هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر از جدایی و فراق سخن میگوید. او از خانه و کوچهای که در آن بوده، دل کنده و صبرش را از دست داده است. شاعر به عهد با نیستی و رها کردن بار هستی اشاره میکند و دل خود را به معشوقی سپرده که زیباییاش او را مجذوب کرده است. در نهایت، شاعر از تسلیم شدن در برابر عشق و اشکهای خونین خود سخن میگوید.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاطفی و فلسفی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و مفاهیم پیچیدهای مانند 'عهد با نیستی' و 'بار هستی' نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد.
غزل ۴۹۱ - دگر رخت ازین خانه بر در نهادم
دگر رخت ازین خانه بر در نهادم
دگر خاک آن کوچه بر سر نهادم ۱
دگر پای صبر از زمین برگرفتم
دگر دست غارت به دل در نهادم ۲
دگر عهد با نیستی تازه کردم
دگر بار هستی به خر بر نهادم ۳
به بوی گل عارض او دل خود
در آن زلف چون سنبل تر نهادم ۴
چنان دل به شمع رخ او سپردم
که با نور چشمش برابر نهادم ۵
ز اشک چو خون بر رخ زعفرانی
چو لعل بدخشی به زر بر نهادم ۶
مسلمان کنون ساختم اوحدی را
که در دست آن چشم کافر نهادم ۷
دگر خاک آن کوچه بر سر نهادم ۱
دگر پای صبر از زمین برگرفتم
دگر دست غارت به دل در نهادم ۲
دگر عهد با نیستی تازه کردم
دگر بار هستی به خر بر نهادم ۳
به بوی گل عارض او دل خود
در آن زلف چون سنبل تر نهادم ۴
چنان دل به شمع رخ او سپردم
که با نور چشمش برابر نهادم ۵
ز اشک چو خون بر رخ زعفرانی
چو لعل بدخشی به زر بر نهادم ۶
مسلمان کنون ساختم اوحدی را
که در دست آن چشم کافر نهادم ۷
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۷
۴۵۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۹۰ - ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
گوهر بعدی:غزل ۴۹۲ - معراج ما به روح و روان بود صبح دم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.