هوش مصنوعی:
این متن شعری عرفانی است که در آن شاعر از عشق الهی و بیقراری عاشق سخن میگوید. او از بیامانی و بیکناری معشوق (خدا) میگوید و بیان میکند که عاشقان در برابر معشوق هیچ اختیاری ندارند. شاعر از رنج فراق و بیقراری عشق میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که تنها راه نجات، تسلیم شدن در برابر عشق الهی است.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از اصطلاحات و مفاهیم عرفانی ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۴۵۶ - ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
ما را کِنار گیر تو را خود کِنار نیست
عاشقْ نواختن به خدا هیچ عار نیست ۱
بیحَدّ و بیکِناری نایی تو در کِنار
ای بَحْرِ بیاَمان که تو را زینهار نیست ۲
زانْ شب که ماهِ خویش نِمودی به عاشقان
چون چَرخِ بیقَرار کسی را قَرار نیست ۳
جُز فیضِ بَحْرِ فَضْلِ تو ما را امید نیست
جُز گوهرِ ثَنایِ تو ما را نِثار نیست ۴
تا کار و بارِ عشق هوایِ تو دیدهام
ما را تَحیُّریست که با کار کار نیست ۵
یک میر وانِما که تو را او اسیر نیست
یک شیر وانِما که تو را او شکار نیست ۶
مُرغانِ جَستهایم زِ صد دامْ مَردوار
دامیست دامِ تو که ازین سو مَطار نیست ۷
آمد رَسولْ عشقِ تو چون ساقیِ صَبوح
با جامِ بادهیی که مَر آن را خُمار نیست ۸
گفتم که ناتوانم و رَنْجورَم از فِراق
گفتا بگیر هین که گَهِ اِعْتِذار نیست ۹
گفتم بَهانه نیست تو خود حالِ منْ بِبین
مَپْذیر عُذرِ بَنده اگر زارِ زار نیست ۱۰
کارم به یک دَم آمد از دَمْدَمهیْ جَفا
هنگامِ مُردن است زمانِ عُقار نیست ۱۱
گفتا که حالِ خویش فراموش کُن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست ۱۲
تا نگْذَری زِ راحت و رَنْج و زِ یادِ خویش
سویِ مُقَرَّبانِ وِصالَت گُذار نیست ۱۳
آبی بِزَن ازین میْ و بِنْشان غُبارِ هوش
جُز ماهِ عشق هر چه بُوَد جُز غُبار نیست ۱۴
ما را کِنار گیر تو را خود کِنار نیست
عاشقْ نواختن به خدا هیچ عار نیست ۱۵
بیحَدّ و بیکِناری نایی تو در کِنار
ای بَحْرِ بیاَمان که تو را زینهار نیست ۱۶
عاشقْ نواختن به خدا هیچ عار نیست ۱
بیحَدّ و بیکِناری نایی تو در کِنار
ای بَحْرِ بیاَمان که تو را زینهار نیست ۲
زانْ شب که ماهِ خویش نِمودی به عاشقان
چون چَرخِ بیقَرار کسی را قَرار نیست ۳
جُز فیضِ بَحْرِ فَضْلِ تو ما را امید نیست
جُز گوهرِ ثَنایِ تو ما را نِثار نیست ۴
تا کار و بارِ عشق هوایِ تو دیدهام
ما را تَحیُّریست که با کار کار نیست ۵
یک میر وانِما که تو را او اسیر نیست
یک شیر وانِما که تو را او شکار نیست ۶
مُرغانِ جَستهایم زِ صد دامْ مَردوار
دامیست دامِ تو که ازین سو مَطار نیست ۷
آمد رَسولْ عشقِ تو چون ساقیِ صَبوح
با جامِ بادهیی که مَر آن را خُمار نیست ۸
گفتم که ناتوانم و رَنْجورَم از فِراق
گفتا بگیر هین که گَهِ اِعْتِذار نیست ۹
گفتم بَهانه نیست تو خود حالِ منْ بِبین
مَپْذیر عُذرِ بَنده اگر زارِ زار نیست ۱۰
کارم به یک دَم آمد از دَمْدَمهیْ جَفا
هنگامِ مُردن است زمانِ عُقار نیست ۱۱
گفتا که حالِ خویش فراموش کُن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار نیست ۱۲
تا نگْذَری زِ راحت و رَنْج و زِ یادِ خویش
سویِ مُقَرَّبانِ وِصالَت گُذار نیست ۱۳
آبی بِزَن ازین میْ و بِنْشان غُبارِ هوش
جُز ماهِ عشق هر چه بُوَد جُز غُبار نیست ۱۴
ما را کِنار گیر تو را خود کِنار نیست
عاشقْ نواختن به خدا هیچ عار نیست ۱۵
بیحَدّ و بیکِناری نایی تو در کِنار
ای بَحْرِ بیاَمان که تو را زینهار نیست ۱۶
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۶۰۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۴۵۵ - آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
گوهر بعدی:غزل ۴۵۷ - ای چنگ پردههای سپاهانم آرزوست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.