هوش مصنوعی: این متن داستان مزدک، مردی دانشمند و سخنور، را روایت می‌کند که نزد قباد شاه می‌رود و با ارائه نظرات و پیشنهادات خود، توجه شاه را جلب می‌کند. مزدک با طرح مسائل اجتماعی و اقتصادی، مانند توزیع عادلانه ثروت و نان، سعی در بهبود شرایط مردم دارد. اما در نهایت، با مخالفت موبدان و بزرگان روبرو می‌شود و به دستور کسری، پسر قباد، کشته می‌شود. داستان همچنین به تغییرات در حکومت و مرگ قباد و جانشینی کسری اشاره می‌کند.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم پیچیده‌ای مانند عدالت اجتماعی، سیاست، و فلسفه است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنه‌ها مانند اعدام مزدک ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.

بخش ۲ - داستان مزدک با قباد

بیامد یکی مرد مزدک بنام
سخنگوی با دانش و رای و کام ۱

گرانمایه مردی و دانش فروش
قباد دلاور بدو داد گوش ۲

به نزد جهاندار دستور گشت
نگهبان آن گنج و گنجور گشت ۳

ز خشکی خورش تنگ شد در جهان
میان کهان و میان مهان ۴

ز روی هوا ابر شد ناپدید
به ایران کسی برف و باران ندید ۵

مهان جهان بر در کیقباد
همی هر کسی آب و نان کرد یاد ۶

بدیشان چنین گفت مزدک که شاه
نماید شما را بامید راه ۷

دوان اندر آمد بر شهریار
چنین گفت کای نامور شهریار ۸

به گیتی سخن پرسم از تو یکی
گر ای دون که پاسخ دهی اندکی ۹

قباد سراینده گفتش بگوی
به من تازه کن در سخن آبروی ۱۰

بدو گفت آنکس که مارش گزید
همی از تنش جان بخواهد پرید ۱۱

یکی دیگری را بود پای زهر
گزیده نیابد ز تریاک بهر ۱۲

سزای چنین مردگویی که چیست
که تریاک دارد درم سنگ بیست ۱۳

چنین داد پاسخ ورا شهریار
که خونیست این مرد تریاک‌دار ۱۴

به خون گزیده ببایدش کشت
به درگاه چون دشمن آمد بمشت ۱۵

چو بشنید برخاست از پیش شاه
بیامد به نزدیک فریادخواه ۱۶

بدیشان چنین گفت کز شهریار
سخن کردم از هر دری خواستار ۱۷

بباشید تا بامداد پگاه
نمایم شما را سوی داد راه ۱۸

برفتند و شبگیر باز آمدند
شخوده رخ و پرگداز آمدند ۱۹

چو مزدک ز در آن گره را بدید
ز درگه سوی شاه ایران دوید ۲۰

چنین گفت کای شاه پیروزبخت
سخنگوی و بیدار و زیبای تخت ۲۱

سخن گفتم و پاسخش دادییم
به پاسخ در بسته بگشادییم ۲۲

گر ای دون که دستور باشد کنون
بگوید سخن پیش تو رهنمون ۲۳

بدو گفت برگوی و لب را مبند
که گفتار باشد مرا سودمند ۲۴

چنین گفت کای نامور شهریار
کسی را که بندی ببند استوار ۲۵

خورش بازگیرند زو تا بمرد
به بیچارگی جان و تن را سپرد ۲۶

مکافات آنکس که نان داشت او
مرین بسته را خوار بگذاشت او ۲۷

چه باشد بگوید مرا پادشا
که این مرد دانا بد و پارسا ۲۸

چنین داد پاسخ که میکن بنش
که خونیست ناکرده بر گردنش ۲۹

چو بشنید مزدک زمین بوس داد
خرامان بیامد ز پیش قباد ۳۰

بدرگاه او شد به انبوه گفت
که جایی که گندم بود در نهفت ۳۱

دهدی آن بتاراج در کوی و شهر
بدان تا یکایک بیابید بهر ۳۲

دویدند هرکس که بد گرسنه
به تاراج گندم شدند از بنه ۳۳

چه انبار شهری چه آن قباد
ز یک دانه گندم نبودند شاد ۳۴

چو دیدند رفتند کارآگهان
به نزدیک بیدار شاه جهان ۳۵

که تاراج کردند انبار شاه
به مزدک همی‌بازگردد گناه ۳۶

قباد آن سخن‌گوی را پیش خواند
ز تاراج انبار چندی براند ۳۷

چنین داد پاسخ کانوشه بدی
خرد را به گفتار توشه بدی ۳۸

سخن هرچ بشنیدم از شهریار
بگفتم به بازاریان خوارخوار ۳۹

به شاه جهان گفتم از مار و زهر
ازان کس که تریاک دارد به شهر ۴۰

بدین بنده پاسخ چنین داد شاه
که تریاک‌دارست مرد گناه ۴۱

اگر خون این مرد تریاک‌دار
بریزد کسی نیست با او شمار ۴۲

چو شد گرسنه نان بود پای زهر
به سیری نخواهد ز تریاک بهر ۴۳

اگر دادگر باشی ای شهریار
به انبار گندم نیاید به کار ۴۴

شکم گرسنه چند مردم بمرد
که انبار را سود جانش نبرد ۴۵

ز گفتار او تنگ دل شد قباد
بشد تیز مغزش ز گفتار داد ۴۶

وزان پس بپرسید و پاسخ شنید
دل و جان او پر ز گفتار دید ۴۷

ز چیزی که گفتند پیغمبران
همان دادگر موبدان و ردان ۴۸

به گفتار مزدک همه کژ گشت
سخنهاش ز اندازه اندر گذشت ۴۹

برو انجمن شد فروان سپاه
بسی کس به آبی راهی آمد ز راه ۵۰

همی‌گفت هر کو توانگر بود
تهیدست با او برابر بود ۵۱

نباید که باشد کسی برفزود
توانگر بود تار و درویش پود ۵۲

جهان راست باید که باشد به چیز
فزونی توانگر چرا جست نیز ۵۳

زن و خانه و چیز بخشیدنیست
تهی دست کس با توانگر یکیست ۵۴

من این را کنم راست با دین پاک
شود ویژه پیدا بلند از مغاک ۵۵

هران کس که او جز برین دین بود
ز یزدان وز منش نفرین بود ۵۶

ببد هرک درویش با او یکی
اگر مرد بودند اگر کودکی ۵۷

ازین بستدی چیز و دادی بدان
فرو مانده بد زان سخن بخردان ۵۸

چو بشنید در دین او شد قباد
ز گیتی به گفتار او بود شاد ۵۹

ورا شاه بنشاند بر دست راست
ندانست لشکر که موبد کجاست ۶۰

بر او شد آنکس که درویش بود
وگر نانش از کوشش خویش بود ۶۱

به گرد جهان تازه شد دین او
نیارست جستن کسی کین او ۶۲

توانگر همی سر ز تنگی نگاشت
سپردی بدرویش چیزی که داشت ۶۳

چنان بد که یک روز مزدک پگاه
ز خانه بیامد به نزدیک شاه ۶۴

چنین گفت کز دین پرستان ما
همان پاکدل زیردستان ما ۶۵

فراوان ز گیتی سران بردرند
فرود آوری گر ز در بگذرند ۶۶

ز مزدک شنید این سخنها قباد
بسالار فرمود تا بار داد ۶۷

چنین گفت مزدک به پرمایه شاه
که این جای تنگست و چندان سپاه ۶۸

همان نگنجند در پیش شاه
به هامون خرامد کندشان نگاه ۶۹

بفرمود تا تخت بیرون برند
ز ایوان شاهی به هامون برند ۷۰

به دشت آمد از مزدکی صدهزار
برفتند شادان بر شهریار ۷۱

چنین گفت مزدک به شاه زمین
که ای برتر از دانش به آفرین ۷۲

چنان دان که کسری نه بر دین ماست
ز دین سر کشیدن وراکی سزاست ۷۳

یکی خط دستش بباید ستد
که سر بازگرداند از راه بد ۷۴

به پیچاند از راستی پنج چیز
که دانا برین پنج نفزود نیز ۷۵

کجا رشک و کینست و خشم و نیاز
به پنجم که گردد برو چیزه آز ۷۶

تو چون چیره باشی برین پنج دیو
پدید آیدت راه کیهان خدیو ۷۷

ازین پنج ما را زن و خواستست
که دین بهی در جهان کاستست ۷۸

زن و خواسته باشد اندر میان
چو دین بهی را نخواهی زیان ۷۹

کزین دو بود رشک و آز و نیاز
که با خشم و کین اندر آید براز ۸۰

همی دیو پیچد سر بخردان
بباید نهاد این دو اندر میان ۸۱

چو این گفته شد دست کسری گرفت
بدو مانده بد شاه ایران شگفت ۸۲

ازو نامور دست بستد بخشم
به تندی ز مزدک بخوربید چشم ۸۳

به مزدک چنین گفت خندان قباد
که از دین کسری چه داری به یاد ۸۴

چنین گفت مزدک که این راه راست
نهانی نداند نه بر دین ماست ۸۵

همانگه ز کسری بپرسید شاه
که از دین به بگذری نیست راه ۸۶

بدو گفت کسری چو یابم زمان
بگویم که کژست یکسر گمان ۸۷

چو پیدا شود کژی و کاستی
درفشان شود پیش تو راستی ۸۸

بدو گفت مزدک زمان چندروز
همی‌خواهی از شاه گیتی‌فروز ۸۹

ورا گفت کسری زمان پنج ماه
ششم را همه بازگویم به شاه ۹۰

برین برنهادند و گشتند باز
بایوان بشد شاه گردن‌فراز ۹۱

فرستاد کسری به هر جای کس
که داننده‌ای دید و فریادرس ۹۲

کس آمد سوی خره اردشیر
که آنجا بد از داد هرمزد پیر ۹۳

ز اصطخر مهرآذر پارسی
بیامد بدرگاه با یار سی ۹۴

نشستند دانش‌پژوهان به هم
سخن رفت هرگونه از بیش و کم ۹۵

به کسری سپردند یکسر سخن
خردمند و دانندگان کهن ۹۶

چو بشنید کسری به نزد قباد
بیامد ز مزدک سخن کرد یاد ۹۷

که اکنون فراز آمد آن روزگار
که دین بهی را کنم خواستار ۹۸

گر ای دون که او را بود راستی
شود دین زردشت بر کاستی ۹۹

پذیرم من آن پاک دین ورا
به جان برگزینم گزین ورا ۱۰۰

چو راه فریدون شود نادرست
عزیز مسیحی و هم زند و است ۱۰۱

سخن گفتن مزدک آید به جای
نباید به گیتی جزو رهنمای ۱۰۲

ور ای دون که او کژ گوید همی
ره پاک یزدان نجوید همی ۱۰۳

بمن ده ورا و آنک در دین اوست
مبادا یکی را به تن مغز و پوست ۱۰۴

گوا کرد زرمهر و خرداد را
فرایین و بندوی و بهزاد را ۱۰۵

وزان جایگه شد بایوان خویش
نگه داشت آن راست پیمان خویش ۱۰۶

به شبگیر چون شید بنمود تاج
زمین شد به کردار دریای عاج ۱۰۷

همی‌راند فرزند شاه جهان
سخن‌گوی با موبدان و ردان ۱۰۸

به آیین به ایوان شاه آمدند
سخن‌گوی و جوینده راه آمدند ۱۰۹

دلارای مزدک سوی کیقباد
بیامد سخن را در اندرگشاد ۱۱۰

چنین گفت کسری به پیش گروه
به مزدک که ای مرد دانش‌پژوه ۱۱۱

یکی دین نو ساختی پرزیان
نهادی زن و خواسته درمیان ۱۱۲

چه داند پسر کش که باشد پدر
پدر همچنین چون شناسد پسر ۱۱۳

چو مردم سراسر بود در جهان
نباشند پیدا کهان و مهان ۱۱۴

که باشد که جوید در کهتری
چگونه توان یافتن مهتری ۱۱۵

کسی کو مرد جای و چیزش کراست
که شد کارجو بنده با شاه راست ۱۱۶

جهان زین سخن پاک ویران شود
نباید که این بد به ایران شود ۱۱۷

همه کدخدایند و مزدور کیست
همه گنج دارند و گنجور کیست ۱۱۸

ز دین‌آوران این سخن کس نگفت
تو دیوانگی داشتی در نهفت ۱۱۹

همه مردمان را به دوزخ بری
همی کار بد را ببد نشمری ۱۲۰

چو بشنید گفتار موبد قباد
برآشفت و اندر سخن داد داد ۱۲۱

گرانمایه کسری ورا یار گشت
دل مرد بی‌دین پرآزار گشت ۱۲۲

پرآواز گشت انجمن سر به سر
که مزدک مبادا بر تاجور ۱۲۳

همی‌دارد او دین یزدان تباه
مباد اندرین نامور بارگاه ۱۲۴

ازان دین جهاندار بیزار شد
ز کرده سرش پر ز تیمار شد ۱۲۵

به کسری سپردش همانگاه شاه
ابا هرک او داشت آیین و راه ۱۲۶

بدو گفت هر کو برین دین اوست
مبادا یکی را بتن مغز و پوست ۱۲۷

بدان راه بد نامور صدهزار
به فرزند گفت آن زمان شهریار ۱۲۸

که با این سران هرچ خواهی بکن
ازین پس ز مزدک مگردان سخن ۱۲۹

به درگاه کسری یکی باغ بود
که دیوار او برتر از راغ بود ۱۳۰

همی گرد بر گرد او کنده کرد
مرین مردمان را پراگنده کرد ۱۳۱

بکشتندشان هم بسان درخت
زبر پی و زیرش سرآگنده سخت ۱۳۲

به مزدک چنین گفت کسری که رو
بدرگاه باغ گرانمایه شو ۱۳۳

درختان ببین آنک هر کس ندید
نه از کاردانان پیشین شنید ۱۳۴

بشد مزدک از باغ و بگشاد در
که بیند مگر بر چمن بارور ۱۳۵

همانگه که دید از تنش رفت هوش
برآمد به ناکام زو یک خروش ۱۳۶

یکی دار فرمود کسری بلند
فروهشت از دار پیچان کمند ۱۳۷

نگون‌بخت را زنده بردار کرد
سرمرد بی‌دین نگون‌سار کرد ۱۳۸

ازان پس بکشتش بباران تیر
تو گر باهشی راه مزدک مگیر ۱۳۹

بزرگان شدند ایمن از خواسته
زن و زاده و باغ آراسته ۱۴۰

همی‌بود با شرم چندی قباد
ز نفرین مزدک همی‌کرد یاد ۱۴۱

به درویش بخشید بسیار چیز
برآتشکده خلعت افگند نیز ۱۴۲

ز کسری چنان شاد شد شهریار
که شاخش همی گوهر آورد بار ۱۴۳

ازان پس همه رای با او زدی
سخن هرچ گفتی ازو بشندی ۱۴۴

ز شاهیش چون سال شد بر چهل
غم روز مرگ اندر آمد به دل ۱۴۵

یکی نامه بنوشت پس بر حریر
بر آن خط شایسته خود بد دبیر ۱۴۶

نخست آفرین کرد بر دادگر
که دارد ازو دین و هم زو هنر ۱۴۷

بباشد همه بی‌گمان هرچ گفت
چه بر آشکار و چه اندر نهفت ۱۴۸

سر پادشاهیش را کس ندید
نشد خوار هرکس که او را گزید ۱۴۹

هر آنکس که بینید خط قباد
به جز پند کسری مگیرید یاد ۱۵۰

به کسری سپردم سزاوار تخت
پس از مرگ ما او بود نیک‌بخت ۱۵۱

که یزدان ازین پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد ۱۵۲

ز گفتار او هیچ مپراگنید
بدو شاد باشید و گنج آگنید ۱۵۳

بران نامه بر مهر زرین نهاد
بر موبد رام بر زین نهاد ۱۵۴

به هشتاد شد سالیان قباد
نبد روز پیری هم از مرگ شاد ۱۵۵

بمرد و جهان مردری ماند از اوی
شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی ۱۵۶

تنش را بدیبا بیاراستند
گل و مشک و کافور و می خواستند ۱۵۷

یکی دخمه کردند شاهنشهی
یکی تاج شاهی و تخت مهی ۱۵۸

نهادند بر تخت زر شاه را
ببستند تا جاودان راه را ۱۵۹

چو موبد بپردخت از سوگ شاه
نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه ۱۶۰

بران انجمن نامه برخواندند
ولیعهد را شاد بنشاندند ۱۶۱

چو کسری نشست از بر گاه نو
همی‌خواندندی ورا شاه نو ۱۶۲

به شاهی برو آفرین خواندند
به سر برش گوهر برافشاندند ۱۶۳

ورا نام کردند نوشین روان
که مهتر جوان بود و دولت جوان ۱۶۴

به سر شد کنون داستان قباد
ز کسری کنم زین سپس نام یاد ۱۶۵

همش داد بود و همش رای و نام
به داد و دهش یافته نام و کام ۱۶۶

الا ای دلارای سرو بلند
چه بودت که گشتی چنین مستمند ۱۶۷

بدان شادمانی و آن فر و زیب
چرا شد دل روشنت پرنهیب ۱۶۸

چنین گفت پرسنده را سروبن
که شادان بدم تا نبودم کهن ۱۶۹

چنین سست گشتم ز نیروی شست
به پرهیز و با او مساو ایچ دست ۱۷۰

دم اژدها دارد و چنگ شیر
بخاید کسی را که آرد بزیر ۱۷۱

هم‌آواز رعدست و هم زور کرگ
به یک دست رنج و به یک دست مرگ ۱۷۲

ز سرو دلارای چنبر کند
سمن برگ را رنگ عنبر کند ۱۷۳

گل ارغوان را کند زعفران
پس زعفران رنجهای گران ۱۷۴

شود بسته بی‌بند پای نوند
وزو خوار گردد تن ارجمند ۱۷۵

مرا در خوشاب سستی گرفت
همان سرو آزاد پستی گرفت ۱۷۶

خروشان شد آن نرگسان دژم
همان سرو آزاده شد پشت خم ۱۷۷

دل شاد و بی غم پر از درد گشت
چنین روز ما ناجوانمرد گشت ۱۷۸

بدانگه که مردم شود سیر شیر
شتاب آورد مرگ و خواندش پیر ۱۷۹

چل و هشت بد عهد نوشین روان
تو بر شست رفتی نمانی جوان ۱۸۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۸۰
کانال گوهرین در ایتا
۸۸۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱ - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود
بعدی:پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.