هوش مصنوعی: این متن شعری عاشقانه و تغزلی است که داستان عشق دو دلداده به نام‌های گل و هرمز را روایت می‌کند. در این شعر، توصیف‌های زیبایی از طبیعت، عشق، مستی و شب‌زنده‌داری ارائه شده است. دو شخصیت اصلی در باغی خلوت به عیش و نوش و رازگویی می‌پردازند و احساسات عمیق خود را نسبت به یکدیگر بیان می‌کنند. در نهایت، با طلوع صبح، آن‌ها مجبور به جدایی می‌شوند و غم فراق بر دل‌هایشان می‌نشیند.
رده سنی: 16+ این متن دارای مضامین عاشقانه‌ای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال نامناسب باشد. همچنین، استفاده از استعاره‌ها و مفاهیم عمیق ادبی ممکن است برای درک کامل، نیاز به بلوغ فکری داشته باشد. علاوه بر این، برخی اشارات به مستی و شب‌زنده‌داری ممکن است برای گروه‌های سنی پایین تر مناسب نباشد.

رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
دو جان هر دو بیرون ازجهان دید ۱

بگل گفت ای چمن پرنور از تو
دماغ بلبلان مخمور از تو ۲

قمر را روی تو تشویر داده
شکر را پستهٔ تو شیر داده ۳

ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی
چو اینجا آمدی از جای رفتی ۴

میان باغ آخر خیز ای گل
ز مستی ماندهیی مستیز ای گل ۵

ترا هر جایگه راییست دیگر
ولی هر کار را جاییست دیگر ۶

گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر
عرق میریخت چون باران ز تشویر ۷

بآخر از کنار راه برجست
بعشرت بر میان جان کمر بست ۸

گرفته بود دست دایه در دست
بدیگر دست دست هرمز مست ۹

میان باغ میشد در میانه
یکی زانسو یکی زینسو روانه ۱۰

بکنج باغ در، خلوتگهی بود
که آن در خورد خورشید و مهی بود ۱۱

قران کردند مهر و ماه با هم
بدان برج آمدند از راه باهم ۱۲

نشستند و میآوردند حالی
دو دل پر آرزو و جای خالی ۱۳

ازان مجلس چو دوری چند برگشت
فلک در دور ازان خوشی بسر گشت ۱۴

چو هرمز مست شد برداشت رودی
بگفت از پردهٔ رازی سرودی ۱۵

بزاری زخمه را میخست بر رود
ز خون دیده پل میبست بر رود ۱۶

چو‌آب زر ز ابریشم فرو ریخت
دل از ابریشم هر مژّه خون ریخت ۱۷

سرودی گفت هرمز کای دلارام
جهان چون جانستان آمد بده جام ۱۸

چو آتش آب در ده کاسهیی زود
که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود ۱۹

پیاپی ده می کهنه بنوروز
که دل پر عشق دارم سینه پر سوز ۲۰

بیار آن آب چون آتش زمانی
که نیست از دی و از فردا نشانی ۲۱

چو ریزان شد شکوفه از درختان
میی در ده چو روی نیکبختان ۲۲

بیا تا بانگ جوی آب بینی
شکوفه بینی و مهتاب بینی ۲۳

بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک
کشیده ما بچادر روی برخاک ۲۴

می سر جوش را در ده صلایی
که دردمانه سر دارد نه پایی ۲۵

بگفت این وز عشق روی دلبر
بسر میگشت و خون میکرد از بر ۲۶

جوان و مست و عاشق در چنین حال
دلی بس پر سخن لیکن زبان لال ۲۷

چنین جایی کسی با دل نماند
که چه دیوانه چه عاقل نماند ۲۸

بیامد دایه و بر گل زد آبی
شد آن آب از رخ گل چون گلابی ۲۹

گل بی خویشتن از عشق و مستی
درامد از هوای می پرستی ۳۰

بصحن باغ شد با دلبر خویش
ز نرگس کرد پرخون زیور خویش ۳۱

صبا از قحف لاله جرعه میخورد
چمن چون نوعروسی جلوه میکرد ۳۲

ز یکیک برگ نقاشان فطرت
نموده خرده کاریهای قدرت ۳۳

عروسان چمن برقع گشاده
هزاران بچهٔ بی شوی زاده ۳۴

چمن درخاصیت چون مریم آمد
که فرزند چمن عیسی دم آمد ۳۵

چو بسراینده شد آن سرو آزاد
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد ۳۶

گل و بلبل همه شب راز گفتند
حدیث عشقبازی باز گفتند ۳۷

جوانی بود و مستی و بهاری
جهان ایمن زهی خوش روزگاری ۳۸

گل و هرمز بهم انباز گشته
ز خون شیشه سنگ انداز گشته ۳۹

بدستی زلف گل آورده در چنگ
بدستی خورده می از جام گلرنگ ۴۰

چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی
بخلوتگاه رفتند از لب جوی ۴۱

ز بی صبری دل هرمز همی جست
که تا با گل مگر درکش کند دست ۴۲

بنقدی وصل شیرودنبه میدید
بران آتش دل چون پنبه میدید ۴۳

درآمد همچو مرغی سوی دنبه
بچربی دایه را میکرد پنبه ۴۴

چو آگه شد زبان بگشاد دایه
که مارا نیست بر سالوس پایه ۴۵

چو مویم پنبه شد در پنبه کردن
مرا پنبه مکن در دنبه خوردن ۴۶

چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی
چو کرم پیله پشمم در کشیدی ۴۷

ز گفت دایه گل تشویر میخورد
از آن تشویر شکّر شیر میخورد ۴۸

ز شرم او عرق میریخت از گل
نهان میکرد گل در زیر سنبل ۴۹

بر دایه دلی پر غم نشسته
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته ۵۰

بآخر دایهٔ مسکین برون شد
کنون بشنو که حال هر دوچونشد ۵۱

چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
بزیر لب زیک شکّر سخن گفت ۵۲

بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز
ز مخموری دو بادامت سحرخیز ۵۳

قمر همسایهٔ سی کوکب تو
شکر همشیرهٔ لعل لب تو ۵۴

تویی شمع و شکرداری بخروار
منم بر شمع تو پروانه کردار ۵۵

چو بر عشقست پروانه دماغی
گزیرش نبود از روغن چراغی ۵۶

چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من
بیک شکّر بده پروانهٔ من ۵۷

ز صد شکّر مرا آخر یکی ده
اگر بسیار ندهی اندکی ده ۵۸

بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را
که صدقه باز گرداند بلا را ۵۹

بده یک بوسه چه جای ملالست
که امشب چاشنی باری حلالست ۶۰

نخستین کوزه در دردی زنی تو
اگر بخیه بدین خردی زنی تو ۶۱

مباش آخر بدین باریک ریسی
که یک یک نخ چنین بر من نویسی ۶۲

ترا چون ملک خوزستانست امروز
بیک شکّر مکن بخل ای دلفروز ۶۳

چوشد جانم ز جام خسروی مست
بیک بوسه دلم را کن قوی دست ۶۴

بآخر چون بسی باهم بگفتند
چو شیر و چون شکر با هم بخفتند ۶۵

گل از سر چون صلای ناز درداد
متاع عیش را آواز در داد ۶۶

ز شوخی چون زحد بگذشت نازش
بلب عذری چو شکّر خواست بازش ۶۷

خوشا آن کینه و آن عذرجویی
که آن دم خوشترست از هرچه گویی ۶۸

چو دورخ هر دو روبارو نهادند
ز بوسه قفل با یکسو نهادند ۶۹

دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
ببوسه اسب در شهرخ فگندند ۷۰

چو جوزا آن دو مهوش روی در روی
ببوسه دیده هر یک موی بر موی ۷۱

دودست اندر کش آوردند هر دو
سخنهای خوش آوردند هر دو ۷۲

حکایت چون ز شکّر برتر آید
بسی از شهد و شکّر خوشتر آید ۷۳

چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
دو شکرشان بهم بادام در مغز ۷۴

چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
دو مغز و هر دو در یک پوست بودند ۷۵

زده اسباب شادی دست درهم
بپای افتاده دو سرمست در هم ۷۶

زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا برمدم جزبر لب یار ۷۷

مدم زنهار ای صبح از فضولی
دمی دیگر مکن خلوت بشولی ۷۸

مدم کامشب بهم کاریست ما را
بشب در روز بازاریست ما را ۷۹

چو شمعی تا بروزم زنده امشب
بمیرم گر زنی یک خنده امشب ۸۰

تویی ای صبح امشب دستگیرم
نفس گرمی برآری من بمیرم ۸۱

هر آنکس را که با ماهیست حالی
برو یک دم شبی، ماهی چو سالی ۸۲

شب وصل یکه دل خرّم نماید
بسی کوته تر از یکدم نماید ۸۳

دل هرمز در آن شب جوش میزد
ز بیم روز نوشا نوش میزد ۸۴

بگل میگفت کای تنگ شکر پاش
که ما گشتیم از لعلت گهرپاش ۸۵

گلی در تنگ آوردیم و رستیم
بشکّر تا بگردن در نشستیم ۸۶

ازین داد وستد با حور زادی
بآخر بستدیم از عمر دادی ۸۷

بکام خویش دیده چشم بد را
بکام دل رسانیدیم خود را ۸۸

ندانم تا مرادر دلفروزی
چنین شب نیزخواهد بود روزی ۸۹

چنین شب نیز با چندین سلامت
نبیند خلق تا روز قیامت ۹۰

بآخر چون شکر بر شهد خستند
بپسته بر گشادن عهد بستند ۹۱

که گر مهلت بود در زندگانی
بهم رانیم عمری کامرانی ۹۲

سمنبر با شکر لب قول میکرد
دلش فریاد و جان لاحول میکرد ۹۳

میان هر دو شد چون عهد بسته
گلش گفتا که کردی لعل خسته ۹۴

کشیده داردست ای مایهٔ ناز
که بسیاری خوری از ما شکر باز ۹۵

بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم
کلید بوسه در دریا فگندیم ۹۶

جوابش داد هرمز کای سمنبوی
چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی ۹۷

تو آتش در جهان افگندی امشب
گلی زان بر جهان میخندی امشب ۹۸

نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش
شوم از شربتی آب تو خاموش ۹۹

مگس چون نیست شکّر هست قوتم
بسوی پرده بر چون عنکبوتم ۱۰۰

کسی را آنچنان گنج نهانی
دهن بندد بآب زندگانی ۱۰۱

ز راه کور بر میبایدت خاست
نیاید کارم از آبی تهی راست ۱۰۲

نداده بادهیی آسوده امشب
بآبم میدهی پالوده امشب ۱۰۳

چو هستم شکّرت را چاشنی گیر
بچربی نیز خواهم روغن از شیر ۱۰۴

چو شکّر هست لختی شیرباید
چه میگویم هدف را تیر باید ۱۰۵

ز پسته چند بیرون افگنم پوست
که پسته کار بیگاریست ای دوست ۱۰۶

لبت را چون زکوة آب حیاتست
چو از هر جاترا بیشک ز کوتست ۱۰۷

چو من درویشم از بهر نباتی
بدین درویش بیدل ده ز کوتی ۱۰۸

چه میخواهی ز من زین بیش آخر
نبودت هیچکس درویش آخر ۱۰۹

چو تو با من بیک نعمت کنی ساز
خداوندت یکی را ده دهد باز ۱۱۰

بشکّر در ده آواز سبیلی
که نیکو نبود از نیکو بخیلی ۱۱۱

هوی میخواند هرمز را بتعلیم
که بگذارد الف بر حلقهٔ‌میم ۱۱۲

چو هرمز آن الف را مختلف کرد
دو ساق خویش گل چون لام الف کرد ۱۱۳

بگردانید روی آن سیم تن حور
که بادا آن الف از میم من دور ۱۱۴

نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف چیزی ندارد بوسه در خواه ۱۱۵

ترا جز بوسه دادن نیست رویی
نیابد آن الف زین میم مویی ۱۱۶

اگر تو همچو سیمی دیدی این میم
ندارد هیچ کاری سنگ در سیم ۱۱۷

دل سنگینت این میخواهد از کار
که تو سنگی دراندازی بیکبار ۱۱۸

سر دندان بشکّر تیز کردی
که شفتالوی بادانگیز خوردی ۱۱۹

ببوسه گر دلت با ما رضا داد
ز تنگ گل بسی شکّر ترا باد ۱۲۰

وگر راضی نیی دم بر زن از پوست
شبت خوش باداینک رفتم ای دوست ۱۲۱

چو سالم نیست بیست از من میازار
زکوة از بیست باید داد ناچار ۱۲۲

چو من درزاد خویش از بیست طاقم
مکن چون بیست عقد از جفت ساقم ۱۲۳

چو مقصود من از تو هست دیدار
تو چون من باش اگر هستی خریدار ۱۲۴

ببستان قدر گل چندانست ای دوست
که زیر پرده با غنچه ست هم پوست ۱۲۵

چو از پرده برآید چست و چالاک
ببویند و بیندازند در خاک ۱۲۶

چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر
چو عود خام سوزندش بمجمر ۱۲۷

نگین کز کان بدست آورده حکاک
کند از چرخ گردنده دلش چاک ۱۲۸

بمهر من مکن زنهار آهنگ
که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ ۱۲۹

مرا خواهی هوای خویش بگذار
مر این درجم بجای خویش بگذار ۱۳۰

بمهر من نیابی جز شکر چیز
بمهر درج من منگرد گر نیز ۱۳۱

کلید درج محکم دار امروز
که تاچون گردد آن کار ای دل افروز ۱۳۲

ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
که در شورم مکن ای خوش نمک یار ۱۳۳

ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی
که رعنایی ز گل نبود غریبی ۱۳۴

بکام دل چه میگیری جدایی
فراغت نیستت تا کی نمایی ۱۳۵

گواهی میدهی بر خویشتن تو
ولی عاشق تری باللّه ز من تو ۱۳۶

ز روباهی بپرسیدند احوال
ز معروفان گواهش بود دنبال ۱۳۷

چو دل با تو کند در کاسه دستی
چرا در کاسه گیری دست مستی ۱۳۸

دلت از نقش عشقم دور چون شد
که نقش از سنگ نتواند برون شد ۱۳۹

بلی در سنگ بودت نقش آتش
بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش ۱۴۰

چو میدانی تو کردار زمانه
چرا شوری درین زنبور خانه ۱۴۱

چو در کاری بخواهی کرد آرام
در اوّل کن که پیدا نیست انجام ۱۴۲

روا باشد که دوران زمانه
بود ما را در انجام از میانه ۱۴۳

عجب نبود که ندهد عمر من داو
مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو ۱۴۴

وگر حاصل نمیداری تو کامم
شدم، انگار نشنودی تو نامم ۱۴۵

درین معنی نیفتادت بد از من
لبت گر یک شکر صد بستد از من ۱۴۶

بدندان گر لبت را خسته کردم
ببوسه مرهمش پیوسته کردم ۱۴۷

بدندان زان لب لعلت گزیدم
که تا خون از لب لعلت مزیدم ۱۴۸

چوخوردی خونم از لب باز کردم
که خوش خوش از لبت خون بازخوردم ۱۴۹

کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
که در بی مهریت بی ماهم امشب ۱۵۰

چو گفت این خواست تا برخیزد از جای
گلش افتاد همچون زلف در پای ۱۵۱

که گل را این چنین مپسندی آخر
بیک حمله سپر بفگندی آخر ۱۵۲

گلم زان پیش تو افگند بادم
مشو از خط که سر بر خط نهادم ۱۵۳

دل خود دانهٔ دام تو کردم
خرد را خطبه برنام تو کردم ۱۵۴

چو سر بر پایت آرم سرفرازم
چو جان در پایت افشانم بنازم ۱۵۵

درون جانی ای در خون جانم
ندانم جز تو کس بیرون جانم ۱۵۶

زهی دلسوز یار ناوفادار
زهی غمخواره دلبند جگرخوار ۱۵۷

چو دامن روی من در پای دیده
وزین سرگشته، دامن درکشیده ۱۵۸

ز بیمهری مشو ای مه ز من دور
که نه هرگز بود بی مهر مه نور ۱۵۹

چو دل را در میان خط کشیدی
خطی در دل کشیدی و رمیدی ۱۶۰

چو حلقه تا بدر بازم نهادی
چو شمعم سوختی گازم نهادی ۱۶۱

کنون از خشم من دم سرد کردی
دلم را شهربند درد کردی ۱۶۲

چوخاک راه پیشت بردبارم
چو خون دیده سر نه بر کنارم ۱۶۳

چنین نازک مباش ای جان من تو
که از گل برنتابی یک سخن تو ۱۶۴

بسی میلم ز عشرت از تو بیشست
ولی بیمم ز رسوایی خویشست ۱۶۵

گل شیرین بشکّر لب گشاده
فسون میخواند سر بر خط نهاده ۱۶۶

بآخر آن فسون هم کار گر شد
دل هرمز از آن دلبر دگر شد ۱۶۷

بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار
مگیر از من چو گل از یک دم آزار ۱۶۸

چو کامم برنمیآری کنون من
بکام تو دهم خطّی بخون من ۱۶۹

چو با من مینسازی کژ چه بازم
من دلسوخته با تو بسازم ۱۷۰

بگفت این و شکر در تنگ آورد
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد ۱۷۱

گهی دزدید از آب زندگانی
بلب بردش ز شکّر رایگانی ۱۷۲

گهی بر انگبین زد قند او را
گهی بگسست گردن بند او را ۱۷۳

گهی شکّر ز مغز پسته خورد او
گهی لعلش بمرجان خسته کرد او ۱۷۴

گهی با سیم کار او چو زر کرد
گهی با دوست دست اندر کمر کرد ۱۷۵

گهی صد حلقه زانزلف زره پوش
بیکدم کرد همچون حلقه در گوش ۱۷۶

گهی از پسته عنّابش بخست او
ببوسه بر شکر فندق شکست او ۱۷۷

ز سیبش کرد شفتالو بسی باز
مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز ۱۷۸

بخفتند آن دو دلبر همچنین مست
که تا باد سحرگه بر زمین جست ۱۷۹

سپاه روز چون بر شب غلو کرد
نسیم صبح جان را تازه رو کرد ۱۸۰

بگوش آمد ز دریای سیاهی
خروش مرغ شبگیر از پگاهی ۱۸۱

ز باد صبح گل سرمست برجست
نگر گل چون بود در صبحدم مست ۱۸۲

چو گل برخاست هرمز نیز برخاست
صبوحی را ز گلرخ باده درخواست ۱۸۳

گلش گفتا ز بویی میزنی خوش
خمارت میکند از مستی دوش ۱۸۴

بدست خود می مخموریم ده
وزان پس درشدن دستوریم ده ۱۸۵

بباید رفت چون روزست و ما مست
که تا برمانیابد چشم بد دست ۱۸۶

که چون پیمانه پر گردد بناکام
بگرداند سر خود در سرانجام ۱۸۷

بگفت این و میی خورد و میی داد
دم از آب قدح میزد پریزاد ۱۸۸

چو کرد آب قدح را آن پری نوش
شد او همچون پری در آب خاموش ۱۸۹

بیفتادند هر دو مایهٔ ناز
ز مستی سرگران کرده ز سرباز ۱۹۰

یکی سر در کنار آن نهاده
غمش سر در میان جان نهاده ۱۹۱

یکی را پای آن یک گشته بالین
نهاده یار را بالین سیمین ۱۹۲

دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه
وزین عالم وزان عالم اثر نه ۱۹۳

ز خوب و زشت دنیا باز رسته
بکلّی از نیاز و ناز رسته ۱۹۴

شنودم از یکی مستی بآواز
که می زان میخورم کز خود رهم باز ۱۹۵

چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
سپیده صد هزاران زرده بفگند ۱۹۶

سپیده از پس بالا درآمد
دُر صبح از بن دریا برآمد ۱۹۷

چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر
دو دلبر دید پای هر دو در قیر ۱۹۸

نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای
نه می مانده، نه مجلسخانه برجای ۱۹۹

جهان روشن شده، شمعی نشسته
شرابی ریخته، جامی شکسته ۲۰۰

همه خانه قدح پاره گرفته
زمین سیمای میخواره گرفته ۲۰۱

درآمد دایه و فریاد در بست
زبانگش دلگشای از جای برجست ۲۰۲

چو هرمز دید گل را جست بر پای
که تا بدرود کردش مست برجای ۲۰۳

چو می بدرود کرد آن رشک مه را
ز بوسه بدرقه برداشت ره را ۲۰۴

گل خورشید رخ برخاست و دایه
روان دایه پس گل همچو سایه ۲۰۵

بسوی قصر شد، وان روز تا شب
ز شوق آن شبش میگفت یا رب ۲۰۶

گهی میکرد ازان مستی خمارش
گهی زان ناز و آن بوس و کنارش ۲۰۷

گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد
گهی زان آرزو فریاد میکرد ۲۰۸

گهی زان خوشدلیها باز میگفت
گهی میخاست، گاهی باز میخفت ۲۰۹

کنون بنگر که گردون چه جفا کرد
که تا آن هر دو را از هم جدا کرد ۲۱۰

فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد ۲۱۱

فلک دانی که چیست ای مرد باهش
یکی بیگانه پرور، آشنا کش ۲۱۲

بدین چون مدّتی بگذشت از ایام
گل و هرمز نیاسودند از کام ۲۱۳

گهی کام و گهی ناکام بودی
گهی جام و گهی پیغام بودی ۲۱۴

گهی با هم گهی بی هم نشسته
گهی هم غم گهی همدم نشسته ۲۱۵

جهان بر کام خود راندند یک چند
ولیک از کار آن هر دو فلک خند ۲۱۶

نمی کرد آسیاب چرخ در کوب
از آن بود آسیا بر کام جاروب ۲۱۷

گل از دل دانهیی در خورد میکاشت
بعشرت آسیا بر گرد میداشت ۲۱۸

چه شادی و چه غم آنجا که او شد
همه در آسیای او فرو شد ۲۱۹

ندانستند از اوّل این جهان را
که آخر چه درآید از پس آنرا ۲۲۰

جهان با یک شکر صد نیش نی داشت
دمی شادیش سالی غم ز پی داشت ۲۲۱

اگر گل بر جهان خندید یک روز
ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز ۲۲۲

ز دنیا آدمی را خرّمی نیست
کسی کوخرّمست او آدمی نیست ۲۲۳
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۲۳
کانال گوهرین در ایتا
۴۷۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:زاری هرمز در عشق گل پیش دایه
گوهر بعدی:خواستگاری شاه اصفهان از گل
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.