هوش مصنوعی:
در این داستان، بهرام گور، پادشاه ایران، در شکارگاه به دو شیر وحشی برخورد میکند و با تیراندازی آنها را از پای درمیآورد. سپس به یک مرغزار میرسد و با گوسفندانی مواجه میشود که متعلق به یک گوهر فروش است. بهرام به خانه گوهر فروش میرود و با دختر او، آرزو، آشنا میشود. آرزو که چنگزن و میگسار است، بهرام را تحت تأثیر قرار میدهد. بهرام از گوهر فروش درخواست میکند که دخترش را به او بدهد و پس از موافقت، با آرزو ازدواج میکند. داستان با جشن و پایکوبی به پایان میرسد.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان شعرگونه و مفاهیم عمیق فرهنگی و تاریخی، برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. همچنین، موضوعات عاشقانه و حماسی آن نیاز به درک و تجربه بیشتری دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل میشود.
بخش ۱۴ - وزانجا برانگیخت شبرنگ را
وزانجا برانگیخت شبرنگ را
بدیدش یکی بیشه تنگ را ۱
دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید
کمان را به زه کرد و اندر کشید ۲
بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک
گذر کرد تا پر و پیکان به خاک ۳
بر ماده شد تیز بگشاد دست
بر شیر با گردرانش ببست ۴
چنین گفت کان تیر بیپر بود
نبد تیز پیکان او کر بود ۵
سپاهی همی خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین ۶
ندید و نبیند کسی در جهان
چو تو شاه بر تخت شاهنشهان ۷
چو با تیر بیپر تو شیرافگنی
پی کوه خارا ز بن برکنی ۸
بدان مرغزار اندرون راند شاه
ز لشکر هرانکس که بد نیکخواه ۹
یکی بیشه دیدند پر گوسفند
شبانان گریزان ز بیم گزند ۱۰
یکی سرشبان دید بهرام را
بر او دوید از پی نام را ۱۱
بدو گفت بهرام کاین گوسفند
که آرد بدین جای ناسودمند ۱۲
بدو سرشبان گفت کای شهریار
ز گیتی من آیم بدین مرغزار ۱۳
همین گوسفندان گوهرفروش
به دشت اندر آوردم از کوه دوش ۱۴
توانگر خداوند این گوسفند
بپیچد همی از نهیب گزند ۱۵
به خروار با نامور گوهرست
همان زر و سیمست و هم زیورست ۱۶
ندارد جز از دختری چنگزن
سر جعد زلفش شکن بر شکن ۱۷
نخواهد جز از دست دختر نبید
کسی مردم پیر ازین سان ندید ۱۸
اگر نیستی داد بهرامشاه
مر او را کجا ماندی دستگاه ۱۹
شهنشاه گیتی نکوشد به زر
همان موبدش نیست بیدادگر ۲۰
نگویی مرا کاین ددان ار که کشت
که او را خدای جهان باد پشت ۲۱
بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر
تبه شد به پیکان مرد دلیر ۲۲
چو شیران جنگی بکشت او برفت
سواری سرافراز با یار هفت ۲۳
کجا باشد ایوان گوهرفروش
پدیدار کن راه و بر ما مپوش ۲۴
بدو سرشبان گفت ز ایدر برو
دهی تازه پیش اندر آیدت نو ۲۵
به شهر آید آواز زان جایگاه
به نزدیکی کاخ بهرامشاه ۲۶
چو گردون بپوشد حریر سیاه
به جشن آید آن مرد با دستگاه ۲۷
گر ایدونک باشدت لختی درنگ
به گوش آیدت نوش و آواز چنگ ۲۸
چو بشنید بهرام بالای خواست
یکی جامهٔ خسرو آرای خواست ۲۹
جدا شد ز دستور وز لشکرش
همانا پر از آرزو شد سرش ۳۰
چنین گفت با موبدان روزبه
که اکنون شود شاه ایران به ده ۳۱
نشنید بدان خان گوهر فروش
همه سوی گفتار دارید گوش ۳۲
بخواهد همان دخترش از پدر
نهد بیگمان بر سرش تاج زر ۳۳
نیابد همی سیری از خفت و خیز
شب تیره زو جفت گیرد گریز ۳۴
شبستان مر او را فزون از صدست
شهنشاه زینسان که باشد به دست ۳۵
کنون نه صد و سی زن از مهتران
همه بر سران افسر از گوهران ۳۶
ابا یاره و تاج و با تخت زر
درفشان ز دیبای رومی گهر ۳۷
شمردست خادم به مشکوی شاه
کزیشان یکی نیست بیدستگاه ۳۸
همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم
به سالی پریشان رود باژ روم ۳۹
دریغ آن بر و کتف و بالای شاه
دریغ آن رخ مجلس آرای شاه ۴۰
نبیند چنو کس به بالای و زور
به یک تیر بر هم بدوزد دو گور ۴۱
تبه گردد از خفت و خیز زنان
به زودی شود سست چون پرنیان ۴۲
کند دیده تاریک و رخساره زرد
به تن سست گردد به لب لاژورد ۴۳
ز بوی زنان موی گردد سپید
سپیدی کند در جهان ناامید ۴۴
جوان را شود گوژ بالای راست
ز کار زنان چندگونه بلاست ۴۵
به یک ماه یک بار آمیختن
گر افزون بود خون بود ریختن ۴۶
همین بار از بهر فرزند را
بباید جوان خردمند را ۴۷
چو افزون کنی کاهش افزون کند
ز سستی تن مرد بیخون کند ۴۸
برفتند گویان به ایوان شاه
یکی گفت خورشید گم کرد راه ۴۹
شب تیرهگون رفت بهرام گور
پرستنده یک تن ز بهر ستور ۵۰
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش
بشد شاه تا خان گوهر فروش ۵۱
همی تاخت باره به آواز چنگ
سوی خان بازارگان بیدرنگ ۵۲
بزد حلقه را بر در و بار خواست
خداوند خورشید را یار خواست ۵۳
پرستندهٔ مهربان گفت کیست
زدن در شب تیره از بهر چیست ۵۴
چنین داد پاسخ که شبگیر شاه
بیامد سوی دشت نخچیرگاه ۵۵
بلنگید در زیر من بارگی
ازو بازگشتم به بیچارگی ۵۶
چنین اسپ و زرین ستامی به کوی
بدزدد کسی من شوم چارهجوی ۵۷
بیامد کنیزک به دهقان بگفت
که مردی همی خواهد از ما نهفت ۵۸
همی گوید اسپی به زرین ستام
بدزدند از ایدر شود کار خام ۵۹
چنین داد پاسخ که بگشای در
به بهرام گفت اندر آی ای پسر ۶۰
چو شاه اندر آمد چنان جای دید
پرستنده هر جای برپای دید ۶۱
چنین گفت کای دادگر یک خدای
به خوبی توی بنده را رهنمای ۶۲
مبادا جز از داد آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من ۶۳
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد ۶۴
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن بود یاد من ۶۵
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با نالهٔ چنگ و نوش ۶۶
چو آمد به بالای ایوان رسید
ز در دختر میزبان را بدید ۶۷
چو دهقان ورا دید بر پای خاست
بیامد خم آورد بالای راست ۶۸
بدو گفت شب بر تو فرخنده باد
همه بدسگالان ترا بنده باد ۶۹
نهالی بیفگند و مسند نهاد
ز دیدار او میزبان گشت شاد ۷۰
گرانمایه خوانی بیاورد زود
برو خوردنیها ازان سان که بود ۷۱
بیامد یکی مرد مهترپرست
بفرمود تا اسپ او را ببست ۷۲
پرستنده را نیز خوان خواستند
یکی جای دیگر بیاراستند ۷۳
همان میزبان را یکی زیرگاه
نهادند و بنشست نزدیک شاه ۷۴
به پوزش بیاراست پس میزبان
به بهرام گفت ای گو مرزبان ۷۵
توی میهمان اندرین خان من
فدای تو بادا تن و جان من ۷۶
بدو گفت بهرام تیره شبان
که یابد چنین تازهرو میزبان ۷۷
چو نان خورده شد جام باید گرفت
به خواب خوش آرام باید گرفت ۷۸
به یزدان نباید بود ناسپاس
دل ناسپاسان بود پرهراس ۷۹
کنیزک ببرد آبه دستان و تشت
ز دیدار مهمان همی خیره گشت ۸۰
چو شد دست شسته می و جام خواست
به می رامش و نام و آرام خواست ۸۱
کنیزک بیاورد جامی نبید
می سرخ و جام و گل و شنبلید ۸۲
بیازید دهقان به جام از نخست
بخورد و به مشک و گلابش بشست ۸۳
به بهرام داد آن دلارای جام
بدو گفت میخواره را چیست نام ۸۴
هماکنون بدین با تو پیمان کنم
به بهرام شاهت گروگان کنم ۸۵
فراوان بخندید زو شهریار
بدو گفت نامم گشسپ سوار ۸۶
من ایدر به آواز چنگ آمدم
نه از بهر جای درنگ آمدم ۸۷
بدو میزبان گفت کاین دخترم
همی به آسمان اندر آرد سرم ۸۸
همو میگسارست و هم چنگزن
همان چامه گویست و لشکر شکن ۸۹
دلارام را آرزو نام بود
همو میگسار و دلارام بود ۹۰
به سرو سهی گفت بردار چنگ
به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ ۹۱
بیامد بر پادشا چنگ زن
خرامان بسان بت برهمن ۹۲
به بهرام گفت ای گزیده سوار
به هر چیز مانندهٔ شهریار ۹۳
چنان دان که این خانه بر سور تست
پدر میزبانست و گنجور تست ۹۴
شبان سیه بر تو فرخنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد ۹۵
بدو گفت بنشین و بردار چنگ
یکی چامه باید مرا بیدرنگ ۹۶
شود ماهیار ایدر امشب جوان
گروگان کند پیش مهمان روان ۹۷
زن چنگزن چنگ در بر گرفت
نخستین خروش مغان درگرفت ۹۸
دگر چامه را باب خود ماهیار
تو گفتی بنالد همی چنگ زار ۹۹
چو رود بریشم سخنگوی گشت
همه خانهٔ وی سمن بوی گشت ۱۰۰
پدر را چنین گفت کای ماهیار
چو سرو سهی بر لب جویبار ۱۰۱
چو کافور کرده سر مشکبوی
زبان گرمگوی و دل آزرم جوی ۱۰۲
همیشه بداندیشت آزرده باد
به دانش روان تو پرورده باد ۱۰۳
توی چون فریدون آزاده خوی
منم چون پرستار نام آرزوی ۱۰۴
ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه
به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه ۱۰۵
چو این گفته شد سوی مهمان گذشت
ابا چامه و چنگ نالان گذشت ۱۰۶
به مهمان چنین گفت کای شاهفش
بلنداختر و یکدل و کینهکش ۱۰۷
کسی کو ندیدست بهرام را
خنیده سوار دلارام را ۱۰۸
نگه کرد باید به روی تو بس
جز او را نمانی ز لشکر به کس ۱۰۹
میانت چو غروست و بالا چو سرو
خرامان شده سرو همچون تذرو ۱۱۰
به دل نره شیر و به تن ژنده پیل
بناورد خشت افگنی بر دو میل ۱۱۱
رخانت به گلنار ماند درست
تو گویی به می برگ گل را بشست ۱۱۲
دو بازو به کردار ران هیون
به پای اندر آری که بیستون ۱۱۳
تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد
ندید و نبیند به روز نبرد ۱۱۴
تن آرزو خاک پای تو باد
همهساله زنده برای تو باد ۱۱۵
جهاندار ازان چامه و چنگ اوی
ز دیدار و بالا و آهنگ اوی ۱۱۶
بروبر ازان گونه شد مبتلا
که گفتی دلش گشت گنج بلا ۱۱۷
چو در پیش او مست شد ماهیار
چنین گفت با میزبان شهریار ۱۱۸
که دختر به من ده به آیین و دین
چو خواهی که یابی به داد آفرین ۱۱۹
چنین گفت با آرزو ماهیار
کزین شیردل چند خواهی نثار ۱۲۰
نگه کن بدو تا پسند آیدت
بر آسودگی سودمند آیدت ۱۲۱
چنین گفت با ماهیار آرزوی
که ای باب آزاده و نیک خوی ۱۲۲
مرا گر همی داد خواهی به کس
همالم گشسپ سوارست و بس ۱۲۳
تو گویی به بهرام ماند همی
چو جانست و با او نشستن دمی ۱۲۴
به گفتار دختر بسنده نکرد
به بهرام گفت ای سوار نبرد ۱۲۵
به ژرفی نگه کن سراپای اوی
همان دانش و کوشش و رای اوی ۱۲۶
نگه کن بدو تا پسند تو هست
ازو آگهی بهترست ار نشست ۱۲۷
بدین نیکوی نیز درویش نیست
به گفتن مرا رای کمبیش نیست ۱۲۸
اگر بشمری گوهر ماهیار
فزون آید از بدرهٔ شهریار ۱۲۹
گر او را همی بایدت جامگیر
مکن سرسری امشب آرامگیر ۱۳۰
به مستی بزرگان نبستند بند
به ویژه کسی کو بود ارجمند ۱۳۱
بمان تا برآرد سپهر آفتاب
سر نامداران برآید ز خواب ۱۳۲
بیاریم پیران داننده را
شکیبا دل و چیز خواننده را ۱۳۳
شب تیره از رسم بیرون بود
نه آیین شاه آفریدون بود ۱۳۴
نه فرخ بود مست زن خواستن
وگر نیز کاری نو آراستن ۱۳۵
بدو گفت بهرام کاین بیهدهست
زدن فال بد رای و راه به دست ۱۳۶
پسند منست امشب این چنگزن
تو این فال بد تا توانی مزن ۱۳۷
چنین گفت با دخترش آرزوی
پسندیدی او را به گفتار و خوی ۱۳۸
بدو گفت آری پسندیدهام
به جان و به دل هست چون دیدهام ۱۳۹
بکن کار زان پس به یزدان سپار
نه گردون به جنگست با ماهیار ۱۴۰
بدو گفت کاکنون تو جفت ویی
چنان دان که اندر نهفت ویی ۱۴۱
بدو داد و بهرام گورش بخواست
چو شب روز شد کار او گشت راست ۱۴۲
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
سرایش همه خفته بد چار سوی ۱۴۳
بیامد به جای دگر ماهیار
همی ساخت کار گشسپ سوار ۱۴۴
پرستنده را گفت درها ببند
یکی را بتاز از پس گوسفند ۱۴۵
نباید که آرند خوان بیبره
بره نیز پرورده باید سره ۱۴۶
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
همی باش پیش گشسپ سوار ۱۴۷
یکی جام کافور بر با گلاب
چنان کن که بویا بود جای خواب ۱۴۸
من از جام می همچنانم که دوش
نتابد می این پیر گوهر فروش ۱۴۹
بگفت این و چادر به سر برکشید
تنآسانی و خواب در بر کشید ۱۵۰
چو خورشید تابنده بفراخت تاج
زمین شد به کردار دریای عاج ۱۵۱
پرستنده تازانه شهریار
بیاویخت از خانهٔ ماهیار ۱۵۲
سپه را ز سالار گردنکشان
بجستند زان تازیانه نشان ۱۵۳
سپاه انجمن شد به درگاه بر
کجا همچنان بر در شاهبر ۱۵۴
هرانکس که تازانه دانست باز
برفتند و بردند پیشش نماز ۱۵۵
چو دربان بدید آن سپاهگران
کمردار بسیار و ژوپین وران ۱۵۶
بیامد بر خفته برسان گرد
سر پیر از خواب بیدار کرد ۱۵۷
بدو گفت برخیز و بگشای دست
نه هنگام خوابست و جای نشست ۱۵۸
که شاه جهانست مهمان تو
بدین بینوا خانه و مان تو ۱۵۹
یکایک دل مرد گوهرفروش
ز گفتار دربان برآمد به جوش ۱۶۰
بدو گفت کاین را چه گویی همی
پی شهریاران چه جویی همی ۱۶۱
همان چو ز گوینده بشنید مست
خروشان ازانجای برپای جست ۱۶۲
ز دربان برآشفت و گفت این سخن
نگوید خردمند مرد کهن ۱۶۳
پرستنده گفت ای جهاندیده مرد
ترا بر زمین شاه ایران که کرد ۱۶۴
بیامد پرستنده هنگام روز
که پیدا نبد هور گیتی فروز ۱۶۵
یکی تازیانه به زر تافته
به هرجای گوهر برو بافته ۱۶۶
بیاویخت از پیش درگاه ما
بدان سو که باشد گذرگاه ما ۱۶۷
ز دربان چو بشنید یکسر سخن
بپیچید بیدار مرد کهن ۱۶۸
که من دوش پیش شهنشاه مست
چرا بودم و دخترم می پرست ۱۶۹
بیامد سوی حجرهٔ آرزوی
بدو گفت کای ماه آزادهخوی ۱۷۰
شهنشاه بهرام بود آنک دوش
بیامد سوی خان گوهرفروش ۱۷۱
همی آمد از دشت نخچیرگاه
عنان تافتست از کهن دژ به راه ۱۷۲
کنون خیز و دیبای چینی بپوش
بنه بر سر افسر چنان هم که دوش ۱۷۳
نثارش کن از گوهر شاهوار
سه یاقوت سرخ از در شهریار ۱۷۴
چو بینی رخ شاه خورشیدفش
دو تایی برو دست کرده بکش ۱۷۵
مبین مر ورا چشم در پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار ۱۷۶
چو پرسدت با او سخن نرمگوی
سخنهای با شرم و بازرم گوی ۱۷۷
من اکنون نیایم اگر خواندم
به جای پرستنده بنشاندم ۱۷۸
بسان همالان نشستم به خوان
که اندر تنم خرد با استخوان ۱۷۹
که من نیز گستاخ گشتم به شاه
به پیر و جوان از می آید گناه ۱۸۰
همانگه یکی بنده آمد دوان
که بیدار شد شاه روشنروان ۱۸۱
چو بیدار شد ایمن و تندرست
به باغ اندر آمد سر و تن بشست ۱۸۲
نیایش کنان پیش خورشید شد
ز یزدان دلی پر ز امید شد ۱۸۳
وزانجا بیامد به جای نشست
یکی جام می خواست از می پرست ۱۸۴
چو از کهتران آگهی یافت شاه
بفرمودشان بازگشتن به راه ۱۸۵
بفرمود تا رفت پیش آرزوی
همی بودش از آرزوی آرزوی ۱۸۶
برفت آرزو با می و با نثار
پرستنده با تاج و با گوشوار ۱۸۷
دو تا گشت و اندر زمین بوس داد
بخندید زو شاه و برگشت شاد ۱۸۸
بدو گفت شاه این کجا داشتی
مرا مست کردی و بگذاشتی ۱۸۹
همان چامه و چنگ ما را بس است
نثار زنان بهر دیگر کس است ۱۹۰
بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه
ز رزم و سر نیزه و زخم شاه ۱۹۱
ازان پس بدو گفت گوهرفروش
کجا شد که ما مست گشتیم دوش ۱۹۲
چو بشنید دختر پدر را بخواند
همی از دل شاه خیره بماند ۱۹۳
بیامد پدر دست کرده به کش
به پیش شهنشاه خورشیدفش ۱۹۴
بدو گفت شاها ردا بخردا
بزرگا سترگا گوا موبدا ۱۹۵
کسی کو خرد دارد و باهشی
نباید گزیدن جز از خامشی ۱۹۶
ز نادانی آمد گنهکاریم
گمانم که دیوانه پنداریم ۱۹۷
سزد گر ببخشی گناه مرا
درفشان کنی روز و ماه مرا ۱۹۸
منم بر درت بندهٔ بیخرد
شهنشاهم از بخردان نشمرد ۱۹۹
چنین داد پاسخ که از مرد مست
خردمند چیزی نگیرد به دست ۲۰۰
کسی را که می انده آرد به روی
نباید که یابد ز می رنگ و بوی ۲۰۱
به مستی ندیدم ز تو بدخوی
همی ز آرزو این سخن بشنوی ۲۰۲
تو پوزش بران کن که تا چنگ زن
بگوید همان لاله اندر سمن ۲۰۳
بگوید یکی تا بدان می خوریم
پی روز ناآمده نشمریم ۲۰۴
زمین بوسه داد آن زمان ماهیار
بیاورد خوان و برآراست کار ۲۰۵
بزرگان که بودند بر در به پای
بیاوردشان مرد پاکیزهرای ۲۰۶
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
ز مهمان بیگانه پرچین به روی ۲۰۷
همی بود تا چرخ پوشد سیاه
ستاره پدید آید از گرد ماه ۲۰۸
چو نان خورده شد آرزو را بخواند
به کرسی زر پیکرش برنشاند ۲۰۹
بفرمود تا چنگ برداشت ماه
بدان چامه کز پیش فرمود شاه ۲۱۰
چنین گفت کای شهریار دلیر
که بگذارد از نام تو بیشه شیر ۲۱۱
توی شاه پیروز و لشکرشکن
همان رویه چون لاله اندر چمن ۲۱۲
به بالای تو بر زمین شاه نیست
به دیدار تو بر فلک ماه نیست ۲۱۳
سپاهی که بیند سپاه ترا
به جنگ اندر آوردگاه ترا ۲۱۴
بدرد دل و مغزشان از نهیب
بلندی ندانند باز از نشیب ۲۱۵
همانگه چو از باده خرم شدند
ز خردک به جام دمادم شدند ۲۱۶
بیامد بر پادشا روزبه
گزیدند جایی مر او را به ده ۲۱۷
بفرمود بهرام خادم چهل
همه ماهچهر و همه دلگسل ۲۱۸
رخ رومیان همچو دیبای روم
ازیشان همی تازه شد مرز و بوم ۲۱۹
بشد آرزو تا به مشکوی شاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه ۲۲۰
بیامد شهنشاه با روزبه
گشادهدل و شاد از ایوان مه ۲۲۱
همیراند گویان به مشکوی خویش
به سوی بتان سمنبوی خویش ۲۲۲
بدیدش یکی بیشه تنگ را ۱
دو شیر ژیان پیش آن بیشه دید
کمان را به زه کرد و اندر کشید ۲
بزد تیر بر سینهٔ شیر چاک
گذر کرد تا پر و پیکان به خاک ۳
بر ماده شد تیز بگشاد دست
بر شیر با گردرانش ببست ۴
چنین گفت کان تیر بیپر بود
نبد تیز پیکان او کر بود ۵
سپاهی همی خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین ۶
ندید و نبیند کسی در جهان
چو تو شاه بر تخت شاهنشهان ۷
چو با تیر بیپر تو شیرافگنی
پی کوه خارا ز بن برکنی ۸
بدان مرغزار اندرون راند شاه
ز لشکر هرانکس که بد نیکخواه ۹
یکی بیشه دیدند پر گوسفند
شبانان گریزان ز بیم گزند ۱۰
یکی سرشبان دید بهرام را
بر او دوید از پی نام را ۱۱
بدو گفت بهرام کاین گوسفند
که آرد بدین جای ناسودمند ۱۲
بدو سرشبان گفت کای شهریار
ز گیتی من آیم بدین مرغزار ۱۳
همین گوسفندان گوهرفروش
به دشت اندر آوردم از کوه دوش ۱۴
توانگر خداوند این گوسفند
بپیچد همی از نهیب گزند ۱۵
به خروار با نامور گوهرست
همان زر و سیمست و هم زیورست ۱۶
ندارد جز از دختری چنگزن
سر جعد زلفش شکن بر شکن ۱۷
نخواهد جز از دست دختر نبید
کسی مردم پیر ازین سان ندید ۱۸
اگر نیستی داد بهرامشاه
مر او را کجا ماندی دستگاه ۱۹
شهنشاه گیتی نکوشد به زر
همان موبدش نیست بیدادگر ۲۰
نگویی مرا کاین ددان ار که کشت
که او را خدای جهان باد پشت ۲۱
بدو گفت بهرام کاین هر دو شیر
تبه شد به پیکان مرد دلیر ۲۲
چو شیران جنگی بکشت او برفت
سواری سرافراز با یار هفت ۲۳
کجا باشد ایوان گوهرفروش
پدیدار کن راه و بر ما مپوش ۲۴
بدو سرشبان گفت ز ایدر برو
دهی تازه پیش اندر آیدت نو ۲۵
به شهر آید آواز زان جایگاه
به نزدیکی کاخ بهرامشاه ۲۶
چو گردون بپوشد حریر سیاه
به جشن آید آن مرد با دستگاه ۲۷
گر ایدونک باشدت لختی درنگ
به گوش آیدت نوش و آواز چنگ ۲۸
چو بشنید بهرام بالای خواست
یکی جامهٔ خسرو آرای خواست ۲۹
جدا شد ز دستور وز لشکرش
همانا پر از آرزو شد سرش ۳۰
چنین گفت با موبدان روزبه
که اکنون شود شاه ایران به ده ۳۱
نشنید بدان خان گوهر فروش
همه سوی گفتار دارید گوش ۳۲
بخواهد همان دخترش از پدر
نهد بیگمان بر سرش تاج زر ۳۳
نیابد همی سیری از خفت و خیز
شب تیره زو جفت گیرد گریز ۳۴
شبستان مر او را فزون از صدست
شهنشاه زینسان که باشد به دست ۳۵
کنون نه صد و سی زن از مهتران
همه بر سران افسر از گوهران ۳۶
ابا یاره و تاج و با تخت زر
درفشان ز دیبای رومی گهر ۳۷
شمردست خادم به مشکوی شاه
کزیشان یکی نیست بیدستگاه ۳۸
همی باژ خواهد ز هر مرز و بوم
به سالی پریشان رود باژ روم ۳۹
دریغ آن بر و کتف و بالای شاه
دریغ آن رخ مجلس آرای شاه ۴۰
نبیند چنو کس به بالای و زور
به یک تیر بر هم بدوزد دو گور ۴۱
تبه گردد از خفت و خیز زنان
به زودی شود سست چون پرنیان ۴۲
کند دیده تاریک و رخساره زرد
به تن سست گردد به لب لاژورد ۴۳
ز بوی زنان موی گردد سپید
سپیدی کند در جهان ناامید ۴۴
جوان را شود گوژ بالای راست
ز کار زنان چندگونه بلاست ۴۵
به یک ماه یک بار آمیختن
گر افزون بود خون بود ریختن ۴۶
همین بار از بهر فرزند را
بباید جوان خردمند را ۴۷
چو افزون کنی کاهش افزون کند
ز سستی تن مرد بیخون کند ۴۸
برفتند گویان به ایوان شاه
یکی گفت خورشید گم کرد راه ۴۹
شب تیرهگون رفت بهرام گور
پرستنده یک تن ز بهر ستور ۵۰
چو آواز چنگ اندر آمد به گوش
بشد شاه تا خان گوهر فروش ۵۱
همی تاخت باره به آواز چنگ
سوی خان بازارگان بیدرنگ ۵۲
بزد حلقه را بر در و بار خواست
خداوند خورشید را یار خواست ۵۳
پرستندهٔ مهربان گفت کیست
زدن در شب تیره از بهر چیست ۵۴
چنین داد پاسخ که شبگیر شاه
بیامد سوی دشت نخچیرگاه ۵۵
بلنگید در زیر من بارگی
ازو بازگشتم به بیچارگی ۵۶
چنین اسپ و زرین ستامی به کوی
بدزدد کسی من شوم چارهجوی ۵۷
بیامد کنیزک به دهقان بگفت
که مردی همی خواهد از ما نهفت ۵۸
همی گوید اسپی به زرین ستام
بدزدند از ایدر شود کار خام ۵۹
چنین داد پاسخ که بگشای در
به بهرام گفت اندر آی ای پسر ۶۰
چو شاه اندر آمد چنان جای دید
پرستنده هر جای برپای دید ۶۱
چنین گفت کای دادگر یک خدای
به خوبی توی بنده را رهنمای ۶۲
مبادا جز از داد آیین من
مباد آز و گردنکشی دین من ۶۳
همه کار و کردار من داد باد
دل زیردستان به ما شاد باد ۶۴
گر افزون شود دانش و داد من
پس از مرگ روشن بود یاد من ۶۵
همه زیردستان چو گوهرفروش
بمانند با نالهٔ چنگ و نوش ۶۶
چو آمد به بالای ایوان رسید
ز در دختر میزبان را بدید ۶۷
چو دهقان ورا دید بر پای خاست
بیامد خم آورد بالای راست ۶۸
بدو گفت شب بر تو فرخنده باد
همه بدسگالان ترا بنده باد ۶۹
نهالی بیفگند و مسند نهاد
ز دیدار او میزبان گشت شاد ۷۰
گرانمایه خوانی بیاورد زود
برو خوردنیها ازان سان که بود ۷۱
بیامد یکی مرد مهترپرست
بفرمود تا اسپ او را ببست ۷۲
پرستنده را نیز خوان خواستند
یکی جای دیگر بیاراستند ۷۳
همان میزبان را یکی زیرگاه
نهادند و بنشست نزدیک شاه ۷۴
به پوزش بیاراست پس میزبان
به بهرام گفت ای گو مرزبان ۷۵
توی میهمان اندرین خان من
فدای تو بادا تن و جان من ۷۶
بدو گفت بهرام تیره شبان
که یابد چنین تازهرو میزبان ۷۷
چو نان خورده شد جام باید گرفت
به خواب خوش آرام باید گرفت ۷۸
به یزدان نباید بود ناسپاس
دل ناسپاسان بود پرهراس ۷۹
کنیزک ببرد آبه دستان و تشت
ز دیدار مهمان همی خیره گشت ۸۰
چو شد دست شسته می و جام خواست
به می رامش و نام و آرام خواست ۸۱
کنیزک بیاورد جامی نبید
می سرخ و جام و گل و شنبلید ۸۲
بیازید دهقان به جام از نخست
بخورد و به مشک و گلابش بشست ۸۳
به بهرام داد آن دلارای جام
بدو گفت میخواره را چیست نام ۸۴
هماکنون بدین با تو پیمان کنم
به بهرام شاهت گروگان کنم ۸۵
فراوان بخندید زو شهریار
بدو گفت نامم گشسپ سوار ۸۶
من ایدر به آواز چنگ آمدم
نه از بهر جای درنگ آمدم ۸۷
بدو میزبان گفت کاین دخترم
همی به آسمان اندر آرد سرم ۸۸
همو میگسارست و هم چنگزن
همان چامه گویست و لشکر شکن ۸۹
دلارام را آرزو نام بود
همو میگسار و دلارام بود ۹۰
به سرو سهی گفت بردار چنگ
به پیش گشسپ آی با بوی و رنگ ۹۱
بیامد بر پادشا چنگ زن
خرامان بسان بت برهمن ۹۲
به بهرام گفت ای گزیده سوار
به هر چیز مانندهٔ شهریار ۹۳
چنان دان که این خانه بر سور تست
پدر میزبانست و گنجور تست ۹۴
شبان سیه بر تو فرخنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد ۹۵
بدو گفت بنشین و بردار چنگ
یکی چامه باید مرا بیدرنگ ۹۶
شود ماهیار ایدر امشب جوان
گروگان کند پیش مهمان روان ۹۷
زن چنگزن چنگ در بر گرفت
نخستین خروش مغان درگرفت ۹۸
دگر چامه را باب خود ماهیار
تو گفتی بنالد همی چنگ زار ۹۹
چو رود بریشم سخنگوی گشت
همه خانهٔ وی سمن بوی گشت ۱۰۰
پدر را چنین گفت کای ماهیار
چو سرو سهی بر لب جویبار ۱۰۱
چو کافور کرده سر مشکبوی
زبان گرمگوی و دل آزرم جوی ۱۰۲
همیشه بداندیشت آزرده باد
به دانش روان تو پرورده باد ۱۰۳
توی چون فریدون آزاده خوی
منم چون پرستار نام آرزوی ۱۰۴
ز مهمان چنان شاد گشتم که شاه
به جنگ ا ندرون چیره بیند سپاه ۱۰۵
چو این گفته شد سوی مهمان گذشت
ابا چامه و چنگ نالان گذشت ۱۰۶
به مهمان چنین گفت کای شاهفش
بلنداختر و یکدل و کینهکش ۱۰۷
کسی کو ندیدست بهرام را
خنیده سوار دلارام را ۱۰۸
نگه کرد باید به روی تو بس
جز او را نمانی ز لشکر به کس ۱۰۹
میانت چو غروست و بالا چو سرو
خرامان شده سرو همچون تذرو ۱۱۰
به دل نره شیر و به تن ژنده پیل
بناورد خشت افگنی بر دو میل ۱۱۱
رخانت به گلنار ماند درست
تو گویی به می برگ گل را بشست ۱۱۲
دو بازو به کردار ران هیون
به پای اندر آری که بیستون ۱۱۳
تو آنی کجا چشم کس چون تو مرد
ندید و نبیند به روز نبرد ۱۱۴
تن آرزو خاک پای تو باد
همهساله زنده برای تو باد ۱۱۵
جهاندار ازان چامه و چنگ اوی
ز دیدار و بالا و آهنگ اوی ۱۱۶
بروبر ازان گونه شد مبتلا
که گفتی دلش گشت گنج بلا ۱۱۷
چو در پیش او مست شد ماهیار
چنین گفت با میزبان شهریار ۱۱۸
که دختر به من ده به آیین و دین
چو خواهی که یابی به داد آفرین ۱۱۹
چنین گفت با آرزو ماهیار
کزین شیردل چند خواهی نثار ۱۲۰
نگه کن بدو تا پسند آیدت
بر آسودگی سودمند آیدت ۱۲۱
چنین گفت با ماهیار آرزوی
که ای باب آزاده و نیک خوی ۱۲۲
مرا گر همی داد خواهی به کس
همالم گشسپ سوارست و بس ۱۲۳
تو گویی به بهرام ماند همی
چو جانست و با او نشستن دمی ۱۲۴
به گفتار دختر بسنده نکرد
به بهرام گفت ای سوار نبرد ۱۲۵
به ژرفی نگه کن سراپای اوی
همان دانش و کوشش و رای اوی ۱۲۶
نگه کن بدو تا پسند تو هست
ازو آگهی بهترست ار نشست ۱۲۷
بدین نیکوی نیز درویش نیست
به گفتن مرا رای کمبیش نیست ۱۲۸
اگر بشمری گوهر ماهیار
فزون آید از بدرهٔ شهریار ۱۲۹
گر او را همی بایدت جامگیر
مکن سرسری امشب آرامگیر ۱۳۰
به مستی بزرگان نبستند بند
به ویژه کسی کو بود ارجمند ۱۳۱
بمان تا برآرد سپهر آفتاب
سر نامداران برآید ز خواب ۱۳۲
بیاریم پیران داننده را
شکیبا دل و چیز خواننده را ۱۳۳
شب تیره از رسم بیرون بود
نه آیین شاه آفریدون بود ۱۳۴
نه فرخ بود مست زن خواستن
وگر نیز کاری نو آراستن ۱۳۵
بدو گفت بهرام کاین بیهدهست
زدن فال بد رای و راه به دست ۱۳۶
پسند منست امشب این چنگزن
تو این فال بد تا توانی مزن ۱۳۷
چنین گفت با دخترش آرزوی
پسندیدی او را به گفتار و خوی ۱۳۸
بدو گفت آری پسندیدهام
به جان و به دل هست چون دیدهام ۱۳۹
بکن کار زان پس به یزدان سپار
نه گردون به جنگست با ماهیار ۱۴۰
بدو گفت کاکنون تو جفت ویی
چنان دان که اندر نهفت ویی ۱۴۱
بدو داد و بهرام گورش بخواست
چو شب روز شد کار او گشت راست ۱۴۲
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
سرایش همه خفته بد چار سوی ۱۴۳
بیامد به جای دگر ماهیار
همی ساخت کار گشسپ سوار ۱۴۴
پرستنده را گفت درها ببند
یکی را بتاز از پس گوسفند ۱۴۵
نباید که آرند خوان بیبره
بره نیز پرورده باید سره ۱۴۶
چو بیدار گردد فقاع و یخ آر
همی باش پیش گشسپ سوار ۱۴۷
یکی جام کافور بر با گلاب
چنان کن که بویا بود جای خواب ۱۴۸
من از جام می همچنانم که دوش
نتابد می این پیر گوهر فروش ۱۴۹
بگفت این و چادر به سر برکشید
تنآسانی و خواب در بر کشید ۱۵۰
چو خورشید تابنده بفراخت تاج
زمین شد به کردار دریای عاج ۱۵۱
پرستنده تازانه شهریار
بیاویخت از خانهٔ ماهیار ۱۵۲
سپه را ز سالار گردنکشان
بجستند زان تازیانه نشان ۱۵۳
سپاه انجمن شد به درگاه بر
کجا همچنان بر در شاهبر ۱۵۴
هرانکس که تازانه دانست باز
برفتند و بردند پیشش نماز ۱۵۵
چو دربان بدید آن سپاهگران
کمردار بسیار و ژوپین وران ۱۵۶
بیامد بر خفته برسان گرد
سر پیر از خواب بیدار کرد ۱۵۷
بدو گفت برخیز و بگشای دست
نه هنگام خوابست و جای نشست ۱۵۸
که شاه جهانست مهمان تو
بدین بینوا خانه و مان تو ۱۵۹
یکایک دل مرد گوهرفروش
ز گفتار دربان برآمد به جوش ۱۶۰
بدو گفت کاین را چه گویی همی
پی شهریاران چه جویی همی ۱۶۱
همان چو ز گوینده بشنید مست
خروشان ازانجای برپای جست ۱۶۲
ز دربان برآشفت و گفت این سخن
نگوید خردمند مرد کهن ۱۶۳
پرستنده گفت ای جهاندیده مرد
ترا بر زمین شاه ایران که کرد ۱۶۴
بیامد پرستنده هنگام روز
که پیدا نبد هور گیتی فروز ۱۶۵
یکی تازیانه به زر تافته
به هرجای گوهر برو بافته ۱۶۶
بیاویخت از پیش درگاه ما
بدان سو که باشد گذرگاه ما ۱۶۷
ز دربان چو بشنید یکسر سخن
بپیچید بیدار مرد کهن ۱۶۸
که من دوش پیش شهنشاه مست
چرا بودم و دخترم می پرست ۱۶۹
بیامد سوی حجرهٔ آرزوی
بدو گفت کای ماه آزادهخوی ۱۷۰
شهنشاه بهرام بود آنک دوش
بیامد سوی خان گوهرفروش ۱۷۱
همی آمد از دشت نخچیرگاه
عنان تافتست از کهن دژ به راه ۱۷۲
کنون خیز و دیبای چینی بپوش
بنه بر سر افسر چنان هم که دوش ۱۷۳
نثارش کن از گوهر شاهوار
سه یاقوت سرخ از در شهریار ۱۷۴
چو بینی رخ شاه خورشیدفش
دو تایی برو دست کرده بکش ۱۷۵
مبین مر ورا چشم در پیش دار
ورا چون روان و تن خویش دار ۱۷۶
چو پرسدت با او سخن نرمگوی
سخنهای با شرم و بازرم گوی ۱۷۷
من اکنون نیایم اگر خواندم
به جای پرستنده بنشاندم ۱۷۸
بسان همالان نشستم به خوان
که اندر تنم خرد با استخوان ۱۷۹
که من نیز گستاخ گشتم به شاه
به پیر و جوان از می آید گناه ۱۸۰
همانگه یکی بنده آمد دوان
که بیدار شد شاه روشنروان ۱۸۱
چو بیدار شد ایمن و تندرست
به باغ اندر آمد سر و تن بشست ۱۸۲
نیایش کنان پیش خورشید شد
ز یزدان دلی پر ز امید شد ۱۸۳
وزانجا بیامد به جای نشست
یکی جام می خواست از می پرست ۱۸۴
چو از کهتران آگهی یافت شاه
بفرمودشان بازگشتن به راه ۱۸۵
بفرمود تا رفت پیش آرزوی
همی بودش از آرزوی آرزوی ۱۸۶
برفت آرزو با می و با نثار
پرستنده با تاج و با گوشوار ۱۸۷
دو تا گشت و اندر زمین بوس داد
بخندید زو شاه و برگشت شاد ۱۸۸
بدو گفت شاه این کجا داشتی
مرا مست کردی و بگذاشتی ۱۸۹
همان چامه و چنگ ما را بس است
نثار زنان بهر دیگر کس است ۱۹۰
بیار آنک گفتی ز نخچیرگاه
ز رزم و سر نیزه و زخم شاه ۱۹۱
ازان پس بدو گفت گوهرفروش
کجا شد که ما مست گشتیم دوش ۱۹۲
چو بشنید دختر پدر را بخواند
همی از دل شاه خیره بماند ۱۹۳
بیامد پدر دست کرده به کش
به پیش شهنشاه خورشیدفش ۱۹۴
بدو گفت شاها ردا بخردا
بزرگا سترگا گوا موبدا ۱۹۵
کسی کو خرد دارد و باهشی
نباید گزیدن جز از خامشی ۱۹۶
ز نادانی آمد گنهکاریم
گمانم که دیوانه پنداریم ۱۹۷
سزد گر ببخشی گناه مرا
درفشان کنی روز و ماه مرا ۱۹۸
منم بر درت بندهٔ بیخرد
شهنشاهم از بخردان نشمرد ۱۹۹
چنین داد پاسخ که از مرد مست
خردمند چیزی نگیرد به دست ۲۰۰
کسی را که می انده آرد به روی
نباید که یابد ز می رنگ و بوی ۲۰۱
به مستی ندیدم ز تو بدخوی
همی ز آرزو این سخن بشنوی ۲۰۲
تو پوزش بران کن که تا چنگ زن
بگوید همان لاله اندر سمن ۲۰۳
بگوید یکی تا بدان می خوریم
پی روز ناآمده نشمریم ۲۰۴
زمین بوسه داد آن زمان ماهیار
بیاورد خوان و برآراست کار ۲۰۵
بزرگان که بودند بر در به پای
بیاوردشان مرد پاکیزهرای ۲۰۶
سوی حجرهٔ خویش رفت آرزوی
ز مهمان بیگانه پرچین به روی ۲۰۷
همی بود تا چرخ پوشد سیاه
ستاره پدید آید از گرد ماه ۲۰۸
چو نان خورده شد آرزو را بخواند
به کرسی زر پیکرش برنشاند ۲۰۹
بفرمود تا چنگ برداشت ماه
بدان چامه کز پیش فرمود شاه ۲۱۰
چنین گفت کای شهریار دلیر
که بگذارد از نام تو بیشه شیر ۲۱۱
توی شاه پیروز و لشکرشکن
همان رویه چون لاله اندر چمن ۲۱۲
به بالای تو بر زمین شاه نیست
به دیدار تو بر فلک ماه نیست ۲۱۳
سپاهی که بیند سپاه ترا
به جنگ اندر آوردگاه ترا ۲۱۴
بدرد دل و مغزشان از نهیب
بلندی ندانند باز از نشیب ۲۱۵
همانگه چو از باده خرم شدند
ز خردک به جام دمادم شدند ۲۱۶
بیامد بر پادشا روزبه
گزیدند جایی مر او را به ده ۲۱۷
بفرمود بهرام خادم چهل
همه ماهچهر و همه دلگسل ۲۱۸
رخ رومیان همچو دیبای روم
ازیشان همی تازه شد مرز و بوم ۲۱۹
بشد آرزو تا به مشکوی شاه
نهاده به سر بر ز گوهر کلاه ۲۲۰
بیامد شهنشاه با روزبه
گشادهدل و شاد از ایوان مه ۲۲۱
همیراند گویان به مشکوی خویش
به سوی بتان سمنبوی خویش ۲۲۲
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۲
۱۳۳۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱۳ - به هشتم بیامد به دشت شکار
گوهر بعدی:بخش ۱۵ - بخفت آن شب و بامداد پگاه
نظرها و حاشیه ها
به توچه
۱۴۰۱/۱۲/۷ ۰۹:۵۲
من میخوام بدونم که کی هست که این شعر های بی معنی را میخونه
خاک تو سر هرکی که برای این شعر ها وقت میزاره و اونهارو میخونه****