هوش مصنوعی:
این متن داستان قباد، پادشاه ساسانی، را روایت میکند که پس از نشستن بر تخت پادشاهی، با چالشهای مختلفی از جمله شورش سوفزای مواجه میشود. قباد با کمک شاپور رازی و دیگران، شورش را سرکوب میکند و به تخت پادشاهی بازمیگردد. در ادامه، داستان به شرح رویدادهای بعدی از جمله ازدواج قباد با دختری زیبا و تولد پسرش کسری میپردازد. قباد در نهایت به عنوان پادشاهی قدرتمند و عادل شناخته میشود و اقدامات مهمی برای بهبود کشور انجام میدهد.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم تاریخی و اخلاقی پیچیدهای است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات کلاسیک دارد. همچنین، برخی از موضوعات مانند جنگ و شورش ممکن است برای کودکان مناسب نباشد.
بخش ۱ - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود
چو بر تخت بنشست فرخ قباد
کلاه بزرگی به سر برنهاد ۱
سوی طیسفون شد ز شهر صطخر
که آزادگان را بدو بود فخر ۲
چو بر تخت پیروز بنشست گفت
که از من مدارید چیزی نهفت ۳
شما را سوی من گشادست راه
به روز سپید و شبان سیاه ۴
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست
زبان را بیاراست و کژی نخواست ۵
چو بخشایش آرد بخشم اندرون
سر راستان خواندش رهنمون ۶
نهد تخت خشنودی اندر جهان
بیابد بدادآفرین مهان ۷
دل خویش را دور دارد ز کین
مهان و کهانش کنند آفرین ۸
هرانگه که شد پادشا کژ گوی
ز کژی شود شاه پیکارجوی ۹
سخن را بباید شنید از نخست
چو دانا شود پاسخ آید درست ۱۰
چو داننده مردم بود آزور
همی دانش او نیاید به بر ۱۱
هرآنگه که دانا بود پرشتاب
چه دانش مر او را چه در سر شراب ۱۲
چنان هم که باید دل لشکری
همه در نکوهش کند کهتری ۱۳
توانگر کجا سخت باشد به چیز
فرومایهتر شد ز درویش نیز ۱۴
چو درویش نادان کند مهتری
به دیوانگی ماند این داوری ۱۵
چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی ۱۶
ستون خرد بردباری بود
چو تندی کند تن به خواری بود ۱۷
چو خرسند گشتی به داد خدای
توانگر شدی یکدل و پاکرای ۱۸
گر آزاد داری تنت را ز رنج
تن مرد بیرنج بهتر ز گنج ۱۹
هران کس که بخشش کند با کسی
بمیرد تنش نام ماند بسی ۲۰
همه سر به سر دست نیکی برید
جهان جهان را به بد مسپرید ۲۱
همه مهتران آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند ۲۲
جوان بود سالش سه پنج و یکی
ز شاهی ورا بهره بود اندکی ۲۳
همیراند کار جهان سوفزای
قباد اندر ایران نبد کدخدای ۲۴
همه کار او پهلوان راندی
کس را بر شاه ننشاندی ۲۵
نه موبد بد او را نه فرمان روای
جهان بد به دستوری سوفزای ۲۶
چنین بود تا بیست و سه ساله گشت
به جام اندرون باده چون لاله گشت ۲۷
بیامد بر تاجور سوفزای
به دستوری بازگشتن به جای ۲۸
سپهبد خود و لشکرش ساز کرد
بزد کوس و آهنگ شیراز کرد ۲۹
همیرفت شادان سوی شهر خویش
ز هر کام برداشته بهر خویش ۳۰
همه پارس او را شده چون رهی
همیبود با تاج شاهنشهی ۳۱
بدان بد که من شاه بنشاندم
به شاهی برو آفرین خواندم ۳۲
گر از من کسی زشت گوید بدوی
ورا سرد گوید براند ز روی ۳۳
همی باژ جستی ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۳۴
چو آگاهی آمد بسوی قباد
ز شیراز وز کار بیداد و داد ۳۵
همیگفت هر کس که جز نام شاه
ندارد ز ایران ز گنج و سپاه ۳۶
نه فرمانش باشد به چیزی نه رای
جهان شد همه بندهٔ سوفزای ۳۷
هرآنکس که بد رازدار قباد
برو بر سخنها همیکرد یاد ۳۸
که از پادشاهی به نامی بسند
چرا کردی ای شهریار بلند ۳۹
ز گنج تو آگندهتر گنج او
بباید گسست از جهان رنج او ۴۰
همه پارس چون بندهٔ او شدند
بزرگان پرستندهٔ او شدند ۴۱
ز گفتار بد شد دل کیقباد
ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد ۴۲
همیگفت گر من فرستم سپاه
سر او بگردد شود رزمخواه ۴۳
چو من دشمنی کرده باشم به گنج
ازو دید باید بسی درد و رنج ۴۴
کند هر کسی یاد کردار اوی
نهانی ندانند بازار اوی ۴۵
ندارم ز ایران یکی رزمخواه
کز ایدر شود پیش او با سپاه ۴۶
بدو گفت فرزانه مندیش زین
که او شهریاری شود بفرین ۴۷
تو را بندگانند و سالار هست
که سایند بر چرخ گردنده دست ۴۸
چو شاپور رازی بیاید ز جای
بدرد دل بدکنش سوفزای ۴۹
شنید این سخن شاه و نیرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت ۵۰
همانگه جهاندیدهای کیقباد
بفرمود تا برنشیند چو باد ۵۱
به نزدیک شاپور رازی شود
برآواز نخچیر و بازی شود ۵۲
هم اندر زمان برنشاند ورا
ز ری سوی درگاه خواند ورا ۵۳
دو اسبه فرستاده آمد بری
چو باد خزانی به هنگام دی ۵۴
چو دیدش بپرسید سالار بار
وزو بستد آن نامهٔ شهریار ۵۵
بیامد به شاپور رازی سپرد
سوار سرافراز را پیش برد ۵۶
برو خواند آن نامهٔ کیقباد
بخندید شاپور مهرکنژاد ۵۷
که جز سوفزا دشمن اندر جهان
ورا نیست در آشکار و نهان ۵۸
ز هر جای فرمانبران را بخواند
سوی طیسفون تیز لشکر براند ۵۹
چو آورد لشکر به نزدیک شاه
هم اندر زمان برگشادند راه ۶۰
چو دیدش جهاندار بنواختش
بر تخت پیروزه بنشاختش ۶۱
بدو گفت زین تاج بیبهرهام
ببی بهرهئی در جهان شهرهام ۶۲
همه سوفزا راست بهر از مهی
همی نام بینم ز شاهنشهی ۶۳
ازین داد و بیداد در گردنم
به فرجام روزی بپیچد تنم ۶۴
به ایران برادر بدی کدخدای
به هستی ز بیدادگر سوفزای ۶۵
بدو گفت شاپور کای شهریار
دلت را بدین کار رنجه مدار ۶۶
یکی نامه باید نوشتن درشت
تو را نام و فر و نژادست و پشت ۶۷
بگویی که از تخت شاهنشاهی
مرا بهره رنجست و گنج تهی ۶۸
تویی باژخواه و منم با گناه
نخواهم که خوانی مرا نیز شاه ۶۹
فرستادم اینک یکی پهلوان
ز کردار تو چند باشم نوان ۷۰
چو نامه بدینگونه باشد بدوی
چو من دشمن و لشکری جنگجوی ۷۱
نمانم که برهم زند نیز چشم
نگویم سخن پیش او جز بخشم ۷۲
نویسندهٔ نامه را خواندند
به نزدیک شاپور بنشاندند ۷۳
بگفت آن سخنها که با شاه گفت
شد آن کلک بیجاده با قار جفت ۷۴
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه
بیاورد شاپور لشکر به راه ۷۵
گزین کرد پس هرک بد نامدار
پراگنده از لشکر شهریار ۷۶
خود و نامداران پرخاشجوی
سوی شهر شیراز بنهاد روی ۷۷
چو آگاه شد زان سخن سوفزای
همانگه بیاورد لشکر ز جای ۷۸
پذیره شدش با سپاهی گران
گزیده سواران و جوشنوران ۷۹
رسیدند پس یک به دیگر فراز
فرود آمدند آن دو گردنفراز ۸۰
چو بنشست شاپور با سوفزای
فراوان زدند از بد و نیک رای ۸۱
بدو داد پس نامهٔ شهریار
سخن رفت هرگونه دشوار و خوار ۸۲
چو برخواند آن نامه را پهلوان
بپژمرد و شد کند و تیرهروان ۸۳
چو آن نامه برخواند شاپور گفت
که اکنون سخن را نباید نهفت ۸۴
تو را بند فرمود شاه جهان
فراوان بنالید پیش مهان ۸۵
بران سان که برخواندهای نامه را
تو دانی شهنشاه خودکامه را ۸۶
چنین داد پاسخ بدو پهلوان
که داند مرا شهریار جهان ۸۷
بدان رنج و سختی که بردم ز شاه
برفتم ز زاولستان با سپاه ۸۸
به مردی رهانیدم او را ز بند
نماندم که آید برویش گزند ۸۹
مرا داستان بود نزدیک شاه
همان نزد گردان ایران سپاه ۹۰
گر ای دون که بندست پاداش من
تو را چنگ دادن به پرخاش من ۹۱
نخواهم زمان از تو پایم ببند
بدارد مرا بند او سودمند ۹۲
ز یزدان وز لشکرم نیست شرم
که من چند پالودهام خون گرم ۹۳
بدانگه کجا شاه در بند بود
به یزدان مرا سخت سوگند بود ۹۴
که دستم نبیند مگر دست تیغ
به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ ۹۵
مگر سر دهم گر سرخوشنواز
به مردی ز تخت اندر آرم بگاز ۹۶
کنونم که فرمود بندم سزاست
سخنهای ناسودمندم سزاست ۹۷
ز فرمان او هیچ گونه مگرد
چو پیرایه دان بند بر پای مرد ۹۸
چو بنشست شاپور پایش ببست
بزد نای رویین و خود برنشست ۹۹
بیاوردش از پارس پیش قباد
قباد از گذشته نکرد ایچ یاد ۱۰۰
بفرمود کو را به زندان برند
به نزدیک ناهوشمندان برند ۱۰۱
به شیراز فرمود تا هرچ بود
ز مردان و گنج و ز کشت و درود ۱۰۲
بیاورد یک سر سوی طیسفون
سپردش به گنجور او رهنمون ۱۰۳
چو یک هفته بگذشت هرگونه رای
همیراند با موبد از سوفزای ۱۰۴
چنین گفت پس شاه را رهنمون
که یارند با او همه طیسفون ۱۰۵
همه لشکر و زیردستان ما
ز دهقان وز در پرستان ما ۱۰۶
گر او اندر ایران بماند درست
ز شاهی بباید تو را دست شست ۱۰۷
بداندیش شاه جهان کشته به
سر بخت بدخواه برگشته به ۱۰۸
چو بشنید مهتر ز موبد سخن
بنو تاخت و بیزار شد از کهن ۱۰۹
بفرمود پس تاش بیجان کنند
بروبر دل و دیده پیچان کنند ۱۱۰
بکردند پس پهلوان را تباه
شد آن گرد فرزانه و نیکخواه ۱۱۱
چو آگاهی آمد بایرانیان
که آن پیلتن را سرآمد زمان ۱۱۲
خروشی برآمد ز ایران بدرد
زن و مرد و کودک همی مویه کرد ۱۱۳
برآشفت ایران و برخاست گرد
همی هر کسی کرد ساز نبرد ۱۱۴
همیگفت هرکس که تخت قباد
اگر سوفزا شد به ایران مباد ۱۱۵
سپاهی و شهری همه شد یکی
نبردند نام قباد اندکی ۱۱۶
برفتند یکسر بایوان شاه
ز بدگوی پردرد و فریادخواه ۱۱۷
کسی را که بر شاه بدگوی بود
بداندیش او و بلاجوی بود ۱۱۸
بکشتند و بردند ز ایوان کشان
ز جاماسب جستند چندی نشان ۱۱۹
که کهتر برادر بد و سرفراز
قبادش همیپروریدی بناز ۱۲۰
ورا برگزیدند و بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند ۱۲۱
به آهن ببستند پای قباد
ز فر و نژادش نکردند یاد ۱۲۲
چنینست رسم سرای کهن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن ۱۲۳
یکی پور بد سوفزا را گزین
خردمند و پاکیزه و به آفرین ۱۲۴
جوانی بیآزار و زرمهر نام
که از مهر او بد پدر شادکام ۱۲۵
سپردند بسته بدو شاه را
بدان گونه بد رای بدخواه را ۱۲۶
که آن مهربان کینهٔ سوفزای
بخواهد بدرد از جهان کدخدای ۱۲۷
بیآزار زرمهر یزدانپرست
نسودی ببد با جهاندار دست ۱۲۸
پرستش همیکرد پیش قباد
وزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد ۱۲۹
جهاندار زو ماند اندر شگفت
ز کردار او مردمی برگرفت ۱۳۰
همیکرد پوزش که بدخواه من
پرآشوب کرد اختر و ماه من ۱۳۱
گر ای دون که یابم رهایی ز بند
تو را باشد از هر بدی سودمند ۱۳۲
ز دل پاک بردارم آزار تو
کنم چشم روشن بدیدار تو ۱۳۳
بدو گفت زر مهر کای شهریار
زبان را بدین باز رنجه مدار ۱۳۴
پدر گر نکرد آنچ بایست کرد
ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد ۱۳۵
تو را من بسان یکی بندهام
به پیش تو اندر پرستندهام ۱۳۶
چو گویی به سوگند پیمان کنم
که هرگز وفای تو را نشکنم ۱۳۷
ازو ایمنی یافت جان قباد
ز گفتار آن پر خرد گشت شاد ۱۳۸
وزان پس بدو راز بگشاد و گفت
که اندیشه از تو تخواهم نهفت ۱۳۹
گشادست بر پنج تن راز من
جزین نشنود یک تن آواز من ۱۴۰
همین تاج و تخت از تو دارم سپاس
بوم جاودانه تو را حقشناس ۱۴۱
چو بشنید زر مهر پاکیزهرای
سبک بند را برگشادش ز پای ۱۴۲
فرستاد و آن پنج تن را بخواند
همه رازها پیش ایشان براند ۱۴۳
شب تیره از شهر بیرون شدند
ز دیدار دشمن به هامون شدند ۱۴۴
سوی شاه هیتال کردند روی
ز اندیشگان خسته و راه جوی ۱۴۵
برین گونه سرگشته آن هفت مرد
باهواز رفتند تازان چو گرد ۱۴۶
رسیدند پویان به پرمایه ده
بده در یکی نامبردار مه ۱۴۷
بدان خان دهقان فرود آمدند
ببودند و یک هفته دم برزدند ۱۴۸
یکی دختری داشت دهقان چو ماه
ز مشک سیه بر سرش بر کلاه ۱۴۹
جهانجوی چون روی دختر بدید
ز مغز جوان شد خرد ناپدید ۱۵۰
همانگه بیامد بزرمهر گفت
که باتو سخن دارم اندر نهفت ۱۵۱
برو راز من پیش دهقان بگوی
مگر جفت من گردد این خوبروی ۱۵۲
بشد تیز و رازش به دهقان بگفت
که این دخترت را کسی نیست جفت ۱۵۳
یکی پاک انبازش آمد به جای
که گردی بر اهواز بر کدخدای ۱۵۴
گرانمایه دهقان بزرمهر گفت
که این دختر خوب را نیست جفت ۱۵۵
اگر شاید این مرد فرمان تو راست
مرین را بدان ده که او را هواست ۱۵۶
بیامد خردمند نزد قباد
چنین گفت کین ماه جفت تو باد ۱۵۷
پسندیدی و ناگهان دیدیش
بدان سان که دیدی پسندیدیش ۱۵۸
قباد آن پری روی را پیش خواند
به زانوی کنداورش برنشاند ۱۵۹
ابا او یک انگشتری بود و بس
که ارزش به گیتی ندانست کس ۱۶۰
بدو داد و گفت این نگین را بدار
بود روز کاین را بود خواستار ۱۶۱
بدان ده یکی هفته از بهر ماه
همیبود و هشتم بیامد به راه ۱۶۲
بر شاه هیتال شد کیقباد
گذشته سخنها بدو کرد یاد ۱۶۳
بگفت آنچ کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان ۱۶۴
بدو گفت شاه از بد خوشنواز
همانا بدین روزت آمد نیاز ۱۶۵
به پیمان سپارم تو را لشکری
ازان هر یکی بر سران افسری ۱۶۶
که گر باز یابی تو گنج و کلاه
چغانی بباشد تو را نیکخواه ۱۶۷
مرا باشد این مرز و فرمان تو را
ز کرده نباشد پشیمان تو را ۱۶۸
زبردست را گفت خندان قباد
کزین بوم هرگز نگیریم یاد ۱۶۹
چو خواهی فرستمت بیمر سپاه
چغانی که باشد که یازد بگاه ۱۷۰
چو کردند عهد آن دو گردن فراز
در گنج زر و درم کرد باز ۱۷۱
به شاه جهاندار دادش رمه
سلیح سواران و لشکر همه ۱۷۲
بپذرفت شمشیرزن سیهزار
همه نامداران گرد و سوار ۱۷۳
ز هیتالیان سوی اهواز شد
سراسر جهان زو پر آواز شد ۱۷۴
چو نزدیکی خان دهقان رسید
بسی مردم از خانه بیرون دوید ۱۷۵
یکی مژده بردند نزد قباد
که این پور بر شاه فرخنده باد ۱۷۶
پسرزاد جفت تو در شب یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی ۱۷۷
چو بشنید در خانه شد شادکام
همانگاه کسریش کردند نام ۱۷۸
ز دهقان بپرسید زان پس قباد
که ای نیکبخت از که داری نژاد ۱۷۹
بدو گفت کز آفریدون گرد
که از تخم ضحاک شاهی ببرد ۱۸۰
پدرم این چنین گفت و من این چنین
که بر آفریدون کنیم آفرین ۱۸۱
ز گفتار او شادتر شد قباد
ز روزی که تاج کیی برنهاد ۱۸۲
عماری بسیجید و آمد به راه
نشسته بدو اندرون جفت شاه ۱۸۳
بیاورد لشکر سوی طیسفون
دل از درد ایرانیان پر ز خون ۱۸۴
به ایران همه سالخورده ردان
نشستند با نامور بخردان ۱۸۵
که این کار گردد به ما بر دراز
میان دو شهزاد گردنفراز ۱۸۶
ز روم و ز چین لشکر آید کنون
بریزند زین مرز بسیار خون ۱۸۷
بباید خرامید سوی قباد
مگر کان سخنها نگیرد بیاد ۱۸۸
بیاریم جاماسب ده ساله را
که با در همتا کند ژاله را ۱۸۹
مگرمان ز تاراج و خون ریختن
به یک سو گراییم ز آویختن ۱۹۰
برفتند یکسر سوی کیقباد
بگفتند کای شاه خسرونژاد ۱۹۱
گر از تو دل مردمان خسته شد
بشوخی دل و دیدها شسته شد ۱۹۲
کنون کامرانی بدان کت هواست
که شاه جهان بر جهان پادشاست ۱۹۳
پیاده همه پیش او در دوان
برفتند پر خاک تیرهروان ۱۹۴
گناه بزرگان ببخشید شاه
ز خون ریختن کرد پوزش به راه ۱۹۵
ببخشید جاماسب را همچنین
بزرگان برو خواندند آفرین ۱۹۶
بیامد به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهترپرست ۱۹۷
برین گونه تا گشت کسری بزرگ
یکی کودکی شد دلیر و سترگ ۱۹۸
به فرهنگیان داد فرزند را
چنان بار شاخ برومند را ۱۹۹
همه کار ایران و توران بساخت
بگردون کلاه مهی برفراخت ۲۰۰
وزان پس بیاورد لشکر بروم
شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم ۲۰۱
همه بوم و بر آتش اندر زدند
همه رومیان دست بر سر زدند ۲۰۲
همیکرد زان بوم و بر خارستان
ازو خواست زنهار دو شارستان ۲۰۳
یکی مندیا و دگر فارقین
بیامختشان زند و بنهاد دین ۲۰۴
نهاد اندر آن مرز آتشکده
بزرگی بنوروز و جشن سده ۲۰۵
مداین پی افگند جای کیان
پراگنده بسیار سود و زیان ۲۰۶
از اهواز تا پارس یک شارستان
بکرد و برآورد بیمارستان ۲۰۷
اران خواند آن شارستان را قباد
که تازی کنون نام حلوان نهاد ۲۰۸
گشادند هر جای رودی ز آب
زمین شد پر از جای آرام و خواب ۲۰۹
کلاه بزرگی به سر برنهاد ۱
سوی طیسفون شد ز شهر صطخر
که آزادگان را بدو بود فخر ۲
چو بر تخت پیروز بنشست گفت
که از من مدارید چیزی نهفت ۳
شما را سوی من گشادست راه
به روز سپید و شبان سیاه ۴
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست
زبان را بیاراست و کژی نخواست ۵
چو بخشایش آرد بخشم اندرون
سر راستان خواندش رهنمون ۶
نهد تخت خشنودی اندر جهان
بیابد بدادآفرین مهان ۷
دل خویش را دور دارد ز کین
مهان و کهانش کنند آفرین ۸
هرانگه که شد پادشا کژ گوی
ز کژی شود شاه پیکارجوی ۹
سخن را بباید شنید از نخست
چو دانا شود پاسخ آید درست ۱۰
چو داننده مردم بود آزور
همی دانش او نیاید به بر ۱۱
هرآنگه که دانا بود پرشتاب
چه دانش مر او را چه در سر شراب ۱۲
چنان هم که باید دل لشکری
همه در نکوهش کند کهتری ۱۳
توانگر کجا سخت باشد به چیز
فرومایهتر شد ز درویش نیز ۱۴
چو درویش نادان کند مهتری
به دیوانگی ماند این داوری ۱۵
چو عیب تن خویش داند کسی
ز عیب کسان برنخواند بسی ۱۶
ستون خرد بردباری بود
چو تندی کند تن به خواری بود ۱۷
چو خرسند گشتی به داد خدای
توانگر شدی یکدل و پاکرای ۱۸
گر آزاد داری تنت را ز رنج
تن مرد بیرنج بهتر ز گنج ۱۹
هران کس که بخشش کند با کسی
بمیرد تنش نام ماند بسی ۲۰
همه سر به سر دست نیکی برید
جهان جهان را به بد مسپرید ۲۱
همه مهتران آفرین خواندند
زبرجد به تاجش برافشاندند ۲۲
جوان بود سالش سه پنج و یکی
ز شاهی ورا بهره بود اندکی ۲۳
همیراند کار جهان سوفزای
قباد اندر ایران نبد کدخدای ۲۴
همه کار او پهلوان راندی
کس را بر شاه ننشاندی ۲۵
نه موبد بد او را نه فرمان روای
جهان بد به دستوری سوفزای ۲۶
چنین بود تا بیست و سه ساله گشت
به جام اندرون باده چون لاله گشت ۲۷
بیامد بر تاجور سوفزای
به دستوری بازگشتن به جای ۲۸
سپهبد خود و لشکرش ساز کرد
بزد کوس و آهنگ شیراز کرد ۲۹
همیرفت شادان سوی شهر خویش
ز هر کام برداشته بهر خویش ۳۰
همه پارس او را شده چون رهی
همیبود با تاج شاهنشهی ۳۱
بدان بد که من شاه بنشاندم
به شاهی برو آفرین خواندم ۳۲
گر از من کسی زشت گوید بدوی
ورا سرد گوید براند ز روی ۳۳
همی باژ جستی ز هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۳۴
چو آگاهی آمد بسوی قباد
ز شیراز وز کار بیداد و داد ۳۵
همیگفت هر کس که جز نام شاه
ندارد ز ایران ز گنج و سپاه ۳۶
نه فرمانش باشد به چیزی نه رای
جهان شد همه بندهٔ سوفزای ۳۷
هرآنکس که بد رازدار قباد
برو بر سخنها همیکرد یاد ۳۸
که از پادشاهی به نامی بسند
چرا کردی ای شهریار بلند ۳۹
ز گنج تو آگندهتر گنج او
بباید گسست از جهان رنج او ۴۰
همه پارس چون بندهٔ او شدند
بزرگان پرستندهٔ او شدند ۴۱
ز گفتار بد شد دل کیقباد
ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد ۴۲
همیگفت گر من فرستم سپاه
سر او بگردد شود رزمخواه ۴۳
چو من دشمنی کرده باشم به گنج
ازو دید باید بسی درد و رنج ۴۴
کند هر کسی یاد کردار اوی
نهانی ندانند بازار اوی ۴۵
ندارم ز ایران یکی رزمخواه
کز ایدر شود پیش او با سپاه ۴۶
بدو گفت فرزانه مندیش زین
که او شهریاری شود بفرین ۴۷
تو را بندگانند و سالار هست
که سایند بر چرخ گردنده دست ۴۸
چو شاپور رازی بیاید ز جای
بدرد دل بدکنش سوفزای ۴۹
شنید این سخن شاه و نیرو گرفت
هنرها بشست از دل آهو گرفت ۵۰
همانگه جهاندیدهای کیقباد
بفرمود تا برنشیند چو باد ۵۱
به نزدیک شاپور رازی شود
برآواز نخچیر و بازی شود ۵۲
هم اندر زمان برنشاند ورا
ز ری سوی درگاه خواند ورا ۵۳
دو اسبه فرستاده آمد بری
چو باد خزانی به هنگام دی ۵۴
چو دیدش بپرسید سالار بار
وزو بستد آن نامهٔ شهریار ۵۵
بیامد به شاپور رازی سپرد
سوار سرافراز را پیش برد ۵۶
برو خواند آن نامهٔ کیقباد
بخندید شاپور مهرکنژاد ۵۷
که جز سوفزا دشمن اندر جهان
ورا نیست در آشکار و نهان ۵۸
ز هر جای فرمانبران را بخواند
سوی طیسفون تیز لشکر براند ۵۹
چو آورد لشکر به نزدیک شاه
هم اندر زمان برگشادند راه ۶۰
چو دیدش جهاندار بنواختش
بر تخت پیروزه بنشاختش ۶۱
بدو گفت زین تاج بیبهرهام
ببی بهرهئی در جهان شهرهام ۶۲
همه سوفزا راست بهر از مهی
همی نام بینم ز شاهنشهی ۶۳
ازین داد و بیداد در گردنم
به فرجام روزی بپیچد تنم ۶۴
به ایران برادر بدی کدخدای
به هستی ز بیدادگر سوفزای ۶۵
بدو گفت شاپور کای شهریار
دلت را بدین کار رنجه مدار ۶۶
یکی نامه باید نوشتن درشت
تو را نام و فر و نژادست و پشت ۶۷
بگویی که از تخت شاهنشاهی
مرا بهره رنجست و گنج تهی ۶۸
تویی باژخواه و منم با گناه
نخواهم که خوانی مرا نیز شاه ۶۹
فرستادم اینک یکی پهلوان
ز کردار تو چند باشم نوان ۷۰
چو نامه بدینگونه باشد بدوی
چو من دشمن و لشکری جنگجوی ۷۱
نمانم که برهم زند نیز چشم
نگویم سخن پیش او جز بخشم ۷۲
نویسندهٔ نامه را خواندند
به نزدیک شاپور بنشاندند ۷۳
بگفت آن سخنها که با شاه گفت
شد آن کلک بیجاده با قار جفت ۷۴
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه
بیاورد شاپور لشکر به راه ۷۵
گزین کرد پس هرک بد نامدار
پراگنده از لشکر شهریار ۷۶
خود و نامداران پرخاشجوی
سوی شهر شیراز بنهاد روی ۷۷
چو آگاه شد زان سخن سوفزای
همانگه بیاورد لشکر ز جای ۷۸
پذیره شدش با سپاهی گران
گزیده سواران و جوشنوران ۷۹
رسیدند پس یک به دیگر فراز
فرود آمدند آن دو گردنفراز ۸۰
چو بنشست شاپور با سوفزای
فراوان زدند از بد و نیک رای ۸۱
بدو داد پس نامهٔ شهریار
سخن رفت هرگونه دشوار و خوار ۸۲
چو برخواند آن نامه را پهلوان
بپژمرد و شد کند و تیرهروان ۸۳
چو آن نامه برخواند شاپور گفت
که اکنون سخن را نباید نهفت ۸۴
تو را بند فرمود شاه جهان
فراوان بنالید پیش مهان ۸۵
بران سان که برخواندهای نامه را
تو دانی شهنشاه خودکامه را ۸۶
چنین داد پاسخ بدو پهلوان
که داند مرا شهریار جهان ۸۷
بدان رنج و سختی که بردم ز شاه
برفتم ز زاولستان با سپاه ۸۸
به مردی رهانیدم او را ز بند
نماندم که آید برویش گزند ۸۹
مرا داستان بود نزدیک شاه
همان نزد گردان ایران سپاه ۹۰
گر ای دون که بندست پاداش من
تو را چنگ دادن به پرخاش من ۹۱
نخواهم زمان از تو پایم ببند
بدارد مرا بند او سودمند ۹۲
ز یزدان وز لشکرم نیست شرم
که من چند پالودهام خون گرم ۹۳
بدانگه کجا شاه در بند بود
به یزدان مرا سخت سوگند بود ۹۴
که دستم نبیند مگر دست تیغ
به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ ۹۵
مگر سر دهم گر سرخوشنواز
به مردی ز تخت اندر آرم بگاز ۹۶
کنونم که فرمود بندم سزاست
سخنهای ناسودمندم سزاست ۹۷
ز فرمان او هیچ گونه مگرد
چو پیرایه دان بند بر پای مرد ۹۸
چو بنشست شاپور پایش ببست
بزد نای رویین و خود برنشست ۹۹
بیاوردش از پارس پیش قباد
قباد از گذشته نکرد ایچ یاد ۱۰۰
بفرمود کو را به زندان برند
به نزدیک ناهوشمندان برند ۱۰۱
به شیراز فرمود تا هرچ بود
ز مردان و گنج و ز کشت و درود ۱۰۲
بیاورد یک سر سوی طیسفون
سپردش به گنجور او رهنمون ۱۰۳
چو یک هفته بگذشت هرگونه رای
همیراند با موبد از سوفزای ۱۰۴
چنین گفت پس شاه را رهنمون
که یارند با او همه طیسفون ۱۰۵
همه لشکر و زیردستان ما
ز دهقان وز در پرستان ما ۱۰۶
گر او اندر ایران بماند درست
ز شاهی بباید تو را دست شست ۱۰۷
بداندیش شاه جهان کشته به
سر بخت بدخواه برگشته به ۱۰۸
چو بشنید مهتر ز موبد سخن
بنو تاخت و بیزار شد از کهن ۱۰۹
بفرمود پس تاش بیجان کنند
بروبر دل و دیده پیچان کنند ۱۱۰
بکردند پس پهلوان را تباه
شد آن گرد فرزانه و نیکخواه ۱۱۱
چو آگاهی آمد بایرانیان
که آن پیلتن را سرآمد زمان ۱۱۲
خروشی برآمد ز ایران بدرد
زن و مرد و کودک همی مویه کرد ۱۱۳
برآشفت ایران و برخاست گرد
همی هر کسی کرد ساز نبرد ۱۱۴
همیگفت هرکس که تخت قباد
اگر سوفزا شد به ایران مباد ۱۱۵
سپاهی و شهری همه شد یکی
نبردند نام قباد اندکی ۱۱۶
برفتند یکسر بایوان شاه
ز بدگوی پردرد و فریادخواه ۱۱۷
کسی را که بر شاه بدگوی بود
بداندیش او و بلاجوی بود ۱۱۸
بکشتند و بردند ز ایوان کشان
ز جاماسب جستند چندی نشان ۱۱۹
که کهتر برادر بد و سرفراز
قبادش همیپروریدی بناز ۱۲۰
ورا برگزیدند و بنشاندند
به شاهی برو آفرین خواندند ۱۲۱
به آهن ببستند پای قباد
ز فر و نژادش نکردند یاد ۱۲۲
چنینست رسم سرای کهن
سرش هیچ پیدا نبینی ز بن ۱۲۳
یکی پور بد سوفزا را گزین
خردمند و پاکیزه و به آفرین ۱۲۴
جوانی بیآزار و زرمهر نام
که از مهر او بد پدر شادکام ۱۲۵
سپردند بسته بدو شاه را
بدان گونه بد رای بدخواه را ۱۲۶
که آن مهربان کینهٔ سوفزای
بخواهد بدرد از جهان کدخدای ۱۲۷
بیآزار زرمهر یزدانپرست
نسودی ببد با جهاندار دست ۱۲۸
پرستش همیکرد پیش قباد
وزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد ۱۲۹
جهاندار زو ماند اندر شگفت
ز کردار او مردمی برگرفت ۱۳۰
همیکرد پوزش که بدخواه من
پرآشوب کرد اختر و ماه من ۱۳۱
گر ای دون که یابم رهایی ز بند
تو را باشد از هر بدی سودمند ۱۳۲
ز دل پاک بردارم آزار تو
کنم چشم روشن بدیدار تو ۱۳۳
بدو گفت زر مهر کای شهریار
زبان را بدین باز رنجه مدار ۱۳۴
پدر گر نکرد آنچ بایست کرد
ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد ۱۳۵
تو را من بسان یکی بندهام
به پیش تو اندر پرستندهام ۱۳۶
چو گویی به سوگند پیمان کنم
که هرگز وفای تو را نشکنم ۱۳۷
ازو ایمنی یافت جان قباد
ز گفتار آن پر خرد گشت شاد ۱۳۸
وزان پس بدو راز بگشاد و گفت
که اندیشه از تو تخواهم نهفت ۱۳۹
گشادست بر پنج تن راز من
جزین نشنود یک تن آواز من ۱۴۰
همین تاج و تخت از تو دارم سپاس
بوم جاودانه تو را حقشناس ۱۴۱
چو بشنید زر مهر پاکیزهرای
سبک بند را برگشادش ز پای ۱۴۲
فرستاد و آن پنج تن را بخواند
همه رازها پیش ایشان براند ۱۴۳
شب تیره از شهر بیرون شدند
ز دیدار دشمن به هامون شدند ۱۴۴
سوی شاه هیتال کردند روی
ز اندیشگان خسته و راه جوی ۱۴۵
برین گونه سرگشته آن هفت مرد
باهواز رفتند تازان چو گرد ۱۴۶
رسیدند پویان به پرمایه ده
بده در یکی نامبردار مه ۱۴۷
بدان خان دهقان فرود آمدند
ببودند و یک هفته دم برزدند ۱۴۸
یکی دختری داشت دهقان چو ماه
ز مشک سیه بر سرش بر کلاه ۱۴۹
جهانجوی چون روی دختر بدید
ز مغز جوان شد خرد ناپدید ۱۵۰
همانگه بیامد بزرمهر گفت
که باتو سخن دارم اندر نهفت ۱۵۱
برو راز من پیش دهقان بگوی
مگر جفت من گردد این خوبروی ۱۵۲
بشد تیز و رازش به دهقان بگفت
که این دخترت را کسی نیست جفت ۱۵۳
یکی پاک انبازش آمد به جای
که گردی بر اهواز بر کدخدای ۱۵۴
گرانمایه دهقان بزرمهر گفت
که این دختر خوب را نیست جفت ۱۵۵
اگر شاید این مرد فرمان تو راست
مرین را بدان ده که او را هواست ۱۵۶
بیامد خردمند نزد قباد
چنین گفت کین ماه جفت تو باد ۱۵۷
پسندیدی و ناگهان دیدیش
بدان سان که دیدی پسندیدیش ۱۵۸
قباد آن پری روی را پیش خواند
به زانوی کنداورش برنشاند ۱۵۹
ابا او یک انگشتری بود و بس
که ارزش به گیتی ندانست کس ۱۶۰
بدو داد و گفت این نگین را بدار
بود روز کاین را بود خواستار ۱۶۱
بدان ده یکی هفته از بهر ماه
همیبود و هشتم بیامد به راه ۱۶۲
بر شاه هیتال شد کیقباد
گذشته سخنها بدو کرد یاد ۱۶۳
بگفت آنچ کردند ایرانیان
بدی را ببستند یک یک میان ۱۶۴
بدو گفت شاه از بد خوشنواز
همانا بدین روزت آمد نیاز ۱۶۵
به پیمان سپارم تو را لشکری
ازان هر یکی بر سران افسری ۱۶۶
که گر باز یابی تو گنج و کلاه
چغانی بباشد تو را نیکخواه ۱۶۷
مرا باشد این مرز و فرمان تو را
ز کرده نباشد پشیمان تو را ۱۶۸
زبردست را گفت خندان قباد
کزین بوم هرگز نگیریم یاد ۱۶۹
چو خواهی فرستمت بیمر سپاه
چغانی که باشد که یازد بگاه ۱۷۰
چو کردند عهد آن دو گردن فراز
در گنج زر و درم کرد باز ۱۷۱
به شاه جهاندار دادش رمه
سلیح سواران و لشکر همه ۱۷۲
بپذرفت شمشیرزن سیهزار
همه نامداران گرد و سوار ۱۷۳
ز هیتالیان سوی اهواز شد
سراسر جهان زو پر آواز شد ۱۷۴
چو نزدیکی خان دهقان رسید
بسی مردم از خانه بیرون دوید ۱۷۵
یکی مژده بردند نزد قباد
که این پور بر شاه فرخنده باد ۱۷۶
پسرزاد جفت تو در شب یکی
که از ماه پیدا نبود اندکی ۱۷۷
چو بشنید در خانه شد شادکام
همانگاه کسریش کردند نام ۱۷۸
ز دهقان بپرسید زان پس قباد
که ای نیکبخت از که داری نژاد ۱۷۹
بدو گفت کز آفریدون گرد
که از تخم ضحاک شاهی ببرد ۱۸۰
پدرم این چنین گفت و من این چنین
که بر آفریدون کنیم آفرین ۱۸۱
ز گفتار او شادتر شد قباد
ز روزی که تاج کیی برنهاد ۱۸۲
عماری بسیجید و آمد به راه
نشسته بدو اندرون جفت شاه ۱۸۳
بیاورد لشکر سوی طیسفون
دل از درد ایرانیان پر ز خون ۱۸۴
به ایران همه سالخورده ردان
نشستند با نامور بخردان ۱۸۵
که این کار گردد به ما بر دراز
میان دو شهزاد گردنفراز ۱۸۶
ز روم و ز چین لشکر آید کنون
بریزند زین مرز بسیار خون ۱۸۷
بباید خرامید سوی قباد
مگر کان سخنها نگیرد بیاد ۱۸۸
بیاریم جاماسب ده ساله را
که با در همتا کند ژاله را ۱۸۹
مگرمان ز تاراج و خون ریختن
به یک سو گراییم ز آویختن ۱۹۰
برفتند یکسر سوی کیقباد
بگفتند کای شاه خسرونژاد ۱۹۱
گر از تو دل مردمان خسته شد
بشوخی دل و دیدها شسته شد ۱۹۲
کنون کامرانی بدان کت هواست
که شاه جهان بر جهان پادشاست ۱۹۳
پیاده همه پیش او در دوان
برفتند پر خاک تیرهروان ۱۹۴
گناه بزرگان ببخشید شاه
ز خون ریختن کرد پوزش به راه ۱۹۵
ببخشید جاماسب را همچنین
بزرگان برو خواندند آفرین ۱۹۶
بیامد به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهترپرست ۱۹۷
برین گونه تا گشت کسری بزرگ
یکی کودکی شد دلیر و سترگ ۱۹۸
به فرهنگیان داد فرزند را
چنان بار شاخ برومند را ۱۹۹
همه کار ایران و توران بساخت
بگردون کلاه مهی برفراخت ۲۰۰
وزان پس بیاورد لشکر بروم
شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم ۲۰۱
همه بوم و بر آتش اندر زدند
همه رومیان دست بر سر زدند ۲۰۲
همیکرد زان بوم و بر خارستان
ازو خواست زنهار دو شارستان ۲۰۳
یکی مندیا و دگر فارقین
بیامختشان زند و بنهاد دین ۲۰۴
نهاد اندر آن مرز آتشکده
بزرگی بنوروز و جشن سده ۲۰۵
مداین پی افگند جای کیان
پراگنده بسیار سود و زیان ۲۰۶
از اهواز تا پارس یک شارستان
بکرد و برآورد بیمارستان ۲۰۷
اران خواند آن شارستان را قباد
که تازی کنون نام حلوان نهاد ۲۰۸
گشادند هر جای رودی ز آب
زمین شد پر از جای آرام و خواب ۲۰۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۰۹
۹۵۹
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
قبلی:پادشاهی یزدگرد هجده سال بود
گوهر بعدی:بخش ۲ - داستان مزدک با قباد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.