هوش مصنوعی:
این متن شعری حماسی و عاشقانه است که داستان جنگ بین شاه خوزان و شاه سپاهان را روایت میکند. در این داستان، شاه خوزان به دنبال ازدواج با گل، دختر شاه سپاهان است، اما گل تمایلی به این ازدواج ندارد. این موضوع منجر به جنگ بین دو پادشاه میشود که در نهایت با پیروزی شاه سپاهان و قهرمانی هرمز به پایان میرسد. متن پر از تصاویر شاعرانه، توصیفات حماسی و مضامین عاشقانه است.
رده سنی:
16+
این متن به دلیل استفاده از زبان پیچیده و کهن، مضامین حماسی و جنگآور، و همچنین برخی اشارات عاشقانه و فلسفی، برای خوانندگان با سنین پایینتر ممکن است نامفهوم یا سنگین باشد. خوانندگان بالای 16 سال بهتر میتوانند با این مفاهیم ارتباط برقرار کرده و از زیباییهای ادبی آن لذت ببرند.
خواستگاری شاه اصفهان از گل
چنین گفت آن سخن سنج سخندان
کزو بهتر ندیدم من سخنران ۱
که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
ز شب برچید پروین را چو ارزن ۲
فلک چون طیلسان سبز بر سفت
زمین در پرنیان سبز بنهفت ۳
شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه ۴
خبر آوردش از شاه سپاهان
که شه همچون شکرگلراست خواهان ۵
بسازد کار آن شمع زمانه
کند شکّر ز خوزستان روانه ۶
که راه از بهر آب زندگانی
زدیم آب از گلاب اصفهانی ۷
سپاهان را تو بهروزی فرستی
که از گل شکرخوزی فرستی ۸
همه شهر سپاهان چار طاقست
ز وصل گل چه هنگام فراقست ۹
ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تک چو باد از راه رفته ۱۰
همآوازان بهم همدرد گشته
هوا از آه مستان سرد گشته ۱۱
سپیده دم صبوحی دم نشسته
بروی روز بر شبنم نشسته ۱۲
عطارد نامهٔ تو ساز کرده
سماع زهروی آغاز کرده ۱۳
ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه
ز مستی شیرگیر آهو کرشمه ۱۴
ز شادی هیچ باقی نیست امروز
مگر گل زانک گل باید بنوروز ۱۵
چو زین معنی بگل آمد پیامی
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی ۱۶
ز خوزستان شکر را میکند دور
ز صد ماتم بتر میسازدش سور ۱۷
همه کار عروسی میکند راست
بپیش ماه سوسی میکند راست ۱۸
ازین غم آتشی در جان گل زد
جهان صد خار در شریان گل زد ۱۹
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت ۲۰
بگردون بر رسید آه گل از دل
پرآتش شد تهیگاه گل از دل ۲۱
نشسته مشک کنده ماه خسته
دلش برخاسته بگشاده بسته ۲۲
شکر آورده زیر حلقهٔ میم
شخوده برگ گل از فندق سیم ۲۳
دلی و صد هزاران آتش رشک
رخی و صد هزاران دانهٔ اشک ۲۴
بیامد پیش گلرخ دلربایی
که بهر عقد بستاند رضایی ۲۵
چو گل را دید زیر خون بمانده
دلش با خون بهم بیرون بمانده ۲۶
سمنبر پیرهن چون گل دریده
ز نرگس لاله را جدول کشیده ۲۷
نشسته در میان خون بخواری
وزو برخاسته از جمله زاری ۲۸
شنوده از عروسی هر سخن را
از آن ماتم گرفته سروبن را ۲۹
سخن در شاهراه گوش رفته
خرد از شاهراه هوش رفته ۳۰
نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
بگفته بر دو عالم چار تکبیر ۳۱
هوای هرمزش افگنده درجوش
وجود گلرخش گشته فراموش ۳۲
چو آینده چنان دید آن صنم را
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را ۳۳
نزد دم تن زد و لختی بیاسود
که تا آن تاج برتختی بیاسود ۳۴
نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
بشیرینی پیامی دادش از شاه ۳۵
که خود را هشت جنت نقد بینم
چو شکّر زیر گل در عقد بینم ۳۶
ترا این عقد در عقبیست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده ۳۷
نباید بود گل را سرگران گشت
که نتواند کس از رسم جهان گشت ۳۸
تو خورشیدی ترا ماهی بباید
تو خاتونی ترا شاهی بباید ۳۹
همه کس را بجفتی اشیاقست
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست ۴۰
اگر چون دیگران جفتی کنی تو
بخوبی طاقی و جفتی زنی تو ۴۱
بباید جفت را برجان نهادن
چو جفتی جفته در نتوان نهادن ۴۲
چو مردم در بر جفتی طرب کن
پری جفتی مگر جفتی طلب کن ۴۳
چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
همی جفتی طلب چون چشم آخر! ۴۴
چو شمعم سوختی ای مه چگویم
بده پروانه تا باشد بکویم ۴۵
گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
که از شمعی چو من پروانه خواهد ۴۶
ز نطع خود برون ره مینخواهم
چه پروانه دهم شه می نخواهم ۴۷
یقین دانم که نبود شاه خواهان
که گل گردد گلابی در سپاهان ۴۸
نه بر نطع عروسی راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم ۴۹
نه با او میل در میدان کشم من
نه با او اسپ در جولان کشم من ۵۰
پیاده میروم چون دلفروزی
بفرزینی رسم در نطع روزی ۵۱
گر او را پیل بالازر عیانست
مرازو، پیل بندی، در میانست ۵۲
شه از من در غریبی مبتلا باد
و یا شهمات این نطع دو تا باد ۵۳
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
سبک دل را چو مستان سرگران یافت ۵۴
دلش در نفرتی دید ونفوری
وزو نزد یکیی جستن چو دوری ۵۵
زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه ۵۶
چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
نه زان مرغست کوکاووک گیرد ۵۷
چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
که آزادم چو سوسن من ازین کار ۵۸
نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
وگر چون آتشی بی جفت میرم ۵۹
چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
بسوزد هرکه با او جفت گیرد ۶۰
ازان چون آتشی فارغ زجفتم
که نم در ندهم و در آب خفتم ۶۱
چه گر خاکم نگردد گرد آخر
پدر نپسنددم در درد آخر ۶۲
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
که گویی مغز او از استخوان شد ۶۳
برای کار آنسرو چمن را
بخواند او فیلسوف رایزن را ۶۴
بدو گفتا چه جویم در مضیقی
زمانی خون این خور از طریقی ۶۵
نگین دل چنان در بند اینست
که دل دربند او همچون نگینست ۶۶
حکیمش گفت رای تو نکوتر
که خسرو برترست و من فروتر ۶۷
ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
اگر نورست نوری ندهدت باز ۶۸
بنامی کار برخامی منه تو
اساسی را بناکامی منه تو ۶۹
چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
نباید بر دل، این اندیشه ره داد ۷۰
چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
توان کشتن ولی برندهدت هیچ ۷۱
چو گل را ناخوشی میآید از جفت
چو پسته لب بباید بست از این گفت ۷۲
خوشی چندانکه گویی بیش باید
همه عالم برای خویش باید ۷۳
قضا تدبیر ما بر هم شکستست
گشاد کارها بر وقت بستست ۷۴
اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر ۷۵
بباید نامهیی آغاز کردن
ازین اندیشه دل پرداز کردن ۷۶
سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه
فرستادن بدست قاصد شاه ۷۷
خوش آمد شاه را زان رای عالی
بجای آورد آنچ او گفت حالی ۷۸
دبیری آمد و نامه ادا کرد
بنای نامه بر نام خدا کرد ۷۹
پس از گل کرد حرفی چند آغاز
که ممکن نیست کردن این گره باز ۸۰
که گر با گل بگویم این سخن را
در آویزد بگیسو خویشتن را ۸۱
توان کرد از چنین یاری تحاشی
سزد گر در چنین کاری نباشی ۸۲
ترا گر گل نباشد غم نیاید
سپاهان را ز یک گل کم نیاید ۸۳
پدر شویی که او جوید رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد ۸۴
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند ۸۵
سپردندش بدست قاصد شاه
نهاد آن مرد قاصد پای در راه ۸۶
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند ۸۷
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت ۸۸
زبانم داد تا گل یارم آید
چو دل او داردم دلدارم آید ۸۹
چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم ۹۰
ز گل چون دیده بر سر باشمش من
وکیل خرج شکّر باشمش من ۹۱
کنون از گفتهٔ خود سرگران شد
زبون آن سبک دل چون توان شد ۹۲
وفا جستن ز تر دامن محالست
که دوران وفاراخشک سالست ۹۳
بسی نام وفا گوشم شنیدست
ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست ۹۴
خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
وفاگر هست قسم این جهان نیست ۹۵
منم امروز شمع پادشاهان
ز من در پرده مینازد سپاهان ۹۶
اگر بر کین من آرد جهان دست
کنم کوری دشمن را جهان پست ۹۷
وگر کژبازد این خاکستری نطع
ببیند نطع و خاکستر علی القطع ۹۸
بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست ۹۹
جهان گر آب گیرد من بشولم
از آن معنی که نرسد بر پژولم ۱۰۰
ز شمشیرم کبودی آشکارست
که بحری گوهری و آبدارست ۱۰۱
گر آبستن ز من اندیش گیرد
چنین راه عدم در پیش گیرد ۱۰۲
مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
بپیش رای من نو کیسه چیزست ۱۰۳
نمیبینی که در کسب شعاعی
کند منزل بمنزل انتجاعی ۱۰۴
که باشد شاه خوزستان که امروز
بگردد از چو من شاهی دل افروز ۱۰۵
ز بد نامی هوای جنگ دارد
ز دامادی شاهی ننگ دارد ۱۰۶
چرا دل را ازو دردی نمایم
من او را این زمان مردی نمایم ۱۰۷
بگفت این و سپه بیرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد ۱۰۸
ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد ۱۰۹
ز لشکرگاه بانگ نای زرّین
برآمد تا بلشگرگاه پروین ۱۱۰
دمی صد کوس در صد جای میکوفت
علم بر وزن هر یک پای میکوفت ۱۱۱
ز زیر گرد عکس تیغ میتافت
چو سیاره ز زیر میغ میتافت ۱۱۲
ز بس لشکر که با هم انجمن شد
چو دریا کوه آهن موجزن شد ۱۱۳
زمین از پای اسپان خاک میریخت
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت ۱۱۴
چو شب در پای اسپ اشکال آمد
قراضه با سر غربال آمد ۱۱۵
ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان
ز لب زنگی شب بنمود دندان ۱۱۶
هزاران مرغ زیر دام رفتند
ز قصر نیلگون بر بام رفتند ۱۱۷
بصد چشم چو نرگس هر ستاره
باستادند بر لشکر نظاره ۱۱۸
چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد ۱۱۹
زبان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی ۱۲۰
چو مردم را ز روز آگاه کردند
بفال نیک عزم راه کردند ۱۲۱
براندند از سپاهان شاه و لشکر
بخوزستان شدند از راه یکسر ۱۲۲
چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
سپاهی کردگرد و کار در یافت ۱۲۳
میان دربست بر کین شاه خوزی
خزانه در گشاد و داد روزی ۱۲۴
اگر گنجی نبخشی بر سپاهت
سپه بی گنج کی دارد نگاهت ۱۲۵
بسیم و زر سپه را کرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بیرون ۱۲۶
همه روی زمین لشکر کشیدند
دو رویه صفدران صف برکشیدند ۱۲۷
گروهی را بکف شمشیر برّان
ز خشم دشمنان چون شیر غرّان ۱۲۸
گروهی با سنانهای زره سم
ز سر تا پای در آهن شده گم ۱۲۹
گروهی نیزهها بر کف گرفته
جهانی نیستان در صف گرفته ۱۳۰
گروهی بی محابا ناوک انداز
ز کینه سر کشان را سینه پرداز ۱۳۱
گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
ترش استاده شورانگیز کرده ۱۳۲
گرفته یک طرف شیران جنگی
کمان چاچی و تیر خدنگی ۱۳۳
گرفته یک گُرُه گرز گران را
گشاده دست و بر بسته میان را ۱۳۴
دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
شده آیینه زن از کوههٔ پیل ۱۳۵
بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس ۱۳۶
چنان آواز او در عالم افتاد
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد ۱۳۷
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت ۱۳۸
چو چرخ از گرد میغی بست هموار
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار ۱۳۹
ز شمشیر سرافگن برق میجست
ز پیکان زره سم راه بربست ۱۴۰
از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونین غرب تا شرق ۱۴۱
همه روی زمین شنگرف بگرفت
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت ۱۴۲
زمین از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت ۱۴۳
زهر سو کشته چندانی بپیوست
که راه جنگ بر لشکر فرو بست ۱۴۴
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلک صحرا زمین دریای خون شد ۱۴۵
ز عهد نادرست چرخ دوّار
شه خوزان شکسته شد بیکبار ۱۴۶
چو مرغ خانگی از هیبت باز
هزیمت شد بسوی شهر خود باز ۱۴۷
همه شب کار جنگ روز میساخت
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت ۱۴۸
در آنشب گل بیامد پیش دایه
چو خورشیدی که آید پیش سایه ۱۴۹
پراکنده شده در سوز رشکش
بنات النعش از پروین اشکش ۱۵۰
مژه چون سوزنی در خون سرشته
که نتوان بست این تب را برشته ۱۵۱
شده از دست دل سر رشتهٔ من
که نتوان دوخت این برهم بسوزن ۱۵۲
اگر شه شهر خوزستان بگیرد
گل عاشق از این خذلان بمیرد ۱۵۳
بر هرمز دل افروزیم نبود
چنان رویی دگر روزیم نبود ۱۵۴
بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
که شب آبستنست و روز در پیش ۱۵۵
اگرچه هست ترس امید میدار
دل اندر مهر آن خورشید میدار ۱۵۶
اگر طاوس، ماری در پی اوست
وگر خرماست خاری در پی اوست ۱۵۷
چو هرمز نقد داری عقد میساز
مسوز از نسیه و با نقد میساز ۱۵۸
بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
درآمد دیگری و آب او برد ۱۵۹
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شکّر هرمزت آورده در تنگ ۱۶۰
یکی بهر تو در رنجی نشسته
دگر یک بر سر گنجی نشسته ۱۶۱
یکی در عشق رویت میزند تیغ
دگر یک را ز تو کاری بآمیع ۱۶۲
کنون باری در شادیت بازست
که ازتو تا بغم راهی درازست ۱۶۳
ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دی و از فردا جگر سوز ۱۶۴
بجز امروز نقد ما حضر نیست
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست ۱۶۵
ز گفت دایه گل در شادی آمد
وزو چون سرو در آزادی آمد ۱۶۶
چو در روز دوم این طاس زرّین
بریخت از طشت زر سیماب پروین ۱۶۷
هزیمت شد سپاه زنگ یکسر
زمین شد سندروسی رنگ یکسر ۱۶۸
خروشی از پگه خیزان برآمد
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد ۱۶۹
دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
ز حلق نای صوت صور برخاست ۱۷۰
ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
قیامت گوییا پنهان کمین داشت ۱۷۱
جناح و قلب از هر سوی شد راست
ز سینه چون جناحی، قلب برخاست ۱۷۲
پی هم لشکری چون قطره از میغ
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ ۱۷۳
چنان درهم شده رمح زره سم
که کرده روشنی ره بر زمین گم ۱۷۴
اگر سیماب باریدی چو باران
بماندی بر سنان نیزه داران ۱۷۵
ز بس چستی که بر سرهای نیزه
نگه میداشتی سیماب ریزه ۱۷۶
سپه داران سپه در هم فگندند
صلای مرگ در عالم فگندند ۱۷۷
چو برگ گندنا تیغی ربودند
ز تن چون گندناسر میدرودند ۱۷۸
ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه ۱۷۹
ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
زمین را ره نماند افلاک بگرفت ۱۸۰
جهان از سرکشان آن روز جان برد
زمین از گرد، سربر آسمان برد ۱۸۱
بآخر با دلی چون شمع سوزان
شکسته خواست آمد شاه خوزان ۱۸۲
ندادش دست دولت هیچ یاری
ز بی دولت نیاید شهریاری ۱۸۳
ستاده بود هرمز بر کناری
میان در بسته در زین راهواری ۱۸۴
کمندش فتح بر فتراک بسته
سمندش ماه نو بر خاک بسته ۱۸۵
یکی خودی چو آیینه بسربر
یکی جوشن پلنگینه ببر در ۱۸۶
بشمشیر آتش از آهن فشانده
چو کوهی سیم در آهن بمانده ۱۸۷
تکاور را ز پیش صف برانگیخت
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت ۱۸۸
بسرسبزی درآمد چون درختی
مبارز خواست و جولان کرد لختی ۱۸۹
ظفر با تیغ او همپشت میشد
حسودش کفش در انگشت میشد ۱۹۰
چنان بانگی برآورد از جگرگاه
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه ۱۹۱
ز بانگ او سپه در جست از جای
نمیدانست یک پر دل سر از پای ۱۹۲
جوانی بود بهزاد از سپاهان
که بودی پهلوان پادشاهان ۱۹۳
به پیش هرمز آمد تیغ در دست
بتندی نعره زد چون شیر سرمست ۱۹۴
که من سالار گردان نبردم
کجادر چشم آید هیچ مردم ۱۹۵
اگر یک مرد در چشمم نماید
درون آینه جسمم نماید ۱۹۶
جهان جز من جهانداری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد ۱۹۷
بگفت این و گشاد از بر کمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او ۱۹۸
درآمد هرمز و بگشاد بازو
همی برد از تنورش در ترازو ۱۹۹
بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
بیک ضربت فرستادش بدوزخ ۲۰۰
چو زخمش بر دل بهزاد آمد
با حسنت از فلک فریاد آمد ۲۰۱
عزیو اهل خوزستان چنان شد
که رعدی از زمین بر آسمان شد ۲۰۲
برینسان مرد میافگند بر راه
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه ۲۰۳
شفق میریخت تیغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تیغداران ۲۰۴
ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش ۲۰۵
سراپای اوفتاده راه بر سر
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر ۲۰۶
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
علم شاه سپاهان سرنگون کرد ۲۰۷
شکست آمد برو و شد هزیمت
گرفتند آن سرافرازان غنیمت ۲۰۸
نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز ۲۰۹
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پیش میدادند ره باز ۲۱۰
درآمد هرمز از در شادمانه
ثنا گفتش بسی شاه زمانه ۲۱۱
سپهداری آن لشکر بدو داد
بدست خویشتن افسر بدو داد ۲۱۲
بدو گفتا ندانستیم هرگز
که دستانیست رستم پیش هرمز ۲۱۳
تویی پشتی سپهداران دین را
تویی مردی، همه روی زمین را ۲۱۴
ظفر نزدیک بادت چشم بددور
حسودت مانده در ماتم تو در سور ۲۱۵
گر این سرکش نبودی پای برجای
نماندی تاج بر سر تخت بر پای ۲۱۶
کدامین بحر و کان را این گهر بود
کدامین باغبان را این پسر بود ۲۱۷
بطلعت چهرهٔ جمشید داری
بچهره فرّهٔ خورشید داری ۲۱۸
ازین علم و ازین فرّ و ازین زور
شود صد پیل پیشت بر زمین مور ۲۱۹
خدا داند که تااین کار چونست
که این کار از حساب ما برونست ۲۲۰
چو شاه از حد برون بنواخت او را
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را ۲۲۱
برشه منظری پرداختندش
جدا هر یک نثاری ساختندش ۲۲۲
درخت دولت او بارور شد
شهنشاهیش آخر کارگر شد ۲۲۳
جهان پرموج کار و بار او بود
زبان خلق در گفتار او بود ۲۲۴
گل از شادی او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده ۲۲۵
ز درج لعل مرجان مینمود او
جهانی را ز لب جان میفزود او ۲۲۶
چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازیی نو کرد آغاز ۲۲۷
فلک بازیگرست و تو چو طفلی
که مغرور خیال علو و سفلی ۲۲۸
چو تو با کعب او بسیار افتی
بنظّاره روی در کار افتی ۲۲۹
چو تو طفلی برو از دور میباش
وگرنه تا ابد مغرور میباش ۲۳۰
کزو بهتر ندیدم من سخنران ۱
که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
ز شب برچید پروین را چو ارزن ۲
فلک چون طیلسان سبز بر سفت
زمین در پرنیان سبز بنهفت ۳
شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه ۴
خبر آوردش از شاه سپاهان
که شه همچون شکرگلراست خواهان ۵
بسازد کار آن شمع زمانه
کند شکّر ز خوزستان روانه ۶
که راه از بهر آب زندگانی
زدیم آب از گلاب اصفهانی ۷
سپاهان را تو بهروزی فرستی
که از گل شکرخوزی فرستی ۸
همه شهر سپاهان چار طاقست
ز وصل گل چه هنگام فراقست ۹
ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تک چو باد از راه رفته ۱۰
همآوازان بهم همدرد گشته
هوا از آه مستان سرد گشته ۱۱
سپیده دم صبوحی دم نشسته
بروی روز بر شبنم نشسته ۱۲
عطارد نامهٔ تو ساز کرده
سماع زهروی آغاز کرده ۱۳
ز شکّر دُرفشان گلرنگ چشمه
ز مستی شیرگیر آهو کرشمه ۱۴
ز شادی هیچ باقی نیست امروز
مگر گل زانک گل باید بنوروز ۱۵
چو زین معنی بگل آمد پیامی
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی ۱۶
ز خوزستان شکر را میکند دور
ز صد ماتم بتر میسازدش سور ۱۷
همه کار عروسی میکند راست
بپیش ماه سوسی میکند راست ۱۸
ازین غم آتشی در جان گل زد
جهان صد خار در شریان گل زد ۱۹
جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت ۲۰
بگردون بر رسید آه گل از دل
پرآتش شد تهیگاه گل از دل ۲۱
نشسته مشک کنده ماه خسته
دلش برخاسته بگشاده بسته ۲۲
شکر آورده زیر حلقهٔ میم
شخوده برگ گل از فندق سیم ۲۳
دلی و صد هزاران آتش رشک
رخی و صد هزاران دانهٔ اشک ۲۴
بیامد پیش گلرخ دلربایی
که بهر عقد بستاند رضایی ۲۵
چو گل را دید زیر خون بمانده
دلش با خون بهم بیرون بمانده ۲۶
سمنبر پیرهن چون گل دریده
ز نرگس لاله را جدول کشیده ۲۷
نشسته در میان خون بخواری
وزو برخاسته از جمله زاری ۲۸
شنوده از عروسی هر سخن را
از آن ماتم گرفته سروبن را ۲۹
سخن در شاهراه گوش رفته
خرد از شاهراه هوش رفته ۳۰
نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
بگفته بر دو عالم چار تکبیر ۳۱
هوای هرمزش افگنده درجوش
وجود گلرخش گشته فراموش ۳۲
چو آینده چنان دید آن صنم را
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را ۳۳
نزد دم تن زد و لختی بیاسود
که تا آن تاج برتختی بیاسود ۳۴
نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
بشیرینی پیامی دادش از شاه ۳۵
که خود را هشت جنت نقد بینم
چو شکّر زیر گل در عقد بینم ۳۶
ترا این عقد در عقبیست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده ۳۷
نباید بود گل را سرگران گشت
که نتواند کس از رسم جهان گشت ۳۸
تو خورشیدی ترا ماهی بباید
تو خاتونی ترا شاهی بباید ۳۹
همه کس را بجفتی اشیاقست
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست ۴۰
اگر چون دیگران جفتی کنی تو
بخوبی طاقی و جفتی زنی تو ۴۱
بباید جفت را برجان نهادن
چو جفتی جفته در نتوان نهادن ۴۲
چو مردم در بر جفتی طرب کن
پری جفتی مگر جفتی طلب کن ۴۳
چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
همی جفتی طلب چون چشم آخر! ۴۴
چو شمعم سوختی ای مه چگویم
بده پروانه تا باشد بکویم ۴۵
گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
که از شمعی چو من پروانه خواهد ۴۶
ز نطع خود برون ره مینخواهم
چه پروانه دهم شه می نخواهم ۴۷
یقین دانم که نبود شاه خواهان
که گل گردد گلابی در سپاهان ۴۸
نه بر نطع عروسی راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم ۴۹
نه با او میل در میدان کشم من
نه با او اسپ در جولان کشم من ۵۰
پیاده میروم چون دلفروزی
بفرزینی رسم در نطع روزی ۵۱
گر او را پیل بالازر عیانست
مرازو، پیل بندی، در میانست ۵۲
شه از من در غریبی مبتلا باد
و یا شهمات این نطع دو تا باد ۵۳
چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
سبک دل را چو مستان سرگران یافت ۵۴
دلش در نفرتی دید ونفوری
وزو نزد یکیی جستن چو دوری ۵۵
زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه ۵۶
چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
نه زان مرغست کوکاووک گیرد ۵۷
چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
که آزادم چو سوسن من ازین کار ۵۸
نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
وگر چون آتشی بی جفت میرم ۵۹
چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
بسوزد هرکه با او جفت گیرد ۶۰
ازان چون آتشی فارغ زجفتم
که نم در ندهم و در آب خفتم ۶۱
چه گر خاکم نگردد گرد آخر
پدر نپسنددم در درد آخر ۶۲
شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
که گویی مغز او از استخوان شد ۶۳
برای کار آنسرو چمن را
بخواند او فیلسوف رایزن را ۶۴
بدو گفتا چه جویم در مضیقی
زمانی خون این خور از طریقی ۶۵
نگین دل چنان در بند اینست
که دل دربند او همچون نگینست ۶۶
حکیمش گفت رای تو نکوتر
که خسرو برترست و من فروتر ۶۷
ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
اگر نورست نوری ندهدت باز ۶۸
بنامی کار برخامی منه تو
اساسی را بناکامی منه تو ۶۹
چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
نباید بر دل، این اندیشه ره داد ۷۰
چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
توان کشتن ولی برندهدت هیچ ۷۱
چو گل را ناخوشی میآید از جفت
چو پسته لب بباید بست از این گفت ۷۲
خوشی چندانکه گویی بیش باید
همه عالم برای خویش باید ۷۳
قضا تدبیر ما بر هم شکستست
گشاد کارها بر وقت بستست ۷۴
اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر ۷۵
بباید نامهیی آغاز کردن
ازین اندیشه دل پرداز کردن ۷۶
سخن گفتن چو شکّر از دل آنگاه
فرستادن بدست قاصد شاه ۷۷
خوش آمد شاه را زان رای عالی
بجای آورد آنچ او گفت حالی ۷۸
دبیری آمد و نامه ادا کرد
بنای نامه بر نام خدا کرد ۷۹
پس از گل کرد حرفی چند آغاز
که ممکن نیست کردن این گره باز ۸۰
که گر با گل بگویم این سخن را
در آویزد بگیسو خویشتن را ۸۱
توان کرد از چنین یاری تحاشی
سزد گر در چنین کاری نباشی ۸۲
ترا گر گل نباشد غم نیاید
سپاهان را ز یک گل کم نیاید ۸۳
پدر شویی که او جوید رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد ۸۴
چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند ۸۵
سپردندش بدست قاصد شاه
نهاد آن مرد قاصد پای در راه ۸۶
برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند ۸۷
ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت ۸۸
زبانم داد تا گل یارم آید
چو دل او داردم دلدارم آید ۸۹
چو شکّر هر دو باهم دوست باشیم
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم ۹۰
ز گل چون دیده بر سر باشمش من
وکیل خرج شکّر باشمش من ۹۱
کنون از گفتهٔ خود سرگران شد
زبون آن سبک دل چون توان شد ۹۲
وفا جستن ز تر دامن محالست
که دوران وفاراخشک سالست ۹۳
بسی نام وفا گوشم شنیدست
ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست ۹۴
خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
وفاگر هست قسم این جهان نیست ۹۵
منم امروز شمع پادشاهان
ز من در پرده مینازد سپاهان ۹۶
اگر بر کین من آرد جهان دست
کنم کوری دشمن را جهان پست ۹۷
وگر کژبازد این خاکستری نطع
ببیند نطع و خاکستر علی القطع ۹۸
بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست ۹۹
جهان گر آب گیرد من بشولم
از آن معنی که نرسد بر پژولم ۱۰۰
ز شمشیرم کبودی آشکارست
که بحری گوهری و آبدارست ۱۰۱
گر آبستن ز من اندیش گیرد
چنین راه عدم در پیش گیرد ۱۰۲
مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
بپیش رای من نو کیسه چیزست ۱۰۳
نمیبینی که در کسب شعاعی
کند منزل بمنزل انتجاعی ۱۰۴
که باشد شاه خوزستان که امروز
بگردد از چو من شاهی دل افروز ۱۰۵
ز بد نامی هوای جنگ دارد
ز دامادی شاهی ننگ دارد ۱۰۶
چرا دل را ازو دردی نمایم
من او را این زمان مردی نمایم ۱۰۷
بگفت این و سپه بیرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد ۱۰۸
ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد ۱۰۹
ز لشکرگاه بانگ نای زرّین
برآمد تا بلشگرگاه پروین ۱۱۰
دمی صد کوس در صد جای میکوفت
علم بر وزن هر یک پای میکوفت ۱۱۱
ز زیر گرد عکس تیغ میتافت
چو سیاره ز زیر میغ میتافت ۱۱۲
ز بس لشکر که با هم انجمن شد
چو دریا کوه آهن موجزن شد ۱۱۳
زمین از پای اسپان خاک میریخت
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت ۱۱۴
چو شب در پای اسپ اشکال آمد
قراضه با سر غربال آمد ۱۱۵
ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان
ز لب زنگی شب بنمود دندان ۱۱۶
هزاران مرغ زیر دام رفتند
ز قصر نیلگون بر بام رفتند ۱۱۷
بصد چشم چو نرگس هر ستاره
باستادند بر لشکر نظاره ۱۱۸
چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد ۱۱۹
زبان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی ۱۲۰
چو مردم را ز روز آگاه کردند
بفال نیک عزم راه کردند ۱۲۱
براندند از سپاهان شاه و لشکر
بخوزستان شدند از راه یکسر ۱۲۲
چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
سپاهی کردگرد و کار در یافت ۱۲۳
میان دربست بر کین شاه خوزی
خزانه در گشاد و داد روزی ۱۲۴
اگر گنجی نبخشی بر سپاهت
سپه بی گنج کی دارد نگاهت ۱۲۵
بسیم و زر سپه را کرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بیرون ۱۲۶
همه روی زمین لشکر کشیدند
دو رویه صفدران صف برکشیدند ۱۲۷
گروهی را بکف شمشیر برّان
ز خشم دشمنان چون شیر غرّان ۱۲۸
گروهی با سنانهای زره سم
ز سر تا پای در آهن شده گم ۱۲۹
گروهی نیزهها بر کف گرفته
جهانی نیستان در صف گرفته ۱۳۰
گروهی بی محابا ناوک انداز
ز کینه سر کشان را سینه پرداز ۱۳۱
گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
ترش استاده شورانگیز کرده ۱۳۲
گرفته یک طرف شیران جنگی
کمان چاچی و تیر خدنگی ۱۳۳
گرفته یک گُرُه گرز گران را
گشاده دست و بر بسته میان را ۱۳۴
دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
شده آیینه زن از کوههٔ پیل ۱۳۵
بغرّیدن بگوش آمد چنان کوس
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس ۱۳۶
چنان آواز او در عالم افتاد
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد ۱۳۷
ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت ۱۳۸
چو چرخ از گرد میغی بست هموار
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار ۱۳۹
ز شمشیر سرافگن برق میجست
ز پیکان زره سم راه بربست ۱۴۰
از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونین غرب تا شرق ۱۴۱
همه روی زمین شنگرف بگرفت
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت ۱۴۲
زمین از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت ۱۴۳
زهر سو کشته چندانی بپیوست
که راه جنگ بر لشکر فرو بست ۱۴۴
تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلک صحرا زمین دریای خون شد ۱۴۵
ز عهد نادرست چرخ دوّار
شه خوزان شکسته شد بیکبار ۱۴۶
چو مرغ خانگی از هیبت باز
هزیمت شد بسوی شهر خود باز ۱۴۷
همه شب کار جنگ روز میساخت
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت ۱۴۸
در آنشب گل بیامد پیش دایه
چو خورشیدی که آید پیش سایه ۱۴۹
پراکنده شده در سوز رشکش
بنات النعش از پروین اشکش ۱۵۰
مژه چون سوزنی در خون سرشته
که نتوان بست این تب را برشته ۱۵۱
شده از دست دل سر رشتهٔ من
که نتوان دوخت این برهم بسوزن ۱۵۲
اگر شه شهر خوزستان بگیرد
گل عاشق از این خذلان بمیرد ۱۵۳
بر هرمز دل افروزیم نبود
چنان رویی دگر روزیم نبود ۱۵۴
بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
که شب آبستنست و روز در پیش ۱۵۵
اگرچه هست ترس امید میدار
دل اندر مهر آن خورشید میدار ۱۵۶
اگر طاوس، ماری در پی اوست
وگر خرماست خاری در پی اوست ۱۵۷
چو هرمز نقد داری عقد میساز
مسوز از نسیه و با نقد میساز ۱۵۸
بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
درآمد دیگری و آب او برد ۱۵۹
ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شکّر هرمزت آورده در تنگ ۱۶۰
یکی بهر تو در رنجی نشسته
دگر یک بر سر گنجی نشسته ۱۶۱
یکی در عشق رویت میزند تیغ
دگر یک را ز تو کاری بآمیع ۱۶۲
کنون باری در شادیت بازست
که ازتو تا بغم راهی درازست ۱۶۳
ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دی و از فردا جگر سوز ۱۶۴
بجز امروز نقد ما حضر نیست
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست ۱۶۵
ز گفت دایه گل در شادی آمد
وزو چون سرو در آزادی آمد ۱۶۶
چو در روز دوم این طاس زرّین
بریخت از طشت زر سیماب پروین ۱۶۷
هزیمت شد سپاه زنگ یکسر
زمین شد سندروسی رنگ یکسر ۱۶۸
خروشی از پگه خیزان برآمد
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد ۱۶۹
دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
ز حلق نای صوت صور برخاست ۱۷۰
ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
قیامت گوییا پنهان کمین داشت ۱۷۱
جناح و قلب از هر سوی شد راست
ز سینه چون جناحی، قلب برخاست ۱۷۲
پی هم لشکری چون قطره از میغ
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ ۱۷۳
چنان درهم شده رمح زره سم
که کرده روشنی ره بر زمین گم ۱۷۴
اگر سیماب باریدی چو باران
بماندی بر سنان نیزه داران ۱۷۵
ز بس چستی که بر سرهای نیزه
نگه میداشتی سیماب ریزه ۱۷۶
سپه داران سپه در هم فگندند
صلای مرگ در عالم فگندند ۱۷۷
چو برگ گندنا تیغی ربودند
ز تن چون گندناسر میدرودند ۱۷۸
ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه ۱۷۹
ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
زمین را ره نماند افلاک بگرفت ۱۸۰
جهان از سرکشان آن روز جان برد
زمین از گرد، سربر آسمان برد ۱۸۱
بآخر با دلی چون شمع سوزان
شکسته خواست آمد شاه خوزان ۱۸۲
ندادش دست دولت هیچ یاری
ز بی دولت نیاید شهریاری ۱۸۳
ستاده بود هرمز بر کناری
میان در بسته در زین راهواری ۱۸۴
کمندش فتح بر فتراک بسته
سمندش ماه نو بر خاک بسته ۱۸۵
یکی خودی چو آیینه بسربر
یکی جوشن پلنگینه ببر در ۱۸۶
بشمشیر آتش از آهن فشانده
چو کوهی سیم در آهن بمانده ۱۸۷
تکاور را ز پیش صف برانگیخت
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت ۱۸۸
بسرسبزی درآمد چون درختی
مبارز خواست و جولان کرد لختی ۱۸۹
ظفر با تیغ او همپشت میشد
حسودش کفش در انگشت میشد ۱۹۰
چنان بانگی برآورد از جگرگاه
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه ۱۹۱
ز بانگ او سپه در جست از جای
نمیدانست یک پر دل سر از پای ۱۹۲
جوانی بود بهزاد از سپاهان
که بودی پهلوان پادشاهان ۱۹۳
به پیش هرمز آمد تیغ در دست
بتندی نعره زد چون شیر سرمست ۱۹۴
که من سالار گردان نبردم
کجادر چشم آید هیچ مردم ۱۹۵
اگر یک مرد در چشمم نماید
درون آینه جسمم نماید ۱۹۶
جهان جز من جهانداری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد ۱۹۷
بگفت این و گشاد از بر کمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او ۱۹۸
درآمد هرمز و بگشاد بازو
همی برد از تنورش در ترازو ۱۹۹
بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
بیک ضربت فرستادش بدوزخ ۲۰۰
چو زخمش بر دل بهزاد آمد
با حسنت از فلک فریاد آمد ۲۰۱
عزیو اهل خوزستان چنان شد
که رعدی از زمین بر آسمان شد ۲۰۲
برینسان مرد میافگند بر راه
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه ۲۰۳
شفق میریخت تیغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تیغداران ۲۰۴
ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش ۲۰۵
سراپای اوفتاده راه بر سر
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر ۲۰۶
چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
علم شاه سپاهان سرنگون کرد ۲۰۷
شکست آمد برو و شد هزیمت
گرفتند آن سرافرازان غنیمت ۲۰۸
نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز ۲۰۹
شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پیش میدادند ره باز ۲۱۰
درآمد هرمز از در شادمانه
ثنا گفتش بسی شاه زمانه ۲۱۱
سپهداری آن لشکر بدو داد
بدست خویشتن افسر بدو داد ۲۱۲
بدو گفتا ندانستیم هرگز
که دستانیست رستم پیش هرمز ۲۱۳
تویی پشتی سپهداران دین را
تویی مردی، همه روی زمین را ۲۱۴
ظفر نزدیک بادت چشم بددور
حسودت مانده در ماتم تو در سور ۲۱۵
گر این سرکش نبودی پای برجای
نماندی تاج بر سر تخت بر پای ۲۱۶
کدامین بحر و کان را این گهر بود
کدامین باغبان را این پسر بود ۲۱۷
بطلعت چهرهٔ جمشید داری
بچهره فرّهٔ خورشید داری ۲۱۸
ازین علم و ازین فرّ و ازین زور
شود صد پیل پیشت بر زمین مور ۲۱۹
خدا داند که تااین کار چونست
که این کار از حساب ما برونست ۲۲۰
چو شاه از حد برون بنواخت او را
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را ۲۲۱
برشه منظری پرداختندش
جدا هر یک نثاری ساختندش ۲۲۲
درخت دولت او بارور شد
شهنشاهیش آخر کارگر شد ۲۲۳
جهان پرموج کار و بار او بود
زبان خلق در گفتار او بود ۲۲۴
گل از شادی او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده ۲۲۵
ز درج لعل مرجان مینمود او
جهانی را ز لب جان میفزود او ۲۲۶
چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازیی نو کرد آغاز ۲۲۷
فلک بازیگرست و تو چو طفلی
که مغرور خیال علو و سفلی ۲۲۸
چو تو با کعب او بسیار افتی
بنظّاره روی در کار افتی ۲۲۹
چو تو طفلی برو از دور میباش
وگرنه تا ابد مغرور میباش ۲۳۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۲۳۰
۴۳۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن بارباب
گوهر بعدی:طلب كردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.