هوش مصنوعی: این متن یک شعر عاشقانه و غنایی است که روایتگر درد و رنج عشق رامین به ویس است. در این شعر، رامین از عشق بی‌پاسخ خود به ویس می‌گوید و از درد فراق و ناکامی‌هایش شکایت می‌کند. او از دایه می‌خواهد که پیامش را به ویس برساند و در نهایت، دایه تحت تأثیر احساسات رامین قرار می‌گیرد و قول می‌دهد که به او کمک کند.
رده سنی: 16+ متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده و احساسات عمیق است که ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی کلاسیک ممکن است برای سنین پایین‌تر چالش‌برانگیز باشد.

بغایت رسیدن عشق رامین بر ویس

چو بر رمین بیدل کار شد سخت
به عشق اندر مرورا خوار شد بخت ۱

همچنین جای بیانبوه جستی
که بنشستی به تنهایی گرستی ۲

به شب پهلو سوی بستر نبودی
همه شب تا به روز اختر شمردی ۳

به روز از هیچ گونه نارمیدی
چو گور و آهن از مردم رمیدی ۴

ز بس کاو قد دجبر کردی
کجا سروی بدیدی سجده بردی ۵

به باغ اندر گل صد برگ جستی
به یادروی او بر گل گرستی ۶

بنفشه برچدی هر بامدادی
به یاد زلف او بر دل نهادی ۷

ز بیم ناشکیبی می نخوردی
که یکباره قرارش می ببردی ۸

همیشه مونسش طنبور بودی
ندیمش عاشق مهجور بودی ۹

صبههر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یادر گفتیص ۱۰

چو باد حسرت از دل بر کشیدی
به نیسان باد دی ماهی دمیدی ۱۱

به ناله دل چنان از تن بکندی
که بلبل را ز شاخ اندر فگندی ۱۲

به گونه اشک خون چندان براندی
که از خون پای او در گل بماندی ۱۳

به چشمش روز روش تار بودی
به زیرش خز و دیبا خار بودی ۱۴

بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی کس که بیماریت از چیست ۱۵

چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهر دلنوازان ۱۶

به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود گرده شادمانی ۱۷

ز گریه جامه خون آلود گشته
ز ناله روی زراندود گشته ۱۸

ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانسان بریده ۱۹

خیال دوست در دیده بمانده
ز چشمش خواب نوشین را برانده ۲۰

به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته ۲۱

ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش ۲۲

گهی قرعه زدی بر نام یارش
که با او چون بود فرجام کارش ۲۳

گهی در باغ شاهنشاه رفتی
ز هر سروی گرا بر خود گرفتی ۲۴

همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر کام دشمن ۲۵

چو ویس ایدر بود با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بضویید ۲۶

گهی با بلبلان پیگار کردی
بدیشان سرزنش بسیار کردی ۲۷

همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد ۲۸

شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و کوارید ۲۹

شما را ار هزاران گونه باغست
مرا بر دل هزاران گونه داغست ۳۰

شما را بخت جفت و باغ دادست
مرا در عشق درد و داغ دادست ۳۱

شما را ناله پیش یار باشد
چرا بساید که ناله زار باشد ۳۲

مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
که یارم نیست از درد من آگاه ۳۳

چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دلپر از داغ ۳۴

قصا را دایه پیش آمد یکی روز
چنو گردان در آن باغ دل فروز ۳۵

چو رامین دایه را دید اندر آن جای
چو چان اندر خور و چون دیده دورای ۳۶

ز شادی خون ز رخسارش بجوشید
رخش گفتی ز لاله جامه پوشید ۳۷

ز شرم دایه رویش گشت پر خوی
بسان در فشانده بر سر می ۳۸

گل ار چه سخت نیکو بود و بربار
رخ رامین نکوتر بود صد بار ۳۹

هنوزش بود سیمین دو بناگوش
نگشته سیمش از سنبل سیه پوش ۴۰

هنوزش بود کافروی زنخدان
دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان ۴۱

هنوزش بود پشت لب چو ملحم
لبش چون انگبین و بارده درهم ۴۲

هنوزش بود خنده همچو شکر
وزان شکر فروبارنده گوهر ۴۳

بهبالا همچو شمشاد روان بود
ولیکن بار شمشاد ارغوان بود ۴۴

به پیکر همچو ماه جانور بود
ولیکن با کلاه و با کمر بود ۴۵

قبا بروی نکوتر بود صد بار
که نقش چینیان بر بتّ فرخار ۴۶

کلاه او را نکوتر بود بر سرا
که شاهان جهان را بر سر افسر ۴۷

به گوهر تا به آدم نامور شاه
به پیکر در زمانه سیمبر ماه ۴۸

به دیدار آفت جان خردمند
به آفت جان هر کس آرزومند ۴۹

هم از خوبی هم از کضور خدایی
سزا بروی دو گونه پادشایی ۵۰

برادر بود موبد را و فرزند
ولیکن ماه را شاه و خداوند ۵۱

چو چشمش دید جادو گشت خستو
که بهتر زین نباشد هیچ جادو ۵۲

چو رویش دید رزوان داد اقرار
که بر حوران جزین کس نیست سالار ۵۳

چنین رویی بدین زیب و بدین نام
ز مهر ویس بی دل بود و بی کام ۵۴

چو تنها دایه را در بوستان دید
تو گفتی روی بخت جاودان دید ۵۵

نمازش برد و بسیار آفرین کرد
مرد را نیز دایه همچنین کرد ۵۶

پرسیدند چون دو مهربان یار
بخوشی یکدگر را مهربانوار ۵۷

پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به مرز سوسی آزاد رفتند ۵۸

ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ریش دل را گشت مرهم ۵۹

بدو گفت ای مرا از جان فزونتر
منم پیش تو از برده زبون تر ۶۰

تو شیرینی و گفتار تو شیرین
تو نوشینی و دیدار تو نوشین ۶۱

ترا از بخت خواهم روشنایی
مرا با بخت نیکت آشنایی ۶۲

مرا تو مادری ویسه خداوند
به جان وی خورم هنواره سوگند ۶۳

چنو خورشید چهر و ماه پیکر
چنو بانوژاد و شاهگوهر ۶۴

نبود اندر جهان و هم نباشد
کرا او جفت باشد غم نباشد ۶۵

بدان زادست پنداری ز مادر
که آتش بر کشد از گفت کضور ۶۶

به خاصه زین دل بدبخت رامین
که آتشگاه خرداد است و برزین ۶۷

اگر چه من همی سوزم ز بیدار
دل او بر چنین آتش مسوزاد ۶۸

وگر چه بخت با من خورد زنهار
مرو را بخت فرخ باد و بیدار ۶۹

همی گویم چو از عشقش بنالم
مبادا حال او هر گز چو حالم ۷۰

همی گویم چو از مهرش بسوزم
مبادا روز او هرگز چو روزم ۷۱

به هر دردی که من بنیم ز مهرش
کنم صد آفرین بر خوب چهرش ۷۲

چنین خواهم که باشد جاودانی
مرا زو رنج و او را شادمانی ۷۳

خوش آمد دایه را گفتار رامین
ز بیجاده پدید آورد پروین ۷۴

به خنده گفت راما جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی ۷۵

درود و تن درستی مر ترا باد
مباد از بخت بر جان تو بیداد ۷۶

به فرّت من درست و شادکامم
به کامت نیک بخت و نیکنامم ۷۷

همیدون دخترم روشن حور و ماه
که بسته باد بر وی چشم بدخواه ۷۸

چو رویش باد نیکو ماه و سالش
چو مویش باد پیچان بدسگالش ۷۹

همه گفتار تو دیدم بی آهو
چو دیدار تو جان افزای و نیکو ۸۰

جز آن کاو مر ترا بدبخت کردست
که بربیداد تو دل سخت کردست ۸۱

ندارم از تو این گفتار باور
که او بر تو نه شاهست و نه داور ۸۲

دگرباره جوابش داد رامین
که چون عاشق نباشد هیچ مسکین ۸۳

دل او را دشمنی باشد ز خانه
بر او جویانده هر روزی بهانه ۸۴

گهی نالد به درد و حسرت دوست
گهی گرید به داغ فرقت دوست ۸۵

به دست عشق گر چه زار گردد
ز بهر او ز جان بیزار گردد ۸۶

صو گر چه زاو بلا بسیار بیند
ز دیگر کامها او را گزیندص ۸۷

دو چشم مرد را از کام نایاب
گاهی بی خواب دارد گاه با آب ۸۸

همی آن چیز جوید کش نیابد
وزآن چیزی که یابد سر بتابد ۸۹

بلای عشق را بر تن گمارد
پس آنگه درد را شادی شمارد ۹۰

اگر با عشق بودی مرد را خواب
چه عشق دوست بودی چه می ناب ۹۱

کجا خویشی با تلخیش یارست
چنانکش خرمی جفت خمارست ۹۲

چه عاشق باشد اندر عشق مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست ۹۳

به عشق اندر چو مست آشفته باشد
ز ناخفتش بسان خفته باشد ۹۴

خرد باشد که زشت از خوب داند
چو مهر آید خرد در دل نماند ۹۵

ستنبه دیو بر وی زود دارد
همیشه چشم او را کور دارد ۹۶

خرد با مهر هرگز چون بسازد
که آن چون می همی این را بتازد ۹۷

نفرماید خرد آن را گزیدن
کزو آید همی پرده دریدن ۹۸

مرا از عشق شد پرده دریده
شکیب از دل خرد از تن بریده ۹۹

بر آمد ناگهان یک روز بادی
مرا بننود روی حور زادی ۱۰۰

چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر
چو ماهم کرد دور از خواب واز خور ۱۰۱

دو چشمم تا بهشتی دید خرم
دلم چون دوزخی افتاد در غم ۱۰۲

نه بادی بود گفتی آفتی بود
مرا ناگاه روی فتنه بننود ۱۰۳

مرا در کودکی تو پروریدی
وزان پس مرمرا بسیار دیدی ۱۰۴

ندیدی حال من هرگز بدین سان
ز درد دل نه باجان و نه بی جان ۱۰۵

تو گویی شیر من روباه گشست
از این سخنی و کوهم کاه گشست ۱۰۶

تنم دیگر شدست و گونه دیگر
یکی مویست پنداری یکی زر ۱۰۷

مژه بر چشم من گشست مسمار
همیدون موی بر اندام من مار ۱۰۸

اگر روزی کنم با دوستان بزم
تو گویی می کنم با دشمان رزم ۱۰۹

گه رامش چنان دلتنگ و زارم
که گویی با بلا در کارزارم ۱۱۰

اگر گردم به رامش در گلستان
به گمره گشته مانم در بیابان ۱۱۱

به شب در بستر و بالین دیبا
تو گویی غرقه ام در ژرف دریا ۱۱۲

به روز اندر میان غمگساران
چو گویم پیش چوگان سواران ۱۱۳

به شبگیران چنان نالم به زاری
که بلبل بر گلان نوبهاری ۱۱۴

سحرگاهان چنان گریم به تیمار
که ابر دی مهی بر شخّ کهسار ۱۱۵

بیاریدست از آن دو چشم دلگیر
مرا بر دل هزاران ناوکی تیر ۱۱۶

بیفتادست از دو زلف دلبند
مرا بر دل هزاران گونه گون بند ۱۱۷

به گور خسته مانم در بیابان
به دل بر خرده زهر آلوده پیکان ۱۱۸

به شیر تند مانم پوی پویان
خورشان بچهء گمگشته چویان ۱۱۹

به طفل خرد مانم دل شکسته
هم از مادر هم از دایه گسته ۱۲۰

به شاخ مردم مانم نغز رسته
قصای آسمان او راشکسته ۱۲۱

کنون از تو همی زنهار خواهم
جوانمردیت را من یار خواهم ۱۲۲

صمرا زین آتش سوزنده برهان
ز جنگ شیر مردم خوار بستانص ۱۲۳

جوانمردی چنان کت هست بنمای
بر این فرزند بیچاره ببخشای ۱۲۴

ببژشاید دلتء بیگانگان را
همان رحمآورد دیوانگان را ۱۲۵

تو چونان دان که من بیگانه ای ام
ویا از بیهشی دیوانه ای ام ۱۲۶

به هر حالی به بخشایش سزایم
که چونین در دم سرخ اژدهایم ۱۲۷

تو نیز از مردمی بر من ببخشای
به نیکی در دلت مهرم بیفزای ۱۲۸

پیام من بگو سرو روان را
بت گویا و ماه باروان را ۱۲۹

صپری دیدار خورشید زمین را
شکر گفتار حور راستین راص ۱۳۰

سیه زلفین بت یاقوت لب را
بهار خرمی باغ طرب را ۱۳۱

بگو ای از نگویی آفریده
به ناز و شادکامی پروریده ۱۳۲

ترا حوبان به خوبی مهر داده
بتان پیش تو سر بر خط نهاده ۱۳۳

سپاه جادوان از تو رمیده
نگار چینیان از تو شمیده ۱۳۴

دو هفته ماه پیشت سجده برده
فروغ خویش رویت را سپرده ۱۳۵

رخانت خسروان را بنده کرده
لبانت مردگان را زنده کرده ۱۳۶

بت بربر ز رویات خوار گشته
همان بتگر ز بت بیزار گشته ۱۳۷

گدازان شد تنم از بیم و امید
چو برف کوهسار از تاب خورشید ۱۳۸

دلم افتاد در مهرت به ناکام
شنابان همچو گوری مانده در دلم ۱۳۹

خرد آواره گشته هوش رفته
دل اندر تن نه بیدار و نه خفته ۱۴۰

نه زاسایش دارم نه از رنج
ناز رامش به دل شادم نه از گنج ۱۴۱

نه با یاران به میدان اسپ تازم
نه چوگان گیرم و نه گوی بازم ۱۴۲

نه یوزان را سوی گوران دوانم
نه بازان را سوی کبگان پرانم ۱۴۳

نه می گیرم نه با خوبان نشینم
نه جز وی در جهان کس را گزینم ۱۴۴

نه یک ساعت ز درد آزاد باشم
نه یک روزی به چیزی شاد باشم ۱۴۵

به خانء خویش در چونین اسیرم
نبینم دوستدار و دستگیرم ۱۴۶

به شب تا روز پیچان و نوانم
چو ماری چوب خورده در میانم ۱۴۷

تنم درمان ز گفتار تو یابد
دلم دارو ز دیدار تو یابد ۱۴۸

من آنگه باز یابم صبر و هوشم
که خوش گفتار تو آید به گوشم ۱۴۹

اگر چه سال و مه از تو به دردم
چنین با اشک سرخ و روی زردم ۱۵۰

مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
وگرچه جان من زوگشت رنجان ۱۵۱

نخواهم بی هوایت زندگانی
نجویم بی وفایت شادمانی ۱۵۲

اگر جانم ز مهرت سیر گردد
به سر بر موی من شمشیر گردد ۱۵۳

همی دانم که تا من زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم ۱۵۴

سپیدی روزم از روی تو باشد
سیاهی شب هم از موی تو باشد ۱۵۵

رخ رنگینت باشد نوبهارم
لب نوشیند باشد غمگسارم ۱۵۶

ز رخسار تو تابد آفتابم
ز گیسوی تو بوید مشک نابم ۱۵۷

ز اندام تو باشد یاسمینم
ز گفتار تو باشد آفرینم ۱۵۸

بهشت جاودان آن روز بینم
که آن رخسار جان افروز بینم ۱۵۹

ز دولت کام خود آنگه یابم
که با پیوند رویت راه یابم ۱۶۰

ز یزدان این خواهم شب و روز
که گردد بختم از روی تو فیروز ۱۶۱

دلت بر من نماید مهربانی
نجوید سر کشی و بد گمانی ۱۶۲

صاگر کین وروز و با من ستیزد
به جان من که خون من بریزدص ۱۶۳

چه باید ریختن خون جوانی
که هر گز بر تو نامد زو زیانی ۱۶۴

زبس کاو بر تو دارد مهربانی
تو او را خویشتری از زندگانی ۱۶۵

ببرد دل ز جان وز تو نبود
به دیده خاک پایت را بخرد ۱۶۶

ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار
ازیرا کش تو بردی دل به آزار ۱۶۷

اگر خوبی کنی تن پیش دارد
وگرنه بر سر دل جان سپارد ۱۶۸

چو بشنید این سخنها دایه پیر
تو گفتی خورد بر دل ناو کی تیع ۱۶۹

نهانی دلش بر رامین ببخضود
ولیکن آشکارا هیچ نننود ۱۷۰

مرو را گفت راما نیکناما
نگردد همچو نامت ویس راما ۱۷۱

نگر تا تو نداری هر گز امید
که تابد بر تو آن تابنده خورشید ۱۷۲

نگر تا تو نپنداری که دستان
بکار آیدت با آن سرو بستان ۱۷۳

نگر تا در دلت ناید که نیرو
توانی کرد با فرزندی شهرو ۱۷۴

ترا آن به که دل وی نبندی
کزین دلبندی آید مستمندی ۱۷۵

نپیمایی به دل راه تباهی
کزو رسته نیامدء هیچ راهی ۱۷۶

خردمندی و شرم و دانش و رای
به کار آید روان را در چنین جای ۱۷۷

که زشت از خوب و نیک از بدبدانی
به دل کاری سگالی کش توانی ۱۷۸

کاگر تو آسمان را در نوردی
و گر دریا بینباری به مردی ۱۷۹

میان بادیه جیهون برانی
ز روی سنگ لاله بشکفانی ۱۸۰

جهانی دیگر از گوهر بر آری
زمینش بر سر مویی بداری ۱۸۱

ابا این جادوی و نیک دانی
به کار ویس هم خیره بمانی ۱۸۲

به مهرت ویسه آنگه سر در آرد
که شاخ ارغوان خرما برآرد ۱۸۳

سزد گردل ز پیوندش بتابی
که او ماهست پیوندش نیابی ۱۸۴

که یارد گفتن این گفتار با وی
که یارد جستن این آزاد با وی ۱۸۵

مدانی کاو چگونه خویش کامست
ز خوی خود چگونه دیر رامست ۱۸۶

اگر من زهرهء صد شیر دارم
پیامت پیش او گفتن نیارم ۱۸۷

هر آیینه تو نپسندی که در من
به زشتی راه یابد گفت دشمن ۱۸۸

تو خود دانی که ویس امروز چونست
به خوبی از همه خوبان فزونست ۱۸۹

هر آن گه کاین سژن با وی بگویم
به رسوایی بریزد آب رویم ۱۹۰

چنانست او میان ویس دختان
که خسرو در میان نیک بختان ۱۹۱

منش بر آسمان دارد به گشّی
و با مردم نیامیزد به خوشی ۱۹۲

همش در تخمه پرمایه ست گوهر
همش در گنج شهوارست جوهر ۱۹۳

بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
بدین جوهر ز مردم بی نیازست ۱۹۴

نه از کار بزرگ آید نهیبش
نه از گنج گران آید فریبش ۱۹۵

کنون ژود دلش لشتی مستمندست
نه تنهایی و بی شهری نژندست ۱۹۶

ز خان و مان و شهر خویش دورست
هم از رامست هم از مردم نفورست ۱۹۷

گهی آب از مژه بارد گهی خون
گهی از بخت نالد گه ز گردون ۱۹۸

چو یاد آرد ز مادر وز برادر
بجوشد همچو عود تر بر آذر ۱۹۹

کند نفرین بر آن سال و مه شوم
که دوری دادش از آرام و از بوم ۲۰۰

بدین سان بانوی جمشید گوهر
به خوبی نامدار هفت کضور ۲۰۱

بهلاله خواسته مادر ز یازدانش
بپرورده میان ناز و فرمانش ۲۰۲

کنون پر درد و پر تیمار و نالان
ز همزادان بریده وز همالان ۲۰۳

به پیش وی که یارد برد نامت
که یارد گفتن این یافه پیمان ۲۰۴

مرا این کار بیهوده مفرمای
که سر گز نداند رفت چون پای ۲۰۵

سبانم گر فزون از قطر میغست
زبانی این سخن گفتن دریغست ۲۰۶

چو بشنید این سخن رامین بیدل
ز آب دیده کردش خاک را گل ۲۰۷

ز سختی گریه اندر برش بشکست
شکنج گریه گفتارش فرو بستت ۲۰۸

هم از گریه بماند و هم از گفتار
بران بخشان کاو باشد چنین زار ۲۰۹

به مغزش بر شد از دل آتش مهر
دمیدش زعفران از لاله گون چهر ۲۱۰

چو یک ساعت زبانش بود بسته
دل اندر بر شکسته دم گسسته ۲۱۱

دگر باره سخنها گفت زیبا
ز دردی سخن و حالی ناشکیبا ۲۱۲

بسی زاری و لابه کرد و خواهش
نیامد در ستیز دایه کاهش ۲۱۳

چو رامین بیش کردی زارواری
ازو بیش آمدی نومیدواری ۲۱۴

به فرجام اندرو آویخت رامین
برو ریزان ز دیده اشک خونین ۲۱۵

همی گفت ای انوشین دایه زنهار
مکن جان مرا یکباره آوار ۲۱۶

مبر امیدم از جان و جوانی
مکن چون زهر بر من زندگانی ۲۱۷

توی از دوستان پشت و پناهم
توی فریادجوی و چاره خواهم ۲۱۸

چه بشاد گر کنی مردم ستانی
مرا از چنگ بدبختی رهانی ۲۱۹

در بسته ز پیشم بر گشایی
به روی ویسه ام راهی نمایی ۲۲۰

گر اکنون از تو نومیدی پذیرم
به مرگ ناگهان پیشت بمیرم ۲۲۱

مکن بی چرم را در چاه مفگن
نمک بر سوخته کمتر پراگن ۲۲۲

ترا بنده شدستم بنده بپذیر
وزین سختی یکی ره دست من گیر ۲۲۳

توی در مان دردم در جهان بس
درین بیچارگی فریاد من رس ۲۲۴

بجز تو در جهان کس را ندانم
که با او راز خود گفتن توانم ۲۲۵

پیام من بگو با آن سمنبر
بهانه بیش ازین پیشم میاور ۲۲۶

بچاره آسیا سازند بر باد
بر آرند از میان رود بنیاد ۲۲۷

به زیر آرند مرغان را زگردون
ز دریا ماهیان آرند بیرون ۲۲۸

به دام آرند شیران ژیان را
به بند آرند پیلان دمان را ۲۲۹

برون آرند ماران را ز سوراخ
به افسونها کنندش رام گستاخ ۲۳۰

تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی
همیدون چاره ها کردن توانی ۲۳۱

سژن دانی بسی هنگام گفتار
هنر داری بسی در وقت کردار ۲۳۲

سخن را با هنر نیکو بپیوند
وزیشان هر دو برنه ویس را بند ۲۳۳

اگر نه بخت من بودی نکورای
ترا پیشم نیاوردی دراین جای ۲۳۴

چنان چون تو مرا یاری درین کار
خدا بادا به هر کاری ترا یار ۲۳۵

بگفت این و پس او را تنگ در بر
کشید و داد بوسی چند بر سر ۲۳۶

وزان پس داد بوسش برلب و روی
بیامد دیو و رفت اندر دلش کاشت ۲۳۷

چو بر زن کام دل راندی یکی بار
چنان دان کش نهادی بر سر اپسار ۲۳۸

چو رامین از کنار دایه بر خاست
دل دایه به تیمارش بیارست ۲۳۹

دریده شد همنانگه پردهء شرم
شد آن گفتار سردش درزمان گرم ۲۴۰

بدو گفت ای فریبنده سخن گوی
ببردی از همه کس در سخن گوی ۲۴۱

دلت از هر کسی جویای کامست
ترا هر زن که بینی ویس نامست ۲۴۲

مرا تو دوست بودی دل افروز
ولیکن دوستر گشتم از امروز ۲۴۳

گسسته شد میان ما بهانه
که شد تیر هوا سوی نشانه ۲۴۴

ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای
که از فرمانت بیرون ناورم پای ۲۴۵

کنم بخت ترا بر ویس پیروز
ستانم داد مهرت زان دل افروز ۲۴۶

چو بشنید این سخن دلخسته رامین
بدو گفت ای مرا رویش جهان بین ۲۴۷

ترا زین پس نگر تا چون پرستم
به پیشت جان به خدمت چون فرستم ۲۴۸

همی بینی که پیچان همچو مارم
چگونه صعب و آشفته ست کارم ۲۴۹

به شب گویم نماند زنده تا بام
جو بام آید ندارم طمع تا شام ۲۵۰

بدان مانم که در دریا نشنید
ز دریا باد و موج سخت بیند ۲۵۱

نگر تا او زمانه چون گذارد
که یک ساعت امید جان ندارد ۲۵۲

من از تیمار ویسه همچنانم
شبان از روز و از شب ندانم ۲۵۳

کنون امید در کار تو بستم
مگر گیری درین آسیب دستم ۲۵۴

چو از تو این نوازشها شنیدم
تو دادی بند شادی را کلیدم ۲۵۵

جوانمردی بکار آرد به کردار
که بی کردار ناخوبست گفتار ۲۵۶

بگو تا روی فرخ کی نمایی
بدیدارم دگر باره کی آیی ۲۵۷

کجا من روز و ساعت می شمارم
همیشه دیدنت را چشم دارم ۲۵۸

همی تا شادمانت باز بینم
بر آتش خسپم و بر وی نشینم ۲۵۹

به دیدارت چنان باشد شتابم
که یک ساعت قرار تن نیابم ۲۶۰

چو آشفته نمانم بر یکی رای
چو دیوانه نپایم بر یکی جای ۲۶۱

بخنده گفت جادو کیش دایه
تو هستی در سخن بسیار مایه ۲۶۲

بدین گفتار نغز و لابه چون نوش
به مغز بیهشان باز آوری هوش ۲۶۳

دلم را تو بدین گفتار خستی
چو جانم را بدین زنهار بستی ۲۶۴

ز جان خویش بندی بر گشادی
بیاوردی و بر جانم نهادی ۲۶۵

نگر تا هیچ گونه غم نداری
کزین اندوهت آید رستگاری ۲۶۶

تو خود بینی که کامت چون بر آرم
به نیکی روی کارت چون نگارم ۲۶۷

ترا بر اسپ تازی چون نشانم
به چشم دشمنان بر چون دوانم ۲۶۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۴
کانال گوهرین در ایتا
۷۳۶
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:اندر بستن دایه مر شاه موبد را بر ویس
گوهر بعدی:فریفتان دایه ویس را به جهت رامین
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.