هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از عشق و دلتنگی برای معشوق خود سخن میگوید. او از جدایی و درد ناشی از آن رنج میبرد و آرزوی وصال معشوق را دارد. شاعر عشق خود را به عنوان بزرگترین طاعت میداند و از خداوند میخواهد که او را به وصال معشوق برساند. او همچنین بیان میکند که بدون دیدن معشوق، هیچ چیز برایش ارزش ندارد.
رده سنی:
16+
این شعر حاوی مفاهیم عمیق عشق و عرفان است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و مفاهیم پیچیدهتر در شعر، نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۲۲۷ - نمیبینم بت خود را، نمیدانم کجا باشد؟
نمیبینم بت خود را، نمیدانم کجا باشد؟
دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد ۱
کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون من
به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد ۲
من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانم
که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد ۳
چو روی او نمیبینم نباشد دیده را سودی
وگر خود خاک کوی او سراسر توتیا باشد ۴
به گرد دانهٔ خالش کسی گردد که روز و شب
در آب دیده سرگردان بسان آسیا باشد ۵
نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گردان
اگر چه منصب وصل تو بیش از حدما باشد ۶
مراد اوحدی یکشب ز وصل خود روا گردان
وزان پس گر دل او را برنجانی روا باشد ۷
دلم آرام چون گیرد؟ که جان از وی جدا باشد ۱
کسی حال دل مجروح من داندکه: همچون من
به سودایی گرفتار و به دردی مبتلا باشد ۲
من اندر مذهب عشقش بزرگین طاعت آن دانم
که سر بر آستان او و دستم بر دعا باشد ۳
چو روی او نمیبینم نباشد دیده را سودی
وگر خود خاک کوی او سراسر توتیا باشد ۴
به گرد دانهٔ خالش کسی گردد که روز و شب
در آب دیده سرگردان بسان آسیا باشد ۵
نگارا، از وصال خویش ما را شادمان گردان
اگر چه منصب وصل تو بیش از حدما باشد ۶
مراد اوحدی یکشب ز وصل خود روا گردان
وزان پس گر دل او را برنجانی روا باشد ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
۴۷۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۲۲۶ - دلی که با سر زلف تو آشنا باشد
گوهر بعدی:غزل ۲۲۸ - تا دلم بر رخ چون ماه تمامت باشد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.