هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن پرسش‌ها و پاسخ‌هایی میان موبد و نوشین‌روان (شخصیتی حکیم) درباره‌ی موضوعات مختلفی مانند خرد، دانش، بخشش، دادگری، زندگی، مرگ، و رابطه‌ی انسان با خداوند مطرح می‌شود. در این گفتگو، ارزش‌های اخلاقی، اهمیت دانش و خرد، و نقش بخشش و دادگری در زندگی انسان مورد تأکید قرار می‌گیرد. همچنین، متن به بررسی رفتارهای انسانی، عواقب نیکی و بدی، و اهمیت زندگی پس از مرگ می‌پردازد.
رده سنی: 16+ این متن دارای مفاهیم فلسفی و اخلاقی عمیق است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از موضوعات مطرح شده مانند مرگ، زندگی پس از مرگ، و رابطه‌ی انسان با خداوند ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر پیچیده و سنگین باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب‌تر است.

بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد ازکسری

یکی پیر بد پهلوانی سخن
به گفتار و کردار گشته کهن ۱

چنین گوید از دفتر پهلوان
که پرسید موبد ز نوشین‌روان ۲

که آن چیست کز کردگار جهان
بخواهد پرستنده اندر نهان ۳

بدان آرزو نیز پاسخ دهد
بدان پاسخش بخت فرخ نهد ۴

یکی دست برداشته به آسمان
همی‌خواهد از کردگار جهان ۵

نیابد بخواهش همه آرزو
دوچشمش پر از آب و پر چینش رو ۶

به موبد چنین گفت پیروز شاه
که خواهش ز یزدان به اندازه خواه ۷

کزان آرزو دل پراز خون شود
که خواهد که زاندازه بیرون شود ۸

بپرسید نیکی کرا درخورست
بنام بزرگی که زیباترست ۹

چنین داد پاسخ که هرکس که گنج
بیابد پراگنده نابرده رنج ۱۰

نبخشد نباشد سزاوار تخت
زمان تا زمان تیره گرددش بخت ۱۱

ز هستی وبخشش بود مرد مه
تو ار گنج داری نبخشی نه به ۱۲

بگفت‌ش خرد راکه بنیاد چیست
بشاخ و ببرگ خرد شاد کیست ۱۳

چنین داد پاسخ که داناست شاد
دگر آنک شرمش بود با نژاد ۱۴

برسید دانش کرا سودمند
کدامست بی‌دانش و بی‌گزند ۱۵

چنین داد پاسخ که هر کو خرد
بپرورد جان را همی‌پرورد ۱۶

ز بیشی خرد را بود سودمند
همان بی خرد باشد اندر گزند ۱۷

بگفت‌ش که دانش به از فر شاه
که فرر و بزرگیست زیبای گاه ۱۸

چنین داد پاسخ که دانا بفر
بگیرد جهان سر به سر زیر پر ۱۹

خرد باید و نام و فرو نژاد
بدین چار گیرد سپهر از تو یاد ۲۰

چنین گفت زان پس که زیبای تخت
کدامست وز کیست ناشاد بخت ۲۱

چنین داد پاسخ که یاری نخست
بباید ز شاه جهاندار جست ۲۲

دگر بخشش و دانش و رسم گاه
دلش پر ز بخشایش دادخواه ۲۳

ششم نیز کانرا دهد مهتری
که باشد سزوار بر بهتری ۲۴

به هفتم که از نیک و بد درجهان
سخنها بروبر نماند نهان ۲۵

چوفر و خرد دارد و دین و بخت
سزوار تاجست و زیبای تخت ۲۶

بهشتم که دشمن بداند ز دوست
بی‌آزاری از شهریاران نکوست ۲۷

نماند پس ازمرگ او نام زشت
بیابد به فرجام خرم بهشت ۲۸

بپرسیدش از داد و خردک منش
ز نیکی وز مردم بدکنش ۲۹

چنین داد پاسخ که آز و نیاز
دو دیوند بدگوهر و دیر ساز ۳۰

هرآنکس که بیشی کند آرزوی
بدو دیو او باز گردد بخوی ۳۱

وگر سفلگی برگزید او ز رنج
گزیند برین خاک آگنده گنج ۳۲

چو بیچاره دیوی بود دیرساز
که هر دو بیک خو گرایند باز ۳۳

بپرسید و گفتا که چندست و چیست
که بهری برو هم بباید گریست ۳۴

دگر بهر ازو گنج و تاجست و نام
ازان مستمندیم و زین شادکام ۳۵

چنین داد پاسخ که دانا سخن
ببخشید واندیشه افگند بن ۳۶

نخستین سخن گفتن سودمند
خوش آواز خواند ورا بی‌گزند ۳۷

دگر آنک پیمان سخن خواستن
سخنگوی و بینا دل آراستن ۳۸

که چندان سراید که آید به کار
وزو ماند اندر جهان یادگار ۳۹

سه دیگر سخنگوی هنگام جوی
بماند همه ساله بر آب روی ۴۰

چهارم که دانا دلارای خواند
سراینده را مرد بارای خواند ۴۱

که پیوسته گوید سراسر سخن
اگر نو بود داستان گر کهن ۴۲

به پنجم که باشد سخنگوی گرم
بشیرین سخن هم به آواز نرم ۴۳

سخن چون یک اندر دگر بافتی
ازو بی‌گمان کام دل یافتی ۴۴

بپرسید چندی که آموختی
روان را به دانش بیفروختی ۴۵

چنین گفت کز هرک آموختم
همه فام جان وخرد توختم ۴۶

همی‌پرسم از ناسزایان سخن
چه گویی که دانش کی آید ببن ۴۷

بدانش نگر دور باش از گناه
که دانش گرامی‌تر از تاج و گاه ۴۸

بپرسید کس را از آموختن
ستایش ندیدم و افروختن ۴۹

که نیزش ز دانا بباید شنید
نگویم کسی کو بجایی رسید ۵۰

چنین داد پاسخ که از گنج سیر
که آید مگر خاکش آرد بزیر ۵۱

در دانش از گنج نامی ترست
همان نزد دانا گرامی ترست ۵۲

سخن ماند از ما همی یادگار
تو با گنج دانش برابر مدار ۵۳

بپرسید دانا شود مرد پیر
گر آموزشی باشد و یادگیر ۵۴

چنین داد پاسخ که دانای پیر
ز دانش جوانی بود ناگزیر ۵۵

بر ابله جوانی گزینی رواست
که بی‌گور اوخاک او بی‌نواست ۵۶

بپرسید کز تخت شاهنشهان
بکردی همه شهریار جهان ۵۷

کنون نامشان بیش یاد آوریم
بیاد از جگر سرد باد آوریم ۵۸

چنین داد پاسخ که در دل نبود
که آن رسم را خود نباید ستود ۵۹

بشمشیر و داد این جهان داشتن
چنین رفتن و خوار بگذاشتن ۶۰

بپرسید با هر کسی پیش ازین
سخن راندی نامور بیش ازین ۶۱

سبک دارد اکنون نگوید سخن
نه از نو نه از روزگار کهن ۶۲

چنین داد پاسخ که گفتاربس
بکردار جویم همه دسترس ۶۳

بپرسید هنگام شاهان نماز
نبودی چنین پیش ایشان دراز ۶۴

شما را ستایش فزونست ازان
خروش و نیایش فزونست ازان ۶۵

چنین داد پاسخ که یزدان‌پاک
پرستنده را سر برآرد ز خاک ۶۶

فلک را گزارنده او کند
جهان راهمه بندهٔ او کند ۶۷

گر این بنده آن را نداند بها
مبادا ز درد و ز سختی رها ۶۸

بپرسید تا توشدی شهریار
سپاست فزون چیست از کردگار ۶۹

کزان مر تو را دانش افزون شدست
دل بدسگالان پر از خون شدست ۷۰

چنین داد پاسخ که از کردگار
سپاس آنک گشتیم به روزگار ۷۱

کسی پیش من برفزونی نجست
وز آواز من دست بد را بشست ۷۲

زبون بود بدخواه در جنگ من
چو گوپال من دید و اورنگ من ۷۳

بپرسید درجنگ خاور بدی
چنان تیز چنگ و دلاور بدی ۷۴

چو با باختر ساختی ساز جنگ
شکیبایی آراستی با درنگ ۷۵

چنین داد پاسخ که مرد جوان
نیندیشد از رنج و درد روان ۷۶

هرآنگه که سال اندر آید بشست
به پیش مدارا بباید نشست ۷۷

سپاس از جهاندار پروردگار
کزویست نیک وبد روزگار ۷۸

که روز جوانی هنر داشتیم
بد و نیک را خوار نگذاشتیم ۷۹

کنون روز پیروی بدانندگی
برای و به گنج وفشانندگی ۸۰

جهان زیر آیین و فرهنگ ماست
سپهر روان جوشن جنگ ماست ۸۱

بدو گفت شاهان پیشین دراز
سخن خواستند آشکارا و راز ۸۲

شما را سخن کمتر و داد بیش
فزون داری از نامداران پیش ۸۳

چنین داد پاسخ که هرشهریار
که باشد ورا یار پروردگار ۸۴

ندارد تن خویش با رنج و درد
جهان را نگهبان هرآنکس که کرد ۸۵

بپرسید شادان دل شهریار
پر اندیشه بینم بدین روزگار ۸۶

چنین داد پاسخ که بیم گزند
ندارد به دل مردم هوشمند ۸۷

بدو گفت شاهان پیشین ز بزم
نبردند جان را باندازه رزم ۸۸

چنین داد پاسخ که ایشان ز جام
نکردند هرگز به دل یاد نام ۸۹

مرا نام بر جام چیره شدست
روانم زمانرا پذیره شدست ۹۰

بپرسید هرکس که شاهان بدند
تن خویشتن را نگهبان بدند ۹۱

بدارو و درمان و کار پزشک
بدان تا نپالود باید سرشک ۹۲

چنین داد پاسخ که تن بی‌زمان
که پیش آید از گردش آسمان ۹۳

بجایست دارو نیاید به کار
نگه داردش گردش روزگار ۹۴

چو هنگامه رفتن آمد فراز
زمانه نگردد بپرهیز باز ۹۵

بپرسید چندان ستایش کنند
جهان آفرین را نیایش کنند ۹۶

زمانی نباشد بدان شادمان
باندیشه دارد همیشه روان ۹۷

چنین داد پاسخ که اندیشه نیست
دل شاه با چرخ گردان یکیست ۹۸

بترسم که هرکو ستایش کند
مگر بیم ما را نیایش کند ۹۹

ستایش نشاید فزون زآنک هست
نجوییم راز دل زیردست ۱۰۰

بدو گفت شادی ز فرزند چیست
همان آرزوها ز پیوند چیست ۱۰۱

چنین داد پاسخ که هرکو جهان
بفرزند ماند نگردد نهان ۱۰۲

چوفرزند باشد بیابد مزه
ز بهر مزه دور گردد بزه ۱۰۳

وگر بگذرد کم بود درد اوی
که فرزند بیند رخ زرد اوی ۱۰۴

بپرسد که گیتی تن آسان کراست
ز کردار نیکو پشیمان چراست ۱۰۵

چنین داد پاسخ که یزدان‌پرست
بگیرد عنان زمانه بدست ۱۰۶

فزونی نجوید تن آسان شود
چو بیشی سگالد هراسان شود ۱۰۷

دگر آنک گفتی ز کردار نیک
نهان دل وجان ببازار نیک ۱۰۸

ز گیتی زبونتر مر آن را شناس
که نیکی سگالید با ناسپاس ۱۰۹

بپرسید کان کس که بد کرد و مرد
ز دیوان جهان نام او را سترد ۱۱۰

هران کس که نیکی کند بگذرد
زمانه نفس را همی‌بشمرد ۱۱۱

چه باید همی نیکویی را ستود
چومرگ آمد و نیک و بد را درود ۱۱۲

چنین داد پاسخ که کردار نیک
بیابد بهر جای بازار نیک ۱۱۳

نمرد آنک او نیک کردار مرد
بیاسود و جان را به یزدان سپرد ۱۱۴

وزان کس که ماند همی نام بد
از آغاز بد بود و فرجام بد ۱۱۵

نیاسود هرکس کزو باز ماند
وزو در زمانه بد آواز ماند ۱۱۶

بپرسد چه کارست برتر ز مرگ
اگر باشد این را چه سازیم برگ ۱۱۷

چنین داد پاسخ کزین تیره خاک
اگر بگذری یافتی جان پاک ۱۱۸

هرآنکس که در بیم و اندوه زیست
بران زندگی زار باید گریست ۱۱۹

بپرسد کزین دو گرانتر کدام
کزوییم پر درد و ناشادکام ۱۲۰

چنین داد پاسخ که هم سنگ کوه
جز اندوه مشمر که گردد ستوه ۱۲۱

چه بیمست اگر بیم اندوه نیست
بگیتی جز اندوه نستوه نیست ۱۲۲

بپرسید کزما که با گنج‌تر
چنین گفت کام کس که بی‌رنجتر ۱۲۳

بپرسید کهو کدامست زشت
که از ارج دورست و دور از بهشت ۱۲۴

چنین داد پاسخ که زنرا که شرم
نباشد بگیتی نه آواز نرم ۱۲۵

ز مردان بتر آنک نادان بود
همه زندگانی به زندان بود ۱۲۶

بگرود به یزدان وتن پرگناه
بدی بر دل خویش کرده سیاه ۱۲۷

بپرسید مردم کدامست راست
که جان وخرد بر دل او گواست ۱۲۸

چنین گفت کانکو بسود و زیان
نگوید نبندد بدی را میان ۱۲۹

بپرسید کزو خو چه نیکوترست
که آن بر سر مردمان افسرست ۱۳۰

چنین داد پاسخ که چون بردبار
بود مرد نایدش افسون به کار ۱۳۱

نه آن کز پی سودمندی کند
وگر نیز رای بلندی کند ۱۳۲

چو رادی که پاداش رادی نجست
ببخشید وتاریکی از دل بشست ۱۳۳

سه دیگر چو کوشایی ایزدی
که از جان پاک آید و بخردی ۱۳۴

بپرسید در دل هراس از چه بیش
بدو گفت کز رنج و کردار خویش ۱۳۵

بپرسید بخشش کدامست به
که بخشنده گردد سرافراز و مه ۱۳۶

چنین داد پاسخ کز ارزانیان
مدارید باز ایچ سود و زیان ۱۳۷

بپرسید موبد ز کار جهان
سخن برگشاد آشکار و نهان ۱۳۸

که آیین کژ بینم و نا پسند
دگر گردش کارناسودمند ۱۳۹

چنین داد پاسخ که زین چرخ پیر
اگر هست بادانش و یادگیر ۱۴۰

بزرگست و داننده و برترست
که بر داوران جهان داورست ۱۴۱

بد آیین مشو دور باش از پسند
مبین ایچ ازو سود و ناسودمند ۱۴۲

بد و نیک از او دان کش انباز نیست
به کاریش فرجام وآغاز نیست ۱۴۳

چوگوید بباش آنچ گوید بدست
همو بود تا بود و تا هست هست ۱۴۴

بپرسید کز درد بر کیست رنج
که تن چون سرایست و جان را سپنج ۱۴۵

چنین داد پاسخ که این پوده پوست
بود رنجه چندانک مغز اندروست ۱۴۶

چوپالود زو جان ندارد خرد
که برخاک باشد چو جان بگذرد ۱۴۷

بپرسید موبد ز پرهیز و گفت
که آز و نیاز از که باید نهفت ۱۴۸

چنین داد پاسخ که آز و نیاز
سزد گر ندارد خردمند باز ۱۴۹

تو از آز باشی همیشه به رنج
که همواره سیری نیابی ز گنج ۱۵۰

بپرسید کز شهریاران که بیش
بهوش و به آیین و با رای و کیش ۱۵۱

چنین داد پاسخ که آن پادشا
که باشد پرستنده و پارسا ۱۵۲

ز دادار دارنده دارد سپاس
نباشد کس از رنج او در هراس ۱۵۳

پرامید دارد دل نیک مرد
دل بدکمنش را پراز بیم و درد ۱۵۴

سپه را بیاراید از گنج خویش
سوی بدسگال افگند رنج خویش ۱۵۵

سخن پرسد از بخردان جهان
بد و نیک دارد ز دشمن نهان ۱۵۶

بپرسید کار پرستش بچیست
به نیکی یزدان گراینده کیست ۱۵۷

چنین داد پاسخ که تاریک خوی
روان اندر آرد بباریک موی ۱۵۸

نخست آنک داند که هست و یکیست
تر ازین نشان رهنمای اندکیست ۱۵۹

ازو دارد از کار نیکی سپاس
بدو باشد ایمن و زو در هراس ۱۶۰

هراس تو آنگه که جویی گزند
وزو ایمنی چون بود سودمند ۱۶۱

وگر نیک دل باشی و راه جوی
بود نزد هر کس تو را آبروی ۱۶۲

وگر بدکنش باشی و بد تنه
به دوزخ فرستاده باشی بنه ۱۶۳

مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان ۱۶۴

گراینده باشی بکردار دین
بداری بدین روزگار گزین ۱۶۵

خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار ۱۶۶

همان نیز یاد گنهکار مرد
نباشی به بازار ننگ و نبرد ۱۶۷

غم آن جهان از پی این جهان
نباید که داری به دل در نهان ۱۶۸

نشستنت همواره با بخردان
گراینده رامش جاودان ۱۶۹

گراینده بادی به فرهنگ و رای
به یزدان خرد بایدت رهنمای ۱۷۰

از اندازه بر نگذرانی سخن
که تو نو به کاری گیتی کهن ۱۷۱

نگرداندت رامش و رود مست
نباشدت با مردم بد نشست ۱۷۲

بپیچی دل از هرچ نابودنیست
به بخشای آن را که بخشودنیست ۱۷۳

نداری دریغ آنچه داری ز دوست
اکر دیده خواهد اگر مغز و پوست ۱۷۴

اگر دوست با دوست گیرد شمار
نباید که باشد میانجی به کار ۱۷۵

چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست ۱۷۶

چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی ۱۷۷

نباید زبان از هنر چیره‌تر
دروغ از هنر نشمرد دادگر ۱۷۸

نداند کسی را بزرگی بچیز
نه خواری بناچیز دارد بنیز ۱۷۹

اگر بدگمانی گشاید زبان
توتندی مکن هیچ با بدگمان ۱۸۰

ازان پس چو سستی گمانی برد
وز اندازه گفتار او بگذرد ۱۸۱

تو پاسخ مر او را باندازه گوی
سخنهای چرب آور و تازه‌گوی ۱۸۲

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش
پشیمانی آید به فرجام پیش ۱۸۳

چو بیکار باشی مشو رامشی
نه کارست بیکاری ار باهشی ۱۸۴

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست
اگر چند با بوی و با رنگ نیست ۱۸۵

به نیکی بهر کار کوشا بود
همیشه بدانش نیوشا بود ۱۸۶

به کاری نیازد که فرجام اوی
پشیمانی و تندی آرد بروی ۱۸۷

ببخشاید از درد بر مستمند
نیارد دلش سوی درد و گزند ۱۸۸

خردمند کو دل کند بردبار
نباشد به چشم جهاندار خوار ۱۸۹

بداند که چندست با او هنر
باندازه یابد ز هر کاربر ۱۹۰

گر افزون ازان دوست بستایدش
بلندی و کژی بیفزایدش ۱۹۱

همان مرد ایزد ندارد به رنج
وگر چند گردد پراگنده گنج ۱۹۲

پرستش کند پیشه و راستی
بپیچد ز بی‌راهی و کاستی ۱۹۳

برین برگ واین شاخها آخت دست
هنرمند دینی و یزدان پرست ۱۹۴

همانست رای و همینست راه
به یزدان گرای و به یزدان پناه ۱۹۵

اگر دادگر باشدی شهریار
ازو ماند اندر جهان یادگار ۱۹۶

چنان هم که از داد نوشین روان
کجا خاک شد نام ماندش جوان ۱۹۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۹۷
کانال گوهرین در ایتا
۱۰۵۰
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۰ - نامه کسری به هرمزد
گوهر بعدی:بخش ۱۲ - وفات یافتن قیصر روم و رزم کسری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.