هوش مصنوعی:
این شعر به بیان حالات مختلف مردم و عشق به دوست میپردازد. شاعر از خرمدلی، میخوارگی، زهد، ایمان، عشق و غفلت از دوست سخن میگوید. او تأکید میکند که قانون عشق را باید به همان شکل که هست پذیرفت و از دشمنان و سخنانشان دوری کرد. شاعر همچنین به عشق خود به دوست و غلامی خاک کف پای او اشاره میکند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین برخی از مفاهیم مانند میخوارگی و انتقاد از زهد ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۱۱۷ - پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست
پیداست حال مردم رند، آن چنان که هست
خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست ۱
میخواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه
زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست ۲
مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد
ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست ۳
سود جهان به مردم عاقل بده، که من
از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست ۴
خلقی نشان دوست طلب میکنند و باز
از دوست غافلند به چندین نشان که هست ۵
ای محتسب، تو دانی و شرع و اساس آن
قانون عشق را بگذار آن چنان که هست ۶
ای آنکه یاد من نرود بر زبان تو
از بهر یاد تست مرا این زبان که هست ۷
نامرد را مراد بهشتست ازان جهان
ما را مراد روی تو از هر جهان که هست ۸
گر گفتهاند: نیست مرا با تو دوستی
مشنو ز بهر من سخن دشمنان، که هست ۹
بیچاره آنکه خاک کف پای دوست نیست
ای من غلام خاک کف پای آن که هست ۱۰
آشفته را گواه نباشد به عاشقی
زنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست ۱۱
گر زانکه اوحدی سگ تست، از درش مران
او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست ۱۲
خرم دلی که فاش کند هر نهان که هست ۱
میخواره گنج دارد و مردم بر آن که: نه
زاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست ۲
مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقاد
ترسا محمدی شد و عاشق همان که هست ۳
سود جهان به مردم عاقل بده، که من
از بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست ۴
خلقی نشان دوست طلب میکنند و باز
از دوست غافلند به چندین نشان که هست ۵
ای محتسب، تو دانی و شرع و اساس آن
قانون عشق را بگذار آن چنان که هست ۶
ای آنکه یاد من نرود بر زبان تو
از بهر یاد تست مرا این زبان که هست ۷
نامرد را مراد بهشتست ازان جهان
ما را مراد روی تو از هر جهان که هست ۸
گر گفتهاند: نیست مرا با تو دوستی
مشنو ز بهر من سخن دشمنان، که هست ۹
بیچاره آنکه خاک کف پای دوست نیست
ای من غلام خاک کف پای آن که هست ۱۰
آشفته را گواه نباشد به عاشقی
زنگ رخش ز دور ببین و بدان که هست ۱۱
گر زانکه اوحدی سگ تست، از درش مران
او را بهر لقب که تو دانی بخوان که هست ۱۲
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۲
۴۶۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۱۶ - در گمانی که: به غیر از تو کسی یارم هست؟
گوهر بعدی:غزل ۱۱۸ - ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.