هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر از عشق و وصال معشوق سخن میگوید و بیان میکند که چگونه این عشق او را درگیر کرده و از شدت احساساتش نمیتواند به راحتی با آن کنار بیاید. او از زیبایی و جذابیت معشوق و تأثیرات عمیق آن بر خودش صحبت میکند.
رده سنی:
16+
این متن حاوی مفاهیم عمیق عاشقانه و احساسی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده در شعر نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی احساسی دارد که معمولاً در سنین بالاتر به دست میآید.
غزل ۱۸۷ - از عشق تو جان نمیتوان برد
از عشق تو جان نمیتوان برد
وز وصل نشان نمیتوان برد ۱
بر خوان رخت ز بیم آن زلف
دستی به دهان نمیتوان برد ۲
دارم به لب تو حاجتی، لیک
نامش به زبان نمیتوان برد ۳
داری دهنی، که از لطافت
ره بر سر آن نمیتوان برد ۴
چون چشم تو پیش عارضت راه
بیتیر و کمان نمیتوان برد ۵
گر چه کمر تو پیچ پیچست
با او به زیان نمیتوان برد ۶
کاری که کمر کند چو زلفت
هر سر به میان نمیتوان برد ۷
از غارت چشمت اندرین شهر
رختی به دکان نمیتوان برد ۸
بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
داغیست، که آن نمیتوان برد ۹
وز وصل نشان نمیتوان برد ۱
بر خوان رخت ز بیم آن زلف
دستی به دهان نمیتوان برد ۲
دارم به لب تو حاجتی، لیک
نامش به زبان نمیتوان برد ۳
داری دهنی، که از لطافت
ره بر سر آن نمیتوان برد ۴
چون چشم تو پیش عارضت راه
بیتیر و کمان نمیتوان برد ۵
گر چه کمر تو پیچ پیچست
با او به زیان نمیتوان برد ۶
کاری که کمر کند چو زلفت
هر سر به میان نمیتوان برد ۷
از غارت چشمت اندرین شهر
رختی به دکان نمیتوان برد ۸
بر سینهٔ اوحدی ز عشقت
داغیست، که آن نمیتوان برد ۹
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۹
۴۶۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۱۸۶ - طراوت رخت آب سمن تمام ببرد
گوهر بعدی:غزل ۱۸۸ - دل باز در سودای او افتاد و باری میبرد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.