هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه از داستان ویس و رامین است که روابط عاشقانه، احساسات و تعاملات بین شخصیتهای اصلی مانند ویس، رامین و شاه را به تصویر میکشد. در این بخش، صحنههایی از بزم و شادی، عشق پنهان، رنجهای عاشقانه و گفتگوهای احساسی بین شخصیتها توصیف شده است. همچنین، تضادها و تنشهای عاطفی بین عشق و وفاداری، حسادت و رشک، و گذشت و بخشش به چشم میخورد.
رده سنی:
16+
متن دارای مضامین عاشقانه پیچیده، احساسات عمیق و گاهی اوقات تنشهای عاطفی است که برای درک کامل آن، مخاطب نیاز به بلوغ فکری و عاطفی دارد. همچنین، برخی از اشارات و مفاهیم ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال نامفهوم یا سنگین باشد.
نشستن موبد در بزم با ویس و رامین و سرود گفتن رامین به حال خود
چو شاه و ویس و رامین هر سه باهم
دگر باره شدند از مهر بی غم ۱
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند ۲
شه شاهان به پیروزی یکی روز
نشسته شاد با ویس دل افروز ۳
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روی ویس در وی لعل باده ۴
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روی هر دو کام دل همی راند ۵
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین ۶
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ ۷
به حال خود سرود خوش بگفتی
که روی ویس مثل گل شکفتی ۸
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینی نه رویین ۹
مکن با دوست چندین ناپسندی
ز دل منمای چندین مستمندی ۱۰
زمانی دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار ۱۱
اگر مانداست لختی زندگانی
سر آید رنجهای این جهانی ۱۲
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزی دهد داد ۱۳
بسا روزا که تو دلشاد باشی
وزین راندیشها آزاد باشی ۱۴
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان ۱۵
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
خرد را مغز او با می بر آمیخت ۱۶
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر ۱۷
دگر باره سرودی گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین ۱۸
رونده سرو دیدم بوستانی
سختور ماه دیدم آسمانی ۱۹
شکفته باغ دیدم نوبهاری
سزای آنکه در وی مهر کاری ۲۰
گلای دیدم درو اردیبهشتی
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی ۲۱
به گه غم سزای غمگساری
گه شادی سزای شاد خواری ۲۲
سپردم دل به مهرش جاودانی
ز هر کاری گزیدم باغبانی ۲۳
همی گردم میان لاله زارش
مهمی بینم شکفته نو بهارش ۲۴
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در ۲۵
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسی آن دهد یزدان که شاید ۲۶
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان ۲۷
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو ۲۸
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام می خواست ۲۹
بدان کز می کند یکباره مستی
فرو شوید ز دل زنگار هستی ۳۰
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
به شادی زی به کام نیکخواهان ۳۱
همه روزت به پیروزی چنین باد
همه کارت سزای آفرین باد ۳۲
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکی آفرین بر شاه کردن ۳۳
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادی ساعتی با ما نشیند ۳۴
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه ۳۵
به بزم شاه خوانیمش زمانی
که چون او نیست شه را مهربانی ۳۶
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسی نشاندند ۳۷
شهنشه گفت رامین را تو می ده
که می خوردن ز دست دوستان به ۳۸
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادی می همی داد و همی خورد ۳۹
می اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور ۴۰
چو ویس لاله رخ را می همی داد
نهان از شاه گفتش ای پری ۴۱
به شادی و به رامش خور می ناب
که کشت عشق را از می دهیم آب ۴۲
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید ۴۳
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد ۴۴
همی تا جان ما بر جای باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد ۴۵
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را ۴۶
تو از من شاد باشی من از تو شاد
مرا تو یاد باشی من ترا یاد ۴۷
دل ما هر دوان کان خوشی باد
دل موبد ز تیمار آتشی باد ۴۸
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایی که می گفتند پنهان ۴۹
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردی داشت دل را آرمیده ۵۰
به دایه گفت دایه می تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار ۵۱
سرود عشقانه بر چنگ بسرای
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای ۵۲
وزان پس داد دایه می بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان ۵۳
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر ۵۴
مرا از داغ همجران زرد شد روی
به می زردی ز روی من فروشوی ۵۵
می باشد رنگ رویم ارغوانی
نداند دشمنم درد نهانی ۵۶
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم ۵۷
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستی دگر چاره نیابم ۵۸
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
کزو درمان کنی بیچارگی را ۵۹
همیسه مست باشم می گسارم
بدان تا از غم آگاهی ندارم ۶۰
خبر دارد تو گویی ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم ۶۱
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همی بستاند از من عشق جانم ۶۲
خدایا چارهء بیچار گانی
مرا و جز مرا چاره تو دانی ۶۳
چنان کز شب بر آری روز روشن
ازین محنت بر آری شادی من ۶۴
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همی از نالهء او نرم شد سنگ ۶۵
اگر چه داشت مهر دل نهانی
پدید آمد نهانی را نشانی ۶۶
دلی در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتی در آتش آرام ۶۷
چو مستی جفت شد با مهربانی
دو آتش را فروزنده جوانی ۶۸
دل رامین صبوری چون ننودی
به چونان جای چون بر جای بودی ۶۹
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر ۷۰
نباشد بس عجب گر زو نشانی
پدید آید ز حال مهربانی ۷۱
چنان آبی که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار ۷۲
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد ۷۳
چو از می مست شد پیروزگر شاه
به شادی در شبستان رفت با ماه ۷۴
به جای خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین ۷۵
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستی مرو را سرزنش کرد ۷۶
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
که با او نیست لختی مهرجویی ۷۷
تو چون زیبا درختی آبداری
شکفته تغز در باغ بهاری ۷۸
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن ۷۹
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار ۸۰
بسی شوخان بی شرمان بدیدم
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم ۸۱
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان ۸۲
ندیدم چون یو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی ۸۳
نشسته راستی پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید ۸۴
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد ۸۵
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست ۸۶
کلوخی را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند ۸۷
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشی بیند و رسوایی نبینید ۸۸
مابش ای بت چنین گستاخ بر من
که گستاخی کند از دوست دشمن ۸۹
اگر گرددت روزی پادشا خر
مکن گستاشخی و منشین برو بر ۹۰
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد ۹۱
اگر با زور پیل و طبع شیری
مکن با آتش سوزان دلیری ۹۲
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بی آرام باشد ۹۳
اگر چه آب او را رام یابی
چو بر چوشد تو با جوشش نتابی ۹۴
مکن با من چنین گستاخ واری
که تو با خشم من طاقت نداری ۹۵
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار ۹۶
من از مهرت بسی سختی بدیدم
ز هجرانت بسی تلخی چشیدم ۹۷
مرا تا کی بدین سان بسته داری
به تیغ کین دلم را خسته داری ۹۸
مکن با من چنین نا مهربانی
کجا زین هم ترا دارد زیانی ۹۹
اگر روزی ز بندم گشایی
ستیزه بفگنی مهرم نمایی ۱۰۰
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادی هر چه داری ۱۰۱
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشی آفتابم در شبستان ۱۰۲
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشی مایهء تخت و گینم ۱۰۳
ترا باشد همه شاهی و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان ۱۰۴
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش ۱۰۵
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینی بیالود ۱۰۶
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند ۱۰۷
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست ۱۰۸
نهم بر خاک پای تو جحان بین
که خاک پای تو بهتر ز رامین ۱۰۹
نگر تا تو نپنداری که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز ۱۱۰
مرا در پیش چون تو آفتابی
چرا جویم فروغ ماهتابی ۱۱۱
توی دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند ۱۱۲
اگر من پرستاری را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم ۱۱۳
نگر تا در دل اندیشه نداری
که تو بینی ز من زنهار خواری ۱۱۴
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان ۱۱۵
یکی تا موی اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن ۱۱۶
گذشته رفت شاها بودنی بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود ۱۱۷
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور ۱۱۸
یکی بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان ۱۱۹
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستی در ربودش خواب شیرین ۱۲۰
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد ۱۲۱
گهی زان فرد اندیشه گهی زین
نبودش هیچ کس همتای رامین ۱۲۲
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام ۱۲۳
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده ۱۲۴
شبی تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور ۱۲۵
سراپرده کشیده ابر دی ماه
چو روی ویس گشته پردگی ماه ۱۲۶
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان ۱۲۷
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روی ویس بانو در شبستان ۱۲۸
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین ۱۲۹
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان ۱۳۰
کنار بام وی را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم ۱۳۱
اگرچه دور بود از روی دلبر
هنی آمد به مغزش بوی دلبر ۱۳۲
چو با دلبر نبودش روی پیوند
به بوی جانفزایش بود خرسند ۱۳۳
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان ۱۳۴
ازان ترسد که روزی بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش ۱۳۵
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت ۱۳۶
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست ۱۳۷
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان ۱۳۸
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
از آن آرش یکی اخگر نکشتی ۱۳۹
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران ۱۴۰
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همی گفت ۱۴۱
نگارینا روا داری بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران ۱۴۲
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته ۱۴۳
من اینجا بی کس و بی یار مانده
دو پای اندر گل تیمار مانده ۱۴۴
تو در خوابی و آگاهی نداری
که عاشق چون همی گرید بزاری ۱۴۵
ببار ای برف برف بر جان من آتش
که بی دل را همه رنجی بود خوش ۱۴۶
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد ۱۴۷
الا ای باد تندی کن زمانی
در آن تندی بهم بر زن جهانی ۱۴۸
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین ۱۴۹
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وی که چون دل فگارم ۱۵۰
به تنهایی نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم ۱۵۱
مگر لختی دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد ۱۵۲
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر ۱۵۳
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زاری رام ۱۵۴
شناب دوستی در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد ۱۵۵
همی تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتی بی شکیب و بی روان بود ۱۵۶
فرود آمد به زودی دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام ۱۵۷
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا ۱۵۸
جرا یکباره بر من چیر گشتی
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی ۱۵۹
من آنم در وفا و مهربانی
که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی ۱۶۰
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا ۱۶۱
تو در شادی و من در رنج و تیمار
یو با خوشی و من با درد و آزار ۱۶۲
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگی داد و مرا درد ۱۶۳
اگر یزدان همه کامی ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد ۱۶۴
ازو خواهم که هر کامی بیابی
که به تو نازک دلی غم برنتابی ۱۶۵
مرا باید همیشه بندگی کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد ۱۶۶
تو شادی کن که شادی را سزایی
بران کامت که بر من پادشایی ۱۶۷
همی دانی که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم ۱۶۸
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام ۱۶۹
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار ۱۷۰
به دیدارت همی امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم ۱۷۱
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان ۱۷۲
به سرمای جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز ۱۷۳
مرا بنمای روی جان فزایت
بهمن برسای زلف مشک سایت ۱۷۴
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به ۱۷۵
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست ۱۷۶
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند ۱۷۷
گر امید ز دیدارت ببری
هم اکنون پردهء صبرمبدری ۱۷۸
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت ۱۷۹
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم ۱۸۰
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بی آتش بجوشید ۱۸۱
به دایه گفت چار من تو دانی
مرا از دست موبد چون رهانی ۱۸۲
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد ۱۸۳
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند ۱۸۴
ترا با وی بباید جفت ناجار
بر آیینی که خسپد یار با یار ۱۸۵
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
که او مستست و باشد مست تادان ۱۸۶
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کی باز داند ۱۸۷
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست ۱۸۸
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوی بگذاشت ۱۸۹
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم ۱۹۰
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب ۱۹۱
سیه روباهی از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند ۱۹۲
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز ۱۹۳
بسان مشتری پیوسته با ماه
ویا چون دانشی پیواسته با جاه ۱۹۴
زمین پر لاله بود از روی ایشان
هوا پر مشک بود از بوی ایشان ۱۹۵
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازی شان نظاره ۱۹۶
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار ۱۹۷
دو عاشق در خوشی همراز گشته
به خوشی هر دوان انباز گشته ۱۹۸
گهی بودی ز دست ویسه بالین
گهی از دست مهرافزای رامین ۱۹۹
تو گفتی شیر و می بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم ۲۰۰
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار ۲۰۱
لب اندر لب نهاده روی بر روی
نگنجیدی میان هر دوان موی ۲۰۲
همه شب هر دوان در راز بودند
گهی در راز و گه در ناز بودند ۲۰۳
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازی خوشی بسیار کردند ۲۰۴
چو از مستی در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان ۲۰۵
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جای سرو سیمین خشک نی بود ۲۰۶
چه مانستی به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر ۲۰۷
به دستی دایه بود از ویس دیدار
بلی دیدار باشد ملحم از خار ۲۰۸
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر ۲۰۹
گرفته دست آن چادو همی گفت
چه دیوی تو که هستی در برم جفت ۲۱۰
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند ۲۱۱
بسی از پیشکاران سرایی
چراغ و شمع جست و روشایی ۲۱۲
بسی پرسید وی را تو کدامی
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی ۲۱۳
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد ۲۱۴
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار ۲۱۵
همی بوسید بیجاده به شکر
همی بارید بر گلنار گوهر ۲۱۶
ز بام و روز اندیشه همی کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد ۲۱۷
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت ۲۱۸
شبا بس خرمی، بس دلفروزی
همه کسی را شابی مارا چو روزی ۲۱۹
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکی پدید آمد شب من ۲۲۰
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر ۲۲۱
خوشا کارا که بودی آشنایی
اگر با وی نبودستی جدایی ۲۲۲
جهانا جز بدی کردن ندانی
دهی شادی و بازش می ستانی ۲۲۳
گر از نوشم دهی یک بار کامی
به پایانش دهی از ز هر جامی ۲۲۴
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین ۲۲۵
من آنگه کشتی اندر موج بردم
که دل بر هر بدی خرسند کردم ۲۲۶
قصای بد مرا در مهری افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند ۲۲۷
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس ۲۲۸
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
چو دورم نیست بر دردم صبوری ۲۲۹
نه همچون خیشتن دانم اسیری
نه جز دادار دانم دسگیری ۲۳۰
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتی مرا کس ۲۳۱
همی نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش ۲۳۲
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین ۲۳۳
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان ۲۳۴
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت ۲۳۵
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز ۲۳۶
تو از مستی شدی در خواب نوشین
زهی بیدار و دلخسته به بالین ۲۳۷
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم ۲۳۸
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدی دیگر پدید آمد بتر زان ۲۳۹
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم ۲۴۰
همی گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پای خود یکباره از گل ۲۴۱
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز ۲۴۲
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه ای بر من سبکتر ۲۴۳
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختی از خرد آب ۲۴۴
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابی خون خود بر آید مر ترا کام ۲۴۵
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر ۲۴۶
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان ۲۴۷
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست ۲۴۸
مرو را گفت دستم ریش کردی
ز بس کاو را کشیدی و فشردی ۲۴۹
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر ۲۵۰
شهنشه چون شنید آواز بت روی
نبود آنگه ز محکم چارهء اوی ۲۵۱
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایی بلایه ۲۵۲
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
چرا بودی همی حاموش چندین ۲۵۳
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
دلم بیهوده بر آتش نهادی ۲۵۴
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیری یافت ویس ماه رخسار ۲۵۵
فغان در بست و گفت ای وای بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن ۲۵۶
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست ۲۵۷
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
که شوی رشک بر باشد بلا جوی ۲۵۸
به بستر خفته ام با شوی خود کام
به رسوایی همی از من برد نام ۲۵۹
به پوزش گفت وی را شاه موبد
مکن با من گمان دوستی بد ۲۶۰
که تو جانی مرا وز جان فزونی
که جانم را به شادی رهننونی ۲۶۱
ز مستی کردم این کاری که کردم
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم ۲۶۲
مرا در بزمگه می بیش دادی
از آن بیشی بلای خویش دادی ۲۶۳
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی ۲۶۴
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
نکو کن عذر چون من عذر خواهی ۲۶۵
گناه آید به نادانی ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان ۲۶۶
خرد را می ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب ۲۶۷
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار ۲۶۸
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد ۲۶۹
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید ۲۷۰
بسا آهو که دیدم مرغزاری
خوشان پیش وی شیر شکاری ۲۷۱
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند ۲۷۲
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه ۲۷۳
ز مهر دل شود تیزیش کندی
نیارد کرد با معضوق تندی ۲۷۴
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند ۲۷۵
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشتهبار آرد و بالش ۲۷۶
دگر باره شدند از مهر بی غم ۱
گناه رفته را پوزش ننودند
به پوزش کینه را از دل زدودند ۲
شه شاهان به پیروزی یکی روز
نشسته شاد با ویس دل افروز ۳
بلورین جام را بر کف نهاده
چه روی ویس در وی لعل باده ۴
بخواند آزاده رامین را و بنشاند
به روی هر دو کام دل همی راند ۵
نصیب گوش بودش چنگ رامین
نصیب چشم رخسار نگارین ۶
چو رامین گه گهی بنواختی چنگ
ز شادی بر سر آب آمدی سنگ ۷
به حال خود سرود خوش بگفتی
که روی ویس مثل گل شکفتی ۸
مدار ای خسته دل اندیشه چندین
که نه یکباره سنگینی نه رویین ۹
مکن با دوست چندین ناپسندی
ز دل منمای چندین مستمندی ۱۰
زمانی دل به رود و باده خوش دار
به جام باده بنشان گرد تامار ۱۱
اگر مانداست لختی زندگانی
سر آید رنجهای این جهانی ۱۲
همان گردون که بر تو کرد بیداد
به عذر آید ترا روزی دهد داد ۱۳
بسا روزا که تو دلشاد باشی
وزین راندیشها آزاد باشی ۱۴
اگر حال تو دیگر کرد گیهان
مرو را هم نماند حال یکسان ۱۵
چو شاهنشاه را می در سر آویخت
خرد را مغز او با می بر آمیخت ۱۶
ز رامین خوش سرودی خواست دیگر
به حال عشق از آن پیشین نکوتر ۱۷
دگر باره سرودی گفت رامین
که از دل بر گرفت اندوه دیرین ۱۸
رونده سرو دیدم بوستانی
سختور ماه دیدم آسمانی ۱۹
شکفته باغ دیدم نوبهاری
سزای آنکه در وی مهر کاری ۲۰
گلای دیدم درو اردیبهشتی
نسیم و رنگ او هر دو بهشتی ۲۱
به گه غم سزای غمگساری
گه شادی سزای شاد خواری ۲۲
سپردم دل به مهرش جاودانی
ز هر کاری گزیدم باغبانی ۲۳
همی گردم میان لاله زارش
مهمی بینم شکفته نو بهارش ۲۴
من اندر باگ روز و شاب مجاور
بد اندیسم چو حلقه مانده بر در ۲۵
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کسی آن دهد یزدان که شاید ۲۶
سزاوارست با مه چرخ گردان
ازیرا مه بدو دادست یسدان ۲۷
چو بشنید این سرود آزاده خسرو
ز شادی گشت عشق اندر دلش نو ۲۸
دریغ هجر ویس از دلش بر خاست
ز ویس ماه پیکر جام می خواست ۲۹
بدان کز می کند یکباره مستی
فرو شوید ز دل زنگار هستی ۳۰
سمن بر ویس گفت ای شاه شاهان
به شادی زی به کام نیکخواهان ۳۱
همه روزت به پیروزی چنین باد
همه کارت سزای آفرین باد ۳۲
خوشست امروز ما را باده خوردن
به نیکی آفرین بر شاه کردن ۳۳
سزد گر دایه روز ما ببیند
به شادی ساعتی با ما نشیند ۳۴
اگر فرمان دهد پیروز گر شاه
کنیم او را ز حال خویش آگاه ۳۵
به بزم شاه خوانیمش زمانی
که چون او نیست شه را مهربانی ۳۶
پس آنگه دایه را زی شاه خواندند
به پیش ویس بر کرسی نشاندند ۳۷
شهنشه گفت رامین را تو می ده
که می خوردن ز دست دوستان به ۳۸
جهان افروز رامین همچنان کرد
به شادی می همی داد و همی خورد ۳۹
می اندر مغز او بننود گوهر
دل پر مهر او را گشت یاور ۴۰
چو ویس لاله رخ را می همی داد
نهان از شاه گفتش ای پری ۴۱
به شادی و به رامش خور می ناب
که کشت عشق را از می دهیم آب ۴۲
دل ویس این سخن نیکو پسندید
نهان از شاه با رامین بخندید ۴۳
مرو را گفت بختت راهبر باد
به بوم مهر کشتت نیک بر باد ۴۴
همی تا جان ما بر جای باشد
دل ما هر دو مهر افروز باشد ۴۵
به دل مگزین تو بر من دیگران را
کجا من بر تو نگزینم روان را ۴۶
تو از من شاد باشی من از تو شاد
مرا تو یاد باشی من ترا یاد ۴۷
دل ما هر دوان کان خوشی باد
دل موبد ز تیمار آتشی باد ۴۸
شهنشه را به گوش آمد ازیشان
سخنهایی که می گفتند پنهان ۴۹
شنیده کرد بر خود ناشنیده
به مردی داشت دل را آرمیده ۵۰
به دایه گفت دایه می تو بگسار
به رامین گفت رامینچنگ بردار ۵۱
سرود عشقانه بر چنگ بسرای
سخن کم گوی و شادی مان بیفزای ۵۲
وزان پس داد دایه می بدیشان
شده رامین ز مهر دل خروشان ۵۳
سرودی گفت بس شیرین و دلگیر
تو نیز ار می همی گیری چنان گیر ۵۴
مرا از داغ همجران زرد شد روی
به می زردی ز روی من فروشوی ۵۵
می باشد رنگ رویم ارغوانی
نداند دشمنم درد نهانی ۵۶
به هر چاره که بتوانم بکوشم
مگر درد دل از دشمن بپوشم ۵۷
از آن رو روسوشب مست و خرابم
که جز مستی دگر چاره نیابم ۵۸
چه خوشی باشد آن میخوارگی را
کزو درمان کنی بیچارگی را ۵۹
همیسه مست باشم می گسارم
بدان تا از غم آگاهی ندارم ۶۰
خبر دارد تو گویی ماه رویم
که من چونین به داغ مهر اویم ۶۱
اگر چه من ز شیران جان ستانم
همی بستاند از من عشق جانم ۶۲
خدایا چارهء بیچار گانی
مرا و جز مرا چاره تو دانی ۶۳
چنان کز شب بر آری روز روشن
ازین محنت بر آری شادی من ۶۴
چو رامین چند گه نالید بر چنگ
همی از نالهء او نرم شد سنگ ۶۵
اگر چه داشت مهر دل نهانی
پدید آمد نهانی را نشانی ۶۶
دلی در تف آتش مانده ناکام
چگونه یافتی در آتش آرام ۶۷
چو مستی جفت شد با مهربانی
دو آتش را فروزنده جوانی ۶۸
دل رامین صبوری چون ننودی
به چونان جای چون بر جای بودی ۶۹
جوان و مست و عاشق چنگ در بر
نشسته یار پیش یار دیگر ۷۰
نباشد بس عجب گر زو نشانی
پدید آید ز حال مهربانی ۷۱
چنان آبی که گردد سخت بسیار
بسنبد زیر بند خویش ناچار ۷۲
همیدون مهر چون بسیار گردد
به پیشش پند و دانش خوار گردد ۷۳
چو از می مست شد پیروزگر شاه
به شادی در شبستان رفت با ماه ۷۴
به جای خویش شد آزاده رامین
مرو را خار بستر سنگ بالین ۷۵
دل موبد ز ویسه بود پر درد
در آن مستی مرو را سرزنش کرد ۷۶
بدو گفت ای دریغ این خوبرویی
که با او نیست لختی مهرجویی ۷۷
تو چون زیبا درختی آبداری
شکفته تغز در باغ بهاری ۷۸
گل و برگت نکو باشد ز دیدن
و لیکن تلخ باشد در چشیدن ۷۹
به شکر ماندت گفتار و دیدار
به حنظل ماندت آیین و کردار ۸۰
بسی شوخان بی شرمان بدیدم
یکی چون تو نه دیدم نه شنیدم ۸۱
بسی دیدم به گیتی مهربانان
گرفته گونه گونه دوستگانان ۸۲
ندیدم چون یو رسوا مهربانی
نه همچون دوستگانت دوستگانی ۸۳
نشسته راستی پیش من چنانید
که پندارید تنها هردوانید ۸۴
همیشه بخت عاشق شور باشد
ز بخت شور چشمش کور باشد ۸۵
بود پیدا و پندارد نه پیداست
ابا صد یار پندارد که تنهاست ۸۶
کلوخی را که او در پس نشیند
مرو را چون که البرز بیند ۸۷
شما هر دو به عشق اندر چندین
خوشی بیند و رسوایی نبینید ۸۸
مابش ای بت چنین گستاخ بر من
که گستاخی کند از دوست دشمن ۸۹
اگر گرددت روزی پادشا خر
مکن گستاشخی و منشین برو بر ۹۰
مثال پادشا چون آتش آمد
به طبع آتش همیشه سر کش آمد ۹۱
اگر با زور پیل و طبع شیری
مکن با آتش سوزان دلیری ۹۲
بدان منگر که دریا رام باشد
بدان گه بین که بی آرام باشد ۹۳
اگر چه آب او را رام یابی
چو بر چوشد تو با جوشش نتابی ۹۴
مکن با من چنین گستاخ واری
که تو با خشم من طاقت نداری ۹۵
مکن بنیاد این بر رفته دیوار
کجا بر تو فرود آید به یک بار ۹۶
من از مهرت بسی سختی بدیدم
ز هجرانت بسی تلخی چشیدم ۹۷
مرا تا کی بدین سان بسته داری
به تیغ کین دلم را خسته داری ۹۸
مکن با من چنین نا مهربانی
کجا زین هم ترا دارد زیانی ۹۹
اگر روزی ز بندم گشایی
ستیزه بفگنی مهرم نمایی ۱۰۰
وفا و مهر تو بر جان نگارم
ترا بخشم ز شادی هر چه داری ۱۰۱
ترا بخشم خراسان و کهستان
تو باشی آفتابم در شبستان ۱۰۲
جهان را جز به چشم تو نبینم
تو باشی مایهء تخت و گینم ۱۰۳
ترا باشد همه شاهی و فرمان
مرا یک دست جامه یک شکم نان ۱۰۴
چو بشنید این سخانها ویس دلکش
فندا اندر دلش سوزنده آتش ۱۰۵
دلش آن شاه بیدل را ببخضود
جوابش را به شیرینی بیالود ۱۰۶
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
مبراد از توم یک روز پیوند ۱۰۷
مرا پیوند تو خوشتر ز کامست
دگر پیوندها بر من حرامست ۱۰۸
نهم بر خاک پای تو جحان بین
که خاک پای تو بهتر ز رامین ۱۰۹
نگر تا تو نپنداری که هر گز
به من خرم بود رامین گر بز ۱۱۰
مرا در پیش چون تو آفتابی
چرا جویم فروغ ماهتابی ۱۱۱
توی دریا و شاهان جویبارند
تو خورشیدی و شاهان گل ببارند ۱۱۲
اگر من پرستاری را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم ۱۱۳
نگر تا در دل اندیشه نداری
که تو بینی ز من زنهار خواری ۱۱۴
مرا مهر تو با جان هست یکسان
تو خود دانی که بی جان زیست نتوان ۱۱۵
یکی تا موی اندام تو بر من
گرامیتر ز هر دو چشم روشن ۱۱۶
گذشته رفت شاها بودنی بود
ازین پس دارمت خود کام و خشنود ۱۱۷
شهنشه را شکفت آمد ز دلبر
ز گفتار چنان زیبا و در خور ۱۱۸
یکی بادش به دل بر جست چونان
که خوشتر زان نباشد باد نیسان ۱۱۹
امیدش تازه شد چون شاخ نسرین
ز مستی در ربودش خواب شیرین ۱۲۰
شهنشه خفته بود و ویس بیدار
ز رامین و ز موبد بر دلش باد ۱۲۱
گهی زان فرد اندیشه گهی زین
نبودش هیچ کس همتای رامین ۱۲۲
در آن اندیسه جنبش آمد از بام
مگر بر بامش آمد خسته دل رام ۱۲۳
هوا او را ز بستر بر جهانده
ز دل صبر و دیده خواب رانده ۱۲۴
شبی تاریک همچون جان مهجور
ز مشکین ابر او بارنده کافور ۱۲۵
سراپرده کشیده ابر دی ماه
چو روی ویس گشته پردگی ماه ۱۲۶
هوا چون چشم رامین گشته گریان
به درد آنکه زو شد ماه پنهان ۱۲۷
نهفته ماه در ابر زمستان
چو روی ویس بانو در شبستان ۱۲۸
نشسته بر کنار بام رامین
امید اندر دلش مانده چو ژوپین ۱۲۹
ز مهر ویس برف او را گل افشان
شب تاریک او را روز رخشان ۱۳۰
کنار بام وی را کاخ و طارم
زمین پر گل او را جز و ملحم ۱۳۱
اگرچه دور بود از روی دلبر
هنی آمد به مغزش بوی دلبر ۱۳۲
چو با دلبر نبودش روی پیوند
به بوی جانفزایش بود خرسند ۱۳۳
چه دانی خوشتر از عشقی بدین سان
که باشد عاسق از بدخواره ترسان ۱۳۴
ازان ترسد که روزی بد سگالش
بداند ناگهان با دوست حالش ۱۳۵
پس آنگه دوست را آید ملامت
ورا آن روز بر خیزد قیامت ۱۳۶
چو رامین چند هگ بر بام بنشست
شب تاریک با سرما بپیوست ۱۳۷
نبود او را زیان از برف و باران
که اندر جانش آتش بود سوزان ۱۳۸
اگر هر قطره ای صد رود گشتی
از آن آرش یکی اخگر نکشتی ۱۳۹
جهان را بود آن شب بیم طوفان
که اشک چشم او شد جفت باران ۱۴۰
دل اندر تاب و جان در یوبهء جفت
غریوان با دل نالان همی گفت ۱۴۱
نگارینا روا داری بدین سان
تو در حانه من اندر برف و باران ۱۴۲
تو دیگر دوست را در بر گرفته
میان قاقم و سنجاب خفته ۱۴۳
من اینجا بی کس و بی یار مانده
دو پای اندر گل تیمار مانده ۱۴۴
تو در خوابی و آگاهی نداری
که عاشق چون همی گرید بزاری ۱۴۵
ببار ای برف برف بر جان من آتش
که بی دل را همه رنجی بود خوش ۱۴۶
گر آهی بر زنم ابرت بسوزد
جهان هنواره ز آتش بر فروزد ۱۴۷
الا ای باد تندی کن زمانی
در آن تندی بهم بر زن جهانی ۱۴۸
بجنبان گیسوانش را ز بالین
ز چشمش زاستر کن خواب نوشین ۱۴۹
به گوششدر فگن آواز زارم
بگو با وی که چون دل فگارم ۱۵۰
به تنهایی نشسته بر چه حالم
به برف اندر آ کام بد سگالم ۱۵۱
مگر لختی دلش بر من بسوزد
که بر من خود دل دشمن بسوزد ۱۵۲
اگر زین ابر بیرون آید اختر
به درد من ز من گرید فزونتر ۱۵۳
چو ویس آگاه شد از جنبش بام
به گوش آمد مرو را زاری رام ۱۵۴
شناب دوستی در جانش افتاد
همان دم دایه را پیشش فرستاد ۱۵۵
همی تا دایه باز آمد چنان بود
که گفتی بی شکیب و بی روان بود ۱۵۶
فرود آمد به زودی دایه از بام
ز رامین داشت نزد ویس پیغام ۱۵۷
نگارا ماهرویا زود سیرا
به خون عاشقان خوردن دلیرا ۱۵۸
جرا یکباره بر من چیر گشتی
چه خوردی تا ز مهرم سیر گشتی ۱۵۹
من آنم در وفا و مهربانی
که تو دیدی، جرا پس تو نه آنی ۱۶۰
من اندر برف و تو در خز و دیبا
من از تو ناشکیبا تو شکیبا ۱۶۱
تو در شادی و من در رنج و تیمار
یو با خوشی و من با درد و آزار ۱۶۲
مگر دادارمان قسمت جنین کرد
ترا آسودگی داد و مرا درد ۱۶۳
اگر یزدان همه کامی ترا داد
مرا شاید، همیشه همچنین باد ۱۶۴
ازو خواهم که هر کامی بیابی
که به تو نازک دلی غم برنتابی ۱۶۵
مرا باید همیشه بندگی کرد
مرا باید همیشه اندهان خورد ۱۶۶
تو شادی کن که شادی را سزایی
بران کامت که بر من پادشایی ۱۶۷
همی دانی که من چون مستمندم
به دل در بند آن مشکین کمندم ۱۶۸
شب تاریک و من بی صبر و بی کام
ز دیده خواب رفته وز دل آرام ۱۶۹
چو دیوانه دوان بر بام و دیوار
شده جمله جهان بر چشم من تار ۱۷۰
به دیدارت همی امید دارم
مسوزان این دل امیدوارم ۱۷۱
شب تاریک بر من روز گردان
کنار تو مرا جان بوز گردان ۱۷۲
به سرمای جنین سخت جهان سوز
نشاید جز کنار دوست جان بوز ۱۷۳
مرا بنمای روی جان فزایت
بهمن برسای زلف مشک سایت ۱۷۴
بر سیمینت بر زرین برم نه
کجا خود سیم و زر هر دو بهم به ۱۷۵
دلم در مهر تو گمراه گشتست
براهم بر فراقت چاه گشتست ۱۷۶
به درد من مضو یکباره خرسند
مرا در چاه رنج افتاده مپسند ۱۷۷
گر امید ز دیدارت ببری
هم اکنون پردهء صبرمبدری ۱۷۸
مزن بر جان من تیغ جفایت
مبر امیدم از مهر و وفاینت ۱۷۹
که من تا در زمانه زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم ۱۸۰
چو ویس دلبر این پیغام بشنید
دلش چون شیره بی آتش بجوشید ۱۸۱
به دایه گفت چار من تو دانی
مرا از دست موبد چون رهانی ۱۸۲
که او جفتست اگر بیدار گردد
سراسر کار ما دشخوار گردد ۱۸۳
اگر تنها درین خانه بماند
شود بیدار و حال من بداند ۱۸۴
ترا با وی بباید جفت ناجار
بر آیینی که خسپد یار با یار ۱۸۵
بدو کن پشت و رو از وی بگردان
که او مستست و باشد مست تادان ۱۸۶
تن تو بر تن من نیک ماند
اگر نبپایدت کی باز داند ۱۸۷
بدان مستی و بیهوشی همی کاوست
چگونه باز داند پوست از پوست ۱۸۸
بگفت این و چراغ از خانه برداشت
به چاره دایه را با شوی بگذاشت ۱۸۹
به پیش دوست شد سرمست و خرم
به بوسه ریش او را ساخت مرهم ۱۹۰
بر آهخت از بر سیمینش سنجاب
بگستردش میان آن گل و آب ۱۹۱
سیه روباهی از بالا برافگند
ز تن جامه ز دل اندوه بر کند ۱۹۲
گل و نرگس به هم دیدی به نوروز
چنان بودند آن هر دو دل افروز ۱۹۳
بسان مشتری پیوسته با ماه
ویا چون دانشی پیواسته با جاه ۱۹۴
زمین پر لاله بود از روی ایشان
هوا پر مشک بود از بوی ایشان ۱۹۵
برف ابر و پدید مآمد ستاره
همانا شد به بازی شان نظاره ۱۹۶
هوا چون آن دو گوهر دید شهوار
ببرد از شرمشان ابر گهر بار ۱۹۷
دو عاشق در خوشی همراز گشته
به خوشی هر دوان انباز گشته ۱۹۸
گهی بودی ز دست ویسه بالین
گهی از دست مهرافزای رامین ۱۹۹
تو گفتی شیر و می بودند در هم
ویا بر هم فگنده خز و ملحم ۲۰۰
بپیچیده بهم چون مار بر مار
چه خوش باشد که پیچیده یار با یار ۲۰۱
لب اندر لب نهاده روی بر روی
نگنجیدی میان هر دوان موی ۲۰۲
همه شب هر دوان در راز بودند
گهی در راز و گه در ناز بودند ۲۰۳
هم از بوسه شکر بسیار خوردند
هم از بازی خوشی بسیار کردند ۲۰۴
چو از مستی در آمد شاه شاهان
نبود اندر کنارش ماه ماهان ۲۰۵
به دست اندام هم بسترش بپسود
به جای سرو سیمین خشک نی بود ۲۰۶
چه مانستی به ویسه دایهء پیر
کجا باشد کمان مانندهء تیر ۲۰۷
به دستی دایه بود از ویس دیدار
بلی دیدار باشد ملحم از خار ۲۰۸
بجست از خواب شاهنشاه چون ببر
ز خشم دل خوشان گشته چون ابر ۲۰۹
گرفته دست آن چادو همی گفت
چه دیوی تو که هستی در برم جفت ۲۱۰
ترا اندر کنار من که افگند
مرا با دیو چون افتد پیوند ۲۱۱
بسی از پیشکاران سرایی
چراغ و شمع جست و روشایی ۲۱۲
بسی پرسید وی را تو کدامی
بگو نا تو چه چیزی و چه نامی ۲۱۳
نه دایه هیچ گونه پسخش داد
نه کسی بشنید چندان بانگ و فریاد ۲۱۴
مفر رامین که بود اندر بر یاد
بخفته یار او او مانده بیدار ۲۱۵
همی بوسید بیجاده به شکر
همی بارید بر گلنار گوهر ۲۱۶
ز بام و روز اندیشه همی کرد
که چون بام آید انده بایدش خورد ۲۱۷
سرودی سخت خوش با دل همی گفت
به درد آنکه تنها ماند از جفت ۲۱۸
شبا بس خرمی، بس دلفروزی
همه کسی را شابی مارا چو روزی ۲۱۹
چو هر کس را بر آید روز روشن
تاریکی پدید آمد شب من ۲۲۰
به نزدیک آمد اینک بام شبگیر
دلا بپسیچ تا بر دل خوری تیر ۲۲۱
خوشا کارا که بودی آشنایی
اگر با وی نبودستی جدایی ۲۲۲
جهانا جز بدی کردن ندانی
دهی شادی و بازش می ستانی ۲۲۳
گر از نوشم دهی یک بار کامی
به پایانش دهی از ز هر جامی ۲۲۴
بدا روزا که بود آن روز پیشین
که عشق اندر دل من گشت شیرین ۲۲۵
من آنگه کشتی اندر موج بردم
که دل بر هر بدی خرسند کردم ۲۲۶
قصای بد مرا در مهری افگند
فزون از مهر مار و مهر فرزند ۲۲۷
چه در دست اینکه نتوان گفت با کس
کرا گویم که تو فریاد من رس ۲۲۸
چو نزدیکم همی ترسم ز دوری
چو دورم نیست بر دردم صبوری ۲۲۹
نه همچون خیشتن دانم اسیری
نه جز دادار دانم دسگیری ۲۳۰
حدایا هم تو فریاد دلم رس
که جز تو نیست در گیتی مرا کس ۲۳۱
همی نالید رامین بر دل ریش
به اندیشه فزایان انده خویش ۲۳۲
ربوده دلبرش را خواب نوشین
پر از گلناع و سنبل کرده بالین ۲۳۳
خروش شاه بشنید از شبستان
شده آگه از آن نیرنگ و دستان ۲۳۴
تو گفتی ناگه آتش در دلش ریخت
ز نوشین خواب دلبر را بر انگیخت ۲۳۵
بدو گفت ای نگارین زود بر خیز
ببود آن بد کزو کردیم پرهیز ۲۳۶
تو از مستی شدی در خواب نوشین
زهی بیدار و دلخسته به بالین ۲۳۷
در آن غم مانده کز تو دور مانم
دلم امید بگسسته ز جانم ۲۳۸
من از یک بد چنین ترسان و لرزان
بدی دیگر پدید آمد بتر زان ۲۳۹
خروش و بانگ شه آمد به گوشم
جدا کرد از دلم یکباره هوشم ۲۴۰
همی گوید درین ساعت مرا دل
که بر کش پای خود یکباره از گل ۲۴۱
فرو رو سرش را از تن بینداز
جهان را زین فرو مایه بپرداز ۲۴۲
به جان من که خون این بردار
ز خون گربه ای بر من سبکتر ۲۴۳
جوابش داد ویس و گفت مشتاب
بر آتش ریز لختی از خرد آب ۲۴۴
چو رنجت را سر آید روز هنگام
ابی خون خود بر آید مر ترا کام ۲۴۵
پس آنگه همچو گوری جسته از شیر
ز بام گوشک تازان آمد او زیر ۲۴۶
نگه کن تا چه نیکو ساخت دستان
ز ناگه رفت پنهان در شبستان ۲۴۷
شهنشه بد هنوز از باده سر مست
سمن بر رفت و بر بالینش بنشست ۲۴۸
مرو را گفت دستم ریش کردی
ز بس کاو را کشیدی و فشردی ۲۴۹
یکی ساعت بگیر این دست دیگر
پس آنگه هر کجا خواهی همی بر ۲۵۰
شهنشه چون شنید آواز بت روی
نبود آنگه ز محکم چارهء اوی ۲۵۱
رها کرد از دو دستش دست دایه
بجست از دام رسوایی بلایه ۲۵۲
سمن بر ویس را گفت ای نگارین
چرا بودی همی حاموش چندین ۲۵۳
چرا چون خواندمت پاسخ ندادی
دلم بیهوده بر آتش نهادی ۲۵۴
چو دایه رسته گشت از دام تیمار
دلیری یافت ویس ماه رخسار ۲۵۵
فغان در بست و گفت ای وای بر من
که هستم سال و مه در دست دشمن ۲۵۶
چو مار کج روم گر چه روم راست
نشان رفتنم ناراست پیداست ۲۵۷
مبادا هیچ زن را رشک بر شوی
که شوی رشک بر باشد بلا جوی ۲۵۸
به بستر خفته ام با شوی خود کام
به رسوایی همی از من برد نام ۲۵۹
به پوزش گفت وی را شاه موبد
مکن با من گمان دوستی بد ۲۶۰
که تو جانی مرا وز جان فزونی
که جانم را به شادی رهننونی ۲۶۱
ز مستی کردم این کاری که کردم
چرا می خوردم و ژوپین نخوردم ۲۶۲
مرا در بزمگه می بیش دادی
از آن بیشی بلای خویش دادی ۲۶۳
به نیکی در مبادم زندگانی
اگر من بر تو بد دارم گمانی ۲۶۴
بخواهم عذر اگر کردم گناهی
نکو کن عذر چون من عذر خواهی ۲۶۵
گناه آید به نادانی ز مستان
چو عذر آرند ازیشان داد مستان ۲۶۶
خرد را می ببندر چشم را خواب
گنه را عذر شوید جامه را آب ۲۶۷
چو شاهنشاه پوزش کرد بسیار
ازو خشنود شد ویس گنهکار ۲۶۸
به عشق اندر چنین بسیار باشد
همیشه مرد عاشق حوار باشد ۲۶۹
گناه دوست را پوزش نماید
چو نپذیرد به پوزش در فزاید ۲۷۰
بسا آهو که دیدم مرغزاری
خوشان پیش وی شیر شکاری ۲۷۱
بسا دل سوخته دیدم خداوند
فگنده مهر بنده بر دلش بند ۲۷۲
اگر عاشق شود شیر دژ آگاه
به عشق اندر شود هم طبع روباه ۲۷۳
ز مهر دل شود تیزیش کندی
نیارد کرد با معضوق تندی ۲۷۴
هر آن کاو عشق را نیکو نداند
اسیر عشق را دیوانه خواند ۲۷۵
مکاراد کاو ایچ کس در دل نهالش
که زود آن کشتهبار آرد و بالش ۲۷۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۷۷
۷۰۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:نامه نوشتن رامین به مادر و آگاه شدن موبد
گوهر بعدی:آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.