هوش مصنوعی:
این متن بخشی از داستان عاشقانه ویس و رامین است که در آن شاه مرو به ویس شک میکند و از او میخواهد سوگند بخورد که با رامین رابطهای ندارد. ویس با زیرکی و با کمک رامین و دایهاش از مرو فرار میکنند و به بیابان میروند. در راه به خانه بهروز، دوست رامین، میرسند و در آنجا پنهان میشوند. در این بخش، عشق و وفاداری ویس و رامین، شک و تردید شاه مرو، و فرار آنها به تصویر کشیده شده است.
رده سنی:
16+
این متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، روابط عاطفی عمیق، و لحظات پرتنش است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان شعر کلاسیک و مفاهیم فلسفی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
سرزنش کردن موبد ویس را
چو در مرو گزین شد شاه شاهان
دلش خرم به روی ماه ماهان ۱
ز روی ویس بودی آفتابش
ز موی ویس بودی مشک نابش ۲
نشسته شاد روزی با دلارام
سخن گفت از هوای ویس با رام ۳
که بنشستی به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین ۴
اگر رامین نبودی غمگسارت
نبودی نیم روز آنجا قرارت ۵
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر ۶
گهی گویی که با تو بود ویرو
کنی دیدار ویرو بر من آهو ۷
گهی گویی که با تو بود رامین
چرا بر من زنی بیغاره چندین ۸
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند ۹
اگر چه دزد را دزدی بود کار
دروغش نیز هم گویند بسیار ۱۰
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیر گانست ۱۱
نداند کار جز نخچیر کردن
نشستن با بزرگان باده خوردن ۱۲
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است ۱۳
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر ۱۴
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانی خوشترین کام ۱۵
جوانی ایزد از مینو سرشتست
مرو را بوی چون بوی بهشتست ۱۶
چو رامین آمد اندر کضور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه ۱۷
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادی و به تدبیر ۱۸
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر ۱۹
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
به زیر دوستی بودش خطایی ۲۰
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
کند، دارد به دل در بد گمانی ۲۱
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردی چو تو بی باک باشد ۲۲
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
دل رامین سزای آفرینست ۲۳
بدین پیمان توانی حورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند ۲۴
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد ۲۵
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند ۲۶
چرا ترسم ز ناکرده گناهی
به سوگندان نمایم خوب راهی ۲۷
نپیچد جرم ناکرده روانی
نگندد سیر ناخورده دهانی ۲۸
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بی گنه سوگند آسان ۲۹
چو در زیرش نباشد ناصوابی
چه سوگندی خوری چه سرد آبی ۳۰
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کی خود جزین در خورچه باشد ۳۱
بخور سوگند وز تهمت برستی
روان را از ملامتا بشستی ۳۲
کنون من آتشی روشن فروزم
برو بسیار مشک و عود سوزد ۳۳
تو آنجا پیش دینداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محکم ۳۴
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
روان را از گنه پاکیزه کردی ۳۵
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد ۳۶
ازین پس تو مرا جان و جهانی
برابر دارمت با زندگانی ۳۷
چو پیدا گردد از تو پرسایی
ترا بخشم سراسر پادشایی ۳۸
چه باشد خرشید زان پادشایی
که بپسندد مرو را پارسایی ۳۹
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و حویشتن را پاک دید کن ۴۰
همی تا به من بربد گمانی
از آن در مر ترا باشد زیانی ۴۱
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسی نیکوتر از نابوده گفتن ۴۲
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را ۴۳
به آتشگاه چیزی بی کران داد
که نتوان کرد آن را سربسر یاد ۴۴
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
زمین و آسیا و باغ بسیار ۴۵
گزیده مادیانان تگاور
همیدون گوسفند و گاو بی مر ۴۶
ز آتشگاه لختی آتش آورد
به میدان آتشی چون کوه بر کرد ۴۷
بسی از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد ۴۸
ز میدان آتش سوزان بر آمد
که با گردون گردان همبر آمد ۴۹
چو زرّین گنبدی بر چرم یازان
شده لرزان و زرّش پاک ریزان ۵۰
به سان دلبری در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم ۵۱
چو روز وصلت او را روشنایی
هنو سوزنده چون روز جدایی ۵۲
ز چهره نور در گیتی فگنده
ز نورش باز تاریکی رمنده ۵۳
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد ۵۴
چو از میدان برآمد آتش شاه
همی سود از بلندی سرش با ماه ۵۵
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشی یازان به پروین ۵۶
بزرگان خراسان ایستاده
سراسر روی زی آتش نهاده ۵۷
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه ۵۸
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد ۵۹
که آتش چون بلند افروخت مارا
بدین آتش بخواهد سوخت مارا ۶۰
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
بسوزانیم او را هم به آذر ۶۱
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
به شیرینی سخنها گفت چون قند ۶۲
مرو را نیز دام خود نهادم
نه آن بودم که در دام او فتادم ۶۳
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند ۶۴
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان ۶۵
کنون در پاش شهری و سپاهی
ز من خواهد ننودن بی گناهی ۶۶
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن ۶۷
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند ۶۸
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستی در دل بماند ۶۹
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
وزین آتش مرا چاره چه جویی ۷۰
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست ۷۱
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
نگر در کار ما چاره چه سازی ۷۲
کجا در جای چونین چاره بهتر
که در جای دگر مردی و لشکر ۷۳
جوابش داد رنگ آمیز دایه
نیفتادست کار خوار مایه ۷۴
من این را چاره چون دانم نهاد
سر این بند چون دانم گشادن ۷۵
مگر مارا دهد دادار یاری
برافروزد چراغ بختیاری ۷۶
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
کجو من میروم با من بیایید ۷۷
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان ۷۸
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند ۷۹
رهی از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهی که از هر کس نهان بود ۸۰
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلی پرداغ رفتند ۸۱
سبک بر رفت رامین روی دیوار
فرو هشت از سر دیوار دستار ۸۲
به جاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فرو هشت این و آن را ۸۳
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار ۸۴
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند ۸۵
همی دانست رامین بوستانی
بدو در کار دیده باغبانی ۸۶
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد ۸۷
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را ۸۸
بفرمودش که رو اسپان بیاور
گزیده هر چه آن باشد تگاور ۸۹
همیدون خوردنی چیزی که داری
سلاحم با همه ساز شکاری ۹۰
بیاوردند آن چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست ۹۱
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ندیده روی او را آدمی زاد ۹۲
بیابانی که آرام بلا بود
ز ناخوشی چو کام اژدها بود ۹۳
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
ز بوی هر دوان چون طبل عطار ۹۴
کویر و شوره و ریگ رونده
سنوم جانکش و شیر دمنده ۹۵
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادی کجا بودند باهم ۹۶
ز گرما و کویر آنگه نبودند
تو گفتی شب در ره نبودند ۹۷
به چین اندر به سنگی برنبشتست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست ۹۸
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست ۹۹
کویر و کوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست ۱۰۰
کجا عاشق به مرد مست ماند
که در مستی غم و شادی نداند ۱۰۱
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند ۱۰۲
به روی در رامین را یکی دوست
به گاه مردمی با او ز یک پوست ۱۰۳
جوانمرد هنرمند و بی آهو
مرو را دستگاهی سخت نیکو ۱۰۴
به بهروزی بداده بخت کامش
که خود بهروز شیرو بود نامش ۱۰۵
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
همیشه شاد از وی دوستانش ۱۰۶
شبی تاریک بود و با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر ۱۰۷
جهان چون چاه سیصد باز گشته
هوا با تیرگی انباز گشته ۱۰۸
همی شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز ۱۰۹
چو رامین را بدید آن مهر پرور
نبودش دیده را دیدار باور ۱۱۰
همی گفت ای عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانی چو رامین ۱۱۱
مرو را گفت رامین ای برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر ۱۱۲
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه ۱۱۳
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد ۱۱۴
خداوندی و من پیش تو چاکر
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر ۱۱۵
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم ۱۱۶
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون ۱۱۷
سرای و سرایم مر ترا باد
یکی خشنودی جانت مرا باد ۱۱۸
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز ۱۱۹
گشاده دل به کام و در ببسته
به می گرد از رخان خویش شسته ۱۲۰
به روز اندر نشط و شادمانی
به شب در خرّمی و کامرانی ۱۲۱
گهی می بر کف و گه دوست در بر
شده می نوش بر رخسار دلبر ۱۲۲
چراغ نیکوان ویس گل اندر
به شادی و به رامش با دلارام ۱۲۳
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد ۱۲۴
هنوز از باده بودی مست و در خواب
نهادندیش بر کف بادهء ناب ۱۲۵
نشسته پیش او رامین دلبر
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر ۱۲۶
همی گفتی سرود مهربازان
به دستان و نوای دلنوازان ۱۲۷
همی گفتی که دو نیک یاریم
به یاری یکدگر را جان سپاریم ۱۲۸
به هنگام وفا گنج وفاییم
به چشم دشمنان تیز جفاییم ۱۲۹
چو ما را خرّمی و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زریست ۱۳۰
به رنج از دوستی سیری نیابیم
ز راه مهربانی رخ نتابیم ۱۳۱
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم ۱۳۲
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
که از پیروزی ارزانی بدینیم ۱۳۳
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ دری در پیش شاهین ۱۳۴
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبی شده مست ۱۳۵
خوشا ویسا به کام دل نشسته
امید اندر دل موبد شکسته ۱۳۶
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده ۱۳۷
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین ۱۳۸
زهی رامین نکو تدبیر کردی
که چون ویسه یکی نخچیر کردی ۱۳۹
زهی رامین به کام دل همی ناز
که داری کام دل را نیک انباز ۱۴۰
زهی رامین که در باغ بهشتی
همیشه با گل اردبهشتی ۱۴۱
زهی رامین که جفت آفتابی
به فروش هر چه تو خواهی بیابی ۱۴۲
هزاران آفرین بر کضور ماه
که چون ویس آمدست یکی ماه ۱۴۳
هزاران آفرین بر جان شهرو
که دختش ویسه بود و پور بیرو ۱۴۴
هزاران آفرین بر جان قارن
که از پشت آمدش این ماه روشن ۱۴۵
هزاران آفرین بر خندهء ویس
که کردست این جهان را بندهء ویس ۱۴۶
بسیار ای ویس جام خسروانی
درو می چون رخانت ارغوانی ۱۴۷
چو از دست تو گیرم جام مستی
مرا مستی نیارد هیچ سستی ۱۴۸
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت ۱۴۹
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم ۱۵۰
نشط من ز تو آرام یابد
غمان من ز تو انجام یابد ۱۵۱
دلم درج است و در وی گوهری تو
کنارم برج و در وی اختری تو ۱۵۲
ابی گوهر مبادا هر گز این درج
ابی اختر مبادا هر گز این برج ۱۵۳
همیشه باد باغ رویت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد ۱۵۴
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند ۱۵۵
چنان خوبی و چونین مهربانی
سزد گر نام دارد جاودانی ۱۵۶
دلا بسیار درد و ریش دیدی
کنون از دوست کام خویش دیدی ۱۵۷
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
و یا این گل رخی تابان از مهر ۱۵۸
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
نبرد بد سگالان را همی ساز ۱۵۹
که خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تیمار باشد ۱۶۰
کنون اژز جان کنی در کار مهرش
نباشد در خور دیدار مهرش ۱۶۱
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید ۱۶۲
تو اکنون می خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش ۱۶۳
مگر کارت بود در مهر کاری
ازان بهتر که تو امید داری ۱۶۴
هران گاهی که رامین باده خوردی
جنین گفتارها را یاد کردی ۱۶۵
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود ۱۶۶
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود ۱۶۷
که او سوگند ویسه خواست دادن
دل از بند گمانی بر گشادن ۱۶۸
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد ۱۶۹
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل آتشی مانده خردسوز ۱۷۰
دلش خرم به روی ماه ماهان ۱
ز روی ویس بودی آفتابش
ز موی ویس بودی مشک نابش ۲
نشسته شاد روزی با دلارام
سخن گفت از هوای ویس با رام ۳
که بنشستی به بوم ماه چندین
ز بهر آنکه جفتت بود رامین ۴
اگر رامین نبودی غمگسارت
نبودی نیم روز آنجا قرارت ۵
جوابش داد خورشید سمن بر
مبر چندین گمان بد به من بر ۶
گهی گویی که با تو بود ویرو
کنی دیدار ویرو بر من آهو ۷
گهی گویی که با تو بود رامین
چرا بر من زنی بیغاره چندین ۸
مدان دوزخ بدان گرمی که گویند
نه اهریمن بدان زشتی که جویند ۹
اگر چه دزد را دزدی بود کار
دروغش نیز هم گویند بسیار ۱۰
تو خود دانی که ویرو چون جوانست
به دشت و کوه بر نخچیر گانست ۱۱
نداند کار جز نخچیر کردن
نشستن با بزرگان باده خوردن ۱۲
به عادت نیز رامین همچنین است
مرو را دوستدار راستین است ۱۳
به هم بودند هر دو چون برادر
نشسته روز و شب با رود و ساغر ۱۴
جوان را هم جوان باشد دلارام
کجا باشد جوانی خوشترین کام ۱۵
جوانی ایزد از مینو سرشتست
مرو را بوی چون بوی بهشتست ۱۶
چو رامین آمد اندر کضور ماه
به رامش جفت ویرو بود شش ماه ۱۷
به ایوان و به میدان و به نخچیر
به اندوه و به شادی و به تدبیر ۱۸
اگر ویروست او را بد برادر
و گر شهروست او را بود مادر ۱۹
نه هر کاو دوستی ورزید جایی
به زیر دوستی بودش خطایی ۲۰
نه هر کاو جایگاهی مهربانی
کند، دارد به دل در بد گمانی ۲۱
نه هر دل چون دلت ناپاک باشد
نه هر مردی چو تو بی باک باشد ۲۲
شهنشه گفت نیکست ار چنینست
دل رامین سزای آفرینست ۲۳
بدین پیمان توانی حورد سوگند
که رامین را نبودش با تو پیوند ۲۴
اگر سوگند بتوانی بدین خورد
نباشد در جهان چون تو جوانمرد ۲۵
جوابش داد ویس و گفت سوگند
خورم شاید بدین نابوده پیوند ۲۶
چرا ترسم ز ناکرده گناهی
به سوگندان نمایم خوب راهی ۲۷
نپیچد جرم ناکرده روانی
نگندد سیر ناخورده دهانی ۲۸
به پیمان و به سوگندم مترساد
که دارد بی گنه سوگند آسان ۲۹
چو در زیرش نباشد ناصوابی
چه سوگندی خوری چه سرد آبی ۳۰
شهنشه گفت ازین بهتر چه باشد
به پا کی خود جزین در خورچه باشد ۳۱
بخور سوگند وز تهمت برستی
روان را از ملامتا بشستی ۳۲
کنون من آتشی روشن فروزم
برو بسیار مشک و عود سوزد ۳۳
تو آنجا پیش دینداران عالم
بدان آتش بخور سوگند محکم ۳۴
هر آن گاهی که تو سوگند خوردی
روان را از گنه پاکیزه کردی ۳۵
مرا با تو نباشد نیز گفتار
نه پرخاش و نه پیگار و آزاد ۳۶
ازین پس تو مرا جان و جهانی
برابر دارمت با زندگانی ۳۷
چو پیدا گردد از تو پرسایی
ترا بخشم سراسر پادشایی ۳۸
چه باشد خرشید زان پادشایی
که بپسندد مرو را پارسایی ۳۹
مرو را گفت ویسه همچنین کن
مرا و حویشتن را پاک دید کن ۴۰
همی تا به من بربد گمانی
از آن در مر ترا باشد زیانی ۴۱
گناه بوده بر مردم نهفتن
باسی نیکوتر از نابوده گفتن ۴۲
شهنشه خواند یکسر موبدان را
ز لشکر سروران و کهبدان را ۴۳
به آتشگاه چیزی بی کران داد
که نتوان کرد آن را سربسر یاد ۴۴
ز دینار و ز گوهرهای شهوار
زمین و آسیا و باغ بسیار ۴۵
گزیده مادیانان تگاور
همیدون گوسفند و گاو بی مر ۴۶
ز آتشگاه لختی آتش آورد
به میدان آتشی چون کوه بر کرد ۴۷
بسی از صندل و عودش خورش داد
به کافور و به مشکش پرورش داد ۴۸
ز میدان آتش سوزان بر آمد
که با گردون گردان همبر آمد ۴۹
چو زرّین گنبدی بر چرم یازان
شده لرزان و زرّش پاک ریزان ۵۰
به سان دلبری در لعل و ملحم
گرازان و خورشان مست و خرّم ۵۱
چو روز وصلت او را روشنایی
هنو سوزنده چون روز جدایی ۵۲
ز چهره نور در گیتی فگنده
ز نورش باز تاریکی رمنده ۵۳
نبود آگاه در گیتی زن و مرد
که شاهنشاه آن آتش چرا کرد ۵۴
چو از میدان برآمد آتش شاه
همی سود از بلندی سرش با ماه ۵۵
ز بام گوشک موبد ویس و رامین
بدیدند آتشی یازان به پروین ۵۶
بزرگان خراسان ایستاده
سراسر روی زی آتش نهاده ۵۷
ز چندان مهتران یک تن نه آگاه
بدان آتش چه خواهد سوختن شاه ۵۸
همان گه ویس در رامین نگاه کرد
مرو را گفت بنگر حال این مرد ۵۹
که آتش چون بلند افروخت مارا
بدین آتش بخواهد سوخت مارا ۶۰
بیا تا هر دو بگریزیم از ایدر
بسوزانیم او را هم به آذر ۶۱
مرا بفریفت موبد دی به سوگند
به شیرینی سخنها گفت چون قند ۶۲
مرو را نیز دام خود نهادم
نه آن بودم که در دام او فتادم ۶۳
بدو گفتم خورم صد باره سوگند
که رامین را نبد با ویس پیوند ۶۴
چو زین با وی سخن گفتم فراوان
دلش بفریفتم ناگه به دستان ۶۵
کنون در پاش شهری و سپاهی
ز من خواهد ننودن بی گناهی ۶۶
مرا گوید به آتش بر گذر کن
جهان را از تن پاکت خبر کن ۶۷
بدان تا کهتر و مهتر بدانند
کجا در ویس و رامین بدگمانند ۶۸
بیا تا پیش ازین کاومان بخواند
ورا این راستی در دل بماند ۶۹
پس آنگه دایه را گفتا چه گویی
وزین آتش مرا چاره چه جویی ۷۰
تو دانی کاین نه هنگام ستیزاست
که این هنگام هنگام گریزست ۷۱
تو چاره دانی و نیرنگ بازی
نگر در کار ما چاره چه سازی ۷۲
کجا در جای چونین چاره بهتر
که در جای دگر مردی و لشکر ۷۳
جوابش داد رنگ آمیز دایه
نیفتادست کار خوار مایه ۷۴
من این را چاره چون دانم نهاد
سر این بند چون دانم گشادن ۷۵
مگر مارا دهد دادار یاری
برافروزد چراغ بختیاری ۷۶
کنون افتاد کار، ایدر مپایید
کجو من میروم با من بیایید ۷۷
پس آنگه رفت بر بام شبستان
نگر زانجا چگونه ساخت دستان ۷۸
فراوان زر و گوهر بر گرفتند
پس آنگه هر سه در گرمابه رفتند ۷۹
رهی از گلخن اندر بوستان بود
چنان راهی که از هر کس نهان بود ۸۰
بدان ره هر سه اندر باغ رفتند
ز موبد با دلی پرداغ رفتند ۸۱
سبک بر رفت رامین روی دیوار
فرو هشت از سر دیوار دستار ۸۲
به جاره بر کشید آن هر دوان را
به دیگر سو فرو هشت این و آن را ۸۳
پس آنگه خود فرود آمد ز دیوار
به چادر هر سه بربستند رخسار ۸۴
چو دیوان چهره از مردم نهفتند
به آیین زنان هر سه برفتند ۸۵
همی دانست رامین بوستانی
بدو در کار دیده باغبانی ۸۶
همان گه پیش مرد باغبان شد
بیارامید چون در بوستان شد ۸۷
فرستادش به حانه باغبان را
بخواند از خانه پنهان قهرمان را ۸۸
بفرمودش که رو اسپان بیاور
گزیده هر چه آن باشد تگاور ۸۹
همیدون خوردنی چیزی که داری
سلاحم با همه ساز شکاری ۹۰
بیاوردند آن چیزی که او خواست
نماز شام رفتن را بیاراست ۹۱
ز مرو اندر بیابان رفت چون باد
ندیده روی او را آدمی زاد ۹۲
بیابانی که آرام بلا بود
ز ناخوشی چو کام اژدها بود ۹۳
ز روی ویس و رامین گشته فرخار
ز بوی هر دوان چون طبل عطار ۹۴
کویر و شوره و ریگ رونده
سنوم جانکش و شیر دمنده ۹۵
دو عاشق را شده چون باغ خرم
از آن شادی کجا بودند باهم ۹۶
ز گرما و کویر آنگه نبودند
تو گفتی شب در ره نبودند ۹۷
به چین اندر به سنگی برنبشتست
که دوزخ عاشقان را چون بهشتست ۹۸
چو باشد مرد عاشق در بر دوست
همه زشتی به چشمش سخت نیکوست ۹۹
کویر و کوه او را بوستانست
فراز برف گمچون گلستانست ۱۰۰
کجا عاشق به مرد مست ماند
که در مستی غم و شادی نداند ۱۰۱
به ده روز آن بیابان را بریدند
ز مرو شاهجان زی ری رسیدند ۱۰۲
به روی در رامین را یکی دوست
به گاه مردمی با او ز یک پوست ۱۰۳
جوانمرد هنرمند و بی آهو
مرو را دستگاهی سخت نیکو ۱۰۴
به بهروزی بداده بخت کامش
که خود بهروز شیرو بود نامش ۱۰۵
ز خوشی چون بهشتی خان و مانش
همیشه شاد از وی دوستانش ۱۰۶
شبی تاریک بود و با مهر
ز بیننده نهفته اختران چهر ۱۰۷
جهان چون چاه سیصد باز گشته
هوا با تیرگی انباز گشته ۱۰۸
همی شد رام تا درگاه بهروز
به کام خویش فرخ بخت و پیروز ۱۰۹
چو رامین را بدید آن مهر پرور
نبودش دیده را دیدار باور ۱۱۰
همی گفت ای عجب هنگام چونین
که باید نیک مهمانی چو رامین ۱۱۱
مرو را گفت رامین ای برادر
بپوش این راز ما در زیر چادر ۱۱۲
مگو کس را که رامین آمد از راه
مکن کس را ز مهمانانت آگاه ۱۱۳
جوابش داد بهروز جوانمرد
ترا بختم به مهمان من آورد ۱۱۴
خداوندی و من پیش تو چاکر
نه چا کر بل ز چا کر نیز کمتر ۱۱۵
ترا فرمان برم تا زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم ۱۱۶
اگر فرمان دهی تا من هم اکنون
شوم با چاکران از خانه بیرون ۱۱۷
سرای و سرایم مر ترا باد
یکی خشنودی جانت مرا باد ۱۱۸
پس آنگه ویس با رامین و بهروز
به کام خویش بنشستند هر روز ۱۱۹
گشاده دل به کام و در ببسته
به می گرد از رخان خویش شسته ۱۲۰
به روز اندر نشط و شادمانی
به شب در خرّمی و کامرانی ۱۲۱
گهی می بر کف و گه دوست در بر
شده می نوش بر رخسار دلبر ۱۲۲
چراغ نیکوان ویس گل اندر
به شادی و به رامش با دلارام ۱۲۳
به شب چون زهره شبگیران بر آمد
به بنگ مطرب از خواب اندر آمد ۱۲۴
هنوز از باده بودی مست و در خواب
نهادندیش بر کف بادهء ناب ۱۲۵
نشسته پیش او رامین دلبر
گهی طنبور و گاهی چنگ در بر ۱۲۶
همی گفتی سرود مهربازان
به دستان و نوای دلنوازان ۱۲۷
همی گفتی که دو نیک یاریم
به یاری یکدگر را جان سپاریم ۱۲۸
به هنگام وفا گنج وفاییم
به چشم دشمنان تیز جفاییم ۱۲۹
چو ما را خرّمی و شاد خواریست
بد اندیشان ما را رنج و زریست ۱۳۰
به رنج از دوستی سیری نیابیم
ز راه مهربانی رخ نتابیم ۱۳۱
به مهر اندر چو دو روشن چراغیم
به ناز اندر چو دو بشکفته باغیم ۱۳۲
ز مهر خویش جز شادی نبینیم
که از پیروزی ارزانی بدینیم ۱۳۳
خوشا ویسا نشسته پیش رامین
چنان کبگ دری در پیش شاهین ۱۳۴
خوشا ویسا نشسته جام بر دست
هم از باده هم از خوبی شده مست ۱۳۵
خوشا ویسا به کام دل نشسته
امید اندر دل موبد شکسته ۱۳۶
خوشا ویسا به خنده لب گشاده
لب آنگه بر لب رامین نهاده ۱۳۷
خوشا ویسا به مستی پیش رامین
ز عشقش کیش همچون کیش رامین ۱۳۸
زهی رامین نکو تدبیر کردی
که چون ویسه یکی نخچیر کردی ۱۳۹
زهی رامین به کام دل همی ناز
که داری کام دل را نیک انباز ۱۴۰
زهی رامین که در باغ بهشتی
همیشه با گل اردبهشتی ۱۴۱
زهی رامین که جفت آفتابی
به فروش هر چه تو خواهی بیابی ۱۴۲
هزاران آفرین بر کضور ماه
که چون ویس آمدست یکی ماه ۱۴۳
هزاران آفرین بر جان شهرو
که دختش ویسه بود و پور بیرو ۱۴۴
هزاران آفرین بر جان قارن
که از پشت آمدش این ماه روشن ۱۴۵
هزاران آفرین بر خندهء ویس
که کردست این جهان را بندهء ویس ۱۴۶
بسیار ای ویس جام خسروانی
درو می چون رخانت ارغوانی ۱۴۷
چو از دست تو گیرم جام مستی
مرا مستی نیارد هیچ سستی ۱۴۸
ندارم مست چون گشتم به کامت
ز رویت یا ز مهرت یا ز جامت ۱۴۹
گر از دست تو جام هوش گیرم
چنان دانم که جام نوش گیرم ۱۵۰
نشط من ز تو آرام یابد
غمان من ز تو انجام یابد ۱۵۱
دلم درج است و در وی گوهری تو
کنارم برج و در وی اختری تو ۱۵۲
ابی گوهر مبادا هر گز این درج
ابی اختر مبادا هر گز این برج ۱۵۳
همیشه باد باغ رویت آباد
دو دست من به باغت باغبان باد ۱۵۴
بسا روزا که نام ما بخوانند
خردمندان شکفت از ما بمانند ۱۵۵
چنان خوبی و چونین مهربانی
سزد گر نام دارد جاودانی ۱۵۶
دلا بسیار درد و ریش دیدی
کنون از دوست کام خویش دیدی ۱۵۷
دلی چون خویشن دیدی پر از مهر
و یا این گل رخی تابان از مهر ۱۵۸
تو روز و شب بدین چهره همی ناز
نبرد بد سگالان را همی ساز ۱۵۹
که خرما در جهان با خار باشد
نشاط عشق با تیمار باشد ۱۶۰
کنون اژز جان کنی در کار مهرش
نباشد در خور دیدار مهرش ۱۶۱
روان از بهر چونین یار باید
جهان از بهر چونین کار باید ۱۶۲
تو اکنون می خور از فردا میندیش
که جز فرمان یزدان نایدت پیش ۱۶۳
مگر کارت بود در مهر کاری
ازان بهتر که تو امید داری ۱۶۴
هران گاهی که رامین باده خوردی
جنین گفتارها را یاد کردی ۱۶۵
ازین سو ویس با کام و هوا بود
وزان سو شاه با رنج و بلا بود ۱۶۶
گرایشان را به ناز اندر خوشی بود
شهنشه را شتاب و ناخوشی بود ۱۶۷
که او سوگند ویسه خواست دادن
دل از بند گمانی بر گشادن ۱۶۸
چو ویس ماه پیکر را طلب کرد
زمانه روز او را تیره شب کرد ۱۶۹
همی جستش ز هر سو یک شبانروز
به دل آتشی مانده خردسوز ۱۷۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۰
۵۶۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:پاسخ فرستادن ویرو پیش موبد
گوهر بعدی:گردیدن شاه موبد به گیتى در طلب ویس
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.