هوش مصنوعی:
این متن داستانی از شاهنامه فردوسی است که در آن شاه کسری (نوشینروان) و وزیر خردمندش بوزرجمهر درگیر مسائل حکومتی و اخلاقی میشوند. داستان شامل ماجراهایی مانند شکار شاه، رویارویی با مرغ سیاه، حل معماهای پیچیده، و پاسخهای حکیمانه بوزرجمهر به سوالات مختلف است. همچنین، مسائلی مانند عدالت، بخشش، خرد، و مدیریت حکومتی در متن مطرح میشوند.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان ادبی و پیچیده، مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی، و نیاز به درک تاریخی و فرهنگی، برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است. کودکان ممکن است در درک کامل مفاهیم و زبان متن دچار مشکل شوند.
بخش ۹ - داستان کسری با بوزرجمهر
چنان بد که کسری بدان روزگار
برفت از مداین ز بهر شکار ۱
همیتاخت با غرم و آهو به دشت
پراگند شد غرم و او مانده گشت ۲
ز هامون بر مرغزاری رسید
درخت و گیا دید و هم سایه دید ۳
همیراند با شاه بوزرجمهر
ز بهر پرستش هم از بهر مهر ۴
فرود آمد از بارگی شاه نرم
بدان تاکند برگیا چشم گرم ۵
ندید از پرستندگان هیچکس
یکی خوب رخ ماند با شاه بس ۶
بغلتید چندی بران مرغزار
نهاده سرش مهربان برکنار ۷
همیشه ببازوی آن شاه بر
یکی بند بازو بدی پرگهر ۸
برهنه شد از جامه بازوی او
یکی مرغ رفت از هوا سوی او ۹
فرودآمد از ابر مرغ سیاه
ز پرواز شد تا ببالین شاه ۱۰
ببازو نگه کرد وگوهر بدید
کسی رابه نزدیک او برندید ۱۱
همه لشکرش گرد آن مرغزار
همیگشت هرکس ز بهر شکار ۱۲
همان شاه تنها بخواب اندرون
نه بر گرد او برکسی رهنمون ۱۳
چومرغ سیه بند بازوی بدید
سر در ز آن گوهران بردرید ۱۴
چوبدرید گوهر یکایک بخورد
همان در خوشاب و یاقوت زرد ۱۵
بخورد و ز بالین او بر پرید
همانگه ز دیدار شد ناپدید ۱۶
دژم گشت زان کار بوزرجمهر
فروماند از کارگردان سپهر ۱۷
بدانست کآمد بتنگی نشیب
زمانه بگیرد فریب و نهیب ۱۸
چوبیدارشد شاه و او را بدید
کزان سان همی لب بدندان گزید ۱۹
گمانی چنان برد کو را بخواب
خورش کرد بر پرورش برشتاب ۲۰
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت
که پالایش طبع بتوان نهفت ۲۱
نه من اورمزدم و گر بهمنم
ز خاکست وز باد و آتش تنم ۲۲
جهاندار چندی زبان رنجه کرد
ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد ۲۳
بپژمرد بر جای بوزرجمهر
ز شاه و ز کردار گردان سپهر ۲۴
که بس زود دید آن نشان نشیب
خردمند خامش بماند از نهیب ۲۵
همه گرد بر گرد آن مرغزار
سپه بود و اندر میان شهریار ۲۶
نشست از بر اسب کسری بخشم
ز ره تا در کاخ نگشاد چشم ۲۷
همه ره ز دانا همی لب گزید
فرود آمد از باره چندی ژکید ۲۸
بفرمود تا روی سندان کنند
بداننده بر کاخ زندان کنند ۲۹
دران کاخ بنشست بوزرجمهر
ازو برگسسته جهاندار مهر ۳۰
یکی خویش بودش دلیر وجوان
پرستندهٔ شاه نوشینروان ۳۱
بهرجای با شاه در کاخ بود
به گفتار با شاه گستاخ بود ۳۲
بپرسید یک روز بوزرجمهر
ز پروردهٔ شاه خورشید چهر ۳۳
که او را پرستش همی چون کنی
بیاموز تا کوشش افزون کنی ۳۴
پرستنده گفت ای سر موبدان
چنان دان که امروز شاه ردان ۳۵
چو از خوان برفت آب بگساردم
زمین ز آبدستان مگر یافت نم ۳۶
نگه سوی من بنده زان گونه کرد
که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد ۳۷
جهاندار چون گشت بامن درشت
مراسست شد آبدستان بمشت ۳۸
بدو دانشی گفت آب آر خیز
چنان چون که بر دست شاه آب ریز ۳۹
بیاورد مرد جوان آب گرم
همیریخت بر دست او نرم نرم ۴۰
بدو گفت کین بار بر دستشوی
تو با آب جو هیچ تندی مجوی ۴۱
چولب را ببالاید از بوی خوش
تو از ریخت آبدستان نکش ۴۲
چو روز دگر شاه نوشینروان
بهنگام خوردن بیاورد خوان ۴۳
پرستنده را دل پراندیشه گشت
بدان تا دگر بار بنهاد تشت ۴۴
چنان هم چو داناش فرموده بود
نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود ۴۵
به گفتار دانا فرو ریخت آب
نه نرم ونه از ریختن برشتاب ۴۶
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر
که گفت این تو راگفت بوزرجمهر ۴۷
مرا اندرین دانش او داد راه
که بیند همی این جهاندار شاه ۴۸
بدو گفت رو پیش دانا بگوی
کزان نامور جاه و آن آبروی ۴۹
چراجستی از برتری کمتری
ببد گوهر و ناسزا داوری ۵۰
پرستنده بشنید و آمد دوان
برخال شد تند وخسته روان ۵۱
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت
چین یافت زو پاسخ اندر نهفت ۵۲
که حال من از حال شاه جهان
فراوان بهست آشکار و نهان ۵۳
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک برو برشمرد ۵۴
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه
ورا بند فرمود و تاریک چاه ۵۵
دگر باره پرسید زان پیشکار
که چون دارد آن کم خرد روزگار ۵۶
پرستنده آمد پر از آب چهر
بگفت آن سخنها به بوزرجمهر ۵۷
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه
که روز من آسانتر از روز شاه ۵۸
فرستاده برگشت وآمد چو باد
همه پاسخش کرد بر شاه یاد ۵۹
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ
ز آهن تنوری بفرمود تنگ ۶۰
ز پیکان وز میخ گرد اندرش
هم از بند آهن نهفته سرش ۶۱
بدو اندرون جای دانا گزید
دل از مهر دانا بیکسو کشید ۶۲
نبد روزش آرام و شب جای خواب
تنش پر ز سختی دلش پرشتاب ۶۳
چهارم چنین گفت شاه جهان
ابا پیشکارش سخن درنهان ۶۴
که یک بار نزدیک دانا گذار
ببر زود پیغام و پاسخ بیار ۶۵
بگویش که چونبینی اکنون تنت
که از میخ تیزست پیراهنت ۶۶
پرستنده آمد بداد آن پیام
که بشنید زان مهر خویش کام ۶۷
چنین داد پاسخ بمرد جوان
که روزم به از روز نوشینروان ۶۸
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد
ز گفتار شد شاه را روی زرد ۶۹
ز ایوان یکی راستگوی گزید
که گفتار دانا بداند شنید ۷۰
ابا او یکی مرد شمشیر زن
که دژخیم بود اندران انجمن ۷۱
که رو تو بدین بد نهان را بگوی
که گر پاسخت را بود رنگ و بوی ۷۲
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز
نماید تو را گردش رستخیز ۷۳
که گفتی که زندان به از تخت شاه
تنوری پر از میخ با بند و چاه ۷۴
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد
شد از درد دانا دلش پر ز درد ۷۵
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر
که ننمود هرگز بمابخت چهر ۷۶
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت
ببندیم هر دو بناکام رخت ۷۷
نه این پای دارد بگیتی نه آن
سرآید همی نیک و بد بیگمان ۷۸
ز سختی گذر کردن آسان بود
دل تاجداران هراسان بود ۷۹
خردمند ودژخیم باز آمدند
بر شاه گردن فراز آمدند ۸۰
شنیده بگفتند با شهریار
دلش گشت زان پاسخ او فگار ۸۱
به ایوانش بردند زان تنگ جای
به دستوری پاکدل رهنمای ۸۲
برین نیز بگذشت چندی سپهر
پر آژنگ شد روی بوزرجمهر ۸۳
دلش تنگتر گشت و باریک شد
دوچمش ز اندیشه تاریک شد ۸۴
چو با گنج رنجش برابر نبود
بفرسود ازان درد و در غم بسود ۸۵
چنان بد که قیصر بدان چندگاه
رسولی فرستاد نزدیک شاه ۸۶
ابا نامه و هدیه و با نثار
یکی درج و قفلی برو استوار ۸۷
که با شاه کنداوران وردان
فراوان بود پاکدل موبدان ۸۸
بدین قفل و این درج نابرده دست
نهفته بگویند چیزی که هست ۸۹
فرستیم باژ ار بگویند راست
جز از باژ چیزی که آیین ماست ۹۰
گرای دون که زین دانش ناگزیر
بماند دل موبد تیزویر ۹۱
نباید که خواهد ز ما باژ شاه
نراند بدین پادشاهی سپاه ۹۲
برین گونه دارم ز قیصر پیام
تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام ۹۳
فرستاده راگفت شاه جهان
که این هم نباشد ز یزدان نهان ۹۴
من از فر او این بجای آورم
همان مرد پاکیزه رای آورم ۹۵
یکی هفته ایدر ز می شاد باش
برامش دل آرای وآزاد باش ۹۶
ازان پس بران داستان خیره ماند
بزرگان و فرزانگانرا بخواند ۹۷
نگه کرد هریک زهر بارهای
که سازد مر آن بند را چارهای ۹۸
بدان درج و قفلی چنان بیکلید
نگه کرد و هر موبدی بنگرید ۹۹
ز دانش سراسر بیکسو شدند
بنادانی خویش خستو شدند ۱۰۰
چو گشتند یک انجمن ناتوان
غمی شد دل شاه نوشینروان ۱۰۱
همیگفت کین راز گردان سپهر
بیارد باندیشه بوزرجمهر ۱۰۲
شد از درد دانا دلش پر ز درد
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد ۱۰۳
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج
بفرمود تا جامه دستی ز گنج ۱۰۴
بیاورد گنجور و اسبی گزین
نشست شهنشاه کردند زین ۱۰۵
به نزدیک دانا فرستاد و گفت
که رنجی که دیدی نشاید نهفت ۱۰۶
چنین راند بر سر سپهر بلند
که آید ز ما بر تو چندی گزند ۱۰۷
زیان تو مغز مرا کرد تیز
همی با تن خویش کردی ستیز ۱۰۸
یکی کار پیش آمدم ناگزیر
کزان بسته آمد دل تیزویر ۱۰۹
یکی درج زرین سرش بسته خشک
نهاده برو قفل و مهری ز مشک ۱۱۰
فرستاد قیصر برما ز روم
یکی موبدی نامبردار بوم ۱۱۱
فرستاده گوید که سالار گفت
که این راز پیدا کنید از نهفت ۱۱۲
که این درج را چیست اندر نهان
بگویند فرزانگان جهان ۱۱۳
به دل گفتم این راز پوشیده چهر
ببیند مگر جان بوزرجمهر ۱۱۴
چوبشنید بوزرجمهر این سخن
دلش پرشد از رنج و درد کهن ۱۱۵
ز زندان بیامد سرو تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست ۱۱۶
همیبود ترسان ز آزار شاه
جهاندار پر خشم و او بیگناه ۱۱۷
شب تیره و روز پیدا نبود
بدان سان که پیغام خسرو شنود ۱۱۸
چو خورشید بنمود تاج از فراز
بپوشید روی شب تیره باز ۱۱۹
باختر نگه کرد بوزرجمهر
چوخورشید رخشنده بد بر سپهر ۱۲۰
به آب خرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست ۱۲۱
بدو گفت بازار من خیره گشت
چو چشمم ازین رنجها تیره گشت ۱۲۲
نگه کن که پیشت که آید به راه
ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه ۱۲۳
به راه آمد از خانه بوزرجمهر
همیرفت پویان زنی خوب چهر ۱۲۴
خردمند بینا بدانا بگفت
سخن هرچ بر چشم او بد نهفت ۱۲۵
چنین گفت پرسنده را راه جوی
که بپژوه تا دارد این ماه شوی ۱۲۶
زن پاکدامن بپرسنده گفت
که شویست و هم کودک اندر نهفت ۱۲۷
چوبشنید داننده گفتار زن
بخندید بر بارهٔ گامزن ۱۲۸
همانگه زنی دیگر آمد پدید
بپرسید چون ترجمانش بدید ۱۲۹
کهای زن تو را بچه وشوی هست
وگر یک تنی باد داری بدست ۱۳۰
بدو گفت شویست اگر بچه نیست
چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست ۱۳۱
همانگه سدیگر زن آمد پدید
بیامد بر او بگفت و شنید ۱۳۲
که ای خوب رخ کیست انباز تو
برین کش خرامیدن و ناز تو ۱۳۳
مرا گفت هرگز نبودست شوی
نخواهم که پیداکنم نیز روی ۱۳۴
چو بشنید بوزرجمهر این سخن
نگر تا چه اندیشه افگند بن ۱۳۵
بیامد دژم روی تازان به راه
چو بردند جوینده را نزد شاه ۱۳۶
بفرمود تا رفت نزدیک تخت
دل شاه کسری غمی گشت سخت ۱۳۷
که داننده را چشم بینا ندید
بسی باد سرد از جگر بر کشید ۱۳۸
همیکرد پوزش ازان کار شاه
کزو داشت آزار بر بیگناه ۱۳۹
پس از روم و قیصر زبان برگشاد
همیکرد زان قفل و زان درج یاد ۱۴۰
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که تابان بدی تا بتابد سپهر ۱۴۱
یکی انجمن درج در پیش شاه
به پیش بزرگان جوینده راه ۱۴۲
بنیروی یزدان که اندیشه داد
روان مرا راستی پیشه داد ۱۴۳
بگویم بدرج اندرون هرچ هست
نسایم بران قفل وآن درج دست ۱۴۴
اگر تیره شد چشم دل روشنست
روان راز دانش همیجوشنست ۱۴۵
ز گفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار ۱۴۶
ز اندیشه شد شاه را پشت راست
فرستاده و درج را پیش خواست ۱۴۷
همه موبدان وردان را بخواند
بسی دانشی پیش دانا نشاند ۱۴۸
ازان پس فرستاده را گفت شاه
که پیغام بگزار و پاسخ بخواه ۱۴۹
چو بشنید رومی زبان برگشاد
سخنهای قیصر همه کرد یاد ۱۵۰
که گفت از جهاندار پیروز جنگ
خرد باید و دانش و نام و ننگ ۱۵۱
تو را فر و بر ز جهاندار هست
بزرگی و دانایی و زور دست ۱۵۲
همان بخرد و موبد راه جوی
گو بر منش کو بود شاه جوی ۱۵۳
همه پاک در بارگاه تواند
وگر در جهان نیکخواه تواند ۱۵۴
همین درج با قفل و مهر و نشان
ببینند بیدار دل سرکشان ۱۵۵
بگویند روشن که زیرنهفت
چه چیزست وآن با خرد هست جفت ۱۵۶
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو
که این مرز دارند با باژ تاو ۱۵۷
وگر باز مانند ازین مایه چیز
نخواهند ازین مرزها باژ نیز ۱۵۸
چودانا ز گوینده پاسخ شنید
زبان برگشاد آفرین گسترید ۱۵۹
که همواره شاه جهان شاد باد
سخن دان و با بخت و با داد باد ۱۶۰
سپاس از خداوند خورشید و ماه
روان را بدانش نماینده راه ۱۶۱
نداند جز او آشکارا و راز
بدانش مرا آز و او بی نیاز ۱۶۲
سه درست رخشان بدرج اندرون
غلافش بود ز آنچ گفتم برون ۱۶۳
یکی سفته و دیگری نیم سفت
دگر آنک آهن ندیدست جفت ۱۶۴
چو بشنید دانای رومی کلید
بیاورد و نوشینروان بنگرید ۱۶۵
نهفته یکی حقه بد در میان
بحقه درون پردهٔ پرنیان ۱۶۶
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت
چنان هم که دانای ایران بگفت ۱۶۷
نخستین ز گوهر یکی سفته بود
دوم نیم سفت و سیم نابسود ۱۶۸
همه موبدان آفرین خواندند
بدان دانشی گوهر افشاندند ۱۶۹
شهنشاه رخساره بیتاب کرد
دهانش پر از در خوشاب کرد ۱۷۰
ز کار گذشته دلش تنگ شد
بپیچید و رویش پر آژنگ شد ۱۷۱
که با او چراکرد چندان جفا
ازان پس کزو دید مهر و وفا ۱۷۲
چو دانا رخ شاه پژمرده یافت
روانش بدرد اندر آزرده یافت ۱۷۳
برآورد گوینده راز از نهفت
گذشته همه پیش کسری بگفت ۱۷۴
ازان بند بازوی و مرغ سیاه
از اندیشه گوهر و خواب شاه ۱۷۵
بدو گفت کین بودنی کار بود
ندارد پشیمانی و درد سود ۱۷۶
چو آرد بد و نیک رای سپهر
چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر ۱۷۷
ز تخمی که یزدان باختر بکشت
ببایدش برتارک ما نبشت ۱۷۸
دل شاه نوشین روان شادباد
همیشه ز درد وغم آزاد باد ۱۷۹
اگر چند باشد سرافراز شاه
بدستور گردد دلارای گاه ۱۸۰
شکارست کار شهنشاه و رزم
می و شادی و بخشش و داد و بزم ۱۸۱
بداند که شاهان چه کردند پیش
بورزد بدان همنشان رای خویش ۱۸۲
ز آگندن گنج و رنج سپاه
ز آزرم گفتار وز دادخواه ۱۸۳
دل وجان دستورباشد به رنج
ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج ۱۸۴
چنین بود تا گاه نوشینروان
همو بود شاه و همو پهلوان ۱۸۵
همو بود جنگی و موبد همو
سپهبد همو بود و بخرد همو ۱۸۶
بهرجای کارآگهان داشتی
جهان را بدستور نگذاشتی ۱۸۷
ز بسیار و اندک ز کار جهان
بدو نیک زو کس نکردی نهان ۱۸۸
ز کار آگهان موبدی نیکخواه
چنان بد که برخاست بر پیش گاه ۱۸۹
که گاهی گنه بگذرانی همی
ببد نام آنکس نخوانی همی ۱۹۰
هم این را دگر باره آویز شست
گنهکار اگر چند با پوزشست ۱۹۱
بپاسخ چنین بود توقیع شاه
که آنکس که خستو شود بر گناه ۱۹۲
چو بیمار زارست و ما چون پزشک
ز دارو گریزان و ریزان سرشک ۱۹۳
بیک دارو ار او نگردد درست
زوان از پزشکی نخواهیم شست ۱۹۴
دگر موبدی گفت انوشه بدی
بداد و دهش نیز توشه بدی ۱۹۵
سپهدار گرگان برفت از نهفت
ببیشه درآمد زمانی بخفت ۱۹۶
بنه برد ار گیل و او برهنه
همیبازگردد ز بهر بنه ۱۹۷
بتوقیع پاسخ چنین داد باز
که هستیم ازان لشکری بینیاز ۱۹۸
کجا پاسپانی کند بر سپاه
ز بد خویشتن راندارد نگاه ۱۹۹
دگر گفت انوشه بدی جاودان
نشست و خور و خواب با موبدان ۲۰۰
یکی نامور مایه دار ایدرست
که گنجش ز گنج تو افزونترست ۲۰۱
چنین داد پاسخ که آری رواست
که از فره پادشاهی ماست ۲۰۲
دگر گفت کای شهریار بلند
انوشه بدی وز بدی بیگزند ۲۰۳
اسیران رومی که آوردهاند
بسی شیرخواره درو بردهاند ۲۰۴
به توقیع گفت آنچه هستند خرد
ز دست اسیران نباید شمرد ۲۰۵
سوی مادرانشان فرستید باز
به دل شاد وز خواسته بینیاز ۲۰۶
نبشتند کز روم صدمایهور
همی بازخرند خویشان به زر ۲۰۷
اگر باز خرند گفت از هراس
بهر مایه داری یک مایه کاس ۲۰۸
فروشید و افزون مجویید نیز
که ما بینیازیم ز ایشان بچیز ۲۰۹
بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر
همان بدره و برده و سیم و زر ۲۱۰
بگفتند کز مایه داران شهر
دو بازارگانند کز شب دو بهر ۲۱۱
یکی را نیاید سراندر بخواب
از آواز مستان وچنگ ور باب ۲۱۲
چنین داد پاسخ کزین نیست رنج
جز ایشان هرآنکس که دارند گنج ۲۱۳
همه همچنان شاد وخرم زیند
کهآزاد باشند و بیغم زیند ۲۱۴
نوشتند خطی کانوشه بدی
همیشه ز تو دور دست بدی ۲۱۵
به ایوان چنین گفت شاه یمن
که نوشینروان چون گشاید دهن ۲۱۶
همه مردگان را کند بیش یاد
پر از غم شود زنده را جان شاد ۲۱۷
چنین داد پاسخ که از مرده یاد
کند هرک دارد خرد با نژاد ۲۱۸
هرآنکس که از مردگان دل بشست
نباشد ورا نیکویها درست ۲۱۹
یکی گفت کای شاه کهتر پسر
نگردد همی گرد داد پدر ۲۲۰
بریزد همی بر زمین بر درم
که باشد فروشندهٔ او دژم ۲۲۱
چنین داد پاسخ که این نارواست
بهای زمین هم فروشنده راست ۲۲۲
دگر گفت کای شاه برترمنش
که دوری ز بیغاره و سرزنش ۲۲۳
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم
چرا شد برین سان بیآزرم و گرم ۲۲۴
چنین داد پاسخ که دندان نبود
مکیدن جز از شیر پستان نبود ۲۲۵
چودندان برآمد ببالید پشت
همی گوشت جویم چو گشتم درشت ۲۲۶
یکی گفت گیرم کنون مهتری
برای و بدانش ز ما مهتری ۲۲۷
چرا برگذشتی ز شاهنشهان
دو دیده برای تو دارد جهان ۲۲۸
چنین داد پاسخ که ما را خرد
ز دیدار ایشان همیبگذرد ۲۲۹
هش و دانش و رای دستور ماست
زمین گنج و اندیشه گنجور ماست ۲۳۰
دگر گفت باز تو ای شهریار
عقابی گرفتست روز شکار ۲۳۱
چنین گفت کو را بکوبید پشت
که با مهتر خود چرا شد درشت ۲۳۲
بیاویز پایش ز دار بلند
بدان تا بدو بازگردد گزند ۲۳۳
که از کهتران نیز در کارزار
فزونی نجویند با شهریار ۲۳۴
دگر نامداری ز کارآگهان
چنین گفت کای شهریار جهان ۲۳۵
به شبگیر برزین بشد با سپاه
ستارهشناسی بیامد ز راه ۲۳۶
چنین گفت کای مرد گردن فراز
چنین لشکری گشن وزین گونه ساز ۲۳۷
چو برگاشت او پشت بر شهریار
نبیند کس او را بدین روزگار ۲۳۸
بتوقیع گفت آنک گردان سپهر
گشادست با رای او چهر و مهر ۲۳۹
ببرزین سالار و گنج و سپاه
نگردد تباه اختر هور و ماه ۲۴۰
دگر موبدی گفت کز شهریار
چنین بود پیمان بیک روزگار ۲۴۱
که مردی گزینند فرخ نژاد
که در پادشاهی بگردد بداد ۲۴۲
رساند بدین بارگاه آگهی
ز بسیار واندک بدی گر بهی ۲۴۳
گشسب سرافراز مردیست پیر
سزد گر بود داد را دستگیر ۲۴۴
چنین داد پاسخ که او را ز آز
کمر برمیانست دور از نیاز ۲۴۵
کسی را گزینید کز رنج خویش
بپرهیز وباشدش گنج خویش ۲۴۶
جهاندیده مردی درشت و درست
که او رای درویش سازد نخست ۲۴۷
یکی گفت سالار خوالیگران
همینالد از شاه وز مهتران ۲۴۸
که آن چیز کو خود کند آرزوی
سپارد همه کاسه بر چار سوی ۲۴۹
نبوید نیازد بدو نیز دست
بلرزد دل مرد خسروپرست ۲۵۰
چنین داد پاسخ که از بیش خورد
مگر آرزو بازگردد بدرد ۲۵۱
دگر گفت هرکس نکوهش کند
شهنشاه را چون پژوهش کند ۲۵۲
که بیلشکر گشن بیرون شود
دل دوستداران پر از خون شود ۲۵۳
مگر دشمنی بد سگالد بدوی
بیاید به چاره بنالد بدوی ۲۵۴
چنین داد پاسخ که داد وخرد
تن پادشا راهمیپرورد ۲۵۵
اگر دادگر چند بیکس بود
ورا پاسبان راستی بس بود ۲۵۶
دگر گفت کای با خرد گشته جفت
به میدان خراسان سالار گفت ۲۵۷
که گرزاسب را بازکرد او ز کار
چه گفت اندرین کار او شهریار ۲۵۸
چنین داد پاسخ که فرمان ما
نورزید و بنهفت پیمان ما ۲۵۹
بفرمودمش تا به ارزانیان
گشاید در گنج سود و زیان ۲۶۰
کسی کودهش کاست باشد به کار
بپوشد همه فره شهریار ۲۶۱
دگر گفت باهرکسی پادشا
بزرگست وبخشنده و پارسا ۲۶۲
پرستار دیرینه مهرک چه کرد
که روزیش اندک شد و روی زرد ۲۶۳
چنین داد پاسخ که او شد درشت
بران کردهٔ خویش بنهاد پشت ۲۶۴
بیامد بدرگاه و بنشست مست
همیشه جز از میندارد بدست ۲۶۵
ز کارآگهان موبدی گفت شاه
چو راند سوی جنگ قیصر سپاه ۲۶۶
نخواهد جز ایرانیان را به جنگ
جهان شد به ایران بر از روم تنگ ۲۶۷
چنین داد پاسخ که آن دشمنی
به طبعست و پرخاش آهرمنی ۲۶۸
دگر باره پرسید موبد که شاه
ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه ۲۶۹
کدامست وچون بایدت مرد جنگ
ز مردان شیرافگن تیز چنگ ۲۷۰
چنین داد پاسخ که جنگی سوار
نباید که سیر آید از کارزار ۲۷۱
همان بزمش آید همان رزمگاه
برخشنده روز و شبان سیاه ۲۷۲
نگردد بهنگام نیروش کم
ز بسیار واندک نباشد دژم ۲۷۳
دگر گفت کای شاه نوشینروان
همیشه بزی شاد و روشنروان ۲۷۴
بدر بر یکی مرد بد از نسا
پرستنده و کاردار بسا ۲۷۵
درم ماند بر وی سیصد هزار
بدیوان چوکردند با او شمار ۲۷۶
بنالد همی کین درم خورده شد
برو مهتر وکهتر آزرده شد ۲۷۷
چو آگاه شد زان سخن شهریار
که موبد درم خواست ازکاردار ۲۷۸
چنین گفت کز خورده منمای رنج
ببخشید چیزی مر او را ز گنج ۲۷۹
دگر گفت جنگی سواری بخست
بدان خستگی دیرماند و برست ۲۸۰
به پیش صف رومیان حمله برد
بمرد او وزو کودکان ماند خرد ۲۸۱
چه فرمان دهد شهریار جهان
ز کار چنان خرد کودک نوان ۲۸۲
بفرمود کان کودکانرا چهار
ز گنج درم داد باید هزار ۲۸۳
هرآنکس که شد کشته در کارزار
کزو خرد کودک بود یادگار ۲۸۴
چونامش ز دفتر بخواند دبیر
برد پیش کودک درم ناگزیر ۲۸۵
چنین هم بسال اندرون چار بار
مبادا که باشد ازین کارخوار ۲۸۶
دگر گفت انوشه بدی سال و ماه
به مرو اندرون پهلوان سپاه ۲۸۷
فراوان درم گرد کرد و بخورد
پراگنده گشتند زان مرز مرد ۲۸۸
چنین داد پاسخ که آن خواسته
که از شهر مردم کند کاسته ۲۸۹
چرا باید از خون درویش گنج
که او شاد باشد تن وجان به رنج ۲۹۰
ازان کس که بستد بدو بازده
ازان پس به مرو اندر آواز ده ۲۹۱
بفرمای داری زدن بر درش
ببیداری کشور و لشکرش ۲۹۲
ستمکاره را زنده بر دار کن
دو پایش ز بر سرنگونسار کن ۲۹۳
بدان تا کس از پهلوانان ما
نپیچد دل و جان ز پیمان ما ۲۹۴
دگر گفت کای شاه یزدان پرست
بدر بر بسی مردم زیردست ۲۹۵
همی داد او را ستایش کنند
جهان آفرین را نیایش کنند ۲۹۶
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
که از ما کسی نیست اندر هراس ۲۹۷
فزون کرد باید بدیشان نگاه
اگر با گناهند و گر بیگناه ۲۹۸
دگر گفت کای شاه با فر و هوش
جهان شد پرآواز خنیا و نوش ۲۹۹
توانگر و گر مردم زیردست
شب آید شود پر ز آوای مست ۳۰۰
چنین داد پاسخ که اندر جهان
بما شاد بادا کهان و مهان ۳۰۱
دگر گفت کای شاه برترمنش
همی زشتگویت کند سرزنش ۳۰۲
که چندین گزافه ببخشید گنج
ز گرد آوریدن ندیدست رنج ۳۰۳
چنین داد پاسخ که آن خواسته
کزو گنج ما باشد آراسته ۳۰۴
اگر بازگیریم ز ارزانیان
همه سود فرجام گردد زیان ۳۰۵
دگر گفت مای شهریار بلند
که هرگز مبادا به جانت گزند ۳۰۶
جهودان و ترسا تو را دشمنند
دو رویند و با کیش آهرمنند ۳۰۷
چنین داد پاسخ که شاه سترگ
ابی زینهاری نباشد بزرگ ۳۰۸
دگر گفت کای نامور شهریار
ز گنج توافزون ز سیصد هزار ۳۰۹
درم دادهای مرد درویش را
بسی پروریده تن خویش را ۳۱۰
چنین گفت کاین هم بفرمان ماست
به ارزانیان چیز بخشی رواست ۳۱۱
دگر گفت کای شاه نادیده رنج
ز بخشش فراوان تهی ماند گنج ۳۱۲
چنین داد پاسخ که دست فراخ
همی مرد را نو کند یال وشاخ ۳۱۳
جهاندار چون گشت یزدانپرست
نیازد ببد درجهان نیز دست ۳۱۴
جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی
مرا آز و زفتی نبد آرزوی ۳۱۵
چنین گفت موبد که ای شهریار
فراخان سالار سیصد هزار ۳۱۶
درم بستد از بلخ بامی به رنج
سپرده نهادند یکسر به گنج ۳۱۷
چنین داد پاسخ که ما را درم
نباید که باشد کسی زو دژم ۳۱۸
که رنج آید از بیشی گنج ما
نه چونین بود داد از پادشا ۳۱۹
از آنکس که بستد بدو هم دهید
ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید ۳۲۰
که درد دل مردم زیردست
نخواهد جهاندار یزدانپرست ۳۲۱
پی کاخ آباد را بر کنید
بگل بام او را توانگر کنید ۳۲۲
شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود
بماند پس از مرگ نفرین و دود ۳۲۳
ز دیوان ما نام او بسترید
بدر بر چنو را بکس مشمرید ۳۲۴
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد
بسیگیری از جم و کاوس یاد ۳۲۵
بدان گفت تا از پس مرگ من
نگردد نهان افسر و ترگ من ۳۲۶
دگر گفت کز بهمن سرفراز
چرا شاه ایران بپوشید راز ۳۲۷
چنین داد پاسخ که او را خرد
بپیچد همی وز هوا برخورد ۳۲۸
یکی گفت کای شاه کهتر نواز
چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز ۳۲۹
چنین داد پاسخ که با بخردان
همانم همان نیز با موبدان ۳۳۰
چوآواز آهرمن آید بگوش
نماند به دل رای و با مغزهوش ۳۳۱
بپرسید موبد ز شاه زمین
سخن راند از پادشاهی و دین ۳۳۲
که بی دین جهان به که بی پادشا
خردمند باشد برین بر گوا ۳۳۳
چنین داد پاسخ که گفتم همین
شنید این سخن مردم پاکدین ۳۳۴
جهاندار بیدین جهان را ندید
مگر هرکسی دین دگیر گزید ۳۳۵
یکی بت پرست و یکی پاکدین
یکی گفت نفرین به از آفرین ۳۳۶
ز گفتار ویران نگردد جهان
بگو آنچ رایت بود در نهان ۳۳۷
هرآنگه که شد تخت بیپادشا
خردمندی ودین نیارد بها ۳۳۸
یکی گفت کای شاه خرم نهان
سخن راندی چند پیش مهان ۳۳۹
یکی آنکه گفتی زمانه منم
بد و نیک او را بهانه منم ۳۴۰
کسی کو کند آفرین بر جهان
بما بازگردد درودش نهان ۳۴۱
چنین داد پاسخ که آری رواست
که تاج زمانه سر پادشاست ۳۴۲
جهان را چنین شهریاران سرند
ازیرا چنین بر سران افسرند ۳۴۳
گذشتم ز توقیع نوشینروان
جهان پیر و اندیشه من جوان ۳۴۴
مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت
به پیری چنین آتشآمیز گشت ۳۴۵
ز منبر چومحمود گوید خطیب
بدین محمد گراید صلیب ۳۴۶
همیگفتم این نامه را چند گاه
نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه ۳۴۷
چو تاج سخن نام محمود گشت
ستایش به آفاق موجود گشت ۳۴۸
زمانه بنام وی آباد باد
سپهر ازسرتاج او شاد باد ۳۴۹
جهان بستد از بت پرستان هند
به تیغی که دارد چو رومی پرند ۳۵۰
برفت از مداین ز بهر شکار ۱
همیتاخت با غرم و آهو به دشت
پراگند شد غرم و او مانده گشت ۲
ز هامون بر مرغزاری رسید
درخت و گیا دید و هم سایه دید ۳
همیراند با شاه بوزرجمهر
ز بهر پرستش هم از بهر مهر ۴
فرود آمد از بارگی شاه نرم
بدان تاکند برگیا چشم گرم ۵
ندید از پرستندگان هیچکس
یکی خوب رخ ماند با شاه بس ۶
بغلتید چندی بران مرغزار
نهاده سرش مهربان برکنار ۷
همیشه ببازوی آن شاه بر
یکی بند بازو بدی پرگهر ۸
برهنه شد از جامه بازوی او
یکی مرغ رفت از هوا سوی او ۹
فرودآمد از ابر مرغ سیاه
ز پرواز شد تا ببالین شاه ۱۰
ببازو نگه کرد وگوهر بدید
کسی رابه نزدیک او برندید ۱۱
همه لشکرش گرد آن مرغزار
همیگشت هرکس ز بهر شکار ۱۲
همان شاه تنها بخواب اندرون
نه بر گرد او برکسی رهنمون ۱۳
چومرغ سیه بند بازوی بدید
سر در ز آن گوهران بردرید ۱۴
چوبدرید گوهر یکایک بخورد
همان در خوشاب و یاقوت زرد ۱۵
بخورد و ز بالین او بر پرید
همانگه ز دیدار شد ناپدید ۱۶
دژم گشت زان کار بوزرجمهر
فروماند از کارگردان سپهر ۱۷
بدانست کآمد بتنگی نشیب
زمانه بگیرد فریب و نهیب ۱۸
چوبیدارشد شاه و او را بدید
کزان سان همی لب بدندان گزید ۱۹
گمانی چنان برد کو را بخواب
خورش کرد بر پرورش برشتاب ۲۰
بدو گفت کای سگ تو را این که گفت
که پالایش طبع بتوان نهفت ۲۱
نه من اورمزدم و گر بهمنم
ز خاکست وز باد و آتش تنم ۲۲
جهاندار چندی زبان رنجه کرد
ندید ایچ پاسخ جز ار باد سرد ۲۳
بپژمرد بر جای بوزرجمهر
ز شاه و ز کردار گردان سپهر ۲۴
که بس زود دید آن نشان نشیب
خردمند خامش بماند از نهیب ۲۵
همه گرد بر گرد آن مرغزار
سپه بود و اندر میان شهریار ۲۶
نشست از بر اسب کسری بخشم
ز ره تا در کاخ نگشاد چشم ۲۷
همه ره ز دانا همی لب گزید
فرود آمد از باره چندی ژکید ۲۸
بفرمود تا روی سندان کنند
بداننده بر کاخ زندان کنند ۲۹
دران کاخ بنشست بوزرجمهر
ازو برگسسته جهاندار مهر ۳۰
یکی خویش بودش دلیر وجوان
پرستندهٔ شاه نوشینروان ۳۱
بهرجای با شاه در کاخ بود
به گفتار با شاه گستاخ بود ۳۲
بپرسید یک روز بوزرجمهر
ز پروردهٔ شاه خورشید چهر ۳۳
که او را پرستش همی چون کنی
بیاموز تا کوشش افزون کنی ۳۴
پرستنده گفت ای سر موبدان
چنان دان که امروز شاه ردان ۳۵
چو از خوان برفت آب بگساردم
زمین ز آبدستان مگر یافت نم ۳۶
نگه سوی من بنده زان گونه کرد
که گفتم سرآمد مرا خواب وخورد ۳۷
جهاندار چون گشت بامن درشت
مراسست شد آبدستان بمشت ۳۸
بدو دانشی گفت آب آر خیز
چنان چون که بر دست شاه آب ریز ۳۹
بیاورد مرد جوان آب گرم
همیریخت بر دست او نرم نرم ۴۰
بدو گفت کین بار بر دستشوی
تو با آب جو هیچ تندی مجوی ۴۱
چولب را ببالاید از بوی خوش
تو از ریخت آبدستان نکش ۴۲
چو روز دگر شاه نوشینروان
بهنگام خوردن بیاورد خوان ۴۳
پرستنده را دل پراندیشه گشت
بدان تا دگر بار بنهاد تشت ۴۴
چنان هم چو داناش فرموده بود
نه کم کرد ازان نیز و نه برفزود ۴۵
به گفتار دانا فرو ریخت آب
نه نرم ونه از ریختن برشتاب ۴۶
بدو گفت شاه ای فزاینده مهر
که گفت این تو راگفت بوزرجمهر ۴۷
مرا اندرین دانش او داد راه
که بیند همی این جهاندار شاه ۴۸
بدو گفت رو پیش دانا بگوی
کزان نامور جاه و آن آبروی ۴۹
چراجستی از برتری کمتری
ببد گوهر و ناسزا داوری ۵۰
پرستنده بشنید و آمد دوان
برخال شد تند وخسته روان ۵۱
ز شاه آنچ بشیند با او بگفت
چین یافت زو پاسخ اندر نهفت ۵۲
که حال من از حال شاه جهان
فراوان بهست آشکار و نهان ۵۳
پرستنده برگشت و پاسخ ببرد
سخنها یکایک برو برشمرد ۵۴
فراوان ز پاسخ برآشفت شاه
ورا بند فرمود و تاریک چاه ۵۵
دگر باره پرسید زان پیشکار
که چون دارد آن کم خرد روزگار ۵۶
پرستنده آمد پر از آب چهر
بگفت آن سخنها به بوزرجمهر ۵۷
چنین داد پاسخ بدو نیکخواه
که روز من آسانتر از روز شاه ۵۸
فرستاده برگشت وآمد چو باد
همه پاسخش کرد بر شاه یاد ۵۹
ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ
ز آهن تنوری بفرمود تنگ ۶۰
ز پیکان وز میخ گرد اندرش
هم از بند آهن نهفته سرش ۶۱
بدو اندرون جای دانا گزید
دل از مهر دانا بیکسو کشید ۶۲
نبد روزش آرام و شب جای خواب
تنش پر ز سختی دلش پرشتاب ۶۳
چهارم چنین گفت شاه جهان
ابا پیشکارش سخن درنهان ۶۴
که یک بار نزدیک دانا گذار
ببر زود پیغام و پاسخ بیار ۶۵
بگویش که چونبینی اکنون تنت
که از میخ تیزست پیراهنت ۶۶
پرستنده آمد بداد آن پیام
که بشنید زان مهر خویش کام ۶۷
چنین داد پاسخ بمرد جوان
که روزم به از روز نوشینروان ۶۸
چو برگشت و پاسخ بیاورد مرد
ز گفتار شد شاه را روی زرد ۶۹
ز ایوان یکی راستگوی گزید
که گفتار دانا بداند شنید ۷۰
ابا او یکی مرد شمشیر زن
که دژخیم بود اندران انجمن ۷۱
که رو تو بدین بد نهان را بگوی
که گر پاسخت را بود رنگ و بوی ۷۲
و گرنه که دژخیم با تیغ تیز
نماید تو را گردش رستخیز ۷۳
که گفتی که زندان به از تخت شاه
تنوری پر از میخ با بند و چاه ۷۴
بیامد بگفت آنچ بشنید مرد
شد از درد دانا دلش پر ز درد ۷۵
بدان پاکدل گفت بوزرجمهر
که ننمود هرگز بمابخت چهر ۷۶
چه با گنج و تختی چه با رنج سخت
ببندیم هر دو بناکام رخت ۷۷
نه این پای دارد بگیتی نه آن
سرآید همی نیک و بد بیگمان ۷۸
ز سختی گذر کردن آسان بود
دل تاجداران هراسان بود ۷۹
خردمند ودژخیم باز آمدند
بر شاه گردن فراز آمدند ۸۰
شنیده بگفتند با شهریار
دلش گشت زان پاسخ او فگار ۸۱
به ایوانش بردند زان تنگ جای
به دستوری پاکدل رهنمای ۸۲
برین نیز بگذشت چندی سپهر
پر آژنگ شد روی بوزرجمهر ۸۳
دلش تنگتر گشت و باریک شد
دوچمش ز اندیشه تاریک شد ۸۴
چو با گنج رنجش برابر نبود
بفرسود ازان درد و در غم بسود ۸۵
چنان بد که قیصر بدان چندگاه
رسولی فرستاد نزدیک شاه ۸۶
ابا نامه و هدیه و با نثار
یکی درج و قفلی برو استوار ۸۷
که با شاه کنداوران وردان
فراوان بود پاکدل موبدان ۸۸
بدین قفل و این درج نابرده دست
نهفته بگویند چیزی که هست ۸۹
فرستیم باژ ار بگویند راست
جز از باژ چیزی که آیین ماست ۹۰
گرای دون که زین دانش ناگزیر
بماند دل موبد تیزویر ۹۱
نباید که خواهد ز ما باژ شاه
نراند بدین پادشاهی سپاه ۹۲
برین گونه دارم ز قیصر پیام
تو پاسخ گزار آنچ آیدت کام ۹۳
فرستاده راگفت شاه جهان
که این هم نباشد ز یزدان نهان ۹۴
من از فر او این بجای آورم
همان مرد پاکیزه رای آورم ۹۵
یکی هفته ایدر ز می شاد باش
برامش دل آرای وآزاد باش ۹۶
ازان پس بران داستان خیره ماند
بزرگان و فرزانگانرا بخواند ۹۷
نگه کرد هریک زهر بارهای
که سازد مر آن بند را چارهای ۹۸
بدان درج و قفلی چنان بیکلید
نگه کرد و هر موبدی بنگرید ۹۹
ز دانش سراسر بیکسو شدند
بنادانی خویش خستو شدند ۱۰۰
چو گشتند یک انجمن ناتوان
غمی شد دل شاه نوشینروان ۱۰۱
همیگفت کین راز گردان سپهر
بیارد باندیشه بوزرجمهر ۱۰۲
شد از درد دانا دلش پر ز درد
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد ۱۰۳
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج
بفرمود تا جامه دستی ز گنج ۱۰۴
بیاورد گنجور و اسبی گزین
نشست شهنشاه کردند زین ۱۰۵
به نزدیک دانا فرستاد و گفت
که رنجی که دیدی نشاید نهفت ۱۰۶
چنین راند بر سر سپهر بلند
که آید ز ما بر تو چندی گزند ۱۰۷
زیان تو مغز مرا کرد تیز
همی با تن خویش کردی ستیز ۱۰۸
یکی کار پیش آمدم ناگزیر
کزان بسته آمد دل تیزویر ۱۰۹
یکی درج زرین سرش بسته خشک
نهاده برو قفل و مهری ز مشک ۱۱۰
فرستاد قیصر برما ز روم
یکی موبدی نامبردار بوم ۱۱۱
فرستاده گوید که سالار گفت
که این راز پیدا کنید از نهفت ۱۱۲
که این درج را چیست اندر نهان
بگویند فرزانگان جهان ۱۱۳
به دل گفتم این راز پوشیده چهر
ببیند مگر جان بوزرجمهر ۱۱۴
چوبشنید بوزرجمهر این سخن
دلش پرشد از رنج و درد کهن ۱۱۵
ز زندان بیامد سرو تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست ۱۱۶
همیبود ترسان ز آزار شاه
جهاندار پر خشم و او بیگناه ۱۱۷
شب تیره و روز پیدا نبود
بدان سان که پیغام خسرو شنود ۱۱۸
چو خورشید بنمود تاج از فراز
بپوشید روی شب تیره باز ۱۱۹
باختر نگه کرد بوزرجمهر
چوخورشید رخشنده بد بر سپهر ۱۲۰
به آب خرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست ۱۲۱
بدو گفت بازار من خیره گشت
چو چشمم ازین رنجها تیره گشت ۱۲۲
نگه کن که پیشت که آید به راه
ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه ۱۲۳
به راه آمد از خانه بوزرجمهر
همیرفت پویان زنی خوب چهر ۱۲۴
خردمند بینا بدانا بگفت
سخن هرچ بر چشم او بد نهفت ۱۲۵
چنین گفت پرسنده را راه جوی
که بپژوه تا دارد این ماه شوی ۱۲۶
زن پاکدامن بپرسنده گفت
که شویست و هم کودک اندر نهفت ۱۲۷
چوبشنید داننده گفتار زن
بخندید بر بارهٔ گامزن ۱۲۸
همانگه زنی دیگر آمد پدید
بپرسید چون ترجمانش بدید ۱۲۹
کهای زن تو را بچه وشوی هست
وگر یک تنی باد داری بدست ۱۳۰
بدو گفت شویست اگر بچه نیست
چو پاسخ شنیدی بر من مه ایست ۱۳۱
همانگه سدیگر زن آمد پدید
بیامد بر او بگفت و شنید ۱۳۲
که ای خوب رخ کیست انباز تو
برین کش خرامیدن و ناز تو ۱۳۳
مرا گفت هرگز نبودست شوی
نخواهم که پیداکنم نیز روی ۱۳۴
چو بشنید بوزرجمهر این سخن
نگر تا چه اندیشه افگند بن ۱۳۵
بیامد دژم روی تازان به راه
چو بردند جوینده را نزد شاه ۱۳۶
بفرمود تا رفت نزدیک تخت
دل شاه کسری غمی گشت سخت ۱۳۷
که داننده را چشم بینا ندید
بسی باد سرد از جگر بر کشید ۱۳۸
همیکرد پوزش ازان کار شاه
کزو داشت آزار بر بیگناه ۱۳۹
پس از روم و قیصر زبان برگشاد
همیکرد زان قفل و زان درج یاد ۱۴۰
بشاه جهان گفت بوزرجمهر
که تابان بدی تا بتابد سپهر ۱۴۱
یکی انجمن درج در پیش شاه
به پیش بزرگان جوینده راه ۱۴۲
بنیروی یزدان که اندیشه داد
روان مرا راستی پیشه داد ۱۴۳
بگویم بدرج اندرون هرچ هست
نسایم بران قفل وآن درج دست ۱۴۴
اگر تیره شد چشم دل روشنست
روان راز دانش همیجوشنست ۱۴۵
ز گفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار ۱۴۶
ز اندیشه شد شاه را پشت راست
فرستاده و درج را پیش خواست ۱۴۷
همه موبدان وردان را بخواند
بسی دانشی پیش دانا نشاند ۱۴۸
ازان پس فرستاده را گفت شاه
که پیغام بگزار و پاسخ بخواه ۱۴۹
چو بشنید رومی زبان برگشاد
سخنهای قیصر همه کرد یاد ۱۵۰
که گفت از جهاندار پیروز جنگ
خرد باید و دانش و نام و ننگ ۱۵۱
تو را فر و بر ز جهاندار هست
بزرگی و دانایی و زور دست ۱۵۲
همان بخرد و موبد راه جوی
گو بر منش کو بود شاه جوی ۱۵۳
همه پاک در بارگاه تواند
وگر در جهان نیکخواه تواند ۱۵۴
همین درج با قفل و مهر و نشان
ببینند بیدار دل سرکشان ۱۵۵
بگویند روشن که زیرنهفت
چه چیزست وآن با خرد هست جفت ۱۵۶
فرستیم زین پس بتو باژ و ساو
که این مرز دارند با باژ تاو ۱۵۷
وگر باز مانند ازین مایه چیز
نخواهند ازین مرزها باژ نیز ۱۵۸
چودانا ز گوینده پاسخ شنید
زبان برگشاد آفرین گسترید ۱۵۹
که همواره شاه جهان شاد باد
سخن دان و با بخت و با داد باد ۱۶۰
سپاس از خداوند خورشید و ماه
روان را بدانش نماینده راه ۱۶۱
نداند جز او آشکارا و راز
بدانش مرا آز و او بی نیاز ۱۶۲
سه درست رخشان بدرج اندرون
غلافش بود ز آنچ گفتم برون ۱۶۳
یکی سفته و دیگری نیم سفت
دگر آنک آهن ندیدست جفت ۱۶۴
چو بشنید دانای رومی کلید
بیاورد و نوشینروان بنگرید ۱۶۵
نهفته یکی حقه بد در میان
بحقه درون پردهٔ پرنیان ۱۶۶
سه گوهر بدان حقه اندر نهفت
چنان هم که دانای ایران بگفت ۱۶۷
نخستین ز گوهر یکی سفته بود
دوم نیم سفت و سیم نابسود ۱۶۸
همه موبدان آفرین خواندند
بدان دانشی گوهر افشاندند ۱۶۹
شهنشاه رخساره بیتاب کرد
دهانش پر از در خوشاب کرد ۱۷۰
ز کار گذشته دلش تنگ شد
بپیچید و رویش پر آژنگ شد ۱۷۱
که با او چراکرد چندان جفا
ازان پس کزو دید مهر و وفا ۱۷۲
چو دانا رخ شاه پژمرده یافت
روانش بدرد اندر آزرده یافت ۱۷۳
برآورد گوینده راز از نهفت
گذشته همه پیش کسری بگفت ۱۷۴
ازان بند بازوی و مرغ سیاه
از اندیشه گوهر و خواب شاه ۱۷۵
بدو گفت کین بودنی کار بود
ندارد پشیمانی و درد سود ۱۷۶
چو آرد بد و نیک رای سپهر
چه شاه وچه موبد چه بوزرجمهر ۱۷۷
ز تخمی که یزدان باختر بکشت
ببایدش برتارک ما نبشت ۱۷۸
دل شاه نوشین روان شادباد
همیشه ز درد وغم آزاد باد ۱۷۹
اگر چند باشد سرافراز شاه
بدستور گردد دلارای گاه ۱۸۰
شکارست کار شهنشاه و رزم
می و شادی و بخشش و داد و بزم ۱۸۱
بداند که شاهان چه کردند پیش
بورزد بدان همنشان رای خویش ۱۸۲
ز آگندن گنج و رنج سپاه
ز آزرم گفتار وز دادخواه ۱۸۳
دل وجان دستورباشد به رنج
ز اندیشهٔ کدخدایی و گنج ۱۸۴
چنین بود تا گاه نوشینروان
همو بود شاه و همو پهلوان ۱۸۵
همو بود جنگی و موبد همو
سپهبد همو بود و بخرد همو ۱۸۶
بهرجای کارآگهان داشتی
جهان را بدستور نگذاشتی ۱۸۷
ز بسیار و اندک ز کار جهان
بدو نیک زو کس نکردی نهان ۱۸۸
ز کار آگهان موبدی نیکخواه
چنان بد که برخاست بر پیش گاه ۱۸۹
که گاهی گنه بگذرانی همی
ببد نام آنکس نخوانی همی ۱۹۰
هم این را دگر باره آویز شست
گنهکار اگر چند با پوزشست ۱۹۱
بپاسخ چنین بود توقیع شاه
که آنکس که خستو شود بر گناه ۱۹۲
چو بیمار زارست و ما چون پزشک
ز دارو گریزان و ریزان سرشک ۱۹۳
بیک دارو ار او نگردد درست
زوان از پزشکی نخواهیم شست ۱۹۴
دگر موبدی گفت انوشه بدی
بداد و دهش نیز توشه بدی ۱۹۵
سپهدار گرگان برفت از نهفت
ببیشه درآمد زمانی بخفت ۱۹۶
بنه برد ار گیل و او برهنه
همیبازگردد ز بهر بنه ۱۹۷
بتوقیع پاسخ چنین داد باز
که هستیم ازان لشکری بینیاز ۱۹۸
کجا پاسپانی کند بر سپاه
ز بد خویشتن راندارد نگاه ۱۹۹
دگر گفت انوشه بدی جاودان
نشست و خور و خواب با موبدان ۲۰۰
یکی نامور مایه دار ایدرست
که گنجش ز گنج تو افزونترست ۲۰۱
چنین داد پاسخ که آری رواست
که از فره پادشاهی ماست ۲۰۲
دگر گفت کای شهریار بلند
انوشه بدی وز بدی بیگزند ۲۰۳
اسیران رومی که آوردهاند
بسی شیرخواره درو بردهاند ۲۰۴
به توقیع گفت آنچه هستند خرد
ز دست اسیران نباید شمرد ۲۰۵
سوی مادرانشان فرستید باز
به دل شاد وز خواسته بینیاز ۲۰۶
نبشتند کز روم صدمایهور
همی بازخرند خویشان به زر ۲۰۷
اگر باز خرند گفت از هراس
بهر مایه داری یک مایه کاس ۲۰۸
فروشید و افزون مجویید نیز
که ما بینیازیم ز ایشان بچیز ۲۰۹
بشمشیر خواهیم ز ایشان گهر
همان بدره و برده و سیم و زر ۲۱۰
بگفتند کز مایه داران شهر
دو بازارگانند کز شب دو بهر ۲۱۱
یکی را نیاید سراندر بخواب
از آواز مستان وچنگ ور باب ۲۱۲
چنین داد پاسخ کزین نیست رنج
جز ایشان هرآنکس که دارند گنج ۲۱۳
همه همچنان شاد وخرم زیند
کهآزاد باشند و بیغم زیند ۲۱۴
نوشتند خطی کانوشه بدی
همیشه ز تو دور دست بدی ۲۱۵
به ایوان چنین گفت شاه یمن
که نوشینروان چون گشاید دهن ۲۱۶
همه مردگان را کند بیش یاد
پر از غم شود زنده را جان شاد ۲۱۷
چنین داد پاسخ که از مرده یاد
کند هرک دارد خرد با نژاد ۲۱۸
هرآنکس که از مردگان دل بشست
نباشد ورا نیکویها درست ۲۱۹
یکی گفت کای شاه کهتر پسر
نگردد همی گرد داد پدر ۲۲۰
بریزد همی بر زمین بر درم
که باشد فروشندهٔ او دژم ۲۲۱
چنین داد پاسخ که این نارواست
بهای زمین هم فروشنده راست ۲۲۲
دگر گفت کای شاه برترمنش
که دوری ز بیغاره و سرزنش ۲۲۳
دلی داشتی پیش ازین پر ز شرم
چرا شد برین سان بیآزرم و گرم ۲۲۴
چنین داد پاسخ که دندان نبود
مکیدن جز از شیر پستان نبود ۲۲۵
چودندان برآمد ببالید پشت
همی گوشت جویم چو گشتم درشت ۲۲۶
یکی گفت گیرم کنون مهتری
برای و بدانش ز ما مهتری ۲۲۷
چرا برگذشتی ز شاهنشهان
دو دیده برای تو دارد جهان ۲۲۸
چنین داد پاسخ که ما را خرد
ز دیدار ایشان همیبگذرد ۲۲۹
هش و دانش و رای دستور ماست
زمین گنج و اندیشه گنجور ماست ۲۳۰
دگر گفت باز تو ای شهریار
عقابی گرفتست روز شکار ۲۳۱
چنین گفت کو را بکوبید پشت
که با مهتر خود چرا شد درشت ۲۳۲
بیاویز پایش ز دار بلند
بدان تا بدو بازگردد گزند ۲۳۳
که از کهتران نیز در کارزار
فزونی نجویند با شهریار ۲۳۴
دگر نامداری ز کارآگهان
چنین گفت کای شهریار جهان ۲۳۵
به شبگیر برزین بشد با سپاه
ستارهشناسی بیامد ز راه ۲۳۶
چنین گفت کای مرد گردن فراز
چنین لشکری گشن وزین گونه ساز ۲۳۷
چو برگاشت او پشت بر شهریار
نبیند کس او را بدین روزگار ۲۳۸
بتوقیع گفت آنک گردان سپهر
گشادست با رای او چهر و مهر ۲۳۹
ببرزین سالار و گنج و سپاه
نگردد تباه اختر هور و ماه ۲۴۰
دگر موبدی گفت کز شهریار
چنین بود پیمان بیک روزگار ۲۴۱
که مردی گزینند فرخ نژاد
که در پادشاهی بگردد بداد ۲۴۲
رساند بدین بارگاه آگهی
ز بسیار واندک بدی گر بهی ۲۴۳
گشسب سرافراز مردیست پیر
سزد گر بود داد را دستگیر ۲۴۴
چنین داد پاسخ که او را ز آز
کمر برمیانست دور از نیاز ۲۴۵
کسی را گزینید کز رنج خویش
بپرهیز وباشدش گنج خویش ۲۴۶
جهاندیده مردی درشت و درست
که او رای درویش سازد نخست ۲۴۷
یکی گفت سالار خوالیگران
همینالد از شاه وز مهتران ۲۴۸
که آن چیز کو خود کند آرزوی
سپارد همه کاسه بر چار سوی ۲۴۹
نبوید نیازد بدو نیز دست
بلرزد دل مرد خسروپرست ۲۵۰
چنین داد پاسخ که از بیش خورد
مگر آرزو بازگردد بدرد ۲۵۱
دگر گفت هرکس نکوهش کند
شهنشاه را چون پژوهش کند ۲۵۲
که بیلشکر گشن بیرون شود
دل دوستداران پر از خون شود ۲۵۳
مگر دشمنی بد سگالد بدوی
بیاید به چاره بنالد بدوی ۲۵۴
چنین داد پاسخ که داد وخرد
تن پادشا راهمیپرورد ۲۵۵
اگر دادگر چند بیکس بود
ورا پاسبان راستی بس بود ۲۵۶
دگر گفت کای با خرد گشته جفت
به میدان خراسان سالار گفت ۲۵۷
که گرزاسب را بازکرد او ز کار
چه گفت اندرین کار او شهریار ۲۵۸
چنین داد پاسخ که فرمان ما
نورزید و بنهفت پیمان ما ۲۵۹
بفرمودمش تا به ارزانیان
گشاید در گنج سود و زیان ۲۶۰
کسی کودهش کاست باشد به کار
بپوشد همه فره شهریار ۲۶۱
دگر گفت باهرکسی پادشا
بزرگست وبخشنده و پارسا ۲۶۲
پرستار دیرینه مهرک چه کرد
که روزیش اندک شد و روی زرد ۲۶۳
چنین داد پاسخ که او شد درشت
بران کردهٔ خویش بنهاد پشت ۲۶۴
بیامد بدرگاه و بنشست مست
همیشه جز از میندارد بدست ۲۶۵
ز کارآگهان موبدی گفت شاه
چو راند سوی جنگ قیصر سپاه ۲۶۶
نخواهد جز ایرانیان را به جنگ
جهان شد به ایران بر از روم تنگ ۲۶۷
چنین داد پاسخ که آن دشمنی
به طبعست و پرخاش آهرمنی ۲۶۸
دگر باره پرسید موبد که شاه
ز شاهان دگرگونه خواهد سپاه ۲۶۹
کدامست وچون بایدت مرد جنگ
ز مردان شیرافگن تیز چنگ ۲۷۰
چنین داد پاسخ که جنگی سوار
نباید که سیر آید از کارزار ۲۷۱
همان بزمش آید همان رزمگاه
برخشنده روز و شبان سیاه ۲۷۲
نگردد بهنگام نیروش کم
ز بسیار واندک نباشد دژم ۲۷۳
دگر گفت کای شاه نوشینروان
همیشه بزی شاد و روشنروان ۲۷۴
بدر بر یکی مرد بد از نسا
پرستنده و کاردار بسا ۲۷۵
درم ماند بر وی سیصد هزار
بدیوان چوکردند با او شمار ۲۷۶
بنالد همی کین درم خورده شد
برو مهتر وکهتر آزرده شد ۲۷۷
چو آگاه شد زان سخن شهریار
که موبد درم خواست ازکاردار ۲۷۸
چنین گفت کز خورده منمای رنج
ببخشید چیزی مر او را ز گنج ۲۷۹
دگر گفت جنگی سواری بخست
بدان خستگی دیرماند و برست ۲۸۰
به پیش صف رومیان حمله برد
بمرد او وزو کودکان ماند خرد ۲۸۱
چه فرمان دهد شهریار جهان
ز کار چنان خرد کودک نوان ۲۸۲
بفرمود کان کودکانرا چهار
ز گنج درم داد باید هزار ۲۸۳
هرآنکس که شد کشته در کارزار
کزو خرد کودک بود یادگار ۲۸۴
چونامش ز دفتر بخواند دبیر
برد پیش کودک درم ناگزیر ۲۸۵
چنین هم بسال اندرون چار بار
مبادا که باشد ازین کارخوار ۲۸۶
دگر گفت انوشه بدی سال و ماه
به مرو اندرون پهلوان سپاه ۲۸۷
فراوان درم گرد کرد و بخورد
پراگنده گشتند زان مرز مرد ۲۸۸
چنین داد پاسخ که آن خواسته
که از شهر مردم کند کاسته ۲۸۹
چرا باید از خون درویش گنج
که او شاد باشد تن وجان به رنج ۲۹۰
ازان کس که بستد بدو بازده
ازان پس به مرو اندر آواز ده ۲۹۱
بفرمای داری زدن بر درش
ببیداری کشور و لشکرش ۲۹۲
ستمکاره را زنده بر دار کن
دو پایش ز بر سرنگونسار کن ۲۹۳
بدان تا کس از پهلوانان ما
نپیچد دل و جان ز پیمان ما ۲۹۴
دگر گفت کای شاه یزدان پرست
بدر بر بسی مردم زیردست ۲۹۵
همی داد او را ستایش کنند
جهان آفرین را نیایش کنند ۲۹۶
چنین داد پاسخ که یزدان سپاس
که از ما کسی نیست اندر هراس ۲۹۷
فزون کرد باید بدیشان نگاه
اگر با گناهند و گر بیگناه ۲۹۸
دگر گفت کای شاه با فر و هوش
جهان شد پرآواز خنیا و نوش ۲۹۹
توانگر و گر مردم زیردست
شب آید شود پر ز آوای مست ۳۰۰
چنین داد پاسخ که اندر جهان
بما شاد بادا کهان و مهان ۳۰۱
دگر گفت کای شاه برترمنش
همی زشتگویت کند سرزنش ۳۰۲
که چندین گزافه ببخشید گنج
ز گرد آوریدن ندیدست رنج ۳۰۳
چنین داد پاسخ که آن خواسته
کزو گنج ما باشد آراسته ۳۰۴
اگر بازگیریم ز ارزانیان
همه سود فرجام گردد زیان ۳۰۵
دگر گفت مای شهریار بلند
که هرگز مبادا به جانت گزند ۳۰۶
جهودان و ترسا تو را دشمنند
دو رویند و با کیش آهرمنند ۳۰۷
چنین داد پاسخ که شاه سترگ
ابی زینهاری نباشد بزرگ ۳۰۸
دگر گفت کای نامور شهریار
ز گنج توافزون ز سیصد هزار ۳۰۹
درم دادهای مرد درویش را
بسی پروریده تن خویش را ۳۱۰
چنین گفت کاین هم بفرمان ماست
به ارزانیان چیز بخشی رواست ۳۱۱
دگر گفت کای شاه نادیده رنج
ز بخشش فراوان تهی ماند گنج ۳۱۲
چنین داد پاسخ که دست فراخ
همی مرد را نو کند یال وشاخ ۳۱۳
جهاندار چون گشت یزدانپرست
نیازد ببد درجهان نیز دست ۳۱۴
جهان تنگ دیدیم بر تنگخوی
مرا آز و زفتی نبد آرزوی ۳۱۵
چنین گفت موبد که ای شهریار
فراخان سالار سیصد هزار ۳۱۶
درم بستد از بلخ بامی به رنج
سپرده نهادند یکسر به گنج ۳۱۷
چنین داد پاسخ که ما را درم
نباید که باشد کسی زو دژم ۳۱۸
که رنج آید از بیشی گنج ما
نه چونین بود داد از پادشا ۳۱۹
از آنکس که بستد بدو هم دهید
ز گنج آنچ خواهد بران سر نهید ۳۲۰
که درد دل مردم زیردست
نخواهد جهاندار یزدانپرست ۳۲۱
پی کاخ آباد را بر کنید
بگل بام او را توانگر کنید ۳۲۲
شود کاخ ویران تو را ز هرچ بود
بماند پس از مرگ نفرین و دود ۳۲۳
ز دیوان ما نام او بسترید
بدر بر چنو را بکس مشمرید ۳۲۴
دگر گفت کای شاه فرخ نژاد
بسیگیری از جم و کاوس یاد ۳۲۵
بدان گفت تا از پس مرگ من
نگردد نهان افسر و ترگ من ۳۲۶
دگر گفت کز بهمن سرفراز
چرا شاه ایران بپوشید راز ۳۲۷
چنین داد پاسخ که او را خرد
بپیچد همی وز هوا برخورد ۳۲۸
یکی گفت کای شاه کهتر نواز
چرا گشتی اکنون چنین دیر یاز ۳۲۹
چنین داد پاسخ که با بخردان
همانم همان نیز با موبدان ۳۳۰
چوآواز آهرمن آید بگوش
نماند به دل رای و با مغزهوش ۳۳۱
بپرسید موبد ز شاه زمین
سخن راند از پادشاهی و دین ۳۳۲
که بی دین جهان به که بی پادشا
خردمند باشد برین بر گوا ۳۳۳
چنین داد پاسخ که گفتم همین
شنید این سخن مردم پاکدین ۳۳۴
جهاندار بیدین جهان را ندید
مگر هرکسی دین دگیر گزید ۳۳۵
یکی بت پرست و یکی پاکدین
یکی گفت نفرین به از آفرین ۳۳۶
ز گفتار ویران نگردد جهان
بگو آنچ رایت بود در نهان ۳۳۷
هرآنگه که شد تخت بیپادشا
خردمندی ودین نیارد بها ۳۳۸
یکی گفت کای شاه خرم نهان
سخن راندی چند پیش مهان ۳۳۹
یکی آنکه گفتی زمانه منم
بد و نیک او را بهانه منم ۳۴۰
کسی کو کند آفرین بر جهان
بما بازگردد درودش نهان ۳۴۱
چنین داد پاسخ که آری رواست
که تاج زمانه سر پادشاست ۳۴۲
جهان را چنین شهریاران سرند
ازیرا چنین بر سران افسرند ۳۴۳
گذشتم ز توقیع نوشینروان
جهان پیر و اندیشه من جوان ۳۴۴
مرا طبع نشگفت اگر تیز گشت
به پیری چنین آتشآمیز گشت ۳۴۵
ز منبر چومحمود گوید خطیب
بدین محمد گراید صلیب ۳۴۶
همیگفتم این نامه را چند گاه
نهان بد ز خورشید و کیوان و ماه ۳۴۷
چو تاج سخن نام محمود گشت
ستایش به آفاق موجود گشت ۳۴۸
زمانه بنام وی آباد باد
سپهر ازسرتاج او شاد باد ۳۴۹
جهان بستد از بت پرستان هند
به تیغی که دارد چو رومی پرند ۳۵۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۵۰
۷۷۱
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه
گوهر بعدی:بخش ۱۰ - نامه کسری به هرمزد
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.