هوش مصنوعی:
این متن بخشی از یک شعر حماسی است که در آن شخصیت اصلی به نام قباد به بیان خاطرات، اقدامات و اندرزهای خود میپردازد. او از جنگها، پیروزیها، شکستها، و روابط خود با دیگران سخن میگوید. همچنین، او به انتقاد از رفتارهای نادرست دیگران و ارائه پندهای اخلاقی و حکیمانه میپردازد. در نهایت، او از آینده و سرنوشت خود و فرزندانش ابراز نگرانی میکند.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند جنگ، قدرت، اخلاق، و سرنوشت است که برای درک کامل آنها به بلوغ فکری و تجربه زندگی نیاز است. همچنین، زبان شعر و مفاهیم فلسفی موجود در متن ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
بخش ۲ - بدان نامور گفت پاسخ شنو
بدان نامور گفت پاسخ شنو
یکایک ببر سوی سالار نو ۱
به گویش که زشت کسان را مجوی
جز آن را که برتابی از ننگ روی ۲
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست
مماناد گویا زبانت درست ۳
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بیهوده شادان شود ۴
بدان گاه چندان نداری خرد
که مغزت بدانش خرد پرورد ۵
به گفتار بیبر چو نیرو کنی
روان و خرد را پر آهو کنی ۶
کسی کو گنهکار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را ۷
نباید که یابد بر تو نشست
بگیرد کم و بیش چیزی بدست ۸
میندیش زین پس برین سان پیام
که دشمن شود بر تو بر شادکام ۹
به یزدان مرا کار پیراستست
نهاده بران گیتیام خواستست ۱۰
بدین جستن عیبهای دروغ
به نزد بزرگان نگیری فروغ ۱۱
بیارم کنون پاسخ این همه
بدان تا بگویید پیش رمه ۱۲
پس از مرگ من یادگاری بود
سخن گفتن راست یاری بود ۱۳
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج
بدانی که از رنج ماخاست گنج ۱۴
نخستین که گفتی ز هرمز سخن
به بیهوده از آرزوی کهن ۱۵
ز گفتار بدگوی ما را پدر
برآشفت و شد کار زیر و زبر ۱۶
از اندیشه او چو آگه شدیم
از ایران شب تیره بی ره شدیم ۱۷
هما راه جستیم و بگریختیم
به دام بلا بر نیاویختیم ۱۸
از اندیشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن او شاه را هم نبود ۱۹
شنیدم که بر شاه من بد رسید
ز بردع برفتم چو گوش آن شنید ۲۰
گنهکار بهرام خود با سپاه
بیاراست در پیش من رزمگاه ۲۱
ازو نیز بگریختم روز جنگ
بدان تا نیایم من او را به چنگ ۲۲
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگش فراز آمدم ۲۳
نه پرخاش بهرام یکباره بود
جهانی بران جنگ نظاره بود ۲۴
به فرمان یزدان نیکی فزای
که اویست بر نیک و بد رهنمای ۲۵
چو ایران و توران به آرام گشت
همه کار بهرام ناکام گشت ۲۶
چو از جنگ چوبینه پرداختم
نخستین بکین پدر تاختم ۲۷
چو بند وی و گستهم خالان بدند
به هر کشوری بیهمالان بدند ۲۸
فدا کرده جان را همی پیش من
به دل هم زبان و به تن خویش من ۲۹
چو خون پدر بود و درد جگر
نکردیم سستی به خون پدر ۳۰
بریدیم بند وی را دست و پای
کجا کرد بر شاه تاریک جای ۳۱
چو گستهم شد در جهان ناپدید
ز گیتی یکی گوشهای برگزید ۳۲
به فرمان ما ناگهان کشته شد
سر و رای خونخوارگان گشته شد ۳۳
دگر آنک گفتی تو از کار خویش
از آن تنگ زندان و بازار خویش ۳۴
بد آن تا ز فرزند من کار بد
نیاید کزان بر سرش بد رسد ۳۵
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواری و بیم گزند ۳۶
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پیش شما داشتم ۳۷
بر آیین شاهان پیشین بدیم
نه بیکار و بر دیگر آیین بدیم ۳۸
ز نخچیر و ز گوی و رامشگران
ز کاری که اندر خور مهتران ۳۹
شمارا به چیزی نبودی نیاز
ز دینار وز گوهر و یوز و باز ۴۰
یکی کاخ بد کرده زندانش نام
همی زیستی اندرو شادکام ۴۱
همان نیز گفتار اخترشناس
که ما را همی از تو دادی هراس ۴۲
که از تو بد آید بدین سان که هست
نینداختم اخترت را زدست ۴۳
وزان پس نهادیم مهری بر وی
به شیرین سپردیم زان گفت و گوی ۴۴
چو شاهیم شد سال بر سی و شش
میان چنان روزگاران خوش ۴۵
تو داری بیاد این سخن بیگمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان ۴۶
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نیز همداستان ۴۷
ز رای برین نزد مانامه بود
گهر بود و هر گونهای جامه بود ۴۸
یکی تیغ هندی و پیل سپید
جزین هرچ بودم به گیتی امید ۴۹
ابا تیغ دیبای زربفت پنج
ز هر گونهای اندرو برده رنج ۵۰
سوی تو یکی نامه بد بر پرند
نوشته چو من دیدم از خط هند ۵۱
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخنگوی و داننده و یادگیر ۵۲
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب دیده همیسرفشاند ۵۳
بدان نامه در بد که شادان بزی
که با تاج زر خسروی را سزی ۵۴
که چون ماه آذر بد و روز دی
جهان را تو باشی جهاندار کی ۵۵
شده پادشاهی پدر سی و هشت
ستاره برین گونه خواهد گذشت ۵۶
درخشان شود روزگار بهی
که تاج بزرگی به سر برنهی ۵۷
مرا آن زمان این سخن بد درست
ز دل مهربانی نبایست شست ۵۸
من آگاه بودم که از بخت تو
ز کار درخشیدن تخت تو ۵۹
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد این تخت شاهی وگنج ۶۰
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر
نکردم دژم هیچزان نامه چهر ۶۱
به شیرین سپردم چو برخواندم
ز هر گونه اندیشهها را ندم ۶۲
بر اوست با اختر تو بهم
نداند کسی زان سخن بیش و کم ۶۳
گر ای دون که خواهی که بینی به خواه
اگر خود کنی بیش و کم را نگاه ۶۴
برانم که بینی پشیمان شوی
وزین کردهها سوی درمان شوی ۶۵
دگر آنک گفتی ز زندان و بند
گر آمد ز ما برکسی برگزند ۶۶
چنین بود تا بود کارجهان
بزرگان و شاهان و رای مهان ۶۷
اگر تو ندانی به موبد بگوی
کند زین سخن مر تو را تازه روی ۶۸
که هرکس که او دشمن ایزدست
ورا در جهان زندگانی بدست ۶۹
به زندان ما ویژه دیوان بدند
که نیکان ازیشان غریوان بدند ۷۰
چو ما را نبد پیشه خون ریختن
بدان کار تنگ اندر آویختن ۷۱
بدان را به زندان همیداشتم
گزند کسان خوار نگذاشتم ۷۲
بسی گفت هرکس که آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند ۷۳
چو اندیشه ایزدی داشتیم
سخنها همیخوار بگذاشتیم ۷۴
کنون من شنیدم که کردی رها
مرد آن را که بد بتر از اژدها ۷۵
ازین بد گنهکار ایزد شدی
به گفتار و کردارها بد شدی ۷۶
چو مهتر شدی کار هشیار کن
ندانی تو داننده را یار کن ۷۷
مبخشای بر هر که رنجست زوی
اگر چند امید گنجست زوی ۷۸
بر آنکس کزو در جهان جزگزند
نبینی مر او را چه کمتر ز بند ۷۹
دگر آنک از خواسته گفتهای
خردمندی و رای بنهفتهای ۸۰
ز کس مانجستیم جز باژ و ساو
هر آنکس که او داشت با باژ تاو ۸۱
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت
فراوان کشیدم ازان رنج سخت ۸۲
جهان آفرین داور داد وراست
همی روزگاری دگرگونه خواست ۸۳
نیم دژمنش نیز درخواست او
فزونی نجوییم درکاست او ۸۴
به جستیم خشنودی دادگر
ز بخشش ندیدم بکوشش گذر ۸۵
چو پرسد ز من کردگار جهان
بگویم بو آشکار و نهان ۸۶
بپرسد که او از توداناترست
بهر نیک و بد بر تواناترست ۸۷
همین پرگناهان که پیش تواند
نه تیماردار و نه خویش تواند ۸۸
ز من هرچ گویند زین پس همان
شوند این گره بر تو بر بد گمان ۸۹
همه بندهٔ سیم و زرند و بس
کسی را نباشند فریادرس ۹۰
ازیشان تو را دل پر آسایش است
گناه مرا جای پالایش است ۹۱
نگنجد تو را این سخن در خرد
نه زین بد که گفتی کسی برخورد ۹۲
ولیکن من از بهر خود کامه را
که برخواند آن پهلوی نامه را ۹۳
همان در جهان یادگاری بود
خردمند را غمگساری بود ۹۴
پس از ماهر آنکس که گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما ۹۵
ز برطاس وز چین سپه راندیم
سپهبد بهر جای بنشاندیم ۹۶
ببردیم بر دشمنان تاختن
نیارست کس گردن افراختن ۹۷
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد
همه گنج ما یک سر آگنده شد ۹۸
همه بوم شد نزد ما کارگر
ز دریا کشیدند چندان گهر ۹۹
که ملاح گشت از کشیدن ستوه
مرا بود هامون و دریا و کوه ۱۰۰
چو گنج در مها پراگنده شد
ز دینار نو به دره آگنده شد ۱۰۱
ز یاقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار ۱۰۲
چو دیهیم ما بیست وشش ساله گشت
ز هر گوهری گنجها ماله گشت ۱۰۳
درم را یکی میخ نو ساختم
سوی شادی و مهتری آختم ۱۰۴
بدان سال تا باژ جستم شمار
چوشد باژ دینار بر صد هزار ۱۰۵
پراگنده افگند پند او سی
همه چرم پند او سی پارسی ۱۰۶
بهر به درهای در ده و دو هزار
پراگنده دینار بد شاهوار ۱۰۷
جز از باژ و دینار هندوستان
جز از کشور روم و جا دوستان ۱۰۸
جز از باژ وز ساو هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۱۰۹
جز از رسم و آیین نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر ۱۱۰
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ ۱۱۱
جز از مشک و کافور و خز و سمور
سیاه و سپید و ز کیمال بور ۱۱۲
هران کس که ما را بدی زیردست
چنین باژها بر هیونان مست ۱۱۳
همیتاختند به درگاه ما
نپیچید گردن کس از راه ما ۱۱۴
ز هر در فراوان کشیدیم رنج
بدان تا بیا گند زین گونه گنج ۱۱۵
دگر گنج خضرا و گنج عروس
کجا داشتیم از پی روز بوس ۱۱۶
فراوان ز نامش سخن را ندیم
سرانجام باد آورش خواندیم ۱۱۷
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت
به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت ۱۱۸
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد اندیش یک سر هراسان بدند ۱۱۹
همان چون شنیدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پیمان تو ۱۲۰
نماند کس اندر جهان رامشی
نباید گزیدن به جز خامشی ۱۲۱
همیکرد خواهی جهان پرگزند
پراز درد کاری و ناسودمند ۱۲۲
همان پرگزندان که نزد تواند
که تیره شبان اور مزد تواند ۱۲۳
همیداد خواهند تختت بباد
بدان تا نباشی به گیتی تو شاد ۱۲۴
چو بودی خردمند نزدیک تو
که روشن شدی جان تاریک تو ۱۲۵
به دادن نبودی کسی رازیان
که گنجی رسیدی به ارزانیان ۱۲۶
ایا پور کم روز و اندک خرد
روانت ز اندیشه رامش برد ۱۲۷
چنان دان که این گنج من پشت تست
زمانه کنون پاک در مشت تست ۱۲۸
هم آرایش پادشاهی بود
جهان بیدرم در تباهی بود ۱۲۹
شود بیدرم شاه بیدادگر
تهی دست را نیست هوش و هنر ۱۳۰
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسیش خوانند شاه ۱۳۱
ار ای دون که از تو به دشمن رسد
همی بت بدست بر همن رسد ۱۳۲
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت ۱۳۳
چو بیگنج باشی نپاید سپاه
تو را زیردستان نخوانند شاه ۱۳۴
سگ آن به که خواهندهٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود ۱۳۵
دگر آنک گفتی ز کار سپاه
که در بو مهاشان نشاندم به راه ۱۳۶
ز بیدانشی این نیاید پسند
ندانی همی راه سود از گزند ۱۳۷
چنین است پاسخ که از رنج من
فراز آمد این نامور گنج من ۱۳۸
ز بیگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم بر زدم ۱۳۹
بدان تا به آرام برتخت ناز
نشینیم بیرنج و گرم و گداز ۱۴۰
سواران پراگنده کردم به مرز
پدید آمد اکنون ز ناارز ارز ۱۴۱
چو از هر سوی بازخوانی سپاه
گشاده ببیند بد اندیش راه ۱۴۲
که ایران چوباغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار ۱۴۳
پراز نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی ۱۴۴
سپر غم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نارو بهی بشکنند ۱۴۵
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزهها خار اوی ۱۴۶
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ ۱۴۷
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی ۱۴۸
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن ۱۴۹
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشهٔ بد منه در میان ۱۵۰
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بیخرد ۱۵۱
من ای دون شنیدم کجا تو مهی
همه مردم ناسزا رادهی ۱۵۲
چنان دان که نوشین روان قباد
به اندرز این کرد در نامه یاد ۱۵۳
که هرکو سلیحش به دشمن دهد
همی خویشتن رابه کشتن دهد ۱۵۴
که چون بازخواهد کش آید به کار
بداندیش با او کند کارزار ۱۵۵
دگر آنک دادی ز قیصر پیام
مرا خواندی دو دل و خویش کام ۱۵۶
سخنها نه از یادگار تو بود
که گفتار آموزگار تو بود ۱۵۷
وفا کردن او و از ما جفا
تو خود کی شناسی جفا از وفا ۱۵۸
بدان پاسخش ای بد کم خرد
نگویم جزین نیز که اندر خورد ۱۵۹
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا
چنین مرد بخرد ندارد روا ۱۶۰
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردی چو پرویز داماد جست ۱۶۱
هر آنکس که گیتی ببد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد ۱۶۲
بدانم که بهرام بسته میان
ابا او یکی گشته ایرانیان ۱۶۳
به رومی سپاهی نشاید شکست
نساید روان ریگ با کوه دست ۱۶۴
بدان رزم یزدان مرا یاربود
سپاه جهان نزد من خوار بود ۱۶۵
شنیدند ایرانیان آنچ بود
تو را نیز زیشان بباید شنود ۱۶۶
مرا نیز چیزی که بایست کرد
به جای نیاطوس روز نبرد ۱۶۷
ز خوبی و از مردمی کردهام
به پاداش او روز بشمردهام ۱۶۸
بگوید تو را زاد فرخ همین
جهان را به چشم جوانی مبین ۱۶۹
گشسپ آنک بد نیز گنجور ما
همان موبد پاک دستور ما ۱۷۰
که از گنج ما به دره بد صد هزار
که دادم بدان رومیان یادگار ۱۷۱
نیاطوس را مهره دادم هزار
ز یاقوت سرخ از در گوشوار ۱۷۲
کجا سنگ هر مهرهای بد هزار
ز مثقال گنجی چو کردم شمار ۱۷۳
همان در خوشاب بگزیده صد
درو مرد دانا ندید ایچ بد ۱۷۴
که هرحقهای را چو پنجه هزار
به دادی درم مرد گوهر شمار ۱۷۵
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین
همه کرده از آخر ما گزین ۱۷۶
دگر ویژه با جل دیبه بدند
که در دشت با باد همره بدند ۱۷۷
به نزدیک قیصر فرستادم این
پس از خواسته خواندمش آفرین ۱۷۸
ز دار مسیحا که گفتی سخن
به گنج اندر افگنده چوبی کهن ۱۷۹
نبد زان مرا هیچ سود و زیان
ز ترسا شنیدی تو آواز آن ۱۸۰
شگفت آمدم زانک چون قیصری
سر افراز مردی و نام آوری ۱۸۱
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فیلسوفان و هم موبدان ۱۸۲
که یزدان چرا خواند آن کشته را
گرین خشک چوب وتبه گشته را ۱۸۳
گر آن دار بیکار یزدان بدی
سرمایهٔ اور مزد آن بدی ۱۸۴
برفتی خود از گنج ما ناگهان
مسیحا شد او نیستی در جهان ۱۸۵
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی
کنون توبه کن راه یزدان بجوی ۱۸۶
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد
زبان و دل و دست و پای قباد ۱۸۷
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد ۱۸۸
بپردان سپردیم چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست ۱۸۹
به یزدان بگویم نه با کودکی
که نشناسد او بد ز نیک اندکی ۱۹۰
همه کار یزدان پسندیدهام
همان شور و تلخی بسی دیدهام ۱۹۱
مرا بود شاهی سی و هشت سال
کس از شهر یاران نبودم همال ۱۹۲
کسی کاین جهان داد دیگر دهد
نه بر من سپاسی همیبرنهد ۱۹۳
برین پادشاهی کنم آفرین
که آباد بادا به دانا زمین ۱۹۴
چو یزدان بود یار و فریادرس
نیازد به نفرین ما هیچکس ۱۹۵
بدان کودک زشت و نادان بگوی
که ما را کنون تیره گشت آب روی ۱۹۶
که پدرود بادی تو تا جاودان
سر و کار ما باد با به خردان ۱۹۷
شما ای گرامی فرستادگان
سخن گوی و پر مایه آزادگان ۱۹۸
ز من هر دو پدرود باشید نیز
سخن جز شنیده مگویید چیز ۱۹۹
کنم آفرین بر جهان سر به سر
که او را ندیدم مگر برگذر ۲۰۰
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
ز کیخسرو آغاز تا کی قباد ۲۰۱
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید
کزیشان بدی جای بیم وامید ۲۰۲
که دیو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد ۲۰۳
فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان ۲۰۴
ز بد دست ضحاک تازی ببست
به مردی زچنگ زمانه نجست ۲۰۵
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر ۲۰۶
قباد آنک آمد ز البرز کوه
به مردی جهاندار شد با گروه ۲۰۷
که از آبگینه همی خانه کرد
وزان خانه گیتی پر افسانه کرد ۲۰۸
همه در خوشاب بد پیکرش
ز یاقوت رخشنده بودی درش ۲۰۹
سیاوش همان نامدار هژیر
که کشتش به روز جوانی دبیر ۲۱۰
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج
وزان رنج برده ندید ایچ گنج ۲۱۱
کجا رستم زال و اسفندیار
کزیشان سخن ماندمان یادگار ۲۱۲
چو گودرز و هفتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین ۲۱۳
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی
پذیرفت و زو تازه شد فرهی ۲۱۴
چو جا ماسپ کاندر شمار سپهر
فروزندهتر بد ز گردنده مهر ۲۱۵
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگی و مردانگان ۲۱۶
که اندر هنر این ازان به بدی
به سال آن یکی از دگر مه بدی ۲۱۷
به پرداختند این جهان فراخ
بماندند میدان و ایوان و کاخ ۲۱۸
ز شاهان مرا نیز همتانبود
اگر سال را چند بالا نبود ۲۱۹
جهان را سپردم به نیک و به بد
نه آن را که روزی به من بد رسد ۲۲۰
بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم ۲۲۱
همه بومها پر ز گنج منست
کجا آب و خاکست رنج منست ۲۲۲
چو زین گونه بر من سرآید جهان
همی تیره گردد امید مهان ۲۲۳
نماند به فرزند من نیز تخت
بگردد ز تخت و سرآیدش بخت ۲۲۴
فرشته بیاید یکی جان ستان
بگویم بدو جانم آسان ستان ۲۲۵
گذشتن چو بر چینود پل بود
به زیر پی اندر همه گل بود ۲۲۶
به توبه دل راست روشن کنیم
بیآزاری خویش جوشن کنیم ۲۲۷
درستست گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان ۲۲۸
که چون بخت بیدار گیرد نشیب
ز هر گونهای دید باید نهیب ۲۲۹
چو روز بهی بر کسی بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد ۲۳۰
پیام من اینست سوی جهان
به نزد کهان و به نزد مهان ۲۳۱
شما نیز پدرود باشید و شاد
ز من نیز بر بد مگیرید یاد ۲۳۲
چو اشتاد و خراد به رزین گو
شنیدند پیغام آن پیش رو ۲۳۳
به پیکان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست ۲۳۴
ز گفتار هر دو پشیمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند ۲۳۵
ببر بر همه جامشان چاک بود
سر هر دو دانا پر از خاک بود ۲۳۶
برفتند گریان ز پیشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر ۲۳۷
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد ۲۳۸
یکایک بدادند پیغام شاه
به شیروی بیمغز و بیدستگاه ۲۳۹
یکایک ببر سوی سالار نو ۱
به گویش که زشت کسان را مجوی
جز آن را که برتابی از ننگ روی ۲
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست
مماناد گویا زبانت درست ۳
مگو آنچ بدخواه تو بشنود
ز گفتار بیهوده شادان شود ۴
بدان گاه چندان نداری خرد
که مغزت بدانش خرد پرورد ۵
به گفتار بیبر چو نیرو کنی
روان و خرد را پر آهو کنی ۶
کسی کو گنهکار خواند تو را
از آن پس جهاندار خواند تو را ۷
نباید که یابد بر تو نشست
بگیرد کم و بیش چیزی بدست ۸
میندیش زین پس برین سان پیام
که دشمن شود بر تو بر شادکام ۹
به یزدان مرا کار پیراستست
نهاده بران گیتیام خواستست ۱۰
بدین جستن عیبهای دروغ
به نزد بزرگان نگیری فروغ ۱۱
بیارم کنون پاسخ این همه
بدان تا بگویید پیش رمه ۱۲
پس از مرگ من یادگاری بود
سخن گفتن راست یاری بود ۱۳
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج
بدانی که از رنج ماخاست گنج ۱۴
نخستین که گفتی ز هرمز سخن
به بیهوده از آرزوی کهن ۱۵
ز گفتار بدگوی ما را پدر
برآشفت و شد کار زیر و زبر ۱۶
از اندیشه او چو آگه شدیم
از ایران شب تیره بی ره شدیم ۱۷
هما راه جستیم و بگریختیم
به دام بلا بر نیاویختیم ۱۸
از اندیشهٔ او گناهم نبود
جز از جستن او شاه را هم نبود ۱۹
شنیدم که بر شاه من بد رسید
ز بردع برفتم چو گوش آن شنید ۲۰
گنهکار بهرام خود با سپاه
بیاراست در پیش من رزمگاه ۲۱
ازو نیز بگریختم روز جنگ
بدان تا نیایم من او را به چنگ ۲۲
ازان پس دگر باره باز آمدم
دلاور به جنگش فراز آمدم ۲۳
نه پرخاش بهرام یکباره بود
جهانی بران جنگ نظاره بود ۲۴
به فرمان یزدان نیکی فزای
که اویست بر نیک و بد رهنمای ۲۵
چو ایران و توران به آرام گشت
همه کار بهرام ناکام گشت ۲۶
چو از جنگ چوبینه پرداختم
نخستین بکین پدر تاختم ۲۷
چو بند وی و گستهم خالان بدند
به هر کشوری بیهمالان بدند ۲۸
فدا کرده جان را همی پیش من
به دل هم زبان و به تن خویش من ۲۹
چو خون پدر بود و درد جگر
نکردیم سستی به خون پدر ۳۰
بریدیم بند وی را دست و پای
کجا کرد بر شاه تاریک جای ۳۱
چو گستهم شد در جهان ناپدید
ز گیتی یکی گوشهای برگزید ۳۲
به فرمان ما ناگهان کشته شد
سر و رای خونخوارگان گشته شد ۳۳
دگر آنک گفتی تو از کار خویش
از آن تنگ زندان و بازار خویش ۳۴
بد آن تا ز فرزند من کار بد
نیاید کزان بر سرش بد رسد ۳۵
به زندان نبد بر شما تنگ و بند
همان زخم خواری و بیم گزند ۳۶
بدان روزتان خوار نگذاشتم
همه گنج پیش شما داشتم ۳۷
بر آیین شاهان پیشین بدیم
نه بیکار و بر دیگر آیین بدیم ۳۸
ز نخچیر و ز گوی و رامشگران
ز کاری که اندر خور مهتران ۳۹
شمارا به چیزی نبودی نیاز
ز دینار وز گوهر و یوز و باز ۴۰
یکی کاخ بد کرده زندانش نام
همی زیستی اندرو شادکام ۴۱
همان نیز گفتار اخترشناس
که ما را همی از تو دادی هراس ۴۲
که از تو بد آید بدین سان که هست
نینداختم اخترت را زدست ۴۳
وزان پس نهادیم مهری بر وی
به شیرین سپردیم زان گفت و گوی ۴۴
چو شاهیم شد سال بر سی و شش
میان چنان روزگاران خوش ۴۵
تو داری بیاد این سخن بیگمان
اگر چند بگذشت بر ما زمان ۴۶
مرا نامه آمد ز هندوستان
بدم من بدان نیز همداستان ۴۷
ز رای برین نزد مانامه بود
گهر بود و هر گونهای جامه بود ۴۸
یکی تیغ هندی و پیل سپید
جزین هرچ بودم به گیتی امید ۴۹
ابا تیغ دیبای زربفت پنج
ز هر گونهای اندرو برده رنج ۵۰
سوی تو یکی نامه بد بر پرند
نوشته چو من دیدم از خط هند ۵۱
بخواندم یکی مرد هندی دبیر
سخنگوی و داننده و یادگیر ۵۲
چوآن نامه را او به من بر بخواند
پر از آب دیده همیسرفشاند ۵۳
بدان نامه در بد که شادان بزی
که با تاج زر خسروی را سزی ۵۴
که چون ماه آذر بد و روز دی
جهان را تو باشی جهاندار کی ۵۵
شده پادشاهی پدر سی و هشت
ستاره برین گونه خواهد گذشت ۵۶
درخشان شود روزگار بهی
که تاج بزرگی به سر برنهی ۵۷
مرا آن زمان این سخن بد درست
ز دل مهربانی نبایست شست ۵۸
من آگاه بودم که از بخت تو
ز کار درخشیدن تخت تو ۵۹
نباشد مرا بهره جز درد و رنج
تو را گردد این تخت شاهی وگنج ۶۰
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر
نکردم دژم هیچزان نامه چهر ۶۱
به شیرین سپردم چو برخواندم
ز هر گونه اندیشهها را ندم ۶۲
بر اوست با اختر تو بهم
نداند کسی زان سخن بیش و کم ۶۳
گر ای دون که خواهی که بینی به خواه
اگر خود کنی بیش و کم را نگاه ۶۴
برانم که بینی پشیمان شوی
وزین کردهها سوی درمان شوی ۶۵
دگر آنک گفتی ز زندان و بند
گر آمد ز ما برکسی برگزند ۶۶
چنین بود تا بود کارجهان
بزرگان و شاهان و رای مهان ۶۷
اگر تو ندانی به موبد بگوی
کند زین سخن مر تو را تازه روی ۶۸
که هرکس که او دشمن ایزدست
ورا در جهان زندگانی بدست ۶۹
به زندان ما ویژه دیوان بدند
که نیکان ازیشان غریوان بدند ۷۰
چو ما را نبد پیشه خون ریختن
بدان کار تنگ اندر آویختن ۷۱
بدان را به زندان همیداشتم
گزند کسان خوار نگذاشتم ۷۲
بسی گفت هرکس که آن دشمنند
ز تخم بدانند و آهرمنند ۷۳
چو اندیشه ایزدی داشتیم
سخنها همیخوار بگذاشتیم ۷۴
کنون من شنیدم که کردی رها
مرد آن را که بد بتر از اژدها ۷۵
ازین بد گنهکار ایزد شدی
به گفتار و کردارها بد شدی ۷۶
چو مهتر شدی کار هشیار کن
ندانی تو داننده را یار کن ۷۷
مبخشای بر هر که رنجست زوی
اگر چند امید گنجست زوی ۷۸
بر آنکس کزو در جهان جزگزند
نبینی مر او را چه کمتر ز بند ۷۹
دگر آنک از خواسته گفتهای
خردمندی و رای بنهفتهای ۸۰
ز کس مانجستیم جز باژ و ساو
هر آنکس که او داشت با باژ تاو ۸۱
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت
فراوان کشیدم ازان رنج سخت ۸۲
جهان آفرین داور داد وراست
همی روزگاری دگرگونه خواست ۸۳
نیم دژمنش نیز درخواست او
فزونی نجوییم درکاست او ۸۴
به جستیم خشنودی دادگر
ز بخشش ندیدم بکوشش گذر ۸۵
چو پرسد ز من کردگار جهان
بگویم بو آشکار و نهان ۸۶
بپرسد که او از توداناترست
بهر نیک و بد بر تواناترست ۸۷
همین پرگناهان که پیش تواند
نه تیماردار و نه خویش تواند ۸۸
ز من هرچ گویند زین پس همان
شوند این گره بر تو بر بد گمان ۸۹
همه بندهٔ سیم و زرند و بس
کسی را نباشند فریادرس ۹۰
ازیشان تو را دل پر آسایش است
گناه مرا جای پالایش است ۹۱
نگنجد تو را این سخن در خرد
نه زین بد که گفتی کسی برخورد ۹۲
ولیکن من از بهر خود کامه را
که برخواند آن پهلوی نامه را ۹۳
همان در جهان یادگاری بود
خردمند را غمگساری بود ۹۴
پس از ماهر آنکس که گفتار ما
بخوانند دانند بازار ما ۹۵
ز برطاس وز چین سپه راندیم
سپهبد بهر جای بنشاندیم ۹۶
ببردیم بر دشمنان تاختن
نیارست کس گردن افراختن ۹۷
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد
همه گنج ما یک سر آگنده شد ۹۸
همه بوم شد نزد ما کارگر
ز دریا کشیدند چندان گهر ۹۹
که ملاح گشت از کشیدن ستوه
مرا بود هامون و دریا و کوه ۱۰۰
چو گنج در مها پراگنده شد
ز دینار نو به دره آگنده شد ۱۰۱
ز یاقوت وز گوهر شاهوار
همان آلت و جامهٔ زرنگار ۱۰۲
چو دیهیم ما بیست وشش ساله گشت
ز هر گوهری گنجها ماله گشت ۱۰۳
درم را یکی میخ نو ساختم
سوی شادی و مهتری آختم ۱۰۴
بدان سال تا باژ جستم شمار
چوشد باژ دینار بر صد هزار ۱۰۵
پراگنده افگند پند او سی
همه چرم پند او سی پارسی ۱۰۶
بهر به درهای در ده و دو هزار
پراگنده دینار بد شاهوار ۱۰۷
جز از باژ و دینار هندوستان
جز از کشور روم و جا دوستان ۱۰۸
جز از باژ وز ساو هر کشوری
ز هر نامداری و هر مهتری ۱۰۹
جز از رسم و آیین نوروز و مهر
از اسپان وز بندهٔ خوب چهر ۱۱۰
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ ۱۱۱
جز از مشک و کافور و خز و سمور
سیاه و سپید و ز کیمال بور ۱۱۲
هران کس که ما را بدی زیردست
چنین باژها بر هیونان مست ۱۱۳
همیتاختند به درگاه ما
نپیچید گردن کس از راه ما ۱۱۴
ز هر در فراوان کشیدیم رنج
بدان تا بیا گند زین گونه گنج ۱۱۵
دگر گنج خضرا و گنج عروس
کجا داشتیم از پی روز بوس ۱۱۶
فراوان ز نامش سخن را ندیم
سرانجام باد آورش خواندیم ۱۱۷
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت
به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت ۱۱۸
همه مهتران خود تن آسان بدند
بد اندیش یک سر هراسان بدند ۱۱۹
همان چون شنیدم ز فرمان تو
جهان را بد آمد ز پیمان تو ۱۲۰
نماند کس اندر جهان رامشی
نباید گزیدن به جز خامشی ۱۲۱
همیکرد خواهی جهان پرگزند
پراز درد کاری و ناسودمند ۱۲۲
همان پرگزندان که نزد تواند
که تیره شبان اور مزد تواند ۱۲۳
همیداد خواهند تختت بباد
بدان تا نباشی به گیتی تو شاد ۱۲۴
چو بودی خردمند نزدیک تو
که روشن شدی جان تاریک تو ۱۲۵
به دادن نبودی کسی رازیان
که گنجی رسیدی به ارزانیان ۱۲۶
ایا پور کم روز و اندک خرد
روانت ز اندیشه رامش برد ۱۲۷
چنان دان که این گنج من پشت تست
زمانه کنون پاک در مشت تست ۱۲۸
هم آرایش پادشاهی بود
جهان بیدرم در تباهی بود ۱۲۹
شود بیدرم شاه بیدادگر
تهی دست را نیست هوش و هنر ۱۳۰
به بخشش نباشد ورا دستگاه
بزرگان فسوسیش خوانند شاه ۱۳۱
ار ای دون که از تو به دشمن رسد
همی بت بدست بر همن رسد ۱۳۲
ز یزدان پرستنده بیزار گشت
ورا نام و آواز تو خوار گشت ۱۳۳
چو بیگنج باشی نپاید سپاه
تو را زیردستان نخوانند شاه ۱۳۴
سگ آن به که خواهندهٔ نان بود
چو سیرش کنی دشمن جان بود ۱۳۵
دگر آنک گفتی ز کار سپاه
که در بو مهاشان نشاندم به راه ۱۳۶
ز بیدانشی این نیاید پسند
ندانی همی راه سود از گزند ۱۳۷
چنین است پاسخ که از رنج من
فراز آمد این نامور گنج من ۱۳۸
ز بیگانگان شهرها بستدم
همه دشمنان را به هم بر زدم ۱۳۹
بدان تا به آرام برتخت ناز
نشینیم بیرنج و گرم و گداز ۱۴۰
سواران پراگنده کردم به مرز
پدید آمد اکنون ز ناارز ارز ۱۴۱
چو از هر سوی بازخوانی سپاه
گشاده ببیند بد اندیش راه ۱۴۲
که ایران چوباغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامگار ۱۴۳
پراز نرگس و نار و سیب و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی ۱۴۴
سپر غم یکایک ز بن برکنند
همه شاخ نارو بهی بشکنند ۱۴۵
سپاه و سلیحست دیوار اوی
به پرچینش بر نیزهها خار اوی ۱۴۶
اگر بفگنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ ۱۴۷
نگر تا تو دیوار او نفگنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی ۱۴۸
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن ۱۴۹
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشهٔ بد منه در میان ۱۵۰
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد
خردمند خواند تو را بیخرد ۱۵۱
من ای دون شنیدم کجا تو مهی
همه مردم ناسزا رادهی ۱۵۲
چنان دان که نوشین روان قباد
به اندرز این کرد در نامه یاد ۱۵۳
که هرکو سلیحش به دشمن دهد
همی خویشتن رابه کشتن دهد ۱۵۴
که چون بازخواهد کش آید به کار
بداندیش با او کند کارزار ۱۵۵
دگر آنک دادی ز قیصر پیام
مرا خواندی دو دل و خویش کام ۱۵۶
سخنها نه از یادگار تو بود
که گفتار آموزگار تو بود ۱۵۷
وفا کردن او و از ما جفا
تو خود کی شناسی جفا از وفا ۱۵۸
بدان پاسخش ای بد کم خرد
نگویم جزین نیز که اندر خورد ۱۵۹
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا
چنین مرد بخرد ندارد روا ۱۶۰
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست
به مردی چو پرویز داماد جست ۱۶۱
هر آنکس که گیتی ببد نسپرد
به مغز اندرون باشد او را خرد ۱۶۲
بدانم که بهرام بسته میان
ابا او یکی گشته ایرانیان ۱۶۳
به رومی سپاهی نشاید شکست
نساید روان ریگ با کوه دست ۱۶۴
بدان رزم یزدان مرا یاربود
سپاه جهان نزد من خوار بود ۱۶۵
شنیدند ایرانیان آنچ بود
تو را نیز زیشان بباید شنود ۱۶۶
مرا نیز چیزی که بایست کرد
به جای نیاطوس روز نبرد ۱۶۷
ز خوبی و از مردمی کردهام
به پاداش او روز بشمردهام ۱۶۸
بگوید تو را زاد فرخ همین
جهان را به چشم جوانی مبین ۱۶۹
گشسپ آنک بد نیز گنجور ما
همان موبد پاک دستور ما ۱۷۰
که از گنج ما به دره بد صد هزار
که دادم بدان رومیان یادگار ۱۷۱
نیاطوس را مهره دادم هزار
ز یاقوت سرخ از در گوشوار ۱۷۲
کجا سنگ هر مهرهای بد هزار
ز مثقال گنجی چو کردم شمار ۱۷۳
همان در خوشاب بگزیده صد
درو مرد دانا ندید ایچ بد ۱۷۴
که هرحقهای را چو پنجه هزار
به دادی درم مرد گوهر شمار ۱۷۵
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین
همه کرده از آخر ما گزین ۱۷۶
دگر ویژه با جل دیبه بدند
که در دشت با باد همره بدند ۱۷۷
به نزدیک قیصر فرستادم این
پس از خواسته خواندمش آفرین ۱۷۸
ز دار مسیحا که گفتی سخن
به گنج اندر افگنده چوبی کهن ۱۷۹
نبد زان مرا هیچ سود و زیان
ز ترسا شنیدی تو آواز آن ۱۸۰
شگفت آمدم زانک چون قیصری
سر افراز مردی و نام آوری ۱۸۱
همه گرد بر گرد او بخردان
همش فیلسوفان و هم موبدان ۱۸۲
که یزدان چرا خواند آن کشته را
گرین خشک چوب وتبه گشته را ۱۸۳
گر آن دار بیکار یزدان بدی
سرمایهٔ اور مزد آن بدی ۱۸۴
برفتی خود از گنج ما ناگهان
مسیحا شد او نیستی در جهان ۱۸۵
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی
کنون توبه کن راه یزدان بجوی ۱۸۶
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد
زبان و دل و دست و پای قباد ۱۸۷
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد ۱۸۸
بپردان سپردیم چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست ۱۸۹
به یزدان بگویم نه با کودکی
که نشناسد او بد ز نیک اندکی ۱۹۰
همه کار یزدان پسندیدهام
همان شور و تلخی بسی دیدهام ۱۹۱
مرا بود شاهی سی و هشت سال
کس از شهر یاران نبودم همال ۱۹۲
کسی کاین جهان داد دیگر دهد
نه بر من سپاسی همیبرنهد ۱۹۳
برین پادشاهی کنم آفرین
که آباد بادا به دانا زمین ۱۹۴
چو یزدان بود یار و فریادرس
نیازد به نفرین ما هیچکس ۱۹۵
بدان کودک زشت و نادان بگوی
که ما را کنون تیره گشت آب روی ۱۹۶
که پدرود بادی تو تا جاودان
سر و کار ما باد با به خردان ۱۹۷
شما ای گرامی فرستادگان
سخن گوی و پر مایه آزادگان ۱۹۸
ز من هر دو پدرود باشید نیز
سخن جز شنیده مگویید چیز ۱۹۹
کنم آفرین بر جهان سر به سر
که او را ندیدم مگر برگذر ۲۰۰
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
ز کیخسرو آغاز تا کی قباد ۲۰۱
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید
کزیشان بدی جای بیم وامید ۲۰۲
که دیو و دد و دام فرمانش برد
چو روشن سرآمد برفت و بمرد ۲۰۳
فریدون فرخ که او از جهان
بدی دور کرد آشکار و نهان ۲۰۴
ز بد دست ضحاک تازی ببست
به مردی زچنگ زمانه نجست ۲۰۵
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر ۲۰۶
قباد آنک آمد ز البرز کوه
به مردی جهاندار شد با گروه ۲۰۷
که از آبگینه همی خانه کرد
وزان خانه گیتی پر افسانه کرد ۲۰۸
همه در خوشاب بد پیکرش
ز یاقوت رخشنده بودی درش ۲۰۹
سیاوش همان نامدار هژیر
که کشتش به روز جوانی دبیر ۲۱۰
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج
وزان رنج برده ندید ایچ گنج ۲۱۱
کجا رستم زال و اسفندیار
کزیشان سخن ماندمان یادگار ۲۱۲
چو گودرز و هفتاد پور گزین
سواران میدان و شیران کین ۲۱۳
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی
پذیرفت و زو تازه شد فرهی ۲۱۴
چو جا ماسپ کاندر شمار سپهر
فروزندهتر بد ز گردنده مهر ۲۱۵
شدند آن بزرگان و دانندگان
سواران جنگی و مردانگان ۲۱۶
که اندر هنر این ازان به بدی
به سال آن یکی از دگر مه بدی ۲۱۷
به پرداختند این جهان فراخ
بماندند میدان و ایوان و کاخ ۲۱۸
ز شاهان مرا نیز همتانبود
اگر سال را چند بالا نبود ۲۱۹
جهان را سپردم به نیک و به بد
نه آن را که روزی به من بد رسد ۲۲۰
بسی راه دشوار بگذاشتیم
بسی دشمن از پیش برداشتیم ۲۲۱
همه بومها پر ز گنج منست
کجا آب و خاکست رنج منست ۲۲۲
چو زین گونه بر من سرآید جهان
همی تیره گردد امید مهان ۲۲۳
نماند به فرزند من نیز تخت
بگردد ز تخت و سرآیدش بخت ۲۲۴
فرشته بیاید یکی جان ستان
بگویم بدو جانم آسان ستان ۲۲۵
گذشتن چو بر چینود پل بود
به زیر پی اندر همه گل بود ۲۲۶
به توبه دل راست روشن کنیم
بیآزاری خویش جوشن کنیم ۲۲۷
درستست گفتار فرزانگان
جهاندیده و پاک دانندگان ۲۲۸
که چون بخت بیدار گیرد نشیب
ز هر گونهای دید باید نهیب ۲۲۹
چو روز بهی بر کسی بگذرد
اگر باز خواند ندارد خرد ۲۳۰
پیام من اینست سوی جهان
به نزد کهان و به نزد مهان ۲۳۱
شما نیز پدرود باشید و شاد
ز من نیز بر بد مگیرید یاد ۲۳۲
چو اشتاد و خراد به رزین گو
شنیدند پیغام آن پیش رو ۲۳۳
به پیکان دل هر دو دانا بخست
به سر بر زدند آن زمان هر دو دست ۲۳۴
ز گفتار هر دو پشیمان شدند
به رخسارگان بر تپنچه زدند ۲۳۵
ببر بر همه جامشان چاک بود
سر هر دو دانا پر از خاک بود ۲۳۶
برفتند گریان ز پیشش به در
پر از درد جان و پراندوه سر ۲۳۷
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد
پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد ۲۳۸
یکایک بدادند پیغام شاه
به شیروی بیمغز و بیدستگاه ۲۳۹
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۹
۷۴۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۱ - چو شیروی بنشست برتخت ناز
گوهر بعدی:بخش ۳ - چوبشنید شیروی بگریست سخت
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.