر
که یزدان ترا زو مبراد مهر ۱۰۳۸
بگویش که آری خداوند رخش
ترا داد یزدان فریاد بخش ۱۰۳۹
ز زاول بایران ز ایران بتور
ز بهر تو پیمودم این راه دور ۱۰۴۰
بگویش که ما را بسان پلنگ
بسود از پی تو کمرگاه و چنگ ۱۰۴۱
چو با او بگویی سخن راز دار
شب تیره گوشت به آواز دار ۱۰۴۲
ز بیشه فرازآر هیزم بروز
شب آید یکی آتشی برفروز ۱۰۴۳
منیژه ز گفتار او شاد شد
دلش ز اندهان یکسر آزاد شد ۱۰۴۴
بیامد دوان تا بدان چاهسار
که بودش بچاه اندرون غمگسار ۱۰۴۵
بگفتش که دادم سراسر پیام
بدان مرد فرخ پی نیک نام ۱۰۴۶
چنین داد پاسخ که آنم درست
که بیژن بنام و نشانم بجست ۱۰۴۷
تو با داغ دل چون پویی همی
که رخرا بخوناب شویی همی ۱۰۴۸
کنون چون درست آمد از تو نشان
ببینی سر تیغ مردم کشان ۱۰۴۹
زمین را بدرانم اکنون بچنگ
بپروین براندازم آسوده سنگ ۱۰۵۰
مرا گفت چون تیره گردد هوا
شب از چنگ خورشید یابد رها ۱۰۵۱
بکردار کوه آتشی برفروز
که سنگ و سر چاه گردد چو روز ۱۰۵۲
بدان تا ببینم سر چاه را
بدان روشنی بسپرم راه را ۱۰۵۳
بفرمود بیژن که آتش فروز
که رستیم هر دو ز تاریک روز ۱۰۵۴
سوی کردگار جهان کرد سر
که ای پاک و بخشنده و دادگر ۱۰۵۵
ز هر بد تو باشی مرا دستگیر
تو زن بر دل و جان بدخواه تیر ۱۰۵۶
بده داد من زآنک بیداد کرد
تو دانی غمان من و داغ و درد ۱۰۵۷
مگر بازیابم بر و بوم را
نمانم بننگ اختر شوم را ۱۰۵۸
تو ای دخت رنج آزموده ز من
فدا کرده جان و دل و چیز و تن ۱۰۵۹
بدین رنج کز من تو برداشتی
زیان مرا سود پنداشتی ۱۰۶۰
بدادی بمن گنج و تاج و گهر
جهاندار خویشان و مام و پدر ۱۰۶۱
اگر یابم از چنگ این اژدها
بدین روزگار جوانی رها ۱۰۶۲
بکردار نیکان یزدان پرست
بپویم بپای و بیازم بدست ۱۰۶۳
بسان پرستار پیش کیان
بپاداش نیکیت بندم میان ۱۰۶۴
منیژه بهیزم شتابید سخت
چو مرغان برآمد بشاخ درخت ۱۰۶۵
بخورشید بر چشم و هیزم ببر
که تا کی برآرد شب از کوه سر ۱۰۶۶
چو از چشم خورشید شد ناپدید
شب تیره بر کوه دامن کشید ۱۰۶۷
بدانگه که آرام گیرد جهان
شود آشکارای گیتی نهان ۱۰۶۸
که لشکر کشد تیره شب پیش روز
بگردد سر هور گیتی فروز ۱۰۶۹
منیژه سبک آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت ۱۰۷۰
بدلش اندرون بانگ رویینه خم
که آید ز ره رخش پولاد سم ۱۰۷۱
بدانگه که رستم ببربر گره
برافگند و زد بر گره بر زره ۱۰۷۲
بشد پیش یزدان خورشید و ماه
بیامد بدو کرد پشت و پناه ۱۰۷۳
همی گفت چشم بدان کور باد
بدین کار بیژن مرا زور باد ۱۰۷۴
بگردان بفرمود تا همچنین
ببستند بر گردگه بند کین ۱۰۷۵
بر اسبان نهادند زین خدنگ
همه جنگ را تیز کردند چنگ ۱۰۷۶
تهمتن برخشنده بنهاد روی
همی رفت پیش اندرون راه جوی ۱۰۷۷
چو آمد بر سنگ اکوان فراز
بدان چاه اندوه و گرم و گداز ۱۰۷۸
چنین گفت با نامور هفت گرد
که روی زمین را بباید سترد ۱۰۷۹
بباید شما را کنون ساختن
سر چاه از سنگ پرداختن ۱۰۸۰
پیاده شدند آن سران سپاه
کزان سنگ پردخت مانند چاه ۱۰۸۱
بسودند بسیار بر سنگ چنگ
شده مانده گردان و آسوده سنگ ۱۰۸۲
چو از نامداران بپالود خوی
که سنگ از سر چاه ننهاد پی ۱۰۸۳
ز رخش اندر آمد گو شیرنر
زره دامنش را بزد بر کمر ۱۰۸۴
ز یزدان جان آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت داست ۱۰۸۵
بینداخت در بیشهٔ شهر چین
بلرزید ازان سنگ روی زمین ۱۰۸۶
ز بیژن بپرسید و نالید زار
که چون بود کارت ببد روزگار ۱۰۸۷
همه نوش بودی ز گیتیت بهر
ز دستش چرا بستدی جام زهر ۱۰۸۸
بدو گفت بیژن ز تاریک چاه
که چون بود بر پهلوان رنج راه ۱۰۸۹
مرا چون خروش تو آمد بگوش
همه زهر گیتی مرا گشت نوش ۱۰۹۰
بدین سان که بینی مرا خان و مان
ز آهن زمین و ز سنگ آسمان ۱۰۹۱
بکنده دلم زین سرای سپنج
ز بس درد و سختی و اندوه و رنج ۱۰۹۲
بدو گفت رستم که بر جان تو
ببخشود روشن جهانبان تو ۱۰۹۳
کنون ای خردمند آزاده خوی
مرا هست با تو یکی آرزوی ۱۰۹۴
بمن بخش گرگین میلاد را
ز دل دور کن کین و بیداد را ۱۰۹۵
بدو گفت بیژن که ای یار من
ندانی که چون بود پیکار من ۱۰۹۶
ندانی تو ای مهتر شیرمرد
که گرگین میلاد با من چه کرد ۱۰۹۷
گرافتد بروبر جهانبین من
برو رستخیز آید از کین من ۱۰۹۸
بدو گفت رستم که گر بدخوی
بیاری و گفتار من نشنوی ۱۰۹۹
بمانم ترا بسته در چاه پای
برخش اندر آرم شوم باز جای ۱۱۰۰
چو گفتار رستم رسیدش بگوش
ازان تنگ زندان برآمد خروش ۱۱۰۱
چنین داد پاسخ که بد بخت من
ز گردان وز دوده و انجمن ۱۱۰۲
ز گرگین بدان بد که بر من رسید
چنین روز نیزم بباید کشید ۱۱۰۳
کشیدیم و گشتیم خشنود ازوی
ز کینه دل من بیاسود ازوی ۱۱۰۴
فروهشت رستم بزندان کمند
برآوردش از چاه با پایبند ۱۱۰۵
برهنه تن و موی و ناخن دراز
گدازیده از رنج و درد و نیاز ۱۱۰۶
همه تن پر از خون و رخساره زرد
ازان بند زنجیر زنگار خورد ۱۱۰۷
خروشید رستم چو او را بدید
همه تن در آهن شده ناپدید ۱۱۰۸
بزد دست و بگسست زنجیر و بند
رها کرد ازو حلقهٔ پای بند ۱۱۰۹
سوی خانه رفتند زان چاهسار
بیک دست بیژن بدیگر زوار ۱۱۱۰
تهمتن بفرمود شستن سرش
یکی جامه پوشید نو بر برش ۱۱۱۱
ازان پس چو گرگین بنزدیک اوی
بیامد بمالید بر خاک روی ۱۱۱۲
ز کردار بد پوزش آورد پیش
بپیچید زان خام کردار خویش ۱۱۱۳
دل بیژن از کینش آمد براه
مکافات ناورد پیش گناه ۱۱۱۴
شتر بار کردند و اسبان بزین
بپوشید رستم سلیح گزین ۱۱۱۵
نشستند بر باره ناموران
کشیدند شمشیر و گرز گران ۱۱۱۶
گسی کرد بار و برآراست کار
چنانچون بود در خور کارزار ۱۱۱۷
بشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش ۱۱۱۸
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو ۱۱۱۹
که ما امشب از کین افراسیاب
نیابیم آرام و نه خورد و خواب ۱۱۲۰
یکی کار سازم کنون بر درش
که فردا بخندد برو کشورش ۱۱۲۱
بدو گفت بیژن منم پیشرو
که از من همی کینه سازند نو ۱۱۲۲
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد ۱۱۲۳
عنانها فگندند بر پیش زین
کشیدند یکسر همه تیغ کین ۱۱۲۴
بشد تا بدرگاه افراسیاب
بهنگام سستی و آرام و خواب ۱۱۲۵
برآمد ز ناگه ده و دار و گیر
درخشیدن تیغ و باران تیر ۱۱۲۶
سران را بسی سر جدا شد ز تن
پر از خاک ریش و پر از خون دهن ۱۱۲۷
ز دهلیز در رستم آواز داد
که خواب تو خوش باد و گردانت شاد ۱۱۲۸
بخفتی تو بر گاه و بیژن بچاه
مگر باره دیدی ز آهن براه ۱۱۲۹
منم رستم زابلی پور زال
نه هنگام خوابست و آرام و هال ۱۱۳۰
شکستم در بند زندان تو
که سنگ گران بد نگهبان تو ۱۱۳۱
رها شد سر و پای بیژن ز بند
بداماد بر کس نسازد گزند ۱۱۳۲
ترا رزم و کین سیاوخش بس
بدین دشت گردیدن رخش بس ۱۱۳۳
همیدون برآورد بیژن خروش
که ای ترک بدگوهر تیره هوش ۱۱۳۴
براندیش زان تخت فرخندهجای
مرا بسته در پیش کرده بپای ۱۱۳۵
همی رزم جستی بسان پلنگ
مرا دست بسته بکردار سنگ ۱۱۳۶
کنونم گشاده بهامون ببین
که با من نجوید ژیان شیر کین ۱۱۳۷
بزد دست بر جامه افراسیاب
که جنگآوران را ببستست خواب ۱۱۳۸
بفرمود زان پس که گیرند راه
بدان نامداران جوینده گاه ۱۱۳۹
ز هر سو خروش تکاپوی خاست
ز خون ریختن بر درش جوی خاست ۱۱۴۰
هرآنکس که آمد ز توران سپاه
زمانه تهی ماند زو جایگاه ۱۱۴۱
گرفتند بر کینه جستن شتاب
ازان خانه بگریخت افراسیاب ۱۱۴۲
بکاخ اندر آمد خداوند رخش
همه فرش و دیبای او کرد بخش ۱۱۴۳
پریچهرگان سپهبدپرست
گرفته همه دست گردان بدست ۱۱۴۴
گرانمایه اسبان و زین پلنگ
نشانده گهر در جناغ خدنگ ۱۱۴۵
ازان پس ز ایوان ببستند بار
بتوران نکردند بس روزگار ۱۱۴۶
ز بهر بنه تاخت اسبان بزور
بدان تا نخیزد ازان کار شور ۱۱۴۷
چنان رنجه بد رستم از رنج راه
که بر سرش بر درد بود از کلاه ۱۱۴۸
سواران ز بس رنج و اسبان ز تگ
یکی را بتن بر نجنبید رگ ۱۱۴۹
بلشکر فرستاد رستم پیام
که شمشیر کین بر کشید از نیام ۱۱۵۰
که من بیگمانم کزین پس بکین
سیه گردد از سم اسبان زمین ۱۱۵۱
گشن لشکری سازد افراسیاب
بنیزه بپوشد رخ آفتاب ۱۱۵۲
برفتند یکسر سواران جنگ
همه رزم را تیز کردند چنگ ۱۱۵۳
همه نیزهداران زدوده سنان
همه جنگ را گرد کرده عنان ۱۱۵۴
منیژه نشسته بخیمه درون
پرستنده بر پیش او رهنمون ۱۱۵۵
یکی داستان زد تهمتن بروی
که گر می بریزد نریزدش بوی ۱۱۵۶
چنینست رسم سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج ۱۱۵۷
چو خورشید سر برزد از کوهسار
سواران توران ببستند بار ۱۱۵۸
بتوفید شهر و برآمد خروش
تو گفتی همی کر کند نعره گوش ۱۱۵۹
بدرگاه افراسیاب آمدند
کمربستگان بر درش صف زدند ۱۱۶۰
همه یکسره جنگ را ساخته
دل از بوم و آرام پرداخته ۱۱۶۱
بزرگان توران گشاده کمر
به پیش سپهدار بر خاک سر ۱۱۶۲
همه جنگ را پاک بسته میان
همه دل پر از کین ایرانیان ۱۱۶۳
کز اندازه بگذشت ما را سخن
چه افگند باید بدین کار بن ۱۱۶۴
کزین ننگ بر شاه و گردنکشان
بماند ز کردار بیژن نشان ۱۱۶۵
بایران بمردان ندانندمان
زنان کمربسته خوانندمان ۱۱۶۶
برآشفت پس شه بسان پلنگ
ازان پس بفرمودشان ساز جنگ ۱۱۶۷
به پیران بفرمود تا بست کوس
که بر ما ز ایران همین بد فسوس ۱۱۶۸
بزد نای رویین بدرگاه شاه
بجوشید در شهر توران سپاه ۱۱۶۹
یلان صف کشیدند بر در سرای
خروش آمد از بوق و هندی درای ۱۱۷۰
سپاهی ز توران بدان مرز راند
که روی زمین جز بدریا نماند ۱۱۷۱
چو از دیدگه دیدبان بنگرید
زمین را چو دریای جوشان بدید ۱۱۷۲
بر رستم آمد که ببسیچ کار
که گیتی سیه شد ز گرد سوار ۱۱۷۳
بدو گفت ما زین نداریم باک
همی جنگ را برفشانیم خاک ۱۱۷۴
بنه با منیژه گسی کرد و بار
بپوشید خود جامهٔ کارزار ۱۱۷۵
ببالا برآمد سپه را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید ۱۱۷۶
یکی داستان زد سوار دلیر
که روبه چه سنجد بچنگال شیر ۱۱۷۷
بگردان جنگاور آواز کرد
که پیش آمد امروز ننگ و نبرد ۱۱۷۸
کجا تیغ و ژوپین زهرآبدار
کجا نیزه و گرزهٔ گاوسار ۱۱۷۹
هنرها کنون کرد باید پدید
برین دشتبر کینه باید کشید ۱۱۸۰
برآمد خروشیدن کرنای
تهمتن برخش اندر آورد پای ۱۱۸۱
ازان کوه سر سوی هامون کشید
چو لشکر بتنگ اندر آمد پدید ۱۱۸۲
کشیدند لشکر بران پهن جای
بهرسو ببستند ز آهن سرای ۱۱۸۳
بیاراست رستم یکی رزمگاه
که از گرد اسبان هوا شد سیاه ۱۱۸۴
ابر میمنه اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم ۱۱۸۵
چو رهام و چون زنگه بر میسره
بخون داده مر جنگ را یکسره ۱۱۸۶
خود و بیژن گیو در قلبگاه
نگهدار گردان و پشت سپاه ۱۱۸۷
پس پشت لشکر که بیستون
حصاری ز شمشیر پیش اندرون ۱۱۸۸
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که سالارشان رستم آمد پدید ۱۱۸۹
غمی گشت و پوشید خفتان جنگ
سپه را بفرمود کردن درنگ ۱۱۹۰
برابر بهآیین صفی برکشید
هوا نیلگون شد زمین ناپدید ۱۱۹۱
چپ لشکرش را بپیران سپرد
سوی راستش را به هومان گرد ۱۱۹۲
بگرسیوز و شیده قلب سپاه
سپرد و همی کرد هر سو نگاه ۱۱۹۳
تهمتن همی گشت گرد سپاه
ز آهن بکردار کوهی سیاه ۱۱۹۴
فغان کرد کای ترک شوریده بخت
که ننگی تو بر لشکر و تاج و تخت ۱۱۹۵
ترا چون سواران دل جنگ نیست
ز گردان لشکر ترا ننگ نیست ۱۱۹۶
که چندین بپیش من آیی بکین
بمردان و اسبان بپوشی زمین ۱۱۹۷
چو در جنگ لشکر شود تیزچنگ
همی پشت بینم ترا سوی جنگ ۱۱۹۸
ز دستان تو نشنیدی آن داستان
که دارد بیاد از گه باستان ۱۱۹۹
که شیری نترسد ز یک دشت گور
ستاره نتابد چو تابنده هور ۱۲۰۰
بدرد دل و گوش غرم سترگ
اگر بشنود نام چنگال گرگ ۱۲۰۱
چو اندر هوا باز گسترد پر
بترسد ز چنگال او کبک نر ۱۲۰۲
نه روبه شود ز آزمودن دلیر
نه گوران بسایند چنگال شیر ۱۲۰۳
چو تو کس سبکسار خسرو مباد
چو باشد دهد پادشاهی بباد ۱۲۰۴
بدین دشت و هامون تو از دست من
رهایی نیابی بجان و بتن ۱۲۰۵
چو این گفته بشنید ترک دژم
بلرزید و برزد یکی تیز دم ۱۲۰۶
برآشفت کای نامداران تور
که این دشت جنگست گر جای سور ۱۲۰۷
بباید کشیدن درین رزم رنج
که بخشم شما رابسی تاج و گنج ۱۲۰۸
چو گفتار سالارشان شد بگوش
زگردان لشکر برآمد خروش ۱۲۰۹
چنان تیرهگون شد ز گرد آفتاب
که گفتی همی غرقه ماند در آب ۱۲۱۰
ببستند بر پیل رویینه خم
دمیدند شیپور با گاودم ۱۲۱۱
ز جوشن یکی بارهٔ آهنین
کشیدند گردان بروی زمین ۱۲۱۲
بجوشید دشت و بتوفید کوه
ز بانگ سواران هر دو گروه ۱۲۱۳
درفشان بگرد اندرون تیغ تیز
تو گفتی برآمد همی رستخیز ۱۲۱۴
همی گرز بارید همچون تگرگ
ابر جوشن و تیر و بر خود و ترگ ۱۲۱۵
و زان رستمی اژدهافش درفش
شده روی خورشید تابان بنفش ۱۲۱۶
بپوشید روی هوا گرد پیل
بخورشید گفتی براندود نیل ۱۲۱۷
بهر سو که رستم برافگند رخش
سران را سر از تن همی کرد بخش ۱۲۱۸
بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار
بسان هیونی گسسته مهار ۱۲۱۹
همی کشت و میبست در رزمگاه
چو بسیار کرد از بزرگان تباه ۱۲۲۰
بقلب اندر آمد بکردار گرگ
پراگنده کرد آن سپاه بزرگ ۱۲۲۱
برآمد چو باد آن سران را ز جای
همان بادپایان فرخ همای ۱۲۲۲
چو گرگین و رهام و فرهاد گرد
چپ لشکر شاه توران ببرد ۱۲۲۳
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغزن کینه خواست ۱۲۲۴
بقلب اندرون بیژن تیزچنگ
همی بزمگاه آمدش جای جنگ ۱۲۲۵
سران سواران چو برگ درخت
فرو ریخت از بار و برگشت بخت ۱۲۲۶
همه رزمگه سربسر جوی خون
درفش سپهدار توران نگون ۱۲۲۷
سپهدار چون بخت برگشته دید
دلیران توران همه کشته دید ۱۲۲۸
بیفگند شمشیر هندی ز دست
یکی اسب آسودهتر برنشست ۱۲۲۹
خود و ویژگان سوی توران شتافت
کزایرانیان کام و کینه نیافت ۱۲۳۰
برفت از پسش رستم گرد گیر
ببارید بر لشکرش گرز و تیر ۱۲۳۱
دو فرسنگ چون اژدهای دژم
همی مردم آهخت ازیشان بدم ۱۲۳۲
سواران جنگی ز توران هزار
گرفتند زنده پس از کارزار ۱۲۳۳
بلشکرگه آمد ازان رزمگاه
که بخشش کند خواسته بر سپاه ۱۲۳۴
ببخشید و بنهاد بر پیل بار
بپیروزی آمد بر شهریار ۱۲۳۵
چو آگاهی آمد بشاه دلیر
که از بیشه پیروز برگشت شیر ۱۲۳۶
چو بیژن شد از بند و زندان رها
ز بند بداندیش نراژدها ۱۲۳۷
سپاهی ز توران بهم برشکست
همه لشکر دشمنان کرد پست ۱۲۳۸
بشادی به پیش جهانآفرین
بمالید روی و کله بر زمین ۱۲۳۹
چو گودرز و گیو آگهی یافتند
سوی شاه پیروز بشتافتند ۱۲۴۰
برآمد خروش و بیامد سپاه
تبیرهزنان برگرفتند راه ۱۲۴۱
دمنده دمان گاودم بر درش
برآمد خروشیدن از لشکرش ۱۲۴۲
سیه کرده میدانش اسبان بسم
همه شهر آوای رویینهخم ۱۲۴۳
بیک دست بربسته شیر و پلنگ
بزنجیر دیگر سواران جنگ ۱۲۴۴
گرازان سواران دمان و دنان
بدندان زمین ژنده پیلان کنان ۱۲۴۵
بپیش سپاه اندرون بوق و کوس
درفش از پس پشت گودرز و طوس ۱۲۴۶
پذیره شدن پیش پهلو سپاه
بدین گونه فرمود بیدار شاه ۱۲۴۷
برفتند لشکر گروها گروه
زمین شد ز گردان بکردار کوه ۱۲۴۸
چو آمد پدیدار از انبوه نیو
پیاده شد از باره گودرز و گیو ۱۲۴۹
ز اسب اندرآمد جهان پهلوان
بپرسیدش از رنجدیده گوان ۱۲۵۰
برو آفرین کرد گودرز و گیو
که ای نامبردار و سالار نیو ۱۲۵۱
دلیر از تو گردد بهر جای شیر
سپهر از تو هرگز مگرداد سیر ۱۲۵۲
ترا جاودان باد یزدان پناه
بکام تو گرداد خورشید و ماه ۱۲۵۳
همه بنده کردی تو این دوده را
زتو یافتم پور گمبوده را ۱۲۵۴
ز درد و غمان رستگان تویم
بایران کمربستگان تویم ۱۲۵۵
بر اسبان نشستند یکسر مهان
گرازان بنزدیک شاه جهان ۱۲۵۶
چو نزدیک شهر جهاندار شاه
فرازآمد آن گرد لشکرپناه ۱۲۵۷
پذیره شدش نامدار جهان
نگهدار ایران و شاه مهان ۱۲۵۸
چو رستم بفر جهاندار شاه
نگه کرد کآمد پذیره براه ۱۲۵۹
پیاده شد و برد پیشش نماز
غمی گشته از رنج و راه دراز ۱۲۶۰
جهاندار خسرو گرفتش ببر
که ای دست مردی و جان هنر ۱۲۶۱
تهمتن سبک دست بیژن گرفت
چنانکش ز شاه و پدر بپذرفت ۱۲۶۲
بیاورد و بسپرد و بر پای خاست
چنان پشت خمیده را کرد راست ۱۲۶۳
ازان پس اسیران توران هزار
بیاورد بسته بر شهریار ۱۲۶۴
برو آفرین کرد خسرو بمهر
که جاوید بادا بکامت سپهر ۱۲۶۵
خنک زال کش بگذرد روزگار
بماند بگیتی ترا یادگار ۱۲۶۶
خجسته بر و بوم زابل که شیر
همی پروراند گوان و دلیر ۱۲۶۷
خنک شهر ایران و فرخ گوان
که دارند چون تو یکی پهلوان ۱۲۶۸
وزین هر سه برتر سر و بخت من
که چون تو پرستد همی تخت من ۱۲۶۹
به خورشید ماند همی کار تو
بگیتی پراگنده کردار تو ۱۲۷۰
بگیو آنگهی گفت شاه جهان
که نیکست با کردگارت نهان ۱۲۷۱
که بر دست رستم جهانآفرین
بتو داد پیروز پور گزین ۱۲۷۲
گرفت آفرین گیو بر شهریار
که شادان بدی تا بود روزگار ۱۲۷۳
سر رستمت جاودان سبز باد
دل زال فرخ بدو باد شاد ۱۲۷۴
بفرمود خسرو که بنهید خوان
بزرگان برترمنش را بخوان ۱۲۷۵
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه می بیاراستند ۱۲۷۶
فروزندهٔ مجلس و میگسار
نوازندهٔ چنگ با پیشکار ۱۲۷۷
همه بر سران افسران گران
بزر اندرون پیکر از گوهران ۱۲۷۸
همه رخ چو دیبای رومی برنگ
خروشان ز چنگ و پریزاده چنگ ۱۲۷۹
طبقهای سیمین پر از مشک ناب
بپیش اندرون آبگیری گلاب ۱۲۸۰
همی تافت ازفر شاهنشهی
چو ماه دو هفته ز سرو سهی ۱۲۸۱
همه پهلوانان خسروپرست
برفتند زایوان سالار مست ۱۲۸۲
بشبگیر چون رستم آمد بدر
گشادهدل و تنگ بسته کمر ۱۲۸۳
بدستوری بازگشتن بجای
همی زد هشیوار با شاه رای ۱۲۸۴
یکی دست جامه بفرمود شاه
گهر بافته با قبا و کلاه ۱۲۸۵
یکی جام پر گوهر شاهوار
صد اسب و صد اشتر بزین و ببار ۱۲۸۶
دو پنجه پریروی بسته کمر
دو پنجه پرستار با طوق زر ۱۲۸۷
همه پیش شاه جهان کدخدای
بیاورد و کردند یک سر بپای ۱۲۸۸
همه رستم زابلی را سپرد
زمین را ببوسید و برخاست گرد ۱۲۸۹
بسربر نهاد آن کلاه کیان
ببست آن کیانی کمر برمیان ۱۲۹۰
ابر شاه کرد آفرین و برفت
ره سیستان را بسیچید تفت ۱۲۹۱
بزرگان که بودند با او بهم
برزم و ببزم و بشادی و غم ۱۲۹۲
براندازهشان یک بیک هدیه داد
از ایوان خسرو برفتند شاد ۱۲۹۳
چو از کار کردن بپردخت شاه
برام بنشست بر پیشگاه ۱۲۹۴
بفرمود تا بیژن آمدش پیش
سخن گفت زان رنج و تیمار خویش ۱۲۹۵
ازان تنگ زندان و رنج زوار
فراوان سخن گفت با شهریار ۱۲۹۶
وزان گردش روزگاران بد
همه داستان پیش خسرو بزد ۱۲۹۷
بپیچید و بخشایش آورد سخت
ز درد و غم دخت گم بوده بخت ۱۲۹۸
بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زر و بوم ۱۲۹۹
یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فرش و هرگونه چیز ۱۳۰۰
به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر سوی ترک روانکاسته ۱۳۰۱
برنجش مفرسا و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را بروی ۱۳۰۲
تو با او جهان را بشادی گذار
نگه کن بدین گردش روزگار ۱۳۰۳
یکی را برآرد بچرخ بلند
ز تیمار و دردش کند بیگزند ۱۳۰۴
وزانجاش گردان برد سوی خاک
همه جای بیمست و تیمار و باک ۱۳۰۵
هم آن را که پرورده باشد بناز
بیفگند خیره بچاه نیاز ۱۳۰۶
یکی را ز چاه آورد سوی گاه
نهد بر سرش بر ز گوهر کلاه ۱۳۰۷
جهان را ز کردار بد شرم نیست
کسی را برش آب و آزرم نیست ۱۳۰۸
همیشه بهر نیک و بد دسترس
ولیکن نجوید خود آزرم کس ۱۳۰۹
چنینست کار سرای سپنج
گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج ۱۳۱۰
ز بهر درم تا نباشی بدرد
بیآزار بهتر دل رادمرد ۱۳۱۱
بدین کار بیژن سخن ساختم
بپیران و گودرز پرداختم ۱۳۱۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۷
۱۳۸۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:داستان اکوان دیو
بعدی:داستان دوازده رخ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.