هوش مصنوعی: این متن بخشی از شاهنامه فردوسی است که به شرح حکومت و اقدامات کسری (خسرو پرویز) می‌پردازد. در این بخش، کسری پس از نشستن بر تخت پادشاهی، به عدالت و دادگستری توجه می‌کند و با بزرگان و موبدان مشورت می‌کند. او به جنگ با دشمنان می‌رود، شهرها را فتح می‌کند و به آبادانی و رفاه مردم می‌پردازد. همچنین، به روابط با قیصر روم و جنگ‌های میان ایران و روم اشاره می‌شود. کسری در نهایت به عدالت و بخشش شهرت می‌یابد و به عنوان پادشاهی دادگر و قدرتمند شناخته می‌شود.
رده سنی: 16+ این متن به دلیل استفاده از زبان ادبی و پیچیده، مفاهیم عمیق تاریخی و فرهنگی، و توصیف جنگ‌ها و سیاست‌های پادشاهی، برای مخاطبان نوجوان و بزرگسال مناسب است. درک کامل این متن نیاز به آشنایی با تاریخ ایران و ادبیات حماسی دارد که معمولاً در سنین بالاتر حاصل می‌شود.

بخش ۱ - آغاز داستان

چو کسری نشست از بر تخت عاج
به سر برنهاد آن دل‌افروز تاج ۱

بزرگان گیتی شدند انجمن
چو بنشست سالار با رای‌زن ۲

سر نامداران زبان برگشاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد ۳

چنین گفت کز کردگار سپهر
دل ما پر از آفرین باد و مهر ۴

کزویست نیک و بدویست کام
ازو مستمندیم وزو شادکام ۵

ازویست فرمان و زویست مهر
به فرمان اویست بر چرخ مهر ۶

ز رای وز تیمار او نگذریم
نفس جز به فرمان او نشمریم ۷

به تخت مهی بر هر آنکس که داد
کند در دل او باشد از داد شاد ۸

هر آنکس که اندیشهٔ بد کند
به فرجام بد با تن خود کند ۹

ز ما هرچ خواهند پاسخ دهیم
بخواهش گران روز فرخ نهیم ۱۰

از اندیشهٔ دل کس آگاه نیست
به تنگی دل اندر مرا راه نیست ۱۱

اگر پادشا را بود پیشه داد
بود بی‌گمان هر کس از داد شاد ۱۲

از امروز کاری به فردا ممان
که داند که فردا چه گردد زمان ۱۳

گلستان که امروز باشد به بار
تو فردا چنی گل نیاید به کار ۱۴

بدانگه که یابی تن زورمند
ز بیماری اندیش و درد و گزند ۱۵

پس زندگی یاد کن روز مرگ
چنانیم با مرگ چون باد و برگ ۱۶

هر آنگه که در کار سستی کنی
همه رای ناتندرستی کنی ۱۷

چو چیره شود بر دل مرد رشک
یکی دردمندی بود بی‌پزشک ۱۸

دل مرد بیکار و بسیار گوی
ندارد به نزد کسان آبروی ۱۹

وگر بر خرد چیره گردد هوا
نخواهد به دیوانگی بر گوا ۲۰

بکژی تو را راه نزدیکتر
سوی راستی راه باریکتر ۲۱

به کاری کزو پیشدستی کنی
به آید که کندی و سستی کنی ۲۲

اگر جفت گردد زبان بر دروغ
نگیرد ز بخت سپهری فروغ ۲۳

سخن گفتن کژ ز بیچارگیست
به بیچارگان بربباید گریست ۲۴

چو برخیزد از خواب شاه از نخست
ز دشمن بود ایمن و تندرست ۲۵

خردمند وز خوردنی بی‌نیاز
فزونی برین رنج و دردست و آز ۲۶

وگر شاه با داد و بخشایشست
جهان پر ز خوبی و آسایشست ۲۷

وگر کژی آرد بداد اندرون
کبستش بود خوردن و آب خون ۲۸

هر آنکس که هست اندرین انجمن
شنید این برآورده آواز من ۲۹

بدانید و سرتاسر آگاه بید
همه ساله با بخت همراه بید ۳۰

که ما تاجداری به سر برده‌ایم
بداد و خرد رای پرورده‌ایم ۳۱

ولیکن ز دستور باید شنید
بد و نیک بی‌او نیاید پدید ۳۲

هر آنکس که آید بدین بارگاه
ببایست کاری نیابند راه ۳۳

نباشم ز دستور همداستان
که بر من بپوشد چنین داستان ۳۴

بدرگاه بر کارداران من
ز لشکر نبرده سواران من ۳۵

چو روزی بدیشان نداریم تنگ
نگه کرد باید بنام و به ننگ ۳۶

همه مردمی باید و راستی
نباید به کار اندرون کاستی ۳۷

هر آنکس که باشد از ایرانیان
ببندد بدین بارگه برمیان ۳۸

بیابد ز ما گنج و گفتار نرم
چو باشد پرستنده با رای و شرم ۳۹

چو بیداد جوید یکی زیردست
نباشد خردمند و خسروپرست ۴۰

مکافات باید بدان بد که کرد
نباید غم ناجوانمرد خورد ۴۱

شما دل به فرمان یزدان پاک
بدارید وز ما مدارید باک ۴۲

که اویست بر پادشا پادشا
جهاندار و پیروز و فرمانروا ۴۳

فروزندهٔ تاج و خورشید و ماه
نماینده ما را سوی داد راه ۴۴

جهاندار بر داوران داورست
ز اندیشهٔ هر کسی برترست ۴۵

مکان و زمان آفرید و سپهر
بیاراست جان و دل ما به مهر ۴۶

شما را دل از مهر ما برفروخت
دل و چشم دشمن به ما بربدوخت ۴۷

شما رای و فرمان یزدان کنید
به چیزی که پیمان دهد آن کنید ۴۸

نگهدار تا جست و تخت بلند
تو را بر پرستش بود یارمند ۴۹

همه تندرستی به فرمان اوست
همه نیکویی زیر پیمان اوست ۵۰

ز خاشاک تا هفت چرخ بلند
همان آتش و آب و خاک نژند ۵۱

به هستی یزدان گوایی دهند
روان تو را آشنایی دهند ۵۲

ستایش همه زیر فرمان اوست
پرستش همه زیر پیمان اوست ۵۳

چو نوشین‌روان این سخن برگرفت
جهانی ازو مانده اندر شگفت ۵۴

همه یک سر از جای برخاستند
برو آفرین نو آراستند ۵۵

شهنشاه دانندگان را بخواند
سخنهای گیتی سراسر براند ۵۶

جهان را ببخشید بر چار بهر
وزو نامزد کرد آبادشهر ۵۷

نخستین خراسان ازو یاد کرد
دل نامداران بدو شاد کرد ۵۸

دگر بهره زان بد قم و اصفهان
نهاد بزرگان و جای مهان ۵۹

وزین بهره بود آذرابادگان
که بخشش نهادند آزادگان ۶۰

وز ارمینیه تا در اردبیل
بپیمود بینادل و بوم گیل ۶۱

سیوم پارس و اهواز و مرز خزر
ز خاور ورا بود تا باختر ۶۲

چهارم عراق آمد و بوم روم
چنین پادشاهی و آباد بوم ۶۳

وزین مرزها هرک درویش بود
نیازش به رنج تن خویش بود ۶۴

ببخشید آگنده گنجی برین
جهانی برو خواندند آفرین ۶۵

ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی
اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی ۶۶

بجستند بهره ز کشت و درود
نرستست کس پیش ازین نابسود ۶۷

سه یک بود یا چار یک بهر شاه
قباد آمد و ده یک آورد راه ۶۸

زده یک بر آن بد که کمتر کند
بکوشد که کهتر چو مهتر کند ۶۹

زمانه ندادش بران بر درنگ
به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ ۷۰

به کسری رسید آن سزاوار تاج
ببخشید بر جای ده یک خراج ۷۱

شدند انجمن بخردان و ردان
بزرگان و بیداردل موبدان ۷۲

همه پادشاهان شدند انجمن
زمین را ببخشید و برزد رسن ۷۳

گزیتی نهادند بر یک درم
گر ای دون که دهقان نباشد دژم ۷۴

کسی را کجا تخم گر چارپای
به هنگام ورزش نبودی بجای ۷۵

ز گنج شهنشاه برداشتی
وگرنه زمین خوار بگذاشتی ۷۶

بنا کشته اندر نبودی سخن
پراگنده شد رسمهای کهن ۷۷

گزیت رز بارور شش درم
به خرما ستان بر همین بد رقم ۷۸

ز زیتون و جوز و ز هر میوه‌دار
که در مهرگان شاخ بودی ببار ۷۹

ز ده بن درمی رسیدی به گنج
نبوید جزین تا سر سال رنج ۸۰

وزین خوردنیهای خردادماه
نکردی به کار اندرون کس نگاه ۸۱

کسی کش درم بود و دهقان نبود
ندیدی غم رنج و کشت و درود ۸۲

بر اندازه از ده درم تا چهار
بسالی ازو بستدی کاردار ۸۳

کسی بر کدیور نکردی ستم
به سالی به سه بهره بود این درم ۸۴

گزارنده بودی به دیوان شاه
ازین باژ بهری به هر چار ماه ۸۵

دبیر و پرستندهٔ شهریار
نبودی به دیوان کسی زین شمار ۸۶

گزیت و خراج آنچ بد نام برد
بسه روزنامه به موبد سپرد ۸۷

یکی آنک بر دست گنجور بود
نگهبان آن نامه دستور بود ۸۸

دگر تا فرستد به هر کشوری
به هر نامداری و هر مهتری ۸۹

سه دیگر که نزدیک موبد برند
گزیت و سر باژها بشمرند ۹۰

به فرمان او بود کاری که بود
ز باژ و خراج و ز کشت و درود ۹۱

پراگنده کاراگهان در جهان
که تا نیک و بد زو نماند نهان ۹۲

همه روی گیتی پر از داد کرد
بهرجای ویرانی آباد کرد ۹۳

بخفتند بر دشت خرد و بزرگ
به آبشخور آمد همی میش و گرگ ۹۴

یکی نامه فرمود بر پهلوی
پسند آیدت چون ز من بشنوی ۹۵

نخستین سر نامه کرد از مهست
شهنشاه کسری یزدان‌پرست ۹۶

به بهرام روز و بخرداد شهر
که یزدانش داد از جهان تاج بهر ۹۷

برومند شاخ از درخت قباد
که تاج بزرگی به سر برنهاد ۹۸

سوی کارداران باژ و خراج
پرستنده شایستهٔ فر و تاج ۹۹

بی‌اندازه از ما شما را درود
هنر با نژاد این بود با فزود ۱۰۰

نخستین سخن چون گشایش کنیم
جهان‌آفرین را ستایش کنیم ۱۰۱

خردمند و بینادل آنرا شناس
که دارد ز دادار کیهان سپاس ۱۰۲

بداند که هست او ز ما بی‌نیاز
به نزدیک او آشکارست راز ۱۰۳

کسی را کجا سرفرازی دهد
نخستین ورا بی‌نیازی دهد ۱۰۴

مرا داد فرمان و خود داورست
ز هر برتری جاودان برترست ۱۰۵

به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست
کسی را جز از بندگی کار نیست ۱۰۶

ز مغز زمین تا به چرخ بلند
ز افلاک تا تیره خاک نژند ۱۰۷

پی مور بر خویشتن برگواست
که ما بندگانیم و او پادشاست ۱۰۸

نفرمود ما را جز از راستی
که دیو آورد کژی و کاستی ۱۰۹

اگر بهر من زین سرای سپنج
نبودی جز از باغ و ایوان و گنج ۱۱۰

نجستی دل من به جز داد و مهر
گشادن بهر کار بیدار چهر ۱۱۱

کنون روی بوم زمین سر به سر
ز خاور برو تا در باختر ۱۱۲

به شاهی مرا داد یزدان پاک
ز خورشید تابنده تا تیره خاک ۱۱۳

نباید که جز داد و مهر آوریم
وگر چین به کاری بچهر آوریم ۱۱۴

شبان بداندیش و دشت بزرگ
همی گوسفندان بماند بگرگ ۱۱۵

نباید که بر زیردستان ما
ز دهقان وز دین‌پرستان ما ۱۱۶

به خشکی به خاک و بکشتی برآب
برخشنده روز و به هنگام خواب ۱۱۷

ز بازارگانان تر و ز خشک
درم دارد و در خوشاب و مشک ۱۱۸

که تابنده خور جز بداد و به مهر
نتابد بریشان ز خم سپهر ۱۱۹

برین‌گونه رفت از نژاد و گهر
پسر تاج یابد همی از پدر ۱۲۰

به جز داد و خوبی نبد در جهان
یکی بود با آشکارا نهان ۱۲۱

نهادیم بر روی گیتی خراج
درخت گزیت از پی تخت عاج ۱۲۲

چو این نامه آرند نزد شما
که فرخنده باد اورمزد شما ۱۲۳

کسی کو برین یک درم بگذرد
ببیداد بر یک نفس بشمرد ۱۲۴

به یزدان که او داد دیهیم و فر
که من خود میانش ببرم به ار ۱۲۵

برین نیز بادافرهٔ کردگار
نباید که چشم بد آید به کار ۱۲۶

همین نامه و رسم بنهید پیش
مگردید ازین فرخ آیین خویش ۱۲۷

به هر چار ماهی یکی بهر ازین
بخواهید با داد و با آفرین ۱۲۸

به جایی که باشد زیان ملخ
وگر تف خورشید تابد به شخ ۱۲۹

دگر تف باد سپهر بلند
بدان کشتمندان رساند گزند ۱۳۰

همان گر نبارد به نوروز نم
ز خشکی شود دشت خرم دژم ۱۳۱

مخواهید با ژاندران بوم و رست
که ابر بهاران به باران نشست ۱۳۲

ز تخم پراگنده و مزد رنج
ببخشید کارندگانرا ز گنج ۱۳۳

زمینی که آن را خداوند نیست
به مرد و ورا خویش و پیوند نیست ۱۳۴

نباید که آن بوم ویران بود
که در سایهٔ شاه ایران بود ۱۳۵

که بدگو برین کار ننگ آورد
که چونین بهانه بچنگ آورد ۱۳۶

ز گنج آنچ باید مدارید باز
که کردست یزدان مرا بی‌نیاز ۱۳۷

چو ویران بود بوم در بر من
نتابد درو سایهٔ فر من ۱۳۸

کسی را که باشد برین مایه کار
اگر گیرد این کار دشوار خوار ۱۳۹

کنم زنده بر دار جایی که هست
اگر سرفرازست و گر زیردست ۱۴۰

بزرگان که شاهان پیشین بدند
ازین کار بر دیگر آیین بدند ۱۴۱

بد و نیک با کارداران بدی
جهان پیش اسب‌سواران بدی ۱۴۲

خرد را همه خیره بفریفتند
بافزونی گنج نشکیفتند ۱۴۳

مرا گنج دادست و دهقان سپاه
نخواهیم بدینار کردن نگاه ۱۴۴

شما را جهان بازجستن بداد
نگه داشتن ارج مرد نژاد ۱۴۵

گرامی‌تر از جان بدخواه من
که جوید همی کشور و گاه من ۱۴۶

سپهبد که مردم فروشد به زر
نباید بدین بارگه برگذر ۱۴۷

کسی را کند ارج این بارگاه
که با داد و مهرست و با رسم و راه ۱۴۸

چو بیداردل کارداران من
به دیوان موبد شدند انجمن ۱۴۹

پدید آید از گفت یک تن دروغ
ازان پس نگیرد بر ما فروغ ۱۵۰

به بیدادگر بر مرا مهر نیست
پلنگ و جفاپیشه مردم یکیست ۱۵۱

هر آنکس که او راه یزدان بجست
بب خرد جان تیره بشست ۱۵۲

بدین بارگاهش بلندی بود
بر موبدان ارجمندی بود ۱۵۳

به نزدیک یزدان ز تخمی که کشت
به باید بپاداش خرم بهشت ۱۵۴

که ما بی‌نیازیم ازین خواسته
که گردد به نفرین روان کاسته ۱۵۵

گر از پوست درویش باشد خورش
ز چرمش بود بی‌گمان پرورش ۱۵۶

پلنگی به از شهریاری چنین
که نه شرم دارد نه آیین نه دین ۱۵۷

گشادست بر ما در راستی
چه کوبیم خیره در کاستی ۱۵۸

نهانی بدو داد دادن بروی
بدان تا رسد نزد ما گفت و گوی ۱۵۹

به نزدیک یزدان بود ناپسند
نباشد بدین بارگه ارجمند ۱۶۰

ز یزدان وز ما بدان کس درود
که از داد و مهرش بود تاروپود ۱۶۱

اگر دادگر باشدی شهریار
بماند به گیتی بسی پایدار ۱۶۲

که جاوید هر کس کنند آفرین
بران شاه کباد دارد زمین ۱۶۳

ز شاهان که با تخت و افسر بدند
به گنج و به لشکر توانگر بدند ۱۶۴

نبد دادگرتر ز نوشین‌روان
که بادا همیشه روانش جوان ۱۶۵

نه زو پرهنرتر به فرزانگی
به تخت و بداد و به مردانگی ۱۶۶

ورا موبدی بود بابک بنام
هشیوار و دانادل و شادکام ۱۶۷

بدو داد دیوان عرض و سپاه
بفرمود تا پیش درگاه شاه ۱۶۸

بیاراست جایی فراخ و بلند
سرش برتر از تیغ کوه پرند ۱۶۹

بگسترد فرشی برو شاهوار
نشستند هرکس که بود او به کار ۱۷۰

ز دیوان بابک برآمد خروش
نهادند یک سر برآواز گوش ۱۷۱

که ای نامداران جنگ آزمای
سراسر به اسب اندر آرید پای ۱۷۲

خرامید یک‌یک به درگاه شاه
به سر برنهاده ز آهن کلاه ۱۷۳

زره‌دار با گرزهٔ گاوسار
کسی کو درم خواهد از شهریار ۱۷۴

بیامد به ایوان بابک سپاه
هوا شد ز گرد سواران سیاه ۱۷۵

چو بابک سپه را همه بنگرید
درفش و سر تاج کسری ندید ۱۷۶

ز ایوان باسب اندر آورد پای
بفرمودشان بازگشتن ز جای ۱۷۷

برین نیز بگذشت گردان سپهر
چو خورشید تابنده بنمود چهر ۱۷۸

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای گرزداران ایران سپاه ۱۷۹

همه با سلیح و کمان و کمند
بدیوان بابک شوید ارجمند ۱۸۰

برفتند با نیزه و خود و کبر
همی گرد لشکر برآمد به ابر ۱۸۱

نگه کرد بابک به گرد سپاه
چو پیدا نبد فر و اورند شاه ۱۸۲

چنین گفت کامروز با مهر و داد
همه بازگردید پیروز و شاد ۱۸۳

به روز سه دیگر برآمد خروش
که ای نامداران با فر و هوش ۱۸۴

مبادا که از لشکری یک سوار
نه با ترگ و با جوشن کارزار ۱۸۵

بیاید برین بارگه بگذرد
عرض گاه و ایوان او بنگرد ۱۸۶

هر آنکس که باشد به تاج ارجمند
به فر و بزرگی و تخت بلند ۱۸۷

بداند که بر عرض آزرم نیست
سخن با محابا و با شرم نیست ۱۸۸

شهنشاه کسری چو بگشاد گوش
ز دیوان بابک برآمد خروش ۱۸۹

بخندید کسری و مغفر بخواست
درفش بزرگی برافراشت راست ۱۹۰

به دیوان بابک خرامید شاه
نهاده ز آهن به سر بر کلاه ۱۹۱

فروهشت از ترگ رومی زره
زده بر زره بر فراوان گره ۱۹۲

یکی گرزهٔ گاوپیکر به چنگ
زده بر کمرگاه تیر خدنگ ۱۹۳

به بازو کمان و بزین بر کمند
میان را بزرین کمر کرده بند ۱۹۴

برانگیخت اسب و بیفشارد ران
به گردن برآورد گرز گران ۱۹۵

عنان را چپ و راست لختی بسود
سلیح سواری به بابک نمود ۱۹۶

نگه کرد بابک پسند آمدش
شهنشاه را فرمند آمدش ۱۹۷

بدو گفت شاها انوشه بدی
روان را به فرهنگ توشه بدی ۱۹۸

بیاراستی روی کشور بداد
ازین گونه داد از تو داریم یاد ۱۹۹

دلیری بد از بنده این گفت و گوی
سزد گر نپیچی تو از داد روی ۲۰۰

عنان را یکی بازپیچی براست
چنان کز هنرمندی تو سزاست ۲۰۱

دگرباره کسری برانگیخت اسب
چپ و راست برسان آذرگشسب ۲۰۲

نگه کرد بابک ازو خیره ماند
جهان‌آفرین را فراوان بخواند ۲۰۳

سواری هزار و گوی دوهزار
نبودی کسی را گذر بر چهار ۲۰۴

درمی فزون کرد روزی شاه
به دیوان خروش آمد از بارگاه ۲۰۵

که اسب سر جنگجویان بیار
سوار جهان نامور شهریار ۲۰۶

فراوان بخندید نوشین روان
که دولت جوان بود و خسرو جوان ۲۰۷

چو برخاست بابک ز دیوان شاه
بیامد بر نامور پیشگاه ۲۰۸

بدو گفت کای شهریار بزرگ
گر امروز من بنده گشتم سترگ ۲۰۹

همه در دلم راستی بود و داد
درشتی نگیرد ز من شاه یاد ۲۱۰

درشتی نمایم چو باشم درست
انوشه کسی کو درشتی نجست ۲۱۱

بدو گفت شاه ای هشیوار مرد
تو هرگز ز راه درستی مگرد ۲۱۲

تن خویش را چون محابا کنی
دل راستی را همی‌بشکنی ۲۱۳

بدین ارز تو نزد من بیش گشت
دلم سوی اندیشه خویش گشت ۲۱۴

که ما در صف کار ننگ و نبرد
چگونه برآریم ز آورد گرد ۲۱۵

چنین داد پاسخ به پرمایه شاه
که چون نو نبیند نگین و کلاه ۲۱۶

چو دست و عنان تو ای شهریار
به ایوان ندیدست پیکرنگار ۲۱۷

به کام تو گردد سپهر بلند
دلت شاد بادا تنت بی‌گزند ۲۱۸

به موبد چنین گفت نوشین‌روان
که با داد ما پیر گردد جوان ۲۱۹

به گیتی نباید که از شهریار
بماند جز از راستی یادگار ۲۲۰

چرا باید این گنج و این روز رنج
روان بستن اندر سرای سپنج ۲۲۱

چو ایدر نخواهی همی‌آرمید
بباید چرید و بباید چمید ۲۲۲

پراندیشه بودم ز کار جهان
سخن را همی‌داشتم در نهان ۲۲۳

که تا تاج شاهی مرا دشمنست
همه گرد بر گرد آهرمنست ۲۲۴

به دل گفتم آرم ز هر سو سپاه
بخواهم ز هر کشوری رزمخواه ۲۲۵

نگردد سپاه انجمن جز به گنج
به بی مردی آید هم از گنج رنج ۲۲۶

اگر بد به درویش خواهد رسید
ازین آرزو دل بباید برید ۲۲۷

همی‌راندم با دل خویش راز
چو اندیشه پیش خرد شد فراز ۲۲۸

سوی پهلوانان و سوی ردان
هم از پند بیداردل بخردان ۲۲۹

نبشتم بخ هر کشوری نامه‌ای
به هر نامداری و خودکامه‌ای ۲۳۰

که هر کس که دارید هوش و خرد
همی کهتری را پسر پرورد ۲۳۱

به میدان فرستید با ساز جنگ
بجویند نزدیک ما نام و ننگ ۲۳۲

نباید که اندر فراز و نشیب
ندانند چنگ و عنان و رکیب ۲۳۳

به گرز و به شمشیر و تیر و کمان
بدانند پیچید با بدگمان ۲۳۴

جوان بی‌هنر سخت ناخوش بود
اگر چند فرزند آرش بود ۲۳۵

عرض شد ز در سوی هر کشوری
درم برد نزدیک هر مهتری ۲۳۶

چهل روز بودی درم را درنگ
برفتند از شهر با ساز جنگ ۲۳۷

ز دیوان چو دینار برداشتند
بدان خرمی روز بگذاشتند ۲۳۸

کنون لاجرم روی گیتی بمرد
بیاراستم تا کی آید نبرد ۲۳۹

مرا ساز و لشکر ز شاهان پیش
فزونست و هم دولت و رای بیش ۲۴۰

سخنها چو بشنید موبد ز شاه
بسی آفرین خواند بر تاج و گاه ۲۴۱

چو خورشید بنمود تابنده چهر
در باغ بگشاد گردان سپهر ۲۴۲

پدید آمد آن تودهٔ شنبلید
دو زلف شب تیره شد ناپدید ۲۴۳

نشست از بر تخت نوشین روان
خجسته دلفروز شاه جوان ۲۴۴

جهانی به درگاه بنهاد روی
هر آنکس که بد بر زمین راه‌جوی ۲۴۵

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که هر کس که جوید سوی داد راه ۲۴۶

بیاید بدرگاه نوشین روان
لب شاه خندان و دولت جوان ۲۴۷

به آواز گفت آن زمان شهریار
که جز پاک یزدان مجویید یار ۲۴۸

که دارنده اویست و هم رهنمای
همو دست گیرد به هر دوسرای ۲۴۹

مترسید هرگز ز تخت و کلاه
گشادست بر هر کس این بارگاه ۲۵۰

هر آنکس که آید به روز و به شب
ز گفتار بسته مدارید لب ۲۵۱

اگر می گساریم با انجمن
گر آهسته باشیم با رای‌زن ۲۵۲

به چوگان و بر دشت نخچیرگاه
بر ما شما را گشادست راه ۲۵۳

به خواب و به بیداری و رنج و ناز
ازین بارگه کس مگردید باز ۲۵۴

مخسبید یک تن ز من تافته
مگر آرزوها همه یافته ۲۵۵

بدان گه شود شاد و روشن دلم
که رنج ستم دیده‌گان بگسلم ۲۵۶

مبادا که از کارداران من
گر از لشکر و پیشکاران من ۲۵۷

نخسبد کسی با دلی دردمند
که از درد او بر من آید گزند ۲۵۸

سخنها اگرچه بود در نهان
بپرسد ز من کردگار جهان ۲۵۹

ز باژ و خراج آن کجا مانده است
که موبد به دیوان ما رانده است ۲۶۰

نخواهند نیز از شما زر و سیم
مخسبید زین پس ز من دل ببیم ۲۶۱

برآمد ز ایوان یکی آفرین
بجوشید تابنده روی زمین ۲۶۲

که نوشین روان باد با فرهی
همه ساله با تخت شاهنشهی ۲۶۳

مبادا ز تو تخت پردخت و گاه
مه این نامور خسروانی کلاه ۲۶۴

برفتند با شادی و خرمی
چو باغ ارم گشت روی زمی ۲۶۵

ز گیتی ندیدی کسی را دژم
ز ابر اندر آمد به هنگام نم ۲۶۶

جهان شد به کردار خرم بهشت
ز باران هوا بر زمین لاله کشت ۲۶۷

در و دشت و پالیز شد چون چراغ
چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ ۲۶۸

پس آگاهی آمد به روم و به هند
که شد روی ایران چو رومی پرند ۲۶۹

زمین را به کردار تابنده ماه
به داد و به لشکر بیاراست شاه ۲۷۰

کسی آن سپه را نداند شمار
به گیتی مگر نامور شهریار ۲۷۱

همه با دل شاد و با ساز جنگ
همه گیتی افروز با نام و ننگ ۲۷۲

دل شاه هر کشوری خیره گشت
ز نوشین‌روان رایشان تیره گشت ۲۷۳

فرستاده آمد ز هند و ز چین
همه شاه را خواندند آفرین ۲۷۴

ندیدند با خویشتن تاو او
سبک شد به دل باژ با ساو او ۲۷۵

همه کهتری را بیاراستند
بسی بدره و برده‌ها خواستند ۲۷۶

به زرین عمود و به زرین کلاه
فرستادگان برگرفتند راه ۲۷۷

به درگاه شاه جهان آمدند
چه با ساو و باژ مهان آمدند ۲۷۸

بهشتی بد آراسته بارگاه
ز بس برده و بدره و بارخواه ۲۷۹

برین نیز بگذشت چندی سپهر
همی‌رفت با شاه ایران به مهر ۲۸۰

خردمند کسری چنان کرد رای
کزان مرز لختی بجنبد ز جای ۲۸۱

بگردد یکی گرد خرم جهان
گشاده کند رازهای نهان ۲۸۲

بزد کوس وز جای لشکر براند
همی ماه و خورشید زو خیره ماند ۲۸۳

ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر
کمرهای زرین و زرین سپر ۲۸۴

تو گفتی بکان اندرون زر نماند
همان در خوشاب و گوهر نماند ۲۸۵

تن آسان بسوی خراسان کشید
سپه را به آیین ساسان کشید ۲۸۶

به هر بوم آباد کو بربگذشت
سراپرده و خیمه‌ها زد به دشت ۲۸۷

چو برخاستی نالهٔ کرنای
منادیگری پیش کردی به پای ۲۸۸

که ای زیردستان شاه جهان
که دارد گزندی ز ما در نهان ۲۸۹

مخسبید ناایمن از شهریار
مدارید ز اندیشه دل نابکار ۲۹۰

ازین گونه لشکر بگرگان کشید
همی تاج و تخت بزرگان کشید ۲۹۱

چنان دان که کمی نباشد ز داد
هنر باید از شاه و رای و نژاد ۲۹۲

ز گرگان بخ ساری و آمل شدند
به هنگام آواز بلبل شدند ۲۹۳

در و دشت یه کسر همه بیشه بود
دل شاه ایران پراندیشه بود ۲۹۴

ز هامون به کوهی برآمد بلند
یکی تازیی برنشسته سمند ۲۹۵

سر کوه و آن بیشه‌ها بنگرید
گل و سنبل و آب و نخچیر دید ۲۹۶

چنین گفت کای روشن کردگار
جهاندار و پیروز و پروردگار ۲۹۷

تویی آفرینندهٔ هور و ماه
گشاینده و هم نماینده راه ۲۹۸

جهان آفریدی بدین خرمی
که از آسمان نیست پیدا زمی ۲۹۹

کسی کو جز از تو پرستد همی
روان را به دوزخ فرستد همی ۳۰۰

ازیرا فریدون یزدان‌پرست
بدین بیشه برساخت جای نشست ۳۰۱

بدو گفت گوینده کای دادگر
گر ایدر ز ترکان نبودی گذر ۳۰۲

ازین مایه‌ور جا بدین فرهی
دل ما ز رامش نبودی تهی ۳۰۳

نیاریم گردن برافراختن
ز بس کشتن و غارت و تاختن ۳۰۴

نماند ز بسیار و اندک به جای
ز پرنده و مردم و چارپای ۳۰۵

گزندی که آید به ایران سپاه
ز کشور به کشور جزین نیست راه ۳۰۶

بسی پیش ازین کوشش و رزم بود
گذر ترک را راه خوارزم بود ۳۰۷

کنون چون ز دهقان و آزادگان
برین بوم و بر پارسازادگان ۳۰۸

نکاهد همی رنج کافزایشست
به ما برکنون جای بخشایست ۳۰۹

نباشد به گیتی چنین جای شهر
گر از داد تو ما بیابیم بهر ۳۱۰

همان آفریدون یزدان‌پرست
به بد بر سوی ما نیازید دست ۳۱۱

اگر شاه بیند به رای بلند
به ما برکند راه دشمن ببند ۳۱۲

سرشک از دو دیده ببارید شاه
چو بشنید گفتار فریادخواه ۳۱۳

به دستور گفت آن زمان شهریار
که پیش آمد این کار دشوار خوار ۳۱۴

نشاید کزین پس چمیم و چریم
وگر تاج را خویشتن پروریم ۳۱۵

جهاندار نپسندد از ما ستم
که باشیم شادان و دهقان دژم ۳۱۶

چنین کوه و این دشتهای فراخ
همه از در باغ و میدان و کاخ ۳۱۷

پر از گاو و نخچیر و آب روان
ز دیدن همی خیره گردد روان ۳۱۸

نمانیم کین بوم ویران کنند
همی غارت از شهر ایران کنند ۳۱۹

ز شاهی وز روی فرزانگی
نشاید چنین هم ز مردانگی ۳۲۰

نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایران زمین ۳۲۱

به دستور فرمود کز هند و روم
کجا نام باشد به آباد بوم ۳۲۲

ز هر کشوری مردم بیش بین
که استاد بینی برین برگزین ۳۲۳

یکی باره از آب برکش بلند
برش پهن و بالای او ده کمند ۳۲۴

به سنگ و به گچ باید از قعر آب
برآورده تا چشمهٔ آفتاب ۳۲۵

هر آنگه که سازیم زین گونه بند
ز دشمن به ایران نیاید گزند ۳۲۶

نباید که آید یکی زین به رنج
بده هرچ خواهند و بگشای گنج ۳۲۷

کشاورز و دهقان و مرد نژاد
نباید که آزار یابد ز داد ۳۲۸

یکی پیر موبد بران کار کرد
بیابان همه پیش دیوار کرد ۳۲۹

دری برنهادند ز آهن بزرگ
رمه یک سر ایمن شد از بیم گرگ ۳۳۰

همه روی کشور نگهبان نشاند
چو ایمن شد از دشت لشکر براند ۳۳۱

ز دریا به راه الانان کشید
یکی مرز ویران و بیکار دید ۳۳۲

به آزادگان گفت ننگست این
که ویران بود بوم ایران زمین ۳۳۳

نشاید که باشیم همداستان
که دشمن زند زین نشان داستان ۳۳۴

ز لشکر فرستاده‌ای برگزید
سخن‌گوی و دانا چنان چون سزید ۳۳۵

بدو گفت شبگیر ز ایدر بپوی
بدین مرزبانان لشکر بگوی ۳۳۶

شنیدم ز گفتار کارآگهان
سخن هرچ رفت آشکار و نهان ۳۳۷

که گفتید ما را ز کسری چه باک
چه ایران بر ما چه یک مشت خاک ۳۳۸

بیابان فراخست و کوهش بلند
سپاه از در تیر و گرز و کمند ۳۳۹

همه جنگجویان بیگانه‌ایم
سپاه و سپهبد نه زین خانه‌ایم ۳۴۰

کنون ما به نزد شما آمدیم
سراپرده و گاه و خیمه زدیم ۳۴۱

در و غار جای کمین شماست
بر و بوم و کوه و زمین شماست ۳۴۲

فرستاده آمد بگفت این سخن
که سالار ایران چه افگند بن ۳۴۳

سپاه الانی شدند انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن ۳۴۴

سپاهی که شان تاختن پیشه بود
وز آزادمردی کم‌اندیشه بود ۳۴۵

از ایشان بدی شهر ایران ببیم
نماندی بکس جامه و زر و سیم ۳۴۶

زن و مرد با کودک و چارپای
به هامون رسیدی نماندی بجای ۳۴۷

فرستاده پیغام شاه جهان
بدیشان بگفت آشکار و نهان ۳۴۸

رخ نامداران ازان تیره گشت
دل از نام نوشین‌روان خیره گشت ۳۴۹

بزرگان آن مرز و کنداوران
برفتند با باژ و ساو گران ۳۵۰

همه جامه و برده و سیم و زر
گرانمایه اسبان بسیار مر ۳۵۱

از ایشان هر آنکس که پیران بدند
سخن‌گوی و دانش‌پذیران بدند ۳۵۲

همه پیش نوشین‌روان آمدند
ز کار گذشته نوان آمدند ۳۵۳

چو پیش سراپردهٔ شهریار
رسیدند با هدیه و با نثار ۳۵۴

خروشان و غلتان به خاک اندرون
همه دیده پر خاک و دل پر ز خون ۳۵۵

خرد چون بود با دلاور به راز
به شرم و به پوزش نیاید نیاز ۳۵۶

بر ایشان ببخشود بیدار شاه
ببخشید یک سر گذشته گناه ۳۵۷

بفرمود تا هرچ ویران شدست
کنام پلنگان و شیران شدست ۳۵۸

یکی شارستانی برآرند زود
بدو اندرون جای کشت و درود ۳۵۹

یکی باره‌ای گردش اندر بلند
بدان تا ز دشمن نیابد گزند ۳۶۰

بگفتند با نامور شهریار
که ما بندگانیم با گوشوار ۳۶۱

برآریم ازین سان که فرمود شاه
یکی باره و نامور جایگاه ۳۶۲

وزان جایگه شاه لشکر براند
به هندوستان رفت و چندی بماند ۳۶۳

به فرمان همه پیش او آمدند
به جان هر کسی چاره‌جو آمدند ۳۶۴

ز دریای هندوستان تا دو میل
درم بود با هدیه و اسب و پیل ۳۶۵

بزرگان همه پیش شاه آمدند
ز دوده دل و نیک‌خواه آمدند ۳۶۶

بپرسید کسری و بنواختشان
براندازه بر پایگه ساختشان ۳۶۷

به دل شاد برگشت ز آن جایگاه
جهانی پر از اسب و پیل و سپاه ۳۶۸

به راه اندر آگاهی آمد به شاه
که گشت از بلوجی جهانی سیاه ۳۶۹

ز بس کشتن و غارت و تاختن
زمین را به آب اندر انداختن ۳۷۰

ز گیلان تباهی فزونست ازین
ز نفرین پراگنده شد آفرین ۳۷۱

دل شاه نوشین روان شد غمی
برآمیخت اندوه با خرمی ۳۷۲

به ایرانیان گفت الانان و هند
شد از بیم شمشیر ما چون پرند ۳۷۳

بسنده نباشیم با شهر خویش
همی شیر جوییم پیچان ز میش ۳۷۴

بدو گفت گوینده کای شهریار
به پالیز گل نیست بی‌زخم خار ۳۷۵

همان مرز تا بود با رنج بود
ز بهر پراگندن گنج بود ۳۷۶

ز کار بلوج ارجمند اردشیر
بکوشید با کاردانان پیر ۳۷۷

نبد سودمندی به افسون و رنگ
نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ ۳۷۸

اگرچند بد این سخن ناگزیر
بپوشید بر خویشتن اردشیر ۳۷۹

ز گفتار دهقان برآشفت شاه
به سوی بلوج اندر آمد ز راه ۳۸۰

چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه
بگردید گرد اندرش با گروه ۳۸۱

برآنگونه گرد اندر آمد سپاه
که بستند ز انبوه بر باد راه ۳۸۲

همه دامن کوه تا روی شخ
سپه بود برسان مور و ملخ ۳۸۳

منادیگری گرد لشکر بگشت
خروش آمد از غار وز کوه و دشت ۳۸۴

که از کوچگه هرک یابید خرد
وگر تیغ دارند مردان گرد ۳۸۵

وگر انجمن باشد از اندکی
نباید که یابد رهایی یکی ۳۸۶

چو آگاه شد لشکر از خشم شاه
سوار و پیاده ببستند راه ۳۸۷

از ایشان فراوان و اندک نماند
زن و مرد جنگی و کودک نماند ۳۸۸

سراسر به شمشیر بگذاشتند
ستم کردن و رنج برداشتند ۳۸۹

ببود ایمن از رنج شاه جهان
بلوجی نماند آشکار و نهان ۳۹۰

چنان بد که بر کوه ایشان گله
بدی بی‌نگهبان و کرده یله ۳۹۱

شبان هم نبودی پس گوسفند
به هامون و بر تیغ کوه بلند ۳۹۲

همه رختها خوار بگذاشتند
در و کوه را خانه پنداشتند ۳۹۳

وزان جایگه سوی گیلان کشید
چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید ۳۹۴

ز دریا سپه بود تا تیغ کوه
هوا پر درفش و زمین پر گروه ۳۹۵

پراگنده بر گرد گیلان سپاه
بشد روشنایی ز خورشید و ماه ۳۹۶

چنین گفت کایدر ز خرد و بزرگ
نیاید که ماند یکی میش و گرگ ۳۹۷

چنان شد ز کشته همه کوه و دشت
که خون در همه روی کشور بگشت ۳۹۸

ز بس کشتن و غارت و سوختن
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن ۳۹۹

ز کشته به هر سو یکی توده بود
گیاها به مغز سر آلوده بود ۴۰۰

ز گیلان هر آنکس که جنگی بدند
هشیوار و بارای و سنگی بدند ۴۰۱

ببستند یک سر همه دست خویش
زنان از پس و کودک خرد پیش ۴۰۲

خروشان بر شهریار آمدند
دریده‌بر و خاکسار آمدند ۴۰۳

شدند اندران بارگاه انجمن
همه دستها بسته و خسته تن ۴۰۴

که ما بازگشتیم زین بدکنش
مگر شاه گردد ز ما خوش منش ۴۰۵

اگر شاه را دل ز گیلان بخست
ببریم سرها ز تنها بدست ۴۰۶

دل شاه خشنود گردد مگر
چو بیند بریده یکی توده سر ۴۰۷

چو چندان خروش آمد از بارگاه
وزان گونه آوار بشنید شاه ۴۰۸

برایشان ببخشود شاه جهان
گذشته شد اندر دل او نهان ۴۰۹

نوا خواست از گیل و دیلم دوصد
کزان پس نگیرد یکی راه بد ۴۱۰

یکی پهلوان نزد ایشان بماند
چو بایسته شد کار لشکر براند ۴۱۱

ز گیلان به راه مداین کشید
شمار و کران سپه را ندید ۴۱۲

به ره بر یکی لشکر بی‌کران
پدید آمد از دور نیزه‌وران ۴۱۳

سواری بیامد به کردار گرد
که در لشکر گشن بد پای مرد ۴۱۴

پیاده شد از اسب و بگشاد لب
چنین گفت کاین منذرست از عرب ۴۱۵

بیامد که بیند مگر شاه را
ببوسد همی خاک درگاه را ۴۱۶

شهنشاه گفتا گر آید رواست
چنان دان که این خانهٔ ما وراست ۴۱۷

فرستاده آمد زمین بوس داد
برفت و شنیده همه کرد یاد ۴۱۸

چو بشنید منذر که خسرو چه گفت
برخساره خاک زمین را برفت ۴۱۹

همانگه بیامد به نزدیک شاه
همه مهتران برگشادند راه ۴۲۰

بپرسید زو شاه و شادی نمود
ز دیدار او روشنایی فزود ۴۲۱

جهاندیده منذر زبان برگشاد
ز روم وز قیصر همی‌کرد یاد ۴۲۲

بدو گفت اگر شاه ایران تویی
نگهدار پشت دلیران تویی ۴۲۳

چرا رومیان شهریاری کنند
به دشت سواران سواری کنند ۴۲۴

اگر شاه برتخت قیصر بود
سزد کو سرافراز و مهتر بود ۴۲۵

چه دستور باشد گرانمایه شاه
نبیند ز ما نیز فریادخواه ۴۲۶

سواران دشتی چو رومی سوار
بیابند جوشن نیاید به کار ۴۲۷

ز گفتار منذر برآشفت شاه
که قیصر همی‌برفرازد کلاه ۴۲۸

ز لشکر زبان‌آوری برگزید
که گفتار ایشان بداند شنید ۴۲۹

بدو گفت ز ایدر برو تا بروم
میاسای هیچ اندر آباد بوم ۴۳۰

به قیصر بگو گر نداری خرد
ز رای تو مغز تو کیفر برد ۴۳۱

اگر شیر جنگی بتازد بگور
کنامش کند گور و هم آب شور ۴۳۲

ز منذر تو گر دادیابی بسست
که او را نشست از بر هر کسست ۴۳۳

چپ خویش پیدا کن از دست راست
چو پیدا کنی مرز جویی رواست ۴۳۴

چو بخشندهٔ بوم و کشور منم
به گیتی سرافراز و مهتر منم ۴۳۵

همه آن کنم کار کز من سزد
نمانم که بادی بدو بروزد ۴۳۶

تو با تازیان دست یازی بکین
یکی در نهان خویشتن را ببین ۴۳۷

و دیگر که آن پادشاهی مراست
در گاو تا پشت ماهی مراست ۴۳۸

اگر من سپاهی فرستم بروم
تو را تیغ پولاد گردد چو موم ۴۳۹

فرستاده از نزد نوشین‌روان
بیامد به کردار باد دمان ۴۴۰

بر قیصر آمد پیامش بداد
بپیچید بی‌مایه قیصر ز داد ۴۴۱

نداد ایچ پاسخ ورا جز فریب
همی دور دید از بلندی نشیب ۴۴۲

چنین گفت کز منذر کم خرد
سخن باور آن کن که اندر خورد ۴۴۳

اگر خیره منذر بنالد همی
برین‌گونه رنجش ببالد همی ۴۴۴

ور ای دون که از دشت نیزه‌وران
نبالد کسی از کران تا کران ۴۴۵

زمین آنک بالاست پهنا کنیم
وزان دشت بی‌آب دریا کنیم ۴۴۶

فرستاده بشنید و آمد چو گرد
شنیده سخنها همه یاد کرد ۴۴۷

برآشفت کسری بدستور گفت
که با مغز قیصر خرد نیست جفت ۴۴۸

من او را نمایم که فرمان کراست
جهان جستن و جنگ و پیمان کراست ۴۴۹

ز بیشی وز گردن افراختن
وزین کشتن و غارت و تاختن ۴۵۰

پشیمانی آنگه خورد مرد مست
که شب زیر آتش کند هر دو دست ۴۵۱

بفرمود تا برکشیدند نای
سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای ۴۵۲

ز درگاه برخاست آوای کوس
زمین قیرگون شد هوا آبنوس ۴۵۳

گزین کرد زان لشکر نامدار
سواران شمشیرزن سی‌هزار ۴۵۴

به منذر سپرد آن سپاه گران
بفرمود کز دشت نیزه‌وران ۴۵۵

سپاهی بر از جنگجویان بروم
که آتش برآرند زان مرز و بوم ۴۵۶

که گر چند من شهریار توام
برین کینه بر مایه‌دار توام ۴۵۷

فرستاده‌ای ما کنون چرب‌گوی
فرستیم با نامه‌ای نزد اوی ۴۵۸

مگر خود نیاید تو را زان گزند
به روم و به قیصر تو ما را پسند ۴۵۹

نویسنده‌ای خواست از بارگاه
به قیصر یکی نامه فرمود شاه ۴۶۰

ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژاد
جهانگیر وزنده کن کیقباد ۴۶۱

به نزدیک قیصر سرافراز روم
نگهبان آن مرز و آباد بوم ۴۶۲

سر نامه کرد آفرین از نخست
گرانمایگی جز به یزدان نجست ۴۶۳

خداوند گردنده خورشید و ماه
کزویست پیروزی و دستگاه ۴۶۴

که بیرون شد از راه گردان سپهر
اگر جنگ جوید وگر داد و مهر ۴۶۵

تو گر قیصری روم را مهتری
مکن بیش با تازیان داوری ۴۶۶

وگر میش جویی ز چنگال گرگ
گمانی بود کژ و رنجی بزرگ ۴۶۷

وگر سوی منذر فرستی سپاه
نمانم به تو لشکر و تاج و گاه ۴۶۸

وگر زیردستی بود بر منش
به شمشیر یابد ز من سرزنش ۴۶۹

تو زان مرز یک رش مپیمای پای
چو خواهی که پیمان بماند بجای ۴۷۰

وگر بگذری زین سخن بگذرم
سر و گاه تو زیر پی بسپرم ۴۷۱

درود خداوند دیهیم و زور
بدان کو نجوید ببیداد شور ۴۷۲

نهادند بر نامه بر مهر شاه
سواری گزیدند زان بارگاه ۴۷۳

چنانچون ببایست چیره‌زبان
جهاندیده و گرد و روشن‌روان ۴۷۴

فرستاده با نامهٔ شهریار
بیامد بر قیصر نامدار ۴۷۵

برو آفرین کرد و نامه بداد
همان رای کسری برو کرد یاد ۴۷۶

سخنهاش بشنید و نامه بخواند
بپیچید و اندر شگفتی بماند ۴۷۷

ز گفتار کسری سرافزار مرد
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد ۴۷۸

نویسنده را خواند و پاسخ نوشت
پدیدار کرد اندرو خوب و زشت ۴۷۹

سر خامه چون کرد رنگین بقار
نخست آفرین کرد بر کردگار ۴۸۰

نگارندهٔ برکشیده سپهر
کزویست پرخاش و آرام و مهر ۴۸۱

به گیتی یکی را کند تاجور
وزو به یکی پیش او با کمر ۴۸۲

اگر خود سپهر روان زان تست
سر مشتری زیر فرمان تست ۴۸۳

به دیوان نگه کن که رومی‌نژاد
به تخم کیان باژ هرگز نداد ۴۸۴

تو گر شهریاری نه من کهترم
همان با سر و افسر و لشکرم ۴۸۵

چه بایست پذرفت چندین فسوس
ز بیم پی پیل و آوای کوس ۴۸۶

بخواهم کنون از شما باژ و ساو
که دارد به پرخاش با روم تاو ۴۸۷

به تاراج بردند یک چند چیز
گذشت آن ستم برنگیریم نیز ۴۸۸

ز دشت سواران نیزه‌وران
برآریم گرد از کران تا کران ۴۸۹

نه خورشید نوشین‌روان آفرید
وگر بستد از چرخ گردان کلید ۴۹۰

که کس را نخواند همی از مهان
همه کام او یابد اندر جهان ۴۹۱

فرستاده را هیچ پاسخ نداد
به تندی ز کسری نیامدش یاد ۴۹۲

چو مهر از بر نامه بنهاد گفت
که با تو صلیب و مسیحست جفت ۴۹۳

فرستاده با او نزد هیچ دم
دژم دید پاسخ بیامد دژم ۴۹۴

بیامد بر شهر ایران چو گرد
سخنهای قیصر همه یاد کرد ۴۹۵

چو برخواند آن نامه را شهریار
برآشفت با گردش روزگار ۴۹۶

همه موبدان و ردان را بخواند
ازان نامه چندی سخنها براند ۴۹۷

سه روز اندران بود با رای‌زن
چه با پهلوانان لشکر شکن ۴۹۸

چهارم بران راست شد رای شاه
که راند سوی جنگ قیصر سپاه ۴۹۹

برآمد ز در نالهٔ گاودم
خروشیدن نای و روینیه خم ۵۰۰

به آرام اندر نبودش درنگ
همی از پی راستی جست جنگ ۵۰۱

سپه برگرفت و بنه برنهاد
ز یزدان نیکی دهش کرد یاد ۵۰۲

یکی گرد برشد که گفتی سپهر
به دریای قیر اندر اندود چهر ۵۰۳

بپوشید روی زمین را به نعل
هوا یک سر از پرنیان گشت لعل ۵۰۴

نبد بر زمین پشه را جایگاه
نه اندر هوا باد را ماند راه ۵۰۵

ز جوشن سواران وز گرد پیل
زمین شد به کردار دریای نیل ۵۰۶

جهاندار با کاویانی درفش
همی‌رفت با تاج و زرینه کفش ۵۰۷

همی برشد آوازشان بر دو میل
به پیش سپاه اندرون کوس و پیل ۵۰۸

پس پشت و پیش اندر آزادگان
همی‌رفته تا آذرابادگان ۵۰۹

چو چشمش برآمد بذرگشسب
پیاده شد از دور و بگذاشت اسب ۵۱۰

ز دستور پاکیزه برسم بجست
دو رخ را به آب دو دیده بشست ۵۱۱

به باژ اندر آمد به آتشکده
نهاده به درگاه جشن سده ۵۱۲

بفرمود تا نامهٔ زند و است
بواز برخواند موبد درست ۵۱۳

رد و هیربد پیش غلتان به خاک
همه دامن قرطها کرده چاک ۵۱۴

بزرگان برو گوهر افشاندند
به زمزم همی آفرین خواندند ۵۱۵

چو نزدیکتر شد نیایش گرفت
جهان‌آفرین را ستایش گرفت ۵۱۶

ازو خواست پیروزی و دستگاه
نمودن دلش را سوی داد راه ۵۱۷

پرستندگان را ببخشید چیز
به جایی که درویش دیدند نیز ۵۱۸

یکی خیمه زد پیش آتشکده
کشیدند لشکر ز هر سو رده ۵۱۹

دبیر خردمند را پیش خواند
سخنهای بایسته با او براند ۵۲۰

یکی نامه فرمود با آفرین
سوی مرزبانان ایران زمین ۵۲۱

که ترسنده باشید و بیدار بید
سپه را ز دشمن نگهدار بید ۵۲۲

کنارنگ با پهلوان هرک هست
همه داد جویید با زیردست ۵۲۳

بدارید چندانک باید سپاه
بدان تا نیابد بداندیش راه ۵۲۴

درفش مرا تا نبیند کسی
نباید که ایمن بخسبد بسی ۵۲۵

از آتشکده چون بشد سوی روم
پراگنده شد زو خبر گرد بوم ۵۲۶

به پیش آمد آنکس که فرمان گزید
دگر زان بر و بوم شد ناپدید ۵۲۷

جهاندیده با هدیه و با نثار
فراوان بیامد بر شهریار ۵۲۸

به هر بوم و بر کو فرود آمدی
ز هر سو پیام و درود آمدی ۵۲۹

ز گیتی به هر سو که لشکر کشید
جز از بزم و شادی نیامد پدید ۵۳۰

چنان بد که هر شب ز گردان هزار
به بزم آمدندی بر شهریار ۵۳۱

چو نزدیک شد رزم را ساز کرد
سپه را درم دادن آغاز کرد ۵۳۲

سپهدار شیروی بهرام بود
که در جنگ با رای و آرام بود ۵۳۳

چپ لشکرش را به فرهاد داد
بسی پندها بر برو کرد یاد ۵۳۴

چو استاد پیروز بر میمنه
گشسب جهانجوی پیش بنه ۵۳۵

به قلب اندر اورند مهران به پای
که در کینه گه داشتی دل به جای ۵۳۶

طلایه به هرمزد خراد داد
بسی گفت با او ز بیداد و داد ۵۳۷

به هر سوی رفتند کارآگهان
بدان تا نماند سخن در نهان ۵۳۸

ز لشکر جهاندیدگان را بخواند
بسی پند و اندرز نیکو براند ۵۳۹

چنین گفت کین لشکر بی‌کران
ز بی‌مایگان وز پرمایگان ۵۴۰

اگر یک تن از راه من بگذرند
دم خویش بی‌رای من بشمرند ۵۴۱

بدرویش مردم رسانند رنج
وگر بر بزرگان که دارند گنج ۵۴۲

وگر کشتمندی بکوبد به پای
وگر پیش لشکر بجنبد ز جای ۵۴۳

ور آهنگ بر میوه‌داری کند
وگر ناپسندیده کاری کند ۵۴۴

به یزدان که او داد دیهیم و زور
خداوند کیوان و بهرام و هور ۵۴۵

که در پی میانش ببرم به تیغ
وگر داستان را برآید به میغ ۵۴۶

به پیش سپه در طلایه منم
جهانجوی و در قلب مایه منم ۵۴۷

نگهبان پیل و سپاه و بنه
گهی بر میان گاه برمیمنه ۵۴۸

به خشکی روم گر بدریای آب
نجویم برزم اندر آرام و خواب ۵۴۹

منادیگری نام او رشنواد
گرفت آن سخنهای کسری به یاد ۵۵۰

بیامد دوان گرد لشکر بگشت
به هر خیمه و خرگهی برگذشت ۵۵۱

خروشید کای بی‌کرانه سپاه
چنینست فرمان بیدار شاه ۵۵۲

که گر جز به داد و به مهر و خرد
کسی سوی خاک سیه بنگرد ۵۵۳

بران تیره خاکش بریزند خون
چو آید ز فرمان یزدان برون ۵۵۴

به بانگ منادی نشد شاه رام
به روز سپید و شب تیره‌فام ۵۵۵

همی گرد لشکر بگشتی به راه
همی‌داشتی نیک و بد را نگاه ۵۵۶

ز کار جهان آگهی داشتی
بد و نیک را خوار نگذاشتی ۵۵۷

ز لشکر کسی کو به مردی به راه
ورا دخمه کردی بران جایگاه ۵۵۸

اگر بازماندی ازو سیم و زر
کلاه و کمان و کمند و کمر ۵۵۹

بد و نیک با مرده بودی به خاک
نبودی به از مردم اندر مغاک ۵۶۰

جهانی بدو مانده اندر شگفت
که نوشین روان آن بزرگی گرفت ۵۶۱

به هر جایگاهی که جنگ آمدی
ورارای و هوش و درنگ آمدی ۵۶۲

فرستاده‌ای خواستی راستگوی
که رفتی بر دشمن چاره‌جوی ۵۶۳

اگر یافتندی سوی داد راه
نکردی ستم خود خردمند شاه ۵۶۴

اگر جنگ جستی به جنگ آمدی
به خشم دلاور نهنگ آمدی ۵۶۵

به تاراج دادی همه بوم و رست
جهان را به داد و به شمشیر جست ۵۶۶

به کردار خورشید بد رای شاه
که بر تر و خشکی بتابد به راه ۵۶۷

ندارد ز کس روشنایی دریغ
چو بگذارد از چرخ گردنده میغ ۵۶۸

همش خاک و هم ریگ و هم رنگ و بوی
همش در خوشاب و هم آب جوی ۵۶۹

فروغ و بلندی نبودش ز کس
دلفروز و بخشنده او بود و بس ۵۷۰

شهنشاه را مایه این بود و فر
جهان را همی‌داشت در زیر پر ۵۷۱

ورا جنگ و بخشش چو بازی بدی
ازیران چنان بی‌نیازی بدی ۵۷۲

اگر شیر و پیل آمدندیش پیش
نه برداشتی جنگ یک روز بیش ۵۷۳

سپاهی که با خود و خفتان جنگ
به پیش سپاه آمدی به یدرنگ ۵۷۴

اگر کشته بودی و گر بسته زار
بزاندان پیروزگر شهریار ۵۷۵

چنین تا بیامد بران شارستان
که شوراب بد نام آن کارستان ۵۷۶

برآورده‌ای دید سر بر هوا
پر از مردم و ساز جنگ و نوا ۵۷۷

ز خارا پی افگنده در قعر آب
کشیده سر باره اندر سحاب ۵۷۸

بگرد حصار اندر آمد سپاه
ندیدند جایی به درگاه راه ۵۷۹

برو ساخت از چار سو منجنیق
به پای آمد آن بارهٔ جاثلیق ۵۸۰

برآمد ز هر سوی دز رستخیز
ندیدند جایی گذار و گریز ۵۸۱

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
شد آن بارهٔ دز به کردار دشت ۵۸۲

خروش سواران و گرد سپاه
ابا دود و آتش برآمد به ماه ۵۸۳

همه حصن بی‌تن سر و پای بود
تن بی‌سرانشان دگر جای بود ۵۸۴

غو زینهاری و جوش زنان
برآمد چو زخم تبیره‌زنان ۵۸۵

از ایشان هر آنکس که پرمایه بود
به گنج و به مردی گرانپایه بود ۵۸۶

ببستند بر پیل و کردند بار
خروش آمد و نالهٔ زینهار ۵۸۷

نبخشود بر کس به هنگام رزم
نه بر گنج دینار برگاه بزم ۵۸۸

وزان جایگاه لشکر اندر کشید
بره بر دزی دیگر آمد پدید ۵۸۹

که در بند او گنج قیصر بدی
نگهدار آن دز توانگر بدی ۵۹۰

که آرایش روم بد نام اوی
ز کسری برآمد به فرجام اوی ۵۹۱

بدان دز نگه کرد بیدار شاه
هنوز اندرو نارسیده سپاه ۵۹۲

بفرمود تا تیرباران کنند
هوا چون تگرگ بهاران کنند ۵۹۳

یکی تاجور خود به لشکر نماند
بران بوم و بر خار و خاور بماند ۵۹۴

همه گنج قیصر به تاراج داد
سپه را همه بدره و تاج داد ۵۹۵

برآورد زان شارستان رستخیز
همه برگرفتند راه گریز ۵۹۶

خروش آمد از کودک و مرد و زن
همه پیر و برنا شدند انجمن ۵۹۷

به پیش گرانمایه شاه آمدند
غریوان و فریادخواه آمدند ۵۹۸

که دستور و فرمان و گنج آن تست
بروم اندرون رزم و رنج آن تست ۵۹۹

به جان ویژه زنهار خواه توایم
پرستار فر کلاه توایم ۶۰۰

بفرمود پس تا نکشتند نیز
برایشان ببخشود بسیار چیز ۶۰۱

وزان جایگه لشکر اندر کشید
از آرایش روم برتر کشید ۶۰۲

نوندی ز گفتار کارآگهان
بیامد به نزدیک شاه جهان ۶۰۳

که قیصر سپاهی فرستاد پیش
ازان نامداران و گردان خویش ۶۰۴

به پیش اندرون پهلوانی سترگ
به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ ۶۰۵

به رومیش خوانند فرفوریوس
سواری سرافراز با بوق و کوس ۶۰۶

چو این گفته شد پیش بیدار شاه
پدید آمد از دور گرد سپاه ۶۰۷

بخندید زان شهریار جهان
بدو گفت کین نیست از ما نهان ۶۰۸

کجا جنگ را پیش ازین ساختیم
ز اندیشه هرگونه پرداختیم ۶۰۹

کی تاجور بر لب آورد کف
بفرمود تا برکشیدند صف ۶۱۰

سپاهی بیامد به پیش سپاه
بشد بسته بر گرد و بر باد راه ۶۱۱

شده، نامور لشکری انجمن
یلان سرافراز شمشیرزن ۶۱۲

همه جنگ را تنگ بسته میان
بزرگان و فرزانگان و کیان ۶۱۳

به خون آب داده همه تیغ را
بدان تیغ برنده مر میغ را ۶۱۴

سپه را نبد بیشتر زان درنگ
که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ ۶۱۵

به هر سو ز رومی تلی کشته بود
دگر خسته از جنگ برگشته بود ۶۱۶

بشد خسته از جنگ فرفوریوس
دریده درفش و نگونسار کوس ۶۱۷

سواران ایران بسان پلنگ
به هامون کجا غرمش آید بچنگ ۶۱۸

پس رومیان در همی‌تاختند
در و دشت ازیشان بپرداختند ۶۱۹

چنان هم همی‌رفت با ساز جنگ
همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ ۶۲۰

سپه را بهامونی اندر کشید
برآوردهٔ دیگر آمد پدید ۶۲۱

دزی بود با لشکر و بوق و کوس
کجا خواندندیش قالینیوس ۶۲۲

سر باره برتر ز پر عقاب
یکی کنده‌ای گردش اندر پر آب ۶۲۳

یکی شارستان گردش اندر فراخ
پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ ۶۲۴

ز رومی سپاهی بزرگ اندروی
همه نامداران پرخاشجوی ۶۲۵

دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه
سیه گشت گیتی ز گرد سپاه ۶۲۶

خروشی برآمد ز قالینیوس
کزان نعره اندک شد آواز کوس ۶۲۷

بدان شارستان در نگه کرد شاه
همی هر زمانی فزون شد سپاه ۶۲۸

ز دروازها جنگ برساختند
همه تیر و قاروره انداختند ۶۲۹

چو خورشید تابنده برگشت زرد
ز گردنده یک بهره شد لاژورد ۶۳۰

ازان بارهٔ دز نماند اندکی
همه شارستان با زمی شد یکی ۶۳۱

خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای نامداران ایران سپاه ۶۳۲

همه پاک زین شهر بیرون شوید
به تاریکی اندر به هامون شوید ۶۳۳

اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر
وگر غارت و شورش و داروگیر ۶۳۴

به گوش من آید بتاریک شب
که بگشاید از رنج یک مردلب ۶۳۵

هم اندر زمان آنک فریاد ازوست
پر از کاه بینند آگنده پوست ۶۳۶

چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب
بفرسود رنج و بپالود خواب ۶۳۷

تبیره برآمد ز درگاه شاه
گرانمایگان برگرفتند راه ۶۳۸

ازان دز و آن شارستان مرد و زن
به درگاه کسری شدند انجمن ۶۳۹

که ایدر ز جنگی سواری نماند
بدین شارستان نامداری نماند ۶۴۰

همه کشته و خسته شد بی‌گناه
گه آمد که بخشایش آید ز شاه ۶۴۱

زن و کودک خرد و برنا و پیر
نه خوب آید از داد یزدان اسیر ۶۴۲

چنان شد دز و باره و شارستان
کزان پس ندیدند جز خارستان ۶۴۳

چو قیصر گنهکار شد ما که‌ایم
بقالینیوس اندرون بر چه‌ایم ۶۴۴

بران رومیان بر ببخشود شاه
گنهکار شد رسته و بیگناه ۶۴۵

بسی خواسته پیش ایشان بماند
وزان جایگه نیز لشکر براند ۶۴۶

هران کس که بود از در کارزار
ببستند بر پیل و کردند بار ۶۴۷

به انطاکیه در خبر شد ز شاه
که با پیل و لشکر بیامد به راه ۶۴۸

سپاهی بران شهر شد بی‌کران
دلیران رومی و کنداوران ۶۴۹

سه روز اندران شاه را شد درنگ
بدان تا نباشد به بیداد جنگ ۶۵۰

چهارم سپاه اندر آمد چو کوه
دلیران ایران گروها گروه ۶۵۱

برفتند یک سر سواران روم
ز بهر زن و کودک و گنج و بوم ۶۵۲

به شهر اندر آمد سراسر سپاه
پیی را نبد بر زمین نیز راه ۶۵۳

سه جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی‌فروز ۶۵۴

گشاده شد آن مرز آباد بوم
سواری ندیدند جنگی بروم ۶۵۵

بزرگان که با تخت و افسر بدند
هم آنکس که گنجور قیصر بدند ۶۵۶

به شاه جهاندار دادند گنج
به چنگ آمدش گنج چون دید رنج ۶۵۷

اسیران و آن گنج قیصر به راه
به سوی مداین فرستاد شاه ۶۵۸

وزیشان هران کس که جنگی بدند
نهادند بر پشت پیلان ببند ۶۵۹

زمین دید رخشان‌تر از چرخ ماه
بگردید بر گرد آن شهر شاه ۶۶۰

ز بس باغ و میدان و آب روان
همی تازه شد پیر گشته جهان ۶۶۱

چنین گفت با موبدان شهریار
که انطاکیه است این اگر نوبهار ۶۶۲

کسی کو ندیدست خرم بهشت
ز مشک اندرو خاک وز زر خشت ۶۶۳

درختش ز یاقوت و آبش گلاب
زمینش سپهر آسمان آفتاب ۶۶۴

نگه کرد باید بدین تازه بوم
که آباد بادا همه مرز روم ۶۶۵

یکی شهر فرمود نوشین روان
بدو اندرون آبهای روان ۶۶۶

به کردار انطاکیه چون چراغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ ۶۶۷

بزرگان روشن‌دل و شادکام
ورا زیب خسرو نهادند نام ۶۶۸

شد آن زیب خسرو چو خرم بهار
بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار ۶۶۹

اسیران کزان شهرها بسته بود
ببند گران دست و پا خسته بود ۶۷۰

بفرمود تا بند برداشتند
بدان شهرها خوار بگذاشتند ۶۷۱

چنین گفت کاین نوبر آورده جای
همش گلشن و بوستان و سرای ۶۷۲

بکردیم تا هر کسی را به کام
یکی جای باشد سزاوار نام ۶۷۳

ببخشید بر هر کسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته ۶۷۴

ز بس بر زن و کوی و بازارگاه
تو گفتی نماندست بر خاک راه ۶۷۵

بیامد یکی پرسخن کفشگر
چنین گفت کای شاه بیدادگر ۶۷۶

بقالینیوس اندرون خان من
یکی تود بد پیش پالان من ۶۷۷

ازین زیب خسرو مرا سود نیست
که بر پیش درگاه من تود نیست ۶۷۸

بفرمود تا بر در شوربخت
بکشتند شاداب چندی درخت ۶۷۹

یکی مرد ترسا گزین کرد شاه
بدو داد فرمان و گنج و کلاه ۶۸۰

بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست
غریبان و این خانه نو تو راست ۶۸۱

به سان درخت برومند باش
پدر باش گاهی چو فرزند باش ۶۸۲

ببخشش بیارای و زفتی مکن
بر اندازه باید ز هر در سخن ۶۸۳

ز انطاکیه شاه لشکر براند
جهاندیده ترسا نگهبان نشاند ۶۸۴

پس آگاهی آمد ز فرفوریوس
بگفت آنچ آمد بقالینیوس ۶۸۵

به قیصر چنین گفت کآمد سپاه
جهاندار کسری ابا پیل و گاه ۶۸۶

سپاهست چندانک دریا و کوه
همی‌گردد از گرد اسبان ستوه ۶۸۷

بگردید قیصر ز گفتار خویش
بزرگان فرزانه را خواند پیش ۶۸۸

ز نوشین‌روان شد دلش پر هراس
همی رای زد روز و شب در سه‌پاس ۶۸۹

بدو گفت موبد که این رای نیست
که با رزم کسری تو را پای نیست ۶۹۰

برآرند ازین مرز آباد خاک
شود کردهٔ قیصر اندر مغاک ۶۹۱

زوان سراینده و رای سست
جز از رنج بر پادشاهی نجست ۶۹۲

چو بشنید قیصر دلش خیره گشت
ز نوشین‌روان رای او تیره گشت ۶۹۳

گزین کرد زان فیلسوفان روم
سخن‌گوی با دانش و پاک بوم ۶۹۴

به جای آمد از موبدان شست مرد
به کسری شدن نامزدشان بکرد ۶۹۵

پیامی فرستاد نزدیک شاه
گرانمایگان برگرفتند راه ۶۹۶

چو مهراس داننده‌شان پیش رو
گوی در خرد پیر و سالار نو ۶۹۷

ز هر چیز گنجی به پیش اندرون
شمارش گذر کرده بر چند و چون ۶۹۸

بسی لابه و پند و نیکو سخن
پشیمان ز گفتارهای کهن ۶۹۹

فرستاد با باژ و ساو گران
گروگان ز خویشان و کنداوران ۷۰۰

چو مهراس گفتار قیصر شنید
پدید آمد آن بند بد را کلید ۷۰۱

رسیدند نزدیک نوشین‌روان
چو الماس کرده زبان با روان ۷۰۲

چو مهراس نزدیک کسری رسید
برومی یکی آفرین گسترید ۷۰۳

تو گفتی ز تیزی وز راستی
ستاره برآرد همی زآستی ۷۰۴

به کسری چنین گفت کای شهریار
جهان را بدین ارجمندی مدار ۷۰۵

برومی تو اکنون و ایران تهیست
همه مرز بی‌ارز و بی‌فرهیست ۷۰۶

هران گه که قیصر نباشد بروم
نسنجد به یک پشه این مرز و بوم ۷۰۷

همه سودمندی ز مردم بود
چو او گم شود مردمی گم بود ۷۰۸

گر این رستخیز از پی خواستست
که آزرم و دانش بدو کاستست ۷۰۹

بیاوردم اکنون همه گنج روم
که روشن‌روان بهتر از گنج و بوم ۷۱۰

چو بشنید زو این سخن شهریار
دلش گشت خرم چو باغ بهار ۷۱۱

پذیرفت زو هرچ آورده بود
اگر بدرهٔ زر و گر برده بود ۷۱۲

فرستادگان را ستایش گرفت
بران نیکویها فزایش گرفت ۷۱۳

بدو گفت کای مرد روشن خرد
نبرده کسی کو خرد پرورد ۷۱۴

اگر زر گردد همه خاک روم
تو سنگی‌تری زان سرافزار بوم ۷۱۵

نهادند بر روم بر باژ و ساو
پراگنده دینار ده چرم گاو ۷۱۶

وزان جایگه نالهٔ گاودم
شنیدند و آواز رویینه خم ۷۱۷

جهاندار بیدار لشکر براند
به شام آمد و روزگاری بماند ۷۱۸

بیاورد چندان سلیح و سپاه
همان برده و بدره و تاج و گاه ۷۱۹

که پشت زمی را همی‌داد خم
ز پیلان وز گنجهای درم ۷۲۰

ازان مرز چون رفتن آمدش رای
به شیروی بهرام بسپرد جای ۷۲۱

بدو گفت کاین باژ قیصر بخواه
مکن هیچ سستی به روز و به ماه ۷۲۲

ببوسید شیروی روی زمین
همی‌خواند بر شهریار آفرین ۷۲۳

که بیدار دل باش و پیروزبخت
مگر داد زرد این کیانی درخت ۷۲۴

تبیره برآمد ز درگاه شاه
سوی اردن آمد درفش سپاه ۷۲۵

جهاندار کسری چو خورشید بود
جهان را ازو بیم و امید بود ۷۲۶

برین سان رود آفتاب سپهر
به یک دست شمشیر و یک دست مهر ۷۲۷

نه بخشایش آرد به هنگام خشم
نه خشم آیدش روز بخشش به چشم ۷۲۸

چنین بود آن شاه خسرونژاد
بیاراسته بد جهان را بداد ۷۲۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۷۲۹
کانال گوهرین در ایتا
۹۶۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

قبلی:پادشاهی قباد چهل و سه سال بود
گوهر بعدی:بخش ۲ - داستان نوش‌زاد با کسری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.