هوش مصنوعی:
این متن داستان نوشزاد، پسر کسری، شاه ایران را روایت میکند که به دلیل تغییر دین به مسیحیت و شورش علیه پدرش، به زندان افتاد و در نهایت در جنگ با سپاه پدرش کشته شد. داستان شامل توصیفاتی از شخصیتها، جنگها، و اندرزهای اخلاقی و مذهبی است.
رده سنی:
16+
این متن شامل موضوعات پیچیدهای مانند جنگ، شورش، تغییر دین، و مرگ است که ممکن است برای خوانندگان جوانتر نامناسب باشد. همچنین، زبان و سبک نوشتاری آن نیاز به درک عمیقتری از ادبیات و تاریخ دارد.
بخش ۲ - داستان نوشزاد با کسری
اگر شاه دیدی وگر زیردست
وگر پاکدل مرد یزدانپرست ۱
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت ۲
اگر پارسا باشد و رایزن
یکی گنج باشد براگنده زن ۳
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند ۴
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم ۵
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه ۶
بدین مسیحا بد این ماهروی
ز دیدار او شهر پر گفت و گوی ۷
یکی کودک آمدش خورشید چهر
ز ناهید تابندهتر بر سپهر ۸
ورا نامور خواندی نوشزاد
نجستی ز ناز از برش تندباد ۹
ببالید برسان سرو سهی
هنرمند و زیبای شاهنشهی ۱۰
چو دوزخ بدانست و راه بهشت
عزیز و مسیح و ره زردهشت ۱۱
نیامد همیزند و استش درست
دو رخ را به آب مسیحا بشست ۱۲
ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت ۱۳
چنان تنگدل گشته زو شهریار
که از گل نیامد جز از خار بار ۱۴
در کاخ و فرخنده ایوان او
ببستند و کردند زندان او ۱۵
نشستنگهش جند شاپور بود
از ایران وز باختر دور بود ۱۶
بسی بسته و پر گزندان بدند
برین بهره با او به زندان بدند ۱۷
بدان گه که باز آمد از روم شاه
بنالید زان جنبش و رنج راه ۱۸
چنان شد ز سستی که از تن بماند
ز ناتندرستی باردن بماند ۱۹
کسی برد زی نوشزاد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی ۲۰
جهانی پر آشوب گردد کنون
بیارند هر سو به بد رهنمون ۲۱
جهاندار بیدار کسری بمرد
زمان و زمین دیگری را سپرد ۲۲
ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد
که هرگز ورا نام نوشین مباد ۲۳
برین داستان زد یکی مرد پیر
که گر شادی از مرگ هرگز ممیر ۲۴
پسر کو ز راه پدر بگذرد
ستمکاره خوانیمش ار بیخرد ۲۵
اگر بیخ حنظل بود تر و خشک
نشاید که بار آورد شاخ مشک ۲۶
چرا گشت باید همی زان سرشت
که پالیزبانش ز اول بکشت ۲۷
اگر میل یابد همی سوی خاک
ببرد ز خورشید وز باد و خاک ۲۸
نه زو بار باید که یابد نه برگ
ز خاکش بود زندگانی و مرگ ۲۹
یکی داستان کردم از نوشزاد
نگه کن مگر سر نپیچی ز داد ۳۰
اگر چرخ را کوش صدری بدی
همانا که صدریش کسری بدی ۳۱
پسر سر چرا پیچد از راه اوی
نشست که جوید ابر گاه اوی ۳۲
ز من بشنو این داستان سر به سر
بگویم تو را ای پسر در بدر ۳۳
چو گفتار دهقان بیاراستم
بدین خویشتن را نشان خواستم ۳۴
که ماند ز من یادگاری چنین
بدان آفرین کو کند آفرین ۳۵
پس از مرگ بر من که گویندهام
بدین نام جاوید جویندهام ۳۶
چنین گفت گویندهٔ پارسی
که بگذشت سال از برش چار سی ۳۷
که هر کس که بر دادگر دشمنست
نه مردم نژادست که آهرمنست ۳۸
هم از نوشزاد آمد این داستان
که یاد آمد از گفته باستان ۳۹
چو بشنید فرزند کسری که تخت
بپردخت زان خسروانی درخت ۴۰
در کاخ بگشاد فرزند شاه
برو انجمن شد فراوان سپاه ۴۱
کسی کو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشینروان بسته بود ۴۲
ز زندانها بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت ۴۳
به شهر اندرون هرک ترسا بدند
اگر جاثلیق ار سکوبا بدند ۴۴
بسی انجمن کرد بر خویشتن
سواران گردنکش و تیغزن ۴۵
فراز آمدندش تنی سیهزار
همه نیزهداران خنجرگزار ۴۶
یکی نامه بنوشت نزدیک خویش
ز قیصر چو آیین تاریک خویش ۴۷
که بر جندشاپور مهتر تویی
همآواز و همکیش قیصر تویی ۴۸
همه شهر ازو پرگنهکار شد
سر بخت برگشته بیدار شد ۴۹
خبر زین به شهر مداین رسید
ازان که آمد از پور کسری پدید ۵۰
نگهبان مرز مداین ز راه
سواری برافگند نزدیک شاه ۵۱
سخن هرچ بشنید با او بگفت
چنین آگهی کی بود در نهفت ۵۲
فرستاده برسان آب روان
بیامد به نزدیک نوشینروان ۵۳
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
سخنها که پیدا شد از نوشزاد ۵۴
ازو شاه بشنید و نامه بخواند
غمی گشت زان کار و تیره بماند ۵۵
جهاندار با موبد سرفراز
نشست و سخن رفت چندی به راز ۵۶
چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر
بفمود تا نزد او شد دبیر ۵۷
یکی نامه بنوشت با داغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد ۵۸
نخستین بران آفرین گسترید
که چرخ و زمان و زمین آفرید ۵۹
نگارندهٔ هور و کیوان و ماه
فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه ۶۰
ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل
ز گرد پی مور تا رود نیل ۶۱
همه زیر فرمان یزدان بود
وگر در دم سنگ و سندان بود ۶۲
نه فرمان او را کرانه پدید
نه زو پادشاهی بخواهد برید ۶۳
بدانستم این نامهٔ ناپسند
که آمد ز فرزند چندین گزند ۶۴
وزان پرگناهان زندانشکن
که گشتند با نوشزاد انجمن ۶۵
چنین روز اگر چشم دارد کسی
سزد گر نماند به گیتی بسی ۶۶
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز کسری بر آغاز تا نوشزاد ۶۷
رها نیست از چنگ و منقار مرگ
پی پشه و مور با پیل و کرگ ۶۸
زمین گر گشاده کند راز خویش
بپیماید آغاز و انجام خویش ۶۹
کنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود ۷۰
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جیب پیراهنش ۷۱
چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ
بدو بگذرد زخم پیکان مرگ ۷۲
گروهی که یارند با نوشزاد
که جز مرگ کسری ندارند یاد ۷۳
اگر خود گذر یابی از روز بد
به مرگ کسی شاه باشی سزد ۷۴
و دیگر که از مرگ شاهان داد
نگیرد کسی یاد جز بدنژاد ۷۵
سر نوشزاد از خرد بازگشت
چنین دیو با او همآواز گشت ۷۶
نباشد برو پایدار این سخن
برافراخت چون خواست آمد ببن ۷۷
نبایست کو نزد ما دستگاه
بدین آگهی خیره کردی تباه ۷۸
اگر تخت گشتی ز خسرو تهی
همو بود زیبای شاهنشهی ۷۹
چنین بود خود در خور کیش اوی
سزاوار جان بداندیش اوی ۸۰
ازین بر دل اندیشه و باک نیست
اگر کیش فرزند ما پاک نیست ۸۱
وزین کس که با او بهم ساختند
وز آزرم ما دل بپرداختند ۸۲
وزان خواسته کو تبه کرد نیز
همی بر دل ما نسنجد به چیز ۸۳
بداندیش و بیکار و بدگوهرند
بدین زیردستی نه اندر خورند ۸۴
ازین دست خوارست بر ما سخن
ز کردار ایشان تو دل بد مکن ۸۵
مرا بیم و باک از جهانداورست
که از دانش برتو ران برترست ۸۶
نباید که شد جان ما بیسپاس
به نزدیک یزدان نیکیشناس ۸۷
مرا داد پیروزی و فرهی
فزونی و دیهیم شاهنشهی ۸۸
سزای دهش گر نیایش بدی
مرا بر فزونی فزایش بدی ۸۹
گر از پشت من رفت یک قطره آب
به جای دگر یافته جای خواب ۹۰
چو بیدار شد دشمن آمد مرا
بترسم که رنج از من آمد مرا ۹۱
وگر گاه خشم جهاندار نیست
مرا از چنین کار تیمار نیست ۹۲
وزان کس که با او شدند انجمن
همه زار و خوارند بر چشم من ۹۳
وزان نامه کز قیصر آمد بدوی
همی آب تیره درآمد به جوی ۹۴
ازان کو همآواز و هم کیش اوست
گمانند قیصر بتن خویش اوست ۹۵
کسی را که کوتاه باشد خرد
بدین نیاکان خود ننگرد ۹۶
گران بیخرد سر بپیچد ز داد
به دشنام او لب نباید گشاد ۹۷
که دشنام او ویژه دشنام ماست
کجا از پی و خون و اندام ماست ۹۸
تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ
مدارا کن اندر میان با درنگ ۹۹
ور ای دون که تنگ اندر آید سخن
به جنگ اندرون هیچ تندی مکن ۱۰۰
گرفتنش بهتر ز کشتن بود
مگرش از گنه بازگشتن بود ۱۰۱
از آبی کزو سرو آزاد رست
سزد گر نباید بدو خاک شست ۱۰۲
وگر خوار گیرد تن ارجمند
به پستی نهد روی سرو بلند ۱۰۳
سرش برگراید ز بالین ناز
مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز ۱۰۴
گرامی که خواری کند آرزوی
نشاید جدا کرد او را ز خوی ۱۰۵
یکی ارجمندی بود کشته خوار
چو با شاه گیتی کند کارزار ۱۰۶
تواز کشتن او مدار ایچ باک
چوخون سرخویش گیرد به خاک ۱۰۷
سوی کیش قیصر گراید همی
ز دیهیم ما سر بتابدهمی ۱۰۸
عزیزی بود زار و خوار و نژند
گزیده به شاهی ز چرخ بلند ۱۰۹
بدین داستان زد یکی مهرنوش
پرستار با هوش و پشمینه پوش ۱۱۰
که هرکو به مرگ پدر گشت شاد
ورا رامش و زندگانی مباد ۱۱۱
تو از تیرگی روشنایی مجوی
که با آتش آب اندر آید به جوی ۱۱۲
نه آسانیی دید بی رنج کس
که روشن زمانه برینست و بس ۱۱۳
تو با چرخ گردان مکن دوستی
کهگه مغز اویی و گه پوستی ۱۱۴
چه جویی زکردار او رنگ و بوی
بخواهد ربودن چو به نمود روی ۱۱۵
بدان گه بود بیم رنج و گزند
که گردون گردان برآرد بلند ۱۱۶
سپاهی که هستند با نوش زاد
کجا سر به پیچند چندین ز داد ۱۱۷
تو آن را جز از باد و بازی مدان
گزاف زنان بود و رای بدان ۱۱۸
هران کس که ترساست از لشکرش
همی از پی کیش پیچد سرش ۱۱۹
چنینست کیش مسیحا که دم
زنی تیز و گردد کسی زو دژم ۱۲۰
نه پروای رای مسیحابود
به فرجام خصمش چلیپا بود ۱۲۱
دگر هرکه هست از پراگندگان
بدآموز و بدخواه و از بندگان ۱۲۲
از ایشان یکی برتری رای نیست
دم باد با رای ایشان یکیست ۱۲۳
به جنگ ار گرفته شود نوشزاد
برو زین سخنها مکن هیچ یاد ۱۲۴
که پوشیده رویان او در نهان
سرآرند برخویشتن بر زمان ۱۲۵
هم ایوان او ساز زندان اوی
ابا آنک بردند فرمان اوی ۱۲۶
در گنج یک سر بدو برمبند
وگر چه چنین خوار شد ارجمند ۱۲۷
ز پوشیده رویان و از خوردنی
ز افگندنی هم ز گستردنی ۱۲۸
برو هیچ تنگی نباید به چیز
نباید که چیزی نیابد به نیز ۱۲۹
وزین مرزبانان ایرانیان
هران کس که بستند با او میان ۱۳۰
چو پیروز گردی مپیچان سخن
میانشان به خنجر به دو نیم کن ۱۳۱
هران کس که او دشمن پادشاست
به کام نهنگش سپاری رواست ۱۳۲
جزان هرک ما را به دل دشمنست
ز تخم جفا پیشه آهرمنست ۱۳۳
ز ما نیکوییها نگیرند یاد
تو را آزمایش بس ازنوش زاد ۱۳۴
ز نظاره هرکس که دشنام داد
زبانش بجنبید بر نوش زاد ۱۳۵
بران ویژه دشنام ما خواستند
به هنگام بدگفتن آراستند ۱۳۶
مباش اندرین نیزهمداستان
که بدخواه راند چنین داستان ۱۳۷
گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست
دل ما برین راستی برگواست ۱۳۸
زبان کسی کو ببد کرد یاد
وزو بود بیداد برنوش زاد ۱۳۹
همه داغ کن برسر انجمن
مبادش زبان ومبادش دهن ۱۴۰
کسی کو بجوید همی روزگار
که تا سست گردد تن شهریار ۱۴۱
به کار آورد کژی و دشمنی
بداندیشی و کیش آهرمنی ۱۴۲
بدین پادشاهی نباشد رواست
که فر و سر و افسر و چهر ماست ۱۴۳
نهادند برنامه بر مهر شاه
فرستاده برگشت پویان به راه ۱۴۴
چو از ره سوی رام برزین رسید
بگفت آنچ از شاه کسری شنید ۱۴۵
چو آن گفته شد نامه او بداد
به فرمان که فرمود با نوش زاد ۱۴۶
سپه کردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن ۱۴۷
چوآن نامه برخواند مرد کهن
شنید از فرستاده چندی سخن ۱۴۸
بدانگه که خیزد خروش خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس ۱۴۹
سپاهی بزرگ از مداین برفت
بشد رام برزین سوی جنگ تفت ۱۵۰
پس آگاهی آمد سوی نوشزاد
سپاه انجمن کرد و روزی بداد ۱۵۱
همه جاثلیقان و به طریق روم
که بودند زان مرز آبادبوم ۱۵۲
سپهدار شماس پیش اندرون
سپاهی همه دست شسته به خون ۱۵۳
برآمد خروش از در نوشزاد
بجنبید لشکر چو دریا ز باد ۱۵۴
به هامون کشیدند یکسر ز شهر
پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر ۱۵۵
چو گرد سپه رام برزین بدید
بزد نای رویین وصف بر کشید ۱۵۶
ز گرد سواران جوشنوران
گراییدن گرزهای گران ۱۵۷
دل سنگ خارا همیبردرید
کسی روی خورشید تابان ندید ۱۵۸
به قلب سپاه اندرون نوشزاد
یکی ترگ رومی به سر برنهاد ۱۵۹
سپاهی بد از جاثلقیان روم
که پیدا نبد از پی نعل بوم ۱۶۰
تو گفتی مگر خاک جوشان شدست
هوا بر سر او خروشان شدست ۱۶۱
زره دار گردی بیامد دلیر
کجا نام اوبود پیروز شیر ۱۶۲
خروشید کای نامور نوشزاد
سرت را که پیچید چونین ز داد ۱۶۳
بگشتی ز دین کیومرثی
هم از راه هوشنگ و طهمورثی ۱۶۴
مسیح فریبنده خود کشته شد
چو از دین یزدان سرش گشته شد ۱۶۵
ز دین آوران کین آنکس مجوی
کجا کارخود را ندانست روی ۱۶۶
اگر فر یزدان برو تافتی
جهود اندرو راه کی یافتی ۱۶۷
پدرت آن جهاندار آزادمرد
شنیدی که با روم و قیصر چه کرد ۱۶۸
تو با او کنون جنگ سازی همی
سرت به آسمان برفرازی همی ۱۶۹
بدین چهرچون ماه و این فرو برز
برین یال و کتف و برین دست و گرز ۱۷۰
نبینم خرد هیچ نزدیک تو
چنین خیره شد جان تاریک تو ۱۷۱
دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد
که اکنون همیداد خواهی به باد ۱۷۲
تو با شاه کسری بسنده نهای
وگر پیل و شیر دمنده نهای ۱۷۳
چو دست و عنان توای شهریار
بایوان شاهان ندیدم نگار ۱۷۴
چو پای و رکیب تو و یال تو
چنین شورش و دست و کوپال تو ۱۷۵
نگارندهٔ چین نگاری ندید
زمانه چو تو شهریاری ندید ۱۷۶
جوانی دل شاه کسری مسوز
مکن تیره این آب گیتیفروز ۱۷۷
پیاده شو از باره زنهار خواه
به خاک افگن این گرز و رومی کلاه ۱۷۸
اگر دور از ایدر یکی باد سرد
نشاند بروی تو بر تیره گرد ۱۷۹
دل شهریار از تو بریان شود
ز روی تو خورشید گریان شود ۱۸۰
به گیتی همه تخم زفتی مکار
ستیزه نه خوب آید از شهریار ۱۸۱
گر از رای من سر به یک سو بری
بلندی گزینی و کنداوری ۱۸۲
بسی پند پیروز یاد آیدت
سخن هی ابد گوی یاد آیدت ۱۸۳
چنین داد پاسخ ورانوشزاد
کهای پیر فرتوت سر پر ز باد ۱۸۴
ز لشکر مرا زینهاری مخواه
سرافراز گردان و فرزند شاه ۱۸۵
مرا دین کسری نباید همی
دلم سوی مادر گراید همی ۱۸۶
که دین مسیحاست آیین اوی
نگردم من از فره و دین اوی ۱۸۷
مسیحای دین دار اگرکشته شد
نه فر جهاندار ازو گشته شد ۱۸۸
سوی پاک یزدان شد آن رای پاک
بلندی ندید اندرین تیره خاک ۱۸۹
اگرمن شوم کشته زان باک نیست
کجا زهر مرگست و تریاک نیست ۱۹۰
بگفت این سخن پیش پیروز پیر
بپوشید روی هوا را بتیر ۱۹۱
برفتند گردان لشکر ز جای
خروش آمد از کوس وز کرنای ۱۹۲
سپهبد چوآتش برانگیخت اسب
بیامد بکردار آذر گشسب ۱۹۳
چپ لشکر شاه ایران ببرد
به پیش سپه در نماند ایچ گرد ۱۹۴
فراوان ز مردان لشکر بکشت
ازان کار شد رام برزین درشت ۱۹۵
بفرمود تا تیرباران کنند
هوا چون تگرگ بهاران کنند ۱۹۶
بگرد اندرون خسته شد نوشزاد
بسی کرد از پند پیروز یاد ۱۹۷
بیامد به قلب سپه پر ز درد
تن از تیر خسته رخ از درد زرد ۱۹۸
چنین گفت پیش دلیران روم
که جنگ پدر زار و خوارست و شوم ۱۹۹
بنالید و گریان سقف را بخواند
سخن هرچ بودش به دل در براند ۲۰۰
بدو گفت کین روزگارم دژم
ز من بر من آورد چندین ستم ۲۰۱
کنون چون به خاک اندر آید سرم
سواری برافگن بر مادرم ۲۰۲
بگویش که شد زین جهان نوشزاد
سرآمدبدو روز بیداد و داد ۲۰۳
تو از من مگر دل نداری به رنج
که اینست رسم سرای سپنج ۲۰۴
مرا بهره اینست زین تیره روز
دلم چون بدی شاد و گیتیفروز ۲۰۵
نزاید جز از مرگ را جانور
اگر مرگ دانی غم من مخور ۲۰۶
سر من ز کشتن پر از دود نیست
پدر بتر از من که خشنود نیست ۲۰۷
مکن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسیحا یکی گور ساز ۲۰۸
نه کافور باید نه مشک و عبیر
که من زین جهان کشته گشتم بتیر ۲۰۹
بگفت این و لب را بهم برنهاد
شد آن نامور شیردل نوشزاد ۲۱۰
چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه
پراگنده گشتند زان رزمگاه ۲۱۱
چو بشنید کو کشته شد پهلوان
غریوان به بالین او شد دوان ۲۱۲
ازان رزمگه کس نکشتند نیز
نبودند شاد و نبردند چیز ۲۱۳
و را کشته دیدند و افگنده خوار
سکوبای رومی سرش بر کنار ۲۱۴
همه رزمگه گشت زو پر خروش
دل رام برزین پر از درد و جوش ۲۱۵
زاسقف بپرسید کزنوش زاد
از اندرز شاهی چه داری به یاد ۲۱۶
چنین داد پاسخ که جز مادرش
برهنه نباید که بیند برش ۲۱۷
تن خویش چون دید خسته به تیر
ستودان نفرمود و مشک و عبیر ۲۱۸
نه افسر نه دیبای رومی نه تخت
چو از بندگان دید تاریک بخت ۲۱۹
برسم مسیحا کنون مادرش
کفن سازد و گور و هم چادرش ۲۲۰
کنون جان او با مسیحا یکیست
همانست کاین خسته بردار نیست ۲۲۱
مسیحی بشهر اندرون هرک بود
نبد هیچ ترسای رخ ناشخود ۲۲۲
خروش آمد از شهروز مرد و زن
که بودند یک سر شدند انجمن ۲۲۳
تن شهریار دلیر و جوان
دل و دیده شاه نوشینروان ۲۲۴
به تابوتش از جای برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند ۲۲۵
چوآگاه شد زان سخن مادرش
به خاک اندرآمد سر و افسرش ۲۲۶
ز پرده برهنه بیامد به راه
برو انجمن گشته بازارگاه ۲۲۷
سراپردهای گردش اندر زدند
جهانی همه خاک بر سر زدند ۲۲۸
به خاکش سپردند و شد نوشزاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد ۲۲۹
همه جند شاپور گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند ۲۳۰
چه پیچی همی خیره در بند آز
چودانی که ایدر نمانی دراز ۲۳۱
گذرجوی و چندین جهان را مجوی
گلش زهر دارد به سیری مبوی ۲۳۲
مگردان سرازدین وز راستی
که خشم خدای آورد کاستی ۲۳۳
چو این بشنوی دل زغم بازکش
مزن بر لبت بر ز تیمار تش ۲۳۴
گرت هست جام میزرد خواه
به دل خرمی را مدان از گناه ۲۳۵
نشاط وطرب جوی وسستی مکن
گزافه مپرداز مغزسخن ۲۳۶
اگر در دلت هیچ حب علیست
تو را روز محشر به خواهش ولیست ۲۳۷
وگر پاکدل مرد یزدانپرست ۱
چنان دان که چاره نباشد ز جفت
ز پوشیدن و خورد و جای نهفت ۲
اگر پارسا باشد و رایزن
یکی گنج باشد براگنده زن ۳
بویژه که باشد به بالا بلند
فروهشته تا پای مشکین کمند ۴
خردمند و هشیار و با رای و شرم
سخن گفتنش خوب و آوای نرم ۵
برین سان زنی داشت پرمایه شاه
به بالای سرو و به دیدار ماه ۶
بدین مسیحا بد این ماهروی
ز دیدار او شهر پر گفت و گوی ۷
یکی کودک آمدش خورشید چهر
ز ناهید تابندهتر بر سپهر ۸
ورا نامور خواندی نوشزاد
نجستی ز ناز از برش تندباد ۹
ببالید برسان سرو سهی
هنرمند و زیبای شاهنشهی ۱۰
چو دوزخ بدانست و راه بهشت
عزیز و مسیح و ره زردهشت ۱۱
نیامد همیزند و استش درست
دو رخ را به آب مسیحا بشست ۱۲
ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت ۱۳
چنان تنگدل گشته زو شهریار
که از گل نیامد جز از خار بار ۱۴
در کاخ و فرخنده ایوان او
ببستند و کردند زندان او ۱۵
نشستنگهش جند شاپور بود
از ایران وز باختر دور بود ۱۶
بسی بسته و پر گزندان بدند
برین بهره با او به زندان بدند ۱۷
بدان گه که باز آمد از روم شاه
بنالید زان جنبش و رنج راه ۱۸
چنان شد ز سستی که از تن بماند
ز ناتندرستی باردن بماند ۱۹
کسی برد زی نوشزاد آگهی
که تیره شد آن فر شاهنشهی ۲۰
جهانی پر آشوب گردد کنون
بیارند هر سو به بد رهنمون ۲۱
جهاندار بیدار کسری بمرد
زمان و زمین دیگری را سپرد ۲۲
ز مرگ پدر شاد شد نوشزاد
که هرگز ورا نام نوشین مباد ۲۳
برین داستان زد یکی مرد پیر
که گر شادی از مرگ هرگز ممیر ۲۴
پسر کو ز راه پدر بگذرد
ستمکاره خوانیمش ار بیخرد ۲۵
اگر بیخ حنظل بود تر و خشک
نشاید که بار آورد شاخ مشک ۲۶
چرا گشت باید همی زان سرشت
که پالیزبانش ز اول بکشت ۲۷
اگر میل یابد همی سوی خاک
ببرد ز خورشید وز باد و خاک ۲۸
نه زو بار باید که یابد نه برگ
ز خاکش بود زندگانی و مرگ ۲۹
یکی داستان کردم از نوشزاد
نگه کن مگر سر نپیچی ز داد ۳۰
اگر چرخ را کوش صدری بدی
همانا که صدریش کسری بدی ۳۱
پسر سر چرا پیچد از راه اوی
نشست که جوید ابر گاه اوی ۳۲
ز من بشنو این داستان سر به سر
بگویم تو را ای پسر در بدر ۳۳
چو گفتار دهقان بیاراستم
بدین خویشتن را نشان خواستم ۳۴
که ماند ز من یادگاری چنین
بدان آفرین کو کند آفرین ۳۵
پس از مرگ بر من که گویندهام
بدین نام جاوید جویندهام ۳۶
چنین گفت گویندهٔ پارسی
که بگذشت سال از برش چار سی ۳۷
که هر کس که بر دادگر دشمنست
نه مردم نژادست که آهرمنست ۳۸
هم از نوشزاد آمد این داستان
که یاد آمد از گفته باستان ۳۹
چو بشنید فرزند کسری که تخت
بپردخت زان خسروانی درخت ۴۰
در کاخ بگشاد فرزند شاه
برو انجمن شد فراوان سپاه ۴۱
کسی کو ز بند خرد جسته بود
به زندان نوشینروان بسته بود ۴۲
ز زندانها بندها برگرفت
همه شهر ازو دست بر سر گرفت ۴۳
به شهر اندرون هرک ترسا بدند
اگر جاثلیق ار سکوبا بدند ۴۴
بسی انجمن کرد بر خویشتن
سواران گردنکش و تیغزن ۴۵
فراز آمدندش تنی سیهزار
همه نیزهداران خنجرگزار ۴۶
یکی نامه بنوشت نزدیک خویش
ز قیصر چو آیین تاریک خویش ۴۷
که بر جندشاپور مهتر تویی
همآواز و همکیش قیصر تویی ۴۸
همه شهر ازو پرگنهکار شد
سر بخت برگشته بیدار شد ۴۹
خبر زین به شهر مداین رسید
ازان که آمد از پور کسری پدید ۵۰
نگهبان مرز مداین ز راه
سواری برافگند نزدیک شاه ۵۱
سخن هرچ بشنید با او بگفت
چنین آگهی کی بود در نهفت ۵۲
فرستاده برسان آب روان
بیامد به نزدیک نوشینروان ۵۳
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
سخنها که پیدا شد از نوشزاد ۵۴
ازو شاه بشنید و نامه بخواند
غمی گشت زان کار و تیره بماند ۵۵
جهاندار با موبد سرفراز
نشست و سخن رفت چندی به راز ۵۶
چو گشت آن سخن بر دلش جای گیر
بفمود تا نزد او شد دبیر ۵۷
یکی نامه بنوشت با داغ و درد
پرآژنگ رخ لب پر از باد سرد ۵۸
نخستین بران آفرین گسترید
که چرخ و زمان و زمین آفرید ۵۹
نگارندهٔ هور و کیوان و ماه
فروزندهٔ فر و دیهیم و گاه ۶۰
ز خاشاک ناچیز تا شیر و پیل
ز گرد پی مور تا رود نیل ۶۱
همه زیر فرمان یزدان بود
وگر در دم سنگ و سندان بود ۶۲
نه فرمان او را کرانه پدید
نه زو پادشاهی بخواهد برید ۶۳
بدانستم این نامهٔ ناپسند
که آمد ز فرزند چندین گزند ۶۴
وزان پرگناهان زندانشکن
که گشتند با نوشزاد انجمن ۶۵
چنین روز اگر چشم دارد کسی
سزد گر نماند به گیتی بسی ۶۶
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
ز کسری بر آغاز تا نوشزاد ۶۷
رها نیست از چنگ و منقار مرگ
پی پشه و مور با پیل و کرگ ۶۸
زمین گر گشاده کند راز خویش
بپیماید آغاز و انجام خویش ۶۹
کنارش پر از تاجداران بود
برش پر ز خون سواران بود ۷۰
پر از مرد دانا بود دامنش
پر از خوب رخ جیب پیراهنش ۷۱
چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ
بدو بگذرد زخم پیکان مرگ ۷۲
گروهی که یارند با نوشزاد
که جز مرگ کسری ندارند یاد ۷۳
اگر خود گذر یابی از روز بد
به مرگ کسی شاه باشی سزد ۷۴
و دیگر که از مرگ شاهان داد
نگیرد کسی یاد جز بدنژاد ۷۵
سر نوشزاد از خرد بازگشت
چنین دیو با او همآواز گشت ۷۶
نباشد برو پایدار این سخن
برافراخت چون خواست آمد ببن ۷۷
نبایست کو نزد ما دستگاه
بدین آگهی خیره کردی تباه ۷۸
اگر تخت گشتی ز خسرو تهی
همو بود زیبای شاهنشهی ۷۹
چنین بود خود در خور کیش اوی
سزاوار جان بداندیش اوی ۸۰
ازین بر دل اندیشه و باک نیست
اگر کیش فرزند ما پاک نیست ۸۱
وزین کس که با او بهم ساختند
وز آزرم ما دل بپرداختند ۸۲
وزان خواسته کو تبه کرد نیز
همی بر دل ما نسنجد به چیز ۸۳
بداندیش و بیکار و بدگوهرند
بدین زیردستی نه اندر خورند ۸۴
ازین دست خوارست بر ما سخن
ز کردار ایشان تو دل بد مکن ۸۵
مرا بیم و باک از جهانداورست
که از دانش برتو ران برترست ۸۶
نباید که شد جان ما بیسپاس
به نزدیک یزدان نیکیشناس ۸۷
مرا داد پیروزی و فرهی
فزونی و دیهیم شاهنشهی ۸۸
سزای دهش گر نیایش بدی
مرا بر فزونی فزایش بدی ۸۹
گر از پشت من رفت یک قطره آب
به جای دگر یافته جای خواب ۹۰
چو بیدار شد دشمن آمد مرا
بترسم که رنج از من آمد مرا ۹۱
وگر گاه خشم جهاندار نیست
مرا از چنین کار تیمار نیست ۹۲
وزان کس که با او شدند انجمن
همه زار و خوارند بر چشم من ۹۳
وزان نامه کز قیصر آمد بدوی
همی آب تیره درآمد به جوی ۹۴
ازان کو همآواز و هم کیش اوست
گمانند قیصر بتن خویش اوست ۹۵
کسی را که کوتاه باشد خرد
بدین نیاکان خود ننگرد ۹۶
گران بیخرد سر بپیچد ز داد
به دشنام او لب نباید گشاد ۹۷
که دشنام او ویژه دشنام ماست
کجا از پی و خون و اندام ماست ۹۸
تو لشکر بیارای و بر ساز جنگ
مدارا کن اندر میان با درنگ ۹۹
ور ای دون که تنگ اندر آید سخن
به جنگ اندرون هیچ تندی مکن ۱۰۰
گرفتنش بهتر ز کشتن بود
مگرش از گنه بازگشتن بود ۱۰۱
از آبی کزو سرو آزاد رست
سزد گر نباید بدو خاک شست ۱۰۲
وگر خوار گیرد تن ارجمند
به پستی نهد روی سرو بلند ۱۰۳
سرش برگراید ز بالین ناز
مدار ایچ ازو گرز و شمشیر باز ۱۰۴
گرامی که خواری کند آرزوی
نشاید جدا کرد او را ز خوی ۱۰۵
یکی ارجمندی بود کشته خوار
چو با شاه گیتی کند کارزار ۱۰۶
تواز کشتن او مدار ایچ باک
چوخون سرخویش گیرد به خاک ۱۰۷
سوی کیش قیصر گراید همی
ز دیهیم ما سر بتابدهمی ۱۰۸
عزیزی بود زار و خوار و نژند
گزیده به شاهی ز چرخ بلند ۱۰۹
بدین داستان زد یکی مهرنوش
پرستار با هوش و پشمینه پوش ۱۱۰
که هرکو به مرگ پدر گشت شاد
ورا رامش و زندگانی مباد ۱۱۱
تو از تیرگی روشنایی مجوی
که با آتش آب اندر آید به جوی ۱۱۲
نه آسانیی دید بی رنج کس
که روشن زمانه برینست و بس ۱۱۳
تو با چرخ گردان مکن دوستی
کهگه مغز اویی و گه پوستی ۱۱۴
چه جویی زکردار او رنگ و بوی
بخواهد ربودن چو به نمود روی ۱۱۵
بدان گه بود بیم رنج و گزند
که گردون گردان برآرد بلند ۱۱۶
سپاهی که هستند با نوش زاد
کجا سر به پیچند چندین ز داد ۱۱۷
تو آن را جز از باد و بازی مدان
گزاف زنان بود و رای بدان ۱۱۸
هران کس که ترساست از لشکرش
همی از پی کیش پیچد سرش ۱۱۹
چنینست کیش مسیحا که دم
زنی تیز و گردد کسی زو دژم ۱۲۰
نه پروای رای مسیحابود
به فرجام خصمش چلیپا بود ۱۲۱
دگر هرکه هست از پراگندگان
بدآموز و بدخواه و از بندگان ۱۲۲
از ایشان یکی برتری رای نیست
دم باد با رای ایشان یکیست ۱۲۳
به جنگ ار گرفته شود نوشزاد
برو زین سخنها مکن هیچ یاد ۱۲۴
که پوشیده رویان او در نهان
سرآرند برخویشتن بر زمان ۱۲۵
هم ایوان او ساز زندان اوی
ابا آنک بردند فرمان اوی ۱۲۶
در گنج یک سر بدو برمبند
وگر چه چنین خوار شد ارجمند ۱۲۷
ز پوشیده رویان و از خوردنی
ز افگندنی هم ز گستردنی ۱۲۸
برو هیچ تنگی نباید به چیز
نباید که چیزی نیابد به نیز ۱۲۹
وزین مرزبانان ایرانیان
هران کس که بستند با او میان ۱۳۰
چو پیروز گردی مپیچان سخن
میانشان به خنجر به دو نیم کن ۱۳۱
هران کس که او دشمن پادشاست
به کام نهنگش سپاری رواست ۱۳۲
جزان هرک ما را به دل دشمنست
ز تخم جفا پیشه آهرمنست ۱۳۳
ز ما نیکوییها نگیرند یاد
تو را آزمایش بس ازنوش زاد ۱۳۴
ز نظاره هرکس که دشنام داد
زبانش بجنبید بر نوش زاد ۱۳۵
بران ویژه دشنام ما خواستند
به هنگام بدگفتن آراستند ۱۳۶
مباش اندرین نیزهمداستان
که بدخواه راند چنین داستان ۱۳۷
گراو بی هنرشد هم ازپشت ماست
دل ما برین راستی برگواست ۱۳۸
زبان کسی کو ببد کرد یاد
وزو بود بیداد برنوش زاد ۱۳۹
همه داغ کن برسر انجمن
مبادش زبان ومبادش دهن ۱۴۰
کسی کو بجوید همی روزگار
که تا سست گردد تن شهریار ۱۴۱
به کار آورد کژی و دشمنی
بداندیشی و کیش آهرمنی ۱۴۲
بدین پادشاهی نباشد رواست
که فر و سر و افسر و چهر ماست ۱۴۳
نهادند برنامه بر مهر شاه
فرستاده برگشت پویان به راه ۱۴۴
چو از ره سوی رام برزین رسید
بگفت آنچ از شاه کسری شنید ۱۴۵
چو آن گفته شد نامه او بداد
به فرمان که فرمود با نوش زاد ۱۴۶
سپه کردن و جنگ را ساختن
وز آزرم او مغز پرداختن ۱۴۷
چوآن نامه برخواند مرد کهن
شنید از فرستاده چندی سخن ۱۴۸
بدانگه که خیزد خروش خروس
ز درگاه برخاست آوای کوس ۱۴۹
سپاهی بزرگ از مداین برفت
بشد رام برزین سوی جنگ تفت ۱۵۰
پس آگاهی آمد سوی نوشزاد
سپاه انجمن کرد و روزی بداد ۱۵۱
همه جاثلیقان و به طریق روم
که بودند زان مرز آبادبوم ۱۵۲
سپهدار شماس پیش اندرون
سپاهی همه دست شسته به خون ۱۵۳
برآمد خروش از در نوشزاد
بجنبید لشکر چو دریا ز باد ۱۵۴
به هامون کشیدند یکسر ز شهر
پر از جنگ سر دل پر از کین و زهر ۱۵۵
چو گرد سپه رام برزین بدید
بزد نای رویین وصف بر کشید ۱۵۶
ز گرد سواران جوشنوران
گراییدن گرزهای گران ۱۵۷
دل سنگ خارا همیبردرید
کسی روی خورشید تابان ندید ۱۵۸
به قلب سپاه اندرون نوشزاد
یکی ترگ رومی به سر برنهاد ۱۵۹
سپاهی بد از جاثلقیان روم
که پیدا نبد از پی نعل بوم ۱۶۰
تو گفتی مگر خاک جوشان شدست
هوا بر سر او خروشان شدست ۱۶۱
زره دار گردی بیامد دلیر
کجا نام اوبود پیروز شیر ۱۶۲
خروشید کای نامور نوشزاد
سرت را که پیچید چونین ز داد ۱۶۳
بگشتی ز دین کیومرثی
هم از راه هوشنگ و طهمورثی ۱۶۴
مسیح فریبنده خود کشته شد
چو از دین یزدان سرش گشته شد ۱۶۵
ز دین آوران کین آنکس مجوی
کجا کارخود را ندانست روی ۱۶۶
اگر فر یزدان برو تافتی
جهود اندرو راه کی یافتی ۱۶۷
پدرت آن جهاندار آزادمرد
شنیدی که با روم و قیصر چه کرد ۱۶۸
تو با او کنون جنگ سازی همی
سرت به آسمان برفرازی همی ۱۶۹
بدین چهرچون ماه و این فرو برز
برین یال و کتف و برین دست و گرز ۱۷۰
نبینم خرد هیچ نزدیک تو
چنین خیره شد جان تاریک تو ۱۷۱
دریغ آن سرو تاج و نام و نژاد
که اکنون همیداد خواهی به باد ۱۷۲
تو با شاه کسری بسنده نهای
وگر پیل و شیر دمنده نهای ۱۷۳
چو دست و عنان توای شهریار
بایوان شاهان ندیدم نگار ۱۷۴
چو پای و رکیب تو و یال تو
چنین شورش و دست و کوپال تو ۱۷۵
نگارندهٔ چین نگاری ندید
زمانه چو تو شهریاری ندید ۱۷۶
جوانی دل شاه کسری مسوز
مکن تیره این آب گیتیفروز ۱۷۷
پیاده شو از باره زنهار خواه
به خاک افگن این گرز و رومی کلاه ۱۷۸
اگر دور از ایدر یکی باد سرد
نشاند بروی تو بر تیره گرد ۱۷۹
دل شهریار از تو بریان شود
ز روی تو خورشید گریان شود ۱۸۰
به گیتی همه تخم زفتی مکار
ستیزه نه خوب آید از شهریار ۱۸۱
گر از رای من سر به یک سو بری
بلندی گزینی و کنداوری ۱۸۲
بسی پند پیروز یاد آیدت
سخن هی ابد گوی یاد آیدت ۱۸۳
چنین داد پاسخ ورانوشزاد
کهای پیر فرتوت سر پر ز باد ۱۸۴
ز لشکر مرا زینهاری مخواه
سرافراز گردان و فرزند شاه ۱۸۵
مرا دین کسری نباید همی
دلم سوی مادر گراید همی ۱۸۶
که دین مسیحاست آیین اوی
نگردم من از فره و دین اوی ۱۸۷
مسیحای دین دار اگرکشته شد
نه فر جهاندار ازو گشته شد ۱۸۸
سوی پاک یزدان شد آن رای پاک
بلندی ندید اندرین تیره خاک ۱۸۹
اگرمن شوم کشته زان باک نیست
کجا زهر مرگست و تریاک نیست ۱۹۰
بگفت این سخن پیش پیروز پیر
بپوشید روی هوا را بتیر ۱۹۱
برفتند گردان لشکر ز جای
خروش آمد از کوس وز کرنای ۱۹۲
سپهبد چوآتش برانگیخت اسب
بیامد بکردار آذر گشسب ۱۹۳
چپ لشکر شاه ایران ببرد
به پیش سپه در نماند ایچ گرد ۱۹۴
فراوان ز مردان لشکر بکشت
ازان کار شد رام برزین درشت ۱۹۵
بفرمود تا تیرباران کنند
هوا چون تگرگ بهاران کنند ۱۹۶
بگرد اندرون خسته شد نوشزاد
بسی کرد از پند پیروز یاد ۱۹۷
بیامد به قلب سپه پر ز درد
تن از تیر خسته رخ از درد زرد ۱۹۸
چنین گفت پیش دلیران روم
که جنگ پدر زار و خوارست و شوم ۱۹۹
بنالید و گریان سقف را بخواند
سخن هرچ بودش به دل در براند ۲۰۰
بدو گفت کین روزگارم دژم
ز من بر من آورد چندین ستم ۲۰۱
کنون چون به خاک اندر آید سرم
سواری برافگن بر مادرم ۲۰۲
بگویش که شد زین جهان نوشزاد
سرآمدبدو روز بیداد و داد ۲۰۳
تو از من مگر دل نداری به رنج
که اینست رسم سرای سپنج ۲۰۴
مرا بهره اینست زین تیره روز
دلم چون بدی شاد و گیتیفروز ۲۰۵
نزاید جز از مرگ را جانور
اگر مرگ دانی غم من مخور ۲۰۶
سر من ز کشتن پر از دود نیست
پدر بتر از من که خشنود نیست ۲۰۷
مکن دخمه و تخت و رنج دراز
به رسم مسیحا یکی گور ساز ۲۰۸
نه کافور باید نه مشک و عبیر
که من زین جهان کشته گشتم بتیر ۲۰۹
بگفت این و لب را بهم برنهاد
شد آن نامور شیردل نوشزاد ۲۱۰
چو آگاه شد لشکر از مرگ شاه
پراگنده گشتند زان رزمگاه ۲۱۱
چو بشنید کو کشته شد پهلوان
غریوان به بالین او شد دوان ۲۱۲
ازان رزمگه کس نکشتند نیز
نبودند شاد و نبردند چیز ۲۱۳
و را کشته دیدند و افگنده خوار
سکوبای رومی سرش بر کنار ۲۱۴
همه رزمگه گشت زو پر خروش
دل رام برزین پر از درد و جوش ۲۱۵
زاسقف بپرسید کزنوش زاد
از اندرز شاهی چه داری به یاد ۲۱۶
چنین داد پاسخ که جز مادرش
برهنه نباید که بیند برش ۲۱۷
تن خویش چون دید خسته به تیر
ستودان نفرمود و مشک و عبیر ۲۱۸
نه افسر نه دیبای رومی نه تخت
چو از بندگان دید تاریک بخت ۲۱۹
برسم مسیحا کنون مادرش
کفن سازد و گور و هم چادرش ۲۲۰
کنون جان او با مسیحا یکیست
همانست کاین خسته بردار نیست ۲۲۱
مسیحی بشهر اندرون هرک بود
نبد هیچ ترسای رخ ناشخود ۲۲۲
خروش آمد از شهروز مرد و زن
که بودند یک سر شدند انجمن ۲۲۳
تن شهریار دلیر و جوان
دل و دیده شاه نوشینروان ۲۲۴
به تابوتش از جای برداشتند
سه فرسنگ بر دست بگذاشتند ۲۲۵
چوآگاه شد زان سخن مادرش
به خاک اندرآمد سر و افسرش ۲۲۶
ز پرده برهنه بیامد به راه
برو انجمن گشته بازارگاه ۲۲۷
سراپردهای گردش اندر زدند
جهانی همه خاک بر سر زدند ۲۲۸
به خاکش سپردند و شد نوشزاد
ز باد آمد و ناگهان شد به باد ۲۲۹
همه جند شاپور گریان شدند
ز درد دل شاه بریان شدند ۲۳۰
چه پیچی همی خیره در بند آز
چودانی که ایدر نمانی دراز ۲۳۱
گذرجوی و چندین جهان را مجوی
گلش زهر دارد به سیری مبوی ۲۳۲
مگردان سرازدین وز راستی
که خشم خدای آورد کاستی ۲۳۳
چو این بشنوی دل زغم بازکش
مزن بر لبت بر ز تیمار تش ۲۳۴
گرت هست جام میزرد خواه
به دل خرمی را مدان از گناه ۲۳۵
نشاط وطرب جوی وسستی مکن
گزافه مپرداز مغزسخن ۲۳۶
اگر در دلت هیچ حب علیست
تو را روز محشر به خواهش ولیست ۲۳۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۷
۷۲۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱ - آغاز داستان
گوهر بعدی:بخش ۳ - داستان بوزرجمهر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.