هوش مصنوعی:
داراب و رشنواد پس از بازگشت به خانه، با زن گازر و شوهرش روبرو میشوند که از ترس و نگرانی در حالتی پریشان هستند. رشنواد از آنها درباره اتفاقات گذشته میپرسد و آنها داستان خود را بازگو میکنند. رشنواد نامهای به همای مینویسد و یاقوتی را به عنوان هدیه میفرستد. همای پس از خواندن نامه و دیدن یاقوت، متوجه میشود که داراب پسر اوست و از گذشته خود پشیمان میشود. او داراب را به عنوان جانشین خود معرفی میکند و جشن بزرگی برگزار میکند. داراب به همراه بزرگان و سپهبد به نزد شاه میروند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق تاریخی، اخلاقی و حماسی است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات قدیمی ممکن است برای کودکان دشوار باشد.
بخش ۶ - وزان جایگه بازگشتند شاد
وزان جایگه بازگشتند شاد
پسندیده داراب با رشنواد ۱
به منزل بران طاق ویران رسید
که داراب را اندرو خفته دید ۲
زن گازر و شوی و گوهر بهم
شده هر دو از بیم خواری دژم ۳
از آنکس کشان خواند از جای خویش
به یزدان پناهید و رفتند پیش ۴
چو دید آن زن و شوی را رشنواد
ز هر گونه پرسید و کردند یاد ۵
بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود ۶
ز رنج و ز پروردن شیرخوار
ز تیمار وز گردش روزگار ۷
چنین گفت با شوی و زن رشنواد
که پیروز باشید همواره شاد ۸
که کس در جهان این شگفتی ندید
نه از موبد پیر هرگز شنید ۹
هماندر زمان مرد پاکیزهرای
یکی نامه بنوشت نزد همای ۱۰
ز داراب وز خواب و آرامگاه
هم از جنگ او اندران رزمگاه ۱۱
وزان کو به اسپ اندر آورد پای
همانگاه طاق اندر آمد ز جای ۱۲
از آواز که آمد مر او را به گوش
ز تنگی که شد رشنواد از خروش ۱۳
ز گازر سخن هرچ بشنید نیز
ز صندوق وز کودک خرد و چیز ۱۴
به نامه درون سربسر یاد کرد
برون کرد آنگه هیونی چو گرد ۱۵
همان سرخ گوهر بدو داد و گفت
که با باد باید که گردی تو جفت ۱۶
فرستاده تازان بیامد ز جای
بیاورد یاقوت نزد همای ۱۷
به شاه جهاندار نامه بداد
شنیده بگفت از لب رشنواد ۱۸
چو آن نامه برخواند و یاقوت دید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید ۱۹
بدانست کان روز کامد به دشت
بفرمود تا پیش لشکر گذشت ۲۰
بدید آن جوانی که بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند ۲۱
نبودست جز پاک فرزند اوی
گرانمایه شاخ برومند اوی ۲۲
فرستاده را گفت گریان همای
که آمد جهان را یکی کدخدای ۲۳
نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی
پر از درد بودم ز شاهنشهی ۲۴
ز دادار گیهان دلم پرهراس
کجا گشته بودم ازو ناسپاس ۲۵
وزان نیز کان بیگنه را که یافت
کسی یافت گر سوی دریا شتافت ۲۶
که یزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم ۲۷
به بازوش بر بستم این یک گهر
پسر خوار شد چون بمیرد پدر ۲۸
کنون ایزد او را بمن بازداد
به پیروز نام و پی رشنواد ۲۹
ز دینار گنجی فرو ریختند
می و مشک و گوهر برآمیختند ۳۰
ببخشید بر هرک بودش نیاز
دگر هفته گنج درم کرد باز ۳۱
به جایی که دانست کاتشکدهست
وگر زند و استا و جشن سدهست ۳۲
ببخشید گنجی برین گونه نیز
به هر کشوری بر پراگنده چیز ۳۳
به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بیامد به نزدیک شاه ۳۴
بزرگان و داراب با او بهم
کسی را نگفتند از بیش و کم ۳۵
پسندیده داراب با رشنواد ۱
به منزل بران طاق ویران رسید
که داراب را اندرو خفته دید ۲
زن گازر و شوی و گوهر بهم
شده هر دو از بیم خواری دژم ۳
از آنکس کشان خواند از جای خویش
به یزدان پناهید و رفتند پیش ۴
چو دید آن زن و شوی را رشنواد
ز هر گونه پرسید و کردند یاد ۵
بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود ۶
ز رنج و ز پروردن شیرخوار
ز تیمار وز گردش روزگار ۷
چنین گفت با شوی و زن رشنواد
که پیروز باشید همواره شاد ۸
که کس در جهان این شگفتی ندید
نه از موبد پیر هرگز شنید ۹
هماندر زمان مرد پاکیزهرای
یکی نامه بنوشت نزد همای ۱۰
ز داراب وز خواب و آرامگاه
هم از جنگ او اندران رزمگاه ۱۱
وزان کو به اسپ اندر آورد پای
همانگاه طاق اندر آمد ز جای ۱۲
از آواز که آمد مر او را به گوش
ز تنگی که شد رشنواد از خروش ۱۳
ز گازر سخن هرچ بشنید نیز
ز صندوق وز کودک خرد و چیز ۱۴
به نامه درون سربسر یاد کرد
برون کرد آنگه هیونی چو گرد ۱۵
همان سرخ گوهر بدو داد و گفت
که با باد باید که گردی تو جفت ۱۶
فرستاده تازان بیامد ز جای
بیاورد یاقوت نزد همای ۱۷
به شاه جهاندار نامه بداد
شنیده بگفت از لب رشنواد ۱۸
چو آن نامه برخواند و یاقوت دید
سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید ۱۹
بدانست کان روز کامد به دشت
بفرمود تا پیش لشکر گذشت ۲۰
بدید آن جوانی که بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند ۲۱
نبودست جز پاک فرزند اوی
گرانمایه شاخ برومند اوی ۲۲
فرستاده را گفت گریان همای
که آمد جهان را یکی کدخدای ۲۳
نبود ایچ ز ا ندیشه مغزم تهی
پر از درد بودم ز شاهنشهی ۲۴
ز دادار گیهان دلم پرهراس
کجا گشته بودم ازو ناسپاس ۲۵
وزان نیز کان بیگنه را که یافت
کسی یافت گر سوی دریا شتافت ۲۶
که یزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم ۲۷
به بازوش بر بستم این یک گهر
پسر خوار شد چون بمیرد پدر ۲۸
کنون ایزد او را بمن بازداد
به پیروز نام و پی رشنواد ۲۹
ز دینار گنجی فرو ریختند
می و مشک و گوهر برآمیختند ۳۰
ببخشید بر هرک بودش نیاز
دگر هفته گنج درم کرد باز ۳۱
به جایی که دانست کاتشکدهست
وگر زند و استا و جشن سدهست ۳۲
ببخشید گنجی برین گونه نیز
به هر کشوری بر پراگنده چیز ۳۳
به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بیامد به نزدیک شاه ۳۴
بزرگان و داراب با او بهم
کسی را نگفتند از بیش و کم ۳۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۵
۴۳۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۵ - بگفت این و زان جایگه برگرفت
گوهر بعدی:بخش ۷ - ز درگاه پرده فروهشت شاه
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.