هوش مصنوعی: این متن داستانی عاشقانه و حماسی را روایت می‌کند که در آن شخصیت‌هایی مانند ویس، رامین، و شاهنشاه درگیر روابط پیچیده عاطفی، تعارضات و چالش‌های اخلاقی هستند. داستان شامل عناصری مانند عشق، خیانت، رنج، پند و اندرز، و همچنین مفاهیمی مانند تقدیر و عدالت الهی است. شخصیت‌ها درگیر احساسات شدید، تصمیمات دشوار و پیامدهای اعمال خود هستند.
رده سنی: 16+ متن شامل مضامین پیچیده عاطفی، تعارضات اخلاقی و لحظات دراماتیک است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر نامناسب باشد. همچنین، استفاده از زبان شاعرانه و مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی نیاز به درک و بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان بالای 16 سال یافت می‌شود.

جواب دادن ویس رسول شاه موبد را

چو ویس دلبر این پیغام بشنید
تو گفتی زو بسی دشنام بشنید ۱

حریرین جامه را بر تن زدش چاک
بلورین سیه را میک کوفد بی باک ۲

چو او زد چاک بر تن پرنیانش
پدید آمد ز گردن تا میانش ۳

هوای فتنهء عشقی نهیبی
بلای تن گدازی دلفریبی ۴

حریری قاقمی خزّی پرندی
خرد بر صبر سوزی خواب بندی ۵

چو جامه چاک زد ماه دو هفته
پدید آورد نسرین شکفته ۶

به نوشین لب جوابی داد چون سنگ
به روی مهر بر زد خنجر جنگ ۷

بدو فگت این پایم بد شنیدم
وزو زهر گزاینده چشیدم ۸

کنون رو موبد فرتوت را گوی
به میدان در میفگن با بلا گوی ۹

مبر زین بیش در امید من رنج
به باد یافه کاری بر مده گنج ۱۰

صمرا کاری به رایت رهنمایست
بدانستم که رایت تا چه جایستص ۱۱

نگر تا تو نپنداری که هر گز
مرا زنده به زیر آری ازین دز ۱۲

و یا هر گز تو از من شاد باشی
و گر چه جادوی استاد باشی ۱۳

مرا ویرو خداوندست و شاهست
به بالا سرو و از دیدار ماهست ۱۴

مرا او مهتر و فرخ برادر
من او را نیز جفت و نیک خوار ۱۵

در این گیتی به جای او که بینم
برو بر دیگری را کی گزینم ۱۶

تو هر گز کام خویش از من نبینی
و گر خود جاودان اینجا نشینی ۱۷

کجا من با برادر یار گشتم
ز مهر دیگران بیزار گشتم ۱۸

مرا تا هست سرو خویش و شمشاد
چرا آرم ز بید دیگران یاد ۱۹

و گر ویرو مرا بر سر نبودی
مرا مهر تو هم در خور نبودی ۲۰

تو قارن را بدان زاری بکشتی
نبخضودی بر آن پیر بهشتی ۲۱

مرا کشته بود باب دلاور
که دارم خود ازو بنیاد و گوهر ۲۲

کجا اندر خورد پیوند جویی
تو این پیغام یافه چند گویی ۲۳

من از پیوند جان سیرم بدین درد
کزو تا من زیم غم بایدم خورد ۲۴

چو ویرو نیست در گیتی مرا کس
ز پیوندم نباشد شاد ازین پس ۲۵

چو کار وی بدین بنیاد باشد
کسی دیگر ز من چون شاد باشد ۲۶

و گر با او خورم در مهر زنهار
چه عغر آرم بدان سر پیش دادار ۲۷

من از دادار ترسم با جوانی
نترسی تو که پیر ناتوانی ۲۸

بترس ار بخردی از داد داور
کجا این ترس پیران را نکوتر ۲۹

مرا پیرایه و دیبا و دینار
فراوان است گنج و شهر بسیار ۳۰

به پیرایه مرا مفریب دیگر
که داد ایزد مرا پیرایه بی مر ۳۱

مرا تا مرگ قارن یاد باشد
ز پیرایه دلم کی شاد باشد ۳۲

اگر بفریبدم دیبا و دینار
نباشد بانوی بر من سزاوار ۳۳

و گر من زین همه پیرایه شادم
نه از پشت پدر باشد نژادم ۳۴

نه بشکوهد دل من زین سپاهت
نه نیز امید دارم بار گاهت ۳۵

تو نیز از من مدار امید پیوند
که امیدت نخواهد بد برومند ۳۶

چو بر چیز کسان امید داری
ز نومیدی به روی آیدت خواری ۳۷

به دیدارم چنین تا کی شتابی
که نه هر گز تو بر من دست یابی ۳۸

و گر گیتی به رویم سختی آرد
مرا روزی به دست تو سپارد ۳۹

تو از پیوند من شادی نبینی
نه با من یک زمان خرم نشینی ۴۰

برادر کاو مرا جفت گزیدست
هنوز او کام خویش از من ندیدست ۴۱

تو بیگانه ز من چون کام یابی
و گر خود آفتاب و ماهتابی ۴۲

تن سیمین برادر را ندارم
کجا با او ز یک مادر بزادم ۴۳

ترا ای ساده دل چون داد خواهم
که ویران شد به دست جایگاهم ۴۴

بلرزم چون بیندیشم ز نامت
بدین دل چون توانم جست کامت ۴۵

میان ما چو این کینه در افتاد
نباشد نیز ما را دل به هم شاد ۴۶

اگر چه پادشاه و کامرانی
ز دشمن دوست کردن چون توانی ۴۷

نپیوندند با هم مهر و کینه
که کین آهن بود مهر آبگینه ۴۸

درخت تلخ هم تلخ آورد بر
اگر چه ما دهیمش آب شکر ۴۹

به مهر آنگه بود با تو مرا ساز
که باشد جفت با کبگ دری باز ۵۰

کرا با مهتری دانش بود یار
کجا اندر خورد جفتی بدین زار ۵۱

چه ورزیدن بدین سان مهربانی
چه زهر ناب خوردن بر گمانی ۵۲

ترا چون بشنوی تلخ آید این پند
چو بینی بار او شیرین تر از قند ۵۳

اگر فرزانه ای نیکو بیندیش
که روز آید ترا گفتار من پیش ۵۴

چو خوی بد ترا روزی بد آرد
پشیمانی خوری سودی ندارد ۵۵

چو بشنید این سخن مرد شهنشاه
ندید از دوستی رنگی در آن ماه ۵۶

برفت و شاه را زو آگهی داد
شنیده کرد یک یک پیش او یاد ۵۷

شهنشه را فزون شد مهر در دل
تو گفتی شکرش بارید بر دل ۵۸

خوش آمد در دلش گفتار دلبر
که کام دل ندید از من برادر ۵۹

همی گفت آن سخن ویسه همه راست
وزین گفتار شه را خرمی خاست ۶۰

کجا آن شب که ویرو بود داماد
به دامادیش هر کس خرم و شاد ۶۱

عروسش را پدید آمد یکی حال
کزو داماد را وارونه شد فال ۶۲

فرود آمد قصای آسمانی
که ایشان را ببست از کامرانی ۶۳

گشاد آن سیمین را علت از تن
به خون آلوده شد آزاده سوسن ۶۴

دو هفته ماه یک هفته چنان بود
که گفتی کان یاقوت روان بود ۶۵

زن مغ چون برین کردار باشد
به صحبت مرد ازو بیزار باشد ۶۶

و گر زن حال ازو دارد نهانی
بر او گردد حرام جاودانی ۶۷

همی تا ویس بت پیکر چنان بود
جهان از دست موبد در فغان بود ۶۸

عروس ار چند نغز و با وفا بود
عروسی با نهیب و با بلا بود ۶۹

کجا داماد نادیده یکی کام
جهان بنهاد بر راهش دو صد دام ۷۰

ز بس سختی که آمد پیش داماد
بشد داماد را دامادی از یاد ۷۱

زبس زاری که آمد پیش لشکر
همه کس را برون شد شادی از سر ۷۲

چراغی بود گفتی سور ویرو
برو زد ناگهان بادی به نیرو ۷۳

چو شاهنشاه حال ویس بشنود
به جان اندر هوای ویس بفزود ۷۴

برادر بود او را دو گرامی
یکی رامین و دیگری زرد نامی ۷۵

شهنشه پیش خواند آن هر دوان را
بر ایشان یاد کرد این داستان را ۷۶

دل رامین ز گاه کودکی باز
هوای ویس را میداشتی راز ۷۷

همی پرورد عشق ویس در جان
ز مردم کرده حال خویش پنهان ۷۸

چو کشتی بود عشقش پژمریده
امید از آب و از باران بریده ۷۹

چو آمد با برادر سوی گوراب
دگر باره شد اندر کشت او آب ۸۰

امید ویس عشقش را روان شد
هوای پیر در جانش جوان شد ۸۱

چو تازه گشت مهر اندر روانش
پدید آمد درشتی از زبانش ۸۲

در آن هنگام وی را کرد پشتی
ننود اندر سخن لختی درشتی ۸۳

کرا در دل فروزد مهر آتش
زبان گرددش در گفتار سر کش ۸۴

برون آید زبان بیدل از بند
نگوید راز بی کام خداوند ۸۵

زبان را دل بود بی شک نگهبان
سخن بی دل به دانش گفت نتوان ۸۶

مباد آن کس که دارد بی دلی دوست
کجا در بی دلی بسیار آهوست ۸۷

چو رامین را هوا در دل بر آشفت
ز روی مهربانی شاه را گفت ۸۸

مبر شاها چنین رنج اندرین کار
مخور بر ویس و بر جستنش تیمار ۸۹

کزین کارت به روی آید بسی رنج
به بیهوده برافشانی بدی گنج ۹۰

چنین تخمی که در شوره فشانی
هم از تخم و هم از بر دور مانی ۹۱

نه هر گز ویس باشد دوستدارت
نه هر گز راستی جوید به کارت ۹۲

چو گوهر جویی و بسیار پویی
نیابی چونکش از معدن نجویی ۹۳

چگونه دوستی جویی و پشتی
ز فرزندی که بابش را بکشتی ۹۴

نه بشکوهد ز پیگار و ز لشکر
نه بفریبد به دینار و به گوهر ۹۵

به بسیاری بلا او را بیابی
چو یابی با بلای او نتابی ۹۶

چو در خانه بود دشمن ترا یار
چنان باشد که داری باستین مار ۹۷

بتر کاری ترا با ویس آنست
که تو پیری و آن دلبر جوانست ۹۸

اگر جفتی همی گیری جز او گیر
جوان را هم جوان و پیر را پیر ۹۹

چنان چون مر ترا باید جوانی
مرو را نیز باید همچنانی ۱۰۰

تو دی ماهی و آن دلبر بهارست
رسیدن تان به هم دشوار کارست ۱۰۱

و گر بی کام او با او نشینی
ز دل در کن کزو شادی نبینی ۱۰۲

همیشه باشی از کرده پشیمان
نیابی درد خود را هیچ درمان ۱۰۳

بریدن زو بود پرده دریدن
دلت هر گز نتابد زو بریدن ۱۰۴

نه از تیمار او یابی رهایی
نه نیز آرام یابی در جدایی ۱۰۵

مثل عشق خوبان همچو دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست ۱۰۶

اگر خواهی درو آسان توان جست
ولیکن گر بخواهی بد توان رست ۱۰۷

تو نیز اکنون همی جویی هوایی
که هم فردا شود بر تو بلایی ۱۰۸

درو آسان توانی جستن اکنون
ولیکن زو نشاید جست بیرون ۱۰۹

اگر دانی که من میراست گویم
ازین گفتی همی سود تو جویم ۱۱۰

ز من بنیوش پند مهربانی
چو ننیوشی ترا دارد زیانی ۱۱۱

چو بشنود این سخن موبد ز رامین
مرو را تلخ بود این پند شیرین ۱۱۲

چو بیماری بد اندر عشق جانش
که شکر تلخ باشد در دهانش ۱۱۳

تنش را گر ز درد آهو نبودی
دهانش را شکر شیرین ننودی ۱۱۴

اگر چه پند رامین مهر بر بود
شهنشه را ز پندش مهر افزود ۱۱۵

دل پر مهر نپذیرد سلامت
بیفزاید شنابش را ملامت ۱۱۶

چو دل از دوستی زنگار گیرد
هوا از سرزنش بر نار گیرد ۱۱۷

صچنان کز سال و مه تنین شود مار
شود عشق از ملامت صعب و دشخوارص ۱۱۸

ملامت بر جنگ شمشیر تیزست
سپر پیشش جگر با او ستیز است ۱۱۹

ستیز آغاز عشق مرد باشد
بتفسد زو دل ارچه سرد باشد ۱۲۰

و گر میغی ز گیتی سر برآرد
به جای سرزنش زو سنگ بارد ۱۲۱

نترسد عاشق از باران سنگین
و گر باشد به جای سنگ ژوپین ۱۲۲

هر آن ازوی ملامت خیسد آهوست
مگر از عشق ورزیدن که نیکوست ۱۲۳

به گفتاری که بدگویی بگوید
هوا را از دل عاشق نضوید ۱۲۴

چه باشد عشق را بدگوی کژدم
هر آنک او نیست عاشق نیست مردم ۱۲۵

چو مهر اندر دل شه بیشتر شد
دلش را پند رامین نیشتر شد ۱۲۶

نهانی گفت با دیگر برادر
مرا با ویس چاره چیست بنگر ۱۲۷

چه سازم تا بیابم کام خود را
بیفزایم به نیکی نام خود را ۱۲۸

اگر نومید از ین دژ باز گردم
به زشتی در جهان آواز گردم ۱۲۹

برادر گفت شاها چیز بسیار
به شهرو بخش و بفریبش به دینار ۱۳۰

به نیکویی امیدش ده فراوان
پس آنگاهی به یزدانش بترسان ۱۳۱

بگو با این جهان دیگر جهانست
گرفتاری روان را جاودانست ۱۳۲

چه عذر آرد روانت پیش دادار
چو در بند گنه باشد گرفتار ۱۳۳

چو گویندت چرا زنهار خوردی
چرا بشکستی آن پیمان که کردی ۱۳۴

بمانی شرم زد در پیش داور
نبینی هیچ کس را پشت و یاور ۱۳۵

از این گونه سخنها را بیارای
به دینار و به دیبایش بپیرای ۱۳۶

بدین دو چیز بفریبند شاهان
روا باشد که بفریبند ماهان ۱۳۷

بدیند هر دو فریبد مرد هشیار
همه کس را به دینار و به گفتار ۱۳۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۳۸
کانال گوهرین در ایتا
۶۹۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:آمدن شاه موبد به گوراب به جهت ویس
گوهر بعدی:نامه نوشتن موبد نزد شهر و و فریفتن به مال
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.