هوش مصنوعی: این متن داستان غم‌انگیز ویس و دایه‌اش را روایت می‌کند که در آن ویس از فراق و ناکامی‌های خود می‌نالد. دایه سعی می‌کند با پند و اندرز او را تسلی دهد و به زندگی امیدوار کند. در ادامه، توصیف زیبایی‌های ویس و وضعیت او پس از آرایش توسط دایه ارائه می‌شود. سپس به زندگی شاه و تفریحات او مانند شکار و باده‌نوشی اشاره می‌شود.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاطفی عمیق، غم و اندوه، و توصیفات پیچیده است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از مفاهیم و اصطلاحات ادبی ممکن است نیاز به سطحی از بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی داشته باشند.

آگاهى یافتن دایه از کار ویس و رفتن به مرو

چو دایه شد ز کار ویس آگاه
که چون آواره برد او را شهنشاه ۱

جهان تریک شد بردیدگانش
تو گفتی دود شد در مغز جانش ۲

بجز گریه نبودش هیچ کاری
بجز موبد نبودش هیچ چاری ۳

به گریه دشتها را کرد جیحون
به موبد کوهها را کرد هامون ۴

همی گفت ای دو هفته ماه تابان
بتان ماهان شده تو ماه ماهان ۵

چه کین دارد به جای تو زمانه
که کردت در همه عالم فسانه ۶

هنوز از شیر آلوده دهانت
بشد در هر دهانی داستانت ۷

نرسته نار دو پستانت از بر
هوای تو برست از هفت کضور ۸

تو خود کوچک چرا نامت بزرگست
تو خود آهو چرا عشق تو گرگست ۹

ترا سال اندک و جوینده بسیار
تو بی غدر هوادارانت غدار ۱۰

ترا از خان و مان آواره کردند
مرا بی دختر و بی چاره کردند ۱۱

ترا از خویش خود بیگانه کردند
مرا بی دختر و بی خانه کردند ۱۲

ترا کردند بهواره ز شهرت
مرا کردند آواره ز بهرت ۱۳

صترا از شهر خود بیگانه کردند
مرا در شهر خود دیوانه کردندص ۱۴

مرا دیدار تو ایزد چو جان کرد
ابی جان زندگانی چون توان کرس ۱۵

مبادا در جهان از من نشانی
اگر بی تو بخواهم زندگانی ۱۶

پس آنگه سی جمازه ساخت راهی
بریشان گونه گونه ساز شاهی ۱۷

ببرد از بهر دختر هر چه بایست
یکایک آنچه شاهان را بشایست ۱۸

به یک هفته به مرو شاهجان شد
تن بیجان تو گفتی نزد چان شد ۱۹

چو ویس خسته دل را دید دایه
ز شادی گشت جانش نیک مایه ۲۰

میان خاک و خاکستر نشسته
شخوده لاله و سنبل گسسته ۲۱

به حال زار گریان بر جوانی
بریده دل ز جان و زندگانی ۲۲

شده نالان و گریان بر تن خویش
فگنده سر چو بوتیمار در پیش ۲۳

گهی خاک زمین بر سر همی بیخت
گهی خون مژه بر بر همی ریخت ۲۴

رخانش همچو تیغ زنگ خورده
به ناخن سربسر افگار کرده ۲۵

دلش تنگ آمده همچون دهانش
تنش لاغر شده همچون میانش ۲۶

چو دایه دید وی را زار و گریان
دلش بر آتش غم گشت بریان ۲۷

بدو گفت ای گرانمایه نیازی
چرا جان در تباهی میگدازی ۲۸

چه پردازی تن از خونی که جانست
چه ریزی آنکه جان را زو زیانست ۲۹

توی چشم سرم را روشنایی
توی با بخت نیکم آشنایی ۳۰

ترا جز نیکی و شادی نخواهم
هم از تو بر تو بیدادی نخواهم ۳۱

مکن ماها چنین با بخت مستیز
چو بستیزی بدین سان سخت مستیز ۳۲

که آید زین دریغ و زارواری
رخت را زشتی و تن را نزاری ۳۳

رتا در دست موبد داد مادر
پس آنگه از پست نامد برادر ۳۴

کنون در دست شاه کامرانی
مرو را همبر و جان و جهانی ۳۵

برو دل خوش کن و او را میازار
که نازارد شهان را هیچ هشیار ۳۶

اگر چه شاه و شهزدست ریرو
به چاه و فادشاهی نیست چون او ۳۷

در می گر چه از دستت فتادست
یکی گوهر خدایت باز دادست ۳۸

برادر گر نبودت پشت و یاور
پست پشت ایزد و اقبال یاور ۳۹

و گر پیوند ویرو با تو بشکست
جهانداریچنین با تو بپیوست ۴۰

فلک بستد ز تو یک سیب سیمین
به جای آن ترنجی داد زرین ۴۱

دری بست و دو در همبرش بگشاد
چراغی برد و شمعی باز بنهاد ۴۲

نکرد آن بد به جای تو زمانه
که جویی گریه را چندین بهانه ۴۳

نباید ناسپاسی کرد زین سان
که زود از از کار خودگردی پشیمان ۴۴

ترا امروز روز شاد خواریست
نه روز غمگینی و سو کواریست ۴۵

اگار فرمانبری بر خیزی از خاک
بپوشی خسروانی جامهء پاک ۴۶

نهی بر فرق مشکین تاخ زرین
بیارایی مه رخ را به پروین ۴۷

به قد از تخت سروی بر جهانی
به روی از کاخ باغی بشکفاکی ۴۸

ز گلگون رخ گل خوبی بیاری
به میگون لب می نوشی گساری ۴۹

به غمزه جان ستانی دل ربایی
به بوسه جان فزایی دل گشایی ۵۰

به شاب روزآوری از لاله گونروی
چو شب آری به روز از عنبرین موی ۵۱

دهی خورشید را از چهره تضویر
نهی بر جادوان از زلف زنجیر ۵۲

به خنده کم کنی مقدار شکر
به گیسو بشکنی بازار عنبر ۵۳

دل مردان کنی بر نیکوان سرد
رخ شیران کنی بر آهوان زرد ۵۴

اگر بر تن کنی پیرایهء خویش
چنین باشی که من گفتم و زین بیش ۵۵

تو در هر دل زخوبی گوهر آری
تو در هر جان ز خوشی شکر آری ۵۶

ز گوهر زیوری کن گوهرت را
ز پیکر جامه ای کن پیکرت را ۵۷

کجا خوبی بیارایده به گوهر
همان خوشی بفزاید به زیور ۵۸

جوانی داری و خوبی و شاهی
زون تر زین که تو داری چه خواهی ۵۹

مکن بر هکم یزدان ناپسندی
مده بی درد ما را دردمندی ۶۰

ز فریاد نترسد هکم یازدان
نگردد باز پس گردون گردان ۶۱

پس این فریاد بی معنی چه خوانی
ز چشم این اشک بیهوده چه رانی ۶۲

چو دایه کرد چندین پندها یاد
چه آن گفتار دایه بود و چه بار ۶۳

تو گفتی گوز بر گندی همی شاند
و یا در بادیه کشتی همی راند ۶۴

جوابش داد ویس ماه فیکر
که گفتار تو جون تخمی است بی بر ۶۵

دل من سیر گشت از بوی و از رنگ
نپوشم جامه ننشینم به او رنگ ۶۶

مرا جامه پلاس و تخت خاکست
ندیمم مویه و همراز باکست ۶۷

نه موبد بیند از من شادکامی
نه من بینم ز موبد نیکنامی ۶۸

چو با ویرو بدم خرمای بی خار
کنون خاری که خارما ناورم بار ۶۹

اگر شویم ز بهر کام باید
مرا بی کام بودن بهتر آید ۷۰

چو او را بود ناکامی بهفرجام
مبیند ایچ کس دیگر ز من کام ۷۱

دگر باره زبان بگشاد دایه
که بود اند سخن بسیار مایه ۷۲

بدو گفت ای چرغ و چشم مادر
سزد گر نالی از بهر برادر ۷۳

که بودت هم برادر هم دلارم
شما از یکدگر نایافته کام ۷۴

چه بدتر زانکه دو یار وفادار
به هم باشد سال و ماه بسیار ۷۵

به شادی روز و شب با هم نشینند
ولیکن کام دل از هم نبینند ۷۶

پس آنگه هر دو از هم دور مانند
رسیدن را به هم چاره ندانند ۷۷

دریغ این بود با حسرت آن
بماند جاودانی درد ایشان ۷۸

چنان مردی که باشد خارو درویش
ز ناگاهان یکی گنج آیدش پیش ۷۹

کند سستی و آن را بر ندارد
مر آن را برده و خورده شمارد ۸۰

چو باز آید نبیند گنج بر جای
بماند جاودان با حسرت و واری ۸۱

جکین بودست با تو حال ویرو
کنون بد گشت و تیره فال ویرو ۸۲

شد آن روز و شد آن هنگام فرخ
که بتوانست زد پیلی دو شه رخ ۸۳

به نادانی مکن تندی و مستیز
مرا فرمان بر و زین خاک بر خیز ۸۴

به آب گل سر و گیسو فرو شوی
پس از گنجورْ نیکوجامه ای جوی ۸۵

بپوش آن جامه بر اورنگ بنشین
به سر بر نه مرّصع تاج زرّین ۸۶

کجا ایدر زنان آیند نامی
هم از تخم بزرگان گرامی ۸۷

نخواهم کت بدین زاری ببینند
چنین با تو به خاک اندر نشینند ۸۸

هر آییند خرد دارّی و دانی
که تو امروز در شهر کسانی ۸۹

ز بهر مردم بیگانه صد کار
به نام و ننگ باید کرد ناچار ۹۰

بهین کاریست نام و ننگ جستن
زبان مردم بیگانه بستن ۹۱

هران کس کاو ترا بیند بدین حال
بگوید بر تو این گفتار در حال ۹۲

یکی بهره ز رعنایی شمارند
دگر بهره ز بدرایی شمارند ۹۳

گهی گویند نشکوهید ما را
ز بهر آنگه نپسندید ما را ۹۴

گهی گویاند او خود کیست باری
که ما را زو بیاید برد باری ۹۵

صواب آنست اگر تو هوشمندی
که ایشان را زبان بر خود ببندی ۹۶

هر آن کاو مردمان را خوار دارد
بدان کاو دشمن بسیار دارد ۹۷

هر آن کاو برمنش با شدبه گشی
نباشد عیش او را هیچ خوشی ۹۸

ترا گفتم مدار این عادت بد
ز بهر مردمان نز بهر موبد ۹۹

کجا بر چشم او زشت تو نیکوست
که او از جان و دل دارد ترا دوست ۱۰۰

چو بشنید این سخن ویس دلارم
به دل باز آمد او را لختی آرام ۱۰۱

خوش آمد در دلش گفتار دایه
نجست از هیچ رو آزاد دایه ۱۰۲

همانگاه از میان خاک بر خاست
تن سیمین بشست و پس بیاراست ۱۰۳

همی پیراست دایه روی و مویش
همی گسترد بروی رنگ و بویش ۱۰۴

دو چشم ویس بر پیرایه گریان
ز غم بر خویشتن چون ماه پیچان ۱۰۵

همی گفت آه از بخت نگونسار
گه یکباره ز من گشتست بیزار ۱۰۶

چه پران مرغ و چه باد هوایی
دهد هر یک به درد من گوایی ۱۰۷

ببخشانید هر دم بر غربیان
برند از بهر بیماران طابیان ۱۰۸

ببخشانید بر چون من غریبی
بیاریدم چو من خواهم طبیبی ۱۰۹

منم از خان و مان خویش برده
غریب و زان و بر دل تیر خورده ۱۱۰

ز شایسته رفیقان دور گشته
ز یکدل دوستان مهجور گشته ۱۱۱

به درد مادر و فرخ برادر
تنم در موج دریا دل بر آذر ۱۱۲

جهان با من به کین و بخت بستیز
فلک بس تند با من دهر بس تیز ۱۱۳

قصا بارید بر من سیل بیداد
قدر آهیخت بر من تیغ فولاد ۱۱۴

اگر بودی به گیتی داد و داور
مرا بودی گیا و ریگ یاور ۱۱۵

چو دایه ماه خوبان را بیاراست
بنفشه بر گل خیری بپیراست ۱۱۶

ز پیشانیش تابان تیر و ناهید
زر خسارش فروزان ماه و خورشید ۱۱۷

چو بهرام ستمگر چشم جادوش
چو کیوان بد آیین زلف هندوش ۱۱۸

لبان چون مشتری فرخنده کردار
همه ساله شکر بار و گهی بار ۱۱۹

صدو گیسو در برافگنده کمندش
پری در زیر آن هر دو پرندشص ۱۲۰

دو زلفش مشک و رخ کافور و شنگرف
چو زاغی او فتاده کشته بر برف ۱۲۱

رخانش هست گفتی تودهء گل
لبانش هست گفتی قطرهء مل ۱۲۲

چه بالا و چه پهنا زان سمن بر
سرا پا هر دو چون دو یار در خور ۱۲۳

دو رانش گرد و آگنده دو بازو
درخت دلربایی گشته هر دو ۱۲۴

بریشان شاخها از نقرهء ناب
و لیکن شاخها را میوه عناب ۱۲۵

دهان چون غنیچهء گل نا شکفته
بدو در سی و دو لولو نهفته ۱۲۶

به سان سی و دو گوهر در فشان
نهان در زیر دو لعل بدخشان ۱۲۷

نشسته همچو ماهی با روان بود
چو بر می خاستی سرو روان بود ۱۲۸

خرد در روی او خیره بماندی
ندانستی که آن بت را چه خواندی ۱۲۹

ندیدی هیچ بت چون او بی آهو
بلند و چابک و شیرین و نیکو ۱۳۰

به خوبی همچو بخت و کامرانی
ز خوشی همچو جان و زندگانی ۱۳۱

ز بس زیور چو باغ نوبهاری
ز بس گوهر چو گنج شاهواری ۱۳۲

اگر فرزانه آن بت را بدیدی
چو دیوانه به تن جانه دریدی ۱۳۳

وگر رصوان بر آن بت بر گذشتی
به چشمش روی حوران زشت گشتی ۱۳۴

ور آن بت مرده را آواز دادی
به خاک اندر جوابش باز دادی ۱۳۵

و گر رخ را در آب شور شستی
ز پیرامنش نی شکر برستی ۱۳۶

و گر بر کهربا لب را بسودی
به ساعت کهربا یاقوت بودی ۱۳۷

چنین بود آن نگار سرو بالا
چنین بود آن بت حورشید سیما ۱۳۸

بتان جین و مهرویان بربر
به پیشش همچو پیش ماه اختر ۱۳۹

رخش تابنده بر اورنگ زرین
میان نقش روم و پیکر چین ۱۴۰

چو ماهی در چمن گاه بهران
ستاره گرد ماه اندر مزاران ۱۴۱

که داند کرد یک یک در سخن یار
که شاهنشاه وی را چه فرستاد ۱۴۲

ز تخت جامها و درج گوهر
ز طبل عطرها و جام زیور ۱۴۳

ز چینی و ز رومی ماه رویان
همه کافور رویان مشک مویان ۱۴۴

یکایک چون گوزن رودباری
ندیده روی شیر مرغزاری ۱۴۵

بخوبی همچو طاو و سان گرازان
بدیشان نارسیده چنگ بازان ۱۴۶

نشسته ویس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت ۱۴۷

نیستان گشته پیش او شبستان
چو سروستان زده پیش گلستان ۱۴۸

جهان زو شاد و او از مهر غمگین
به گوشش آفرین مانند نفرین ۱۴۹

یکی هفته به شادی شاه موبد
گهی می خورد و گه چوگان همی زد ۱۵۰

وزان پس رفت یک هفته به نخچیر
نیامد از کمانش بر زمین تیر ۱۵۱

نه روز باده خوردن سیم و زر ماند
نه روز صید کردن جانور ماند ۱۵۲

چو چوگان زد به پیروزی چنان زد
که گویش از زمین بر آسمان زد ۱۵۳

کف دستش همی بوسید چوگان
سم اسپش همی بوسید میدان ۱۵۴

چو باده خورد با مردم چنان خورد
که دریک روز دخل یک جهان خورد ۱۵۵

کف دستش چو ابری بود باران
به ابراندر قدح چون برق رخشان ۱۵۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۶
کانال گوهرین در ایتا
۵۸۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:رسیدن شاه موبد به مرو با ویس و جشن عروسى
گوهر بعدی:اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.